تبليغاتX
صدای بدخشان

آغاز برفباری در بدخشان باعث بندش راه درواز ها شد

این بارنگی چند روز قبل صورت گرفت که درنتیجه ۶ عراده کاماز را که گندم های کمکی به مردم کوف را که از طریق کمیته اضطرار ارسال شده بود در ناحیه جر بالا زمینگیر نمود

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 12:40 |

صدای بدخشان دو باره از میعادگاه هیمالیا و هندوکش

 و پامیر از بام دنیاطنین انداز شد

یک بدخشان لعل دارم من نهان در دامنم

خون جمشید است جاری در رگ و جان و تنم

زادگاه من بود برتر زپرواز عقاب

موج از خود رفته ام خود را به ساحل می زنم 

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 12:26 |

داستان گور های دسته جمعی بدخشان

به تاریخ 15 حمل سال 1386 خبر تکان دهندهِ کشف گور دسته جمعی در دشت قرغ واقع 4 کیلومتری شمال فیض آباد مرکز ولایت بدخشان یکبار دیگر بدخشانیها را بیاد روزگارانی انداخت که  در حافظه ها مانند یک کابوس وحشتناک باقیمانده بود.درین روزبیشتر از 500 شهید به خون خفته زولانه بر دست بر خاستند و عزیزان خویش را فراخواندند که ای یاران مارا در پولیگون های پل چرخی و یخچالهای سایبریا وبستر ریگی دریای کوکچه جستجو نکنید ما در زیر سنگهای داغ دشت قرغ هستیم.

پیشینه

بعد از بروز حادثه شوم و ننگین ثور 1357 قدرت به دست حزب خلق افتاد ، پاچا گردشی شد ،مردم بدخشان که از حکومتهای ستمگر گذشته دل خوشی نداشتند با نظام جدید خلقی مخالفتی نکردند ، در جریان چند روز معلمین دیروزی بر چوکیهای مدیریت وولایت و ریاست تکیه دادند. معلمین که تباشیر بر دست مصروف تعلیم فرزندان بدخشان بودند یکی و یک باره تعغیر مسلک دادند یکی مدیر تعلیم و تربیه شد، دیگری قاضی ، یکی سارنوال شد و دیگری و طنپرست ، یکی ضابط ماشینی شد ودیگری داوطلب انقلابی.متعلمینی که تا دیروز تلیچه( بکسی مخصوصی که مادران بدخشانی برای پسران و دختران مکتبی از تکه میسازند) بر پشت بودند" په په شه" بر دست شدند.سازمان اولیه ، کمیته حزبی ، سازمان زنان و جوانان ایجاد شد،

  گرگ سگهای مربوط به این نهاد ها جهت شکار مردم زیر تربیه گرفته شد ، بروتها کشالتر شده رفت ، تصویر های لینن لعنة الله علیه و اله و اصحابه اجمعین بر دیوارهای دفاتر و خانه ها به روی مردم دهن کجی می داد گوش خراشترین نعره های حماری یعنی "هورا" مود روز شد. به مرور زمان هویت حاکمان جدید آفتابی شد و بگو مگو ها در مورد آغاز شد. بدینگونه ایپیدیمی مدهش مرض سگ دیوانه شیوع یافت ودر قدم نخست معارف بدخشان را مورد حمله قرار داد ودر قدم بعدی مکتب خوانده ها ودیگران را. این مرض توسط ویروس خطرناک و کشنده بنام منصور هاشمی به بدخشان راه یافت ودر مدت کم عدهِ از بدخشانیهارا مصاب ساخت..دوره تفریخ مرض سگ دیوانه به سر رسید و بیماری در تار و پود افراد مصاب ریشه دواند و همان بود که یکی و یک باره حمله به مردم بی گناه آغاز شد. فاجعه بزرگ در بدخشان در حال شکل گرفتن بود بعد از فرمان ترکی مبنی بر جهاد بر علیه ارتجاع سیاه؟ و امپریالیزم جهانخوار؟ کمیته تصفیه جامعه از وجود انسانها در بدخشان شروع به کار کرد که این کمیته به نوبه خودزیر کمیته های دیگر را به خدمت گرفت و انقلابیون؟ شروع به تهیه لست اشراف؟ ، مرتجعین؟ ، فیودالان؟ ، نوکران امپریالیزم خون آشام امریکا؟ ، کاسه لیسان؟ انگلیس شدند . در شروع در راس این باند جنایتکار موجودی اهریمنیی به نام خلیل فرهنگ مسکونه ولایت پروان و مستوفی بدخشان قرار داشت کسیکه هنوز هم نجات یافتگان چنگال او از گرفتن نامش میلرزند و بیم دارند که دوباره حاکم بدخشان نشود و گورستانی دیگری از مردم برپا نکند.اما زمانیکه جلاد سیه روی تاریخ ، دژ خیم نابکار روزگار ، ضحاک ماردوش بدخشان ، منصور هاشمی با دهان کف کرده به بدخشان رسید و رهبری کمیته را به عهده گرفت.شکار آغاز شد اما شکار آدمها ، شکار انسانها توسط گلهِ از سگهای دیوانه. کسی را از دکان بردند  کسی را از مسجد ، کسی را با تباشیر بردند کسی را با تلیچه ، کسی را با بیل بردند کسی را با تیاق ، کسی را با لباس عروسی بردند کسی را با جامه عزا. در جریان نیمه دوم سال 1357 الی ختم نیمه اول 1358 در حدود بیست هزار بدخشانی که شامل استادان ، متعلمین ، کارمندان دولت ، افسران ، سربازان ، علما ، متنفذین ، اجیران ، محصلین از بدخشان و کابل دستگیر شدند.

هیچکس نمی دانست که این افراد را چرا و کچا میبرند، کسی میگفت چند روز بعد رها میشوند فقط یک اشتباه صورت گرفته است ، کسی می گفت انها را کابل میبرند و کسی چیزی دیگر می گفت.شکار مردان خسته کن شد و جلادان نامرد این خبیث ترین موجودات روی، شروع به شکار کودکان و زنان کردند و صدها زن بدخشانی ، ناموس بدخشانی را ، برای نخستین بار در تاریخ سرزمینشان توسط باندی که بیشتر اعضای آن بدخشانی بود موی کشان به زندان ها برده شدند .

سرنوشت زندانیان در هالهِ از حدس و گمانها نهان بود تا اینکه نخستین شواهد شهادت آنها بدست آمد و اجساد نخستین گروه قربانیان که شامل پیر حاجی جان ، آغای سید مصطفی و یارانشان بود توسط اهالی از دریای کوکچه بیرون کشیده شد و مردم بدخشان فهمیدند که دیگر عزیزانشان بر نمیگردند آنها از جاده برو نیا سفر کرده اند که حزب خلق برایشان اعمار کرده است مدتی بعد جلادان تعغیر تکتیک دادند و دیگر آغوش کوکچه فرزندان بدخشان را در آغوش خویش جا نداد.دیگر جسدی از دریا بدست نیامد اما مردم فهمید که با گروهی از چنگیزیان طراز نوین مواجه اند همان بود که بازماندگان راه کوه و بیابان را در پیش گرفتند و نخستین قیام خود جوش مردم از مرگ رسته از کران بدخشان به رهبری ملا محمد جان بنیان گزارجهاد بدخشان به قوام رسید و جهاد بر علیه نظام آغاز شد در حالیکه هنوز خبری از تنظیم ها نبود و بیشتر اعضای سازمانهای اسلامی درین وقت یا در زندان بودند یا شهید شده بودند یا اینکه راهی پاکستان شده بودند همان شد که دفاتر احزاب در پاکستان باز شد که ایکاش هرگز باز نمیشد! و به عوض دفاتر و قصرهای افسانه پشاور مجاهدین در زیر سنگها و تنگنای مغاره های این سر زمین خود دفتر باز میکردند تا مردم ما امروز از شر یک نسل پاکستان زده با فرهنگ لاشخواری در امان میبود .بدینگونه نبردها در سراسر بدخشان پا گرفت.

ودر اواخر سال 58 مجاهدیم به حاشیه شهر فیض آباد رسیدند ، تعدادی زیادی از وطنپرستان! گمراه و په په شه به دستان بی ایمان در جریان نبرد ها کشته شدند و بقیه آنها تفنگهارادور انداخته از ترس مجاهدین مانند موش در مغاره ها پنهان شدند یا به روستاها فرار کردند.

همان بود که هجوم روسها به کشور وضعیت را تعغیر داد .از جمع بیشتر از ده هزار زندانی در حدود 300 زندانی که تا کنون نوبت اعدام شان نرسیده بود بعد از شش جدی رها شدند اما هرگز نتوانستند در مورد سرنوشت رفتگان خبری دقیق بدست دهند.

حکومت کارمل هاشمی را به زندان افگند (هاشمی  بعد از اعلام مصالحه ملی داکتر نجیب از زندان رها شد و  تا پیروزی مجاهدین در کابل بود تا اینکه در روز دوم پیروزی مجاهدین به ضرب گلوله فرد ناشناس که به گمان اغلب پسر یکی از شهدا بوده باشد روانه جهنم شد که زیبنده است تا ما امروز اگر میسر شود دست همان جوانمرد را که هاشمی را اعدام کرد ببوسیم در غیر ان او دوباره در کلیسای مغرب زمین غسل تعمید میگرفت و به نام متخصص دوباره بر میگشت وتحت عنوان شایسته سالار یا وزیر میشد یا کمشنر حقوق بشر یا مشاور ریس جمهور مانند دیگر اعضای باندش که همین حالا چنین اند) اعضای سر شناس باند او از بدخشان فرار کردند.

آری! بدینگونه سر نوشت ده ها هزار بدخشانی که در حقیقت تمام دار و ندار بدخشان بودند تا 15 حمل 1386 نا معلوم بود. کسی میگفت که انها در سایبریاست ، دیگری میگفت همه را به کابل برده اند. دیگری میگفت در پای آنها سنگ بسته همه را به دریای کوکچه ریخته اند.اما بیشتر زنان و مادران بدین باور بودند که انها در شورویست.تا اینکه زمین دشت قرغ ازین همه بیداد به فریاد آمد و گفت که فرزندان بدخشان در آغوش نمناک من هستند!بیائید و امانات خویش را تسلیم شوید که من بیش ازین قدرت نگهداری آنان را ندارم.

گور دسته جمعی چگونه کشف شد

گور دسته جمعی بدخشان بر خلاف ادعاهای بسیاری صاحب نظران بی کار و سمارقی کاملاً به صورت تصادفی کشف شد و هیچگونه برنامه قبلی در کار نبود و تا تاریخ کشف این گور ، به جز جنایتکاارن عامل قضیه ، هیچکسی در بدخشان یا خارج ازان تصور نمیکرد که درینجا گوری باشد زیرا همگان بدین باور بودند که تمام عزیزان گم شده به کابل انتقال یافته اند.علت انتخاب دشت قرغ توسط جنایتکاران منحیث گور این بود که در سالهای دهه پنجاه کس تصور نمیکرد که در جریان چند قرن آینده درینجا آبادی شود زیرا دران زمان شهر جدید فیض هم ازسکنه خالی و دشت بود.دران زمان دشت قرغ یک دشت دور افتاده در 4 کیلومتری فیض اباد بود که بعد از کودتای ننگین ثور حتی رفت و آمد اهالی ازان استقامت صورت نمیگرفت.در جریان سالهای اخیر ازینکه نمرات رهایشی در شهر فیض آباد نبود زیرا نمرات رهایشی را قبلاً اعضای حزب خلق بین خود تقسیم نموده بودند و اندکی هم که باقیمانده بود بعداًتوسط زمینخواران تصاحب شد تعدادی زیادی از مردم از بی خانگی رنج میبردند  و جناب دولت هم حتی در خیال سر پناه برای مردم نبود شاروالی هم فقط مصروف جمع آوری اجاره مندوی وفروختن نمرات در بازار سیاه بود

.تعدادی از افراد در فیض آباد جهت حل این مشکل طی برنامه زمینهای شخصی را از صاحبان آن خریدند و قسمتی از زمینهای دولتی را که از تصاحب قدرتمندان مصئون مانده بود به این فکر که در آینده شاید مسئولین این زمینها را نیز به اقارب خود توزیع نمایند یا کوچیی با فرمانی از راه رسیده آنرا علفچر بسازد خط اندازی نموده و در بدل قیمت مناسب در اختیار مردم بی خانه به صورت آزاد قرار دادند که گور دسته جمعی دریکی ازین نمرات کشف شد.گور در اطراف یک سنگ بزرگ به صورت دایروی در چهار طرف آن در عمق  سه متری کنده شده بود.زمانیکه کارگران هریک استا ظاهر ، عزیزالله سنگ مذکور را شکستند و تمام انرا به جای دیگر نقل دادند دیدند که در یک کنار حفره باقیمانده از سنگ استخوانها پیدا شد به صورت تصادفی همان روز ما هم به دشت قرغ سر زدیم.باید تذکر دهم که من یکی از خانه به دوشان زمین هستم و با وجود بیست سال کار و عاید خوب هنوز نتوانسته ام سه بسوه زمین را در زیر آسمان این کشور خریداری نمایم و لیاقت آنرا هم پیدا نکرده ام تا مسئولین برایم یک نمره زمین دولتی را بدهند که البته این از نا توانی خودم بوده است زیرا هر قدر تلاش نمودم تا با فرهنگ چاپلوسی و موزه پاکی به صورت مقطعی و تاکتیکی هم که باشد کنار بیایم که نشد.

اما در یک نکته حیران هستم اینهمه بی معاشان و معاش داران پاک نفس و فرشته خوی که متکی به معاش ماموریت و مدیریت و ریاست و  جنرالی وبالاتر اندو  تقوی بوذر و سلمان را هم در مقابل پاکیزگی خویش به هیچ میگیرند اینهمه قصر و قلا را از کجا بدست میاورند هر چند عدهِ آنرا از برکت جهاد میدانند که این خود معمای دیگریست زیرا آنانیکه تفنگ بدوش رویاروی دشمن سالها جنگیدند حالا هم نان خوردن ندارند که ادم را برین گمان میدارد که شاید برکت جهاد در عقب جبهه یا انسوی مرز  بوده باشد ، اما آن په په به دستان مزدور و دلقکهای هرزه که در جهاد سهمی نداشتند اینهمه پول را از برکت چه به دست آوردند.بر همین اساس شنیدم که در دشت قرغ میشود با قیمت ارزان نمرات زمین را خرید جهت دیدن نمره راهی دشت شدم در جریان بازدید از نمرات متوجه شدم که انجنیر محمدی ریس اطلاعات و فرهنگ و آقای دیان احمدی خبر نگار صدای آزادی در یک حفره مصروف اند ازینکه آقای خواهانی از جمله دوستان من است رفتم تا با او مصافحه نمایم زمانیکه به نمره رسیدم دیدم که استخوانهای انسان در زیر سنگ نمایانست آقای احمدی اصرار داشت که باید بران دست زده نشود که شاید جسدی بازمانده از دوران باستان باشد اما مشاهده لباس تازه برای من این گمان را داد که جسد تازه است ازینکه با لباس دفن شده باید مخفیانه به قتل رسیده باشد بدین اساس برای کارگران گفتم تا ساحه را بکنند که در جریان چند دقیقه بیشتر از ده جسد کشف شد و متیقین شدیم که گور دسته جمعی است بعداً با والی ولایت تماس گرفته شد که فردای آنروز والی با اراکین دولتی از ساحه بازدید نمود.یک روز بعد هئیت وزارت داخله به فیض آباد آمد و چند کاسه سر را با زولانه و بعضی آثار بازمانده از شهدارا با خود برددر حالیکه ریس هئیت اصرار داشت از کندنکاری جلوگیری شود زیرا کندنکاری به استدلال او باعث اذیت شهدا میشود.بعداً جهت ادامه کندنکاری جلسه علما دایر شد و بیشتر علما فتوی برای ادامه کندنکاری دادند در حالیکه مقامات دولتی در مورد به شکل محافظه کارانه برخورد میکردند و به صورت کل به موضوع بیعلاقه بودندعلیرغم مخالفتهای شدید کاوش گور ادامه یافت و در جریان یک هفته بیشتراز 500 جسد بیرون کشیده شد.

شواهد به دست آمده نشان میدهد که نخست توسط بلدوزر حفره بزرگی به عمق بیشتر از 3 متر به اطراف سنگ ایجاد شده و بعد قربانیان شبانگاه توسط موتر ها به محل انتقال یافته و بعد تیرباران شده اند چونکه ار لباس بیشتر شهدا خول مرمی و در محل تعداد زیادی پوچک مرمی وجود دارد که بیشتر مرمی سلاح" په په شه "میباشد زیرا ساکنان قریه کری ( این قریه در مقابل دشت قرغ موقیعت دارد )که برای نخستین بار در مورد زبان گشودند میگویند دران زمان دو عراده بلدوزر برای چندین روز در دشت قرغ کار میکرد چند روز بعد در ساعت نیمه شبها چراغهای موتر از دور دیده میشد که زمانی به این محل نزدیک میشدند چراغها را خاموش میکردند بعد از دقایقی صدای گلوله که به شکل ضربه بود در فضا طنین می افگند ما دران زمان نمیدانستیم که چه حادثه است امروز دانستیم که انها مردم را درینجا میکشتند.همچنان تعداد از استخوانها باسیم خار دار بسته شده و با پلاس پرچین گردیده است ، دستهای عده با لنگی ، پیپ سیروم ، سیم فلزی بسته شده است همچنان استخوانهای یک شهید در زولانه بود طوریکه زولانه پا با اولچک توسط یک میله فلزی پیوست بود.در میان اجسام بازمانده از شهدا قلم ، عینک نمره ، پوش عینک ، تسبیح ، قطی نصوار ، دندانهای ساختگی ، سکه های دو افغانیگی ( ظاهر شاهی ) یک افغانیگی و پنج افغانیگی خلقی ، مهر اجیران بنام های زمان الدین و سید عصمت الله ، کتابچه یادداشت را میتوان به سادگی تشخیص کرد.موجودیت چپلک زنانه و کودکان بین 8 تا ده سال نشان میدهد که تعدادی از قربانیان زن و کودک هستند.لباس بیشتر هدا سالم مانده و سوراخهای مرمی را بر روی آن میتوان به سادگی تشخیص داد.

حد اقل سه جامه ابریشمی را میتوان در بین لباسها تشخیص داد در دو مورد چیزی را میتوان یافت که شباهت به موی زن دارد.تاقینهای بدخشانی بیشترین لباس را تشکیل میدهد که در بعضی موارد هنوز گلهای سرخ آن هویدا ست.بیشتر از 500 پاپوش در محل بدست آمد که در میان آنان میتوان بوت آهو ، چپلک ، موزه های بند دار پلاستیکی ، کفش روسی ، کفش ایرانی را یافت ، دو جوره موزه بند دار به گونهِ است که دارای بیشتر از ده پینه میباشد و این نشان میدهد که قربانی بر خلاف ادعای جلادان فیودال نه بلکه فقیر ترین آدم بوده است مساحت گور بیشتر از دو صد متر مربع میباشد.جریان این حوادث عدهِ از وارثین شهدا و روشنفکران مسلمان را بران واداشت که شاید مسئله شهدا مانند بیشتر مسایل دیگر منحیث ابزاری در راستایی زر اندوزی ، رقابتهای گروهی یا سیاسی قرار گیرد بدین اساس بود که کمیسیون مستقل شهدای مظلوم بدخشان به منظور اداره امور مربوط به شهدا و گردانندگی مسایل مربوط بران متشکل از  علما ، جوانان ، روشنفکران ( منظور از روشن فکران کسانی که شراب میخورند و به اعتقادات مردم اعتنای ندارند نیست بلکه منظور انانی اند که در مورد مسایل اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی دیدگاه مستقل و غیر وابسته داشته به اعتقادات و باور های مردم سخت احترام قایلند) ووارثین درجه اول شهدا ایجاد گردید کمیسیون در مدت زمان کم ابتکاراتی چشمگیری را به راه انداخت ، بیشتر از 5000 ورق اعلامیه ها ، ابلاغیه ها و پیامها را نشر و در سراسر بدخشان توزیع نمود.

مبلغ 190000 افغانی پول را از جمع پولهای اعانه داده شده توسط دکانداران بدخشان  رادر حساب بانکی  کابل بانک گذاشت ، طی مصاحبه های متعدد ( بی بی سی ، رویتر ، صدای آزادی، رادیو فرانسه..) خبر کشف گور را به تمام جهان رساند ، محفل یاد بود را به کمک پولی تاجران فیض آباد به اشتراک بیش از ده هزار تن به شمول بیشتر از دو هزار زن از سراسر بدخشان در دشت شهدا دایر نمود ، دفتر کمیسیون مستقل وارثین شهدارا در شهر جدید افتتاح و انرا اکمال کرد.

عملها و عکس العمل ها

آنچه که شگفت آور است سر بر آوردن مردگان از خاک در شرایط حساس سیاسی کشور است که باعث شد تا شهدای دشت قرغ به مسئله داغ محافل سیاسی در کشور مبدل شود و جناح های مختلف در مقابل آن عکس العملهای نا همگون نشان دهند.

جبر زمان به گونهِ عمل کرد که انهای که باید درفش داد خواهی شهدا را بدوش کشیده و ازین مسئله منحیث قویترین حربه در راستایی توجیه منطقی جهاد و مقاومت افغانستان و سپر نفوذ ناپذیر در مقابل ادعاهای جامعه جهانی ، کشور های غربی و نهاد های مدعی حقوق بشر مبنی بر محاکمه جنایتکاران و قاتلین مردم بیگناه ، استفاده میکردند نه تنها چنین اقبالی را نیافتند که در بعضی موارد مجبور شدند در راستایی به فراموشی سپردن مسئله شهدا تلاش کنند در حالیکه گروه دیگر که اصلاً در شرایط نورمال سیاسی به این موضوع شاید دلچسپی نداشتند که بلکه جلو گسترش آن را نیزبایدمیگرفتند چنانیکه در سال گذشته به سادگی گرفتند ( یک سال قبل قربان علی همزی خبرنگار بی بی سی گزارشی در مورد کشف گور دسته جمعی که تا انزمان 8 جسد کشف شده بود در دشت قرغ نشر کرد که مسئولین حکومتی نا جوانمردانه آنرا به یک قوماندان محلی ولسوالی جرم نسبت دادند در حالیکه هیچگاهی درزمان آن قوماندان 8 تن مفقود نشده بود) و روی مسئله خاک انداختند، بیشترین استفاده تبلیغاتی را کردند که باید میکردند زیرا در رقابت همیشه از همه امکانات استفاده میشود.

در روز های نخست بازمانده های مجرمین به عوض اینکه ازین جنایت هولناک خود اظهار ندامت و پشیمانی نمایند شروع به زهر پراگنی و تبلیغات نامردانه و رذیلانه کردند شخصی جاهل و کوردلی در قوماندانی امنیه به سربازان گفت کله های سگ وخر ودیگر حیوانات را جمع کرده ودرانجا برده اند و میگویند که گور دسته جمعی است و این خود نشان میدهد که این کوردلان بی فرهنگ هنوز منطق دوران ترکی و امین را دارند در غیر آن باید میدانستند که بین استخوان انسان و حیوان فرقی بسیاریست .کور دلی دیگر ادعا کرد که استخوانها را از گورستانهای دیگر برده اند ، اما موجودیت صدها جسد در زیر سنگهای صد کیلوی این ادعا را بیرنگ کرد جلساتی شبانه را در خانه های خویش در فیض آباد ترتیب دادند و بعد چنین تبلیغ کردند که این اجساد مربوط به گروه وطنپرستان طرفدار دولت است که در جنگ با مجاهدین کشته شده بودند و نیروهای دولت آنها را درینجا دفن کرده اند درینجا موجودیت اجساد زولانه بدست ، سیمهای خار دار ، خول و پوچک هزاران مرمی در محل و البسه شهدا که نشان میدهد قربانیان در همینجا تیرباران شده اند دولت خلقی هیچگاهی وطنپرستان؟ طرفدارخود را تیرباران نمیکرد.

باید یاد آور شویم که در آغاز سال 58 زمانیکه حزب خلق فرمان کشتار مخالفین سیاست کمونستی را داد افرادی زیادی از ولایات تخار و کندز و بغلان را به سرکردگی وکیل نوروز و همدستان نامردش به بدخشان فرستاد که برای انها گفته شده بود سر اشرار از ما و ناموس و خانه و زمینشان از شما.که تعدادی زیادی ازین افراد در جنگ با مجاهدین در سنگر های کوهی و دره ها کشته شدند که باید هم کشته میشدند زیرا زمانیکه کسی برای جنگ رفت یا میکشد یا کشته میشود در حالیکه دولت خلقی هرگز موفق به بدست آوردن اجساد آنها نشد. گذشته ازان موجودیت تسبیح و عینک و قلم زولانه و سیمهای خار دار این ادعا را باطل نمود و دهان جنایتکاران را بست که بعد ازین  عده از آنهاشبانه از بدخشان فرار کردند ، چندی بعد ادعا شد که این اجساد مربوط به اعضای جریانهای مربوط ستم ملی( سازا و سفزا) میشود که در جریان قیام شان در بدخشان قبل از آغاز جهاد دستگیر شده بودند که این ادعا را موجویت دندانهای ساختگی و عینک پیره مردان بیرنگ میسازد زیرا دران قیامها اکثراً جوانان تنومند اشتراک داشتند و بیشتر هواداران سازمان های مذکور هم از صفوف جوانان و مکتبیها بودند که بیشتر آنها را جنایتکاران خلقی در همان محلات در محضر عام تیرباران کردند وعده هم بدون شک در گورستان های دسته جمعی بدخشان دفن اند. زیرا در جریان آن سالهای سیاه هزاران تن از جوانان بی گناه بدخشانی نیز توسط جلادان بنام ستمی دستگیر و بعد اعدام شدند که بدون شک در گورستانهای بدخشان افرادی زیادی از هر گروه و طبقه اجتماعی بدون تبعیض درکنار هم خوابیده اند.

گذشته ازان صدها تن از قربانیان توسط وارثین شان بر اساس دندانهای ساختگی ، دندان طلا و لباسهایشان شناسایی شدند وزمانیکه یک فرد شناسای شد افراد دیگر که با او در یک شب از زندان کشیده بود نیز شناسای شد.جالب اینست که وارثین شهدا فریاد میزنند که ما عزیزان خود را شناخته ایم اما سیاست بازان مرده فروش داد میزنند که نه بابا این مرده مربوط شما نیست! قبول کردم از مانیست پس از کیست؟ توکه کسی را از خانواده ات از دست ندادی! از تو نیست از من نیست پس از کیست؟ شاید این گورستان از زمان غلامان حلقه به گوش انگلیس امیر عبدالرحمن یا نادر شاه باشد؟ اما دران زمان سکه های خلقی که نبود. پس با وجود موجودیت اینهمه نشانیها مرده را مربوط آنها نمیدانی تو چه ثبوتی داری که این اجساد مربوط دیگریست؟ دلم به بیچارگی این مدعیان میسوزد زیرا مجبورند جهت به کرسی نشاندن ادعای خویش بروند برای شهدا وارثین قلابی دست و پا کنند.باید متذکر شده که بیشتر ازدو صد شهید این گورستان مربوط اهالی ولسوالی جرم تشخیص شده است ولسوالی جرم دران زمان بیشترین تلفات را داد زیرا که بیشتر سردمداران باند ملعون هاشمی اهالی جرم و قراء مربوط آن( خاش) بودند.

باز مجرمین و یارانشان دور هم نشستند و برنامه ریختند و گفتند درست است برادر این شهدا مربوط مردم بیگناه است اما از  فلان قریه است ، جرمیها و دروازیها و کشمیها و.. دیگران نیستند پس ساکنان این محلات حق دعوی را ندارند ای داد و بیداد! زنده ها را به هزار گروه به نام قریه و کوچه و محله تقسیم کردید تا همه را به کشتن دادید حالا میخواهید مرده ها را هم بدینگونه قسمت کنید آیا مگر کورید که نمی بینید اینهمه عزیزان از سراسر بدخشان چگونه بدون تفرقه و نیرنگ 28 سال درین خاکدان خفته اند؟ مگر میخواهید این انفلونزای نفرت آور تفرقه و نیرنگ را که درمیان زندگان شیوع دادید در دنیای مردگان هم پراگنده سازید؟گذشته ازان اگر اینها از اهالی فلان محل باشند مگر بدخشانی نیستند ؟ مگر مسلمان نیستند؟ مگر انسان نیستند؟مگر وارث ندارند یا اینکه مرده ها هم مانند موتر و تعمیر و اسباب تجملی ملکیت  دولتها،  سازمانها و احزاب و گروه ها اند؟آری ! بدینگونه خواستند تا مردم را بفریبند تا با بلدوزر نیرنگ خاک به روی خاطره ان عزیزان بریزند.

عقده ها باز میشود ، شاهدان سخن میگویند

آه ! چقدر دردناک بود لحظاتی که خانم خلیفه ودود مشهور به خلیفه بدودی مسکونه جرم در روز همایش 15 هزار نفری به مناسبت خیرات ومحفل یاد بود شهدای بدخشان که به ابتکار کمیسیون مستقل (غیر دولتی) وارثین شهدای مظلوم بدخشان دایر شده بود بر سر ستیج رفت و آن لحظات دردناک را باز زبان بی زبانی بیان کرد.

او در میان دریای اشک و عقده و شرم بیان کرد که همراه با 36 زن دیگر در حالیکه طفل شش روزه را در آغوش  داشت و زرچه بود ( در اصطلاح بدخشانیها زنی را که تازه ولادت کرده باشد "زرچه" میگویند) بیشتر از دو ماه را در زندان فیض آباد گذراند و چل های  کودکش در زندان بر آمد ( در رسم بدخشانیهای 40 روز از زندگی اول کودک را به نام چل یعنی چهل یاد میکنند که درین روزها زن از خانه نمی بر آید ، کاری انجام نمیدهد ، زیر درخت سایه دار و لب آب نمیرود و روی نا محرم را نمی بیند زیرا عقیده برینست که درین روزها ممکن جنیات به کودک آسیب برسانند) بعد از دوماه خودش را رها کردند اما شوهرش خلیفه بدودی که همیشه بعد از هر سفری به خانه می آمد به سفری رفت که هرگز بر نگشت تا اینکه سراغش را بعد از 28 سال در گورستان دشت قرغ یافت که حزب خلق مطابق" شعار ، کور کالی ، دودی" برایش در دشت قرغ خانه داده بود که غذایش خاک نمناک بود و لباسش سیم خار دار و زولانه های آهنین.

کدام وجدان حیوانیی میتواند این درد را نا دیده بیگیرد وگذشته را فراموش کند به جز وجدان جلادان و مرده فروشان وپه په شه به دستان؟

پیره مرد کهنسالی یفتلی زمانیکه بر سر گور امد چنین گفت : کسی را خلیل فرهنگ می گفتند او مستوفی ولایت بود خاصیت سگ دیوانه را داشت بهر طرف دهان میانداخت زمانیکه مولوی طاهر یفتلی را در زیر چنار خیابان به نزدش آوردند به لگد به سینه او زد ، پیر حاجی جان یکی از فرهیختگان بدخشان گفت ای کافر به روی قرآن لگد زدی ( مولوی طاهر حافظ قرآن بود) مستوفی چنان لگد محکم به پیر حاجی جان زد که به زمین افتاد و بعد هر دوی انها را بردند چندی بعد اجسادشان در کنار دریای کوکچه نمایان شد.

اسد الله برقی میگوید: یک روز خلیل فرهنگ از خربوزه فروش قیمت خربوزه را پرسید بعد از جواب خربوزه فروش گفت به قیمت ارزانتر بتی ! خربوزه فروش گفت ضرر میکنم خلیل فریاد زد که تو بالای حرف من ، گپ میزنی و هدایت داد تا او را ببرند ازان روز تا امروز دیگر خربوزه فروش را ندیدم.

حاجی اولیا: یکی از متنفذین فیض آباد که دران زمان نرس شفاخانه بود و همیشه جهت تداوی افراد برده میشد و بعدها هم جبراً به جبهات جنگ اعزام میشد که اگر نمیرفت امروز در دشت قرغ خوابیده بود درمواردی مخفیانه جنایات مجرمین را نظاره میکرد میگوید:

اوایل آغاز کشتار بود شبها بر اساس لست نام زندانیان خوانده میشد و افراد را میبردند هیچکس نمیدانست آنها را کجا میبرند و کسی هم نمیتوانست در مورد سوالی نماید زیرا اگر سوال میکرد اورا نیز میبردند.بز دزدی بنام امیر خان در زندان فیض آباد زندانی بود که  به جرم دزدی محکوم به شش سال زندان شده بود ، شبی نام اورا خواندند وبردندش اما ساعتی بعد دوباره بر گشت شخصی ساده بود برایمان تعریف کرد که وقتی مرا بردند پرسیدند چی کاره هستی و از کجایی گفتم من امیر خان بز دزد هستم که به جرم دزدی محکوم به 6 سال زندان شدم و از شهر بزرگ هستم گفتند این شخص مطلوب ما نیست  و دوباره مرا اوردند اما من دیدم که انها افراد را میکشتند امیرخان مطلوب آنها امیرخان خواهانی بود که اورا از اطاق دیگر برده کشتند برایش گفتیم دیگر این مطالب را به کس نگو اما مخبرین زندان موضوع را به جلادان رساندند و شب دیگر امیر خان بزدزد را نیز بردند وکشتند.

حاجی عبد الوهاب مسکونه قریه فرغامیرو ولسوالی جرم که با پدرش دران زمان زندانی بود چنین میگوید:

17 ساله بودم که مرا با پدرم از قریه به ولسوالی جرم بردند و ازانجا به زندان فیض آباد منتقل شدم یک شب  آمدند مرا با گروهی از زندان بیرون کشیدند بعد دستهایمان را از پشت با سیم بستندو با موتر به پل دوستان بردند زمانیکه از موتر پائین شدم  ....... را که با من شناسایی داشت دیدم که بالای پل است و زندانیان را تسلیم میشود گفت تو چی میکنی ؟ گفتم مرا هم اورده اند گفت دوباره برگرد و مرا در همان موتر راهی زندان کرد در مسیر راه صدای فیر ها بلند شد همه را کشتند و به دریا انداختند. چند شب بعد دوباره مرا بردند این بار دستهای مارا از بازو یکی بادیگری با سیم خار دار بستند زمانیکه در خواجه معروف جان رسیدیم  ...... جرمی که روزی او را از دست بچه بازان نجات داده بودم مسئول اخرین چک افراد بود مرا دید گفت: کجا میروی گفتم: جای که دیگران میروند گفت: پائین بیا گفتم نمتوانم دستانم با دست کسی دیگری با سیم خار دار بسته است کسی به نام معلم کریم را هدایت داد تا بالا شده دستهایم را باپلاس باز کرد و دوباره نجات یافتم اما پدرم رابردند و کشتند.

تخت عروسی که بعد از 28 سال هنوز هم جمع نشده است

انجنیر شحنه تازه داماد بود ، یکروز او را با لباسهای سفید دامادی بردند ازان روز 28 سال گذشت مادر پیرش هنوز تخت جمعی داماد جوان را نکرده است او امیدوارست که فرزندش در شورویست یک روزی بر میگردد دل او هنوز هم برین تسلی میشود فرزندش حد اقل زنده باشد اگر چه در آنسوی دنیا باشد اما صد درد و صد دریغ که چنین نیست کی میداند که چقدر تختها بدین گونه جمع نا شده بی داماد شدند در حالیکه قاتلین ، جلادان و جنایتکاران بار بار تخت جمعی کردند.

این پسر 22 ساله منست ، استخوانهای پوسیده نیست

لحظاتی دردناکی بود پیره مردی آرام آرام بر سر استخوانهای پوسیده اشک میریخت ، مردی بی احساس که وجدانش مرده بود یا شایداز جمع جلادان یا وابسته یا هم کاسه جلادان گفت: گذشته گذشت خدا شهدا را بیامرزد ضرور نیست در اطراف استخوانهای پوسیده اینهمه سروصدا شود، این سخن به گوش پیره مرد رسید ، آتش گرفت ، در حالیکه صدای گریه اش در فضا پیچید گفت : این پسر 22 ساله منست درست مانند دیروز او را میبینم که دریشی نموده و روانه مکتب است او معلم بود ، یک سال شده بود که معلم شده بود ، یک روز به مکتب رفت و دیگر نیامد دو سال از عروسی او گذشته بود در حالیکه دستش را به شانه جوانی گذاشته بود گفت این پسر اوست که سه ماه بعد از شهادتش تولد شد 28 ساله شده اما هنوز هم میگوید پدرم روزی بر خواهد گشت.تو درد ما را چه میدانی  زمینی معنی سوختن را میداند که بالایش آتش است مرده شوها ومرده فروشان چه پروا دارند.اگر برادر جوانت درین گور میبود این سخن را نمیگفتی مگر اینکه مرده فروش میبودی.

داستانهای وحشتناک و غم انگیز از قساوت جلادان

محمد افضل یکی از ساکنان ولسوالی جرم که از ساطور جلادان نجات یافته است چنین میگوید:

ما 21 نفر بودیم ملیشه هاو خادیست ها مارا دستگیر کردند زمانیکه مارا به مرکز خاد آوردند جهت انتقال ما از فیض آباد طیاره خواستند ، یکی از دوستان پدرم به نام مستمر که قوماندان یکی از قطعات دولتی بود مرا از صف اسیران جدا کرد تا به فیض آباد منتقل نشوم اما معلم سیف الله نوای که آمر خاد ولسوالی جرم بود مرا دوباره به صف اسیران برد ، سه بار این حادثه تکرار شد و همین سیف الله مرا دوباره در جمع اسیران ایستاد کرد نوبت به بستن دستهای اسرا شد. دستهای همه را با سیم از پشت بستند زمانیکه نوبت به من رسید سیم ها تمام شده بود دستهای مرا با دستمالی که دران از خانه برایم کلچه به عنوان توشگی آورده بودند بستند اما دستهایم دوباره باز شد و همان قوماندان مستمر به دادم رسید و مرا از صف دیگران جداکرد و بدین ترتیب زنده ماندم از جمع افرادیکه به فیض آباد بردند سه تن دیگر نیز نجات یافت بقیه همه توسط جلادان و جنایتکاران شهید شدند که بیشتر آنان از جمله بهترین جوانان جرم بودند و اکثراً معلمین بودند مانند معلم اسد الله از خرنداب ، معلم حبیب الرحمن از دشتک ، عارف متعلم مکتب از دهسنگان ودیگران.

پسری یکی از اعضای حزب خلق را جلادان دستگیر میکنند بعد ازینکه میدانند او پسری یکی از رفقاست نزدش می آیند و میگویند رفیق .... پسرت جوانست تو رفیق حزبی استی او را تضمین کن رها میشود رفیق انقلابی که امروز نیز در بدخشان در یکی از پستهای حساس دولتی سرنوشت مردم را دردست دارد میگوید او اشرار است پسر من نیست همانست که این جوان 20 ساله میبرند و اعدامش میکنند.

پسر حاجی .....از قریه نوای جرم چنین حکایت میکند: من کودک بودم مادرم قصه میکند که سحرگاه پدرت قرآن میخواند که دروازه کوبیده شد تا دروازه را باز نمائیم جلادان از دیوار ها بالا شدند و داخل خانه شدند صدای ضربه تفنگ شد طرف خانه دویدم دیدم که ريالران مبارک با لیر( دربدخشان لیر به چیزی میگویند که از چوب تهیه شده و قرآن مبارک را در هنگام تلاوت بالای ان میگذارند) آن سوراخ شده است و معلم .... تفنگ بر دست بر دهان دروازه بود وداد میزد: کثیف هنوز هم قرآن میخوانی! پدرت را با سر و پای برهنه بردندزمانیکه به دنبال آنها از سوراخ دروازه نگاه کردم دیدم که یکی از آنها کاکایت بود.

میگویند روزی خلیل فرهنگ با همدستان جنایتکار و نامردش در حالیکه از نشه شراب مانند سگ دیوانه زوزه میکشید گفت بیائید امتحان کنیم که یک مرمی از جسم چند نفر میگذردو ده ها تن زندانی بیگناه را پشت سر هم در قطار ایستاد نمودند وهریک به نوبت گلوله باران را آغاز نمودند و بدینگونه در هر نوبت به تعداد افراد در قطار می افزودند تا اینکه مرمی در تن فرد آخری گیر ماند در حالیکه چند لحظه بعداجساد بی شماری بر زمین افتاده بود.

دردناکترین داستان،  داستان خواهر وبرادریست که پدر کهنسال خود را که حاجی بود و مانع نصب عکس لنین در خانه شده بود شبانه در تشناب خفه نموده و کشتند آیا چنین موجوداتی قابل بخشایش اند؟ آیا چنین موجوداتی هنوز هم ادعای شخصیت و اهلیت دارند؟

 

 

حقیقت چی بود و بر سر ده ها هزار بدخشانی بیگناه چی آمد؟

آنگاه که کودتای ننگین ثور رخ دادچندی بعدهاشمی به بدخشان آمد تمام خلقیهای بدخشان به دورش حلقه زدند( باید متذکر شد که تعداد خلقیها در بدخشان به صد تن نمیرسید که بیشتر آنها در بین مردم بنام گاو کمونست مشهور بودند زیرا نه تنها بیشتر آنهااز علم ودانش بی بهره بودند بلکه از کمونیزم علمی هم آگاهی نداشتند و تنها با خواندن یک یادو نشریه حزب توده ایران یا کتابهای مزخرف احسان طبری گمراه پشیمان ورسوای ایرانی کافر شده بودند و من متیقین هستم که  بیشتر آنهاهمین حالا هم چنین اند) و باندی خطر ناکی را به وجود آوردند آنها در مقابل مردم عقده داشتند زیرا مردم ولسوالی جرم هاشمی را در انتخابات منحیث وکیل انتخاب نکردند، بقیه اعضای باندش از یکطرف از طبقات فقیر یا متوسط برخاسته و از جانب دیگر بنام کمونست و کافر در بین مردم سراسر بدخشان بدنام و منفور بودند جامعه آنها را نمی پذیرفت اکثر شان به عقده حقارت مصاب بودند و بیشتر آنها در بین مردم دارای القاب پستی بودند واز قضای روزگار بیشتر آنها دارای عیب و نقص مادر زاد بودند که شاید به همین علت در مقابل خدا (ج)عقده داشتند و کمونست شدند یکی کور بود ، دیگری کل بود، یکی لنگ بو دیگری شباهت به حیوان داشت که انهارا مردم به همین القاب می شناختند مانند کور بصیر ، کل سیف الله ، رشید پاپی... بر همین اساس زمانیکه به قدرت رسیدند در صدد انتقام بر آمدند و گورستانهای دسته جمعی را ساختند.آنها تمام بدخشانیهای را که دارای نام نیک و شناختی در جامعه بودند لست کردند و هر خلقی نام ده ها انسان بیگناه و فرهیخته را بر اساس عقده های شخصی در لست کشتار این جانیان شامل کرد بعد ازین که آنها لست ها را تکمیل کردند شکار انسانهاآغاز شد ، مردم را از سراسر بدخشان جمع کردند تمام زندانهای ولسوالیها و مرکز را پر کردند، بعد لست بدخشانیهای ساکن کابل را نیز ترتیب دادند وبه جلادان کابل دادند که در مدت زمان کم بیشتر ازبیست  هزار بدخشانی را دستگیر کردند، بعد کشتار را آغاز کردند در قدم نخست مردم را شبانگاه از زندانها بیرونبردند وبعد از تیرباران کردن به دریای کوکچه انداختند بعد ازینکه دریا اجساد را بیرون کشید بر پاهای آنها سنگها را بستند یا اینکه چندین تن را با سیم بسته به دریا انداختند تا اینکه این راز نیزافشا شدبعد آنها شبانگاه مردم را از زندان بیرون می کشیدند و در گورستان های متعدد واقع در دشت قرغ ، سیه شخ بتاش ، میدان هوای و دشت خمچان تیرباران و مدفون کردند در حالیکه اهالی ولسوالیها را در جریان انتقال از ارتفاع چند هزار متری در سنگلاخ ها زنده به زمین می انداختند که بدین ترتیب بیشتر از ده ها هزار بدخشانی شامل زن و مرد و پیر و جوان و حتی کودکان از طبقات مختلف مردم را در جریان دوسال در حالی کشتند که تا هنوز در کشور نه جنگی بودو نه خصومتی. در بدخشان سکون و آرامش حکمفرما بود.حتی قربانیان تصور آنرا نداشتند که روزی چنین بیرحمانه کشته شوند.

آنان شبانه زندانیان را به نام اعزام به کابل می کشیدند تمام اشیای قیمتی و پول نقد آنها را میگرفتند حتی مواردی دیده شده است که اقارب زندانی را روزانه خبر داده اند که زندانی شما کابل میرود برایش پول خرچی بیار اقارب زندانی مقداری پول را برای جانیان به عنوان خرچی زندانی داده در حالیکه آن پول و تمام اشیای قیمتی قربانی را میگرفتند و خودش را میکشتند  بنابر روایاتی یکی ازین جانیان پنج بکس ساعت از بدخشان به کندز انتقال داده بود.در یک مورد زمانیکه زندان بان نتوانست انگشتر طلای یکی از زندانیان را بیرون بکشد انگشت اورا با کارد برید اینهمه حکایات را شاهدان عینی و از بند رستگان مینمایند.

مردم آبرومند!!!

حوادث بعد از سقوط حکومت کمونستی به گونه رقم زده شد که مردم مجال دادخواهی را نیافت. جنگها و خشونتهای بعدی برای داغدیدگان مجال انرا نداد تا قاتلین را به محکمه بکشند ، بیشتر جنایتکاران یا به خارج از کشور یا به مناطق امن فرار کردند.

عزاداران مانند سنگ صبور در سوگ نشستند گذشت زمان یاد شهدا را کمرنگ کرد گویی که مردم داشتند هم چیز را ازیاد میبردند ، قاتلین دوباره به صحنه آمدند با زبان دراز آنها مجاهدین را متهم به جهل ، جنایت و خرابی میکردند ، یکی صاحب رسوخ قوم ، دیگری شایسته سالار ، یکی مکه رفت حاجی شد ، دیگری تاجر ملی ، یکی کارشناس شد و دیگری فعال حقوق بشر و گروهی دیگر در انجیوها یا دفاتر ملل متحد جذب شدند.

 اگر هم سنگران شهدا ، هم فکران شهدا آنها را فراموش کردند خدای شهیدان آنها را از یاد نبرده بود بلکه انها را جهت ادای رسالتی در دل خاکهای نمناک دشت قرغ نهان کرده بود.همان بود که شهدای دشت قرغ با دستهای بسته به پشت و پاهای زولانه پیچ به خاستند و چهره جلادان روسیاه را دوباره به نسل امروزین نشان دادند.هیچ شکی نیست که جلادان دیروز ، که امروز خود را به مدارج بلند سیاسی ، نظامی ، اقتصادی و اجتماعی رسانده اند با استفاده از امکانات موجود عده خود فروخته و مزدور و ساده لوح و خوشباور را نیز با خود دارند که داد میزنند چرا با طرح مسئله شهدا آبروی عدهِ  بدخشانی را بریزیم؟ ما ازین وکلای مدافع می پرسیم که مگر آنانیکه قربانیی جنایات این سفاکان گشتند شخصیت نداشتند؟ عزت نداشتند؟ آبرو نداشتند؟ بدخشانی نبودند؟

مگر محمد یوسف خاکساری والی زمان داودخان یکی از بهترین شخصیتهای علمی ، فرهنگی ، اداری و اجتماعی بدخشان دران زمکان نبود؟ مگر قاضی سید میرزا ریس دیوان جزا زمان داود خان شخصیت فرهیخته بدخشان نبود؟ مگر پیر حاجی جان ، آغای سید مصطفی ، سردار خان خستکی ، مولوی طاهر و صد ها نخبه دیگر بدخشانی شخصیتهای بزرگ زمان خود نبودند این جلادان که دران زمان در جمع نوکران وریزه خواران دروازه های این بزرگان بودند چقدر به این افراد رحم کردند؟ چقدر عزت و آبروی آنان را حفظ کردند؟ که امروز تقاضای بخشش از وارثین شهدا دارند کی میداند کودکی که یکساله یتیم شد ، عروسی که در 18 سالگی بیوه شد ، پیره زنی که جوان بیست ساله را از دست داد درین 28 سال چه دردهای جانگاهی را تجربه کرد؟ سیل بینها و غندی نشینها ازین همه درد چه آگاهی دارند؟

عجیب دنیای است بیشتر از ده هاهزار تن از بهترین فرزندان بدخشان را یک گروه مزدور ، خود فروخته ، بیمار روانی ،  و جلاد بدون کوچک ترین جرم و گناهی دستگیر نموده بردند انواع شکنجه و بیحرمتی و توهین را در حق شان روا داشته و درین نهایت به فجیع ترین وجهی آنها را شهید ساختند ، در جریان اینهمه سالها وارثین شهدا با آنها کاری نداشتند در شاد و غم آنها رفتند ، با آنها رفت و آمد کردند ، دید ووادید کردند اما زمانیکه گور شهدا سر بر آورد و وارثین سوگوار فقط شعار دادند که مرگ به فلانی.

این جنایتکاران نازدانه آزرده شدند ، خود شان هزاران انسان را زنده به گور کردند و در زمان قدرت شان برعلاه اینکه به مردم حق ندادند تا نامی از قربانی خود بیگیرند  در پیش روی همین سوگواران شهیدان شانرا به نام اشرار ، مرتجع ، کاسه لیس انگلیس و نوکر امپریالیزم امریکا یاد نموده توهین کردند امروز به مردم حق نمیدهند که استخوانهای پوسیده شهدای خود را شناسای کند یا بگوید که قاتل این شهید فلان جنایتکار است یا حد اقل جهت تسلای دل خویش به آن جنایتکار که عملاً برای مردم اینهمه مرگ را داده است در شعار مرگ بگوید.

آنها حتی امروز هم حاضر نیستند جنایت خویش را بپذیرند وبا استفاده از وسایل گوناگون می خواهند جنایت خود را توجیه کنند در حالیکه باید مانند یک انسان پشیمان به گناه خود اعتراف نمایند و گور بقیه شهدارا هم نشان بدهند و از وارثین شهدا خواهان بخشش شوند درانصورت شاید  درد های وارثین تخفیف یابد اما اینهمه نیاز به وجدان دارد که جلاد و قاتل وجدان ندارد.

این موجودات دوپا عجیب وجدانی دارند ، این پیشتازان طبقه کارگر که امروز بی شرمانه ادعای ادمگری دارند و تا کشف گور شهدا این کارنامه ننگین مزدوران بیگانه،   مجاهدین را متهم به ویرانی و جنگ میکردند و از حکومت خویش تمجید می نمودند، از تقوی و پاک نفسی خود لاف می زدند و به قانون و مقررات حکومت خود می نازیدند پقدر بزدل و جبون بودند که مردم خود را ، برادران خود را ، هموطنان خود را در نهایت ناتوانی و بیچارگی شهید کردند. تعمیری را که ویران شده می توان دوباره اعمار کرد اما این همه رفتگان را چه کسی میتواند دوباره به خانواده هایشان برگرداند ، ویران کردن تعمیر در جریان جنگ جنایت بزرگتر است یا کشتن هزاران بی گناه در زمان صلح یا اسیران جنگی در زندانهای دولتی؟کی میداند که این شهدای مظلوم چقدر داد وفریاد کردند ، چقدر الحاح کردند و ازین جلادان چقدر خواهش بخشش نمودند اما مزدوران بیگانه که ودکای روسی عقل شان را ربوده بود با چه بی رحمی این عزیزان را شهید کردند.

 درجریان این همه سالها همه می دانستند که جنایت کاران کیها هستند ، منصور هاشمی، رشید پاپی ، کور بصیر ، خلیل فرهنگ ، کل سیف الله ، واحد سیاه و ده ها تن دیگر از شریکان جرمی این جنایتکاران چهره های معلوم الحالی هستند که دیگر هیچ قدرتی در دنیا نمیتواند آنها برائت دهد، اگر دولت و نهاد های مدافع حقوق بشر این قضیه را نادیده بیگیرد چه کسی میتواند تضمین نماید فرزندان این شهدا قاتلین پدران خود را مجازات نکنند ، صبر و بردباری وارثین شهدا فقط بر اساس وعده های داده از جانب ریس دولت ، وزیر داخله ، هئیت پارلمانی و نهاد های مدافع حقوق بشر مبنی بر بررسی قضیه است در غیر آن پدر کشته را آشتی کی بود ، مردم منتظر تحقق یافتن وعده های این نهاد ها هستند.

چه کسانی با آرمان شهدا مخالفند؟

قاتلین، جلادان و آدم کشان حرفوی

عده از په په شه به دستانی که فریب زرق وبرق کمیته های حزبی را خورده بودند و در اوایل فاجعه په په شه به شانه باعث اذیت مردم می شدند بعد از هجوم روسها خود را کنار کشیدند و  بعد از پیروزی مجاهدین با استفاده از وسایل موثر خود را به دستگاه قدرت پیوند زدندو امروز در مقامات بلند نظامی و ملکی دولت ونهاد های اقتصادی، اجتماعی تکیه زده اند.

عده از طرفداران مجاهدین که در اوایل بنابر دلایلی در صفوف حزب دموکراتیک قرار گرفتند و بعد از قیام مردم صفوف آنهارا ترک کردند  این دو گروه اخیر ترس ازان دارند که با تازه شدن یاد های آن زمان نام ایشان نیز به سر زبانها می افتد و شهرت جهادی شان خط خط میشود.

نتیجه گیری: قضیه شهدای دشت قرغ از جمله قضایای استثنایی تراژدی افغانستانست وباید جدا از بقیه جنایات جنگی با آن برخورد شود زیرا این افراد در شرایط صلح در حالیکه مصروف کارهای خویش بودند بدون ارتکاب به جرمی و حتی احتمال ارتکاب به آن توسط عمال یک نظام که بر حسب معمول حکومتها باید حامی جان و مال مردم باشد دستگیر شدند و بدون جرم و محاکمه به شهادت رسیدند.این یک قضیه کشتار دسته جمعی اهالی بی گناه در حال صلح است که باید از طرف مراجع قضایی ملی و بین المللی به آن رسیدگی شود قربانیان هیچکسی را نکشته اند در جبهه جنگ کشته نشده اندبلکه در جریان یک جنایت بینظیر توسط یک گروه جنایتکار اعدام شده اند.قضایای که بعد از جنگ رخ داد چیزی دیگریست آنانیکه در جبهات از طرفین کشته شده اند به حق خود رسیده اند زیرا سرباز یک روزی کشته میشود و انها به چنین عزمی جنگیدند که یا بکشند یا کشته شوند ، کشتار فعالین سیاسی گروه های مختلف توسط یکدیگر بعد از آغاز جنگ نیز قضایای جنگیست اما اعدامهای قبل از آغاز جنگ و کشتار زندانیان زمان جنگ موضوع کاملا جداست.همانگونه که میدانیم جنایتکار مذهب ، مکتب ، ملیت ، حزب ،قوم و قبیله نداردبلکه هویت جنایتکار در جنایتش خلاصه میشود خواست ما اینست که گروه های سیاسی ، قومی افغانستان مسئله را سیاسی نکنند که جناحی مسدله را به ابزاری جهت کوبیدن طرف مقابل قرار دهد و گروه مقابل به دفاع از جنایتکاران برخیزد بلکه بگذارند قضیه در هئیت یک قضیه حقوقی مورد بر رسی قرار گیرد و مجرمین شناسایی و مجازات شوند. نسلهای امروزی باید بدانند که چه کسانی این جنیات هولناک و ننگین را انجام داده است؟ پسر جوانی که امروز پدر خود را موجود قابل احترام و آبرومند میداند باید بداند که همین پدر آبرومندش مسبب اینهمه جنایات است ، همین آدم موقر روزگاری جنایتکاری مخوفی بود ، همین فرشته امروزی، دیروز دیوی مخوفی بود ، قاتل صدها انسانست ، آغوش صدها عروس را خالی کرده است، صدها کودک را یتیم کرده است این چهره ها باید افشا شود.

وارثین شهدا برای هیچ گروه ، شخص، نهاد و مفتیی حق بخشیدن مجرمین را نمیدهد زیرا انسانها ملکیت افراد ، تنظیم یا دولت نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرمان اعمار بنای یاد بود شهدا و موزیم آن صادر شد

بر اساس اطلاعات رسیده به صدای بدخشان تلاشهای همه جانبه کمیسیون مستقل وارثین شهدای بدخشان ثمر داد وحامد کرزی ریس جمهور کشور هدایت پرداخت مبلغ 50 لک افغانی را جهت اعمار منار یاد بود ، و موزیم در دشت شهدا از کود 91 صادر نموده است.

باید متذکر شویم همانگونه که مردم بدخشان شاهد اند قضیه گور دسته جمعی به همت فرزندان جسور و صدیق بدخشان که در محور کمیسیون مستقل وارثین شهدا تشکل یافته اند به جهانیان اعلام شد و توجه نهاد های دولتی و بین المللی را به خود جلب کرد که در نهایت منجر به اعاده حقوق و حیثیت شهدا و ماندگار ماندن نام آنها گردید ، اگر افراد این کمیسیون دست به کار نمی شدند مانند قضیه گور دسته جمعی سال گذشته که توسط قربان علی همزی خبر آن نشر شد اما به بسیار سادگی روی ان خاک انداخته شد امسال نیز قضیه تکرار می شد.

به تاریخ 29/3/1386 هئیتی متشکل ازمحترم ضرار احمد مقبل وزیر داخله ، محترم محمد کریم براهوی وزیر سرحدات ،محترم مولوی محمد جوره  ، محترم امان الله گذر ، محترم سید محمد امین طارق مشاورین ریس جمهور بر اساس فرمان نمبر (358) مورخ 26/1/1386 مقام ریاست دولت جهت بر رسی گور شهدا در دشت قرغ به فیض آباد رفتند ، هئیت بعد از اشتراک در محفلی که در دشت قرغ به ابتکار کمیسیون مستقل وارثین شهدا دایر شده بود سخنرانی های وارثین شهدا را استماع نموده و پیام ریس جمهور را به وارثین شهدا رساندند ، بعد از ملاقات هئیت با وارثین شهدا ، کمیسیون مستقل وارثین شهدا قطعنامه را به هئیت سپرد.

به تعقیب آن هئیت پارلمانی به ریاست محترم خواصی منشی مجلس نمایندگان در محفل یاد بود تاریخی 31 حمل که توسط کمیسیون مستقل  غیر دولتی وارثین شهدادر دشت قرغ دایر شده بود اشتراک نمودند ، هئیت بعد از ختم محفل با اعضای رهبری کمیسیون مستقل وارثین شهدا هریک داکتر صبغت الله خاکساری ، عبد بصیر "وثیق" و امالدین "امین" ملاقات نمودند در ختم ملاقات قطعنامه کمیسیون مستقل به هئیت سپرده شد.

هر دو هئیت گزارش خویش را به مقام ریاست دولت ارائه نمودند و خواستهای کمیسیون مستقل وارثین شهدا را به ریس جمهور رساندند ، ریس جمهور کشور متن پیشنهادی هئیت را که بر اساس خواستهای کمیسیوت مستقل وارثین شهدا ترتیب شده بود منظور نمودندودر حکم شماره 1463 مورخ 15/3/1386 مقام ریاست دولت که با امضای ریس دولت مزین است چنین آمده است:اجرای مبلغ 5 میلیون افغانی جهت اعمار منار یادگاری شهدا و موزیم دشت قرغ از کود (91) پالیسی ، طبق نظر هئیت موظف منظور است ف امور اعمار بناء یادگاری و موزیم شهدا در منطقه متذکره از طریق وزارت اطلاعات و فرهنگ انجام یافته و از تطبیق پروژه وزارت انکشاف شهری مراقبت و نظارت نماید".

این حکم ریس جمهور به تمام تلاشهای که مبنی بر شیوه مصرف پول وعده شده از جانب بعضی حلقات صورت می گرفت پایان داد وزمینه مداخله ادارات دیگر را محدود نمود بر اساس این حکم فقط ریاست حفظ آبدات تاریخی ولایت بدخشان ونهاد های جامعه مدنی( مطاق مفاد برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان) باید درراستایی اعمار بنا هماهنگی نمایند و ریاست انکشاف شهری از تطبیق پروژه نظارت نماید برای مقام ولایت ، ریاست شهدا ومعلولین ، ریاست حج و اوقاف درین فرمان هیچ نقشی داده نشده است

کمیسیون مستقل وارثین شهدا ضمن ابراز سپاس از ریس جمهور افغانستان و هئیت اعزامی شان خواهان بر آورده شدن خواستهای دیگر وارثین شهدا مبنی بر شناسای و محاکمه عاملین قضیه میباشد و ضمن ابراز سپاس از وزارت اطلاعات وفرهنگ که به تاریخ 13 ثور به مناسبت گرامیداشت شهدا محفلی را در مسجد عیدگاه برگزار کرد ازین وزارت می خواهیم تا نظرات و طرحهای نهاد های جامعه مدنی بدخشان و کمیسیون مستقل وارثین شهدارا که از مردم بدخشان نمایندگی میکند در جریان اعمار منار در نظر بیگیرند که جهت رسیدن بدین مامول بهتر است تا وزارت اطلاعات وفرهنگ کمیته هماهنگی را متشکل ازنمایندگان نهاد های جامعه مدنی ، کمیسیون مستقل وارثین شهدا ، ریاست حفظ آبدات تاریخی ولایت بدخشان و ریاست انکشاف شهری که مطابق فرمان ریس جمهور مسئول پیشبرد برنامه اند ، ایجاد نماید.

 

اطلاعیه کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان

کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان که منبعد در نوشته ها با اختصار( کمیسیون مستقل) نگاشته میشود با ابراز سپاس از مردم مسلمان بدخشان که با حضور گستردهِ خویش در صحنه حمایت از آرمان شهدای مظلوم بدخشان ارواح آن عزیزان را خشنود نمودند به اطلاع عامه مردم میرساند که یک تعداد از تاجران شریف با احساس بدخشانی ( شهر فیض آباد) مقداری پول نقدرا جهت پیشبرد امور مربوط به شهدای گور دسته جمعی دشت قرغ  به آدرس های  مختلف کمک نموده اند. اینک( کمیسیون مستقل|) منحیث یگانه نهاد مستقل غیر دولتی که دفاع از حقوق شهدا را مطابق اصول شرعیت اسلامی، قوانین موجوده کشور و میثاقهای قبوا شده بین المللی وجیبه خویش میداند لست کمک های رسیده به کمیسیون را قرار ذیل اعلام میدارد:

1- محترم عبد القدیر بای       50000 افغانی

2- محترم شاه عبد القدیر        50000 افغانی

3- محترم زید الله بای            30000 افغانی

4- محترم قوماندان عبدل        25000 افغانی

5- محترم بیک محمد صراف  10000 افغانی

6- محترم سنگ محمد بای      5000 افغانی

7- محترم ضیاأ صراف          5000 افغانی

8- محترم عبد الروف علاف    5000 افغانی

9- محترم محمد رضا عکاس    5000 افغانی

10- محترم لعل محمد             5000 افغنی

قرار شرح فوق به صورت مجموعی مبلغ 190000 ( یک لک و نود هزار افغانی ) از جمله پولهای اعانه شده به حساب شهدای مظلوم بدخشان در اختیار کمیسیون مستقل قرار گرفت.

ازین جمله مبلغ 70000 افغانی ان خرج تدویر گردهمای بزرگ دشت شهدا( تهیه شعار ها ، کرایه موتر ها) ، خریداری فرش و اسباب دفتر کمیسیون گردید. مبلغ 120000 باقیمانده به حساب ( 1018202002021 ) در کابل بانک گذاشته شد.

همچنان درین مدت مبلغ 15000 افغانی توسط محترم زلمی "مجددی" ، 6000 افغانی توسط محترم سعد الله " ابوامان" ، 5000 افغانی توسط اهالی ولسوالی جرم و مبلغ 2000 افغانی توسط محترم منشی عبد المجید والی بدخشان برای کارگران کاشف گور هریک استا ظاهر، عزیزالله و..... کمک شده است که برایشان رسیده است و همچنان یک خیمه بزرگ توسط خلیفه حلیم جهت حفظ اجساد از باد و باران و آفتاب کمک شده است.دیگر هیچ نهاد دولتی یاغیر دولتی یا اشخاص کمکی صورت نگرفته است

بدینوسیله به تمام مردم بدخشان اعلام میداریم که کمکهای خویش به حساب بانکی فوق وارد نمایند و به هیچ شخص ، گروه ، نهاد دولتی ( در چنین مواردی دولت به مردم باید کمک نماید نه اینکه مسئولین دولتی کچکول گدایی را بدست گرفته محله به محله پول جمع کنند) یا غیر دولتی به عنوان شهدا پول ندهند ، همچنان کسانیکه به عنوان کمک به شهدا پول داده اند ونام شان درین لست درج نیست بدین معنی است که پول آنها توسط افراد استفاده جو حیف و میل شده است به دفتر کمیسیون مراجعه نموده مقدار پول داده شده و اسم شخص یا نهادی را که پول را گرفته است برای ما بدهند تا ما از طریق رسانه ها برای همگان اعلام بداریم و چهره های استفاده جو را که حتی از استخوانهای شهدای مظلوم بدخشان سوء استفاده و زراندوزی مینمایند افشا نمائیم.

 

اخبار گور دسته جمعی شهدای مظلوم بدخشان

16 حمل- گور دسته جمعی در دشت قرغ کشف شد

18حمل- تعداد اجساد به دست آمده از گور دسته جمعی به 100 تن رسید.

18 حمل- عده از اعضای حکومت سابق حزب خلق در بدخشان فراری یا مخفی شدند.

29 حمل-  وزیر داخله از گور دسته جمعی دشت قرغ دیدن نمود ، بعداً وزیر داخله با وارثین شهدا دیدار نمود درین دیدار لست عاملین این جنایت از طرف مردم به وزیر داخله سپرده شد.

31حمل- محفل بزرگ به اشتراک بیشتر از ده هزار نفر به مناسبت یاد بود شهدای بدخشان در مزار شهدا واقع دشت قرغ به ابتکار کمیسیون مستقل وارثین شهدای بدخشان برگزار شد.بعد از ختم محفل به مقدار 300 برنج از جانب جنرال نذیر محمد یکی از فرماندهان مشهور بدخشان طبخ و به مردم توزیع شد.

31 حمل- هئیت شورای ملی تحت ریاست آقای خواصی منشی مجلس نمایندگان در محفل یاد بود شهدای بدخشان اشتراک نمود. هئیت با اعضای هئیت رهبری کمیبسیون مستقل وارثین شهدا ووارثین شهدا در ولسوالیهای بهارک و جرم دیدن نمود وارثین شهدا لست هفتاد نفری از مجرمین معلوم الحال را که بیشتر آنها از ولسوالی جرم و خاش بودند در اختیار هئیت پارلمانی گذاشتند.

3ثور- معاون سر منشی ملل متحد و مسئول یونمای افغانستان از گور دسته جمعی دشت قرغ دیدن نمود.

7ثور- استاد برهان الدین ربانی از گورستان دسته جمعی دشت قرغ بازدید نمود.

11 ثور- مجلس یادبود شهدای بدخشان در مسجد عیدگاه بر گزار شد.

13ثور- ریس جمهور از مزار شهدای بدخشان دیدار کرد.

 

 

ابلاغیه کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان

بسم الله الرحمن الرحیم

کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان که بعد ازین جهت اختصار بنام "کمیسیون مستقل" نگاشته میشود بعد از کشف گور دسته جمعی دشت قرغ به تاریخ 18 حمل 1386 مطابق مفاد ماده ( 35) قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان جهت تامین حقوق معنوی شهدای مظلوم بدخشان و تامین حقوق مادی و معنوی وارثین شهدای مظلوم بدخشان ایجاد گردیده است ، این کمیسیون یک نهاد مدنی مستقل ( غیر دولتی ) و غیر وابسته مردمی بوده که بازتاب دهنده خواستها و آرمانهای وارثین شهدای مظلوم بدخشان میباشد و توسط فرهنگیان ، روشنفکران ، علما ، متنفذین ووارثین شهدای بدخشان ایجاد گردیده است.

کمیسیون داری هشت کمیته کاری میباشد که در ترکیب آن داکتر صبغت الله "خاکساری" ، عبد البصیر "وثیق" ، امرالدین " امین" ، مولوی شریفی ، مولوی عبد الرحیم " حنیف" ، مولوی عید الکبیر " مجیدی" ، قاری سراج  و نمایندگان وارثین شهدای تمام ولسوالیهای بدخشان شامل اند.کمیسیون منحیث یک پل بین نهاد های مدافع حقوق بشر ، جامعه مدنی و ادارات ذیربط دولتی عمل نموده و تسهیلات را در زمینه های مورد نظر فراهم میسازد همچنان کمیسیون مسئولیت جمع آوری اعانه های مردمی را جهت کمک به اعمار بنای یاد بود ، موزیم ، ایجاد مرکز فرهنگی، گرد آوری معلومات ، اسناد و شواهد راجع به قضایای مربوطه ، را نیز به دوش دارد.در نام گزاری کمیسیون کلمات مستقل و مظلوم مفهوم خاصی را ارائه میدارد. هدف از کلمه" مستقل" باز تاب دادن این نکته است که این کمیسیون هیچ نوع تاثیر پذیری از نهاد های دولتی ، احزاب سیاسی و افراد با نفوذ نداشته و به صورت مستقل بر اساس خواستهای اکثریت قریب به اتفاق  مردم بدخشان خواهان بر رسی  قضیه شهدا به دور از زد و بند های سیاسی و معاملات گروهی رائیج در کشور میباشدزیرا ما متیقین هستیم که در صورت علاقمندی راستین دولت و نهاد های مدافع حقوق بشر به موضوع و تخصیص بودجه کافی جهت اعمار بنای یاد بود کمیسیون های وابسته به گرو های سیاسی و یا دولتی جهت اعمال بهره برداری های اقتصادی و سیاسی نیز ایجاد خواهد شد.

کلمه "مظلوم "باز تاب دهنده این حقیقت است که کمیسیون فعالیتهای خویش را فقط در مورد آن عده از شهدای بدخشان منسجم میسازد که بدون کدام جرم مشهود در شرایط صلح از خانه و محل کار دستگیر شده و بعد به صورت انفرادی در جریان انتقال ( پرتاب از طیارات ، قتل در محضر عام یا به صورت پنهانی )یا به صورت دسته جمعی مظلومانه به شهادت رسیده اند که البته این قضیه جزء جنایات جنگی نبوده بلکه در کتگوری جنایت عیله بشریت و قتل عام اهالی بی گناه در شرایط صلح فهرست میشود .

هدف اساسی کمیسیون ایجاد تسهیلات برای نهاد های مستقل مدافع حقوق بشر وادارات ذیربط دولتی ، ملی و بین المللی در راستای تسریع پروسه حقیقت یابی  ومستند سازی و تامین عدالت انتقالی برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان میباشد.

 کمیسیون گامهای اساسی را در جهت تهیه فهرست تمام گم شدگان بدخشانی در طی سالهای 1357-1358 که در شرایط صلح از خانه ، محل وظیفه یا محل کار توسط  عاملین جنایت در بدخشان ، کابل و دیگر نقاط کشور دستگیر شده و تا کنون لادرک گردیده اند ، بر داشته است که بعد از فهرست نمودن مکمل  این افراد جزئیات دستگیری ، زمان دستگیری آنها تهیه خواهد شد تمام این امور جهت تسریع پروسه حقیقت یابی و تامین عدالت انتقالی صورت میگیرد تا مطابق دستورات دین مقدس اسلام ، قوانین نافذهِ کشور و معیارات قبول شده بین المللی که مخالف شریعت اسلامی نباشد قضیه کشتار های جمعی اهالی بیگناه طی سالهای 57-58 بر رسی شده مجرمین شناسایی و مورد مواخذه گیرند و از جانب دیگر حقوق وارثین شهدا بر اساس شریعت اسلام و قوانین کشور تامین گردد.

بنابرین "کمیسیون مستقل" طرح زیرین را ارائه میدارد:

1- متکی بر احکام صریح قرآن و حدیث ، مبتنی بر ماده سوم قانون اساسی افغانستان ( در افغانستان هیچ قانون نمیتواند مخالف معتقدات و احکام دین مقدس اسلام باشد ) هر نوع فیصله و مصوبهِ در مورد عاملین کشتار های جمعی مسلمانان بی گناه که حقوق مسلمانان را نقض نموده و مانع دادخواهی  مصیبت دیدگان شود مشروعیت ندارد. بنابرین عاملین کشتار های جمعی مسلمانان بیگناه باید مطابق شریعت اسلامی و قوانین نافذه کشوری و بین المللی که مخالف شریعت نباشد مورد مواخذه و باز پرس قرار گیرند.

2      -مبتنی بر ماده (23) قانون اساسی افغانستان "زندگی موهبت الهی و حق طبیعی انسانست هیچ شخص بدون مجوز قانونی ازین حق محروم نمیگردد" قضیه قتلهای دسته جمعی اهالی بی گناه بدخشان مورد بر رسی قرار گیرد.

3      – متکی بر برنامه عمل دولت جمهوری اسلامی افغانستان روند حقیقت یابی و مستند سازی در مورد کشتار های جمعی بدخشان جامه عمل پوشانیده شود.

4      - تیمی از متخصیصین مجرب جهت تثبیت هویت شهدا با استفاده از تکنولوژی جدید ( شناسایی دی این ای ) مطابق پروسه حقیقت یابی و مستند سازی به بدخشان اعزام و کار خویش را به کمک دولت،  نهاد های غیر وابسته جامعه مدنی و "کمیسیون مستقل" آغاز نماید.

5- مطابق فقره (ب)  فعالیتهای برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان ، دولت باید جهت اعمار منار یاد بود شهدای مظلوم بدخشان که در کتگوری جرایم قربانیان جنایت علیه بشریت قرار میگیرند و تعداد مجموعی آنها بیشتر از ده هزار تن است ( تنها کسانیکه از خانه و محل کار خویش در شرایط صلح دستگیر و اعدام شده اند) اقدامات عملی و موثر را آغاز نماید نه حرکات سمبولیک و تبلیغاتی را.

6- ازینکه شیوع فساد اداری ، رشوه خواری و اختلاس در ساختار های دولتی قضیه اظهر من الشمس میباشد دولت باید میکانیزم شفاف و کاری را در راستای تمویل  بودجه اعمار منار باید ایجاد نماید به گونهِ که پول مورد ضرورت در یک حساب بانکی مستقل گذاشته شود بعداً پروژه اعمار منار به داوطلبی آزاد گذاشته شود به گونهِ که کمیسیون مستقل ، نماینده نها د های غیر وابسته جامعه مدنی و نهاد های حقوق بشر بران نظارت مستقیم نمایند بعد ازینکه شرکت برنده بنارا اعمار نمود پول از بانک مستقیماً برایش داده شود، در صورتیکه این پول در اختیار افراد ، اداره  یا کمیسیونهای دولتی بدون نظارت مستقیم نهاد های جامعه مدنی ونمایندگان وارثین شهدا گذاشته شود امیدی برای عملکرد صادقانه وجود ندارد.

7- مبتنی بر فقره ( ج ) بخش فعالیتهای برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان حکومت ملزم است تا اقدامات را جهت تاسیس یک موزیم برای زنده نگهداشتن خاطره قربانیان و تعلیم نسل جوان با استفاده از تاریخ و سمبولهای سه دهه جنگ به شمول تصاویر و نامهای قربانیان ، عکسها و آثار بازمانده از آنان مانند : قلم ، زولانه ، عینک ، دندان ساختگی ، مهر ، البسه ، ست بند های سیم خاردار ، آغاز نماید.

8- جهت نظارت از چگونگی تطبیق برنامه های مذکور کمیته متشکل از نهاد های غیر وابسته جامعه مدنی ، کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان ، ادارات ذیربط دولتی و شورای  ولایتی ایجاد گردد.

9-  نهاد های استخباراتی و امنیتی جمهوری اسلامی افغانستان لست تمام مسئولین تصمیم گیر و کلیدی ولایت بدخشان را در سالهای 57-58 ، مجرمین معلوم الحال ومحلات بود و باش فعلی آنها را تهیه نمایند.

10- از تلاشهای افراد ، حلقات و بعضی مسئولین دولتی بدخشان که بر اساس دلایل سیاسی میخواهند اجساد را دوباره دفن نماید جلوگیری به عمل آید.

11- آرامگاه شهدا به شکل یک گور بزرگ دیزاین و اعمار شود تا زیارت کنندگان شهدا را در همان وضعیت طبیعی که هستند از هر جناحی  به خوبی دیده بتوانند اطراف گور به صورت اساسی دیوار و سقف آن پوشانیده شود وبر چهار طرف آن پنجره شیشه جهت مشاهده مردم گذاشته شود. ارائه طرح دفن شهدا در زیر خاک الهام از اراده آنهای میگیرد که میخواهند همانگونه که این عزیزان را نامردانه زنده به گور کردند خاطره آنها را نیز زیر خاک نمایند و نسلهای امروز وفردا را نگذارند تا این جنایات هولناک بشر مترقی را که در عصر کمپوتر انجام داده است به نظاره نشینند بناءً از تمام وارثین شهدا خواهانیم تا شکار نیرنگ مجرمین و یارانشان نگردند.

12- از شخص ریس جمهور کشور میخواهیم تا مطابق بند اول ماده (64) قانون اساسی افغانستان که همانا مراقبت از اجرای قانون اساسی است قضیه را تحت نظارت مستقیم داشته باشد.

13- از مسئولین حکومتی بدخشان میخواهیم تا هر گونه تسهیلات لازم را جهت انجام فعالیتهای کمیسیون مستقل فراهم سازند.

اگر در زمینه اراده کمک را ندارد حد اقل باعث ایجاد مزاحمت در راستایی پیشبرد فعالیتهای کمیسیون مستقل نگردند.

14- از تمام اهالی شریف کشور ، نهاد های خیریه غیر دولتی ، بدخشانیها ووارثین شهدا میخواهیم تا کمک های نقدی خویش را به حساب بانکی کمیسیون مستقل که قبلاً در کابل بانک به منظور جلوگیری از سوء استفاده اشخاص، ادارات یا گروه ها ایجاد گردیده است تحویل دهند.

***

گریه کن

دوکتور صبغت الله " خاکساری"

بیا ای بدخشی زجان گریه کن

بیاد همه رفتگان گریه کن

به پاپوش صدپارۀ پینه دار

به زنجیر و زولانه شان گریه کن

به تسبیح دست همان پیره مرد

به موی سر نوجوان گریه کن

الا ای جوان سپیدار قد

به گور پدر بی امان گریه کن

ندیده پدر نو عروس غمین

بیا و به گور مهان گریه کن

ایا بیوهِ سالها منتظر

بیا وبرین خاکدان گریه کن

ایا کرده گم شوهر خویش را

تو بر توده استخوان گریه کن

ایا مادر دیده بر در بیا

برین گور حسرت نشان گریه کن

ندیده پدر کودک ساده دل

پدر زیر سنگ ، داده جان گریه کن

به دندان افتاده بر روی خاک

به زخم سروپایشان گریه کن

به آن شانه و عینک زخمدار

به تا قین صد پاره شان گریه کن

به آن چپلک کودک بی گناه

به دامان پاک زنان گریه کن

به ان دست بسته به پشت شهید

که از خار دارد نشان گریه کن

الا آموی خسته و سوگوار

زپامیر و بام جهان گریه کن

ایا کوکچه شاهد توی بر ستم

به آن کردۀ جانیان گر یه کن

شکسته قلم گر ندارد زبان

به داغی که دارد نهان گریه کن

ای هندوکش سرفراز و بلند

زدل گریه کن تا توان گریه کن

الا ای بدخشان به ماتم نشین

به نسلی که شد نیمه جان گریه کن

به مرمی رنگین به خوناب سرخ

به مهری که دارد نشان گریه کن

بیاد شهید بدخشان زمین

به دشت قرغ این زمان گریه کن

تو ای "خاکساریی" شوریده حال

زدردی که داری نهان گریه کن

 

کوچيها درد سر بزرگ برای بدخشان

یکی از معضلات عمده مردم بدخشان نداشتن زمین کافی است و سالانه در بسیاری مناطق بدخشان بر سر مسئلهِ مالچرها بین خود اهالی بدخشان اختلافات بروز میکند سالانه در مناطق مختلف بدخشان جنگها و کشمکشها به خاطر استفاده از علفچر بین بدخشانیها بروز میکند زمانیکه مردم خود بدخشان از نبود علفچر رنج میبرند یک سوال پیدا میشود که چرا کوچیها رمه های خویش را به بدخشان ببرند؟

 

همانگونه که میدانیم در زمان حکومت امیر عبد الرحمن عده از قبایل وعشایر آنسوی سرحد بر اساس سیاستهای استعماری امیروهدایت بادارانش در شمال کشور به عناوین مختلف جابجا شدند که این سیاست ظالمانه را در زمان حکومت آل یحیی توسط هاشم خان، محمد گل مومند ، شیرخان و یارانش دنبال گرديد در جریان تطبیق این برنامه صدها هزار هکتار زمین مردم شمال به زور از دست شان گرفته شد و به مهمانان تحمیلی داده شد و بدین ترتیب مردم قبایل آنسوی دیورند یا ناقلین در شمال کشور جابجا شدند.اما در بدخشان تطبیق این برنامه ناممکن یود زیرا شرایط دشوار زیست ، دوری راه از مرکز و سلحشوری مردم آنزمان بدخشان باعث شد تا حاکمان از اسکان دایمی قبایل در بدخشان ابا ورزند زیرا حمایت آنها به صورت دوامدار توسط حکومت مرکزی نا ممکن بود هرچند که چند تجربه ناکام را بکار بستند اما به ثمر ننشست همان بود که جهت باز ماندن راه رفت و آمد کوچیها نیرنگی را بکار بردند و طرحی را به مردم بدخشان ارائه نمودند که بر اساس آن رمه های بدخشان باید در زمستان در چراگاه های کندز و تخار بروند و رمه های کوچیهای تخار و کندز در فصل تابستان به بدخشان بروند وگذشته ازان برای مردم بی زمین بدخشان در ولایات دیگر زمین داده شود مردم بدخشان چون دران زمان کمتر به مالداری میپرداختند و از جانب دیگر در مقابل سر نیزه ظلم و ستم حکومتهای ستمگر وقت دفاعی نداشتند ناگزیر سکوت کردند بر همین اساس بود که کوچیها تا قبل از کودتای ثور و آغاز جنگ ببدخشان میرفتند ، در جریان جنگ این رفت و آمدغیر منظم شداما بعد از سقوط  طالبان دوباره رفت و آمد کوچیها آغاز شد .

 تا زمان قبل از جنگ مردم بدخشان منحیث مسلمانان  رحم دل وواقعبین ازینکه خود گوسفند کافی نداشتند میگفتند چون علف زیاد است خیر است  به عوض اینکه بی استفاده بماندکوچیها میتوانند ازان استفاده نمایند که اینهم در جمع صواب است اما در شرایط کنونی نفوس بدخشان چند برابر شده و صدها هزار نفر همین حالا بی خانه و بی زمین روزگاری سختی را به سر میبرند ، یگانه زمینه رشد اقتصادی در بدخشان انکشاف توریزم ، باغداری و مالداری است زیرا بدخشان در حالیکه بیشتر از یک میلیون نفوس دارد زمین زراعتی کمی دارد و علاقه مردم به مالداری روز به روز فزونی یافته است که بدین اساس دیگر نیازی ندارند علفچرهای خود را در اختیار کوچیها قرار دهند .

در گذشته ها چون از یکطرف حکومتهای ستمگر و خود کامه جنایاتی زیادی را در حق مردم نموده بودند مردم از ترس دولتها اعتراضی کرده نمیتوانستد واز جانب دیگر کوچیهای مسلح اهالی را تهدید به قتل میکردند و بیشتر حاکمان بدخشان هم از هم تباران کوچیها بود مردم این جام زهر  را نوشیده خاموش بودند اما امروز وضع چنین نیست .همگان میدانند که  بر علاوهِ اینکه همین حالا صدها هزار بدخشانی بی زمین در کوه ها ودره ها ساکن اند و سالانه هزاران تن آنها در اثر خشک سالیها و سیلابها خانه ویران و مهاجر میشود و حتی یک متر جای برای سر پناه ندارند ده ها هزار بدخشانی دیگر از سالها بدینسو در ولایات کندز، تخار و بغلان به شکل خانه بدوش زندگی دارند و یک متر جای برای بود و باش ندارند چرا حکومت جهت اسکان آنها در دشتهای بی پهنای کندز و تخار و بغلان یک نمره زمین نمیدهد؟ چگونه حکومت و عدالتیست که به فکر بود و باش و شکم حیوانات یک گروه از اتباع خویش است اما گاهی هم به فکر بهبود وضع زندگی گروهی دیگراز اتباع خویش نیست مگر در نزد نظامها اتباع درجه بندی شده اند که حیوانات یک قوم بر آدمهای قوم دیگر رجحان داشته باشد؟ مگر درقانون اساسی افغانستان مواد نا مرئی هم گنجانیده شده است که فقط با عینک سیاه قومگرایی . شئونیستی قابل رویت است؟ برای حیوانات یک قوم هزاران هکتار زمین در سرزمینهای دیگران اختصاص داده میشود اما برای انسانهای قوم دیگر سه بسوه زمین در سر زمین خودشان جهت سرپناه پیدا نمیشود؟ زمانیکه کوچی در یک نقطه افغانستان از غصب ملکیت مردم محل باز داشته میشود صد هئیت آنهم با ترکیبی از حامیان کوچی ها عازم محل میشوند و زمین را به کوچی تسلیم میکنند اما اقوام دیگر به علت نداشتن سه بسوه زمین در سر زمین خود شان رنج میبرند و سالانه هزاران تن به علت اسکان در مناطق کوهستانی طعمه سیلاب و فقر و مرض میشوند. تا حال چند هئیت جهت حل معضلهِ مسکن بدخشانیها از طرف اینهمه حکومتها تعین شده است؟اگر گوسفند کوچی مرد گوسفند دیگر دارد اما سالانه ده ها هزار کودک و زن و مرد بدخشی به علت همین مصیبتهای ناشی از سکونت در مناطق صعب العبور میمیرند و برعلفچر عقب خانه او کوچی ادعای مالکیت دارد تا حال چه کسانی فکری بحال آنها کرده است؟جالبتر اینست که یک گروه معلوم الحال در دولت و پارلمان از مدتی بدینسو طی برنامه خاصی جابجای ولسوالان و قوماندان های امنیه طرفدار کوچیهارا در آن ولسوالیهای بدخشان که علفچر ها دران موقیعت دارد ( بهارک ، شهدا، شغنان ، یفتل پایان ، کشم ، راغ ...)رویدست گرفته اند که تاحدی زیادی در تطبیق  پلان خویش موفق بوده اند و بیشتر قوماندانان وولسوالان را خصوصاً از ولایت بغلان درین ولسوالیها جابجا کرده اند تا امسال امنیت عام و تام کوچیها را مانند دوران حاکمیت محمد گل مومند و شیرخان تامین کنند در حالیکه ولسوالان وقوماندان های بر کنار شده این ولسوالیها که به مراتب شایستگی و کفایت شان از مسئولین مجهول الهویه جدید بیشتر است بی سرنوشت گردیده اند که مااز مردم بدخشان ، چیز فهمان و روشنفکران بدخشان ( منظور از روشنفکران بر خلاف تعبیر معمول در کشور کسانی نیست که شراب مینوشند و اعتقاد به دین و رسوم مردم ندارند بلکه منظور از کسانی است احساس دارند ، درد دارند و تفکر منطقی دارند ) ، نمایندگان بدخشان در شورای ملی و شورای ولایتی ( در صورت که منافع شخصی و گروهی و اقتصادی شان در دفاع از منافع بدخشانیها متضرر نشود) میخواهیم تا با استفاده از تمام امکانات دست داشته مانع تطبیق این پلان شوم  و ظالمانه گردند بر اساس گزارشات رسیده تعدادی زیادی از کوچیهای بغلان ، کندز و بغلان پول زیادی را جهت پرداخت مخارج این قوماندانان وولسوالان و همکاران تطبیق برنامه های انها جمع آوری نموده اند.

بنابرین تا زمانیکه مسئله بی سرپناهی صدها هزار بدخشانی حل نگردد مردم بدخشان دیگر حاضر نیست تا علفچرهای خویش را در اختیارکوچیها یا مالداران دیگر بگذارند اگر سخن بر سر برادریست بیایند از زمینهای آن ولایات برای بی سرپناهان بدخشان جای سرپناه بدهند ، رمه های بدخشانیها را در موسم زمستان در مالچرهای کندز و تخار و بغلان اجازه چرا بدهند دران صورت مردم بدخشان هم عمل باالمثل را خواهد نمود و صرف حق استفاده را در یک چوکات معین به شکل اجاره برای آنها خواهد داد نه به عنوان اینکه انها مالک علفچرها هستند.

اگر منطق این باشد که جنگلات و مالچرها ملکیت دولت است اگر قرار باشد که مردم ازان استفاده نماید در قدم نخست باید مردم محل ازان استفاده نماید نه مردم دیگر. اگر چنین نیست آیا دولت حاضر است  قسمتی از جنگلات چارتراش کنر و  جلغوزه پکتیا  ولغمان یا پسته زارهای بادغیس و زمینهای برنج تخار و کندز و بغلان را در اختیارمردم بدخشان بگذارد که در وقت حاصل ازان استفاده نمایند؟ آیا ساکنان این مناطق حاضرند که چنین سهمی را به مردم بدخشان بدهند ؟ یقیناً که نه. جالبتر اینست که  بعضی سران کوچیها فرمانهای از شاهان ستمگر سابق را سند قرار داده ادعای مالکیت بر علفچرها رامیکنند سوال درینجاست که این شاهان با چه حقی چنین حاتم بخشیهای را نموده اند؟ آیا این زمینها میراث پدر شان بود ؟ اگر این اراضی را ملکیت دولت دانستند و کوچیها را رعیت. آیا فقط همین مردم رعیت بودند؟ آیا این شاهان در مقابل هر صد فرمان چند هزار جریب زمینی که به کوچیها و شبه کوچیها در اراضی شمال داده اند یک فرمان ده جریبه هم برای مردم  بی زمین و بی خانهِ بدخشان در کندز و تخار و بغلان و کابل و ننگرها و قندهار داده اند؟ تا درین ولایات یا مرکز کشور برای خود سر پناه بسازند. یقیناً که نه.زیرا این فرمانها همه بر بنیاد یک برنامه ظالمانه ، تفرقه افگنانه و استعمار گرانه داده شده است و بس که هیچ اساس و بنیاد قانونی ندارد بهتر است تا ضاهر شاه نمرده آنها فرمانهای دست داشته خود را برایش ببرند تا ازملکیت نادر خان و یحیی خان برای شان زمین بدهد در غیر آن فرمانهای خود را تعویذ نموده به گردن کودکانشان بیاویزند.

بدین اساس مردم بدخشان از دولت خواهانند که اگر میخواهد یک ملت واحد بسازد مطابق مفاد قانون اساسی کشور سیاست دوگانه را در قبال ساکنان افغانستان کنار گذاشته  وبرنامه اسکان کوچیها را به شکل عادلانه در مناطق که همخوانی با فرهنگ ورسوم کوچیها دارد عملی نموده درد سر مردم بدخشان را کم نمایند که همین مصیبتها و دردهای فعلی شان برای چند نسل دیگر هم کفایت میکند در غیر آن زمان آن گذشته است که کوچی ها زور بگویند یا حکومتها با استفاده از نیرنگ و ارعاب  و فریب  آنان را بر مردم تحمیل کنند و همچنان مقامات دولتی باید بدانند که دیگرنمیتوانند با اعزام چند هئیت نمایشی آنهم از همتباران کوچیها  سناریوی را به راه اندازند و مشکل را به زعم خود شان حل کنند هر فیصلهِ را باید مردم بدخشان در مورد سرزمینهای خویش نمایند و بس که درین راستا نه نیازی به نماینده وزارت اقوام است و نه نیازی به نماینده وزارت قبایل.

اگر کوچیها بیش ازین نمیتوانند به شغل مالداری بپردازند و جای برای نگهداشت گوسفندان خویش ندارند میتوانند به کار های دیگر روی آورند زیرا بگونهِ که همه میدانیم بیشتر ساکنان کره زمین در مقطعی زمانی معین خانه بدوش و کوچی بوده اند اما با گذشت زمان این شغل طاقت فرسا را رها کرده به مدارج عالی ترقی و تعالی رسیده اند این حتمی نیست که 30 میلیون ساکن این سر زمین به خاطر چند صد هزار کوچی عذاب بکشد و هر روز در هر نقطه کشور جنگ و جدال و حادثه بر پا شود همه این مصیبتهای بازمانده از چند دهه گذشته برای هفتاد نسل ساکنین این کشور کافیست. بدخشانیهای دیگر نمیخواهند که شیر و قیماق و گوشت قاق را کوچی بخورد و عذاب را آنان بکشند.شاید آمدن کوچیها به بدخشان برای چند قوماندان محلی  مفاد داشته باشد که چند گوسفند از آنها میگیرند اما آنها سالانه صدمات زیادی را به بدخشان وارد میکنند. رمه های آنها در جریان عبور از کنار مزارع ، گندم زار ها را پایمال مینمایند . کشتزاران مردم را میخورند. سرکها را با سرازیر نمودن سنگها تخریب مینمایند میتوانند امراض خطرناک و کشنده  ساری مانند ملاریای خبیثه ، سالدانه و هیپاتیت را انتقال دهند.خطر ورود مرض انفلونزای مرغان نیز خطر دیگریست که در صورت شیوع درکشور از طریق پرندگان خانگی کوچیها وجوگیها بدخشان را در آینده تهدید میکند ، همچنان بیشتر امراض متداول حیوانی مانند کسل مرغها ، مرض کشنده گاوها  که به کلتک زن  شهرت دارد امراض بز و گوسفند را نیز حیوانات کوچیها وجوگیها انتقال میدهند.بزرگترین مشکلی دیگری که کوچیها برای بدخشان ایجاد میکنند بندش یگانه راه نیمه موتر رو بدخشان میباشد راه بین کشم-  فیض آباد و فیض آباد- بهارک و راه های دیگر که گنجایش فقط یک موتر رادارد در زمان عبور رمه های کوچی برای ساعتها مسدود میگردد زیرا جای برای عبور رمه جز سرک در کنار دریا نیست که این خود باعث میشود تا ساعتها وقت مسافرین ضایع شود و در حقیقت موتر ها باید به پای گوسفندان حرکت نمایند که در بسیاری موارد مریضانیکه راهی مراکز صحی اند در جریان این توقف در راه تلف میشوند که بدینگونه سالانه خسارات هنگفتی مالی و جانی از ناحیه کوچیها و جوگیها برای مردم بدخشان عاید میگردد.

 

 

هفته نامه صدای بدخشان مشترک می‏پذیرد

در هفته نامه صدای بدخشان اشتراک نمایید و هفته نامه خویش را از مراکز توزیع در مرکز و ولایات به دست آورید.

وجه اشتراک سالانه: ۲۵۰ افغانی

وجه اشتراک شش ماهه: ۱۵۰ افغانی

برای محصلین و متعلمین: نصف قیمت

اشتراک کنندگان می‏توانند وجه اشتراک را به نمایندگی های توزیع هفته نامه در مرکز و ولایات تحویل داده و هفته نامه خویش را از همان مرکز توزیع به دست آورند.

·       محلات در یافت نشریه "صدای بدخشان"

·       بدخشان : قرطاسیه فروشی انصار، رسته صرافی ، مندوی کهنه، فیض آباد- تیلفون تماس 0799321160

·       تخار : شهر تالقان ، قرطاسیه فروشی شهاب الدین ، بندر بدخشان ، مقابل شاروالی (0799127805)

·       کندز: سرچوک ، جادهِ ولایت، کتاب فروشی محمد هارون(نمبر تیلفون- 0799205054 )

·       بغلان : نوید عکاسخانه ، چوک شهر پلخمری.

·       کاپیسا: شهرمحمود راقی ، قرطا سیه فروشی امام ابو حنیفه.

·       بلخ  : مزار شریف ، گذر معدن نمک ، کتاب و قرطاسیه فروشی شمس ، متصل کورس پیام (0799201713)

·       کابل : رهنمایی معاملات شریفی ، مارکیت مکروریان سوم* کتاب فروشی امیری، جوی شیر*

·       روزنامه فروشی محمد شاکر ، جوار کتابخانهِ عامه.

·       هرات :  شهرنو ، جادهِ بانک خون ، قمر مارکیت، منزل دوم ، اطاق ، ، 23شرکت بارچالانی و ترانزیتی هندوکش (070402083 )

·       پروان   : فروشگاه برادران صابر "صفار"، مارکیت سیمساری ، شهر چاریکار نمبر تیلفون( 0799450476)

·       جوزجان : به تیلفون 0799246800 در تماس شوید

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 15:17 |

سال سوم/شماره پانزدهم   صدای بدخشان   7/11/1385

 هفته نامه صدای بدخشان مشترک می پذیرد

در صدای بدخشان اشتراک نماييد و هفته نامه خويش را از مراکز توزيع در مرکز و ولايات به دست آوريد.

وجه اشتراک سالانه: ۲۵۰ افغاني

وجه اشتراک شش ماهه: ۱۵۰ افغاني

براي محصلين و متعلمين: نصف قيمت

اشتراک کنندگان مي‏توانند وجه اشتراک را به نمايندگي هاي توزيع هفته نامه در مرکز و ولايات تحويل داده و هفته نامه خويش را از همان مرکز توزيع به دست آورند.

 

سرمقاله

 

بعد از حوادث 11 سیپتامبر   برای نخستین بار در تاریخ کشور ما بعد از دو نیم دهه جنگ ، ویرانی و برادر کشی  چانس استثنایی برای مردم رنج دیده افغانستان میسر شد تا بتوانند اازین فرصت در راستایی باز سازی کشور ویران شده واقتصاد نابود شده  خویش حد اعظمی بهره برداری را نموده و زمینه را برای ایجاد تفاهم سراسری ، وحدت ملی واقعی نه شعاری  و نهادینه کردن فرهنگ شهروندی و مسئولیت پذیری ، بجای قوم پرستی ، قبیله گرای  و تفرقه افگنی  ، مساعد نمایند.

بعد از توافقات بن مردم ما بدین باور بودند که دوران تیره بختی ساکنان این سر زمین به سر رسیده و در جریان چند سال آینده تمام زخمهای  وارده بر پیکرهِ فرهنگ و اقتصاد و ساختار های زیر بنایی جامعهِ ما مرحم گزاری شده و التیام میابند.

اما صد درد و صد دریغ که چنین نشد ، بعد از اعلام پرداخت کمکهای سخاوتمندانهِ جامعه جهانی به افغانستان از یکطرف افراد فرصت طلب و استفاده جو از سراسر جهان با به دوش کشیدن ژنده موسسات خیریه و انجیو و نهاد های جامعهِ مدنی مانند مور و ملخ به افغانستان سرازیر شدند و از سوی دیگر کشور های کمک کننده بنابر ضرب المثل مشهور" بز در غم جان کندن و قصاب در غم چربو" از یکسو مهره های بی کفایت و ناتوان افغانی الاصل وابسته به خود را در پستهای کلیدی دولت به عنوان سهمیه نصب کردند و از سوی دیگر اتباع بیکار و بی بند و بار خود را که در کشورهای خود کار مناسب حال خود نداشتند در هئیت کارمند موسسات و دفاتر ملل متحد بر شانه های مردم بیچاره ما تحمیل نمودند از جانب دیگر رهبران افغانستان خصوصاً احزاب که در گذشته بنام میانه رو شهرت داشتند بیشتر پستهای  مهم و پول سازدولتی را بین خود تقسیم نموده وباز هم افراد بی کفایت ، ناکارا و غیر متعهد به افغانستان را بر دولت تحمیل کردند.

چنانیکه این افراد تحمیل شده بر دولت حتی حاضر نبودند در بدل کرسیهای وزارت و بالاتر ازان حتی به شکل ظاهری هم که شده از تابعیت خویش بگذرنداز همان روز نخست آغاز کار دست به استخدام افراد وفادار به خود از تیپ خودشدند درحالیکه تمام هوش و فکر شان به سرزمینهای بود که خانواده هایشان درانجا زیست داشتند بیشتر توجه خویش را در جمع آوری پول نمودند و کمتر را به مردم ، که در نتیجه هرکدام دست به ایجاد انجیو ویا شرکت ساختمانی زدندو بودجه های کمکی را با دوستان خود تقسیم نمودند.

همانگونه که امروز شاهد هستیم میلیارد ها دالر در جریان پنج سال گذشته مصرف شد اما آنچه را که مردم ما توقع داشت انجام نپذیرفت.

جالبتر ایسنت که هر کدام ازین شایسته سالار ها زمانیکه بر پشت پردهِ تلویزیونها ظاهر میشود با چنان طمطراقی از کارکردهای خود صحبت میکنند و سنگ صداقت را بر سینه های خود میزنند که بیننده ها خجالت میکشند و بر جرئت شان آفرین میگویند.

از سوی دیگر عدهِ تاجران بی احساس افغانی زمینیکه تنور را گرم دیدند وارد افغانستان شدند و به عوض اینکه دست به احیای فابریکات و پر.وژه های تولیدی بزنند تاسیسات را ایجاد نمودند که فقط کارآنها جمع آوری پول از افغانستان و انتقال آن به خارج شد.

فقط شرکتهای مصرفی را ایجاد نمودند تا در جریان چند سال پولی را که از دست موسسات و شایسته سالاران جان بدر برده بود آنها جاروب نمایند که چنین کردند نتیجه همان شد که در کشور مانند افغانستان تا کنون 5 شرکت تیلفون ایجاد شده و هنوز هم دو قرت ونیمش باقیست.

با کمال تاسف امروز که ما بر گذشته نظر اندازی می نمائیم می بینیم که بسیاری فرصت ها را از دست داده ایم.

با جرئت میتوانیم بگوئیم که  بخش اعظم کمکها توسط تیمی از نامردان وطنی و ولگردان خارجی تاراج شده ، غارت شده، حیف و میل شده است ، بدانگونه که قسمت اعظم مردم ما از حضور قوای حفظ صلح ملل متحد در روز های نخست سقوط طالبان استقبال کردند دیگر بیشتر مردم افغانستان در مقابل حضور این نیروها حساسیت پیدا کرده اند.

نیروهای طالبان که در سالهای نخست بعد از سقوط هرگز کسی در مورد ظهور مجدد شان اندیشه نمی نمود بیک خطر جدی مبدل شده است زیرا کارکردهای تیم حاکم و دوستان خارجی شان زمینه را برای سرباز گیری مجدد آنها مساعد ساخت و حامیان خارجی آنها نیز دوباره دست به تسلیح و تقویهِ آنها زدند.

نتیجه این شد که کشور ویران شدهِ ما ویران باقیماند ، وحدت ملی تامین نشد ، تفاهم ملی به وجود نیامد ، تب گرم قومگرایی ، فرقه گرای و اختلافات سمتی و سلیقوی بالا گرفت، امنیت روز به روز عوض اینکه بهتر شود بد تر شد ، اعتماد مردم روز به روز نسبت به دولت و نیروهای خارجی کمتر شده رفت و کشور یک بار دیگر در پرتگاه سقوط قرار گرفت.

هیچ شکی نیست که اگر دیر تر بجنبیم و کارگردانان سناریوی فعلی ستراتیژی خود را تعغیر ندهند دیر یا زود شایسته سالاران افغانی الاصل در حالیکه هزاران برابر عایدات مهاجرت و معاش سوسیال خویش بودجه های کمکی را به جیب زده اند باربندی خواهند نمود یا اینکه در هئیت سفیر و نماینده افغانستان در کشور های خارجی کشور را ترک خواهند نمود و درانجا دوباره ترانه شایسته سالاری را سر خواهند داد که پیشقراولان آنها مانند وزرای داخله و ترانسپورت قبلی نمونهِ خوبی هستند برای مردم ما ، خارجیها هم خود را در چار دیواری سیمهای خاردار و دیوار های کانکریتی محصور خواهند کرد تناه مردم فقیر و بیچارهِ ما خواهد بود که باز هم دست و گریبان با فقر ، بد بختی ، حملات انتحاری ، آتش سوزی ، نا امنی باقی خواهند ماند.

مدرسه جامع ولسوالی جرم بعد از هشت

 سال هنوز نیمه کاره باقیمانده است

مدرسه جامع ولسوالی جرم یگانه مدرسهِ مرکزی در ولسوالی جرم میباشد که برای سالیان دراز منحیث یگانه مدرسه جمعه خوانی مورد استفادهِ مردم مرکز ولسوالی و روستاهای اطراف آن قرار داشت کا ر اعمار مجدد آن به سالها قبل میگردد آنگاه که شهید قهرمان سید نجم الدین " واثق" فرمانده دلیر ، مبتکر و مشهور بدخشان زنده بود کار اعمار مجدد آنرا آغاز و مقداری هنگفتی پول را جهت اعمارآن پرداخت نمود بعداً چندین بار قوماندانان محلی و حاکمان ولسوالی به نوبهِ خویش پولهای زیادی را بنام مدرسه به شکل اعانه از مردم جمع نمودند و به ادعای خودشان صرف اعمار مدرسه نمودند در حالیکه مردم محل ادعا دارند که این پولها حیف و میل شده است اما حقیقت تلخ اینست که مدرسه  تاکنون همچنان نیمه کاره باقی مانده است ، تاجران محلی و مردم خیر اندیش نیز چندین بار کمکهای هنگفتی نمودند به گونهِ مثال حاجی سرور یکی از اهالی جرم به تنهای 5000 دالر را جهت تمویل مصارف مدرسه پرداخت و به همین ترتیب افرادی زیادی اعانه های هنگفتی پرداختند اما کار این مدرسه هنوز نا تمام باقیمانده است بدین وسیله ازوزارت حج و اوقاف خواهانیم تا اگر درین بخش بودجه داشته باشند جهت تکمیل کار مدرسه جرم بپردازند و هم اگر از آغاز تا کنون کمکی در قسمت اعمار مدرسه نموده اند جهت آگاهی مردم جرم در اختیار ماگذارند تا به نشر سپاریم و گله مندی مردم را ازان وزارت مرفوع سازیم زیرا از آغاز کار تا کنون هیچ مبلغی به عنوان کمک این وزارت به اعمار مدرسه پرداخت نشده است .

گزارشگر : جاويد "روستاپور"

اشتباهات پی آر تی فاجعه آفرین میشود

بدریه "میلاد"

شب جمعه 20 میزان سال 1385 در اثر پرتاب بم طیارات ائتلاف در ولسوالی وردوج ولایت بدخشان یک تن کشته و سه تن زخمی شدند بعد از وقوع حادثه ابراز نظر ها در مورد چگونگی وقوع آن متفاوت بود مقامات دولت محلی بدخشان تلاش کردند تا در مورد سکوت نمایند ،  بعضی حلقات وکارمندان موسسات کوشش مینمودند تا به شکل غیر مستقیم قضیه را به مواد مخدر ارتباط دهند ، مردم افراد پی آر تی را مقصر میدانستند.میر احمد شاه ذیغم ولسوال وردوج ضمن مصاحبه با تلویزیون محلی بدخشان جریان حادثه را چنین نقل نمود : ساعت 3 بعد از ظهر روز پنجشنبه 19 میزان 1385 گروهِ از افسران و سربازان تیم بازسازی ولایتی بدخشان وارد محوطه قوماندانی امنیه ولسوالی وردوج شده و از نوکریوال قوماندانی خواستند که چون انها شب در ولسوالی وردوج میمانند قوماندانی امنیه باید تدابیر امنیتی را اتخاذ نمایند اما نیم ساعت بعد به نوکریوال خبر دادند که آنها عازم بهارک میشوند و نیازی به اتخاذ تدابیر امنیتی نیست اما بر خلاف آن اعضای تیم 20 کیلومتر بالاتر از مرکز ولسوالی وردوج در نزدیکی روستای استرب در فاصله یک کیلومتری یک قبرستان جابجا شده و شروع به فیر های امنیتی نمودند ، ازینکه فیر سلاح آتشزا در ولسوالی رواج نبود مردم محل به تشویش شده گمان بردند که شاید گروهی مخالف به منطقه حمله نموده است  به صوب مکانیکه ازان فیر صورت گرفته بود از پشت بامها فیر نمودند که تیم پی آرتی در نتیجه خواهان کمک هوایی شدند لحظاتی بعد غرش طیارات بم افگن خواب مردم را برهم زد فرمانده خیر الدین یکی از فرماندهان مشهور وردوج که اکنون افسر قوماندانی امنیه وردوج بود با دهقان ، برادر زاده و دو تن از وابستگانش از خواب برخاسته در مسیر سرک پای پیاده عازم نقطه بود وباش افراد پی آرتی شد تا بداند که چه واقع شده است که درین اثنا طیارات بعد از پرتاب نور افگن وی را هدف بم خوشهِ قرار دادند که درنتیجه فرمانده خیر الدین شهید و سه تن از همراهانش زخمی شدند. بعد ازین حادثه مردم محل به خشم امده بالای افراد پی آر تی هجوم بردند که در نتیجه مداخله افراد قوماندانی امنیه وردوج افراد پی آرتی نجات داده شد بعد ازین حادثه وضع امنیتی ولسوالی وردوج که در مسیر سرک منتهی به تاجکستان، پاکستان و چین واقع شده و یکی از امنترین مناطق بدخشان بود به هم خورد و مردم محل اعلان نمودند که دیگر امنیتی برای خارجیها وجود ندارد .ولسوال وردوج علاوه کرد: کسی را تضمین نموده نمیتوانیم.باید متذکر شویم که این بار نخست نیست که تیم پی آر تی باعث بروز حادثه میشود چندی قبل عکسبرداری افراد پی آر تی از زنان قریه قره مغل باعث شد تا وسایط آنان مورد سنگبارن زنان و کودکان قرار گیرد همچنان گشت وگزار افراد پی آرتی در قریهِ کیب ولسوالی جرم باعث شد مردم محل به ظن اینکه آنها میخواهند قبری را بشگافند بالای آنها فیر کنند که در انزمان هم آنها طیارات بم افگن را فراخوانده و پروازهای تهدیدی را در ارتفاع کم انجام دادند که این خود باعث ایجاد نفرت در مقابل پی آرتی در ولسوالی جرم شد. این حوادث زمینهِ خوبی را برای طالیان محلی ساخت پاکستان و حامیان خارجی مهیا مینماید تا فعالیتهای خویش را بر علیه دولت سازمان دهی نمایند و اعمال تخریبی را انجام دهند همانگونه که شاهد بودیم بعد از وقوع حادثهٍ فوق الذکر شب بعدی یک باب مکتب در ولسوالی زیباک به آتش کشیده شد، دوروز بعد ازان حادثه  موتر های پی آر تی در شهر نو فیض آباد مورد حملهِ انتحاری یک خر قرار گرفت ، بعداً دفتر آغاخان در جرم مور دستبرد قرار گرفت کمی بعد تر یک باب مکتب در قریه سوچ ولسوالی جرم به آتش کشیده شد که ذهنیت عامه تما این وقایع را به حرکات پی آر تی مرتبط میدانند همچنان سه هفته قبل موتر پی آر تی یک پسر بچه را در دره وزیر فیض آباد مجروح نمود که باعث شد تا مردم محل با سنگ و چوب بالای موتر های انان حمله نمایند.

باید علاوه کرد که افراد پی آرتی در بیشتر موارد شبها را در کنار قبرستانها ، ویرانه ها و دره ها بدون خبر دادن به مقامات دولتی محلی به سر میبرند که این خود سوءِ ظن مردم را در مورد اهداف آنها روز بروز بیشتر مینماید.در حال حاضر اکثریت مردم بدخشان بدین باورند که اعضای پی آری تی بیشتر به فکر کندن قبرها و نقاط آثار باستانی اند تا آبادی بدخشان.

در حالیکه عدهِ دیگر بدین باورند که این افراد شاید مناطق منابع زیرزمینی و آثارباستانی را علامه گذاری نموده درانجا اشیای قابل شناخت از طیارات را جابجانمایند تا در صورت ضرورت در آینده آنجاها را به سادگی شناسایی نمایند.

بهر حال پی آر تی در بدخشان نه تنها کدام مشکل اساسی را تا کنون حل نکرده بلکه اگر به همین شیوه عمل نماید شاید در آینده مشکلاتی بیشتری را بیافریند.زیرا همانگونه که میدانیم وجود امنیت در بدخشان محصول حضور پی آر تی ویا فعالیت های نیروهای امنیتی نیست بلکه مردم بدخشان اصلاً نمیخواهند آب به آسیاب دشمنان قسم خورده خویش بریزند بهمین دلیلست که تمام بی عدالتیها و نابرابری هارا  تحمل میکنند اما دست بخشونت نمیزنند ورنه شهامت آنان را دنیا در جریان جهاد و مقاومت دید که چگونه در چند کیلومتری خاک شوروی سابق جنگیدند وسر زمینهای خود را حفظ کردند بدون اینکه خودشان یا خانواده هایشان به کشوری دیگری پناه ببرند و در زمان مقاومت هم همین بدخشان بود که به پناه گاه استوار و سنگر تسخیر ناپذیر مدافعان وطن مبدل گشت و گذشته ازان در فرهنگ ستودهِ بدخشانزمین پدیدهِ ننگین مسافر کشی و مکتب سوزی را جایگاهی نیست که اگر چنین حوادثی هم گاهی رخ بدهد عمل کسانی است که بیرون از مرز های بدخشان اند.

یک سوال تا کنون لا جواب مانده که چرا افراد پی آر تی شبانگاه در قبرستانها ، ویرانه ها و دره ها شبانگاه میمانند؟آنها ازین عمل خویش چه اهدافی را دنبال میکنند؟ در حالیکه خارجیها در دیگر ولایات روزانه بدون تانک و زرهپوش حرکت کرده نمیتوانند چرا اینها شبانه به محلات سفر میکنند؟ چرا اینها تلاش مینمایند تا احساسات مردم را تحریک نمایند؟ آیا در میان اینها یا کارمندان داخلی شان افرادی طرفدار طالبان ، القاعده و پاکستان یا مزدوران استخباراتی کشور های دیگر جابجا شده اند؟ اگر چنین نیست پس چرا پی آر تی به صورت شفاف و حساب شده عمل نمیکند؟ چرا به عوش اینهمه ولگردی وضیاع وقت کارهای عمرانی موثر و ستزنده را در پیش نمیگیرد؟ چرا حد اقل همین راه میدان الی شهر فیض آباد را که بیشتر مورد استفادهِ عرادجات خودشان است قیر نمیکنند؟ در جریان اینهمه مدتی که پی آر تی در بدخشان اسکان یافته تا هنوز هیچ کار موثر و بنیادی نکرده است بجز اعمار یا ترمیم چند مکتب یا چند اطاق در شفاخانه.

مابدینوسیله از ریس دولت افغانستان و فرماندهی ائتلاف در افغانستان میخواهیم یا افراد پی آر تی را اصلاح نمایند یا این کودکان بازیگوش را از بدخشان فرا خوانند تا نشود که خدای نخواسته مردم بدخشان در ناگزیری دردناک شوکران تلخ را بنوشند.باید متذکر شد که آقای ذیغم  ولسوال وردوج بعد از انجام این  مصاحبه از وظیفه سبکدوش شد

 

خمیر نارسید ، نان فطیر

"شاهین"

همیشه یک اقلیت کوچک ،عجولُ وذوق زده با احساسات افراطی بیمار گونه جوامع بشری را بکام نیستی کشانده و معضلات بزرگ منطقوی و جهانی را بوجود آورده اند. در زمان کمونستها یک تعداد افراد آنقدر شوقک رسیدن به ایتوپیای خیالی را داشتند که تا زیر پوشهای خود را سرخ کردند ، در زمان مجاهدین تا شهنواز تنی هم پکول جهادی بر سر ماند،  در زمان طالبان کم بود بابای ملت هم ریش بگذارد و دستار سیاه بر سر کند.منظورما اینست که تقلید کورکورانه  و بوزینه وارو ذوق زدگی فرهنگی همگام با شوقک سیاسی همیشه برای مردم افغانستان زیانبار و بی ثمرثابت شده است.ستاژر های نوکار بیتجربه و تنبل کشورهای خارجی و دستیاران عجول و ذوق زدهِ داخلی شان چندین بار تجارب ناکام را در عرصه های مختلف زندگی جامعهِ افغانی پیاده نمودند که جز رسوایی و شکست چیزی به دنبال نداشت.همانگونه که میدانیم افغانستان کشوریست که بر علاوه اینکه سی سال بحران را پشت سر گذاشته است هنوز بیشتر از 80 فیصد مردم آن از نعمت سواد محروم اند.

در طی سالیان متمادی سیستم ادارات کشور با معیارات کتابت کلاسیک به پیش برده شده است.با رویکار آمدن حکومت جدید یکی و یکباره روش اداره تعغیر کرد ، تجارب کاپی شده از کشورهای دیگر در افغانستان دو باره به تجربه گرفته شد. برنامه های ناکام دی دی آر ، پی آر آر و دایاگ و امثال آن عجولانه بکار بسته شد. ارزشهای مانند حقوق بشر ، کرامت انسانی و مردم سالاری منحیث یک ابزار جهت ارعاب رقبای سیاسی بیرحمانه مورد سوء استفاده قرار گرفت، راه اندازی سیمینارها، ورکشاپها و تریننگهای مسخره ، بی معنی و بی هدف مود شد ، بنام ارتقای ظرفیت فقط ظرفیت اقتصادی مجریان برنامه ها بلند رفت و عایداشتراک کنندگان این کورسها و سیمینارها جز یک پنسل و یک کتابچهِ پاکستانی و یک وقت نان باسی هوتل سیرینا و کانتینینتال ودیگر هوتلهای قراردادی و ارتباطی مجریان در مرکز وولایات چیزی دیگری نشد. اما در جریان عملی شدن این سناریوهابر علاوه اینکه صدهامیلیون دالر حیف و میل شد صدمات جبران ناپذیری بر پیکره سیستم اداری و نظامی افغانستان وارد شد هیچ شکی نیست که طراحان این برنامه ها هدفی جز حیف و میل کمکهای جهانی نداشتند.به همین دلیل بود که طوطی وار حفظ کردند و بوزینه سان عملی نمودند در حالیکه هیچگونه دستاوردی مشهودی نداشتد اما عواقب زیانباری را بدنبال  داشت. فرهنگ ایمان داری ، صداقت ، قناعت ووظیفه شناسی که یکی از سرمایه های بزرگ مردم این سر زمین بود که  به علت رشد فرهنگ انجیو زدگی  جای خود را به فرهنگ استفاده جویی ، دروغ گوی ، پروپوزل سازی، بل سازی، جعلکاری و بی تفاوتی در مقابل مردم ، وطن و جامعه داد. در عرصه دی دی آر دیدیم که آنها با حذف افسران و سربازان با تجربه ، تحصیلکرده وبا مورال پسر بچه های جوان و بی مورالی را بر اساس معیارات شخصی و گروهی و قومی در صفوف اردو و پولیس آوردند که دوست دارند فقط عینک دودی بمانند پرتله سیاه بپوشند و باعث آزار و اذیت فزیکی و روانی مردم مظلوم در کوچه و بازار شوند اما در میدان معرکه شاهدیم در حالیکه از حمایه عملی سربازان 38 کشور دنیا بر خوردارند نه تنها کاری را از پیش برده نتوانستند که بلکه نزدیک است دوباره وطن را به دشمن هدیه کنند.

برنامه دایاگ هم قماش دی دی آر دستاوردی نداشته و نخواهد داشت زیرا کسیکه صد میل تفنگ دارد ده تای آنرا تسلیم میدهد اما نود تفنگ دیگر را به روز مبادا نگه میدارد چون او دیوانه نیست که می بیند دشمنش روز بروز مسلحتر وقویتر شده میرود همه دار و ندار خود را بدست کسانی بسپارد خود شان توانایی تامین امنیت خود را ندارند و همیشه آماده باش برای فرار اند زیرا بر اساس گذارشات بدست آمده در 8 جوزا بیشتر وزرای شایسته سالار، متخصص و ووطندوست؟ خود را به میدان هوایی کابل رسانده بودند.از همه دردناکتر بر نامه های پی آر آر یا اصلاحات اداری در دفاتر دولتی و انترویو در موسسات و دفاتر ملل متحد است که به ناحق چنین اسم بدان گذاشته اند زیرا این برنامه هانه تنها ادارات را اصلاح نکرده است بلکه باعث رشد فساد اداری شده است.در قدم نخست اینکه به این بهانه مقامات وابستگان و خویشاوندان بیسواد و بی تجربه و از همه مهمتر بی احساس خویش را ازین شبکه وارد ادارات دولتی و موسسات ملل مستبد و انجیبوها میکنند آنهم با معاشات و امتیازات فوق العاده و از سوی دیگر با اولویت دادن زبان انگلیسی و کمپیوتر دست رد به سینه یک نسل با تجربه و کاردان کشور میزنند زیرا در عصریکه این نسل تربیه شد نه کمپیوتری وجود داشت تا بیاموزند و نه زبان انگلیسی اینهمه بازار داشت تا کورس بخوانند.هدف اساسی ازین برنامه های ناکام و ناقص اینست تا یک تعداد افراد بی تجربه ، کم سواد ، بی احساس و بی معاشرت با سن کم یا دانش و احساس و عاطفهِ کم در راس ادارات دولتی و موسسات بیایند که جز جویدن ساجق ، چشمک زدن و ابرو پراندن کاری را از پیش برده نمیتوانند.همین حالا در بعضی ادارات ریاست جمهوری ، وزارتخانه های که معاش دالری  دارند ، باالاخص و ادارات مربوط به ملل مستبد و انجیوهای دالر خوار با العموم دارند شارلاتان ها و کلاهبرداران حرفوی کم تحصیل یا دارای تحصیلات نیم پی و جوانان بی سوادی را با در نظر داشت این معیارات به کار گماشته اند که اصلاً نمیدانند اداره چیست؟آنها حتی از نوشتن یک مکتوب و رقعهِ مریضی نیز عاجزند فقط انگلیسی بازاری میدانند و کمی هم کمپیوتر تجارتی.اکثر آنها کسانی اند که حتی تا هنوز هویت افغانی ندارند با فرهنگ افغانی هیچ آشنایی ندارند آداب معاشرت و آدمگری را یاد ندارند زیرا یادر غرب تولد وبزرگ شده اند یا در پاکستان که کوچکترین دلبستگی به مردم و کشور ما ندارند در بسیاری موارد عدهِ ازینها سند بکلوریا ندارند اما خود را بنام داکتر و انجنیر و اقتصاد دان و محاسب جا میزنند. زیبنده است تا داستان جالبی را نقل نمایم که درین اواخر در یکی ازوزارت خانه های که دارای معاشات بلند دالریست رخ داده است. چند تن از موسفیدان ولایت هلمند چندی قبل جهت جلب کمکهای یکی ازوزارتخانه ها به وزیر مربوطه مراجعه نمود وزیر او را روانه دفتر ریس یکی از بخشهای حساس مالی که اعطای کمکها را به عهده داشت نمود زمانیکه موسفیدان به آدرس دفتر مذکور رسیدند از پسر جوانی که در عقب یک میز بزرگ و مفشن پشت کمپیوتر نشسته ، گوشی کمپیوتر را در گوش نهاده و در حالیکه شانه هایش میجنبید مصروف شنیدن موسیقی بود پرسید ولوکیه ریس صاب چیرته دی؟ ‍پسر جوان درحالیکه ساجق میجوید گفت: سه غوالی ریس زه یم. موسفیدگفت توکی مکوه خپل مشرته غژ که! پسر گفت: سپین ژیری  ته لیونی شوی یی ریس زه یم. موسفید که وضعیت را چنین دید به همرهان خود گفت زه چه زو ورونو دا دماشومانو دفتر ده ددی کوچنیانو سره کار نه کیجی و دفتر را ترک گفت.آیا این یک عمل منطقی است که فقط بخاطر یاد داشتن اندکی انگلیسی شکسته و کمپیوتر کودکان بیسواد و کلاه برداران نیم چه سواد را در راس کارها قراردهیم و بعد هم آرزوی بهتر شدن اوضاع را داشته باشیم؟اصلاً ما چه نیازی داریم تا تمام کارمندان اداره انگلیسی یاد اشته باشند.داشتن یک یا دو ترجمان درادارات میتواند این مشکل را حل کند گذشته ازان رسم برینست که انسان در کشوری که میرود باید زبان آن کشور را یاد داشته باشد عوض انگلیس شدن 30 میلیون افغان آسانتر نیست تا چند هزار خارجی بی سرنوشت و آواره که در کشور خویش زمینهِ برای کار ندارند زبان مارا یاد بیگیرند؟آیا مردم ایران و کوریا همه زبان انگلیسی میدانند که امروز بم اتوم میسازند؟ هواپیما و موشک میسازند؟ترقی و تعالی زاده دانش ، وظیفه شناسی ، وطندوستی، تعهد، استعداد ، پشت کار و اراده است نه تقلید میمون وار.البته منظور ما این نیست که ما زبان یاد نگیریم و کمپیوتر ندانیم یاد داشتن هر زبانی خود یک نعمت است و آموختن کمپیوتر درعصر حاضر یک وجیبه است اما میگویند مسلمانی آهسته آهسته. نمیشود که ره صد ساله را یک شبه طی کرد.

ما نمیگوئیم که زباندانها و کمپیوتر دانها را مقرر نکنید . نه چنین نیست  مقرر نمائید اما آدمهایش را.ما باید انگلیسی دان و کمپیوتر دانی را در ادارات دولتی و موسسات ملل مستبد و انجیبوها بگماریم که بر علاوهِ این دو امتیاز از همه مهمتر آدم باشد به وطن و مردم خود تعهد داشته باشد، اخلاق داشته باشد ، شعایر فرهیختهِ ما را احترام بگذارد،   سواد داشته باشد ، دیپلوم داشته باشد ، تجربه داشته باشد و از همه مهمتر وجدان داشته باشد وبه افغانستان و مردم آن دلسوزی داشته باشد هرزه نباشد ، ولگرد وبد اخلاق نباشد ، بی هویت و خود فروخته نباشد.جالبتر اینست که در بسیاری موارد سویه تحصیلی کسانی که در بورد امتحان ادارات و موسسات مینشینند به مراتب پائینتر از سویه تحصیلی امتحان دهندگانست بسیار دیده میشود که یک دوازده پاس از لیسانس امتحان میگیرد زیرا او گماشتهِ مقامست و باید کسانی را تائید کند که مقام میخواهد. از جانب دیگر همه میدانیم که در جریان چهار سال گذشته بیشترین کمکهای افغانستان را موسسات مربوط به ملل متحد و انجیوها گرفتند و غارت کردند همین حالا بیشترین کارکنان این موسسات را افراد کم سواد با تحصیلات نا تمام ، سواد مسلکی ناکافی و تجریه صفری در عرصه های مسلکی تشکیل میدهند که فقط چند کلمه انگلیسی تشریفاتی را میدانند که زیاد تر در امور چاپلوسی و موزه پاکی ازان استفاده میشود و از کمپیوتر هم فقط با ویدیو گیم و ایمیل و چتینگ آشنایی دارند فقط دلیل که این افراد بصورت دوامدار مورد قبول موسسات اند آنست که در اختلاس بودجه و ساختن بیلهای دروغین و اسناد مصرفی مهارت دارند و حق داری خوب برای خارجیهای از خود بیسواد تر مینمایند فراموش نکنیدبیشتر خارجیهای که در افغانستان برای کار در موسسات ملل متحد و انجیوها میاید مانند بیشتر اندیوالهای داخلی شان همان از زیر دار گریختگیهای اند که در کشور خود شان برای شان کار پیدا نمیشود در غیر آن انها مگر دیوانه اند که جان خود را به خطر انداخته پا در میان آتش گزارند و با دیدن هر خر خرجین دار دل از دلخانه شان کنده شود، لب بحر و شامپاین اروپارا رها کرده در دفاتر فیض آباد با اندیوالهای داخلی شان با صد ترس و لرز ودکای روسی را در چاینک بخورند. بنابرین مردم ازینکه میبینند کارمند داخلی با وجود اختلاس و غارت بودجه ها سالیان دراز در موسسات ملل مستبد و انجیوها میماند و حتی ترقی میکند متعجب نشوند زیرا این موسسات کسانی را کار دارند که خوب موزه پاکی نمایند و خوب مزدوری و هم خوب پیداگری و حقداری.

پس اگر میخواهید واقعاً این وطن را نجات دهیم ، بیائید دانش را معیار قرار دهیم ، تجربهِ مثبت را معیار قرار دهیم ، صداقت ووطندوستی را معیار قرار دهیم ، آدمیت و مردانگی را معیار قرار دهیم ، استعداد و فضیلت را معیار قرار دهیم و اگر کسی اینهمه را داشت و این دو را هم داشت چه بهتر در غیر آن به بهانهِ کمپیوتر و زبان از ادارات حمام زنانه نسازیم.در غیر آن نان حاصله ازین خمیر همیشه فطیر است اگر معیار فقط زبان خارجی و کمپیوترباشد در کشور های غربی سگها خوب انگلیسی میدانند و میمونها هم کمپیوتر . بهتر است آنها را بیاریم و درین سرزمین بلا کشیده بکار گماریم که اگر فایده  به مردم نرسانند ضرری هم نمیرسانند و بیک لقمه نان قناعت میکنند و به مرض شکر هم دچار نیستند .

اینجیبو ها چنین می کنند

منیژه "بهار"

 

همانگونه که براي خوانندگان محترم صداي بدخشان ، خصوصاً بدخشانيهاي فقير و محروم وعده داده ايم يکي از وجايب ما رساندن صداي حق طلبانهِ مردم بدخشان به گوش مقامات دولتي،  نهاد هاي مسئول و مردم شريف افغانستانست ما ميخواهيم بر علاوهِ اينکه خدماتي ارزندهِ را در راستايي معرفي تاريخ ، فرهنگ ، اقتصاد ، منابع بشري و ارزشهاي معنوي بدخشان نمائيم نارسايي ها ، حق تلفيها ، ستمها و مصائب را که توسط ارگانهاي دولتي ، قلدران محلي ، موسسات داخلي و خارجي  در دوردست ترين نقاط بدخشانزمين بالاي مردم بدخشان تحميل ميشود آشکار نموده و حقايق را درين موارد نمائيم.هدف ما از نشر حقايق در مورد موسسات وادارات اينست تا حد اقل مردم ازانچه که در رابطه با آنها وسر زمين شان ميگذرد با خبر شوند و همچنان آگاهي يابند که دولت و جامعهِ جهاني براي بدخشان بودجه هاي هنگفتي تخصيص ميدهند اما اينکه عده از افراد استفاده جو آنرا به هدر ميدهند اين کوتاهي مردم ، روشنفکران و نخبگان بدخشان است.

ما با هيچ شخص ، نهاد ، موسسه و اداره دشمني شخصي نداريم و در بسياري موارد حتي افرادي را که درين نشريه نام شان را درج مينمائيم نميشناسيم و شايد هرگز نديده باشيم تنها متکي بر اسناد و مدارک بدست آمده ازين ادارات که به شکل داوطلبانه توسط فرزندان با شهامت بدخشان بدست ميايد حقايق را نشر ميکنيم اگر ادارات و موسسات مورد بحث در مورد دفاعيهِ مستندي داشته باشد صداي بدخشان آماده است تا آنرا نيز بدون کم وکاست نشر نمايد.نشر ارقام مستند در مورد موسسهِ کف در شماره 14 صداي بدخشان مورد استقبال بينظير مردم بدخشان قرار گرفت و کار بجاي رسيد که اين شماره کاملاً ناياب و ايجاب نشر مجدد را ميکرد که اين خود نمايانگر آنست که مردم علاقمند افشاي حقايق هستند هر چند يکي دو تن از کارمندان محلي بدخشاني اين موسسه که شايد تازه مزهِ معاش دالري را چشيده باشند و يا اينکه از توقف کار موسسه مذکور و از دست دادن معاشات خويش ترسيده بودند هارت و پورتي نموده بودند که ما به اين دوستان خاطر نشان ميسازيم که عزيزانم براي ما منافع عامه در نظر است نه معاش شما ،  ما که درين راستا منافع خود را فدا ميکنيم منافع يک تن و دو تن را نيز به هيچ ميگيريم گذشته ازان شما هراسان نشويد مبارزه ما جهت احقاق حقوق حقهِ اکثريت مردم است که شما هم در جمع همان مردم هستيد ما ميخواهيم کدرهاي بدخشان جاي خويش را در تمام ساختار هاي اجتماعي ، مسلکي و فرهنگي بيابد اگر شما هم کدر باشيد و بر اساس دانش ، و شايستگي انتخاب شده باشيد نترسيد اما اگر گزينشتان بر اساس شناخت وواسطه و توطئه باشد حق داريد پريشان شويد.اينک درين شماره ارقامي را که در مورد ترکيب پرسونل دفتر مرکزي موسسه "ميديار" در فيض آباد بدست آورده ايم به نشر ميسپاريم و ضمن آن از تمام بدخشانيهاي آگاه ، رسالتمند و با وجدان که شهامت فدا کردن منافع شخصي را در پاي منافع ملي دارند ميطلبيم اگر اسناد يا معلومات موثقي را در مورد وجود خويشخوري ، قومگراي ، اختلاس ، حق تلفي ، بيعدالتي موسسات دولتي ، ملي ، بين المللي  در بدخشان دارندبما ارسال دارند ما آنرا به اطلاع تمام ملت شريف افغانستان ميرسانيم.

داکتر محمد يوسف از ولايت کنر پروجکت مينجر دفتر ميديار با معاش ماهانه 1200 دالر

داکتر عطاء از ولايت لغمان سوپروايزر کلينيک بهارک با معاش 800

عبد الجبار از ولايت کنر فارمسي مينجر دفار ميديار 550 دالر

داکتر منيب از ولايت ننگرهار سوپروايزر کلينيک راغ با 800 دالر معاش

رفيق از ولايت لغمان آمر کلينيک خواهان 900 دالر معاش

بگونهِ که ميبينيم تمام افراد کليدي اين موسسه در بدخشان از يک سمت است و اين بدين معني است که رهبري اين موسسه شديداً قومگرا است و معيار اساسي براي انتخاب افراد برايشان قوميت و گرايشهاي محلي است در غير آن چرا در ميان اينهمه پرسونل چند کدر بيچارهِ بيواسطهِ بدخشاني را نمي بينيم.

راستي بياد داشته باشيد که ما قوم گرا و منطقه پرست نيستيم و منظور ما اين نيست که افراد غير بدخشاني در بدخشان کار نکنند زيرا ما معتقديم که افغانستان خانهِ هر ساکن اين سر زمين است و هر تبعهِ اين سر زمين حق  دارد در هر نقطهِ کشور بر اساس لياقت  شايستگي ، دانش و استعداد خويش وظيفه اجرا کند بلکه منظور ما اينست که با وجود موجوديت هزاران کدر تحصيلکردهِ بدخشاني چرا حضور بدخشانيها در موسسات کمرنگ است و چرا مسئولين موسسات وافراد کليدي آنها همه از بيرون ميايند؟

ما ميگوئيم که اگر شما در بدخشان افراد هموزن همين کارمندان تان را نيافتيد افراد را از ديگر مناطق بياوريد اما افراد شايسته را ، تحصيلکرده را بر اساس معيارات قبول شده اداري و مسلکي.

ما ميگوئيم زمانيکه يک موسسه 5 تن کارمند خويش را بيرون از بدخشان در پستهاي کليدي بدخشان ميگمارد بايد در  مقابل 5  کدر بدخشاني را در موسسهِ خود در ولايات ديگر يا در کابل بکار بگمارد دعوي ما درينجاست ما خواهان حق خود هستيم نه اتلاف حق ديگران.

ما طرفدار انکشاف متوازن در تمام عرصه ها هستيم ما صريحانه ميگوئيم که حق بده ، حق بيگي ، آشناي ات مفت. برادر در تمام اسناد دولت موسسات و کشور ها يک بودجه بنام بدخشان راجستر ميشود ، اسناد مصرفش بنام بدخشان مجراي داده ميشود اما بيشتر از 80 فيصد آنرا چرا غير بدخشانيها بنام معاش ، کرايه و سفريه ، کرايه خانه، سواري موتر حيف و ميل نمايند؟

ما حتي در مورد پرسونل بدخشاني بعضي موسسات هم سوال داريم همين حالا موسساتي است که مسئول آن بدخشانيست و تمام افراد را بر اساس معيارات خويشاوندي و پيوندهاي شخصي و حتي مذهبي بر گزيده است نوبت انها هم خواهد رسيد اما فعلاً از غير بدخشانيها شروع کرده ايم اما انها هم گوش به آواز باشند زيرا هدف ما اصلاح جامعه است.سوال درينجاست که چرا موسسات بيشتر پرسونل کليدي خود را از افراد خارج بدخشاني  باخود مياورند.

زيرا که اگر بدخشانيها در داخل دفتر باشند اختلاس آنها افشا ميشود و هم خويشاوندان و اقارب بي کفايت و بي سرنوشت آنها همچنان بيکار ميماند سوال ديگر درينجاست که کدام مرجعي قانوني اسناد تحصيلي ، سوانح ، تجربه و سابقه کار اينهمه را ارزيابي نمود؟

همه ميدانيم زمانيکه يک پروژه يا بودجه بيک ولايت کمک شد بايد مردم ساکن در آن محل از تمام مزاياي پروژه به شکل متوازن استفاده نمايند و بودجه بايد در خدمت مردم همان ولايت قرار گيرد در حاليکه اکثر موسسات موجود در بدخشان از دريور گرفته تا گارد و مامور و محاسب و داکتر و انجير را باخود مي آورند.مگر در بدخشان قحط الرجاليست؟ آيا درينجا اگر داکتر و انجنير پيدا نشود گارد ومامور و محاسب و دريور هم پيدا نميشود؟ درحاليکه همين حالا بدخشان يکي از جملهِ ولاياتيست که بيشترين کدرها و متخصصين را در تمام عرصه ها دارد. همين حالا صدها داکتر و انجنير و حقوقدان و اقتصاددان و ديپلوم و ماستر بدخشاني در سراسر کشور و به خصوص در کابل بي سرنوشت و بيکار اند.

چرا کدر هاي بدخشان بکار گماشته نميشوند تا حد اقل اگر از ترس خدا نباشد از شرم مخلوق براي وطن خود کار نمايند .

موسسات داخلي و خارجي که در بدخشان کار ميکنند بايد در قدم نخست کارمندان مسلکي و غير مسلکي خويش را از بدخشانيها بيگيرند زيرا پروژه براي در صورتيکه افراد مسلکي از بدخشان نيافتند که اين ابداً ممکن نيست افراد غير بدخشاني را بر اساس اهليت ، شخصيت ، دانش، اخلاق و تجربه بکار گمارند نه بر اساس روابط ، قوميت و پيوندها. زيرا اين پروژه ها براي بدخشانيها و بدخشانست اگر يک هدف پروژه بازسازي است هدف ديگر آن کاريابي براي مردم محل است.نه اينکه مانند نيشکر شيره اش را ديگران بنوشند و چوبش براي بدخشانيها برسد.

ما از نمايندگان بدخشان در مجلس نمايندگان ، مجلس سنا ، شوراي ولايتي و مقامات دولتي بدخشان مصرانه خواستاريم تا در قسمت شيوهِ کار ، ترکيب کارمندان ، موثريت پروژه ها و چگونگي مصرف بودجهِ موسسات داخلي ، خارجي و ملل متحد در بدخشان دست به کار شوند در غير آن عده عوام فريب و استفاده جو تمام بودجه هاي تخصيص داده شده به بدخشان را تاراج نموده و راهي خانه هاي خويش ميشوند و در پايان کمپاين بازسازي افغانستان ، بدخشان همچنان ويرانه باقي خواهد ماند و از آنعده بدخشانيهاي که با اين موسسات در معامله هستند ميخواهيم به خاطر نفع شخصي ناچيزي که ازين معاملات ميبرند اعتماد و اعتبار مردم بدخشان را به ليلام نگذارند و از مردم بدخشان ، روشنفکران بدخشان ، نخبگان بدخشان ميخواهيم تا در مقابل چنين رويدادهاي بي تفاوت ننشينند و مانند سنگها بيصدا نباشند زيرا اين بودجه ها حق آنهاست که ديگران به يغما ميبرند. با استفاده از شيوه هاي معقول و مسالمت آميز با اين فساد فزاينده به مبارزه بر خيزند و صداي خويش را به گوش مسئولين برسانند زيرا حق داده نميشود بلکه گرفته ميشود.

همچنان از کارمندان صحي بدخشان اعم از داکتر و نرس گرفته تا کارگر صحي و قابله به شمول زن و مرد خواهانيم تا با ايجاد اتحاديه سراسري کارمندان صحي بدخشان منحيث يک نهاد قانوني کمر همت بندند که بدينوسيله از يک طرف از حقوق حقهِ خويش به صورت منسجم ، هماهنگ و دسته جمعي دفاع نمايند و هم حقوق مردم بدخشان را در عرصهِ  عرضهِ خدمات صحي بخوبي به آنها برسانند.

يک نکته را ميخواهم در آخر اضافه نمايم که استدلال بسياري از مسئولين و بازيگران اصلي موسسات در قسمت گزينشها اقارب ووابستگان شان خارج از بدخشان در موسسات خويش بي کفايتي و کم کاري بدخشانيها بود ه است به گونهِ مثال انها استدلال مينمايند که يک داکتر بدخشاني حاضر نيست به عوض يک داکتر غير بدخشاني در يک ولسوالي کار کند اما ما ميگوئيم عزيزم شما در کجا همان 1000 دالر معاش را براي بدخشاني داديد و او حاضر بکار نشد؟ شما معاشات را درجه بندي نموده ايد در جايکه براي خويش 1000 دالر ميدهيد براي بدخشاني 150 دالر در نظر ميگيريد پس طبيعي است که او در حاليکه اين ستم مشهود را ميبيند با دلگرمي کار نمکيند گذشته ازان شما کدرهاي تحصيلکردهِ  بدخشانی جوياي وظيفه را از کابل سراغ کنيد نه در بدخشان. امروز شهر کابل به ذخيره گاه کدرهاي تحصيلکردهِ بدخشاني مبدل شده است. اگر شما انصاف داشته باشيد کدر هاي تحصيلکرده بدخشان نه تنها تمام ادارات و موسسات بدخشان را بسنده است که چندين ولايت ديگر را هم ازين لحاظ اکمال ميکند.

ده ها باب مرغانچه عصری در بدخشان اعمار شد

همانگونه که خوانندگان ما از طریق رسانه ها اطلاع حاصل کرده اند و در شماره قبلی صدای بدخشان مطلبی به ارتباط اعمار 46 مکتب از کمکهای بانک جهانی زیر نام پروژه ایکویپ نشر شد.ما دران مطلب از مقامات مسئول خواسته بودیم تا در برنامه های خود تجدید نظر نمایند و به عوض اعمار مکاتب چهار صنفی خامه که دیگر در بدخشان کاربردی ندارد مکاتب پخته 8 و 12 صنفی بسازند اما از قرار معلوم کارگردانان این برنامه گوش شنوا نداشتند و برنامه اعمار مکاتب خامه را عملی کردند به استثنای چند مکتب محدود  8 صنفه (با بودجهِ یک لک دالری) که به شکل (نيم دلمل) پخته اعمار میشود بقیه تمام مکاتب به شکل چهار صنفه ( با مصرف 32000 دالر ) و هشت صنفه ( با مصرف 50000 دالر ) از مواد خام اعمار شده است که در اخر با آهن پوش نمودن و رنگ روغن کردن این تعمیرها را بازارگیر و فریبنده ساخته اند.جالبتر اینست که بیشتر مکاتب در جا های اعمار شده که هیچ نیازی برای اعمار شان درانجا نبوده است به گونه مثال دز فاصله 5 کیلومتری شهر فیض آباد یک مکتب 4 صنفه خامه به مصرف 32000 دالر در مجاورت یک مکتب 8 صنفه پخته اعمار شده است. در قدم اول همانگونه که میدانیم درینجا نیازی به مکتب دهاتی نیست تا این تعمیر 4 صنفه را بکار گیریم و گذشته ازان اگر دلیل اعمار مکاتب از محصولات محلی است پس چرا مکت 8 صنفه به شکل پخته اعمار شد و مکتب 4 صنفه از مواد خام.جالبترین نما را مکتب ولسوالی جرم دارد که بر اساس گفتهِ قراردادی بودجه ان 50000 دالر بوده و قرار است که به یک لک دالر افزایش یابد این 8 صنفهِ خامه در روبروی یک تعمیر کاملاً پخته و اساسی ساخته شده که قبلاً توسط یکی از موسسات دیگر آباد گردیده است که این منظره نمای ولسوالی شغنان افغانستان در مقابل شهر خارق تاجکستان را بیاد میاورد.محمد افضل نوری مدیر لیسهِ غیاثی جرم ضمن ابراز نارضایتی خویش از اعمار تعمیر 8 صنفه مذکور گفت: ما ازکان و کیف اعمار این مکتب آگاهی نداریم و با شیوهِ اعمار ان نیز مخالفیم اما چیزی از دست مان نمی آید کسانیکه این برنامه را طرح کرده اند آنرا عملی میکنند شاید برای آن ها مکتب مهم نباشد بلکه پولی مهم باشد که ازین معامله بدست شان میاید.یکی از قرار  دادی های این مکاتب 4 صنفه تمام مصارف خویش را در حدود 15000 دالر وانمود کرد پس سوال درینجاست که سر نوشت 17000 دالر دیگر چه میشود؟باید متذکر شد که جای اعمار بیشتر این مکاتب نظر به سلیقه وکلای پارلمان و متنفذین و مسئولین محلی انتخاب شده نه نیازمندی منطقه و در بیشتر موارد قرارداد اعمار مکاتب را خویشاوندان ، وابستگان یا شرکای همین افراد گرفته اند. سوال اساسی درینجاست که پول مصرف میشود ، وقت ضایع میشود چرا به عوض 40 مکتب خامه چهار صنفه 10 مکتب پخته هشت صنفه یا دوازده صنفه نساختند؟

نقشهِ بیشتر ازین مکاتب که در کابل ساخته شده به شکل یک مکتب امروزی طرحریزی نشده بلکه مانند مرغانچه های امروزی میباشد به گونهِ که کلکینهای بسیار خورد روزن مانند  با سقف بلند دیزاین شده که به هیچ وجهی روشنایی کافی به داخل اطاق نمیرسد پس بهتر است بگوئیم که در بدخشان 46 مرغانچه اعمار گردیده است نه مکتب.

 

روزنامه بدخشان بعد از 60 سال فعالیت سقوط کرد

روزنامه دولتي بدخشان يگانه رسانه چاپي در طول چندين دهه در ولايت بدخشان بود که براي نخستين بار ۶۰ سال قبل در 7 حمل سال ۱۳۲۵ به شکل هفته نامه در چهار صفحه به سر دبيري مير امين الدين انصاري و همکاري قلمي مولوي ميرزا شاه "اخگر" ، حاجي بيک خان، عبد الکريم " حسيني" ، مير محمد نبي خان "واصف" ، سيد محمد "دهقان" ووکيل محمد ايوب"جرمي"  از چاپ بر آمد و همزمان با آن مطبعهِ بدخشان رسماً به فعاليت آغاز نمود  در سال سوم نشراتي جريده بدخشان مسئوليت مدير مسئول به دوش محمد قاسم "واجد" گذاشته شد و شماره 13 سال سوم پنجشنبه 27 جوزا 1327  نخستين شمارهِ بود که تحت نظر آقاي واجد ازچاپ بر آمد.

 نشريه دولتي" بدخشان" در جريان حيات پر از نشيب وفراز خويش حوادثي خوب و بدي زيادي را پشت سر گذاشت و نقش عمده را در رشد وبالندگي فرهنگ پر بار بدخشان و معرفي استعدادهاي بدخشانيها و ديگر ساکنان کشور بازي نمود.

 همچنان  در جريان دهه ۳۰ و ۴۰ هجري شمسي مطبعه دولتي بدخشان يکي از فعالترين مطابع کشور بود و صدها کتاب از نويسندگان کشور دران زيور چاپ يافت درين دهه ها روزنامه بدخشان يکي از محبوبترين نشريه هاي کشور بود ومعجوني بود از مطالب  پرخواننده فرهنگي ذوقي ُ تاريخي ادبي داستانها  فولکلور.

 تا اينکه بعد از کودتاي ثور ، مسخ شد ، انقلابي و سرخ پوش شد ، مانند بسياري آدمها هفت ثوري شد و به جريده مبدل شد و کاملاْ در خدمت حزب خلق و نظام قرار گرفت و خوانندگان خويش را ازدست داد ُ در زمان حکومت مجاهدين و حتي آنگاهيکه ( طالبان) بر کابل قبضه نمودند نيز لنگ لنگان به نشرات خود ادامه داد اما در زمان حکومت دموکراسي و آزادي بيان به علت نبود بودجه از چاپ بازماند ُ به اساس گزارش خبر نگار نشريه صداي بدخشان،  جريده دولتي بدخشان از آغاز سال ۱۳۸۵ بدينسو از چاپ بازمانده است که اينهم يک دست آورد ديگري است از نظام دموکراتيک ومردم سالار در بدخشان که ژنده رشد مطبوعات و فرهنگ را هم به دوش ميکشد.آخرين شماره جريدهِ بدخشان بتاريخ 16 حمل 1385 چاپ شد و بعد ازان تا امروز خبري ازان نشد.

انجنير محمدي" خواهاني" ريس اطلاعات و فرهنگ بدخشان در مورد ميگويد: علت سقوط جريدهِ دولتي بدخشان را نبود مشترکين ، نبود بودجه و بي توجهي مطبعه آزادي ميداند وي گفت: آقاي رهين امر اعطاي يک پايه ماشين آفست را براي مطبعه بدخشان داده بود اما مطبعه آزادي با بهانه هاي مختلف آنرا تعميل نکرد وي در مورد تجهيزات موجود مطبعه افزود: يک پايه ماشين هايدلبرگ که  استاد رباني به مطبعه داده بود به علت نبود برق کافي کار نميکند.همچنان يک پايه ماشين ايتالياي در مطبعه موجود است که ميشود با امکانات فعلي ازان استفاده کرد.

آيا براي دولت دموکراتيک خجالت آور نيست که در سطح يک ولايتي که از نگاه مساحت 8% خاک کشور را احتوا نموده و داراي يکنيم ميليون نفوس ميباشد يک نشريهِ چاپي ندارد در حاليکه همين ولايت 60 سال قبل هفته نامه داشت و دران زمان در مطبعه بدخشان آثار ، رساله ها و کتب نويسندگان و دانشمندان از سراسر کشور چاپ ميشد آيا براي آنانيکه سنگ فرهنگ دوستي را به سينه ميزنند شرم آور نيست که يک رسانه بعد از 60 سال فعاليت به عوض اينکه رشد نمايد و ارتقا نمايد به علت نبود تجهيزات و بودجه سقوط نمايد؟

بايد متذکر شد که در ولايت بدخشان فعلاً  هيچ رسانهِ چاپي دولتي به نشر نميرسد.

گزارشگر:فضل الله "تورسن زاده"

باز هم خر

تنها نه آدمان شده از دست تو به داد

خر نیز انتحار میکند از نا جوانیت

ساعت سه بعد از ظهر روز یکشنبه 22 میزان بود که انفجاری مهیبی شهر نو فیض آباد را تکان داد با عجله از دواخانه بیرون پریدم دیدم که دو عراده موتر پی آر تی با سرعت سرسام آوری در حال فرارند و لخته های خون در شیشه یکی ازانها دیده میشد به عجله خود را به محل انفجار رساندم خری را دیدم که درست دو پارچه شده بود و آنطرفتر چندین کودک بحال زخمی افتاده بودند.بم در خورجین تعبیه شده و بالای خری گذاشته شده بود زمانیکه موتر های پی آر تی از کنار خر عبور کردند بم منفجر شد اما آسیبی به آنها نرسید اما 8 تن از افراد ملکی که بیشتر شان کودک بودند زخمی شدند و یک کودک پنجساله در شفاخانه جان داد . نیم ساعت بعد موتر های پی آر تی دو باره به محل آمدند به دوستم گفتم برای شان چل دارو بیارید ورنه تبخال میکشند.درین اثنا پیره مردی گفت :حالا میبینیم که شخص آغای کرزی همانگونه که برای قربانیان حوادث انتحاری کنر و قندهار از باب..... کمک میکند به قربانیان این حادثه هم کمک میکند یا اینکه کمیسیون حمایه از حقوق حیوانات ویا اداره حفاظت از محیط زیست تاوان خر را از مجروحین میگیرند.

درین اثنا کسی دیگری گفت این خربرای این دست به انتحار زده تا اعتراض خود را در مقابل کارکردهای موسسه پدکو بیان نماید زیرا این موسسه چندی قبل با قلبه نمودن سرک میدان هوای نه تنها خاک را در چشم و دهان آدمها زد که بلکه حیوانات بیچاره و خصوصاً الاغها را که بیشتر ازین راه استفاده مینمایند نیزمستعد ابتلاء به امراض تنفسی نموده است.

باید متذکر شد که مو سسهِ امریکای پدکو که بودجه هنگفتی از بخش موا د مخدر را گرفته است با برنامه اعمار سرکها و پروژه های زیر بنایی به بدخشان آمد اما بعد معلوم شد این موسسه نیز مانند بیشتر موسسات دیگر شوقی زیادی در جوی پاکی و خاکپاشی دارد که علت اصلی آن وجود کارمندان بی تحصیل ، کم سواد  ، بی احساس و استفاده جوی پاکستانی ، شبه پاکستانی و غیر بدخشانی در پستهای کلیدی آن میباشد. زیرا بعضی ازین کارمندان نه تنها علاقه ببدخشان ندارند که بلکه در بعضی مواردنفرت خود را از بدخشان و بدخشانیها نیز کتمان نمیکنند

 

نامه به ریس جمهور

رئیس جمهور منتخب من!

 ازینکه گستاخی میکنم و نامهِ سرگشاده را با حقایق تلخی برایتان مینویسم پوزش طلبم اما دلایل را که مرا بران واداشت تا نامهِ با این محتوی برایتان بنویسم ذیلاً فهرست مینمایم: حد اقل برای چند روزی عمر خود را صرف کار برای ریس جمهور شدن شما کردم و لحظاتی پر مخاطرهِ از عمر عزیز خویش راصرف در کمپاین شما کردم، خویشتن را به مهلکه انداختم ، هرگونه خطرات راپذیرفتم ، بیشتر از 4000 کیلومتر مسافه را با موتر خود در ین کمپاین  در سنگستانها و گردنه های رعب آور بدخشان پیمودم.

در سر زمین مانند بدخشان که خاستگاه تفکرات و اندیشه های متنوع و زادگاه سلیقه های متضاد است بیشتر از یک ماه دره ها و دهکده ها را در نوردیدم تا شما ریس جمهور شوید در حالیکه هیچگونه پیوند قومی و قبیلوی یا شناخت شخصی با شما نداشتم.اینهمه را برای این نکردم که تا امتیازی بدست آورم، همانگونه که نیاوردم ، بلکه صرف به امید این کردم تا با ریس جمهور شدن شما ساکنان محدودهِ جغرافیای که امروز افغانستانش مینامند ازین همه مصیبت و درد و رنج رهای یابند واژه های تاجک و پشتون و کوچی و ازبک و هزاره و بلوچ و ترکمن کمرنگ شودو همه شهروند افغانستان شوند ، نشنلیزم کور قومی ، قبیله گرایی و سمت گرایی جای خود را به انسان دوستی ، نوع پروری ، شایسته سالاری بدهد.عدالت اجتماعی تامین شود، وحدت واقعی ملی در عمل پیاده شودو سر زمین ما برای نخستین بار هم که شده  هویت خویش را باز یابد.فراموش نکنید که کمپاین برای شما در سر زمین سیاست خیزی مانند بدخشان خود به منزله یک خود کشی سیاسی و فزیکی بود زیرا همانگونه که شاهد بودیم کارگردانان اصلی این کمپاین نتوانستند یک شب را هم در فیض آباد سپری کنند بعد از انفجار دامنهِ جلغر عدهِ از راهِ هوا جانب کابل فرار کردند و عدهِ هم از راه زمین ، بیشتر کارگردانان کمپاین در فیض آباد اعتکاف نشسته بودند و حتی در روز رای دهی جرئت رفتن به مراکز رای دهی را هم نکردند و به مجرد اینکه انتخابات انجام یافت چار قلاچ راه کابل را در پیش گرفتند اما من بودم که بیشتر از یکماه را در گردنه ها و کوهپایه های بدخشان سپری کردم بدون بادیگارد های عینکدار و پرتله سیاه فقط یک رفیق و یاور داشتم که خدابود و امروز هم هست و فردا هم خواهد بود.

من در بدل اینهمه هیچ چیزی دریافت نکردم و توقعی هم نداشتم و هم ندارم نه مقامی و نه ثروتی. حتی بیشتر از 60000 افغانی از کیسهِ خود را صرف مصارف این کمپاین کردم و از اسکازر کران و منجان فی لیتر تیل را 65 افغانی خریدم.اما به خدا باور داشته باشید که مسئولین بلند رتبه کمپاین تان یک پول هم ازین مصارف را نه تنها بمن ندادند که معاش آشپز و محافظ و پیادهِ دفتر کمپاین تان را تا هنوز هم نداده اند.

تمام کسانی که در کمپاین بدخشان شما نام نویس کرده بودند چند روزی را در فیض آباد با بیم و ترس سپری کردند و بعد هم طرف کابل "زُب" کشیدند یکی وزیر شد دیگری وکیل ، یکی والی و دیگری هم ریس یکی بلند منزل ساخت و دیگری تکاو ، یکی مکه رفت و دیگری ترکستان. تنها من بودم که یا نخواستم چیزی شوم یا اینکه توانایی وهنر آنرا نداشتم خلاصه همان ماموری کرایه نشینی که بودم ماندم و هستم و خواهم بود. هرچند میدانم که شما دیگر وقتی برای خواندن نامهِ افراد مثل من ندارید اما باز هم با این مقدمهِ کوتاه خواستم نامهِ را در سه بخش برایتان بنویسم که بخش اول پیشینه سر زمین مارا با همه افتخارات و دردها و آلامش به تصویر میکشد.بخش دوم حال و احوال امروزین مردمان این سر زمین را به تصویر میکشد و بخش سوم هم پیشنهادات این فقیر حقیر سراپاتقصیر رابه آدرس شما در بردارد مطمین هستم که اگر امروز وقت خواندن آنرا نداشتید یک روزی چنین وقت را خواهید یافت زیرا همگان میدانیم که خدا بیک حال است اما بنده به صد حال.

رئیس جمهور منتخب من :

سخن برسرمحدوهِ جغرافياي است که دردرازناي پر پيچ و خم تاريخ درد ناک وپر افتخار خويش بار ها تبر تقسيم پيکرش را آزرده ، قيچي نيرنگ برودوشش رابريده،خنجر خيانت سينه اش را دريده ، فروشندگان دوره گرد طومارش را پيچيده ، زالو هاي طفيلي سياست خونش را مکيده، تذکره نویسان ولگرد نامش رابار بار دیگر کرده تا بد ين حال و روزش افگنده اند که امروز مي بينيم ازان آریانایی کهن و خراسان بزرگ افغانستان پاره پارهِ را بجا گذاشتند که دردرون آن صدها آستان دیگر آفریده اند که هر آستانش را هزاران داستانست .

ديوارهاي زخم خوردة شير دروازه اش ياد گاري از شکوه وعظمت کوهوارهِِ مردانيست که عمري بر زمين و زمان فر مان راندند ، سر افراز زيستندوتمدنهاي جاويدان آفريدند، که سده هاي دير پا بر رواق بلند تا ريخ هويت فرهنگي و حماسي مردم اين کهن ديار را به نمايش ميگذاشت  پيکره هاي بودا ، اين تنديسه هاي اعجوبه يي  حيرت آفرين ، محصول هنر دستان زخم آلود فرزندان اين ماتمکده که طي قرون متمادي نمادِ از ارادة آهنواره و عقيدة راستين مردمان آن عصر اين سر زمين را به نمايش ميگذاشت باز تاب دهندة هنروالا،ارادة آهنين ، پشت کار ،  سخت جاني بي بديل و اعتقاد خلل نا پذير به دين و فرهنگ مسلط بر روان جامعه همان نسل ها بود  که نگذاشتند ش بيش ازين انگشت نماي کند،نا مردانه منفجرش کردند و استخوان پاره هايش را بسان دست فروشان دوره گرد در  بازار هاي بيگانه به ليلام گذاشتند .

سر زميني که در هر عصر رستمي دارد و در هر سده ابو مسلمي.اما صد درد و صددريغ که رستمانش هميشه دردام شغاد ها گيرميمانند و تيغ خيانت نا سپاسان سينه ابو مسلم هايش را ميشگافد وبه خاک وخون ميکشد

چقدر دردناکست ! که از آن آرياناي کهن وخراسان بزرگ، امروز افغانستاني پاره پارهِ بر جا مانده است که در درون آن صد ها آستان ديگر آفريدند، شهر شهرش را به آتش کشيدند ، کوچه کوچه اش را زخمي کردند ، تنديسه هايش را منفجرنموده ، حدود جغرافياي اش را تعغير دادند ، هستي هاي مادي و معنوي اش را بتاراج بردند ، افتخارات تاريخي اش را دست بدست گردانده و درمارکيتهاي دنيا به ليلام گذاشتند، آنچه را که برده نتوانستند نا بودكردند، به آتش کشيدند، منفجرکردند ، استعدادهاي هنرآفرينش را کشتند ، مغز هاي ايجاد گرش را بديوار تحجر کوبيدند  و چه نبود که در حق اين سر زمين نکردند .ملتي که يک عمر تاج سر دنيا بود تا ديروز در روي زمين جاي براي زيستن نداشت ، فرزندان ناز پروردهِ اين سرزمين، چون آوارگان جاويدان ومجرمان تبعيدي تاريخ ، کوله بر دوش ، در سرتا سر اين زمين کج مدار، کج نواز سرگردان و جاي براي زيستن و لقمه براي زنده ماندن دريوزه ميکردند. در هر خطه اين کره خاکي اگر جرمي از مجرم حرفه هم سر ميزد، بي محابا انگشت اتهام بطرف آوارهِ بي پناه افغانستاني نشانه ميرفت،  در سرتاسر دنيا زنداني نبودوهنوزهم نيست که دران زنداني افغانستاني نباشد آنهم بجرم بيوطني ، بي هويتي و بي پناهي ، بجرم ورود غير قانوني و داشتن اسناد قلابي ، چونکه با هويت و اسناد اصلي کس برايش اجازه ورود نميداد . درين دنياي بدين بزرگي هيچ آدمي پيدا نشد تا روزي ازين حکومتها بخواهد اين تيره بختان را خيرات سر فرزندانشان ببخشندو امروز در سراسر دنيا گورستاني نيست که دران سنگ مزار آوارهِ افغانستانی نباشد و زميني را نميتوان سراغ کرد که اشک داغ آواره افغانستاني بپاي نامردي دران نريخته باشد.           

هزاران جوان ستبر سينه ، کودک سرمازده، پيره مرد پشيمان، کدبانوي هراسان و دختر پاکيزه دامان اين سرزمين سوار بر قايق هاي سرگردان، هزاران هزار ميل راه را  ازسواحل يخ زده سکاندينيويا گرفته تا بندر گاهاي غبار آلوده استراليا درنورديدند، در يلدا ترين شبهاي بيکسي در حاليکه گمان ميبردند لحظاتي بعد به شهر روياها شان گام ميگذارند، دور از شهر وديار  ، خويش و تبار در پشت دروازه هاي سرزمين نامردان ووطن سنگها،  نوميدانه جان سپردند و طعمه ماهيان  گرسنه دريا هاي شور شدند اما اجازه نيافتند به آن مدينه هاي فاضله پا گذارند.ناموس هزاران دوشيزه پاکيزه دامان و کدبانوي با ايمان اين مرز و بوم که درروزگاران عافيت از نظاره خورشيد عرق شرم بر جبينشان مي نشست دريک نا گزيري دردناک يا ذوق زدگي فرهنگي چنان برباد رفت که ديگر هرگز برنگشت که نگشت.

سرزمين اشکها ودرد ها ، کشتزار مينها و نخلستان تفنگهاي کج نشان که هميشه بدست دوست ماشه ميشود و بکام دشمن ثمر ميدهد ، پادگان سربازان هميشه در سنگرو برهنه پا که سوگمندانه جان سپردند اما ندانستند براي چه؟ خطه نا مرادي هاي بي سر انجامي که کودکان معصوم و زنان پاکدامانش مظلومانه درکوچه و بازار ها  جان سپردند و کسي بداد شان نرسيد ، اردو گاه نظامي  که بيشتر از يک ميليون سرباز از جان گذشته وميدان ديده  دارد  اما  امنيت مادران و خواهرانش را سربازان بيگانه که هزاران کيلو متر دوراز ما زاده شده اند، ميگيرند، سرزمينيکه سالهاي سال  بيدفاع بود و بی صاحب و هنوز هم هست، هر کس هر چه ميخواست در حقش ميکرد و هنوز هم هر چه بخواهد در حقش انجام ميدهد،  کشوري که روزگاران درازصاحب نداشت ، سر نوشت نداشت ، روز ملي نداشت ، جشن آزادي نداشت در حاليکه نيمي از جهان را به نعمت آزادي رساند، شناسنامه معتبر ملي نداشت ، عيد و برات ، محرم و عاشورا نداشت ، نميدانست که در کدام روز بگريد و در کدام روز بخندد ، فقط يک چيز را خوب ميدانست وآن اينکه درد ها را چگونه تحمل کند، بار غمها را چگونه بدوش کشد و دندان سرجگر نهاده آهي هم نکشد، ودرسرتا سراين دنياي نا مرد که انجمن هاي حمايه ازحقوق بقه و کرگس وخرگوش بخاطرمرگ يک مارمولک با بوق و کرنا گوش ساکنان هفت آ سمان را کر ميکردند هيچ نهادي ، مرجعي ،  يا آدمي پيدا نشد که از روي صداقت و راستي اشکي در سوگ هزاران جوان ستبر سينه اين سر زمين که ازدشتهاي آفتاب سوخته يي بکوا گرفته تا ريگستانهاي تفتيده يي کنار جيحون ، از پس کوچه هاي زخم خورده يي  کابل زمين گرفته تا تاکستانهاي نيم سوخته شمالي ، ازجاده هاي درهم کوفته يي قندهارگرفته تا تنگه هاي يخ زده پامير بخونشان رنگين گرديد ، بريزد. آري ! سخن برسر همين سر زمين درد آشيان و زخم بر دوش است که تا ديروز عجوز پير زمانه نفرينش کرده بود.

سرزمين اشکها و درد ها ، سر زمين تاکستانهاي سترون و  کاريزهاي تشنه، ميعاد گاه   کشتزاران سو خته، ديار سنگستانهاي تاراج شده ، کوهستانهاي بمباران شده ، مزرعه هاي ملخ زده و دره هاي سيلاب برده ، سر زمين دشتهاي آفتاب سوخته که بارانش تگرگ گلوله ها بود و ستاره هاي شبگردش شياري از فشنگهاي قرمز ، رعدش غرش تانکها بود و برقش شعله انفجار خمپاره ها ، در جنگلهايش پيل هاي پولادين رژه ميرفتند که هنوز هم میروند و در آسمانش بجاي پرستو ها ، مرغان آهنين بال و آتش نفس پرواز ميکردند  و هنوز هم میکنندکه نفت سياه مي آشا ميدندومرگ سرخ مي آفريدند ، ارمغانشان توغ بود و بيرق ، گورستان بود و مزار ، پيغام شان اشک بود و ماتم.

خطه نفرين شدة که هنوز هم زمينش کشتزار مينهاست وآسمانش ميعاد گاهِ گلوله ها . با نسلهاي آواره و فرهنگ گم کرده اش ، با شهر هاي آتش گرفته اش ، با دهکده هاي زلزله زده اش ، با روشنفکران ذوق زده  اش، با متجددان شوقک گرفته اش ،  با سپيدار هاي تير باران شده و کاجهاي زخم بر دوش و خشکيده اش ، با کوچه هاي بي نقش پا و جاده هاي درهم کوفته اش ، سر زمين کاريز هاي بي آب و ييلاق هاي بي علف ، سر زمين عروسان شوهر مرده و مادران داغديده ، ميعادگاة پيره مردان قامت خميده ، جوانان دبستان نديدة خمپاره بر دوش و برهنه پا ،  اين سر باز وظيفه هاي ابدي تاريخ ، که همچون گلادياتوران افسانه ما وراي تاريخ ، بايد هميشه در ميدان نبرد هاي مرگبار ميدانداري کنندو با هر غول بي شاخ و دمي در افتندو هنوز از يکي فارغ نشده اند که هيولاي ديگري سرميرسد.سرزمين کودکان عروسک نديده که شبي هم  با شکم سير نخوابيده اند و هميشه لرزه بر اندام وترس بر دل از غرش جنگنده ها  وانفجارخمپاره ها داشتند، بازيچه  آنها مينهاي دستي بود و بر پشت شان سبد سرگين چيني  که هنوز هم هست، شبانگاه با صفير گلوله ها بخواب ميرفتند و سحر گاهان با  غرش تانکها و غريو جنگنده ها به پيشواز خورشيد مي آمدند، وطن نسلهاي آوارهِ که فرزندانش را هيچ زميني جا نميداد و هيچ آسماني پناه . ملتي که در وطنش ، در دهکده اش و حتي در خانه اش آواره بود، نسل سر گردانی که کوله بار رسالت قرن  بر دوش داشت ، هر دري را که ميزد بگمان اينکه گداست کس در برويش نمي گشود ، چه رسد به اينکه بار از دوشش بر دارند، سر زمينيکه حاصل دسترنج دهقانش خاکستر گرم بود و ابر آسمانش دود کشتزاران سوخته ، با مردميکه هر روز پيکري شهيدي را بر دوش ميکشيدند و قبل ازينکه آنرا به خاک سپارند خودشان شهيد ميشدند ، سر زمينيکه در درازناي تاريخ پر از درد و افتخار خويش ، بار ها و بارها لگد مال سم ستوران يورشگران جهانگشا، آماج زخمهاي جانفرسا و قرباني خيانت و نيرنگ بيگانه و آشنا شده، اما از همه مهلکه ها سر افراز و بلند بالا بيرون بر آمده ، وليک دردمند، زخمي و محتاج تيمار ومداوا .  هنوزجراحتش التيام نيافته که زخم تازة بر پيکرش دهن باز کرده و بسملانه در خون طپيده. صد در د وصد دريغ که بيگانه و آشنا نه تنها زخمهايش را درمان نکردند، که نکردند، بلکه بران نمک پاشيدند، تا بيشتر بطپد و آنگاه از دور به نظاره نشستند ، لحظه هاي جان دادنش را بيصبرانه لحظه شماري کردند، آنگاه بگمان اينکه ديگر کارش تمام است پوستش را کنده پوستين کردند، گنجينه هاي نهفته اش را توشه راه نمود ند، وراهِ بهشت موعود ، سر زمينهاي دختران گيسو طلاي و آسماني چشم افسانهِ  را در پيش گرفتند و رفتند که رفتند، بعزم اينکه ديگر هر گز ، بر نگردند . اما چقدر سخت جانست اين پيره زني سپيده موي قا مت شکسته زخم بر دوش تاريخ ! اعجوبه نا تکرار روز گار ، که همچون پشک هفت جان دوباره جان ميگيرد ، نفس ميکشد ، ناله سر ميدهد ، کمک ميطلبد ، کس بدادش نميرسد ، جنبندهِ نيست تا دستش را بيگيرد، سر پايش کند، نا چار با هزاران تقلا ازين پهلو به آن پهلو مي غلطد، و سر پايش مي ايستد اما هنوز قامت راست نکرده که بر فرقش ميکوبندو دو باره چون سپيداري طوفان زدهِ با صداي مهيبي بر زمين ميغلطد، دست و پا ميزند تا بر خيزد، دست و پايش را ميبرند،  فرياد ميزند ، زبانش را از گلوگاهش ميکشند، آرام و بيصدا اشک ميريزد، چشمانش را از حدقه بيرون ميکنند ، شاهرگهاي حياتي اش را ميبرند ، سينه اش راميشگافند، پيکر نيمه جانش را در بي نشانه ترين گودال فراموشي سر نگون ميکنند، جنازه اش را در محراب تاريخ غايبانه ميخوانند، خيرات و اسقاتش را نا داده ميراث هاي گرا نبهايش را که نسل به نسل برايش به وديعه مانده بود ليلام کرده زاد راه ميگيرند، به گمان اينکه او ديگر زنده نيست ، ميروندو درکنج عافيت با خاطر جمع بعيش مي نشينند ، اما فرزندان بي دست و پايش ، دست پروردگان فقير و تهيدستش، که از شدت فقر ، رقت قلب ، يا ننگ زمانه نتوانستند، يا نخواستند که ترکش کنند ، به سراغش مي آيند ، سر به سينه اش ميگذارند و ميبينند، که هنوز زنده است ، دستش را ميگيرند و بر دوشش ميکشند تا از گودال فراموشي بر آرندش ، که مي بر آرندش ، به زخمهايش مرهم ميگذارند ، اما چه مرهمي ؟  تهيدستان چه دارند که خرچ مادر کنند؟ چون که همه دار وندارش را چابکسواران و تردستان برده اند، اين درماند گان فقط اشک چشم و خون دل دارند که بر زخمهاي مادر گذارند، که جز اين نميکنند ، با گذشت زمان اندک اندک جان در تن اين عجوز پير سخت جان مي آيد ، دو باره نيرو ميگيرد ، قوت ميکند،  بر سر پا مي ايستد ، با گيسو هاي پريشان و دستهاي لرزان ، پيکر نيم سوخته فرزند شهيد خويش را دوباره بر دوش ميگيرد و کارواني از تهيدستان فقير ، معيوب ، مجروح و لنگ و لاش را بدنبال خود ميکشاند، نعره سر ميدهد ، فرياد ميکند ، دنيا را به شور مياورد ، در يلدا گونه ترين شبهاي تاريخ تا دميدن ستارهِ سحر ناله ميکند،    ادامه در ص7

 

خواب نازدانه ترين شهزادگان دنيا را بهم ميزند ،آنگاه است که فراشان سر ميرسند ، بدون اينکه از دردش بپر سند ، به فرقش ميکوبند ، تا خاموش شود، هيچکسي نيست که حتي براي لحظه هم که شده  بفکر درمانش باشد .

             اينست داستان غم انگيز مادر وطن ! که از بيگانه و آشنا جفا ديده ، زخم زبان شنيده ، مجروح و بي پناه با تني چند از فرزندان قد و نيم قد در کنار جادة تاريخ  بي حال و بي رمق افتاده بود. دست پروردگان چابک سوارش تا کرانه هاي دور رانده بودند و حتي ديگر بعقب خود نگاه هم نکردند چه رسد به اينکه دو باره بر گردند و تيمارداري اش کنند ، مگر اينکه اين عجوز پير به آب حيوان دست يابد ودو باره جوان گردد ، آنهم جبر تاريخ يا ناگزيري تحميلي ناچارشان نمايدتا دوباره بر گردند و در سايه گيسوان بلندش دمي بياسايند فرزندان نيمه جان ودرد مند اين سرزمين که رمقي داشتند ودر هر جاي که بودند  هر قدر فرياد زدند به گوش کس نرسيد، در هر کوه وبرزن ، در دشت و دمن ،  بر رواق بلند کنگره طلاي کاخ ملل، بلند ترين منبر داد خواهي عصر ما!فرياد برکشيدند که اي مردمان دنيا!

              آيا شما همانهاي نيستيد که براي مرگ يک موش صحراي در دنيا غوغا بپا ميکنيد و قطعنامه ها صادر ميکنيد؟  آيا شما همانهاي نيستيد که با دور بينهاي مجهز به اشعه حقوق بشر تان کوچکترين تخلفات را که بذوقتان برابر نيست در تاريکترين زواياي اين کره نا هموار ديده و ازان مثنوي هفتاد من کاغذ ميسازيد!

 در وطن ما موشها مواجه به انقراض نسل نيستند، درينجا تنفس ماهيان را آبهاي نفت آلوده تهديد نميکنند. درين سرزمين سوال جان بيماري رواني که از عقده اوديپ، يا کمبود شخصيت رنج ميبرد و سپر آزادي بيان را برخ کشيده ، با تيغ زنگ زده عقده هاي فکري  بر حريم مقدسات ميليارد ها انسان ناشيانه يورش مي برد در کار نيست . درينجا آدمها را زنده ، زنده آتش ميزنند ، درینجا مرده ها در قبر هایشان از شرم هزار بار میمیرند، در ينجا ستاره ها را به گلوله های میبندند که ساخت زرادخانه های مرگ آفرین شماست ، درين خطه هر شامگاه خورشيد در شطي از خون غروب ميکند وسحرگاه درميان هاله از دود و آتش طلوع مينمايد . درينجا آتش زبانه ميکشد، خشک و تر را ميسوزد ، باگذشت هر روز شعله هاي آدمخوار اين شکمباره بلند وبلند تر ميگردد ، روزي ميرسد که دامان شما را هم ميگيرد، بياييد اگر مارا نجات نميدهيد، اگر ما را سزاوار زيستن نميدانيد ،  حد اقل بخاطر نجات خود تان آنرا را مهار کنيد! 

اما ! کجا بود گوش شنوا ، عاطفه انسانها! و شکوه تمدنها ! نه تنها رحمي بحال ما نکردند که بر زخمهاي ما نمکهاي شور پاشيدند همه بيک صدا گفتند که ما ديگر در افغانستان منافعي نداريم بنا بران هيچ نوع دلچسپي به آن نداريم . دلچسپي همه به افغانستان پايان يافته بود،فراموش کرده بودند روز گاري نه چندان دوري را که دلچسپي شان به افغانستان بيشتر از کشور هاي خودشان بود،آنگاهي که از شنيدن نام گارد هاي سرخ ومتحدين آنهاکه از دروازه هاي برلين گرفته تا سواحل کوبا ، از آبهاي ساحلي عدن گرفته تا جنگلزار هاي نيکاراگوا چمپاته زده بودند لرزه بر اندامشان مي افتاد ، موي بر تنشان راست ميشد ، شبها را در کابوس سحر ميکردند و روز ها را با دلهره به شام ميرساندند ، تنها چيزي که تسلي و قوت قلب برايشان ميداد کارنامه هاي  فرزندان پا برهنه افغانستان بود که در ميدانهاي نبرد روياروي با اژدهاي هفت سر کمونيسم مي آفريدند ، تنها اخبار افغانستان بود که لبخند گذرا را بر لبانشان به مهماني ميخواند ، آري ! درانزمان همين ملت برهنه پاي  خمپاره بر دوش بود که بعوض همه دنيا در مقابل نيمي از دنيا جنگيد و اين زمينه را به سر بازان ناتو که خواب سفر تفريحي به برلين شرقي را هم نميديدند مساعد ساخت تا بيخيال از نايت کلپهاي تاشکند و دوشنبه  گرفته تا کاباره هاي سواحل بالتيک را دق الباب نمايند، آنانکه جراًت نداشتند به سواحل کوبا چپ نگاه کنند و هميشه چشم به صفحه رادار داشتند که مبادا شکار ناگهاني موشکهاي دور برد  SS20 يا حمله کيمياوي شوند، امروز در خيابانهاي بغداد چنان بيخيال گشت ميزنند که گوي فرزندان پادشاه بابل استند يا فرمان هارون الرشيد بر دست دارند ، آنها  كه اگر از تشنگي ميمردند دل نميکردند منرال واتر ساخت روس را از مغازه هاي اروپای غربی خريداري کرده رفع عطش نمايند چه رسد به اينکه " فکه مانده از درياي آمو شکم سير آو بجفند" . دران دوران از ژورناليست حرفوي گرفته تا کلاهبردار سياسي همه بدنبال آن بودند تا تصويري مرد ي را پيدا کنند  که پکول بر سر، با ريش  نورسیده در حاليکه به افقهاي دور خيره شده ، دست  بر تفنگ خود دارد تا باآن فخر بفروشند و کاسه کنند و نشریه ها و روزنامه های خویش را با آن مزین نمایند، درانزمان اگر ملت افغانستان روزانه هزاران سرباز روسي يا کارمند رژيم طرفدار آن را بجوخه اعدام ميسپرد يا زنده زنده به آتش مي افگند کسي اعتراضي نميکرد ند ، نه حقوقي بشري بود و نه عفو بين المللي ، هیومن رایت واچی بود و نه اوریانا فلاچی . بر عکس در سر خط اخبار ها و هيد لاين  بريک نيوز ها مي آمد که رزمندگان مقاومت ، آزاديخواهان افغانستان ، سربازان راه آزادي ، نيروهاي آزاديبخش در جريان يک نبرد برق آسا به پيروزي حيرت انگيزي دست يافتند.آنگاهيکه ميشن افعانستان پايان يافت و ملت ما  کاري را که ارتش چندين مليوني ناتو از انجام آن عاجز بودبه تنهاي انجام داد ، ديوار بر لين فرو ريخت ، نياز بجنگ ستارگان منتفي شد و ريگولاژ موشکهاي SS20    که نيويارک ، واشنگتن ، بن و پاريس را نشانه رفته بودندبهم خورد دلچسپي بشريت متمدن؟ هم به افغانستان پايان يافت.   بدينسان خويش وتبار ، دوست و آشنا ، رفيق ويار ، همه شانه ها را بالا انداخته وهر يک راه خود را گرفتند و رفتند و آنانيکه بر آسمانخراشهاي فلک بوس آشيان داشتند ، ازان دور هاي دور ، سوختن و طپيدن مارا به نظاره نشستند .از تماشاي زبانه شعله هاي هستي خوار لذتها بردند و کيفها کردند و هر گاهي هم که شعله هاي آتش فرو کش ميکرد بانگ بر ميکشيدند و فراشان مزد بيگير سر ميرسيدند و هيزم بيشترمي انباشتند همسايه هاي دور و پيش ، دوستان ديرين و خون شريکان دروغين هم بيکار ننشستند و هر يک بنوبه خويش منتي گذاشتند و خدمتي کردند ، کسي چوب تر انداخت تا ديرتر بسوزد ،  کسي چوب خشک تا خوبتر بسوزد  ، کسي خس و خاشاک انداخت و کسي هم بار هيزم . و آنکه هيچ چيزي نداشت پفي دميد تا از صواب بي نصيب نگردد و به نظاره نشست ، عالميان  نه تنها زخمهاي مارا نديدند ، که فرياد مارا نشنيدند ، نه تنها نشنيدند ، که التفاتي هم نکردند. و ما مانديم و زخمهاي ناسور ، در کام آتش بيدادگر و سيري نا پذير جنگ خانمان سوز و هستي بر انداز، در زير هاله از دود و باروت، جدا از پيکره بشريت متمدن ،.مرفه و آزاد، انگار که ما ديگر جزء اين جامعه بشري نبوديم.سالهاي سال اين آتش بود ، ما بوديم و نا اميدي هاي دردناکمان که  ناگهان حالات ديگرگون گشت و چرخ افسونگر بازي تازه را بنا نهاد، شعله هاي خانه پيما قاره پيما شدند ، مرز هاي جغرافياي را شکستند، قاره ها را درنورديدند ، محفظه هاي دفاعي نسوز راعبور کردندورسيدند ببزرگترين مرکز آتش نشاني وآتش فشاني  دنيا! بلندترين رواق آسمان بوس تمدن مغرور وخود محور را نشانه رفتند ، که انفجارش هفت اقليم را لرزاند ، ساکنا ن اين کره خاکي با ناباوري درد آلودي شعله هايش را به نظاره نشستند، برجهاي دو قلو يا توين تاور ، با شکوه ترين نماد تمدن بشري  را که شاید معرف غرور ناشيانه بشر در مقابل آفرينش بود ه باشدچنان در هم کوبيدند که  لحظاتي بعد از آنها تلي از خاکستر گرم و نمناک بجا ماند و ديگر هيچ ، انگار که دران مکان اصلا بناي نبوده است.درحاليکه هزاران زن و مرد ، پير و جوان و کودک نوميدانه از زير خروار هاي آهن و آهک فرياد ميزدند و ترانه هیلپ هیلپ را سردادنداما هيچ قدرتي در جهان نتوانست بدادشان برسد و نوميدانه در حالي جان سپردند که صداي فرياد هاي درد آلود شان بوسيله تلفونهاي همراه تا دم مرگ بگوش عزيزانشان ميرسيد.

تمدن بشری با همه قدرتش قادر نشد کاری را ازپيش ببرد  ، يکبار ديگر بر همگان هويدا گشت که تنها خدای زمین و آسمانها قادر متعال و توانای مطلق است و هر کاری را که اراده کند ميتواند انجام دهد بشر هنوز هم بسيار آسيب پذير است واین ارباب الانواع زمینی خیلی ها نا توانند و آنزمان بود که همه دانستند که آتش هميشه آتش است ، ميسوزد ، خاکستر ميکند و برباد ميدهد.آنگاه شصتشان خبردار شد، فهمیدند كه اگرامروز آنها به افغانستان دلچسپي ندارند ، افغانستان به آنهاهنوز دلچسپي هاي زيادي دارد، همه ناگزير به فكر آن شدند كه بايد اين آتشي را كه طي بيست و سه سال ، هست وبود اين ملت دردمند را سوخته ، وخاكسترش را بباد داده وبدست خود آنها روشن شده و پکه شده بود، خاموش كنند كه كردند، اما نه خاموش ، فقط مهار.زيرا خاموش كردن آتش هنر ميخواهد نه پاور. براي فرو نشاندن آتشهاي بزرگ مردان بزرگ در كارست،با قلبهاي بزرگ از تبار ابراهيم كه از زبانه هاي شعله هاي آسمابوس نهراسندو عاشقانه در دل شعله هاي بيدادگر و نا  سپاس روند. فرو نشاندن اين شعله ها را اطفا گران کارکشته و پيره مردان جهان ديده در کاراست ، نه نو رسان شيک پوش و چکمه بلند که پوستشان در گرمای آفتاب تموز رنگ ميبازد. آهنگرانی با يد با دست وروی زنگباری ،باپوست هاي نيم سوخته ، موهای خاکستر نشسته  ، سخت کوش  و نمد پوش . نه زرگرانی ابريشم نفس و اطلس پوش .  مردانی بايد که گذر گاه باد ها را  بدانند ، تر و خشک را جدا کنند ، حد ومرز آتش را در نوردند ، معابر دشوار گذر را شناسای کنند و خاصيت آتش را رد يابی نمايند ،زيرااين شعله ها دير گاهيست که زبانه ميكشد، گاهي زير خاكستر بوده ،گاهي به ثريا سر زده،درگرد و نواي آن هزاران آتش نيمه جان در زير خاكستر غنوده است كه اگر بادي بران بدمد زبانه ميکشد اگر پای بر آن برسد سخت سوزنده است، در گام نخستين بايد آتش را بحصار کشيد، آنگاه مهارش کرد بعد شعله های سرکش را خاموش نمود ،آنگاه محراقات نهانی را رد يابی و بی اثر کرد و نهايتاً به سراغ آتش افروزان رفت. آنگاه با خاطر جمع صلای عام درداد و فرزندان شکم به پشت اين وطن را از سرتاسر اين کره خاکی   به مهمانی فرا خواند و آنهارابانان وپيازافغانستانی وپيشانی بازکوهستانی پيشوازگرفت ، نه پيتزای کانادای و کالباس  روسی، که هم تهوع آور است وهم گلو گير.نبايد از ياد ببريم که اينجا افغانستان است سر زمين همان  روستاييان برهنه پايکه دودهه قبل زمانيکه نو بدوران رسيده های ناشی و ذوق زده تازيانه ذوق زدگی فرهنگی بر دست ،سواربررهوارشوقک سياسی ازراه رسيدند،بی سلام وبی کلام با پرروی ازش پرسيدند نام خانمت چيست ؟ بدون اينکه حرفی بگويد آرام و بيصدا بخانه رفت،تفنگش را بر داشت، نه سوالگر را ماند و نه جوابگو را ، نه سوار کار را ماند و نه رهوار را. امروز همه دنيا آمده تا تفنگش را از دستش بيگيرندنميتوانند ، اين واقعیت اين مرز و بومست، اگر خود را با آن هم سو ساختیم ، برد با ماست در غير آن اين گزو اين ميدان و اينهم سرزمین پر آشوب افغانستان. آنچه که امروز کشت میکنیم ، فردا دروميکنیم.

مردم مسلمان افغانستان هر چيز را شايد تحمل کند اما يک چيز را هرگز تحمل نميکند که نميکند ، توهين به مقدساتشرا. بيحرمتی به سنن و شعاير فرهيخته و پسنديده اش را. فرهنگ تحميل و نيرنگ را.دیگر باید آزمايش نکنیم که بار ها آزموده ایم. اگر تصور نمائیم که بعد از تحمل اينهمه درد و رنج از دينش ، از رسومش ، از فرهنگش بيزار شده به ترکستان رفته ایم ، تا دير نشده بر گردیم که ره باريک است وشب تاريک منزل دور و ما تنها.  هر پديده را که تازه می آوریم نخست باید آنرا" مردمیزه" کنیم بعد عرضه کنیم ، ورنه زيانش بيشتر از سودش است، پدیده های وارداتی ، سناریوهای از قبل کارگردانی شده ، تجربه های بدست آمده از کشورهای دیگر وواژه ها و نماد های بازارگیر امروزی که در جامعه ما کاربردی ندارد نمیتواند مشکل مارا حل کند. از ياد نبریم که شوقک سياسی و ذوق زدگی فرهنگی دو پديده نا ميمونی است که سر زمين مارا در سده پار دو بار  به آتش کشيد ه است، نگذاريم که بار   سوم چنين شود.

یاد ها و لحظه ها

خطبهِ بر یک جنازهِ متحرک

قهار " عاصی"

باز تحمیل میکنند به ما

مرده ها و مرده شوهارا

بسته و بی ثبات میسازند

راه فریادها ، گلوهارا

باز دندان این دیاران را

می کشند از دهان آزادیش

می سپارند زنده زنده به خاک

ملتی را به پای بربادیش

باز دیوانه های زنجیری

زانسوی آب های شور سیه

می فرستند اجیرها شان را

سوی این سرزمین پاک تبه

باز خون نجیب این مردم

پایمال غلام می گردد

ملتی باز در معاملتی

بی دل و بی دوام می گردد

باز اینک سیاه چال وسقوط

ملت و آستان بربادی

خون مارا به خاک می سپرد

آی تاریخ ! آی آزادی !

باز بر سفره گرد می آیند

کرگسان لاش خوارگان فضول

برسرخلق باز می ریزند

خائین خاک و خاندان فضول

قصد آنست که جهان خواران

مرده تحمیل مان کنند ای خلق !

جای مردان مستحق مقام

حیض تحویلمان دهند ای خلق!

حالیان کارنامه هاتان را

بوجهل اختیار می خواهد

حالیان خون و خونبهاتان را

خائینی از ثبات می کاهد

دست تانرا محال محض بود

از سرزور ناتوان کردن

خون تان را به هیچ نیرنگی

ماست مالی نه می توان کردن

شاخ سخت وقوی مسکو را

پنجه های قوی تان بشکست

پشت کاخ سفید را لرزاند

کاخ سرخ از بن آن چنان بشکست

آی! امروزه سازمان ملل

بخش جاسوسی یی زامریکاست

ونمایندگان ابلیسش

بدتر از روس خصم جان شماست

این همان سازمان مزدور است

که بچرخد به نام ظالم ها

که برقصد به طبل جباران

که بپیچد به کام ظالم ها

هر چه ظالم اراده خواهد کرد

سازمان ملل کند تصویب

خاصه اکنون که غول امریکا

نه هماورد دارد و نه رقیب

زیر این نام در " جهان سوم"

ای بسا حق که خورد وبرد شده

ای بسا نهضت قیام و شکوه

زیر این چکمه خورد خورد شده

سازمانیکه جهل مزدورش

آسیا را به خاک بنشانده

زانسوی آب های شور کثیف

ملک مارا به خاک بنشانده

سازمانیکه لعنت "ویتو"

لکه ننگ جاودانی اوست

او چه خواهد کند به کس؟ مردم!

که خود از خاصیت تهی و دوروست

سازمانیکه "مافیا" و "سیا"

در حقیقت ولینعمتش اند

سازمانیکه "ناتو" و "ورشو"

پاسداران پی ادامتش اند

سال ها می شود که افریقا

خاک و خون می خورد گنه گفته

چند دجال غرب می مکدش

نا حق و ناروا ، سیه گفته

سازمان ملل کنون ای خلق!

همچو تمساح اشک می بارد

جای اسلام و جای آزادی

(......) زراه می آرد

باخبر که تباه میگردد

راه و رسم وفا کشادن تان

هیچ می گردد ای مسلمانان

چارده سال کشته دادن تان

آی خلق خدا! برای خدا!

دشمن دین چه دوستی دارد؟

نوکر زیر امر امریکا

خنجر کین چه دوستی دارد؟

آی مردم! به پا شوید همه

یک کسی تان غلام میدارد

در وجود پلید امریکا

روس دیگر قیام میدارد

آی تاجک و اربک و پشتون!

ازشما گشته است حق روشن

مگذارید پایمال شود

دست آوردتان درین میهن

آی باشندگان مردستان!

خانه تانرا خراب می سازند

گر ازین سازمان فریب خورید

دل تانرا کباب می سازد

این همان تفرقه علم کردن

این همان کشتن برادری است

این همان انگریز سالاری

این همان نقش نابرابری است

این همان تخت و تاج بخشیها

از سوی دزد های دریاییست

این همان سرنوشت سازی جعل

این همان بازیی اروپاییست

باز آواز های آزادی

می شود کشته در گلوی قیام

باز یک دست خائین و مفلوک

می نشینند بر سکوی قیام

چون پدرهایشان همه خائین

همه دستور دار بیگانه

همه حرامی و همه فاسق

همه فرمان برار بیگانه

آی مردم! همیشه استحمار

نوکرش را در آستین دارد

تا بر آرد دمار از خلقی

دست بسیار در کمین دارد

آی مردم! به دارش آویزید

این همان جیره خوار ارباب است

این همان پشهِ انافل درد

این همان پاسدار مردابست

طبل اورا غلام ها کوباند

گل بداد آفتاب بنده او

علف هرزه دستیاری کرد

شیرآورد گاو شنده او

برف های شقاوت آب نشد

بلبلان هم بساط بربستند

باد های مخالفی بوزید

نسترن ها به سوگ بنشستند

آی مردم! فریب را نگرید

که زند سر زآشیان ملل

مرده را زنده این چنین سازند

شش کلاهان سازمان ملل

سازمان که روح صیهونیزم

در رگ وریشه اش دوانده شده

او به افغان چه الفتی دارد

از چه او خیرخواه خوانده شده

سازمانیکه دست" پنتاگون"

زندگی بخش و متکای وی است

او از اسلام چه دفاع کند؟

چه غم از مسلمین برای وی است

سازمانیکه در جهان سوم

عامل طرح های امریکاست

او به مستضعفان چه خواهد داشت؟

هر چه دارد برای امریکاست

4 ثور 1371 هجری شمسی

حرف ملت

میر احمد شاه "ذیغم"

هر که رشوت میخورد تاج سر است

حاکم و فرمانروای کشور است

قوت بازوی او آهن مزاج

زور او افزونتر از بلدوزر است

از اراکین جملگی مهمان او

خوان او رنگین وبا زیب وفر است

فارغ از تشویش تفتیش و دیگر

پشت او محکم چو کوه جلغر است

چکمن خوب و عسل با پول نقد

بهر هئیت تحفه اش در موتر است

نه غم نان دارد و سودای تیل

خانهِ او روشن از جنریتر است

بر اساس ارتباط نادرست

بیسواد محض امیر دفتر است

درد ملت کی به درمان میرسد

موتر بختش خراب و پنچر است

تا مقرر میشود داروغهِ

امتیازش دستگاهِ پودراست

موتر مودل جدیدش زیر پا

دیگرش آماده اندر بندر است

وند خود را گیرد از قاچاقبر

وانگهش تا ناکجاها رهبر است

از مدار کار قانونی فرار

بر امور غیر قانون محور است

این همه گرپول پودر نیست چیست؟

پس چرا گوش تو ای دولت! کر است؟

نیست قانون غیر کاغذ پارهِ

مردم بیچاره زار و ابتر است

امنیت گویی پر عنقا شده

زان جهت مردم همه بی باور است

غارت و قتل و چپاول عام گشت

هر که رابینی به فکر دالر است

حاکمیت رفته بر باد فنا

زانکه زیر پای حاکم ، خود تر است

تا نگیری و نپردازی حقوق

التفاتت از بزرگان کمتر است

کس نمیداند که زیر کاسه چیست؟

پشت پرده راز های دیگر است

گر کس از تطبیق قانون دم زند

بر سر او زندگانی محشر است

همچو من قربانی قانون شدن

دیگران را عبرت و پند آور است

کس نمیپرسد زمردم حرف حق

تکیه هرجابرحدیث نوکر است

با جهان گویی که خویشی کرده او

کی زمخلوق شرم و ترس از داور است

لاابال و دلقک و منفور عام

نور چشم وکدر ووالا گوهر است

دانش وتقوی دیگر معیار نیست

دالر امروز حاکم این کشور است

زآفت مور و ملخ ها دردیار

گلشن اقبال ملت پرپر است

این نظامی را که نامش مردمیست

نقش مردم در حکومت کمتر است

کی شود اصلاح ابنایی وطن

چونکه دولت باجگیر دیگر است

این حقیقت بر کسی پوشیده نیست

رشوت وقاچاق با یکدیگر است

قضیه تا مربوط دولت میشود

زورش از تصمیم ، خیلی کمتر است

چاشت برخیزد زخواب از فاقگی

آنکه تقوی دارد ودانشور است

چهرهِ افسرده و غمناک او

قلب هر بیننده را چون نشتر است

طفلکانش بی لباس و آب و نان

در زمستان زرد وزار و لاغر است

می برند اینجا زبان راستگو

حاکمیت در کف زور وزر است

ناصحا! پندم مده دیگر ، که من

طاقتم طاق آمده، صبرم سر است

در کجا دیدی که یک رشوت ستان

نزد قانون عدالت مضطر است

یک نگاهی ای محبان سوی ما

سرزمین ما به کام اژدر است

سر نوشت آخر چه خواهد شد؟" ذیغم"!

مملکت همچون سرای بی در است

هر کجایی با زبان مادری گويم سخن

نور محمد نظری

تا نفس باقيست ما را با دري گويم سخن

هر کجایی با زبان مادري گويم سخن

باغبان بوديم ، کنون من گلفروشی می کنم

هر دمی ایدوستان با مشتری گویم سخن

نازنین من چه خوش از پشت باغ آمد خموش

حق آن باشد ز زلف آن پري گويم سخن

چون دری باشد شکر اندر دهان مشتری

بر سر بازار خوبان چون پري گويم سخن

دوش من در خواب ديدم ناصر خسرو ترا

ناخلف باشم اگر با  ديگري گويم سخن

ديدمش میگفت وصف حضرت مولای بلخ

من کنون از خسرو و از مولوی گویم سخن

سعدي و سينا و حافظ درو گوهر كاشتند

زین بزرگان زمان عنصری گویم سخن

خوانده یی شهنامه را تا زو سخن گویم بتو

از هژبر و رستم وديو و پري گويم سخن

دوش از بیدل سخن ها داشتم در پیش تو
ليك امشب در جواب عشقري گويم سخن

ما بهشتي را نخواهيم به ازين فرزانگان

به حضورش عرض خودرا" نظري" گويم سخن

شكوه دارد دوستان از سردي مونتريال

ميرود از ياد اگر از «كلگري» گويم سخن

چهارشنبه 18 فبروی 2004م

به استقبال شعر ذیغم

"حضرت"

هر که رشوت میخورد او بر تر است

صاحب بلدینگ و قصر و موتر است

گر کند قاچاق پودر را به غرب

جای او در کرسیی بالاتر است

فرنی و تخم و ملایی صبحگاه

از غذای شام او افزونتر است

ای برادر گوش کن تا بشنوی!

دولت ما منبع شور و شر است

تا نباشی خائن وپودر فروش

جای تو پائینتر از یک نوکر است

علم و فن و دانش هرگز کار نیست

کشور ما مارکیت سوداگر است

تحفه گوید رشوت ودزدی ره وند

این سیاست نیست، بلکه هنر است

شب مپرس داروغه را از وضع شهر

چون به فکر کارهای دیگر است

خانه اش روشن بود ازنور برق

کی به فکر یک غریب ابتر است

قاضی و شاروال و سارنوال را

پشت دیوار و لب جو دفتر است

وقت آنست تا رسانی خویش را

در مقامی که مقام دالر است

وه چه خوش گفتست "ذیغم" این سخن

مملکت همچون سرای بی در است

غم مخور "حضرت" که روز داوری

هر یکی را ذات بیچون داور است

جیگی جیگی

تقديم:

به حرامخواران بی حیا ، وند گیران رسوا

و رشوتخواران ناروا

رشوتخورو حرامخور مکار جیگی جیگی

ای وند گیر دلهِ غدار جیگی جیگی

چشمت به جیب مردم بیچاره و غریب

هستی غلام دالر و کلدار جیگی جیگی

نی ترس از خدا بود ونه شرم خلق او

پندیدهِ چو خرس شکمدارجیگی جیگی

در بین خلق لاف زصدق و صفا زنی

در پشت پرده، هستی ستمکار جیگی جیگی

کچکول بدست همچو گدایان دربدر

دایم دوانی در پی مردار جیگی جیگی

چون ماری خوشخطی وبود خال تو سیاه

شیطان روسیایی و بد کارجیگی جیگی

با خدعه وفریب بچوشی تو خون خلق

داری همیشه میله ودربار جیگی جیگی

خوک چورپه های توهمگی غرق عیش و نوش

مردم اسیر رنج و ماتم بسیار جیگی جیگی

دعویی شخصیت چو کنی، آب میشوم!

چون روز وشب تو میخوری مردار جیگی جیگی

کور موش صفت بهر دری سر میزنی خبیث

همچون قجیر هستی حرامخوار جیگی جیگی

ای دشمن خدا ز مسلمانی دم مزن

الراشی و المرتشی  کلا هما فی النار" جیگی جیگی

باغ رضوان

"نیازی"

حدیقه ایست جهان را که که عرفانست

ستوده نام به جرم است و در بدخشانست

سرشته اند به خاکش عبیر و عطر و گلاب

بدیلهی به گمانم زباغ رضوانست

دیار لاله و گل ، جلوه گاه سیم تنان

اقامه گاهِ بسی نخبگان دورانست

غریو رود خروشان و آبشارانش

حماسه خوان شجاعت به زاد انسانست

دماغ خسته دلان تازه میکند یادش

عجب دیار گل و لاله زار و ریحانست

زبس زبوم و برش چشمه سار میجوشد

چو آبگینه مصور همیشه دامانست

زسبزه سبز زند باغ و راغ و کوهسارش

محیط نغمهِ کبک و سرود مرغانست

اگر نثار کند ابر لولو و مرجان

نسیم در گذرش گرد مشک افشانست

گرفته آبتنی باغ از طراوت صبح

که جمله دارگل و بلبلان غزلخوانست

بیا به جرم و نگر گلساتن و فیض آبادش

مزار ناصر خسرو که شاه یمگانست

شهیر شهره به زهد و ادیب ناموران

غیاثی نخبه همان افتخار دورانست

طلایه دار سخن سرحدیست بحرم ادب

جناب اخگر شیرین مقال عرفانست

همیشه شاد بود روح پاک سودایش

که جان نثار  وطن زنده یاد دورانست

ادیب نواز شریفی بلند کلام رفیع

فروغ انجمن و سوچ وخاش و منجانست

مرید راه چنین نیکمرد میباید

که پاسدار حقیقت به امر وجدانست

خجسته باد وطن همچو اوج پامیرش

دیار رستم دشتان و آرشستانست

زچشم بد نگهش دار ای خدا مصئون

وطن که مام من و زادگاه شیرانست

ستوده مهد دلیران نامور باشد

ام البلاد اگر غور یا سمنگانست

عزیز ماست جنوب مردمان ناز وطن

اگر زوادی هلمند یا ارزگانست

خوشا که بعد گذشت قرون و لیل ونهار

سواد جرم منور به لطف یزدانست

مباد زیاد فراموش رهین راه مراد

همان شهید که مدفون کوه هجرانست

جدا زدوست "نیازی" که داند حالت ما

جهان باور عشقم چگونه ویرانست

24/25-5-1385 – کابل چهار قلعه وزیر آباد

از رویا تا حقیقت

 

اگرماساکنان امروزی افغانستان خواهان ایجاد یک نظام مردم سالار ، و خدمتگذار با پایه های مستحکم بر اساس عدالت ، اخوت ، برادری و برابری در کشور هستیم بهتر آنست که  گذشته ها را به موزیم تاریخ بسپاریم و با هرچه ذکر و فکری که داریم روی حقایق امروزین اتکا نمائیم.

ما باید هرچه توانایی واستعداد داریم ، هرچه امکانات داریم در راستایی ایجاد تفاهم ، برادری و همدیگر فهمی بین ساکنان کنونی کشور صرف نمائیم پشتونها به عوض اینکه در تلاش نزدیکی با پشتونهای فرامرزی باشند یا به عوض آنها با پاکستان دعوی نمایند بکوشند تا زبان تفاهم و همزیستی مسالمت آمیز را با تاجیکها و ازبکها وهزاره ها ودیگر ساکنان این سر زمین پیدا نموده و انرا تقویت نمایند ، تاجیکها به عوض اینکه در بارهِ همزبانان تاجکستانی و ازبکستانی و چینای  و ایرانی خویش بیاندیشند به فکر همدلی با پشتونها و هزاره ها و دیگر هموطنان خود باشند.

شیعیان به عوض گرایش و ستایش ایران،  به فکر دوستی با برادران درون مرزیشان باشند و بدین گونه تمام ساکنان کشور به فکر ایجاد یک سیستم عادلانه بر اساس حقوق متوازن و متناسب شهروندی باشند نه امتیاز طلبی های قومی و نژادی.

زمانیکه پشتونها اندیشه پشتونهای فرامرزی را داشته باشند تاجیکها و ازبکها هم برای خود حق میدهند تا چنین اندیشهِ را قوت بخشند  ، هزاره ها هم بر اساس تعلقات مذهبی به بیرون از کشور اتکا میکنند که درینصورت جز فروپاشی افغانستان عایدی بدست نخواهد آمد ومانه تنهاچیزی را بدست نمی آوریم که بلکه داشته های ناچیز خود را هم از دست میدهیم.

حقیقت مسلم اینست که افغانستان امروزی محدوده جغرافیای معینی است که در نقشه ها ترسیم شده است نه آنکه در ذهنیتها بجا مانده است.

سر زمینهای آنسوی خط دیورند از مدت بیشتر از صد سال بدینسو جزء کشوری دیگر بوده وساکنان آن تابع قوانین کشور دیگرند ، شناسنامه پاکستانی دارند ، در سفر هایشان از پاسپورت پاکستانی استفاده میکنند ، حجاج شان تحت پرچم پاکستان به حج میروند.

ما نباید آنقدر خوش باور وساده دل باشیم که قبول کنیم ان پشاوری یی که همین حالا از بهترین امکانات زندگی در پشاور و اسلام آباد برخوردار است آنقدر ساده شود که تابعیت پاکستان را رها کرده به دنبال تابعیت افغانی باشد یا آن چترالی و مردانی وبلوچستانی. آنهم در شرایطی که همین حالا هزاران افغانستانی از شمال و جنوب و شرق و غرب کشور یا تابعیت پاکستان را بدست آورده اند یا عضویت آی ، اس ، آی را.

در شرایطی که میتوان در میان افرادی عادی تا افسران عالیرتبهِ نظامی ، والیان ووکلا و رهبران سیاسی و وزرای کابینه کشور ما همین حالا اعضای آی اس آی و حاملین پاسپورت پاکستانی را به سادگی یافت بسیار ساده لوحانه نیست که ما از پشتونهاِ آنسوی سرحد که بیشتر شان همین حالا در پشاور و کویته و اسلام آباد و کراچی از بهترین امکانات سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و رفاهی برخوردارند توقع داشته باشیم که در جریان یک همه پرسی به الحاق سر زمینهای شان به افغانستان رای بدهند یا در صورت نرسیدن بدین مامول دست به قیام مسلحانه بزنند انهم در برابر یک قدرت هستوی منطقه؟ ما نباید فریب چند سازمان سیاسی پشتون را در آنسوی مرز بخوریم که صرف بخاطر دست یافتن به منافع سیاسی خویش به قومگرای چسپیده اند و از چندین دهه بدینسو احساسات و عواطف مردم افغانستان را وسیله رسیدن به اهداف سیاسی خود قرار داده اند یا اینکه به حمایت لفظی چند قبیلهِ ساکن در نوار مرزی اتکا نمائیم که در یک روز چند تصمیم میگیرند و درلفظ از ما حمایه میکنند و در عمل از پاکستان اگر این رهبران راست میگویند و از حاکمیت پاکستان بیزار اند آیا رهبران حزب عوامی پارتی ، افراسیاب ختک ، مولانا فضل الرحمن و قاضی حسین احمد که خود پشتون اند حاضرند تا ازتمام امتیازات مادی و معنوی خویش در پاکستان گذشته ، از تابعیت پاکستانی خود گذشته تبعهِ افغانستان شوند؟ یقیناً که نه!

حقیقت تلخ و دردناک برای حامیان مسئلهِ پشتونستان و کسانی که میخواهند ازین مسئله نفع سیاسی ببرند اینست که مرزهای ماورای خط دیورند همانگونه از صد هاسال بدینسو ازما نبود بعد ازین هم هرگز از ما نخواهد شد.زیرا ما نه  خوددر عمل توان جنگ مسلحانه با پاکستان را داریم زیرا با رجز خواندن و طعنه دادن بر گذشته دیگر کاری ازپیش نمیرود ، نه جامعه جهانی درین راستا مارا کمک میکند و گذشته ازین نه پاکستان حاضر است به هیچ قیمتی یک متر ازین سر زمینهارا چه به زور و یا به رضا برای ما بدهد.

یک حقیقت از آب روشنتر است که امریکا هزار افغانستان را فدای یک پاکستان مینماید زیرا در سراسر آسیا متحد متعهد و قدرتمندی مانند پاکستان برای امریکا وجود ندارد ، امریکا امروز در تمام آسیا با دو مهره بازی میکند پاکستان و اسرائیل.

 ما باید بدانیم که  همانگونه که امریکا دو میلیون یهود را با دو صد میلیون عرب معاوضه نمیکند یک پاکستان را با همه شرق میانه معاوضه نمیکند. در حقیقت سرزمینهای ماورای دیورند به فرزندیی میماند که فوراً بعد از تولد تحت پرورش دایهِ دیگر قرار گرفته ، به بلوغ رسیده و خصلت و روش و فرهنگ دایه را آموخته است واز امکانات عصری زندگی پر تجمل در دامان این دایه برخوردارست این در حالیست که مادر کودک هنوز هم توانای سیر نمودن شکم گرسنهِ خود را ندارد.آیا این جوان پر توقع به لابه وزاری مادر دیروز وقعی نهاده دوباره به دامان او خواهد آمد؟

آیا در عصر حاضر چنان قاضی عاطفیی پیدا خواهد شد تا در یک محکمهِ عادلانه این جوان برومند را ازان مادر غنی و ثروتمند جدا نموده تسلیم مادر بیمار و فقیر نماید؟ به نظر من با شناختی که از ادمهای امروز و دنیای امروز دارم هرگز!بنابرین مردم افغانستان و حکومت افغانستان باید با یک تصمیم گیری معقول ، منطقی وواقعبینانه با در نظر داشت شرایط حاکم بر کشور ، منطقه و جهان به پشت میز مذاکره رفته معضله  رامطابق ایجابات زمان حل نمایندزیرا همانگونه که میدانیم باالآخره هر کشوری باید دارای مرز معین و حدود معین باشد در غیر آن باید واژه تمامیت ارضی را از اسناد حقوقی و قانونی خویش حذف نمائیم.

مردم افغانستان این حق را دارند که از دولتمردان امروزی سوال کنند که خطوط مرزی کشور ما در کجاست؟سیاستمداران و حکومت گران ما باید بهر شکلی شده این درد سر تاریخی را از سر ما کم کنند این کافیست که چند نسل از فرزندان این سر زمین فدای پیامد های ناگوار معضله دیورند شدند ما نمی خواهیم نسلهای بعدی چنین دردی را تحمل کنند.

حکومت افغانستان اگر اسناد و مدارک قانونی که مورد قبول جامعهِ جهانی بوده و میتواند قانوناً این سرزمینها را به افغانستان بر گرداند دارد آشکار نموده به دادگاه های جهانی مراجعه نماید در غیر آن با عنوان نمودن ترانه های عاطفی مانند خانواده ها جدا میشوند ، اقوام از هم جدا میشوند ، ما کنوانسیون ضد مین را امضا نموده ایم،  گریه وزاری سر ندهد زیرا سیاست هیچگاهی  در خدمت عواطف قرار نمیگرد و سیاستی که در خدمت عاطفه قرار گرفت آن سیاست نیست ، احماقت است اما  سیاست آنست که همیشه عاطفه را به خدمت میگیرد.

اگر مرزهای ماورای دیورند به افغانستان تعلق میگیرد جامعهِ جهانی باید آنرا به افغانستان بر گرداند اگر به پاکستان تعلق میگیرد هم این نکته کاملاً واضح شود اما در هر حالتی این حق مسلم پاکستانست که مرزهای خود را چه در خط دیورند و چه در مرزهای اتک دیوار کند یا سیم خار دار بیگیرد یا اینکه مین بکارد اگر افغانستان کنوانسیون ضد مین را امضا نموده است پاکستان در قبال آن چه مسئولیتی دارد؟ شاید افغانستان علاقه به بستن مرزهای خود نداشته باشد و دوست داشته باشد منحیث یگانه شهر بی دروازه جهان باقی بمانداما کشور های دیگر چنین علاقهِ را نداشته باشند.

در مورد دلیل جدا شدن اقوام باید گفت که این دلیل خیلی کودکانه است اگر این دلیل را افراد کم معلومات و نا آگاه بگویند عیبی ندارد اما شنیدن چنین دلایلی از زبان سران دولت و افراد کارشناس خیلی عجیب به نظر میاید

همه میدانیم که کردها با جمعیت بیشتر از 30 میلیون تن بین چهار کشور( ایران،عراق ،سوریه وترکیه) تقسیم شده اند ، بلوچها در سه کشور( افغانستان، ایران، پاکستان) پراگنده اند ، همین حالا در شبه قارهِ هند دو پنجاب وجود دارد. بیشتر از 8 میلیون تاجیک در ولایات سمرقند و بخارا     و سرخان دریای ازبکستان زندگی میکند این جبر زمان یا خواست زمان بوده است که اقوام بین کشور های مختلف تقسیم شده اند.

که اگر ما بخواهیم آنرا تعغیر دهیم باید یک جنگ جهانی دیگر رادر آسیا به راه اندازیم تا کشور های جدید را بر اساس قومیت و ملیت تشکیل نمائیم د رغیر ان باید حقیقت را بپذیریم

همانگونه که میدانیم بیشتر مرزهای افغانستان در زمان امیر عبد الرحمن تعین گردید.

همین امیر بود که 67000 کیلومتر ازخاک بدخشان را به روسها داد که امروز جزء تاجکستان است همین حالا مرز بین اقوام دو طرف( مرز افغانستان با تاجکستان) دریای آموست که در بعضی جاها فقط چند متر وسعت دارد ، درین تقسیم تمام شهر های بدخشان بین دو کشور تقسیم شدند همین حالا مادر دوطرف مرز دوراغ ، دو اشکاشم ، دو شغنان ، دو درواز، دو واخان داریم همین حالا هزاران تن از ساکنان این سر زمینها  با وجود که خویشاوند هم اند از هم جدا هستند بر عکس ساکنان مرز شرقی ، اینها ازیک قوم اند دارای زبان مشترک ، مذهب مشترک و تبار مشترک اند در حالیکه درمرز شرقی مردم به اقوام مختلف مانند مسعود ووزیر وتوری و.. منقسم اند.

در مرز دوکشور( افغانستان و تاجکستان) فقط یک دریاست نه سیم خارداریست و نه مین. اما ساکنان دو طرف فرهنگ شهروندی را خوب اموخته اند به استثنای عدهِ کمی از قاچاقبران و ناقضین قانون، ساکنان این سر زمینها هرگاهی بخواهند به آنسوی مرز سفر نمایند بعد از اخذ ویزای قانونی از طریق بنادر رسمی عازم انسوی مرز میشوند.پس زمانیکه تبعهِ یک کشور بخواهد به کشور دیگر برود باید ازراه قانونی بعد از اخذ ویزا سفر کند نه از راه قاچاقی ، زیرا هیچ کشوری درین عصر نمیتواند بی دروازه باشد.

باید به اتباع ساکن مناطق مرزی کشور فهمانده شود که زمان تعغیر نموده است باید در مقابل قانون مسئولیت پذیر باشند زمانیکه بخواهند به کشور همسایه سفر کنند باید از بندر های قانونی بروند نه اینکه از روی مینها بگذرند که اگر گذشتند طبیعیست مینها خیلی ها بیرحم اند اصلاً دیگر لزومی ندارد که مردم افغانستان ازمرز بین دو کشور به شکل غیر قانونی عبور کند زمانیکه یک بدخشانی مجبور میشود مریض خود را از پامیر جهت تداوی بکابل بیاورد هموطن سرحدی ما چرا چنین نکند؟ اگر باز هم مشکلش در داخل کشورحل نشد مانند دیگر ساکنین کشور میتواند ازراه قانونی بخارج برود.سوال درینجاست که تاکی سر زمین ما بی دروازه باشد ،زیرا زمانیکه شهروند افغانستانی از مرز به صورت غیر قانونی عبور کرد ، پاکستانی هم این حق را به خود میدهد درینصورت چه تضمینی وجود دارد که تروریستها ازین مرز استفاده نکنند؟

بیائید روشنتر صحبت کنیم!مردم هرات چه تفاوتی با مردم مشهد دارد ، ترکمنهای شمال مگر همتبار و قوم ترکمنهای ترکمنستان نیستند؟ازبکهای شمال مگر همتباران ازبکهای آنسوی امو نیستند؟

پس اگر مرزبندیهای جنوب شرق قابل قبول نیست مرزبندیهای شمال و غرب هم قابل قبول نیست. اگر پشتونها خواهان آنند که همتباران فرامرزی خودرا با خود داشته باشند پس تاجکها، ازبکها و ترکمنها هم این حق را دارند که تقاضای الحاق همتباران ازهم جدا شده خود را با خود داشته باشند که درینصورت زمینه رابرای قدرتهای استعماری مساعد نمائیم تاجنگ منطقهِ را به راه اندازند وتقسیمات این خطهِ دنیارا بر اساس اقوام نمایند که درانصورت ما یک پشتونستان داشته باشیم و یک تاجکستان و یک ازبکستان و یک هزارستان و یک ترکمنستان و یک بلوچستان  که شاید درانصورت ازبرکت ابتکار ما کردستان مستقل هم به جغرافیای جهان علاوه شود.

یا اینکه از زیادت خواهی و عصبیت و قومگرای دست بکشیم ویک افغانستان یک پارچه  داشته باشیم که به نظر من این به نفع ماست.

پس بهتر اینست که فرهنگ شهروندی را بیاموزیم و رائیج نمائیم نه اینکه به دنبال قوم و قبیله ، نظام کشور را از هم بپاشیم بیائید مردگان را به تاریخ بسپاریم و دست از استخوان پرستی و مرده پرستی بکشیم تا زندگان ما راحت شوند.

 

 

مدير مسول:  دوکتور صبغت الله"خاکساري"

تايپ و کمپيوتر : ح "سوريان"

هيت تحرير: شاهين، خاطره نوشين، منيژه بهار، ع.شرقي، بدريه ميلاد، سوريان، فضل الله "تورسون زاده"

آدرس: فيض آباد ، بدخشان ، شهر نو

تيلفونها: 0799305459- 0799321160-   0799089583

ايميل:sadaebadakhshan@yahoo.com

صفحه انترنتي: www.sadae_badakhshan.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 15:15 |

اگر کاسه زیر نیم کاسه نیست، پس چرا؟

چنانیکه دیده میشود درین اواخر تعداد زیادی افراد به اتهام دزدی ، قتل، قاچاق مواد مخدر و جرایم متعدد جنایی دستگیر میشوند اما زمانیکه خبر آنها در تلویزیونها منتشر میشود چهرهِ این افراد را نشان نمیدهند تا مردم آنها را بشناسند و از گزند شان خود را در امان نگهدارند بلکه آنها را از عقب نشان میدهند که بهتر است هیچ نشان ندهند این در حالیست واقعات زیادی از دست داشتن مستقیم کارمندان ارگانهای امنیتی در سرقتهای مسلحانه پول و اموال مردم در رسانه ها نشر شده است.این عملکرد دولت ورسانه ها بهر بهانهِ  که باشد مردم بدین باورند که چون مقامات در مقابل رشوت یا واسطه مجرمین را در مدت زمان کم رها میکنند بدین دلیل چهرهِ آنها را در رسانه ها نشان نمیدهند تا حامیان شان آزرده نشوند یا اینکه رشوت پیش چشم شانرا میگیرددر غیر آن اگر کاسهُ زیر نیم کاسه نباشد چرا دولت و رسانه حقیقت را از مردم پنهان میکنند و نمیگذارند تا مردم دشمنان جان و مالشان را شناخته وخود را از گزند آنها حفظ کنند؟

ملاقات هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل با محترم امان الله "پیمان"ریس کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان

هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل در تداوم ملاقاتهای کاری خویش با نمایندگان مردم بدخشان در مجلس نمایندگان ساعت 2:30 بعد از ظهر روز یکشنبه 9 میزان سال 1385 با محترم امان الله "پیمان" ریس کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان دیدار و گفتگو نمودند ، درین دیدار اعضای هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل پیرامون تاریخچه ، اهداف و فعالیتهای شورا روشنی انداختند بعداً محترم پیمان با ابراز خورسندی از ایجاد شورای بدخشانیهای مقیم کابل ، ضمن اعلان حمایت خویش ازشورا وعده هرنوع همکاری را در راستایی تحقق اهداف انسانی شورای بدخشانیهای مقیم کابل سپردند.

 

هرکس به فکر خویشست ، کوسه بفکر ریشست

رمضان بشر دوست میگوید :یک تعداد وکلای مجلس نمایندگان خواهان امتیازات بیشتر برای خود میباشد.در حال حاضر معاش وکلای مجلس نمایندگان و مجلس سنا 1100 دالر ، منشی ها و معاونان 1500 دالر و روسای هردو مجلس 3000 دالر معاش میگیرندکمیسیون امتیازات ومصئونیت مجلس نمایندگان با در نظر داشت تصمیم مجلس سنا طی یک جلسه فیصله نمودند که باید امتیازات وکلا افزایش یابد آنها میخواهند تا 67500 افغانی دیگر برای دسترخوان پولی ، 30000 افغانی برای کرایه خانه، 12000 افغانی برای تیل موتر و 7000 افغانی جهت مصرف کارت تیلفون ماهانه برایشان داده شود که بدینترتیب امتیازات نقدی وکلا ماهانه به 2330 دالر میرسد.بشر دوست که به تائید این گفته های خویش اسنادی هم در دست دارد ادامه داد: خواستهای وکلا به این امتیازات خلاصه نمیشود آنها میخواهند تا برای موترهایشان پلیت های خاص داده شود و به بادیگاردها و دریوران شان نیز کارتهای هویت خاص تهیه شود.بشر دوست علاوه کرد:در کشوری که معاش مامورین آن 2500-3000 افغانیست. دولت برای بازمانده های شهدا 4000 افغانی میدهد وکلای مردم در حالیکه از حالت بد مردم خویش خبر دارند برای بازمانده های شهدا 400 افغانی را منظور میکنند اما برای خویش چنین امتیازاتی میخواهند وی در جواب سوالی که آیا وزارت مالیه با این خواست وکلا موافقه خواهد کرد گفت: وزارت مالیه از ترس استیضاح خواستهای وکلا را میپذیرد و یگانه کسی که در پارلمان با این طرح مخالف هست من هستم.یک تن از اعضای کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان این ادعای آغای بشر دوست را تائید نموده گفت: این لایحه را نخست مجلس سنا تصویب نمود و کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان نیز آنرا جهت تصویب به مجلس نمایندگان پیشنهاد نموده است که اگرمورد تائید وکلا قرار گیرد عملی خواهد شد.وی بجواب این سوال که آیا امتیازات فعلی برای وکلا کافی نیست گفت: تعدادی ازوکلا مشکلات زیادی دارند ، زیرا مجبورند کرایه خانه بدهند از موکلان خویش که از ولایات می آیند مهمانداری نمایند ،جهت تادیه مصارف تیل موتر و کارت تیلفون شان به پول نیاز دارند.وی به ادامه گفت: همین حالا در ادارات دولتی افغانستان سیاست یک بام و دو هوا عملی میشود کارمندان بعضی وزارتها و ادارات دولتی معاشات بلند دالری و امتیازات فوق العاده را میگیرند در حالیکه معاش کارمندان ادارات دیگر 2000-3000 افغانیست. ما از مسئولین لایحه و قانون معاشات را خواستیم اما در اختیار مانگذاشتند.وزراء و مشاورین چندین هزار دالر معاش و امتیازات دارند در حالیکه این مشاورین هیچ کاری را انجام نمیدهند و نفعی به افغانستان نمیرسانند پس اگر عدالت هست تمام کسانیکه معاشات بلند دالری دارند بیایند به ماهانه 500 دالر قناعت نمایند تا همهِ ما این از خود گذری را بخاطر وطن و مردم خویش نمائیم ، در جریان چند سال گذشته میلیونها دالر صرف معاشات و امتیازات مشاورین شرکت هوای آریانا شد نتیجه را همه دیدیم که چه شد؟

باید متذکر شد که بر اساس شواهد موجود تعدادی از وکلا جهت گرفتن پول به بهانه های مختلف مانند پول تداوی و مصارف دیگر روزانه در پشت دروازه های وزارت امور پارلمانی واداره امور سرگردانند خدا کند که امتیازات بیشتر این نمایندگان راستین ملت را ازین دریوزه گریها رهای بخشد تا اندکی بیاد آنهمه وعده های بلند بالای که برای مردم ساده لوح و خوشباور ماداده بودند بیافتند.

خود شکن آینه شکستن خطاست

بگونهِ که شاهدیم موازی با وخیم شدن اوضاع امنیتی در کشور واقعات حملات انتحاری روز به روز در شهر کابل افزایش میابد و اعتماد مردم را به آینده کاهش میدهد هرچند در فرهنگ مردم افغانستان انتحار عمل زشت بوده و مطابق دساتیر دین مقدس اسلام خود کشی گناه بزرگ شمرده میود اما چنانیکه مشاهده میشود همانگونه که جنگ سی ساله دربیشتر جنبه های زندگی مردم ما تاثیر افگنده است آهسته آهسته دارد این عمل را نیز در کشور رواج میدهد هرچند که بیشتر کسانیکه در افغانستان به این عمل رو میاورند بیگانه ها اند اما در میان آنها گاهی مزدوران داخلی آنها نیز یافت میشود که این قوت گرفتن دشمن ناشی از توانمند شدن آنها نه بلکه محصول شکست برنامه های دولت در عرصه های مختلف زندگی جامعهِ افغانیست که در نتیجه عملکردهای نادرست یک تیم زنجیرهِ بی تجربه ، ناکارا و استفاده جو عرض اندام کرده است.

بیشتر برنامه ها به شیوهِ تقلید بوزینه وار تجارب دیگران بدون در نظرداشت خصوصیات جامعهِ افغانی بر اساس پروپوزلهای از قبل تهیه شده به راه انداخته شد نه تنها نتیجهِ مثبتی نداد که وضعیت را بدتر کرد.دولت باید جهت مقابله با پدیدهِ شوم ترور و انتحار و حفظ جان شهروندان به اقدامات عملی و موثر دست بزند نه اینکه با یک محکوم نمودن عمل و اظهار تاسف در رسانه ها و دادن یکمقدار پول به بازمانده های شهدا و معیوبین بسنده نماید.دیگر کسی شک ندارد که برنامه های کاپی شدهِ ساختن پولیس ملی و اردوی ملی  کارا و نیرومندناکام از آب در آمد ، اگر ما منتظر بمانیم تا نیروهای امنیتی بدین گونه سیر تکاملی خویش را بپیمایند باید شاهد حوادث مرگباری زیادی باشیم پس بهتر اینست تا دولت در استراتیژی خویش در عرصه های اداری ، سیاست داخلی ،اجتماعی ، فرهنگی ،امنیتی و نظامی تجدید نظر نماید.

زیرا زمانیکه زمان بر مرام آدم عاقل نگشت باید آدم بر مرام زمان عمل کند. چنانیکه گفته اند اگر زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز.

در قدم نخست ترکیب هئیت کابینه ، مامورین عالیرتبهِ ملکی و نظامی ، نمایندگیهای افغانستان در کشور های خارج، از نظر کمیت و کیفیت مورد تجدید نظر قرار گرفته اصلاح شود ، ترکیب ملی با درنظر داشت معیارات و حقایق راستین کشور ، اهلیت ، شایستگی و وفاداری به مردم و کشور در تمام قدمه ها رعایت گردد، ادارات و وزارتخانه های نمایشی وغیر ضروری و ناکارا حذف شود   ، مسئولین و مقامات متهم به فساد اداری ، اختلاس ، تاراج  کمکهای خارجی ، قاچاق مواد مخدر، رشوت و سودجویی سبکدوش و محاکمه شوند. جلوورود فرهنگ فحشا ، فساد اخلاقی ، شرابنوشی و سنت شکنی گرفته شود.

موسسات و انجیوهای داخلی و خارجی بدنام و استفاده جو مورد باز پرس قرار گرفته دارای های غصب شده از نزد شان مصادره گردد و خود شان طرد گردند. چگونگی ترکیب ملی در موسسات غیر دولتی و دفاتر ملل متحد بر رسی شده ودر زمینه اصلاحات مقتضی اجراگردد.

افراد قومگرا ، ماجراجو و بدنام از پستهای بلند نظامی و ملکی برکنار شوند.کسانیکه حاضر نیستند تابعیت خارجی خویش را ترک نمایند یا فامیلهای خویش را از بیرون به کشور بیاورند از پستهای بلند دولتی ، موسسات و ادارات که دارای معاشات دالری اند طرد گردند و جای آنها به افراد وطندوست ، صادق و ساکن دایمی کشور داده شود.عذرمشاورین بیکار دالر خوار خواسته شود تا بخانه های خویش برگردند، مدارس، دانشکده ها و دانشگاه های اسلامی در مرکز وولایات جهت تربیه جوانان ایجاد گردد. بابیگانه پرستی و تقلید بوزینه وار ازفرهنگ بیگانهِ وارداتی شدیداً مبارزه صورت گیرد.پروژه های انکشافی بصورت متوازن و بدون تبعیض در سراسر کشور به شکل موثر تطبیق گردد.

توجه بیشتر در بهبود زندگی مردم صورت گیرد، به عوض سرمایه گزاریها بالای پروژه های مصرفی، بالای پروژه های تولیدی توجه شود.

جلو استفاده جویی ها ، قانون شکنی ها و بیدادگریهاوابستگان مسئولین بنلد پایه از ریس دولت گرفته تاوزیر ووالی و قوماندان در عرصه های اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی گرفته شود. سیستم معاشات اصلاح و متوازن گردد ، از معاشات دالری کم کاران و بیکاران ادارات دولتی  کاسته در معاشات مامورین ، افسران و سربازان تزاید به عمل آید. کمیسیون با صلاحیتی شیوهِ مصرف بودجه های انکشافی موسسات غیر دولتی را دقیقاً نظارت نماید.

در عرصه نظامی و امنیتی راه معقول اینست تادر پهلوی جلب افراد داو طلب واجد شرایط جلب و احضار اجباری در بدل معاش کافی دوباره احیا شود ، جوانان بیکار بین سن 20-30 به خدمت نظام فراخوانده شود، افسران و کارمندان امنیتی که دارای تجارب مسلکی ووظیفه شناسی اند و به بهانهِ دی دی آر  از ارگانهای امنیتی اخراج شده اند دوباره جذب شوند، از تعداد بادیگاردها و محافظین شیک پوش عینکدار پرتله سیاه و نمایشی کم شود و امتیازات آنها به سربازان و افسران با احساس و غیور داده شود، برای تمام کارمندان  ملکی و نظامی دولت ، محصلین، متعلمین و کارمندان نهاد های خصوصی کارت هویت توزیع شود، تلاشی اسناد هویت به شیوه حکومتهای کمونستی به شکل فعال در دروازه های کابل و تمام نقاط شهر به راه انداخته شود ، سیستم استخبارات بازسازی و شدیداً تقویه شود. تمام ساکنان شهر کابل در تحت پوشش نظم خاص در آورده شوند. هوتلها ، مهمانخانه ها و اپارتمانهای رهایشی مجردان و مسافران شدیداً زیر کنترول گرفته شود.

                                               ابراز سپاس

ادارهِ نشریهِ صدای بدخشان از محترم انجنیر شرف الدین "اکبری" یکی از فرهنگ دوستان بدخشانی که به سلسله همکاریهای همیشگی شان مصارف چاپ شماره چهاردهم صدای بدخشان را پرداخته اند ابراز سپاس نموده و از خداوند متعال میخواهیم تا برای ایشان همت بیشتر ، سرمایه بیشتر و توفیق بیشتر ارزانی دارد وبه تعداد چنین مردمانی فرهنگ دوست بیافزاید.

ملاقات هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل

با محترم استاد نعمت الله "شهرانی"

هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل مطابق فیصله های جلسه فوق العادهِ تاریخی 10 سنبله 1385 خویش در سلسله ملاقاتهای خویش با بزرگان ، نخبگان و فرهیختگان بدخشان ساعت 10:30 روز چهارشنبه 5 میزان 1385 با استاد نعمت الله "شهرانی" وزیر حج و اوقاف در دفتر کارشان دیدار و گفتگو نمودند در شروع ملاقات دوکتور صبغت الله "خاکساری" عضو هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل تو ضیحات فشرده پیرامون تاریخچه فعالیتهای شورای بدخشانیهای مقیم کابل ارائه نموده و از استاد شهرانی خواست تا نه تنها مشوره های سودمند خویش را در راستایی پیشبرد امور شورای بدخشانیهای مقیم کابل ارائه بدهند بلکه بصورت عملی از فعالیتهای این شورا که هدف آن بسیج تمام بدخشانیها بدون در نظر داشت اختلافات سلیقوی ، فکری، سیاسی ، قومی، مذهبی و جنسی میباشد ، حمایه و پستیبانی نماید.در اخیراستاد "شهرانی" طی سخنانی عالمانهِ خویش گفتند:در طول سالیان متمادی بارها شورا ها ساخته شده اما بعد از چند ماه از هم پاشیده و شورا ها فروخته شده است.مهمانیها داده شد ، پلوها خورده شد اما در آخر دیدیم که این شوراها نه تنها مردمی نبودند بلکه بخاطر بر آورده شدن هدف خاصی بوجود آمده بودند و بعد از رسیدن کارگردانان به هدفشان از میان رفت من به شما توصیه مینمایم که از لغزیدن شورا در دامان اشخاص یا سازمانهای سیاسی جلوگیری نمائید.استاد شهرانی ضمن ابراز پشتیبانی خویش از شورای بدخشانیهای مقیم کابل این عمل را یک ابتکار سودمند و مفید به حال بدخشانیان خواند.درین ملاقات اعضای هئیت رهبری شورا هر یک دوکتر صبغت الله "خاکساری"،  تقوی "جارالله" ، داکتر عبداللطیف "شریفی" ، جنرال میر احمد "رووفی" انجنیر جعفر، محمد عالم "عاکف" ، انجنیر بابه جان بدخش ، انجنیر شرف الدین "اکبری" و عصمت الله "شرقی" حضور داشتند. 

گزارشگر: "شرقی"

ملاقات هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل با محترم فضل العظیم " مجددی" ریس کمیسیون امنیت داخلی مجلس نمایندگان

طبق یک خبر دیگر هیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل به ادامه دیدار های خویش نمایندگان مردم بدخشان در پارلمان، شامگاه روز سه شنبه 4میزان 1385 با محترم فضل العظیم" مجددی" نمایندهِ مردم بدخشان در مجلس نمایندگان و ریس کمیسیون امنیت داخلی مجلس نمایندگان دیدار و گفتگو نمودند در شروع ملاقات  انجنیر شرف الدین "اکبری " و تقوی "جار الله"  توضیحات مفصلی پیرامون تاریخچه ، دلایل ایجاد و فعالیتهای شورای بدخشانیهای مقیم کابل ارائه نمودند بعد آقای "مجددی"  ضمن ابراز پشتیبانی خویش از ایجاد شورای بدخشانیهای مقیم بدخشانیهای مقیم کابل منحیث یگانه نهاد اجتماعی ، فرهنگی قانونی و رسمی بدخشانیها ابراز خورسندی نموده و هر نوع پشتیبانی خویش را ازشورا اعلان نمود.درین ملاقات انجنیر جعفر ، انجنیر شرف الدین "اکبری" ، محمد عالم "عاکف"، تقوی "جار الله" ، داکتر عبداللطیف "شریفی" ومحمد ذکریا "سودا" حضور داشتند.

گزارشگر: "روستاپور"

 

هفته نامه صدای بدخشان مشترک می‏پذیرد

 

در هفته نامه صدای بدخشان اشتراک نمایید و هفته نامه خویش را از مراکز توزیع در مرکز و ولایات به دست آورید.

وجه اشتراک سالانه: ۲۵۰ افغانی

وجه اشتراک شش ماهه: ۱۵۰ افغانی

برای محصلین و متعلمین: نصف قیمت

اشتراک کنندگان می‏توانند وجه اشتراک را به نمایندگی های توزیع هفته نامه در مرکز و ولایات تحویل داده و هفته نامه خویش را از همان مرکز توزیع به دست آورند.

سرمقاله

اقتصاد بیمار ، سیروم به خروار

همانگونه که شاهد هستیم بعد از گذشت 5 سال حضور جامعهِ جهانی در افغانستان و کمکهای سیل آسایی نقدی ، تخنیکی و نظامی نه تنها هنوز کشور ما در گیر حوادث مرگبار و نامیمونیست بلکه در بیشتر عرصه ها وضعیت روز به روز بدتر شده میرود بیشتر برنامه های که قرار بود عملی شود یا عملی نشد یا اینکه به علت کاپی سازی بیمارگونه همه ناکام از آب در آمد.اقتصاد کشور همچنان به رکود مواجه است نرخ اسعار خارجی نه تنها افت نکرد که بلکه بالا رفت در آمد سرانهِ ملی به تناسب اینهمه کمکهای دالری اصلاً رشدی نداشته است ارقام و آماری را که مسئولین دولتی در ساحهِ رشد اقتصادی میدهند همه کاذب و فریبنده است آنگاهیکه پول جدید چاپ شد یک دالر 40000 افغانی معادل 40 افغانی فعلی بود اما حکومت افغانستان با وجود اینکه هفته وار میلیونها دالر را ببازار عرضه میکند نتوانسته است که قیمت دالر را به 40 افغانی برساندزیرا بیشتر دالر عرضه شده ببازار را تاجران و مافیای اقتصادی خریده ببانکهای خارجی میبرند.

مسئولین به ناحق دهن پاره میکنند که اینقدر خارجی و افغان از خارج آمده و در کشور سرمایه گذاری کرده اند این سرمایه گذاری ها برای تاراج سرمایه افغانستان آمده است نه برای تقویهِ آن.چند افغان و خارجی هم که در کشور سرمایه گذاری نموده اند در بخشهای مصرفی بوده نه تولیدی.از شرکتهای تیلفونی و انترنیتی چه نفعی اقتصادی به افغانستان میرسد؟ شرکت آب معدنی چقدر پول به جیب دهقان افغان میریزد؟ این همه هوتلها و رستورانتهای عروسی چقدر پول خارجیها را جذب میکند؟ درحالیکه یکی دو هوتل دولتی را هم به قیمت بسیار نازل در اختیار خارجی ها قرار داده اند ببخشید مردم ماتنها خارجیها را خارجی نمیگویند بلکه آنانی را که فامیلهایشان در خارج است و در آمد شان از کشورما، نیز خارجی میگویند زیرا اینها خارجی تر از خارجی اند چون شاید خارجی بنا به دلایلی به فکر آبادی این وطن باشد اما انها نیستند.

از کرایه بلند منزلهای که زمینهای آن به قیمت ناچیز از دولت گرفته شده و پول اعمار آن یا از مواد مخدر یا از اختلاس کمکهای جهانی تامین گردیده است، خانهِ چه کسانی آباد میشود؟عاید سرانه ملی نه تنها بلند نرفته بلکه افت نموده است زیرا متخصصین کارکشتهِ اقتصادی؟ که بر اریکه های قدرت تکیه زده اند فقط این را محاسبه نموده اند که عاید روزانه یک کارگر 200-300 افغانیست ودر هر تریبونی فریاد میزنند که اقتصاد ما شگوفا شده است اما این را محاسبه نکرده اند که برای چقدر بیکار روزانه کار پیدا میشود،آنان محاسبه نکرده اند که در کشور چند میلیون بیکار هست،آیااین را محاسبه نموده اند که نرخ مواد غذای چند برابر شده است؟ ، در زمان چاپ پول جدید یک کیلو گوشت 50 افغانی بود اما امروز 220 افغانیست اما درینجا گناهِ مشئولین نیست چون هیچگاهی مواد غذایی و گوشت نمیخرند بلکه آنرا آمر لوژستیک موتر بست بخانه هایشان میاورد، آنها نرخ لندکروزرهارا میدانند از کرایه تکسی چه خبر دارند آنها نرخ بلند منزلها را میدانند.از نرخ کرایهِ خانه چه خبر دارند که ده برابر شده است.بهتر است تا بگویند که اقتصاد یک اقلیت انگشت شمار رشد نه، بلکه عروج کرده است به آسمان رفته است و بس ، نه اقتصاد کشور.

آری! ثبات کاذب نرخ اسعار در کشور مرهون سیروم دالری و اعتیاد به هیروئینست اگر این دو را برای ششماه ازش بیگیریم این بیمار محتضر دار فانی را وداع خواهد کرد که یکروزی چنین خواهد شد.پس متخصصین اقتصادی دل خویش را به چند بلند منزل و لندکروزهای شیشه سیاه کابل خوش نکنندکه اقتصاد نه تنها رو به رشد نیست بلکه رو به افت است.اقتصاد افغانستان در حال حاضر به مریض کولرای میماند که داکتر کم فهم فقط برایش سیروم میدهد و در پی چارهِ عامل مرض نیست همینکه سیروم بیمار روانهِ گور میشود و تعفنش بر جامهِ داکتر میماند.

 

نامهِ وارده

در شماره متشره 24 جوزای سال روان مطلبی تحت عنوان "والی بدخشان خواستار برکناری همه هئیت رهبری ولایت بدخشان به استثنای خودش گردید" نشر گردید که به ارتباط این مطلب نامهِ از محترم منشی عبد المجید والی بدخشان دریافت نمودیم و با رعایت اصول روزنامه نگاری  نامه جوابیه ایشان را به نشر میسپاریم:

برادر جوان ارجمند دوکتور صبغت الله "خاکساری" مدیر مسئول نشریهِ صدای بدخشان اسلام علیکم والرحمة الله و برکاته: دوستی یکی از شماره های 24 ثور 1385 هفته نامهِ صدای بدخشان را بمن عنایت فرمود در لای صفحات مضمونی تحت عنوان "والی بدخشان خواستار برکناری همه هئیت رهبری ولایت بدخشان به استثنای خودش گردید" به نظر رسیده جلب توجه کرد که با خواندن مضمون مورد بحث اعتذاری مبتنی بر فرمودهِ حضرت ابوالمعانی بیدل مایهِ تسلی خاطر شد

بیدل از شب پره کیفیت خورشید مپرس

حق نهان نیست ولی خیره نگاهان کورند

محترم سوریان که ازنو مشق نویسندگی مینمایند چه بهتر که در تحقیقات شان اندکی تامل کنند وباحوصله مندی در ادای حق شخص مورد نظرشان ادای رسالت نمایند، والی بدخشان در گذشته ها برای دوسال معین اول وزارت امور داخله به تعقیب آن برای دوسال دیگر سرپرست وزارت امور داخله و بعداً برای ششماه ریس عمومی اداره امور بودند موصوف در 17 سال دوران تحصیل شاگرد ممتاز صنف خود بوده و قبل برین به کدام جرح و تعدیلی مواجه نگردیده است.محترم سوریان باور داشته باشند که والی بدخشان بخاطر بدست آوردن چوکی ولایت بدخشان حتی یکروز هم به عقب دروازهِ کسی مراجعه نکرده اندونه از مقرری شان قبل ازتاریخ اعلان رسمی معلومات داشتند.شاید توجیه و تذکیر در اصلاح گرایشهای نفسی موثر نیافتد زیرا فلاسف فرموده اند: الذاتی لا یتغیر. و همچنان در شعر آمده است:

نیش عقرب نه از پی کینست

مقتضای طبیعتش اینست

والی بدخشان هنوز هم به این عقیده است که تا ترکیب محلی درولایات تعغیر نخورد سازشها و کار شکنیها از مسیر اداره برچیده نمیشود وتا آنجا که به حقوق بدخشانیها تعلق میگیرد هیچکس نمیتواند از فهم، لیاقت، دانش و سواد مردم بدخشان چشم پوشی کند.به عقیدهِ من استعدادی هر مستعدی در بیرون زا ولایت مربوطه اش بهتر کارای دارد زیرا از مزاحمتها ووساطتهای محلی درامان میباشد.محترم سوریان باور کنند که والی بدخشان در سال 1350 آنگاه که محصل صنف سوم فاکولتهِ زراعت بودند به جرم مخالفت با نظام شاهی وارد زندان شده اند فلهذا هیچگاه درقالب اتهام ایشان جور نمی آیند و نه والی بدخشان از سلالهِ محمد گل موند و شیرخانست.

اگر چه در شرایط فعلی بازار تنظیم و تنظیم گرایی چندان رونق ندارد مگر درگذشته ها هرتنظیمی جایگاه خاص خودرادارا بود محترم سوریان باید بداند که عضویت در تنظیم سیاسی یک قرارداداجتماعی میان دو طرف ( عضو تنظیم سیاسی و رهبر تنظیم سیاسی)میباشد، هرگاه یک طرف قرار داد، مفاد قرار داد را نقض نماید طرف دیگر به رعایت آن مکلف نمیباشد، رهبری سابقهِ ما در سال 1368 با پذیرفتن و پناه دادن به شهنواز تنی وزیر دفاع وقت، قرار داد معهودرانقض کرده بودومااز همان تاریخ تا امروز که نزدیک به 18 سال میگذرد به رعایت آن قرارداد التزامی نداشتیم ونه داریم.اگر نویسندهِ مضمون احول نبوده درست نگر هستند و به تحریف علاقهِ ندارند چند پیشنهاد دیگری والی بدخشانرا که درانها موضوع علچرها نیز منحیث پیشنهاد مستقل شاملست وماه ها قبل به مراجع ذیصلاح سپرده اند نیز نقد نمایند تا دیده شود که والی بدخشان خیر خواه مردم بدخشانست یا دشمن آنها.ما اکنون از اجرای صدها پروژه انتفاعی نوسازی و بازسازی که به اثر تلاش و همت والی مذکور صورت گرفته است ذکری به میان نمی آوریم.

برادرتان محجور ملامت

'ادارات دولتی افغانستان توازن قومی ندارد'

خاطره "نوشین"

بر اساس خبری که بتاریخ 30 سنبله 1385 در صفحهِ انترنتی بی بی سی نشر شده است کميسيون عدلی و قضايی مجلس نمايندگان افغانستان با انتشار فهرستی اعلام کرده که ۵۳ درصد کارمندان ادارات دولتی افغانستان به مليت تاجيک تعلق دارند و درصد کمتری را افرادی تشکيل می دهند که متعلق به اقوام پشتون، هزاره، ازبک، ترکمن، بلوچ، ايماق و نورستان هستند. محمد جواد سروری، عضو این کميسيون می گويد: "در کل ۴۲۰ نفر در دفتر رييس جمهور کرزی کار می کنند که از آن جمله ۷۲ درصد تاجيک، ۱۴ درصد پشتون، ۴ درصد هزاره و ۰.۴ درصد ازبک هستند." او می افزايد: "ساير اقوام ساکن در افغانستان مانند پشه ای، نورستانی، ايماق و بلوچ در دفتر آقای کرزی وجود ندارند که اين موضوع اعتماد ملی را تضعيف می کندوی می افزاید: "در کنفرانس بن فهرستی تهيه شده بود که بر اساس آن، بايد در ادارات دولتی ۳۳ درصد پشتون ها، ۲۴ درصد تاجيک ها، ۱۹ درصد هزاره ها و ۱۳ درصد ازبک ها سهم می گرفتندولی حالا چنين نشده و اين کار به نظر من غيرعادلانه است."

همانگونه که میدانیم اقوام ساکن در کشور  مطابق قانون همه با هم برادرند و با هم برابر. که درینجا نه کسی حق دارد امتیاز بیشتر دعوی کند و نه کسی حق دارد تبعیض قایل شود و مانند برادران با هم برادرانه زیست نمایند و در اعمار و شگوفایی کشور خویش سهم مساویانه داشته باشند رنجهارا مشترکاً تحمل نمایند و از امتیازات مساویانه بهره گیرنداما زمانیکه بحث روی حقایق و نارسایی های موجود به رسانه ها کشانده میشود باید تمام حقایق بی پرده ،عریان گرددتا بتوانیم راه حل اساسی معضلات را جستجو نمائیم.

یک نظری گذرا برین گزارش سوالاتی زیادی را در ذهن خواننده خلق میکند .نخست اینکه این آمار و ارقام به کدام اساس جمع آوری شده است؟ زیرا در شرایط فعلی در ادارات ووزارتخانه های دولتی که معاشات بلند دالری دارند تثبیت هویت بیشتر افراد مشکلست زیرا بیشتر افراد نه تذکره هویتی دارندو نه سند موثق تابعیت.چون در جریان دودهه گذشته نه تذکره تابعیت بصورت منظم توزیع شده است و نه اسناد قانونی دیگر.

گذشته ازان همین حالا بیشتر کارمندان ادارات ووزارتخانه های که معاش دالری دارند جوانانی اند که در غرب یاپاکستان تولد شده و در همانجا بزرگ شده اند که هیچ سند تابعیتی در دست ندارند که اگر داشته باشند هم  مانند اسناد تحصیلی شان جعلی است. از جانب دیگردر بسیاری ادارات مسئولین دست اول به کارمندان قومیشان فهمانده اند تا ملیت خود را ننویسند  و خود را فارسی زبان وانمود نمایند زیرا شناختن گویندگان ملیتهای دیگر  از روی تکلم زبان فارسی  در افغانستان مشکلست  چونکه زبان فارسی زبان رائج چند هزار سالهِ افغانستان و منطقه بوده و تقریباً بیشتر از 80% ساکنان فعلی افغانستان اعم از پشتون و ازبک و ترکمن وبلوچ و نورستانی وغیره آنرا مانند زبان مادری خویش تکلم نموده میتوانند ، همین حالا در وزارت ها و موسسات غیر دولتی افرادی زیادی اند که متعلق بیک قومند اما در اسناد اداری خود را بنام قوم دیگر ثبت کرده اند. بنابرین باید ارزیابی بر اساس اسناد معتبر صورت گیرد نه لهجهِ سخن گفتن و قول شخص. درین هیچ شکی نیست که تعداد فارسی زبانان، نه تاجکها ( زمانیکه واژه پشتون و ازبک را ذکر کردیم بدینمعنی است که ما زبان را معیار قرار داده ایم نه ملیت را پس باید فارسی زبانها بگوئیم نه تاجیکها) در ادارات دولتی کابل همیشه بیشتر از دیگر اقوام بوده است اما بیشتردر چهره مامورین نه آمرین، علت آنهم واضح است زیرا درطول تاریخ ساکنان اصلی کابل را فارسی زبانان تشکیل میدادو فعلاً هم اکثر ساکنان کابل فارسی زبان اند فارسی زبانان چون در جریان قرنهای متمادی به شغل کتابت و دفتر داری مشغول بودند حتی در زمان حکومتهای نیرومند ترکها و پشتونها  مانند غزنویها و درانیها چون زبان فارسی زبان رسمی و دفتری این حکومتها بود نیزدر احصائیهِ عمومی اکثریت را در ادارات تشکیل میدادند.

در زمان حکومتهای فاسد ستمشاهی بیشترین تعداد وزراء ، روسا و آمرین از قوم حاکم بود و مامورین از اقوام دیگر ( عمدتاً فارسی زبانها)

تحولات 30 سال اخیر بعد از کودتای ثور چندین بار ترکیب قومی را در ادارات تعغیر داد در زمان حکومات کمونیستی  با وجود اینکه ایدیولوژی معیار بود باز هم تفکر قومگرای دررده های بالای دولتها وجود داشت بنابرین بیشتر وزراء، منشیهای کمیتهِ حزبی ، فرماندهان نظامی ، روسا ووالیان از قوم حاکم بودند و افسران پائین رتبه و مامورین از اقوام دیگر.در زمان حکومت مجاهدین چون کرسیهای بلند دولتی بر اساس معیارات تنظیمی و سهمیهِ حزبی تقسیم شده بود هر وزیر که منسوب بهر تنظیم و قومی بود بیشتر افراد خودرا در وزارت جابجا نمود.زمان طالبان ضرورت به توضیح ندارد همینقدر بسنده باید کرد که والی هرات ملا یارمحمد اخوند تر جمان داشت بقیه را خود قیاس نمائید.

در شروع حکومت موقت به علت اینکه بنابر ملحوظات معین تعداد بیشتر وزارتخانه ها در اختیار فارسی زبانان قرار گرفت طبیعی بود که بر اساس همان سیاست چند صد ساله فکر کردند که این یک عنعنهِ قبول شده است بیشتر وزرا اقوام خود را در پستهای مهم گماشتند اما این روندباگذشت هر سال تعغیر نمود چنانیکه بعد از پنج سال ترکیب قومی را در ادارات بر رسی نما ئیم در حال حاضر در کابینه تعداد بیشتر وزراء مربوط به قوم پشتونست همچنان ریاست های مستقل معادل وزارت مانند دادگاه عالی ( ستره محکمه) ، دادستانی کل ( لوی سارنوالی) ، ریاست هلال احمر ( سره میاشت) و ریاست ادارهِ امور نیز در اختیار قوم پشتونست، ادارات ووزارتخانه های که دارای معاشات بلند دالری اند از وزیر گرفته تا پیاده بیشتر مربوط به قوم پشتون است که درین وزارتخانه ها معاش  و امتیازات یک نفر بیشتر از 30 برابر معاش ادارات دیگر است. ازینکه بیشتر از 70 فیصد  کارمندان ریاست دولت فارسی زبان محاسبه شده اند قابل بحث نیست زیرا درین محاسبه ریس و پیادهِ دفتر در محاسبه و فیصدی یکسان میباشدزیرا بیشترکسانیکه معاشات بلند دالری داشته و پستهای بلند را در اختیار دارند مربوط به قوم پشتون اندو پیاده و اجیر و مامور و گارد  که معاش دولتی میگیرندمربوط به اقوام  دیگر که درینجا معاشات و امتیازات نصیب کسانی میشود که از نظر تعداد در اقلیت اند و رنج و مشقات نصیب آنانیکه از نظر تعداد در اکثریت اند.کاش کمیسیون عدلی و قضایی مجلس نمایندگان نتیجه ریسرچ خود درادارات ووزارتهای دارای معاش دالری را هم مانند ارقام اعلان شدهِ دفتر ریس جمهور اعلان میکرد درانصورت دیده میشد که بر علاوه روسا و کارمندان حتی بیشتر از 80 فیصد دریور و پیاده هم درین وزارتخانه ها وادارات از قوم پشتون هستند زیرا معاشات دریوران و پیاده ها هم درین جاها به دالر است.

واضحتر بگوئیم در برههِ کنونی بیشتر پستهای پر در آمد دولتی و موسسات وانجیوها و دفاتر ملل متحد در دست  برادران پشتونست و پستهای بی در آمد در اختیار اقوام دیگر.دلیل عمدهِ که باعث شده تا فیصدی برادران پشتون در ادارات دولتی کم شود عدم علاقمندی آنها به کار در ادارات دولتی با معاشات کم است چون که سرزمینهای مسکونی پشتونها از نظر موقیعت جغرافیای برایشان امکان آنرا میدهد تا به شغلهای غیر رسمی و پر در آمد دیگر مانندتجارت ومهارتهای مسلکی بپردازند زیرا با این معاش دولتی مشکلشان حل نمیشود تنها پشتونهای با این معاش کم دولتی کار میکنند که چنین امکاناتی ندارند یا ساکنان دایمی کابل هستند گذشته ازان بخش بیشتر پشتونهای تحصیلکرده در موسسات ، انجیو ها و ادارات ملل متحد جذب شده اند اگر ما همین حالا سری به دفاتر ملل متحد و موسسات غیر دولتی بزنیم بیشترین کارمندان آن دفاتر از برادران پشتونست که اصلاً با اقوام دیگر قابل مقایسه نیست، همین حالا  حتی در دور دست ترین ولایات کشور برعلاوه که اکثر کارمندان کلیدی دفاتر موسسات و ادارات ملل متحد را این برادران تشکیل میدهند حتی دریور وگارد و آشپز را نیز از اقوام خود گرفته با خود میبرند.البته علت آن نیست که تنها یک قوم معیارات  توانایی کار در موسسات و پستهای دالر زا رادارد و دیگران ندارند زیرا همانگونه که بر همگان روشنست مهاجرتها و رویداد های سه دهه اخیر به تمام اقوام این زمینه را میسر ساخت تا بحد کافی کدر و مینجر و تحصیلکرده داشته باشند بلکه علت اصلی آنست که دفاتر بیشتر موسسات که امروز در افغانستان فعالند قبلاً در پاکستان بود و پستهای کلیدی از اول توسط برادران پشتون اشغال شد که در جریان سالهای بعد روابط آنها با دونورها تامین شد و بعد هم زمانیکه این ادارات  به افغانستان آمد این دفاتر بر اساس معیارات قومی کارمند یابی کردند زیرا زمانیکه یک پست در یک موسسه پیدا میشد کارمندان موسسه اقوام خود را با خبر نموده حتی سوالات را قبل از انترویو در اختیارشان میگذاشتند و حتی شامل وظیفه میشدند منتهی چند مسلمان دیگر را بناحق سرگردان میکردند و بعد از طی یک سناریوی نمایشی بنام "انترویو" شخص مورد نظر را استخدام میکردند.بعدها هم بیشتر انجیوهارا همین برادران ساختند زیرا با شناختها و روابطی که با دونورها داشتند فوند بهتر برایشان تهیه میشد.بنابرین نتیجه گیری مینمائیم که معاشات و عایدات قومی که به اصطلاح در ادارات اقلیت اند چندین برابر عایدات همین اکثریت دولتی مربوط به اقوام دیگر است زیرا همه میدانیم که عایدات مشروع و نامشروع یک وزیر وریس وکارمند انجیو به مراتب بیشتر از عایدات یک مامور عادی است که با معاش دولتی قناعت مینمایدزیرا گفته اند صد زدن زرگر و یک زدن آهنگر.

در مورد انجیوها چیزی نمیگوئیم فقط همینقدر میتوانیم بگوئیم که اینها پایپ لاین انتقال دالر بخارج از کشورند.

پس مابر اساس همین احصائیه و با درنظر داشت حقایق ذکر شده ، عجالتاًاین را میپذیریم که فارسی زبانان بیشترین کارمندان دولت را تشکیل میدهند اما کمترین عایدات را نیز از دولت و موسسات بدست میاورند. گذشته ازان فارسی زبانان سهم دیگران را نگرفته اند بلکه از مجبوریت در ادارات کار میکنند چونکه دیگر مردم با این امتیازات حاضر نیستند در ادارات کار کنند و امکانات آنرا دارند تا مطابق مسلک خود شغلی داشته باشند در غیر آن هیچکسی جلو ورود اقوام دیگر به ادارات دولت را نگرفته است و گذشته ازان همین حالا بیشتر وزراء مربوط به اقوام دیگر است نه فارسی زبانان آیا وزراء توانایی آنرا ندارند تا اقوام خود را مطابق معیارات مقرر نمایند ؟ یقیناً که دارند و در مواردی چنین کار را هم کرده اند تا جائیکه دیده شده اقوام دیگر برعکس فارسی زبانها که زمانی بچوکیهای بلند رسیدند خیلی محافظه کارانه عمل میکنند در تقرر اقوام خویش خیلی دلیرانه عمل میکنند و پروای انتقاد کسی را هم ندارند . که بهترین نمونهِ آن وزارتها و ادارات دولتی  که دارای معاشات دالری اند میباشد که همین حالا بیشترین کارمندان و اجیرانشان از قوم وزیرشان است.

اگر واقعاً هدف ازین احصائیه گیری اصلاح وضعیت بحرانی در کشور و بهبود کار است بهتر است تا یک احصائیه گیری دقیق بر اساس تذکرهِ تابعیت هم درادارات دولتی و هم در موسسات ، انجیوها و دفاتر ملل متحد صورت گیرد تا ارقام دقیق بدست آید و در نهایت منجر به تامین حق و عدالت شود زیرا این حقیقت از آب روشنتر است که بدون رعایت ترکیب ملی به شکل نمادین نه به شکل نمایشی، در ادارهِ کشور تامین وحدت ملی ناممکنست.درین احصائیه گیری کسانیکه دارای اسناد قانونی تابعیت کشور نیستند برای شان مهلت داده شود تا در طی زمان معین اسناد خود را تکمیل نمایند یا اینکه از وظیفه اخراج شوند.وبعد رعایت ترکیب قومی از وزیر تادبیر در نظر گرفته شود البته نه بر اساس معاهدات بن بلکه بر اساس ارقام دقیق نفوس اتباع قانونی کشور. زیرا همه میدانیم که معاهدات بن کلوخی بیش نبود که بر آب ماندیم و گذشتیم که اگر چنین نبود، چنین نمیشد.همچنان از کمیسیون عدلی و قضایی میخواهیم تا همانگونه که ارقام بدست آمده از فیصدی ترکیب ملی در ریاست جمهوری را اعلان کردند همچنان فیصدی کارمندان وزارتخانه ها وادارت که دارای معاشات دالری اند ، موسسات غیر دولتی و دفاتر ملل متحدرا بامعاشات و امتیازات کارمندان آنها در کتگوریهای مختلف اعلان نمایند ودر ضمن توضیح بدارند که بر اساس کدام میکانیزم ، معیارات و اسناد این احصائیه را ترتیب دادند؟تا دیده شود که حقیقت چیست؟

بهترین راه جهت تامین وحدت ملی رعایت ترکیب ملی با در نظرداشت اهلیت و شخصت و کارای افراد ملیتها و اقوام دراداره کشور است که  بر اساس احصائیه و ارقام دقیق نفوس استوار باشد نه بر اساس شیرا خط های عنعنوی و حدس و گمانها و ادعاهای میان تهی.

اگر میخواهیم اعتماد تمام مردم افغانستان را بدست آریم بیائید ترکیب ملی را در تمام وزارتخانه ها ، ادارات دولتی ، موسسات  غیر دولتی و دفاتر ملل متحد به صورت واقعی بر اساس معیارات قبول شده و احصائیه های دقیق رعایت نمائیم نه به شکل نمایشی و بر اساس حدس و گمانها و ارقام تحمیلی.

 

دیوار آهنین بین مردم و ریس جمهور

بدریه "میلاد"

در سال  2001 تقریباً همه چیز تمام بود تنها روزنهِ امید برای مردم با ایمان و با ارادهِ و آزاده افغانستان که پیوندی با طالبان و فاشیزم طالبی نداشتند  مقاومتی بود که به رهبری احمد شاه مسعود به پیش برده میشد جنگ نا برابری که امروز مردم دنیا ابعاد وحشتناک آنرا میدانند.

طالبان با حمایت گستردهِ ارتجاع منقطه ، کشورهای عرب و همکاری مستقیم  اردوی پاکستان به رهبری آی اس آی ، ملیشه های پاکستانی ، قوای آموخته خور و نامرد حشری فرا مرزی و لشکر 20000 نفری القاعده با استفاده از تفرقه های قومی ، تنظیمی و سمتی که حکمتیار ویارانش از قبل زمینهِ آنرا برایشان مهیا نموده بود توانستند بیشتر نقاط کشور را به اشغال در آورند.شهادت مظلومانه فرزند آزاده خراسان زمین ، پهلوان ستبر سینه معرکه های خونین آزادی بیاری مستقیم سازمانهای استخباراتی بیگانه و مزدوران آنها و نامردان نامرئی،  آخرین امید مردم آزاده کشور را به یاس مبدل کرد و برای 36 ساعت در فاصله بین ترور سردار بزرگ خراسان و حمله تروریستی به امریکا با ایمان ترین مردان مقاومت هم باور خویش را به آینده از دست دادند.شاید در روی زمین حتی یک نفر هم نبود که درین فاصلهِ زمانی دیگر باوری به آینده میداشت.اما خداوند بزرگ ملت افغانستان را تنها نگذاشت و ظالمی را وسیلهِ نابودی ظالمی دیگر ساخت، ناگهان دروازه امید باز شد و اوضاع تعغیر نمود. سناریوی بن راه اندازی شد. حامد کرزی بحیث ریس جمهور افغانستان انتصاب شدقوای بین المللی به افغانستان آمد.و مردم افغانستان که تحمل بیش از دودهه جنگ و کشتار و خشونت و نیرنگ و فریب و دروغ ، ووعده طاقتشان را طاق نموده بود از رویداد جدید با آغوش باز استقبال نمودند.آنان که مانند تشنگان وادی ظلمات درمانده شده بودند ناگهان باورمند شدند که به آب دست یافته اند و در مدت اندک زمانی عطششان فرو خواهد نشست ودردهایشان پایان خواهد یافت نمیدانستند که آنچه را که آب گمان کرده اند سرابی دردناکی بیش نیست.

ریس جمهور جدید که یک چهره کمتر شناخته شده اما نیکنام بود چون از قبل آمادگییی برای احراز چنین یک پستی نداشت تا تیم کاری صادق، وطندوست ووفادار رابا خود داشته باشد.بنابرین به مجرد اینکه به کرسی حکومت تکیه زد دو گروه مردم به دورش حلقه زدند و افسونش کردندگروه اول انجیو زدگانی بودند که بیشتر شان تحصیلات عالی نداشتند یا اگر کدامی آنها داشتند تجربه ودانش کافی کاری و مسلکی نداشتند فقط مدتی در موسسات و انجیوها یا دفاتر ملل متحد که در اختلاس و فساد شهرت دارند منحیث گارد و کارمند و در بعضی مواردبه قول خودشان مینجر و کواردیناتور و غیره بودند که به جز بل تقلبی ساختن و پردیم گرفتن کاری نداشتند و پول را به نوک سوزن جمع میکردند و ارزش دالر را از همه بهتر میدانستند.بعد هم با هزار دروغ و نیرنگ کیس سازی نموده پناهنده شدند و در صف سوسیال زدگان قرار گرفتند که نه علاقه به وطندار داشتند و نه میلی به وطن.گروه دوم افرادی کم سوادی بودند که با تنظیم های مجاهدین همکاری داشتند و به علت اینکه اکثراً تحصیلات خود را نا تمام گذاشته یا فارغ صنف 12  یا حد اکثر 14 پاس بودند یا اینکه در سال اول یا دوم دورهِ دانشگاهی  به دلایل متعدد دنبال تحصیلات را رها نموده بپاکستان رقته بودند و به علت داشتن همین تحصیلات نا تمام از حضور در جبهات گرم جهاد و مقاومت نیز پرهیز نموده در عقب جبهات مصروف گرفتن وند بودند که در جریان سالهای جهاد و مقاومت سفریه و کرایه و بوت و کمپل و معاش ده ها هزار مجاهد و رزمنده را نامردانه حیف ومیل نموده بودند که اینها هم جناب دالر را به تما معنی میشناختند و در هرجائیکه ایشان تشریف داشتند اینها نیز حضور بهم میرساندند.خلاصه زبان ملی هردو گره دالر بود و بس. و از همه بد تر اینکه بیشتر افراد این گروه ها با وجود اینهمه کمی و کاستی که داشتند به امراض منفور ، مهلک و مدهش قومگرای ، سمت گرای و خود محوری نیز مصاب بودند.

این افراد دیوار آهنینی را به دور ریس جمهور ساختند که از یکطرف هیچ شهروند آزاده و غیر وابستهِ این سر زمین را توانایی آن نبود تا بدون یاری آنان ازین دیوار عبور نماید و صدای مردم را به گوش ریس دولت برساند بنابرین تنها وابستگان ، یاران و بلی گویان اینها بودند که میتوانستد در جریان ملاقاتهای نمایشی با ریس جمهور دیدن نمایند و واو را متیقین سازند که وضع در مناطق آنها کاملاً بر وفق مراد ریس دولت است و نازدانه های ارگ نشین نماینده راستین مردم میباشند.ازجانب دیگر این نازدانه های ارگ نشین بر اساس معیاراتی که در دانش کم  و سواد نارسید شان بود به تقرر افراد وابستهِ خویش بدون در نظر داشت اهلیت ، شخصیت ، دانش ، اخلاق، تقوی ، تجربه ، تخصص ، تحصیل و دیگر معیارات قبول شده در پستهای بلند دولتی و نظامی دست زدند در بسیاری موارد حتی اینها در تقرر وزراء و معینان نیز نقش اساسی داشتند و هنوز هم دارند. در نتیجه این عملکردها تیمی از افرادی بر سرنوشت ملت افغانستان حاکم شد که نه برنامهِ برای حکومت داشتند و  ده علاقه به کشور ، زیرا همین حالا خانواده های اکثر کسانیکه در پستهای بلند دولتی و ادارات دارای معاشات دالری کارمیکنند خارج از کشورند و حتی حاضر نیستند که حتی برای سیاحت هم به کشور برگردند این دیگر مهم نیست که این خانواده ها در پاکستان و ایران باشد یا در امریکا.

آیا کسیکه حاضر نیست خانواده اش را در مقابل اینهمه امتیازات به کشور بیارد کوچکترین احساسی در مقابل وطن و مردم دارد؟ نه، نه، باز هم نه ،اگر همین حالا کسیکه شایستگی یک مقام را نداشته باشد و دران مقام برگزیده شود مردم به سادگی دلیل انتصابش را میدانند که توسط چه کسی معرفی شده است..همچنان هرکدام این نازدانه ها یا خود چندین شرکت تجارتی ، انجیو یا شرکت ساختمانی ساختند و یا اینکه درانها شریک شدند که بیشتر پروژه های انکشافی و ساختمانی در مرکز و محلات را نیز گرفته اند ، روز بروز صفوف این گروه فشرده تر شد و شبکه های آنها تا ولسوالیها و روستا ها نیز نفوذ کرد.از آنجا بود که فساد اداری که در زمان رژیمهای قبلی جاجا دیده میشد بیک عنعنه و رسم معمول بدل شد زیرا هر مسئولی در هر جایی که جرمی را مرتکب میشد باالآخره به حمایت حامی ارگ نشینش تبرئه شدیا اینکه از پست ولایت وریاست به پست وزارت رسید یا اگر راهی دیگر برایش پیدا نشد وکیل و سناتور شد و بخانهِ ملت رفت تا دیوار دوم را بین مردم و ریس دولت بسازدو بدین گونه دیواری آهنین بین ریس جمهور و مردم ایجاد شد.زیرا اکثریت مردم نه میتوانند از طریق نازدانه های ارگ نشین به ریس جمهور برسند و نه از طریق وکلا زیرا وکلای وابسته به این گروه چون از امکانات دولتی و مالی بیشتر برخوردارند وکلای دیگر را نیز تحت نفوذ خود در آورده و آنها را عملاً بی صلاحیت کرده اند.

به همین دلیل است که تا امروزهیچکس احساس مسئولیت نکرد ، هیچکسی از قانون هراسی نداشت زیرا تا کنون دیده نشده که کسی بجرم اختلاس و خیانت به شکل واقعی مجازات شده باشد ، خانه های را که از تاراج دارای های عامه بدست آورده استملاک شده باشد اگر در موردی محاکمهِ هم صورت گرفته باشد یا سناریوی نمایشی بوده یا اینکه متهم از خطوط اصلی گروه عدول نموده در غیر آن چنین کاری نشده بهمین دلیل است که هیچکس نه ارسی از خدا دارد و نه شرمی از مخلوق ، هر کس در هر جای که بوده بیدریغ خیانت نموده و شعار همگان اینست که خود را بساز ، پول پیدا کن و بس. اینست شعار بیشتر کسانیکه امروزگرداننده چرخهای سیاست و ادارهِ این کشور ویران و ملت نیمه جان است.

ماباید ریشهِ فسادی و فاجعهِ را که امروز در دور افتاده ترین روستایی این کشوررخ میدهد در مرکز جستجو نمائیم.اگر ولسوالی در قاچاق مواد مخدر دست دارد ، اگر قوماندانی  معادن و ذخایر زیرزمینی و جنگلات را تاراج میکند ، اگر مستوفیی عواید گمرکی را غارت میکند ، اگر والیی همه چیز ولایت را می بلعد ، حامی و پشتیبانی در مرکز دارد.

پس اگر ریس دولت میخواهد فساد اداری را ریشه کن نماید باید اصلاحات را از ارگ  ، هئیت رهبری دولت ، مشاورین و کابینه آغاز نماید در گام نخست یکبار املاک و سرمایه های این نازدانه های مسند نشین را که خودش آنها را بیشتر از هر کسی دیگر بهتر میشناسد محاسبه نماید و آنرا به آنچه قبل از حکومت موقت داشتند مقایسه نماید.ارزیابی نماید که درین مدت دارای های آنها ،  املاک آنها ، شرکتهای آنها، قصر های آنها چند برابر شده است.اگر ریس دولت درین بخش مشکلی دارد یا افرادی دلسوز و صادقی را در اختیار ندارد که حقایق را برایش بیارند،  مردم رنجدیدهِ افغانستان ، رسانه های غیر وابسته و ژورنالستان آزاده حاضرند ( نه رسانه های پروپوزلی یا چارمیخ و ژورنالست نماهای مزدور) تا ارقام دقیق در مورد دارای ها و کار کردهای این نازدانه ها و دیگر دردانه ها را در اختیارش بگذارند.اگر ریس دولت میخواهد ملت افغانستان را راضی نماید باید این دیوار را از میان بردارد به عوض اینکه به تعدادی افراد انگشت شمار رو بیاورد به ملت بزرگ و آزادهِ افغانستان رو بیاورد و اعتماد نماید.

همچنان ریس دولت میتواند تا جهت آگاهی کامل از اوضاع واقعی کشور تیمی از افراد وطندوست ، صادق و با احساس را از جمع مردم غیر وابسته بگونهِ انتخاب نماید که از هر ولایت یک تن را به صورت مستقیم بر گزیند نه از چینل سیاست پیشگان و اطرافیان خویش.

آنگاه تمام امکانات را در اختیار آنها بگذارد و برایشان اختیارات تام در قسمت جمع آوری معلومات در مناطقشان بدهد که این افراد راغیربا ریس جمهوربا کسی دیگر رابطه نداشته باشد و حتی یکی دیگر را نشناسند درانصورت ریس دولت از وقایع کشور اطلاعات دست اول و درست را بدست آورده میتواند و در نهایت تصمیمگیریهای مهم را رد روشنایی حقایق بدست آمده عملی نموده میتواند.

آنگه خواهد دید که این ملت چقدر با پاس و با وجدان است در غیر آن وضعیت روز به روز بد تر خواهد شد و نازدانه ها و دردانه ها که همیشه پاسپورتهای شان ویزه خورده و سرمایه زیادی را نیز ازین سر زمین به بیرون از کشور انتقال داده اند یک روزی رخت سفر خواهند بست و ملت مارا با کوله باری ازدردها و مصایب تنها خواهند ماند و باری بزرگی از مسئولیت نیز بر شانه های ریس جمهور سنگینی خواهد کرد.

 

 

وعده بود و عمل نی

بخاطر دارم چهار سال قبل یکنفر انجنیر پاکستانی با چند با چند نفر داخلی بخاطر سروی کار شبکه آبرسانی بجرمآمده بودند اینجانب به شمول چند تن از محاسن سفیدان جرم تقریباً یکنیم کیلومتر را پای پیاده تا قریه درهِ پشکان یاشانرا همراهی کردیم آب درهِ پشکان را دقیقاً مطالعه نموده وعده دادند که در آینده نزدیک کار آنرا شروع میکنیم وعده بود و عمل نی .

به سلسهِ این وعده های بی عمل دو سال قبل باز هم چند نفر انجنیر خارجی وداخلی بخاطر کار آب آشانیدنی تحت نام بازسازی وارد جرم و در ولسوالی از موسفیدان کتباً استحضاری گرفتند که ما کاررا شروع میکنیم شما هم تا جائیکه امکان دارد کمک کنید باز هم حرف بود وعمل نی.

در سال 1384 کارمندان بنیاد آغاخان در قریه جات شوراهای همبستگی را ایجاد وراجع به ضرورتهای اولیه از شوراها پلان کاری خواستندتمام تمام شورا ها با یک صدا پیشنهاد آب آشامیدنی را نمودند آنها وعده نمودند که از مدرک پول همبستگی ملی پروژه آب آشامیدنی را آغاز میکنیم خلاصه اینکه حسن نیت نشان دادند اما حسن عمل نبود.

بنابران از شورای بدخشانیهای مقیم کابل احترامانه تقاضا داریم که منحیث فرزندان بدخشان مشکلات مارا به سمع مسئولین رسانده و مارا در راستایی رفع معضلات محیطی مان یاری رسانند.

سهمیه خاک تنفسی مردم فیض آباد برای 5 سال دیگر ذخیره شد

فضل الله "تورسن زاده"

سرک بین شهرفیض آباد و میدان هوای که در حدود کمتر از 10 کیلومتر مسافه دارد برای دهمین بار قلبه گردید.

 یکسال قبل ضمن مطالعه اسناد پروژه های بازسازی بدخشان  عنوانی را دیدم که مطابق آن موسسه پدکو باید 11 کیلومتر سرک بین میدان هوای و شهر فیض آباد را قیر مینمود خوشحال شدم که حتماً کاری از پیش میرود

 درروز های گرم ماه اسد زمانیکه عازم شهر فیض آباد شدم دیدم که یک ماشین قلبه مصروف قلبه نمودن سرک است از خوشی در کرته نغنجیدم زیرا فکر کردم که رگ غیرت این موسسه سرمایه دار و سیر خوردهِ امریکای شور خورده و حتماً سرک را بصورت اساسی پخته میکند اما در جریان روز های بعدی دیدم که کار به همین قلبه و ماله محدود شد فقط است آورد این پروژه این بود که همان سرک محکم را قلبه نموده سست کردند تا مردم بدخشان از نعمت تنفس خاک هیچگاهی محروم نیاشندو مصرف بودجه را که به گفت مردم در حدود 5 لک دالر بود زهر جان کردند. و جالبتر اینکه قرار داد آنرا بیک شرکت ساختمانی پاکستانی داده بودند شاید به عقیدهِ آنها پاکستان علاقه زیادی به آبادی و آرامی افغانستان داشته و خصوصاً بدخشان داشته باشد.جالبتر اینکه روز افتتاح نمایشی و سمبولیک گویا قیرریزی سرک کشم- فیض آباد وسایط همین موسسه را کارمندان یو اس اید در مقابل کمره های تلویزیونها قطار کردند تا بینندگان مطمین شوند که کار شروع شده است.

باید متذکر شویم که یو اس اید و پدکو مبلغ 60 میلیون دالر سهمیه کمکهای جهانی برای بدخشان را باید در چهار سال صرف بازسازی بدخشان نمایند که  اگر همین آش و همین کاسه باشد میترسیم بدخشان را قورت نکنند چه رسد به اینکه کاری از پیش ببرند.

وزارت مبارزه علیه مواد مخدرپول اعمارسه بند برق آبی را درولسوالیهای

 جرم ، شهدا و چته شهر فیض آباد تمویل میکند

حلیم واحدی ریس صندوق وجهی وزارت مبارزه علیه مواد مخدر در مصاحبه با هفته نامه صدای بدخشان گفت: سه دستگاه تولید برق آبی در ولایت بدخشان از بودجه صندوق وجهی وزارت مبارزه علیه مواد مخدر اعمار میگردد این دستگاه ها در ولسوالیهای جرم با ظرفیت تولید 350 کیلو وات برق ، ولسوالی شهدا با ظرفیت تولید 85 کیلو وات برق و در ناحیه چته فیض آباد باظرفیت تولید 100 کیاووات برق اعمار میگردد این فیصله بر اساس موافقتنامه هیت مدیره وزارت مذکور در ماه حوت سال گذشته تصویب و پروتوکول آن امضا گردید که کار آن همین اکنون آغاز گردیده است. 

کل بودجه اعمار این سه دستگاه برق بالغ بردو میلیون و هفت صد وسی هزار و هفتصد دالر امریکای (  2730700) میشود  که ازین جمله نود ودو اعشاریه دو فیصد آن( 92.2 فیصد) آنرا که بالغ بر  دو میلیون و پنجصد و سی و پنج هزار (  2535700 ) دالر میشود وزارت مبارزه علیه مواد مخدر ، دو اعشاریه دوفیصد 2.2 فیصد آنرا که بالغ بر پنجاه و پنج هزار (  55000 ) دالر میشود موسسه آلمانی جیتی زید میپردازد.پنج اعشاریه دو  فیصد(% 5.2) آن معادل 140000 دالر امریکای را مردم محل باید تمویل نمایند که این از طریق تهیه نیروی کار صورت میگیرد.این دستگاه های برق جزء برنامه ایجاد معیشت بدیل جهت کاهش کشت کوکنار بوده که برای مردم بدخشان از جانب وزارت مبارزه علیه مواد مخدر تخصیص داده شده است.قرار است که کار این پروژه ها در جریان یکسال تکمیل گردد. پول آن از بودجه صندوق وجهی وزارت مبارزه علیه مواد مخدر پرداخت میگردد.

واحدی علاوه کرد: قرار است تا از برق تولید شده ازین دستگاه پروژه های بهره برداری از مواد خام محلی بکار انداخته شود.موسسهِ جی،تی،زید آلمانی که اعمار پروژه ها را قرار داد نموده است باید باید در حدود 350 تن را در بخشهای مختلف راه اندازی پروژه های محلی تربیه نمایند.وی افزود: که پول اعمار دستگاه جرم 1443700 دالر ، شهدا 138500 دالر و از چته 536500 دالر میباشد. همچنان 80000 دالر صرف تربیه و ایجاد کورسهای تریننگ برای افراد محل جهت راه اندازی پروژه های کوچک ، 15000 دالر صرف مانیتورینگ پروژه ها ، 264000 صرف بخشهای هماهنگی ، نظارت و مسایل اداری پروژه ها و 53000 دالر صرف مصارف اضافی خواهد شد.همچنان 200000 دالر صرف ارتقای ظرفیتهای ریاست برق بدخشان میگردد.منبع علاوه نمود که وزارت مبارزه علیه مواد مخدر پول تطبیق پروژه ه های آزمایشی سمارق پروری و زنبور داری را نیز در ولایت بدخشان تهیه و به دسترس موسسات تطبیق کننده قرار خواهد داد.این کمکهادر چوکات برنامه ایجاد معیشت بدیل برای مردم ، جهت کاهش کشت کوکنار صورت میگیرد.

 

والی بدخشان از عدم بازتاب انکشافات مثبت در بدخشان ناراضی است

 

منشی عبد المجید والی بدخشان در مصاحبهِ با خبر نگار صدای بدخشان گفت: با وجود اینکه بدخشان یکی از جمله ولایات بزرگ و مهم افغانستانست تا هنوز مرکز ثابت هیچ رسانهِ تصویری درین ولایت فعال نگردیده است.وی علاوه نمود که در بدخشان کارهای عمرانی زیادی صورت گرفته است اما به علت نبود مراکز فعال خبر رسانی بیشتر رویدادهای مثبت بازتاب داده نمیشود در حالیکه بدخشان یکی از جمله امنترین ولایات افغانستان بوده و هیچ خظری خبرنگاران را تهدید نمیکند.ما از رسانه های تصویری دعوت مینمائیم تا با ایجاد مراکز فعالیت خویش در بدخشان هم با پخش و نشر رویدادهای بدخشان خدمتی به مردم بدخشان نمایند و هم برنامه های خویش را غنایی بیشتر بخشند.

او درقسمت وجود نارسایی ها در محلاتوولسوالیها گفت: تا زمانیکه وکلا در امور تعغیر و تبدیل ولسوالها وقوماندانهای ولسوالیها مداخله نمایند امور ولسوالیها بهبود نمیابد او گفت بعضی وکلای بدخشان بصورت مداوم تلاش مینمایند تا افراد بی کفایت و بی تجربه وابسته بخویش را در ولسوالیها مقرر نمایند.

  پروژه های تمویل شده توسط دفتر مبارزه علیه مواد مخدر ملل متحد به بهره برداری سپرده شد

محمد عالم یعقوبی مسئول دفتر مبارزه علیه مواد مخدر ملل متحد در بدخشان ضمن اظهار این مطلب علاوه کرد:دفتر ملل متحد در سال گذشته پول اعمار کلینیک اشکاشم( 230000 دالر) ، بودجه اعمار مکتب دشت فراخ (134400 دالر) و پول اعمار پل اوشنگان ( 81000 دالر) را به شبکه انکشافی  آغاخان پرداخت نموده بود تا جهت رفع نیازمندیهای مردم محل این پروژه ها تکمیل و در خدمت مردم قرار گیرد که این پروژه ها امسال تکمیل و به بهره برداری سپرده شد.

وی اضافه نمود که تا کنون پروژه های انکشافی زیادی توسط دفتر مبارزه علیه مواد مخدر ملل متحد تمویل و به بهره برداری سپرده شده است.

 

کلینیک اشکاشم که  توسط موسسه آغاخان ساخته شده و پول( 230000 ) آنرا دفتر مبارزه علیه مواد مخدر ملل متحد داده است

 

 


هیئت یا مصیبت

گزارشگر: سپیده "سحر"

در سالهای اخیر چنین رواج شده است که در موسم تابستان که آب و هوای کابل گرم میشود و کار در ادارات دولت هم رونقی ندارد عدهِ از کارمندان وزارتخانه ها که سر و سری با وزراء و معینان و ریسان دارد برنامه سفر به ولایات امن را پلان میکنند تا از یک طرف تفریحی نمایند و از جانب دیگر پولی به چنگ آرند که ولایت بدخشان ازین ناحیه بیشترین مزاحمت را تحمل مینماید زیرا به علت داشتن امنیت خوب توجه بیشتر کارمندان به طرف این ولایت است که در بعضی موارد حتی دفتر تفتیش وزارتخانه ها به این ولایت کوچکشی مینمایند.زمانیکه این هئیتها که خود شان تا گوش در فساد و رشوت غرق هستند به ولایات رسیدند مانند مادر کیکان میچسپند به اسناد دفاتر. بعد مانند فیلسوفان یونان شروع میکنند به لکچر دادن در مورد قانون و اصول و وظیفه شناسی و واژه های دیگری که امروز به کالای بازار نیرنگ تبدیل شده است.مامورین ولایتی هم که بدون شک نقایصی در کار خویش دارند سراسیمه میشوند و بر علاوهِ اینکه جای بود و باش و مهمانیهای مفصلی را برای این هئیتها تهیه میکنند در آخر یک مقدار پول گزاف هم برایشان جمع میکنند و بهد از هفته ها این درد سرها از سر خود کم میکنند و تا سال آینده مصروف جبران پولهای برباد رفته میشوند.در حالیکه این هیئتها پول کافی بنام کرایه و سفریه از وزارت مربوطه میگیرند بر علاوه اینکه  تمام مصارف خود را تاوان مامورین ولایتی میکنند در بسیاری موارد شعبات دولتی را در اوقات رسمی بند وبه خوابگاه و اطاق طعام خوری خویش تبدیل مینمایند به گونهِ مثال در یکی از روزی تابستان جهت تهیه گزارش به ریاست معارف بدخشان رفتم ساعت 10 صبح بود زمانیکه در اطاق تفتیش رفتم با تعجب دیدم که کسی دران خوابیده است از پیاده پرسیدم گفت تفتیش صاحبان است.به اطاق ریس معارف رفتم آنجا چند تن نشسته بودند زمانیکه سراغ ریس را گرفتم آقایی با لحن تند گفت شما چکاره هستید؟ با ترس و لرز گفتم خبر نگار هستم و بخاطر تهیه گزارش در مورد اعمار مکاتبی که به کمک بانک جهانی ساخته میشود آمده ام شخص مذکور که بعد فهمیدم ریس تفتیش وزارت معارف و ریس این هیئت هست با شنیدن نام خبرنگار خود را جمع و جور کرد و گفت: برادر ما مهمان هستیم ریس در منزل بالاست. بهر حال گزارش تهیه شد و هنگام ظهر بود میخواستم از تعمیر ریاست معارف بیرون شوم ناگاه چشمم بیکی از دفاتر دیگر افتاد که این هیئتها آنرا به اطاق طعام خوری مبدل نموده بودند زمانیکه از عمارت بیرون شدم دیدم که خیمهِ در صحن حویلی تعمیر معارف برپا شده است پرسیدم این برای چیست؟ گفتند این آشپزخانه تفتیش صاحبانست گفتگ این عزیزان که از خود سفریه و کرایه دارند به کدام حق دفتر رسمی را به هوتل مبدل نموده اند ناگهان شخصی که لباس سبز رنگ پولیس را به تن داشت گفت برادر چی کاری داری ره ته بیگر برو. من گمان کردم که یکی از افراد امنیتیس گفتم جانم هر کس زمانیکه کار غیر قانونی را دید حق اعتراض دارد موصوف شروع نمود به لکچر دادن در مورد مهمان نوازی افغانها. گفتن برادر مهمان نوازی در خانه میشود نه در دفتر.روزانه صدها نفر درین دفاتر کار دارند اگر اینهمه مهمان نواز هستی میتوانی این خیمه و خرگاه را در خانه ات بپا کنی. بعد فهمیدم که این شخص هم از جمع هیئتها بوده اما بدخشانی بود و میخواست کریدت مهمانداری را مفت بیگیرد.مسئولین محترم باید بدانند که هیئت پرانی با چنین شیوهِ نه تنها مشکل ادارات را حل نمیکند بلکه بر مشکلات ادارات ولایات می افزاید زیرا اگر ادارات ولایتی برای هیئتها پول کافی دادند و عزت شان شد همانست که گزارش نادرست تهیه میکنند و ازادارات و اشخاص تقدیر بیجا میکنند و اگر برای شان پول و سوغات کافی ندادند همانست که گزارش را بازهم نادرست تهیه میکنند و دریای از تهمت را بپای کارمندان ولایتی میبندند.

تعداد معتادین مواد مخدر در بدخشان رو به افزایش است

خبر نگار صدای بدخشان از جریان سیمینار کاهش تقاضا درشهر فیض آباد گزارش میدهد که ارقام ارائه شده نشان میدهد که گراف معتادین مواد مخدر در بدخشان رو به افزایش است.تیم عکس العمل سریع کاهش تقاضای مواد مخدر صحت عامه در بدخشان که به کمک مالی دفتر مواد مخدرملل متحد فعالیت میکند آمار زیرین را در مورد معتادین مواد مخدر در بدخشان ارائه نمود: شغنان- ۲۹۲۰ تن معتاد به هیروئین و تریاک، واخان- ۱۲۵۳ تن معتاد تریاک، اشکاشم- ۹۰۰ معتاد به تریاک، نسی بالا- ۴۰۰ معتاد تریاک، درواز بالا- ۷۲ معتاد تریاک، درایم- ۱۳۰ تن معتاد به تریاک، جخان- ۱۴۴ تن معتاد به تریاک،ماه می- ۳۹۵ تن معتاد به تریاک، جرم (قریه اسکان)- ۱۴۳ تن معتاد به تریاک، فیض آباد- ۴۸۰ تن معتاد هیرویئن.ارقام معتادین دیگر ولسوالیها تا هنوز بدست نیامده و برنامه سروی آنها توسط  تیم ذکر شده رویدست است.باید متذکر شد که بیشتر از ۵۰ فیص این معتادین را در بعضی مناطق زنان و اطفال تشکیل میدهند.دوسال قبل در شهر فیض آباد تنها ۱۰۰ تن معتاد به هیروئین بود اما این رقم اکنون سه برابر شده است.تعداد معتادین مشهود  به هیروئین در ولسوالی جرم به ۳۰ تن میرسد.بیشتر معتادین هیروئین از کشور های پاکستان و ایران برگشته و جوانان محلی را نیز به اعتیاد کشانده اند.

سرک کشم- فیض آباد قیر ریزی میشود

به اساس وعده های رونالد نیومن سفیر امریکا در افغانستان کار قیری ریزی سرک  کشم ـ فیض آباد در بهار سال آینده آغاز میگردد آقای نیومن در جریان سخنرانی خویش در ميدان هوای فیض آباد در اثنای افتتاح سمبولیک کار سرک مذکور گفت که :بودجه اعمار سرک بالغ بر ۱۰۵ میلیون دالر میشود توسط حکومت امریکا پرداخته میشود و قرار است که در جریان دونیم سال آینده به پایهِ اکمال برسد. وی افزود :کار اعمار سرک از یک استقامت آغاز میگردد زیرا وسایط بزرگ نمیتوانند سرک فعلی را عبور نموده کار را از چند استقامت آغاز نمایند وی علاوه نمود که نيومن ساعتی قبل ازان در جريان صحبتهای خويش در باغ ولايت فيض آباد متذکر شد که امريکا جهت تامين امنيت در بدخشان بودجه ندارد پس اگر بدخشانیها میخواهند وطنشان آباد گردد باید به کسی اجازه ندهند تا امنیت را در بدخشان مختل سازد.باید متذکر شد که افتتاح سمبولیک کار این سرک ده روز قبل به شکل یک سناریوی جالبی راه اندازی شد که بیشتر مردم ره به شک انداخت زیرا مسئولین موسسه امریکای یو اس اید و پدکو  چند واسطه را به شکل نمایشی در معرض کمره های تلویزیونی قرار دادند و سفیر هم نوار را قطع کرد و تمام.دیگر نه کاری بود و نه باری.که درین جا دو باور وجود دارد:یکی اینکه نماینده های بدخشان در برابر مردم نظر به وعده های که داده بودند خیلی سبک شده اند و حتی بعضی هادر مناطق خویش سفر کرده نمی توانند بنابرین بالای ریس جمهور فشار آوردند تا جهت خاموش کردن مردم سناریوی قبل از وقت را راه اندازی نماید.بعضی ها میگویند که در گرفتن بودجه سرک مذکور شخص نیومن بیشتر تلاش نموده و ازینکه قرار است تبدیل شود از قبل برای مردم بدخشان اتمام حجت نموده است. اين در حاليست که قبل ازين رويداد عدهِ از وکلای پارلمان اصرار داشتند که بودجه اعمار سرک را شخص آنها از حکومت امریکاگرفته اند درحالیکه این امر خیلی بعید به نظر میرسد زیرا در  سراسر کشور های جهان ده ها هزار وکیل وجود دارد که هرکدام آن صد میلیون دالر از امریکا بیگیرند وای بر حال عموسام،  امریکا از ما بتر خواهد شد. ما ميگوئيم هرکس که و هر کی پروژه را که گرفته قبول داريم برای ما مهم اينست که سرک قير شود ما خربوزه کار داریم با پالیسوان کاری نداریم.

والی و قوماندان امنيه ولايت بدخشان از مداخله بعضی ازوکلای

 مجلس نمايندگان در امور ولايت بدخشان شکايت دارند

خبر نگار صدای بدخشان ضمن مصاحبه های که با محترم منشی عبد المجید والی و  محترم جنرال امام الدین قوماندان امنيه ولایت بدخشان داشته است دريافته که والی و قوماندان امنيه از مداخلات وکلای مجلس نمايندگان بدخشان شديدا ناراضی هستند.والی و قوماندان امنيه ضمن صحبتهای خود گفته اند که بعضی از وکلای بدخشان به اساس روابط و تعلقات که با مقامات عالی دولتی ووزراء دارند بدون مشوره و موافقه آنها به تعغير و تبديل حاکمان و قوماندانهای ولسواليها دست ميزنند که اين افراد در بسياری موارد متهم به رشوه خواری فساد اداری و قاچاق مواد مخدر اند که اين امر باعث شده تا اين قوماندانان و حاکمان از امر مقامات ولايتی به دليل داشتن پشتوانه در مرکز سر کشی نموده و به کارهای غير قانونی خويش ادامه دهند. بيشتر حاکمان وقوماندانان ولسواليها بدون در نظر داشت اهليت ُ شخصيت ُ تربيت و دانش به مشوره وکلا تعین میشوند که اين افراد در راستايی تامين منافع شخصی منطقوی وکلا از هيچگونه مظالم دريغ نميورزند.در بعضی موارد یک ولسوال یا قوماندان امنیه به دلیل فساد اداری ، بی کفایتی یا ناتوانی دیگر مورد خشم مردم محل قرار میگیرد به عوض اینکه برکنار شود به ولسوالی دیگر تبدیل میشود یا اینکه بعد از تبدیلی با چند صوب چکمن زیرهِ و موملای و زیره و پسته راهی خانه وکلا شده  و بعد از یکی دو هفته دوباره در همان پست قبلی با مانند پشک دزد با فرمان خلیفه بر میگردد.همچنان مقامات ولایت بدخشان از عدم باز تاب انکشافات مثبت توسط رسانه ها ابراز ناخرسندی نمودند آنها میگویند که ولایت بدخشان با داشتن بیش از یک میلیون نفوس ووسعت چشمگیر در حالیکه بیشتر از هر ولایت کشور با ممالک همسایه سرحد دارد و از نظر ژیوپولیتیک ارزش استثنایی دارد و در بسیاری موارد محراق تحولاتی است که در کل کشور تاثیر گزار است اما تاکنون دفتر یک رسانهِ تصویری دران باز نشده است.

 

 نواز محمد "منگل" هنرمندی از گلانشهر

فرزند هنر مند مردمی بدخشان فیض محمد منگل میباشد ، نواز در سال 1355 در قریهِ دشتک ولسوالی جرم ولایت بدخشان در یک خانوادهِ هنر مند دیده به جهان گشود اولین صدای که گوشش جانش را نوازش کرد زمزمهِ عاشقانه دنبوره و غیچک بود زیرا خانوادهِ منگل همه هنرمند بودند و هنرپرور .این زمانی بود که منگل با پسر دیگرش نیاز محمد منگل رونق فزای محافل خوشی بدخشانیان بود و هر شامگاه تا نیمه شبان صدای دنبوره و غیچک از بام خانه های طوی داران بلند بود و نواز درچنین یک خانواده دیده به جهان گشود ، در 7 سالگی راهی مکتب شد  و تا صنف پنجم پیشرفت که ناگهان وضع کشور دگرگون شد و شعله های مرگبار جنگ شهر و روستا را در کام خود فرو برد ، ولسوالی جرم موطن نواز بیکی از داغترین کانونهای جنگ و آتش و گلوله مبدل شد هنوز خورد سال بود که پدرش را از دست داد . ونواز زا تعلیم بازماند.

چندی بعد هم برادر هنرمندش نیاز محمد نیز در گرماگرم حوادث مرگبار دیده از جهان بست و دنبورهِ منگل بیصدا شد همگان بدین باور بودند که دیگر تار های دنبورهِ منگل برای همیش از صدا بازماند اما ناوز این میراث پدر و خانواده را خوار نکرد و دیری نگذشت صدای تارهای دنبوره دوباره از خانهِ منگل بلند شد و آهسته آهسته گوش دوست داران موسیقی با نام نواز آشنا شد. بتاریخ دوم حمل سال 1370 بنابر دعوت رادیو تلویزیون محلی بدخشان عازم فیض آباد شد و دو آهنگ ثبت کرد ، چندی بعد دوباره بدان مرکز دعوت شد و این بار 12 آهنگ محلی را ثبت کرد.

و بعدش نواز محمد منگل قله های شهرت را گام به گام در نوردید تا اینکه به هنرمند هر دل پسند بدخشان مبدل گردید.

در سال 1382بنا بر دعوت جامعهِ فرهنگ مدنی عازم مزار شریف شد و در میلهِ گل سرخ اشتراک نمود.

 

افول یک ستاره

مختار نامیست آشنا بهر گوش . کودکان فیض اباد دوست دارند تا در بازیهای کودکانه خویش نام مختار را بر سر خویش گذارند .خصوصاً موسم بهار و پائیز آنگاهیکه پهلوانان ستبر سینه و سخت چنگال بدخشانی از تمام اکناف و اطراف بدخشان بزرگ راه شهر فیض آباد را در پیش میگیرند تادر مسابقات بزکشی که هر ساله به جشن بزرگ فرزندان بدخشانزمین مبدل میگردد اشتراک نمایند ، آنگاه که میدان گرم میشود وصدها یل گردنفراز با اسپهای سرکش و توده شکن خویش به میدان میایند نام که بیشتر از هر نامی در گوشها زمزمه میشود نام مختار است ، آنگاهیکه بز سنگین وزن به میدان انداخته میشود و لگد مال هزاران سم سخت میشود باالآخره بز از زمین بلند میشود در بسیاری موارد باز نام مختار در گوشها زمزمه میشود همه تکرار میکنند مختار است! مختار است !و لحظه بعد بلندگو فریاد میکشد بز در دست مختار است ، آنگاهیکه پهلوانان مانند انبوه

 زنبورهای عسل در هنگام گرو کشی با آخرین سرعت اسپ میدوانند

و ده ها دست برگوشه های بز چسپیده بود ، باالآخره پهلوانی موفق میشود تا قوره را بکند و باز نام مختار زمزمه میشود.و آنگاهیکه دو پهلوان قوش میشوند و اسپهای سرکش و نترس از فراز کنده ها و گردنه های مرگ آفرین با سواران خود میجهند و از نظرها پنهان میشوند دقایقی بعد همه با دلهره و اضطراب میبینند که سواری در دل گرد پیدا میشود در حالیکه اسپ خود را با آخرین سرعت میراند و بز را تی توقوم نموده است و  لحظاتی بعد جملهِ مختار است ! مختار است زمزمه میشود.

آری مختار مردی از تبار پهلوانان بزرگ بدخشان زمین ، از تبار الهی بخش و اعظم ، از تبار پهلوان خدای و اسمعیل ، ازتبار پیر مد و  کریم بود. او که در مدت کم شهرت عظیم بدست آورد و به اسطوره سخت چنگالی و قدرتمندی در میدانهای بزکشی مبدل شد . او که توده ها را میشکست ، قوره ها را میکند و بیرقها را ازان خود میکرد28 سال قبل در روستای "گنده چشمه" ولسوالی ارگوی ولایت بدخشان در یک خانواده پهلوان دیده به جهان گشود . پدرش پهلوان محمد اعظم مشهور به" اعظم گنده چشمهِ" از سر آمدان روزگار خود در میدانهای بزکشی بود.زیست در یک خانوادهِ پهلوان،  مختار را از کودکی پهلوان پرست تربیه کرد و انگاه که کودکی بیش نبود رویایی پهلوان شدن را در دل میپروراند و دوست داشت روزی مانند پدرش پهلوان میدان دار و میدانگیر شود.

دوست داشت همانگونه که مردم در مراسم بزکشی نام پدرش را زمزمه میکردند روزگاری برسد که نام خودش را زمزمه کنند و بدین گونه با تشویق پدر سوار کاری ماهری شد و همدم اسپها و همنشین اسپ کاران گردید زمانیکه پا به سن 18 سالگی گذاشت به میدان بر آمد و در مدت کوتاهی نامش در فهرست میدانداران بزرگ قرار گرفت ، با گذشت زمان به شهرت و قدرتش افزود و افزود تا اینکه مختار یک نام آشنا بهر گوش شد. دیگر میدانها بی مختار کیفیتی نداشت هر چند بدخشان سر زمین قهرمانان و پهلوانان بزرگ است اما مختار موجودی از جنس دیگر بود.زمانیکه اورا با آن فامت باریک و کشیده میدیدی هرگز تصور نمیکردی که چنین مردی بتواند خود را بر پشت زین استوار نگهدارد چه رسد به اینکه میدانداری کند اما زمانیکه قدم به میدان میگذاشت مانند عصای موسی به اژدهای میدانخوار مبدل میشد که هم اسپ را میبلعید و هم سوار را.او بود که همیشه سرنوشت بازی و تیم را تعین میکرد نه تیم و بازی سرنوشت اورا. او همیشه پیروز بود و سرو گردن اسپش همیشه پوشیده از دستمال و بدوشش بیرقی میدانها.مختار با چنین شکوه و عظمتی برای هشت سال میدانداری کرد ، اما شرایط جنگ نه قهرمان را آسوده میگذارد و نه روضه خوان را . مختار هم یکی از مردانی بود که ازین معرکه در امان نماند ویاران نا استوار و زمانهِ مکار پایش را به اختلافات گروهی کشاند ، کاری که باید نمیشد ، شد و مختار با قضایای زمان درگیر شد که در نهایت در جریان این کشاکش قهرمانخوار و بیهوده روز شنبه هفتم رمضان سال 1384 به قتل رسید. و نام او بر زبان کودکان فیض آباد همچنان باقی ماند.میدانها بی مختار شد ودیگر برای دوستداران مختار بز کشی مفهوم خود را از دست داد. بزکشی ها در بدخشان مانند رودباران کوکچه و آمو همیشه خروشان وجاریست اما دیگر دریای خروشان اسطوره وفرهنگ بدخشانزمین نهنگی مانند مختار را ندارد.او که هنوز خیلی جوان بود باید نمیمرد گذشته ازینکه در اجتماع و محلهِ خویش چه کار و کرداری داشت او برای بدخشان افتخار بزرگی بود و قهرمانی بود که میشد روزی نام بدخشان را تا خطه های دور زمین ببرد اما اکنون که در میان ما نیست روانش شاد باد.

                                                                            

انجیوها چنین میکنند

منیژه "بهار"

همانگونه که برای خوانندگان محترم صدای بدخشان ، خصوصاً بدخشانیهای فقیر و محروم وعده داده ایم یکی از وجایب ما رساندن صدای حق طلبانهِ مردم بدخشان به گوش مقامات دولتی،  نهاد های مسئول و مردم شریف افغانستانست ما میخواهیم بر علاوهِ اینکه خدماتی ارزندهِ را در راستایی معرفی تاریخ ، فرهنگ ، اقتصاد ، منابع بشری و ارزشهای معنوی بدخشان نمائیم نارسایی ها ، حق تلفیها ، ستمها و مصائب را که توسط ارگانهای دولتی ، قلدران محلی ، موسسات داخلی و خارجی  در دوردست ترین نقاط بدخشانزمین بالای مردم بدخشان تحمیل میشود آشکار نموده و حقایق را درین موارد بازگو نمائیم

اینک درین شماره منحیث نمونه ارقامی را که در مورد ترکیب پرسونل دفتر مرکزی موسسه " کف" در فیض آباد بدست آورده ایم به نشر میسپاریم و ضمن آن از تمام بدخشانیهای آگاه ، رسالتمند و با وجدان که شهامت فدا کردن منافع شخصی را در پای منافع ملی دارند میطلبیم اگر اسناد یا معلومات موثقی را در مورد وجود خویشخوری ، قومگرای ، اختلاس ، حق تلفی ، بیعدالتی موسسات دولتی ، ملی ، بین المللی  در بدخشان دارندبما ارسال دارند ما آنرا به اطلاع تمام ملت شریف افغانستان میرسانیم. باید متذکر شویم که در شماره بعدی اطلاعات رسیده در مورد موسسه "اکسفام" را که از سالها بدینسو مصروف یاد دادن شستن دست و روی به مردم شهر بزرگ است و موسسه یو اس اید ، پدکو و بیریش مجهول الهویه پاکستانی  شانرا( اینها یک شرکت ساختمانی پاکستانی را با خود آورده اند که در قلبه نمودن سرکها تجارب کافی  دارد) به نشر خواهیم سپرد.

در قدم نخست ما میخواهیم تا شهرت کارمندان موسسه "کف" را که فعلاً در بدخشان موظف بوده و تمام آنها خارج از ولایت بدخشان بر اساس سلیقهِ شخصی دایرکتر آن انتخاب شده است به نشر بسپاریم.

1- داکتر آصف پروجکت مینجر دفتر ( سی.ای.اف.یی) در بدخشان از ولایت لغمان با معاش ماهانه 1500 دالر.

2- داکتر عبد اله کواردیناتور پروژه(  بی.پی.اچ.اس  ) با معاش 1500 دالر از بلخ.

3- خلیل برادر داکتر عبد الله با معاش 850 دالر از بلخ.

4- امرالدین سوپروایزر در ولسوالی کشم یزنه داکتر عبد الله با معاش و امتیازات ماهوار 750 دالر

5- داکتر رابعه خواهر داکتر عبد الله موظف در کلینیک کشم با معاش ماهوار 400 دالر.

6- صفی الله مامای داکتر عبد الله گارد دفتر در بدخشان معاش 150 دالر

7- داکتر نصیر سفارش شده به داکتر عبد الله از چاه آب کواردیناتور ( ای . کا.سی.اچ.اس)با معاش 850 دالر.

8- داکتر فرید از ننگرهار سفارش شده به داکتر عبد الله با معاش 1100 دالر

9- اسد الله مدیر لوژستیک فارغ صنف 12 پسر خیشنه داکتر عبد الله با معاش 550 دالر.

10- فهیم الله پسر 15 ساله خواهر زاده داکتر آصف خزانه دار دفتر فیض آباد با معاش 390 دالز.

11- حیات الله مدیر اداری خویشاوند داکتر آصف با معاش ماهوار 600 دالر.

12- خانم داکتر آصف موظف در پروژه (ای.کا.زی.اچ.اس) .

13- سعد الله مدیر اداری دفتر کف خویشاوند داکتر آصف با معاش 650 دالراز کابل.

14- خلیفه اشرف دریور با معاش 200 دالر از اقارب داکتر آصف از کابل.

15- نور الحق مسئول خریداری از بغلان اقارب داکتر اصف با معاش 350 دلر ماهوار.

16- فریده خانم برادر نورالحق از اقارب داکتر اصف با معاش 430 دالر.

17- محمد ظاهر گدام دار در شفاخانه از جملهِ خویشاوندان داکتر آصف با معاش 280 دالر.

18- محمد عثمان نرس (اچ.آی.ام.اس) دفتر از چاه آب با معاش 350 دالر.

19- داکتر خیر محمد پسر خاله محمد نعیم مدیر لوژستیک دفتر کابل منحیث مدیر لوژستیک دفتر بدخشان با معاش 650 دالر.

بر علاوه یک عراده موتر صرف داکتر عبد الله با کرایه ماهوار 1000 دالر در دفتر است.

تمام این افراد در دفتر کف بدخشان از بودجه کمکهای مردم بدخشان اعاشه و اباطه میشوند.

با ید متذکر شد که این موسسه برای پرسونل محلی  مسلکی به شمول دوکتوران شفاخانهِ فیض آباد و کلینیکهای دیگر ماهانه 250 دالر معاش میدهد درحالیکه این پرسونل محلی است که شب وروز کار میکنند ، بیماران را مداوا میکنند ، نوکری اجرا میکنند در حالیکه پرسونل دفتر مرکزی در شهر نو لمیده و مصروف گذراندن خوابهای موسمی خود هستند.

همانگونه که میدانیم دفتر کف بر اساس قرار دادی که با وزارت صحت عامه بست مسئولیت عرضه خدمات صحی را به بدخشان بدوش گرفت تا کمکهای را که جامعه جهانی در عرصه صحت ببدخشان نموده است به مردم برساند که این موسسه و تمام موسسات دیگر تطبیق کننده در حقیقت مانند یک قراردادی یا تکه دار هستند که در قرار داد کمیشن مشخصی برایشان در نظر گرفته میشود تا برنامه را تطبیق نمایند که این کمیشن را از قبل از جمع بودجه جدا کرده اند.

سوال درینجاست که چرا موسسه تمام پرسونل دفتر مرکزی خود را از افراد خارج بدخشانی  باخود آورده است.

زیرا که اگر بدخشانیها در داخل دفتر باشند اختلاس آنها افشا میشود و هم خویشاوندان و اقارب بی کفایت و بی سرنوشت آنها همچنان بیکار میماند سوال دیگر درینجاست که کدام مرجعی قانونی اسناد تحصیلی ، سوانح ، تجربه و سابقه کار اینهمه را ارزیابی نمود؟

همه میدانیم زمانیکه یک پروژه یا بودجه بیک ولایت کمک شد باید مردم ساکن در آن محل از تمام مزایای پروژه به شکل متوازن استفاده نمایند و بودجه باید در خدمت مردم همان ملایت قرار گیرد در حالیکه اکثر موسسات موجود در بدخشان از دریور گرفته تا گارد و مامور و محاسب و داکتر و انجیر را باخود می آورند.

مگر در بدخشان قحط الرجالیست؟ آیا درینجا اگر داکتر و انجنیر پیدا نشود گارد ومامور و محاسب و دریور هم پیدا نمیشود؟ درحالیکه همین حالا بدخشان یکی از جملهِ ولایاتیست که بیشترین کدرها و متخصصین را در تمام عرصه ها دارد. همین حالا صدها داکتر و انجنیر و حقوقدان و اقتصاددان و دیپلوم و ماستر بدخشانی در سراسر کشور و به خصوص در کابل بی سرنوشت و بیکار اند.

چرا کدر های بدخشان بکار گماشته نمیشوند تا حد اقل اگر از ترس خدا نباشد از شرم مخلوق برای وطن خود کار نمایند .

موسسات داخلی و خارجی که در بدخشان کار میکنند باید در قدم نخست کارمندان مسلکی و غیر مسلکی خویش را از بدخشانیها بیگیرند زیرا پروژه برای در صورتیکه افراد مسلکی از بدخشان نیافتند که این ابداً ممکن نیست افراد غیر بدخشانی را بر اساس اهلیت ، شخصیت ، دانش، اخلاق و تجربه بکار گمارند نه بر اساس روابط ، قومیت و پیوندها.زیرا این پروژه ها برای بدخشانیها و بدخشانست اگر یک هدف پروژه بازسازی است هدف دیگر آن کاریابی برای مردم محل است.نه اینکه مانند نیشکر شیره اش را دیگران بنوشند و چوبش برای بدخشانیها برسد.ازجناب وزیر صحت که ما یقین داریم ازین همه خبر ندارند که اگر میداشتند چنین ظلم و حق تلفی را به هیچ وجهی در حق مردم بدخشان پذیرا نبودند مصرانه میخواهیم تا شخصاً در مورد کارمندان این دفتر در بدخشان تصمیم گرفته و افراد را بر اساس لیاقت ، شایستگی و نیازمندیهای موجود به کار گمارند زیرا با یک امضای قرار داد مسئولیت شان رفع نمیگردد.

همچنان از نمایندگان بدخشان در مجلس نمایندگان ، مجلس سنا ، شورای ولایتی و مقامات دولتی بدخشان مصرانه خواستاریم تا در قسمت شیوهِ کار ، ترکیب کارمندان ، موثریت پروژه ها و چگونگی مصرف بودجهِ موسسات داخلی ، خارجی و ملل متحد در بدخشان دست به کار شوند در غیر آن عده عوامفریب و استفاده جو تمام بودجه های تخصیص داده شده ببدخشان را تاراج نموده و راهی خانه های خویش میشوند و در پایان کمپاین بازسازی افغانستان ، بدخشان همچنان ویرانه باقی خواهد ماند و از آنعده بدخشانیهای که با این موسسات در معامله هستند میخواهیم به خاطر نفع شخصی ناچیزی که ازین معاملات میبرند اعتماد و اعتبار مردم بدخشان را به لیلام نگذارند و از مردم بدخشان میخواهیم تا در مقابل چنین رویدادهای بی تفاوت ننشینند و مانند سنگها بیصدا نباشند زیرا این بودجه ها حق آنهاست که دیگران به یغما میبرند.با استفاده از شیوه های معقول و مسالمت آمیز با این فساد فزاینده به مبارزه بر خیزند و صدای خویش را به گوش مسئولین برسانند زیرا حق داده نمیشود بلکه گرفته نمیشود.

 

کی مقصر است؟

منیژه بهار

بر اساس برنامه دست داشته خواستم تا ديداری با ذبيح الله عادلی ريس شورای ولايتی بدخشان در دفتر کارش داشته باشم.خوشبختانه زمينه ملاقات فراهم شد و پيرامون موضوعات مهم صحبتهای صورت گرفت و بر سر همکاريهای متقابل بين شورای ولايتی بدخشان و شورای بدخشانيهای مقيم کابل توافقاتی به عمل آمد درجريان صحبتها ريس شورای ولايتی از موضوع اعمار ۴۶ مکتب با مصرف ۳۲۰۰۰ دالر در هر مکتب از بودجه بانک جهانی صحبت کرد و اضافه نمود که مسئولين وزارت معارف با ۳۲۰۰۰ دالر فقط چهار صنف خامه ميسازند که اين در مقابل آن پول هنگفت چيزی نيست اين نکته مرا بدان واداشت تا در موضوع تحقيقات بيشتر نمايم راه رياست معارف بدخشان را در پيش گرفتم که خوشبختانه به موقع رسيدم و آن در حالی بود که ۲۸ مدير معارف ولسواليهای بدخشان که جهت اشتراک در يک ورکشاپ به مرکز آمده بودند از موضوع اعمار مکاتب باخبر شده و با اين وضعيت اعتراض نموده  ودر حال جروبحث با آقای سيد باقر مسئول تطبيق اين برنامه در بدخشان بودند من هم شامل بحث شدم ومنحيث خبرنگار نشريه صدای بدخشان در مورد جزئيات اين پروژه ها طالب معلومات شدم که در نتيجه حدس ريس شورای ولايتی درست از اب در آمد زيرا اين مکاتب بايد در اصل به شکل هشت صنفه اعمار ميشد اما افرادی در رده های بالای وزارت معارف به همکاری انجنير بخشی طرح مکاتب ۴ صنفی خامه را پيشنهاد نمودند و خواستند پول هنگفتی را به جيب بزنند ُآنها جهت پنهان ماندن راز خويش بيشتر پروژه هارا به قرارداديها و شرکتهای خارج از بدخشان داده بودند. طرح مديران معارف ولسوالیهای بدخشان اين بود تا مکاتب بنابر موجوديت امکانات محلی به شکل اساسی ُ هشت صنفه اعمار شده و آهنپوش گردند که اگر به پول بيشتر نياز پيدا شود آنرا از مردم محل جمع آوری نموده در مکاتب مصرف نمايند و کار مکاتب بر اساس داوطلبی به شرکتهای ساختمانی محلی داده شوداما نتيجه نهای تا هنوز معلوم نيست و حدس زده ميشود که جعلکاران به سادگی ازين مبلغ کلان نخواهند گذشت.محترم سید باقر مسئول برنامه ایکویپ یا پروگرام انکشاف کیفیت معارف وزارت معارف در بدخشان درین مورد گفت: مکاتب در سه کتگوری اعمار میشوند مکاتب شهری ، نیمه شهری و ابتدای.وی در مقابل سوال خبر نگار صدای بدخشان در مورد چگونگی اعمار مکاتب به شکل 4 صنفه خامه گفت که ما درین باره تجدید نظر مینمائیم و از نهایی شدن آن انکار ورزید جالبتر اینست که یکساعت بعد ازین مصاحبه یکی از مالکان شرکت ساختمانی که دو مکتب را در خاش و ارغنجخواه به قرار گرفته بود به خبر نگار صدای بدخشان تیلفون نموده اظهار داشت که ما قبلاً مطابق قرار داد کار را شروع نموده ایم که اگر این برنامه تعغیر بخورد ما ضرر مینمائیم که این خود ثابت کننده این امر است که کار مکاتب مطابق برنامه تهیه شده به شکل 4 صنفه آغاز شده است اکنون قضاوت را بدست خوانندگان میدهیم که آیا انصاف همینست که برای هر اطاق خامه 8000 دالر مصرف کرد؟ آیا این بازسازیست یا مسخره بازی؟

یادها و لحظه ها

کوچ غریبانه

دوکتور صبغت الله (خاکساری)

هلا بهوش بیا! میر کاروان کوچید

طلیعه دار محمل خورشیدیان کوچید

که بانگ مرغ سحر بوی عشق نداد

مگر ستارهِ سحر ازباغ آسمان کوچید

زمین باور ما بذر روشنای داد

دریغ ودردم ازان، پیرباغبان کوچید

صدای سم ستوران اجنبی آید

مگر زمرز وطن باز مرزبان کوچید

حضور لشکر نیرنگ شبانه میتازد

خدای من! مگر از کوچه پاسبان کوچید

هراس بره چه ها از هجوم گرگانست

کاسیر دام بلا مانده اند، شبان کوچید

هجوم خیل شغالان چه جانگداز بود

چه شد؟ زبیشه مگر شیر پهلوان کوچید

زخاک خواجه بها ، بوی ناله میاید

مگر که آخرین نفس مرد قهرمان کوچید

به کوچه کوچه نگر جای پای مسعودست

اگر چه رفت و غریبانه از جهان کوچید

بدخشان من

دوکتور صبغت الله "خاکساری"

بدخشان من ، شیرهِ جان من

شیرهِ جان من، ای بدخشان من

غرور من و عزت و شان من

تو میراث پاک ، نیاکان من

به زیباک و پامیر ویمگان قسم

ببام جهان ، ملک واخان قسم

به کشم و به خاش و به ارگوی تو

به درواز و جرم و به شغنان قسم

بُوَد مهر تو ، در دل و جان من

بدخشان من، شیرهِ جان من

که شهر بزرگت بهار منست

بهارک زمین، لاله زار منست

که وردوج وزردیو واشکاشمت

غرور من و،  افتخار منست

همش همچو گلها بدامان من

بدخشان من، شیرهِ جان من

بنازم به پارینه خمچان تو

به یفتل زمین دلیران تو

به ارغنجخواه و درایم زمین

بنازم به راغ و به خواهان تو

توسروی بلندی به بستان من

بدخشان من ، شیرهِ جان من

به جیحون ، به دریای آمو بگو

بدان کوکچهِ مستِ بدخو بگو

به آن چشمه ساران پاک و شفاف

که ره میبرندی بهر سو بگو

فدای شما هم تن و جان من

بدخشان من ، شیرهِ جان من

به دامان تو ، خفته فرزانگان

غیاثی و مخفی ، بزرگ زمان

دلیری چو "یمگی" سرِ سروران

به میدان عزت، جهان پهلوان

بنازم بتو ، ای بدخشان من!

بدخشان من! ، شیرهِ جان من!

بود لعل تو شهره اندر جهان

زلاجورد تو رنگ گرفت آسمان

به کهسار و دشتت، دوان آهوان

بهر بیشه ات، خفته شیر جهان

فدایت شوم ای بدخشان من

بدخشان من ، شیرهِ جان من

صدا میزنم من زبام جهان

کنم نام تو شهره تا بیکران

شکوه و جلال تو افزون شود

بکامت بچرخد زمین و زمان

تویی یادگار نیاکان من

زیوچی و هون و تخاران من

شبانگاه که شوق دعا میبرم

دودستم بسوی خدا میبرم

به یاریی یزدان و عزم متین

شکوهِ ترا هر کجا میبرم

خدایا تویی مالک جان من

زغمها رها کن بدخشان من

 

جیگی جیگی

به حرامخواران بی حیا ، وند گیران رسوا ورشوتخواران ناروا

رشوتخورو حرامخور مکار جیگی جیگی

ای وند گیر دلهِ غدار جیگی جیگی

چشمت به جیب مردم بیچاره و غریب

هستی غلام دالر و کلدار جیگی جیگی

نی ترس از خدا بود ونه شرم خلق او

پندیدهِ چو خرس شکمدارجیگی جیگی

در بین خلق لاف زصدق و صفا زنی

در پشت پرده، هستی ستمکار جیگی جیگی

کچکول بدست همچو گدایان دربدر

دایم دوانی در پی مردار جیگی جیگی

چون ماری خوشخطی وبود خال تو سیاه

شیطان روسیایی و بد کارجیگی جیگی

با خدعه وفریب بچوشی تو خون خلق

داری همیشه میله ودربار جیگی جیگی

خوک چورپه های توهمگی غرق عیش و نوش

مردم اسیر رنج و ماتم بسیار جیگی جیگی

دعویی شخصیت چو کنی، آب میشوم!

چون روز وشب تو میخوری مردار جیگی جیگی

کور موش صفت بهر دری سر میزنی خبیث

همچون قجیر هستی حرامخوار جیگی جیگی

ای دشمن خدا ز مسلمانی دم مزن

الراشی و المرتشی  کلا هما فی النار" جیگی جیگی

سمبول جهاد

" ذیغم"

مسعود که بودی به خدا جان وتن ما

با رفتن تو رفت روان از بدن ما

امروز که در مجمع ما جای تو خالیست

بی نور و ضیا بوده همه انجمن ما

ای قائد جانباختهِ ملت جانباز

در سوگ تو پوشیده سیه مرد وزن ما

سمبول جهاد دهه بیست ویک قرن

فرزندفداکاروعزیز وطن ما

پیوستن تو بر صف عشاق کفن پوش

داغ دیگر افزود به داغ کهن ما

مابیتو چودر آتش بیداد فتادیم

رفتی که نبینی تو دیگر سوختن ما

پژمرد به دلهای عزیزان گل شادی

نشگفت دیگر غنچهِ باغ و چمن ما

برخیز که مردم همه از منتظرانند

ترسم که رسد دست عدو بر یخن ما

سنگر به کی بگذاشتی ؟ ای قافله سالار؟

سردار سپه ، فاتح دشمن شکن ما

آن دل که نسوزد به تو "ذیغم" دل سنگ است

کاشانهِ ماگشت چو بیت الحزن ما

غروب تلخ

نایل "لاجوردین شهری"

تمام زندگی سرد است در ترانهِ من

چه میشود به من ووضع شاعرانهِ من

غروب تلخیکه بلعیده است روز مرا

نکرده است نگاهی گهی بخانهِ من

درخت وشعر و گل لاله وپرنده وبرگ

چرا نداشت زندگی فسانهِ من

زچشم پنجره تا چلچراغ دیدن بود

دوباره نیست رهی سوی آشیانهِ من

مقوله ست درون قفس ننالیدن

بخوان تو ناله من ، درد جاودانهِ من

زشهر شهر تماشا گذشته ایم و کنون

تویی تویی فقط آغاز شاعرانهِ من

بیا بیا که با هم ، چون پرنده کوچ کنیم

تو ای تمامیت بودن و بهانهِ من

همزاد هندوکش

دوکتور کریم الله "شهپر"

می آید از کهسار حق ، آیات معنی در بغل

صوت حقایق آشنا، رمز شب ما دربغل

هندوکش مردانگی همزاد و همزنجیر او

البرز پاکی در یخن ، تقدیس بابادربغل

میگوید از اوج صفا ، یا از گریبان وفا

آزادگی همسنگر وتصویرفردا دربغل

روشنگرم ، روشنگرم، دردافگنم ، دردافگنم

ظلمت گریزد ازبرم، شیطان سودا در بغل

عمری انیس فکرتم ، سرمایه دار عزتم

شبگیر مرزالفتم صبحم سراپا در بغل

ساز ادب پرورده ام، در سینهِ آتش منش

یک کهکشان شعر نوین، یک دهر غوغا در بغل

رنگ سحر، آب گهر، عشق بشر، شوق هنر

دارددل آزاده ام، این جمله پیدادربغل

پرواز آگاهی مرا"شهپر" به قلب عشق برد

یک سینه پر آرزو ، یکشهر اما در بغل

خبردار

قهار "عاصی"

اگر دست و بازو ، اگر شانه است

اگر مظهر لطف ویارانه است

اگر بوی گل بام کاشانه است

وگر که سراپای دردانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

بجز بیع و بازار کاریش نیست

بجزناروا روزگاریش نیست

بجز رفعت خود شماریش نیست

بجز رنگبازی شعاریش نیست

گرفتم که جانست و جانانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

درین خاک بسیار بیگانه ها

فشاندند تخم جدال و جفا

به عنوان یاری و صد ناروا

زده زخم با خنجر آشنا

زبیگانه این ملک ویرانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

همه آشنا روی الفت مدار

همه استینهای شان پر زمار

همه دوست چهره همه دوست وار

همه کینه پرور همه کینه بار

صداقت زبیگانه افسانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

همه منتظر که تو از کف روی

همه منتظر که تو ویران شوی

همه دست برلب که تو نغنوی

همه گوش بسته که تو نشنوی

سر فتنهِ کار درخانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

بدینسان که مائیم در تاب و تب

کجا سوخته کاشغر یا حلب

همانسان که در راهِ طور طلب

نه پنجابی از ما شود نه عرب

زبیگانه در پای زولانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

ازان لافهای گرانسنگ ، بیش

چه پیداست جز حال مرد پریش

چه تعریف باید کشیدن به پیش

حقارت به انسان ، اهانت به کیش

همش دستبازیی رندانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

بهوش آ که تاریخ جلادوار

زاحوال خائن بر آرد دمار

خبردار خون شهیدان کار

نباشد مباح ونگیرد قرار

که یان حکم تاریخ فرزانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

چنانکه جهان دیدید و دیدیم ما

زمانه بداد و کشیدیم ما

چنانکه ززخمش چشیدیم ما

چنانیکه در خون طپیدیم ما

همش جنس مرسوم این لانه سات

خبردار بیگانه ، بیگانه است

چو بیگانگان یک سرو یک سراند

تمامش زیک جنس و یک گوهرند

همش فتنه انداز وحیله گرند

همش لاشخواران این کشورند

بهوش آی! کرگس نه پروانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

همش میگزند و همش میدرند

همش میستانند و همش میبرند

همش آتش افروز خشک و ترند

همش بیمروت همش بدگرند

زبیگانه برباد کاشانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

مده پای بیگانه را ره بخاک

ره دشمنان وطن را مپاک

مساز از چمن خاک توده ، مغاک

ازین بیشتر سینه اش را مچاک

مشور آتشی را که صد گانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

زبیگانه است این "منی" وین "تویی"

زبیگانه افتاده مارا دویی

زبیگانه میباشد این شش سویی

زبیگانه تاچند باید ، بویی؟

زبیگانه شر در گلستانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

تو دیدی که مزدور و بیگانه یی

چه کردند با قوم فرزانه یی

تو دیدی که چون در وطن خانه یی

نه سرمانده بر جا نه سامانه یی

خلاصه سخن به پایانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

 

غــزل بــدخــشــان

عبداللطیف "پدرام"

با تو،

هزار چهرهِ بيباک سرفرازي ام

نگاهت اطمينان عجيبي است

ميتوانم هزار گلوي زخمي را بسرايم

سرود آناني باشم که خاموش شان کرده اند

ترانهء مرداني که خاموش اند

غزل هزار دختر عاشق

که قلب هاي توفاني شان

اندک، اندک

خاموش مي شوند

يکسره بدخشانم با تو،

استقامتِ بي بديل کوهستان هايش :

شکيب سواحل آمو،

در نبرد زلزله و توفان

قدرت آباد کردنم؛

از هيچ ، از صفر

کابلم ، سر بر افراشته از خاکستر خويش

با تو،

ني، تو اي شبانه ئي چوپان هاي هندو کشم!

رهائي

آزادي ام !

 

نه شكوفه ، نه پرنده

نادرپور

اي بينوا درخت
 كز ياد آسمان و زمين هر دو رفته اي
 آيا در انتظار بهاري مگر هنوز ؟
مرغان برگ هاي تو ،‌ يك يك پريده اند
 آيا خبر ز خويش نداري مگر هنوز ؟
اين عنكبوت زرد كه خورشيد نام اوست
ديگر ميان زاويه ي برگ هاي تو
 تاري ز روزهاي طلايي نمي تند
 ديگر نيگن ماه بر انگشت شاخه هات
سوسو نمي كند
 چشمك نمي زند
ديگر درون جامه ي سبزي كه داشتي
آن آشيان كوچك گنجشك هاي باغ
چون دل نمي تپد
 آن روز ، آشيانه ي آنان دل تو بود
آيا بر او چه رفت كه ديگر نمي تپد ؟
 اين دل ، نشان هستي بي حاصل تو بود
 مرغان برگ هاي تو در آتش خزان
يكباره سوختند و به پاي تو ريختند
 گنجشك هاي در به در از آشيان خويش
همراه باد و برگ ، به صحرا گريختند
اما تو ايدرخت ، تو اي بينوا درخت
 چون مرده ي برهنه ي پوسيده استنخوان
 بر گور بي نشانه ي خويش ايستاده اي
بنگر كه هر چه داشتي از دست داده اي
بنشين كه بعد ازين
ديگر به خنده لب نگشايد شگوفه اي
زيرا به روي هيچ لبي ، جاي خنده نيست
 بنشين كه بعد ازين
ديگر ز لانه پر نگشايد پرنده اي
زيرا كه در حباب فلزين آسمان
 ديگر هوا نمانده و ديگر پرنده نيست
 اي بينوا درخت
 آيا خبر ز خويش نداري هنوز هم ؟
 از ياد آسمان و زمين هر دو رفته ا ي
آيا در انتظار بهاري هنوز هم ؟

یادبود

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله دل ناخوش از شاخه جدا ماندن من

در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیزبه یادت ماندست

نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود

پس چرا گشته شبانه دربه در، یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید

کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست

تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی

باورم نیست که مرگ بال وپر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل

آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

 

سپیدار

«سیمین بهبهانی»

 

این حریفان همه هرجایی و پستند و تو نه

کم ز پتیاره و پتیاره پرستند و تو نه

این گدایان به تمنای جوی سیم تنم

چون چنار از سر خواهش همه دستند و تو نه

چون سپیدار رز آویخته، این بی ثمران

خویشتن را ثمر عاریه بستند و تو نه

از تنم فرش هوس بافته خواهند و به عهد

رشته صد مرحله بستند و گسستند و تو نه

جرعه نوشان قلندروش سرگردانند،

یک شب از صد خم و صد خمکده مستند و تو نه

دامن هرکه گذشت از برشان بگرفتند

گل خارند و به هر دشت نشستند و تو نه

ماه افتاده در آبند و سراپا به دروغ؛

رونق خویش به یک جرعه شکستند و تو نه

لیک با این همه صد حیف  که در بیماری

گرد بالین من این ها همه هستند و تو نه.

شبگون

با پنجه یی  شکسته  دری  وا  نمیشود

دلهای  پاره  خانه یی  غوغا   نمیشود

بی آسمان   آبیی   خورشید   قله ها

ا ندام    رود یخ زده    دریا      نمیشود

سرنامه یی کتاب اسارت حروف  یأ س

گلواژه یی    طراوت    فردا    نمیشود

شهزاده  هایی  فاتح   گلبانگ    بامداد

بر  جلوه گاه   پنجره   پیدا    نمیشود

چشمان   انتظار    پریزاده گان    ده

روشن  زگام  رخش  دریغا     نمیشود

بر بازوان  سرد  خزان  تکیه   داده ام

خشکیده  شاخه هام   شگوفا   نمیشود

مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد  و  فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
درآن گوشه چندان غزل خواندآن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد؟ آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش بازکن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد

 

.



 

 

 

 

·         محلات در یافت نشریه "صدای بدخشان"

·        بدخشان : لابراتوار داکترعزیز الله ، مندوی کهنه، فیض آباد- تیلفون تماس 0799321160

·        تخار : شهر تالقان ، قرطاسیه فروشی شهاب الدین ، بندر بدخشان ، مقابل شاروالی (0799127805)

·        کندز: سرچوک ، جادهِ ولایت، کتاب فروشی محمد هارون(نمبر تیلفون- 0799205054 )

·        بغلان : نوید عکاسخانه ، چوک شهر پلخمری.

·        کاپیسا: شهرمحمود راقی ، قرطا سیه فروشی امام ابو حنیفه.

·        بلخ  : مزار شریف ، گذر معدن نمک ، کتاب و قرطاسیه فروشی شمس ، متصل کورس پیام (0799201713)

·        کابل : رهنمایی معاملات شریفی ، مارکیت مکروریان سوم* کتاب فروشی امیری، جوی شیر*

·        روزنامه فروشی محمد شاکر ، جوار کتابخانهِ عامه.

·        هرات :  شهرنو ، جادهِ بانک خون ، قمر مارکیت، منزل دوم ، اطاق ، ، 23شرکت بارچالانی و ترانزیتی هندوکش (070402083 )

·        پروان   : فروشگاه برادران صابر "صفار"، مارکیت سیمساری ، شهر چاریکار نمبر تیلفون( 0799450476)

"

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 9:8 |

شماره سیزدهم/سال دوم صدای بدخشان  4/4/1385

سرمقاله

همانگونه که میدانیم مواد مخدر پدیدهِ شوم و مضرتباریست که سالانه جان میلیونها انسان را به گونه های مختلف میگیرد.

کشانده شدن پای افغانستان به قاچاق وزرع و استعمال مواد مخدر خود جزء برنامهِ بود که از سفر تکوینی مزارع افیون از مثلث طلای( برما، تایلند، لاوس)  واقع در جنوب شرق آسیا به سوی هلال طلای ( افغنستان و پاکستان) مایه میگیرد.

به نظر ما شاید هدف نهایی این سفرفراتر از افغانستان ، سرزمینهای آنسوی دریای آمو باشد تا انتقال مواد مخدر را از طریق خطوط آهن روسیه به اروپا به مراتب آسانتر سازد و فاصله بین تولید کنندگان و مصرف کنندگان را به حد اقل برساند و از سوی دیگر از روزی میترسیم که این پشک دزد چندی بعد با فرمان خلیفه به سر زمین ما برنگردد که البته نه در لباس افیون و مخدر بلکه در لباس کپسولها و دراژهای فرحبخش که درانصورت مانع ورود آن شده نمیتوانیم همانگونه که امروز مانع تشریف شراب شده نمیتوانیم که اگرمانع شویم شاید بما بر چسپ ضد دموکراسی بزنند و به گمان قریب به یقین مثلث طلای که اکنون به هلال طلای بدل شده در آیندهِ نه چندان دور زمانیکه حرکت حلزونی خود را به سوی آسیای میانه ادامه داد مبدل به دایرهِ طلای خواهد شد.

اما حقیقت هر چه باشد ، باشد مهم اینست که کشور ما کنون درین منجلاب غرق شده و هرروزیکه میگذرد دامنهِ فاجعه گسترده تر میشود.

سخن اساسی بر سر اینست که جهت برون رفت ازین بحران باید برنامه های موثر و عملی رودست گرفته شود نه راه اندازی سناریو های نمایشی و سمبولیک.

تا جائیکه دیده شده است نهاد های مختلفی که بنام مبارزه علیه مواد مخدر تا کنون ایجاد شده اند کمترین دستاوردهای عملی را داشته اند.

که علت آن همانا تلاش مشاورین خارجی جهت بکار بستن تجارب کشور های دیگر در افغانستان از یکسو و عدم تخصص ، عدم تعهد و بیکارگی کارمندان نهاد های مبارزه علیه مواد مخدر در امور از سویی دیگرست.

چون برای ادارات و نهاد های مبارزه علیه مواد مخدر، معاشات بلند دالری و دیگر امتیازات فوق العاده در نظر گرفته شده است بنابرین مسئولین از همانروز اول بدون درنظرداشت تخصص ، تعهد، اهلیت ، تجربه و کارآیی کارمندان بیشتر اقارب ، خویشاوندان ، اقوام و افراد سفارشی را بکار گماشتند که این خود باعث شد تاامروز هیچ برنامهِ موثری بکار گرفته نشود.

شاید بیشتر کسانیکه همین امروز درین راستا موظف شده اند به فکر افغانستان نباشند چه رسد بران که به فکر رهای کشور ازین بحران مواد مخدر.زیرا دلیلی برای دبلستگی ودلسوزی به وطن ندارند چون سالهاست که خانواده های بیشتر آنها در آنسوی مرزها زیست دارند و حضور فزیکی شان در افغانستان فقط بخاطر معاشات دالریست و بس اگر کسی میگوید نه بیائید معاشات دالری شانرا حذف کنید تا شبانگاه خود را به پشاور و لندن و برلین میرسانند.

بیشتر بودجه تخصیص یافته برای مواد مخدر در عوض اینکه صرف پروژه های انکشافی و معیشتی شود صرف پرداخت معاشات بلند دالری برای افراد ناشایسته و بیکارهِ داخلی و خارجی ، مخارج سفرهای خارجی بدون هدف و بدون دستاورد ، چاپ و توزیع پوسترها و اوراق تبلیغاتی غیر موثر،  راه اندازی ورکشاپها ، سیمینار ها و کنفرانسهای بی معنی و تطبیق پروگرامهای نمایشی شده که جز برای مجریان آن ، ذرهِ نفع برای مردم افغانستان نداشته است.

در جریان چند سال گذشته مصرف صدها میلیونها دالر به عناوین مختلف بنام مبارزه عیله مواد مخدر از تخریب مزارع کوکنار گرفته تا سروی وسیمینار و کنفرانس و سفرهای توریستی و ده ها عنوان دیگر مصرف شده که اگر این پولها در انکشاف هرکدام از چهار ولایت که زارعین عنعنوی کوکنار هستند( هلمند، قندهار، ننگرهار ، بدخشان ) دلسوزانه مصرف میشد صد فیصد کشت کوکنار برای همیش ازان ولایات رخت میبست. اگر اینهمه مصارف هدر نشده پس چرا زرع کوکنار که قبل از آغاز برنامه مبارزه علیه مواد مخدر منحصر به چهار ولایت بود بعد از آغاز مبارزه علیه موا د مخدر در چهار سال گذشته به 22 ولایت گسترش یافت؟؟؟؟

بنابرین بهترین را ه جهت ریشه کن کردن مواد مخدر از افغانستان همانا ایجاد یک ستراتیژی معقول و متناسب با شرایط کشور است که در عمل بتواند زارعین مناطقی را که اقتصاد وابسته به کوکنار دارند متقاعد نماید که از زرع کوکنار دست بردارند و بهترین راه ایجاد معیشت بدیل ، بهبود وضعیت اقتصادی مردم ، رفع نیازمندیهای ضروری عامه در عمل است نه در روی کاغذ و پوستر و پروپوزل و گزارش و بیانیه.

وبعدش تنفیذ قانون و آگاهی عامه و دیگر متمات اضافی.

آتشباری قوای مبارزه علیه مواد مخدر بروی اهالی غیر نظامی در بدخشان

گزارشگر هفته نامهِ صدای بدخشان  از ولسوالی جرم ولایت بدخشان خبر میدهد که در اثر آتشباری پولیس مبارزه علیه مواد مخدر فرغامنج ولسوالی جرم ولایت بدخشان بتاریخ 21جوزا سال روان یک دهقان کشته و سه تن دیگر زخمی شدند.

حادثه زمانی روی داد که پولیس مبارزه علیه مواد مخدر به تخریب مزارع کوکنار درین ناحیه آغاز نمود که متعاقب آن مردم محل تلاش نمودند تا مانع این عمل پولیس گردند که این خود منتج به بروز برخورد بین پولیس و اهالی شد . پولیس هم دست به آتشباری بروی اهالی بیدفاع زد که درنتیجه یک نفر کشته و سه تن دیگر زخمی گردیدند. درجریان درگیری اهالی به سلاح گرم مسلح نبوده و با سنگ و چوب به جواب متقابل پرداختند. باید متذکر شد که این نخستین بار نیست که نیروهای دولتی به کشتار مردم بیدفاع میپردازند چند ماه قبل نیز در اثرآتشباری نیروهای امنیتی به روی تظاهر کنندگان در ولسوالی بهارک19 تن زخمی و 6 تن به هلاکت رسیده بود که دیگر هیچ کسی در مورد بازخواستی نکرد.

شورای بدخشانیهای مقیم کابل رسماَ شروع به فعالیت نمود

سخنگوی شورای بدخشانیهای مقیم کابل ضمن ابراز این مطلب گفت:شورای بدخشانیهای مقیم کابل منحیث یگانه و نخستین نهاد اجتماعی، فرهنگی بدخشان شمول در کابل جواز فعالیتهای رسمی خویش را ازوزارت عدلیه تحت شماره ثبت( 550) بتاریخ 11/3/1385  بدست آورد.

ستاره ای دیگر در آسمان ادبیات و فرهنگ بدخشان

هفته نام «بام جهان» ارگان نشراتی شورای بدخشانی های مقیم کابل به نشرات آغاز نمود. این هفته نامه که با قطع و صحافت اخباری در 8 صفحه چاپ می شود، آرمان ها، اهداف، ایده ها و خو است های شورای بدخشانی های مقیم کابل را منعکس می سازد.

نگاهی بر گنج بدخشان و رنج بدخشانیان

"تقوی جارالله"

 

بدخشان بخشی از سرزمین پهناوری آریانای کبیر ، خراسان دیروز وافغانستان امروز است که تا چند سال قبل فقیر ترین مردم جهان با سخت کوشی در میان مثلث ، خشم طبیعت ( راههای دشوار گذر، نبود زمین قابل زرع ، کوههای سر به فلک )، عدم توجه دولتهای مرکزی به آبادانی و شرایط زندگی مردم و عدم آگاهی عامهِ مردم از چند و چون زندگی، در عمق دره ها و دامنهِ کوهساران به سر میبردند، اکنون پارهِ تعغیرات رد بعد سومی مثلث ( شور آگاهی و تجدد خواهی و تحول طلبی مردم)پدیدار گردیده و دو بعد دیگر( عوامل طبیعی و بیتوجهی دولت مرکزی به عمران و باز سازی و بهسازی بدخشان) به گونهِ گذشته تعغیر ناپذیر به نظر میرسدتا جائیکه دیده شد طی سالها و دهه های اخیر چند نسل والیان و زمامادارانیکه در توالی هم آمدند و رفتند، حتی خشتی را هم بر بناهای نا ساختهِ قبیل نگذاشتند و حتی در سالهای باز سازی و سازندگی افغانستان یکموتر سنگ یا جغل هم بر حفره ها و خندقهای بازار فیض آباد که همچون تمساح همیشه گرسنه در انتظار تایرهای عراده جات دهن باز کرده است انداخته نشد.

بدخشان در درازنای تاریخ پر بار خویش از شهرت و جایگاهِ ویژهِ در منطقه برخوردار بوده است ،یکی به علت آنکه در مسیر جادهِ قدیمی ابریشم قرار داشته و محل اطراق کاروانهای تجارتی و دارای کاروانسراها وصنایع ظریفه و یکی از مراکز مهم تبادلهِ اموال تجارتی بوده است و دیگری بدخشان به دلیل داشتن منابع تحت الارضی فراوان و سنگهای قیمتی خویش مانند لاجورد، لعل ، نقره و طلا همیشه ورد زبان شاعران و شهرهِ آفاق بوده است.

سالها باید که تا یک سنگی اصلی زآفتاب

لعل گردد دربدخشان یا عقیق اندر یمن

علامه اقبال در ادامهِ قوافی "جوانان" و "نیاکان" در یکی از غزلهای شور آفرین خویش میگوید:

فکر رنگینم کند نذر تهیدستان شرق

پارهِ لعلی که دارم از بدخشان شما

هر چند ساکنان اصلی بدخشان هرگز نتوانسته اند ازین لعل ولاجورد ومنابع و معادن بیشمارش استفادهِ مطلوب نمایند و همیشه مانند گرسنگان خوابیده بربالای گنج دل بدان بسته اند که ما مالکان اصلیی گنج نهفته ودر سفته هستیم در حالیکه مالک اصلیی گنج کسی است که بتواند ازان استفادهِ دلخواه نماید ولو که اروپایی باشد یا آمریکایی و پاکستانی یا افغانی.

دلیل سوم شهرت بدخشانزمین اینست که بدخشان در دامان خویش فرزانگان، فرهیختگان،  شعراء و مشاهیر بزرگی را پرورانده یا برایشان پناهگاه و پرورشگاه داده است مانند حکیم ناصر خسرو ، حضرت غیاثی، سیده مخفی و هزاران دیگر.

بدخشان یگانه ولایتی در سطح کشور است که با بیش از چهار کشور دنیا مرز مشترک دارداما افسوس که ازین موقیعت مهم ژیوپولیتیک آن هزار سال قبل بیشترین استفاده میشد و امروز هیچ.

در واقیعت امر بدخشان بندرگاه و گذرگاهِ استثنایی و مطلوبیست اما ساکنانش در دوران ایست فرهنگی و رکود اجتماعی بدخشان بندربانان هشیار وفرصت شناسی نبوده اند که نتوانسته اند تا کنون ازین امتیازات بهره برداریی مشروع نمایند.رودباران خروشان کوکچه غلطان وخیزان از عمق دره ها و پهنای جلگه های این دیار میگذرد و حدود و ثغور این خطه را میپیماید و در هر پیچ و تابش مصرانه فریاد میزند که من منبع فیاض و پایان ناپذیر انرژی هستم و میتوانم سراسر این دیار را و خطه های همجوارش را از نور و روشنای بی نیاز سازم مشروط برانکه کسی قادر بر گشایش رمز بهره گیری از من گردد و آن راز چیزی دیگری جز احداث بندها در فواصل معین درین دره ها نمیباشد.

ازقرار معلوم تا چند دههِ دیگر منابع نفتی و فوسیلی جهان با توجه به مصرف دایم التزاید که دارد به پایان خود نزدیک میشودکه درانصورت منابع آبی جهان درجهِ اول اهمیت را پیدا خواهد کردو ازینرو بنابر سنجشها و پیشبینیهای کارشناسان ، قرن آینده ، قرن چالشها و تنشها ودرگیری قدرتهای جهان بر سر تملک و تصاحب منابع آبی خواهد بود

مثل آنچه که ما امروز شاهد درگیری قدرتهای جهانی تحت عناوین گوناگون بر سر تصاحب منابع نفتی هستیم که درانصورت بدخشان یکی از نادرمناطق مورد توجه آنها خواهد بود.

بدخشان را از بسیاری جهات و از جمله موقیعت مهم بندرگاهی و همسایگی با چند کشور و ترکیب قومی و تعدد السنه و مذاهب که دارد میتوان افغانستان کوچکش پنداشت در حالیکه بسیاری ولایات مهم دیگر  با وجود آنکه از ویژگی ها و امتیازات دیگری برخوردارند این ویژگی را ندارند.

اگر چه اکثریت ساکنان بدخشان در قدم اول تاجیکها و بعد اوزبکها هستند اما اقلیتهای اندکی از اقوام عرب ، مغل ، بلوچ، هزاره،گوجور، چنگ و غیره نیز که در برهه های متفاوت زمان از ستم فرمانروایان فرار نموده به بدخشان پناهنده شده اند یا توسط آنها تبعید شده انداز سالیان متمادی بدینسو در بدخشان در کنار هم حیات به سر میبرند تمام ساکنان بدخشان در حالیکه در گویشهای خانوادگی و محلی خویش از زبانهای بومی خویش استفاده مینمایند در گویشهای عمومی خویش در شهرها و بین اقوام دیگر از زبان تاجیکی فارسی استفاده میکنند و این زبان همانگونه که در کشور منحیث پلی بین زبانهای مختلف میباشد در بدخشان نیز این نقش را بازی مینماید.اگر چه در حدود95 فیصد مردم بدخشان پیرو مذهب حنفی اند اما پیروان مذاهب اسمعیلیه ، فقه جعفری و حتی وهابیت هم درانجا سکونت دارند که خوشبختانه در طول سده های متمادی هیچگونه خشونتی میان آنان به میان نیامده و همه با هم در صلح و صفا زیست دارند.

در بدخشان تا کنون هیچگونه اقدام جدی مبنی بر اساس گذاریی زیر ساختهای اقتصادی و تطبیق پروژه های عمرانی و عام المنفعه و اشتغال آفرین از طرف حکومتها و زمامداران بر سر اقتدار صورت نگرفته است و حتی در دوره های که بدخشانیان در ادارهِ امور سیاسی و دولتی کشور دارای نقش مهم و مرکزی بوده اند کدام خدمتی قابل ملاحظهِ انجام نیافته است شاید برای یک جهانگرد و تازه وارد خارجی عبور از شاهراهِ تخار-بدخشان و مخصوصاً گردنه های قره کمر یکی از تلخترین و خوفناکترین خاطرهِ زندگیش به حساب آید در حالیکه همه روزه کاروانهای حاویی مواد مورد ضرورت و رفع مایحتاج بدخشانیان از همین راهها و از همین گردنه ها میگذرد و همه ساله شماری زیادی از انسانها و عرادجات طعمهِ دریا کوکچه میگردند.بدخشانیان به اثر مجاهدت و مقاومت و هوشمندی و کیاست خاص که در دورهِ جهاد و مقاومت از خود نشان دادند به احراز پستهای عالی دولتی و رهبری جامعه نایل آمدند اما به اثر مصلحت اندیشیهای ناشی از بی برنامگی و یک نوع محافظه کاری و ترس نهفته در روان که از شاخصترین خصوصیت بدخشانیان در حفظ موقف سیاسی شان به شمار میاید هیچ اقدامی در تعمیر و ترمیم شاهراهِ تخار-بدخشان که بهتر است آنرا گذرگاه مرگ نامید نکردند چون بیم ازان داشتند که مبادا از طرف معاندین ورقبای سیاسیشان متهم به محل گرایی گردند در حالیکه بعد از تاسیس ادارهِ موقت اولین اقدام دولت تحت رهبری آقای کرزی قیر ریزی شاهراهِ کابل- قندهار بود و جناب اسمعیل خان هم با حصول عواید گمرکات هرات به آبادی و شگوفایی و سرسبزی ولایت زادگاهِ خود اهتمام ورزید وهیچکس هم منطقاً و انصافاً نمیتواند بر آنان ایراد گیردچون آبادی قندهار و هرات آبادی گوشهِ از سر زمین افغانستانست آبادی بدخشان و مخصوصاً شاهراهِ تخار- بدخشان هم میتوانست آبادی گوشهِ از سرزمین افغانستان باشد درانصورت مردم آفرین میگفتند و کسی که بتواند آفرین مردم را جلب کند هیچگونه باکی از نفرین دشمنانش ندارد. 

ازجنگ ستارگان تا جنگ بوتلها

سالها قبل آنگاهیکه موشکهای اس اس 20 واشنگتن و بن و پاریس را نشانه رفته بود و سربازان پیمان وارسا از عقب دیوار برلین به سوی سر زمینهای مغرب زمین مشتاقانه کله کشک میکردند و کوبا و نیکارا گوا در بیخ گوش ایالات متحده امریکا ترانهِ انتر ناسیونالیزم کارگری را میخواندند.

رونالد ریگان ریس جمهور وقت امریکا سمفونی ناشناختهِ را نواخت که بدان جنگ ستارگان نام نهاد و مردم جهان که از نام این جنگ چنین دریافته بودند که شاید عطش خونخوارگی ابر قدرتهای بشر دوست و رحم دل به کشتار ووویرانی بعداز کشتارهای وحشیانه میلیونها انسان در جریان جنگهای اول و دوم جهانی فرونشسته باشد و دیگر از ریختن خون مظلومین و بیگناهان سیر شده باشند جهت رفع اختلافات خویش مانند کاکه ها و عیاری های سر زمین ما در ستارهِ دور ی بروند و در همانجا حسابات خود را تصفیه نموده مرد و نامرد را معلوم نمایند، بعد طرف فاتح در حالیکه یدک اسپ بی سوار حریف مغلوب را بدنبال خودمیکشد ازین سفر تکوینی بر گردد و بر سریر فرمانروای جهان بیکران تاجپوشی نماید و ما جهان سومی ها به امید اینکه دیگراز کشمکشها و خونریزیهای همیشگی که آنرا محصول دو قطبی بودن جهان میدانستیم و به باور اینکه با یک قطبی شدن دنیا به مدینه فاضله میرسیم و ازین همه جنایت و شقاوت ووحشت رهایی میابیم ، صمیمانه برایش کف بزنیم و هورا بکشیم .

اما افسوس که چنین نشد هر چند که جهان بدون جنگ ستارگان یک قطبی شد و ما ساده لوحانه فکر میکردیم که با کنار رفتن فیل ، پلنگ عادل میشود که  نه تنها چنین نشد که بلکه رو باه و شغال هم دعوی پلنگی کردند و دندان کفتار ها هم تیز تر شد.

بهر حال از جنگی ستارگان خبری نشد و همانگونه که این واژه، ناشناخته تولد شد گمنام از دنیا رفت.

 اما از قرار معلوم در عمارت پارلمان افغانستان جنگ بوتلها که یکی از جدید ترین نوع جنگهای معاصر است به راه افتاد و ارواح ریگان  سکون یافت که اگربرنامهِ جنگ ستارگان عملی نشد حد اقل جنگ بوتلها بدون برنامهِ قبلی در زیر روشنایی ستارهِ دموکراسی  انجام یافت که بدون شک افتخارش به ریگان  فقید هم میرسد.

قرار گذارشات رسیده از خانهِ ملت واقع در کارتهِ سه نمایندگان منتخب ملت؟ به ادامهِ افتخار آفرینی ها گذشتهِ خویش ریکارد تازهِ را در عرصه مسابقات سیاسی خویش قایم نموده اند.به اساس این گذارشها در مسابقهِ بوتل جنگیی که روز یکشنه به راه انداخته شد ، تیم وکلای طرفدار دولت برنده اعلان شدند. مسابقه به قوماندهِ تیم لیدر همیشه قاطع و نیمه فاتح آغاز و توسط بازیگران ورزیدهِ تیم مذکور ادامه داده شد، بازیگران هیجان زده و احساساتی چنان نمایشی را به راه انداختند که زیدان و پلی و تیگنه ورونالدو در میدانهای فوتبال چنین عرق ریزی نکرده بودند زمانی بازی هیجانی ترشد که یکی از بازیگران جسور و از جان گذشته به عوض بوتل خالی از سیلی آبدار استفاده نمود و یکی از کمره مینهای تلویزیون طلوع را هدف سیلی جانانهِ قرار داد که صدای آهنگ دار آن تا فاصلهِ 60 متری محل واقعه شنیده شد که این خود بازی را به نفع تیم مذکور خاتمه داد و کپ قهرمانی رانصیب بازیگر مهاجم و مبتکر تیم وکلای دولتی نمود .

از قرا رمعلوم این رویداد جدید امید واریهای زیادی را برای شرکت های آب سازی پاکستانی بار آورده است زیرا آنها بدین باورند که منبعد مردم افغانستان هم در هماهنگی با نمایندگان منتخب شان؟ به بوتل جنگی رو خواهند آورد و در مدت زمانی کم بوتل جنگی هم پا بپای بازی کریکت بیکی از بازیهای ملی افغانستان مبدل خواهد شد که درانصورت تولیدات این شرکتها چند برابر زیاد خواهد گردید.

ماهم ضمن عرض تهنیت به مناسبت این پیروزی بزرگ برای بازیگران این تیم ازوزارت خوش پا و قدم پارلمانی خواهانیم تا جهت بهتر شدن مسابقات بعدی عمارت پارلمان را با بالشتهای پخته دار مجهز نمایند که درانصورت وکلای محترم میتوانند به عوض بوتل جنگی از بالشت جنگی لذت ببرند زیرا احتمال آن میرود که در جریان بوتل جنگی کدام وکیل احساساتی بوت تلهای مملو از آب را به سوی حریف پرتاب نماید که باعث صدمات شدید فزیکی  خواهد شد که درانصورت شفاخانه ها به روی مردم بسته خواهد شد زیرا با بستر شدن هر وکیل ، جهت تامین امنیت او قیود شب گردی و روزگردی در شفاخانه ها و جاده های منتهی بران وضع خواهد شد و از سوی دیگر در هر بالشت جنگی مقدار زیادی پخته ضایع میشود که این خود میتواند برای هیت خریداری خبری خوشی باشد و رقابت شدید مثبت را جهت بدست آوردن کرسی های هیت خریداری بین خدمتگاران مردم بوجود آورد و هم چنان حد اقل بازار داخلی جهت خریداری پختهِ افغانستان که از بیکسی و بی خریداری سالهاست جای خود را برای کوکنار داده است پیدا شود اگر چه میترسیم که اگر چنین کاری هم شود حتماً پختهِ پاکستانی به کار گرفته خواهد شد.

 همچنان بهتر است تا در تشکیل وزارت امورپارلمانی که بدون شک همین حالا از فرط بی برنامگی از بی تشکیلاتی هم رنج میبرد یک ریاست بنام ریاست عمومی انسجام امور جنگ بوتلها و جنگ بالشتهااضافه شده و مشاورین و ترینر های مجرب را هم  جهت پیشبرد ور کشاپها و سیمینارها جهت ارتقای مهارت وکلای علاقمند در رشتهِ بالشت جنگی و بوتل جنگی از

آنقدر فریاد خواهم کرد اندر گوش تو

تا که تحویلم بیگیرد رایس ولارا بوش تو

گر زنی بوتل به فرقم آب آنرا نوش کن

ورنه خون من بیافتد عاقبت بر دوش تو

شير شتر

ممکن است وارد بازار شود

شير شتر ممکن است بعنوان تازه ترين اغذيه مقوی وارد بازار شود و قفسه مغازه های فروشنده مواد غذايی سالم را پر کند.سازمان ملل خواستار فروش شير شتر به غرب شده است. اين شير سرشار از ويتامين ب و ث است و ۱۰ برابر شير گاو آهن دارد.شير شتر که کمی شورتر از شير معمولی است بطور گسترده ای در جهان عرب مصرف می شود و برای توليد پنير بسيار مناسب است.برخی از مهمترين پخش کنندگان مواد غذايی برای فروش اين محصول در بريتانيا ابراز علاقه کرده اند.علاوه بر مواد معدنی و ويتامين، تحقيقات نشان داده که پادتن های موجود در شير شتر ممکن است برای غلبه بر بيماری هايی نظير سرطان، ايدز، آلزايمر و هپاتيت ث مفيد واقع شوند.در همين حال تحقيقات برای يافتن نقش آن در کاهش تاثير ديابت و بيماری های قلبی نيز ادامه دارد.سازمان خوار و بار جهانی، بازوی اغذيه سازمان ملل متحد، از توليدکنندگان خواسته تا فروش اين محصول به غرب را آغاز کنند.اين سازمان اميد دارد گروه های کمک کننده و سرمايه گذاران به توسعه اين بازار کمک کنند.يکی از مسئولان اين سازمان می گويد: "استعداد اين محصول عظيم است. شير، پول است".او می افزايد ۲۰۰ ميليون مشتری بلقوه در جهان عرب و ده ها ميليون نفر ديگر در اروپا، آمريکا و آفريقا وجود دارند.يکی از مشکلات در ارتباط با اين محصول که هنوز حل نشده باقی مانده ناسازگاری آن با دمای بسيار بالاست و بايد برای افزايش زمان مصرف آن فعاليت های بيشتری صورت گيرد.سخنگوی بنياد تغذيه بريتانيا می گويد: "شير شتر می تواند افزوده مفيدی برای رژيم های غذايی باشد چرا که دارای کلسيم و ويتامن ب است و از چربی کمتری نسبت به شير معمولی گاو برخوردار است"."با اين حال اين شير گران تر از شير گاو است و مزه ای دارد که ممکن است برخی از مردم از آن خوششان نيايد."

گاهی حیوانات متمدن تر از انسانها میشوند

سرعت سقوط جامعهِ بشری در پرتگاهی هولناک بحران اخلاقی پابپای کاروان زمان هر آن ، آهنگ تازهِ کسب میکند ، آنچه که تا کنون با پیشرفت کشفیات علمی و آخرین دستاوردهای تکنولوژی نوین برای انسان واقعبین و روشنگر ثابت شده است اینست که ادیان آسمانی و ادیان شرقی در بسیاری موارد پیامها و دساتیر روشن و یکسانی را در راستایی حفظ ارزشهای اخلاقی و شعایر انسانی داشته بایک تفاوت که زمان و شیوهِ بیان این پیامها و دساتیر با هم تفاوت دارد.

ازین همینجا بوده است که ارزشهای اخلاقی در نص اعتقادات ادیان آسمانی یا سنتی مشرقزمین حیثیت شاه ستون را داشته و تمام تلاشهای حلقات و نهاد های که در طول قرنها کوشیدند تا دژ استوار و نفوذ ناپذیر اعتقادات دینی مردم را در بخش اخلاق بشکنند بی ثمر مانده است.

یکی از شیوه های مبارزه این حلقات در راستایی تعغیر بینش جوامع شرقی در مقابل چگونگی پاسداری از ارزشهای اخلاقی همانا تبلیغ لجام گسیختهِ آزادی جنسی و شنیعتر ازان همجنسگرای است.

فحشای آشکار یا چند شوهری همزمان، به شکل آشکار در بین حیوانات نیز معمول نبوده و درین جمع تنها جامعهِ خوکها هستند که تن به چنین ذلتی میدهند. ما در محیط روستایی خویش درین مورد میتوانیم به عنوان بهترین مثال مرغان خانگی را مثال بدهیم که سر پرستی صدها مرغ را در یک مکان فقط یک خروس به عهده میگیرد که البته چون آنها تا هنوز قانون خاصی برای خود ندارند معیار گزینش فرمانروا قوت بیتشر است که قویترین خروس بعد از شکست دادن تمام حریفان در جنگ تن به تن این امتیاز را بدست میاورد که در بعضی موارد حرمسرای بعضی خروسها مزدحم تر از حرمسرای بعضی شاهان متاخر افغانستان میگردد.

اماعمل شنیع همجنس گرای حتی در جامعهِ حیوانات نیز معمول نبوده و این زبان بسته های بیسواد هم حاضر نیستند تا در خفا تن بدین خفت دهند چه رسد بدین که در محلهِ عام آنرا تبلیغ و ترویج نمایند.

اینکه رواج این انحرافات اخلاقی چه پیامد های روانی ، اجتماعی و فطری را به دنبال دارد بحثی است که از دایره این مقاله خارجست و به عنوان نمونه باید متذکر شویم که نخستین مریض مصاب به ایدز که در افریقا در سال 1981 تشخیص شد یک پسر جوان همجنس باز بود و باید متذکر شویم که سرعت انتقال ویروس ایدز در مردان همجنس باز به مراتب بیشتر از زنان روسپی است.

البته هیچ شکی نیست که انحراف اخلاقی چه همجنس بازی و چه تمایل به فحشا از اوایل پیدایش جامعهِ بشری در میان انسانها به شکل انفرادی رائیج بوده اما در کمتر جوامع شکل قانونی داشته و رسمیت یافته است.

اما بیائید امروز سری به جوامع پیشرفتهِ اروپائی بزنیم تا بیبینیم این جوامع تحت شعار آزادی بدون حد و حصر تا کدامین مرزهای ذلت و خفت را در نوردیده اند هرچند که در بسیاری موارد اکثریت مردم کشور های پیشرفته با این پدیده های مذموم مخالفند اما به گونهِ که دیده میشود اقلیت "شله" و دیده درای حامیان به اصطلاح حقوق و آزادی آدمها درین عرصه دست بر تر دارند کنون بهتر است وضعیت را از سایت بی بی سی بخوانش بیگیریم:

 « كسانى كه مخالف به رسميت شناختن ازدواج همجنس گرايان هستند، انگيزه هاى متفاوتى براى اين مخالفت دارند. گروهى اين گرايش جنسى را مى پذيرند اما با اطلاق عنوان ازدواج به هم زيستى آنان مخالفند. گروه هاى ديگرى با هم جنس گرائى، بر اساس باورهاى مذهبى، مخالفند و ازدواج را رابطه بين يك زن و مرد به قصد توليد مثل تعريف مى كنند. آنها مى گويند سنتى با چنين سابقه طولانى تاريخى را نبايد براى ارضاى خواست يك گروه تغيير داد.

امامدافعين حق ازدواج براى هم جنس گرايان، اين افراد را يك گروه اجتماعى تعريف كرده و خواهان برابرى حقوقى آنها در مقابل قانون هستند. آنها وصلت عرفى را يك ازدواج درجه دوم مى دانند كه مشمول تمام حقوق مندرج در قانون ازدواج نبوده و در بسيارى نقاط جهان به رسميت شناخته نمى شود.بسياری از حکومت ها در پى يافتن تعريف قابل پذيرشى براى حضور زوج هاى همجنس گرا در جوامع خود هستند و تعداد زيادی از آنها تغييراتى در قوانينشان براى تضمين حقوق آنها ايجاد كرده اند.در كشور دانمارك از ١٩٨٩، وصلت هاى عرفى از حقوق مساوى با ازدواج هاى رسمى برخوردار بوده اند و ساير كشور هاى اروپاى شمالى از سال ١٩٩٠ به پيروى از دانمارك دست به تغيير قوانينشان زدند.هلند اولين كشورى بود كه هر نوع تمايزى بين افراد هم جنس گرا و دگرجنس گرا و هر اشاره اى به جنسيت را از قوانين ازدواج حذف كرد. بلژيك هم در اين مورد از هلند پيروى كرد.در آمريكاى شمالى كانادا پيشگام به رسميت شناختن حقوق هم جنس گرايان است و در سال دولت اين كشور اعلام كرد كه طرحى براى تغيير قوانينش جهت به رسميت شناختن ازدواج هم جنس گرايان در دست بررسى دارد.هم جنس گرائى در بيشتر كشورهاى آفريقائى غير قانونى و ازدواج دو هم جنس غير قابل تصور است. اما در آفريقاى جنوبى حقوق هم جنس گرايان در قانون اساسى اين كشور كه پس از آپارتايد تنظيم شده محفوظ است و گروه هائى در صدد گرفتن حق ازدواج براى آنها هستند.در ژاپن هم جنس گرائى ديگر يك بيمارى روانى محسوب نمى شود اما بسيارى از هم جنس گرايان به دليل فشارهاى اجتماعى مجبور به ازدواج با جنس مخالف مى شوند. در اين زمينه ژاپن از بسيارى كشورهاى آسيائى پيشرفته تر است.در جوامعى از كشورهاى اروپائى مانند اسپانيا و ايتاليا كه كليساى كاتوليك در آنها پر قدرت است، در پيروى از مخالفت جدى واتيكان با هم جنس گرائى، حقوق هم جنس گرايان به رسميت شناخته نشده اما استثناهائى در اين زمينه وجود دارد.در پرتغال و در مناطق باسك و ناوارا در اسپانيا زوج هاى هم جنسى كه مدت زيادى از هم زيستى مشتركشان گذشته باشد، بر اساس قوانين عرفى ازدواج، از حقوقى مشابه دگرجنس گراها برخوردارند.

در بوئنوس آيرس پايتخت آرژانتين زوج هاى هم جنس گرا مى توانند وصلت عرفى شان را به ثبت برسانند.

در قوانين فرانسه و آلمان وصلت عرفى به رسميت شناخته مى شود و انگلستان در گذر پذيرش اين قوانين است »

 

کوچی ها به مثابه ابزار سیاسی

هاشم "طوفان"

کوچی ها در افغانستان مردمان خانه بدوش و مالدار را گويند که رويهمرفته بدوطرف مرزهای افغانستان و پاکستان رفت و آمد داشته و شامل احصائيه رسمی يا اداری هويت و تابعيت افغانی نمی باشند ، اما برخلاف دارای حقوق در کشور بوده و در برا بر آن کدام مکلفيت ندارند.اسکان کوچی ها درکشور در زمان سلطنت محمد نادر و ظاهر شاه تحت يک برنامه بويژه در ولايات پروان ، بغلان ، کندوز ، تخار ، سمنگان ، بلخ  ، جوزجان ، فارياب ، بادغيس و هرات طوری صورت گرفت که زمين  ، خانه و کاشانه ساکنين بومی يا اقوام اصلی تاجيک ، ترکمن و ازبيک را در ولايات متذکره به جبر و زور گرفته به آنها هديه کردند و بدين وسيله اکثريت آنانيکه ملکيت شان استملاک شد ناگزير خود با اعضای فاميل بحيث نوکر ، دهقان و مزدور در خدمت اسکان شدگان جديد الورود قرار گرفتند و بدينترتيب در حدود تقريبا دونيم مليون کوچی تا سال 1352 در ولايات متذکره ، وادی کوهدامن ، پروژه هلمند وغيره اسکان گرديدند.در نتيجه سروی و مطالعات سال 1346 که توسط يک تيم پروگرام انکشافی ملل متحد در ده ولايت متذکره که بخاطر معلوم کردن ( ليدر شيپ ) يعنی زعامت محلی صورت گرفت و من نيز عضويت اين تيم را داشتم چنان برملا شد که اکثريت مطلق موقف های اداری و رهبری محلی از قبيل ارباب قريه ، وکيل گذر ، ده باشی ، صد باشی ، مير آب باشی ، سورتچی ، رئيس بزکشی و حتی وکالت شورا را همين اقليت ناقلين دارا بودند. بدينوسيله تعيين افراد مذکور در اين موقف ها از طرف حکمرانان وقت صورت می گرفت و نقش اساسی در تحقيق اين برنامه را در ولايات ترکستان محمدگل مومند رئيس تنظيميه وقت و در قطغن شيرخان ناشر بعهده داشتند. برنامه اسکان شامل تأمين امتيازات اقتصادی ، فرهنگی و اداری به ناقلين ناشی از پاليسی دولت وقت بود ، چنانچه استملاک و هديه ملکيت مردم بی دفاع بومی ، کمک های مالی بنام تقاوی  و کريدت های دراز مدت زراعتی ، تغيير نام محلات به نمونه مثال ولسوالی بوينه قره به شولگره و بندر قزل قلعه به شيرخان ، جمع آوری کتب و اسناد تاريخی از نزد باشندگان بومی و از بين بردن آنها حتی مسلح کردن ناقلين تحت نام دفاع از خود در دستور کار اين برنامه بود که عواقب حقوقی آن امروز دامنگير باز سازی گرديده است. زيرا تطبيق اين برنامه اسکان مغرضانه و ظالمانه موجب تنش ها ، نفاق ها و بد بينی گرديده ووحدت ملی را در منطقه خدشه دار کرده است. چنانچه ناقلين تا هنوز در ولايات متذکره بين باشندگان بومی به صفت مهمان ناخوانده و ناقل خطاب شده و مرزعميق بين اين دو صنف ساکن منطقه وجود دارد و به همين علت زمانيکه طالبان و شبکه القاعده وارد ولايات شمال کشور شدند اکثريت ناقلين در تبانی با طالبان يکبار ديگر تجديد مظالم ناروا و کشتار محمد گل مومند را بالای ساکنان بومی روا داشتند و با شکست طالبان اين ياران و مددگاران طالبان بار ديگر آواره شدند.مطلب اساسی در اينجاست که همواره در سرشماری ها ، احصائيه گيری ها و پلانگذاری های دولتی تخمين دونيم تا سه مليون کوچی وانمود ميگردد در حاليکه اين رقم و حتی بالاتر از آن اسکان شده و در حال حاضر درکشورکوچی خانه بدوش وجود ندارد و اگر هم باشد بالاتر از صدهزارفاميل نيست. اما برای گرفتن حقوق بدون مکلفيت کماکان از نام کوچی با همان ارقام ياد شده و بنام آنها امتيازات کسب ميگردد. به نمونه مثال در لست نمايندگان مردم در لويه جرگه بنام کوچی ها نيز يک رقم درشت در نظر گرفته شده است.گذشته از اين قوم احمدزی از ساليان دراز باينطرف در وادی لوگر اسکان شده دارای زمين ، باغ  ، خانه ، سرای ، دکان ، تجارتخانه ، ترانسپورت و معاملات تجارتی در داخل و خارج کشور هستند که محترم غنی احمد زی وزير ماليه يکی ازاين قوم می باشد. اما خبرهای تازه بيانگر آنست که بازهم بنام کوچی هزارها هکتار زمين ملکيت بيت المال در ساحهً پلچرخی کابل توسط  احمدزی ها در تبانی با محترم غنی احمد زی که پيوسته شعار عدالت و شفافيت ميدهد تصرف و تمليک گرديده و در ولايت ننگرهار زمين های پروژه کانال ننگرهار توسط عدهً ديگری بنام کوچی ها اشغال و دولت در بازستانی آن ملکيت بمشکلات مقاومت روبرو ميباشد.سوال اينست که تا چه وقت از نام کوچی ها  بمثابهً يک ابزار سياسی از يکطرف در بالابردن ارقام يک مليت مورد استفاده قرار می گيرد و از طرف ديگربا استفاده  از اين نام در امور اداری و مالی کشور بهره برداری صورت ميگيرد ؟دولت وظيفه دارد که تامين عدالت اجتماعی را متکی به قانونمندی در دستور کار خويش قرار دهد زيرا نظر به قانون تمام اتباع کشور دارای حقوق مساوی و برابر اند و صراحت کامل حکم قانون بالای اتباع کشور است. بعبارهً ديگر افغان کسيست که تبعهً کشور باشد يعنی تذکره تابعيت افغانی داشته که اين امر خود مبين هويت افغانی هر فرد ميباشد و قانون هرگز استثنا را نمی پذيرد. اما کوچی ها تا امروز بخاطرقبول و انجام مکلفيت حاضر به تابعيت و گرفتن تذکره و شامل شدن د راحصائيه رسمی دولت نمی باشند و به همين دليل است که صاحب حقوق هستند و کدام مکلفيت در برا بر آن ندارند. بناء مطابق به حکم قانون بايد اولا هويت افغانی کوچی ها تثبيت و بعدا ذيحق شمرده شوند ، در غير آن هر فرد بيرون مرز می تواند تحت اين نام داخل افغانستان شده و از اين نام بهره برداری کند ، چنانچه تا حال چنين شده وزمينه توجيهات ناروا ارايه گرديه است.اما امروز افغانستان و مردم آن از لحاظ خصوصيات ملی خويش کشور و مردم ديروز نيستند. امروز ، همه بيداری ، شعور سياسی و آگاهی اجتماعی کسب کرده اند و هريک به حقوق ووجايب ملی خود پی برده اند ، بناء به مسالهٌ کوچی بحيث يک ابزار سياسی بايد خاتمه داده شود و مطابق به احکام قانون بايست هويت افغانی شان تثبيت شود. و اگر هنوز عده ای خانه بدوش و بدون سرپناه قرار داشته باشند به اسکان کردن شان در پروژه های دولتی طور عادلانه اولويت داده شود.

 

 

درد مشترک

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که بیبینی

یا چیزی چنانکه بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید

علف با صحرا

ستاره با کهکهشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را بمن بگو

دستت را بمن بده

حرفت را بمن بگو

قلبت را بمن بده

من ریشه های ترا دریافته ام

بالبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن باتوگریسته ام

برای خاطر زندگان

ودر گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودهارا

زیرا که مردگان این سال

عاشقترین زندگان بوده ند

دستت را بمن بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته! با تو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که باصحرا

بسان باران که بادریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های ترا یافته ام

 زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

وثایقی مزار ناصر خسرو

(شرقی)

بعد ازینکه در سال 1338 جادهِ سالنگ باز شد محمد ظاهر ، شاه سابق که مست نشهِ قدرت و شب وروز به فکر عیاشی و خوشگذرانی بود به سفر تفریحی جانب بدخشان و پامیر رفت  در همین سفر بود که بابای ملت؟ خدماتی فراموش ناشدنی را به مردم بدخشان انجام داد که آثارش تا هنوز  هم باقیست مانند بنای یک قصر چوبی  سیارمجهز با وسایل مدرن و سیستم برق و حمام عصری در اشکاشم که اینهمه گذشت زمان تا هنوز هم آنرا از ترس اینکه یادگاری از سایه خدا است ( دران زمان عدهِ از چاپلوسان و مزدوران قدرت جهت فریب مردم شاهان را سایهِ خدا قلمداد میکردند در حالیکه در حدیث شاهِ عادل سایهِ خدا خوانده شده است نه هر ظالم و ستمگری )آنرامعدوم نکرده و قصری دیگر در قلعه پنجه که گذشت زمان ندانسته آنرا منهدم کرده است زیرا دران سر زمین هنوز بیشتر  مردمش گذشت زمانرا هم نمیدانند.این قصرها درجه عیاشی ، راحت طلبی و بی احساسی فرمانروایان و شهزادگانی را به نمایش میگذارد که سوء اداره ، بی کفایتی و نادانی آنها در امور کشور داری باعث شد تا ملت ما قرنهارا در عقب ماندگی ، نفاق ، تشدد و زبونی سپری نموده و بعداًوارد مرحلهِ دردناک و مصیبتبار یک ربع قرنهِ خونین دیگرشوند که هنوز هم بخشهای ازین سناریوی خونبار بکارگردانی همان کارگردانان کهنه کار ادامه دارد .در جریان این سفر استاد خلیلی نیز شرف همرکابی شاه جوانبخت و معارف پرور؟را داشت که بقول خودش علاقهِ زیادی بزیارت ناصر خسرو داشت اما بعلت مریضی که در بهارک برایش عاید گردید نتوانست عازم یمگان شود و نورمحمد کهگدای کفیل سر منشی از جانب شاه مامور شد تا به زیارت رفته و آرامگاه را بر رسی نماید که کهگدای هم از طریق جرم عازم حضرت سعید شد و در باز گشت مانند هر مامور حریص  و رکاب بوس و موزهِ پاک دیگر یک تعداد از وثایق تاریخی را که نسل به نسل در اختیار متولیان مزار ناصر خسرو بود با خود بکابل آورد قدیمیترین این وثایق از اواخر قرن نهم هجری که دورهِ استیلای تیموریانست آغاز میگردد و آخرین آن به سال 1290 هجری قمری میرسد.بنابر نوشته استاد خلیلی انچه میتوان بطور خاص ازین وثایق در شرح زندگانی مورد حکیم  استفاده نمود همانا احترام و اعتقاد متوالی امراء ، فرماندهان و مردم یمگان و ساکنان بدخشانست که از قدیم نسبت به نسب وحسب حکیم و مقام فضیلت و حتی بجایگاه روحانی حکیم داشته واورا از احفاد طاره حضرت پیشوایی اسلام و بعضی او را پیرو مذهب اهل سنت شمرده اند.بهتر است بخشهای از نوشته های استاد خلیلی را با اختصار در مورد وثایق مذکور  بنگاریم:وثیقهِ اول مورخ چهارم ربیع الاول 913 هجری قمری: این وثیقه فرمان ناصرمیرزایکی از حکمرانان تیموری بدخشان است مع الاسف مهر درست خوانده نمیشود مدور و به خط ثلث است وچون بسیار مقرمط کنده شده ، تنها در قسمت تحتانی"سلطان ناصربهادر"ودر قسمت بالا "عمرشیخ" خوانده میشود که عمر شیخ پسر سلطان ابوسعید بن محمد میرانشاه بن امیر تیمورکورگانست وعمر شیخ پدر ظهیرالدین محمد بابر، موسس سلطنت مغلیه در هندوستان، مدفون کابل و متوفی 937هجری میباشد.ناصر میرزا برادر کوچک بابر است که مادر وی "غنچه جی امید" از مردم اندیجان بود و ناصر میرزا در سال 953 هنگامیکه همایون از کابل بجنگ سلیمان میرزا عازم بدخشان بود به امر همایون در قره باغ کوهدامن کشته شد و شاید روستایی قلعه ناصرخان در کوهدامن موسوم بنام او باشد.این وثیقه به شکست بسیار زیبا نوشته شده و بسیار شبیه است به خط درویش"عبدالله سلطان بلخی" که از استادان خط و تا آخر دولت سلطان حسین بایقرا (912) در قید حیات بود و همچنان بخط منشی اختیارالدین شباهت دارد که در همین سالها نیزیست در پشت نسخه جابجا مهرهای قضات وارباب حل وعقد بمشاهده میرسد.وثیقه دوم در عصر سلطان محمود میرزا پادشاه بدخشان ،  پسر ابوسعید کورگان و کاکای بابر که به علت جنگ با کفار کتور بنام غازی شهرت یافت نوشته شده است.این وثیقه در ماه شوال سال 892 هجری مهر شده است.وثیقهِ سوم بتاریخ 1007 مهر شده است  که آنرا به همایون پسر بابر نسبت میدهدند.وثیقه چهارم  بحکم سلیمان میرزا شاه بدخشان صادر گردیده است که تاریخ صدور ان 927 است.

وثیقهِ پنجم فبه فرمان ندر محمد خان امیر هشترخانی صادر شده است.در تمام این فرامین متولیان مزار ناصر خسرو و املاک وقفی مربوط به آنها از دادن مالیات معاف شده اند..تعجب  اینجاست که در هیچ یک ازین اسناد که تقریباً حاوی بر طول مدت 500 سالست ناصر خسرو به صفت حجت خراسان و پیشوایی اسمعیلیان و موسس طریقهِ ناصریه و اباحتی و باطنی و قرمطی خوانده نشده بلکه او را به القاب برهان الاولیا و الاتقیا و سالک سنن سید المرسلین، خوانده وهمه متفقاً اورا از سلالهِ طاهرهِ سادات شناخته اند یاد شده است اکنون نیز متولیان مزاراو که ساکنان درهِ یمگان میباشند او را پیرو هذهب اهل سنت میدانند و خود نیز حنفی راسخ الاعتقاداند ومزار وی مورد احترام و تمجید مردم است.استاد خلیلی در مورد آثار متروکهِ موجود در مزار ناصرخسرو چنین مینگارد: دو نسخه قرآن کریم در سه جلد برسرتربت حکیم است آن نسخه که در دو جلد نوشته شده ، خط آن قدیمی ، کاعذ آن نیز بسیار مستعمل است متولیان گویند جلد اول بخط ناصر خسرو و جلد دوم بخط میر سید علی همدانی متوفی(786 ) میباشد ولی این مسله درخور تامل و تدقیقست. نسخهِ دوم بخط بسیار متاخر است که از طرف میرشاه نام بدخشی وقف گردیده است. صندوقها ی محفظهِ قرآن کریم قدیمی و از چوبست و نقشهای نیز دارد یک کچکول قدیمی نیز از قدیم برگوشهِ دیوار آویخته شده است. مانگونه که میداینم وثایق را کهگدای برد اما آنقدر انصاف داشت که دست از سر نسخه های قرآن کریم برداشت اما نسخهِ اول را هم که در نوع خود در افغانستان بینظیر بود آقای عبد الحی حبیبی و یارانش در زمان حکومت داود خان(1356) بردند که به اساس اطالاعات بدست آمده خوشبختانه هنوز هم در یکی از نهانگاه های آرشیف ملی محفوظ است که خدا کند چنین باشد، گوش شیطان کر چشم دلال کور.

اما سوال در مورد نسخه دوم است که فعلاً در کجاست در مزار ناصر خسرو یا در چنگ دلالان فرهنگ جلاب، باید سرنوشتش معلوم گردد.

گل به آب دادن

گویند از قضای روز گار خداوند قدم جوانی را از روز ازل نحس کرده بود، در هر جاییکه قدم مینهاد فاجعهِ رخ میداد، اگر در مجلسی ذکر نامش میرفت به جنگ و جنجال میکشید، اگر در عروسی میرفت به عزا بدل میشد، همیشه دوستان و خویشان وهمسایگان از دستش به رنج بودند،زمانی عروسی برادرش فرا رسید، اعضای خانواده از او خواهش کردند تا ختم مراسم به جای دیگری برود که مبادا از شومیی او حادثهِ رخ دهد ، جوان با دل پر درد محروم تز عروسی برادر بناچار راهِ سفر در پیش گرفت.در مسیر راه به نانوایی رسید خواست تا نانی بخرد همینکه به درِ نانوایی رسید بگو مگو بین نانوا و یکی از مشتریان آغاز شد در یک چشم بهم نانوا با چنگک نانبایی چشم مشتری را کورا کرد، جوان که دانست اینهمه از قدم اوست راه خود را گرفت و رفت تا به قصابیی رسید، رسیدن همان و نزاع قصاب با مردی همان.در تنیجه کارد قصاب شکم مشتری را پاره کرد.

جوان راهِ خارج از  شهر در پیش گرفت تا بجویباری رسید که در نهایت بخانهِ خود شان میرفت، نظری به چارسو افگند دید که کنار جویبار پر از گلهایی خود روست بدل گفت اگر از عروسی برادر محروم شدم چه خوبست تا دسته گلی را به آب اندازم که بخانهِ ما رسد و تحفهِ باشد برای برادر و خانمش.همانبود که یک دسته گل چیده به آب انداخت، آبهم امانت را بخانهِ آنها برد و بحوضی بزرگ خانه انداخت ، گل در گرداب حوض گرد خود میگشت که چشم خواهر زادهِ نوعروس بدان افتاد کودک دست دراز کرد تا گل را بیگیرد که پایش لغزیده بحوض افتاد، ساعاتی بعد متوجهِ غیبت اوشدند بعد از جستجوی زیاد جسد بیجان او را از تهِ حوض یافتند، عروس که خواهر زاده را بیشتر از خود دوست داشت فریادی زد و سکته کرد و عروسی به عزا بدل شد.جوان چند روز بعد مراجعت کرد پدرش که پایی او را در بروز هر واقعهِ بد دخیل میدانست پرسید درین مدت کجا رفتی و چه کردی؟ جوان قصه را سرتا پا کرد.پدر گفت من در همان روز شک کردم که این دسته گل را تو به آب دادهِ و از آن زمان به  بعد هر کسی که کار نا درستی نماید مردم بلا فاصله میگویند باز چه دسته گل را به آب دادی ( چه گله به آو دادی). در زمانهِ ما هم هستند کسانی همینگونه که باعث بروز حوادث و مصایب بسیار برای خود و اقارب خودشده همه اقارب و دوستان را به رنج می اندازند در مواردی ذکر نام ،  آمدن خط یا حتی تیلفونشان باعث بروز جدالها و جگر خونی ها میشود که دعا میکنیم خداوند بزرگ مردم را از شر آنها و آنها را از شرقدم بد شان نجات دهد.

زهر خند و لبخند

وبا

شوهر : مگر مادرت به هندوستان رفته؟

زن: نه!.....چطور مگر؟

شوهر: آخر در روزنامه ها نوشته اند که در هندوستان" وبا" آمده! 

انتقام

مردیکه از دست زن بد رفتارش عذاب جهنم را در دنیا تجربه کرده بود بیمار شد ، خیال کرد که بزودی خواهد مرد ، زنش را طلب کرده و به او چنین وصیت کرد: عزیزم ! من در آخر عمر از تو یک خواهش دارم که اگر مردم با مرد همسایه ام ازدواج نما! زنش پرسید چرا اینکار را کنم؟ شوهر گفت : برای اینکه در همین روزها او یک ماده گاو را بالای من فروخت و مرا درین معامله فریب داد، میخواهم از وی انتقامی سختی بیگیرم.

خوشبخت ترین مرد وزن دنیا

گویند از مردی که زجرهای بیشماری را از دست خشویی جاهل و بد نهاد خود کشیده بود پرسیدند خوشبخت ترین مرد دنیا کیست؟ وی بلادرنگ جواب داد: آدم علیه السلام ، گفتند به چه دلیل گفت برای اینکه خشو نداشت.

خانم خسر بره اش که در نزدیکی او قرار داشت صدا زد  که خوشبخت ترین زن دنیا را نیز فراموش نکنید ! پرسیدند او کیست؟ خانم گفت که حضرت بی بی حوا! گفتند چطور ؟ گفت که اوهم خشو نداشت.

دست تهی

مردی  از  کسی  چیزی  بخواست .او  را  دشنام  داد.                            

گفت: مرا که رد می کنی از چه رودشنامم می دهی؟        گفت: خوش ندارم که دست تهی روانه ات سازم.

مضمون بکر

شاعری به شاعر دیگر گفت:" خیلی دلم می خواهد مضمونی یا موضوعی برای ساختن شعر پیدا کنم که احدی تا کنون در آن موضوع شعرنساخته باشد و بعدها هم کسی نسازد "

  دیگری گفت" این بسیار آسان است ، یک قصیده در مدح خود بساز."

سگ پرستار

نقل می کنند که شخصی از فرط مستی از خانه بیرون آمد در میان راافتاد، سگی بیامد و صورت او را می لیسید، گمان کرد که آدمی است او را پاک می کند گفت ای برادر خدا پدرت رابیامرزد که با من نوازش می نمای پس سگ پا های خودرا بلند کرد وبر روی او ادرار نمود مرد گفت: خدا بچهایت را پیر کند که آب گرم آوردی وصورت مرا می شوی.

پر ادعا

 خانمی وقتی یک تومانی را به گدای شلی داد،ازراه دلسوزی گفت: تو که فقط یک پایت کوتاه است، خوب نیست از این راه زندگی کنی.

گدا جواب داد: لابد به خاطر این یک تومان ، دلتان می خواست هم کور بودم هم یک دست نداشتم.

بچه زرنگ

   پسر: بابا جان، به جان شما همیشه در صنف وقتی معلم سوال می کند. من اولین کسی هستم که دستم را بلند می کنم.   پدر:  پس چرا اینقدر نمره هایت خرابست؟   پسر: برای اینکه همیشه غلط جواب میدهم !

کمک

مردی در داخل چاهی افتاده بود وداد می زد کمک کنید به من بیچاره کمک کنید.دیوانه ای از آنجا می گذ شت که صدای آن مرد را شنید یک سکه 5 ریالی از جیبش در آورد وآنرا داخل چاه انداخت وگفت :"آخر،مرد حسابی، مگر جا قحطی است که رفته ای در تهِ چاه گدای می کنی؟"

ترین ها

بیشترین دروغ را بیسیم خان گفته است

بیشترین کیسه بری را روشن گل کرده است

بیشترین عاید را انجوها داشته اند

سخت ترین سیلی را فلمبردار طلوع خورده است

سخت ترین قسم را (قرآن تلویزیونی) وزراء خورده اند

زیادترین مهمانی ها را وکلا خورده اند

بهترین رقص (رقص سال یا رقص جنرالی) را جنرال صاحب در وزارت مخابرات کرده است

بلندترین معاش را متخصصان ؟؟؟ پارسلی کرفته اند

بیشترین لاف را مقامات زده اند

زیادترین تیل را موترهای شیشه سیاه خورده اند

زیادترین پوکی گری را بادیگاردها کرده اند

یادها و لحظه ها

مرگ

فرخی "یزدی"

ترسم ای مرگ نیای تو ومن پیر شوم

وین قدر زنده بمانم که زجان سیر شوم

آسمانا زسرمهر مرا زود بکش

که اگر دیر کشی پیر و زمین گیر شوم

جوهرم است ، ُبُرش دارم و ماندم به غلاف

چون نخواهم کج و خونریز چو شمشیر شوم

میر میراث خوران هم نشوم تا گویم

مردم از جور بمیرند که من میر شوم

منم آن کشتیی طوفانیی دریایی وجود

که زامواج سیاست زبر و زیر شوم

گوشه گیری اگرم از اثر اندازد، به

که من از راهِ خطا صاحب تدبیر شوم

پیش دشمن سپر افگندن من هست محال

در رهِ دوست گر آماجگهِ تیر شوم

غم مخور ایدل دیوانه که از فیض جنون

چون تو من هم پس ازین لایق زنجیر شوم

شهرهِ شهرم و شهریه نگیرم چو شیخ

که برِ شحنه و شه کوچک و تحقیر شوم

کار در دورهِ ما جرم بود یا تقصیر

« فرخی » بهر چه من عامل تقصیر شوم

دیار نازنین من

قهار"عاصی"

خیال من ، یقین من

جناب کفر و دین من

بهشت هفتمین من

دیار نازنین من

کوه وکمر غلام شان

چه آفتاب و آتشی

قیامت قیامشان

 چه مردمان سر کشی

شهادت و مرا را

به گوش سنگ سنگ خود

چه خوب نعره میزند

گلوی سر زمین من

به خانه خانه رستمی

به خانه خانه آرشی

برای روز امتحان

دلاوری، کمانکشی

چه سرفراز مردمی

 چه سربلند مردمی

که خاک راهِ شان بود

 شرافت جبین من

 

 

 

 

حکم قضا

بیدل (رح)

با کمال اتحاد از وصل مهجوریم ما

همچو ساغر می به لب داریم و مخموریم ما

پرتو خورشید جز درخاک نتوان یافتن

یک زمین وآسمان از اصل خود دوریم ما

در تجلی سوختیم و چشم بینش وا نشد

سخت پابرجاست جهل ما، مگر طوریم ما

با وجود ناتوانی سر به گردون سوده ایم

چون مهِ نو سر خط عجزیم ومغروریم ما

تهمت حکم قضا را چاره نتوان یافتن

اختیار از ماست چندانی که مجبوریم ما

بحر در آغوش و موج ما همان محو کنار

کارها با عشق بی پرواست ، معذوریم ما

 

شطرنج

 کاظم "کاظمی"

اين پياده می شود،آن وزير می شود

صفحه چيده می شود، داروگير می شود

اين يكی فدای شاه ، آن يكی فدای رخ

درپيادگان چه زود مرگ ومير می شود

فيل كج روی كند،اين سرشت فيلهاست

كج روی در اين مقام  دلپذير می شود

اسب خيز می زند، جست وخيز كار اوست

جست وخيز اگر نكرد، دستگير می شود

آن پياده ضعيف راست راست می رود

كج اگر كه می خورد، ناگزير می شود

هر كه ناگزير شد، نان كج بر او حلال

اين پياده قانع است، زود سير می شود

آن وزير می كشد، آن وزير می خورد

خورد و برد او چه زود چشمگير می شود

ناگهان كنار شاه خانه بند می شود

زير پای فيل ، پهن، چون خمير می شود

آن پياده ضعيف عا قبت رسيده است

هر چه خواست می شود، گر چه دير می شود

اين پياده ، آن وزير...انتهای بازی است

اين وزير می شود، آن به زير می شود

 

 

در این بن بست

"احمد شاملو"

دهانت را میبویند

مبادا که گفته باشی

دوستت میدارم

 "دلت را میبویند

روزگار غریبی است، نازنین!

و عشق را

منار تیرک راهبند

تازیانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

به سوختیار سرود و شعر

فروزان میدارند.

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین!

آنکه بر در میکوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند

بر گذرگاهها

مستقر،

با کُنده و ساطوری خون آلود

روزگار غریبی است نازنین!

و تبسم را بر لبها جراحی میکنند

و ترانه را

بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین!

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

قپ و چنگ

محمد ظاهر"ظفری"

مرغ دلکم از قفس تنگ بر آمد

جانم به لب از فرط قپ و چنگ برآمد

لب لیس بود کار من هر سو به کمینم

از داد خدا فرصت نیرنگ بر آمد

آغاز ز خس خوری و جیره نمودم

در سیر زمان اخ که چه فرهنگ بر آمد

از مورچه رهی سیر نمودم به هدفگاه

مطرح شدم و جاده گک تنگ برآمد

از "رغزه" به قالین و زمرکب به کیروزین

بیچاره "شوالک" به تنم تنگ بر آمد

قشلاقی زنم لایق دربار نشد هیچ

در قسمت من دخترک شنگ بر آمد

از خیر تلاشم به مقامی که رسیدم

تقسیمهِ از تفرقه و جنگ بر آمد

حالا که مرا میسزد هر گونه ستایش

پوش و چپک از بام به فرسنگ بر آمد

میراث من وثروت مالم به کواسه

کافیست مقامم ولو از چنگ بر آمد

جانم بشنو قصهِ پر پیچ و خم من

نامم بتر از رستم و هوشنگ بر آمد

ای ساده معلم شده است رودهی تو قاق

از رنگ قلم بر رخ تو منگ بر آمد

چسپیده شکمب تو به پشتت ز غریبی

کوبیدن مغزت نه زآونگ بر آمد

پاشو زمن آموز عمل را که چنینست

شان و شرف اکنون ززر و سنگ برآمد

دوران من حالا که طویلست خبردار

از دست من آن ایرغی و آتنگ بر آمد

القصه منم در خور تمجید فراوان

کز هر قپ و چنگم دو صد آهنگ بر آمد

سیلا ب خون

دوکتور صبغت الله "خاکساری"

اگر من خون دل خوردم

وگر از فقر وغم مردم

چه باکست تاجر خونهای مردم را

که بر روی حریر وپرنیان خفته

وکامش هست شیرین

ز خون واشک وآه سرد محرومان.

اگر من سنگ صحرابستروخشتی ببالینم

چه باکست آن سیه رورا

که در آغوشی مهروی فرو رفته

واز مجبوری بدام افکنده اورا.

چه باکست بانیان کاخ استبداد ومردان ستمگر را

که من در خون خود مانند بسمل غوطه ور باشم.

چه باکست اینهمه ایادی ظلم وشقاوت را

که محرومان این میهن

برای لقمهِ نان، جان شیرین مید هند ازدست

چه پروای من وتو دارد آن نامرد

که بوی عارقش چون گند مردابست

و بوی هر کلامش گندیده تر از آن.

اگر در خانه تو نان خوردن نیست

چه پروا دارد او که کودکش بادالر و یورو کند بازی

چراغ تیلی تو گرنمیسوزد

اگر در کوچه های قریهِ تو

پای میلغزد

چه پروا دارد او که در گراژش لند کروزرهاست

و جنراتور او مانند طوفان کاترینا خروشانست.

اگر تو مثل بیدی در شب تاریک میلرزی

زبیم دزد و غارتگر

چه پروا دارد او که برج وبارهِ کاخش

بسان بارهِ دیوار چین

با خون رنگینست.

و بادیگارد عینکدار

که رنگ واسکتش چون روی حرامخور

سیاه باشد.

بسان سپر گوشتی

برایش "چُوک بپا" باشد.

ولیکن خوب میدانی:- تو هم دانی! منم دانم

خدا هم بهتر از ما خوب میداند

که این سیلاب خون و اشک ماتم

دعای تلخ پیران وطن آخر

بنای کاخ های ظلم و نیرنگ و شقاوت را

از بیخ بر دارد.

 

پژواک

شفیعی "کدکنی"

بپایان رسیدیم اما، نکردیم پرواز

فروریخت پرها نکردیم پرواز

ببخشای ای روشنی  عشق برما، ببخشای

ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست

ببخشای مارا اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست

نسیمی گیاه سحر را، درکمندی فگندست وتا دشت بیداریش میکشاند.

وما کمتر از آن نسیمیم

درانسوی دیوار بیمیم

ببخشای ای روشنی  عشق برما، ببخشای

بپایان رسیدیم اما، نکردیم پرواز

فروریخت پرها نکردیم پرواز

ستارهِ دور

نادرپور

تصویرها در آئینه ها نعره میکشند

مارا زچارچوب طلائی رها کنید

مادر جهان خویشتن آزاد بوده ایم

دیوارهای کور کهن ناله میکنند

مارا چرا بخاک اسارت نشانده اید

ما خشتها به خامی خود شاد بوده ایم

تک تک ستارگان، همه با چشمهای تر

دامان باد رابه تضرع گرفته اند

کای باد! ما زروز ازل این نبوده ایم

مااشکهای از پی فریاد بوده ایم

غافل که باد نیز عنان شکیب خویش

دیریست کز نهیب غم از دست داده است.

گوید که ما بگوش جهان باد بوده ایم.

من باد نیستم ، اما همیشه تشنهِ فریاد بوده ام

دیوار نیستم، اما اسیر پنجهِ بیداد بوده ام

نقشی درون آئینهِ سرد نیستم

اما هر آنچه سهتم، بیدرد نیستم

اینان به ناله آتش درد نهفته را

خاموش میکنند وفراموش میکنند

اما من آن ستارهِ دورم که آبها

خونابه های چشم مرا نوش میکنند.

از عاشقان شرزه

کدکنی

آن عاشقان شرزه که باشب نزیستند

رفتندو شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموج شط حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پرگشودهِ طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره بریشان گریستند

می گفتی ، ای عزیز! "سترون شدست خاک"

اینک بیبین برابر چشم تو چیستند:

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز، آخرین شقایق این باغ نیستند.

فرهنگ خشونت ، فرهنگ تهمت

همانگونه که تظاهرات و اعتراضات دارای فرهنگ خاصی است ، کنترول و مهار تظاهرات و اعتراضات مشروع نیز دارای فرهنگ خاص خود است، در کشور ما ماهیت هردو پدیده نو پا بوده و تاهنوز هم بصورت نا شناخته باقی مانده است.

فرهنگ تظاهرات سازمان یافته وهدفمند آنست که جمعیتی که دارای خواستهای مشخصی اند دور هم جمع میشوند ، برنامه خاصی را پایه ریزی میکنند، مطبوعات و رسانه هارا در جریان میگذارند،  نکته نظرات خود را در یک جمع آمد و راهپیمای ابراز مینمایند ، قطعنامهِ خود را صادر میکنند و بعد پراگنده میشوند و منتظر نتیجه میمانند که در جریان تظاهرات باید سازمان دهندگان تظاهرات تمام تدابیر محافظوی را اتخاذ نموده گرو های از جوانان آگاه و با مسئولیت را جهت تنظیم صفوف موظف سازند تا فرصت طلبان و مخربین با استفاده از فرصت دست به غارت و تخریب اموال مردم نزنندو اعمالی انجام ندهند که بهانهِ اعمال خشونت را برای نیروهای امنیتی بدهند در حقیقت تظاهر کنندگان باید یک شبکهِ امنیتی را جهت کنترول تظاهرات مطابق برنامه پیشبینی شده بوجود آرند تا عناصر فرصت قلب یا افراد نفوذی گروه های رقیب یا افراد دولت زمینه تخریب و منحرف کردن اعتراضات و تظاهرات مسالمت آمیز را مساعد نسازند که درینصورت هم میتوانند صدای خویش را به گوش دولتها، مردم و جامعه جهانی برسانند و هم وزنهِ اجتماعی و سیاسی خویش را با به نمایش گذاشتن نظم و معقولیت بیشتر سازند.

نیروهای امنیتی نیز در راستایی کنترول تظاهرات واعتراضات دارای مسئولیتهای خاصی اند.

نباید فراموش کرد که در جامعهِ که تظاهرات و اعتراضات دسته جمعی منحیث حق مسلم و انکار ناپذیر مرد به رسمیت شناخته میشود دیگر سخنی از سرکوب خشونت آمیز بمیان نمی آید بلکه نیروهای امنیتی فقط وظیفه تامین امنیت مردم و تظاهر کنندگان و کنترول تظاهرات را دارند تا به خشونت نگراید .جهت کنترول تظاهرات باید نیروهای آموزش دیده بکار گرفته شوند ، وسایل و لوازم که جهت کنترول مظاهره ضرور است باید در دسترسشان باشد. در یک کلام تظاهرات باید سر کوب نشود بلکه کنترول و مهار شود.نیروهای امنیتی باید با گاز اشک آور و موتر آب پاش به میدان بروند نه با ماشیندار و تانک و زرهپوش که اگر چنین وسایلی ندارند بهتر است به میدان نروند در غیر آن مجبورند هموطنان خود را بکشند ، قاتل شوند، زنی را بیوه نمایند و کودکی را یتیم که درینصورت نیروی امنیتی به عوض اینکه منحیث حامی ملت و ناجی وطن در ذهنیت مردم عزت شود مردم آنها را به چشم دشمنان بزدل و جبون خواهند دید که بروی پدران و مادران و خواهران وبرادران خویش شمشیر میکشند در حالیکه در مقابل دشمنان وطن مانند موش فرار میکنند.اگر چنین امکاناتی تا هنوز مهیا نشده بهتر است تا ما تظاهر به چیزی نکنیم که توانایی تحملش را نداریم دولت الی تهیه این امکانات ، آموزش نیروهای ضد شورش و عام شدن فرهنگ اعتراضات مشروع هر نوع جمع آمد گروهی و تظاهرات را ممنوع قرار دهد ، عیبی ندارد هیچکس هم از ما ایراد نمیگیرد.

دلیل اینکه در افغانستان همیشه تظاهرات به خشونت انجامیده اینست که نه تظاهر کنندگان فرهنگ برگزاری آنرا بلدند و نه دولتها فرهنگ کنترول و مهار آنرا بلدند.نیروهای امنیتی ما که همیشه در مقابل افراد غیر مسلح از سرنیزه کار گرفته اند ، کشتن افراد برایشان کاری عادیست و حاضرند در بدل  سوزانده شدن یک کمپیوتر یا یک عراده موتر ده ها تن را بکشند چنانکه بار بار چنین کرده اند و بعد هم مقامات به عوض اینکه ازین خطا معذرت خواهی کنند بهانهِ آسان برایشان اینست که از طرف مظاهره چیان بالای نیروهای امنیتی فیر شد و ما هم چنین کردیم یا اینکه عدهِ اوباش بودند و دست فلان سازمان سیاسی یا فلان کشور خارجی در کار است و بهانه های دیگر که فقط برای خودشان موجه است و بس.

 و بعداً چند تن بیگناه ورهگذر و بیچاره را میگیرند و قین وفانه میکنند و به زور ازش اعتراف میگیرند که مسلح بوده و بعد هم مطبوعات پروپوزلی و مزدور هماهنگ با مطبوعات دولتی کمپاینی وسیع را براه میاندازند و تمام . دوسیه بسته میشود و خون کشتگان هدر میشود و قاتلین به عوض مجازات شاباس و بارک الله تحویل میگیرند و درحوادث بعدی تعداد بیشتر مردم را میکشند.

به گونهِ که مشاهده میشود تظاهرات در مترقی ترین کشورهای دنیا به خشونت می انجامد اما با یک تفاوت در آن کشور ها ارزش انسان بیشتر ازهزاران پایه کمپیوتر است اما در کشور ما چون آدم زیاد است و کمپیوتر کم ، لذا ارزش کمپیوتر بیشتر از آدمهاست.

ما در جریان  تظاهرات جوانان در فرانسه شاهد بودیم که بیشتر از دوهزار واسطهِ نقیله در جریان تظاهرات در آتش سوخت و صدها میلیون دالر به دولت فرانسه خساره رسید اما نیروهای امنیتی حتی یک تن را هم به گلوله نزدند ، وزیر داخله لبنان با شهامت ناتکراری استعفا داد اما حاضر نشد فرمان آتش بروی مردم غیر مسلح را بدهد اما در کشور ما فرمان آتش را یک خورد ضابط هم میدهد بدون اینکه امتیازی بدست آرد اگر بداند که در بدل آن بدرجهِ ضابطی میرسد حاضر است یک شهر را به آتش بکشد.

همانگونه که میدانیم رویداد 8 جوزا یک واکنش آنی و غیر سازمان یافته در مقابل شهید و زخمی شدن عدهِ از هموطنان ما در جریان یک حادثهِ ترافیکی بود. اینکه این حادثه ترافیکی ار اثر عوارض تخنیکی بود یا قصدی ما درین بحث کاری بدان نداریم. فقط میخواهیم درمورد واکنش ایجاد شده در مقابل این حادثه بحث کنیم. مردم حاضر در صحنه از وضعیت فجیعی که بوجود آمد به خشم آمدند قبل بران برخلاف ادعایی دروغین عدهِ از صاحب نظر نماها و شبه تحلیلگران آزاد و سخنگویان دولت یک بستر روانی مخالفت در ذهنیت اکثریت مردم غریب افغانستان در مقابل خارجیها به علت عملکردهای آنان در گذشته و حیف و میل میلیاردها دالر توسط شبکه های مافیای دالر خوار و گذاشتن ان به حساب بازسازی افغانستان ، شیو ع روز افزون فساد اداری ، مردم فریبی و دروغ گویی عدهِ از مسئولین ، بوجود امده بود.

باید متذکر شد معترضین اولی هیچ قرابت با قربانیان نداشتند زیرا راکبین عرادجات صدمه دیده مردمی بودند که عازم شمال کشور بودند و اعراض کنندگان مردمی بودند که در محل مصروف کارو بار یا گشت وگذار بودند.

بهر حال اعتراضات آغاز شد امریکایها وحشت زده شدند و بروی مردم آتش گشودند که در نتیجه عده دیگر مجروح وشهید شدند که این خود باعث تشدید خشونت شد عده از نیروهای داخلی هم بخاطر خوشی دوستان بروی مردم آتش کردند و واکنشها دامنه یافت.

مردم مناطق دیگر با استفاده از موبایلها اگاهی یافتند، چون بیشتر مردم از وضعیت فعلی ناراضی بودند به سرعت گروهای اعتراض کننده در مناطق مختلف شهر تشکیل شدو دامنه اعتراضات گسترده تر شد.

قراریکه دیده شد بیشتر صدمات را به دارای های عامه یا خصوصی افراد، دست فروشان زدند که بیشتر آنها را افسران تحصیلکردهِ دی دی آر شده و کارمندان سابقه دار پی آر آر شده تشکیل میدهد عدهِ دیگر آنان جوانانی اند که مسئولیت اعاشه خانواده های فقیر خویش را بدوش داشته و مصروف دستفروشی در جاده ها هستند. غرفه های پولیس و ترافیک توسط  همین دستفروشان فقیر که از صبح تا شام از دست باجگیریهای پولیس وترافیک به داد امده بودند به آتش کشیده شد و آنها بعد از مدت زمانی زیادی باالآخره فرصت یافتند تا انتقام خود را از پولیس ملی که همیشه دندهِ سیاه بدست و تفنگچه و ولچک به کمر ازآنها باج میگرفت، دشنامشان میداد و اذیت شان میکرد، بیگیرند که درین لحظات آنان به فکر گرفتن انتقام بوند نه به فکر دارای های عامه.

بلند منزلهای شیشهِ ، کافی نیتها و هوتلهای لوکس ودفاتر موسسات نیز توسط افراد بیکار که عقدهِ زیادی در مقابل پولداران وزورداران دارند متضرر شد زیرا آنان صاحبان همین تعمیر های لوکس ، مهمانخانه ها و موسسات و انجیوها را مسئول تاراج کمکهای خارجی میدانند که این خود یک حقیقت آشکار و انکار ناپذیر است در غیر آن اینهمه در ظرف چند سال محدود از کجا شد؟

عدهِ دیگر از تظاهر کنندگان شاگردان مکاتب بودند که انها هم دل خوشی از وضعیت نداشتند یا اینکه به عنوان ماجراجویی دست به تخریب زدند.

بهر حال اول و اخر حادثه همین بود و تمام. کاملاً تصادفی و غیر سازمان یافته که یک حقیقت تکان دهنده را بر ملا ساخت و آن اینکه اکثریت مردم از وضعیت فعلی ناراضی اند که علل آن کاملاً معلوم است هرنوع تلاش برای کتمان این حقیقت خود اشتباهی دیگریست.

بعد از چند روز گروه های معلوم الحالی در درون دولت و جامعه تلاش نمودن تا ازین وضعیت به نفع خود بهره برداری نموده و پای حریفان سیاسی خویش را در مسئله دخیل سازند که این خود یک تلاش مذبوحانه و بی ثمری بود که عوض فایده حیثیت آنان را در میان مردم به مراتب پائین آورد بگذریم از ابراز نظر های عدهِ از افراد که تصادفاً به مقامات دولتی یا اجتماعی رسیده اند و حتی نمیدانند چه بگویند بعضی نظرات در مورد دخالت گروه های سیاسی درین رویداد برنامه ریزی شده بود.

شاید جالبترین سناریو دزین روزها نمایشهای تلویزیون آریانا بود که بصورت دوامدار تخریبات را نشان میداد اما ما ندیدیم که یک بار اجساد شهیدان و مجروحین را که در اثر بی احتیاطی دوستان و آتش گلولهِ برادرانشان جان های شیرین خود را از دست دادند بصورت زنده نشر کنند.

آنها نشان دادند که پسری خوردسال دروازهِ موتری را باز کرده و بدنبال چیزی میگردد که بدردش نمیخورد اما نشان نداد که چگونه بهار جوانی هموطنش با رگبار از گلوله ها بخزانی میرود، نشان نداد که چگونه هموطنش در زیر عرابه های موتر دوستان خمیر شده است.

گاهی سری بخانه های شهیدان نزد تا نشان بدهد که مادری سپید موی این وطن در سوگ مرگ غیر منتظرهِ فرزندش چگونه مویه میکند.

فقط نشان دادند کمپیوتر های بی داتای سوخته را که بیشتر از آنها در چتینگ و تماشای سایتهای رسوا استفاده میشد.

نشان دادند شیشه های شکسته های بلندمنزلها را اما گاهی درد دلهای شکستهِ بیوه زنان و یتیمانی را که درین روز عزیزان خودرا از دست دادند نشان ندادند قیاس نمائید زمانیکه از دست دادن موبل و فرنیچر ووسایط اینهمه درد دارد که میشود دوباره آنرا از همان راه های که قبلاً بدست آمده بدست آورد ، از دست دادن عزیزانی که هرگز دوباره بدست نمی آیند چقدر درد دارد این درد را زمانی این صاحب نظران و یاوه سرایان احساس میکنند که خود در چنین یک وضعیتی قرار گیرند و عزیزترینهای خویش را در جریان حوادث مشابهی از دست دهند.

آری رویداد 8 جوزا بدینگونه آغاز شد بصورت خود جوش و تصادفی. اگر سازمان یافته باشد پس امریکایها این را سازمان دادند زیراآنها آغاز گر بودند.باید شبه تحلیلگران و صاحب نظرنماها در آینده در قبال ابراز نظر در مورد چنین حوادثی سنجیده حرف بزنند زیرا با یک نظر نادرست دل میلیونها انسان را آزرده و احساسات آنها را جریحه دار میسازند ، در مورد سخنگویان دولتی حرفی نداریم زیرا آنان مسولند و مجبور.

اما یک حقیقت را نباید فراموش کرد که دیگر نمیشود تمام برف خود را روی بام حریفان و همسایه ها بریزیم و هر چه نارسایی که در کشور ما رخ داد گناه آن را بگردن رقیبان و همسایه ها بیندازیم زیرا زمانی سبوتاژ رقیبان ومداخلات بیگانگان در امورداخلی کشور ها تاثیر تخریبی دارد که دولتهای کشورهای مورد مداخله ناکارا و بی کفایت باشند وملتها با دولتها هماهنگ نباشند. ما شاهد هستیم که بیشتر از سه دهه هست که امریکایی های تلاش دارند وضع ایران را دگرگون سازند چرا به نتیجه دلخواه نرسیده اند؟

سالهاست میخواهند نظم فعلی سودان و سوریه و کوبا و کوریای شمالی را بر هم زنند چرا موفق نشده اند؟

آیا کشور نیرومند تر از امریکا هم وجود دارد؟ ما باید به عوض اینهمه بهانه جویی ها خود را اصلاح کنیم درانصورت مداخلهِ دیگران هرگز کارگر نخواهد شد.

تجارت پر سود

پوست بره در افغانستان

پوست قره قل که نوعی گوسفند اصيل است، يکی از اقلام مهم صادراتی و تجاری در افغانستان به شمار می رود که پس از سرنگونی رژيم طالبان، تجارت آن، روز به روز رونق بيشتری می يابد.تازه ترين آمار نشان می دهد که در سال گذشته، افغانستان حدود ۱۰۰ هزار پوست بره را به خارج از کشور و عمدتا به اروپا صادر کرده است. شمال افغانستان، بيشترين سهم را در اين صادارات به خود اختصاص داده است. مردم ولايات فارياب، جوزجان، بلخ، سرپل، کندوز، بغلان و ديگر نواحی درشمال افغانستان، از دامداران بزرگ اين کشور قلمداد می شوند و بيشترين بره ها را پروش می دهند. اما پوست تمام بره ها، ارزش صادراتی ندارد و چند نژاد خاص با پوست ويژه، قربانی توليد قره قل می شود.شمس الدين کاتب، رييس اداره زراعت و مالداری (دامداری) ولايت بلخ، می گويد که سه نوع پوست بره در بازارهای جهانی خريدار زياد دارد: پوست کبودچه، پوست سور يا تقری و همچنين پوست بره های شتری.بهای يک پوست کبودچه در بازارهای مزار شريف در حد ۵۰ دلار آمريکايی است.اما آقای کاتب می گويد همين پوست وقتی به بازارهای اروپا راه می يابد، در حدود ۱۵۰۰ دلار معامله می شود. آقای کاتب می گويد که قره قل به اين سبب گران است که از آن کلاه و لباسهای مدرن و گران قيمت ساخته می شود. با اين حال، برای روستاييان افغانستان که حد ميانه درآمد سالانه آنها از ۲۰۰ دلار آمريکايی تجاوز نمی کند، پنجاه دلار، مبلغ هنگفتی است. اين مساله است که آنها را به سوی کشتار گسترده بره های يک روزه، جهت می دهد. محمد ابراهيم، از روستايان ولسوالی دهدادی که برای فروش پوست چند بره اش به بازار مزار شريف آمده است، می گويد: "ابتدا منتظر می مانيم که گوسفند ما بزايد. درست همان ساعتی که بره تولد شد، آن را بايد کشت. چرا که اگر گوسفند ماده (مادر) پوست بره را بليسد، ديگر قره قل خوب به دست نمی آيد."گاهی برخی روستايان اصلا منتظر نمی مانند و وقتی بره در شکم مادر است، تيغ قصاب به گلوی گوسفند برده می شود و پيش از تولد، بره از شکم مادر بيرون آورده می شود و پوست از تنش جدا می شود. پوستی که از اين نوع کشتار به وجود می آيد "تقری" ناميده می شود که بهای آن در بازار، بلندتر است.

اما اين چيزی است که اغلب دامداران افغان، از انجام آن اجتناب می ورزند. محمد حسن، ۲۵ ساله، يک قصاب با تجربه شش سال است. او می گويد که پدرش به او توصيه کرده گوسفند باردار را به هيچ قيمتی نکشد.وی می گويد: "اين خشونت است. پدر مرحوم ام گفته بود که اگر گوسفند حامله را بکشيم، يا بچه خود ما کور می شود يا شل (لنگ) می شود يا می ميرد. " چنين تعريفی از کشتار گوسفندهای باردار، در ميان اغلب مردم افغانستان رواج دارد. اما گاهی به اين تعريف توجه نمی شود و آن را خرافات می خوانند. به اين ترتيب، پيش از اينکه گوسفند مادر، بچه اش را بليسد و بو کند، چاقوی بران روستايی و قصاب به گلوی بره برده می شود و پوست از بدنش جدا می گردد.فردا، اين پوست در کابل و ديگر شهرهای تجاری افغانستان دست به دست می شود تا که سر از بازارهای کشورهای اروپايی و آمريکايی در می آورد. طالبان، کشتار بره ها را غير شرعی خوانده و آن را ممنوع کرده بودند. بدين لحاظ در جريان حاکميت آنها، تجارت پوست بره ها، به مقياس کم و به صورت غيرقانونی و قاچاقی انجام می شد. اين تصميم، تاثير بدی بر اقتصاد افغانها داشت. اما مولوی عبدالله، در مزار شريف می گويد: "خدا اگر بخواهد جان يک کودک ۲ روزه را می گيرد و اگر نخواهد يک مرد ۷۰ سال عمر می کند. مال (گوسفند) را هم خدا برای بنده اش آفريده است. و اين مال اوست هر وقتی که می خواهد می تواند آن را ذبح کند."تاجران قره قل شکايت از اين دارند که محدوديتهای بر کار آنها وضع شده است.محمد رسول يک تاجر قره قل در بلخ می گويد: "ما خود مديريت و توان اين را نداريم که قره قل را به بازار های اروپا عرضه کنيم. چرا که دولت چنين زمينه ای را فراهم نکرده است. ما قره قل را به بازارهای کشورهای همسايه، از جمله پاکستان می بريم و تاجران پاکستانی هستند که آن را به ممالک اروپايی انتقال می دهند و در نتيجه بيشترين مفاد را می برند."تاجران افغان از دولت می خواهند نهاد ويژه ای را برای تجارت اين کالای با ارزش به کشورهای غربی فراهم کنند. اکنون در بلخ، به گفته شمس الدين کاتب، رييس اداره مالداری، يک مزرعه بزرگ پروش قوچ و گوسفند قره قل تاسيس شده است. در اين مزرعه، ۳۲۰ راس گوسفند قوچ، که نژاد ويژه قره قل است، پروش می يابد و نسل کبودچه را در ميان دامهای روستاييان ولايت بلخ و نيز مناطق همجوار، ترويج می کند.رييس اداره زراعت و مالداری ولايت بلخ اميدوار است اين مزرعه به ترويج اين نسل در آينده نزديک در ميان دامداران افغان در شمال کشور کمک زياد کند.حالا که فصل بهار نزديک می شود، موسم زايش گوسفندان هم رفته رفته فرا می رسد و کارد قصابان و تاجران پوست بره هم تيز تر می شود. انتظار می رود که تجارت قره قل، به رشد اقتصاد ورشکسته افغانستان کمک کند و رفاه اجتماعی را برای کشاورزان و دامداران بی بضاعت در پی داشته باشد.

 

سو استفاده ازحقوق بشر بمثابه افزار جنگ رواني

? دكتور همت "فاريابي"

درحاليكه پارلمان افغانستان بعداز سي سال وقفه بكار خود آغاز نمود ، در پيشواز اين روز تاريخي حلقات معين و معلوم الحال كه از دامن زدن مسئله حقوق بشر سود ميبرند  بار ديگر با سوًاستفاده از نام حقوق بشر جنگ رواني را وسيعآ براه انداختند .بتاريخ سيزدهم دسمبر يعني شش روز قبل از گشايش اولين مجلس پارلمان ، كنفرانسي تحت نام عدالت ؟ و مصالحه در كابل داير و سه روز موارد نقض حقوق بشر بررسي شده و درختم آن راپور پنجصد صفحه ئي براي رئيس جمهور كرزي تقديم گرديد .درهمين حال يكتعداد افراد و اشخاص ديگريكه وابسته به همين حلقات هستند احتمالآ به دستور كابل هياهوئي را تحت نام ( عدالت انتقالي  ) در هالند براه انداخته و آنرا از نام افغانهاي مقيم اروپا عنوان نمودند درحاليكه بغير از چند نفريكه دستوري جمع شده بودند كسي ديگري از افغانها حتي اتحاديه انجمن سراسري افغانها درهالند نيز از اين هياهوي فرمايشي خبري نداشت . انتخاب نام ( عدالت انتقالي ) درين نمايشنامه دستوري نيز تعجب آور و بحث برانگيز است . بعداز خواندن خبر مربوط كه واژه عدالت انتقالي بنظرم ناآشنا خورد ، بسيار كوشيدم كه تعريف ، مآخذ و كاربرد عملي آنرا در سيستم حقوق شناسي بطور كُل و در حقوق بشر بطور خاص دريابم ولي موفق نشدم زيرا كه چنين يك واژه كاربرد عملي ندارد . به احتمال قوي اين واژه مرموز از خورجين مشاورين رئيس جمهور كرزي كشيده شده است .  پس اگر ما الزامآ معني ظاهري اين اصطلاح را مورد توجه قرار بدهيم به اين مفهوم دست ميآبيم كه اجراآت زمان طالبان بنام عدالت ، به دوران كرزي انتقال پيدا ميكند . يعني اجراات همان اجراات است كه بنام  عدالت تبلور داده ميشود . بادرنظرگرفتن آنكه چگونه از نام مقدس حقوق بشر سوً استفاده ماهرانه صورت ميگيرد و چگونه حقوق بشر به افزار انتقام و تماميت خواهي تبديل گرديده است ، درست ميبود اگر اين هياهوي سياسي كه سازمان داده شد ، نه ( عدالت انتقالي) بلكه ( اغواگري و عوامفريبي ) نامگذاري ميگرديد . به هرحال تحت هرنامي كه بود مسئله حقوق بشر بار ديگر در موقع حساس ، در داخل و خارج افغانستان توسط دلالان سياسي دامن زده شد و رسانه هائيكه افغانستان را زير پوشش خبري خود دارند ، چون هميشه براي اداي وظيفه ايماني و وجداني خود در برابر ( برگ سبز تهفه قارون ) عجله نمودند و با ترتيب دادن مصاحبه ها ، ميزمدورها ، نظرسنجي ها ، وغيره فعاليت هائيكه باعث رضائيت خاطر اربابان امور گردد ، اين موضوع را با آب و تاب انلارج دادند .بخاطر اينكه به صادقانه ويا مغرضانه بودن تلاش هاي مذبوحانه ويا جان كني هاي مهره هاي مشخص و معلوم الحال بخوبي پي برده باشيم ، لازم است تا مختصرآ به پس منظر بازي قدرت از جلسه بن تا امروز يك نظر اجمالي انداخته شود : پوشيده نيست ، طالبان كه ساخته و پرداخته دست ايالات متحده امريكا و ماحصُل مشوره هاي خليل زاد و مثالهم بخاطر تعميل اهداف درازمدت ستراتيژيكي اين كشور در منطقه بود ، در اثر واقعه يازدهم سپتمبر كه انگيزه واقعي آن هنوز در پرده ابهام است ، توسط قواي هوائي امريكا و قوه زميني ائتلاف شمال سركوب گرديده و صفحه جديدي در حيات سياسي افغانستان با تدوير نشست بُن باز گرديد .در جلسه بن درنتيجه تلاش هاي خليل زاد و الاخضرابراهيمي نماينده سازمان ملل متحد و متآثر از ذهن شوونستي خليل زاد و حمايت امريكا ، حامدكرزي پشتون تبار با اخذ يك ويا دو راي به صفت رئيس حكومت موًقتي بالاي مشتركين جلسه تحميل گرديد  در حاليكه عبدالستار سيرت اوزبيك تبار با اخذ دوازده ويا سيزده راي به عقب زده شد . و استدلال هم واضح ، روشن و پوست كنده بود كه رئيس دولت بايد پشتون تبار باشد . ( آب زور سر به بالا ميرود )  تقسيمات پست هاي كابينه حكومت موًقت قسميكه هموطنان خبر دارند براساس پرنسيپ ( گاو كلان حق سلطان ، گوسفند لاغر حق چاكر ) صورت گرفت .درين تقسيمات ، چهار چوكي زود گذر كليدي براي برادران مجاهد رسيد و برادران حزب افغان ا ملت ) حزب افغان ملت ( كه پلانهاي بسيار وسيع در باب احياي دولت شوونستي در افغانستان دارند ، شاه رگ هاي مالي و پولي حكومت موًقت را اشغال نمودند . و مليارد ها دالريكه از كمك هاي بلاعوض ويا قرضه ، داخل سيستم مالي افغانستان ميشود ، مسلمآ اختيار عام و تام بدست همين برادران است . به مرور زمان ثابت شد كه هيچ كدام پست كليدي در برابر پول هاي مليارد دالري بادآورده و خدا داد تاب و طاقت ندارد . جلسه بن خاتمه يافت ، حكومت موًقت تشكيل گرديده شروع بكار كرد وسياست ورود تكنوكرات ها نيز رونق گرفت .گفته ميشود كه در جمع تكنوكرات ها بيشترين افراد و اشخاص بطور عمده ، وابسته ويا هوا خواه دو گره سياسي بودند :

اول ـ حزب افغان ملت ،

دوم ـ گروه پيرو نظريات داكتر محمودي( مائویستها)  .

براي هواداران گروپ اولي فضاي كار و فعاليت وسيع بود زيراكه پول ميتواند در بسياري مشكلات فايق آيد . اما گروه دوم كه بعد  از هفت ثور ? و همچنان بعد از تهاجم شوروي به افغانستان متضرر شده و وطن را ترك كرده بودند و احتمالآ با عقده انتقام گيري وارد كشور شدند ولي پست هائيكه چنين شانس را ميسر سازد ديگر وجود نداشت .

فلهذا بهترين برآورد و سنجش ميتوانست چنين باشد كه ابتكار پيشبرد پروژه حقوق بشر بدوش گرفته شود تا در زير چتر امريكا و جوامع ديگر بين المللي با دستان باز امكانات فعاليت وجود داشته باشد . بنابر اين ميتوان مدعي شد كه هسته اجرائيوي كمسيون مستقل ؟ حقوق بشر را به گمان اغلب همين اشخاص تشكيل ميدهندافغانستان كشوريست كه طي سي سال اخير جنايات جنگي فراوان صورت گرفته است و ماقبل آن نيز خالي از ظلم ، ستم ، جبر و جنايت نيست .

بنآ موضوع حقوق بشر و جنايات جنگي تا حل عادلانه و منطقي آن در صدر مسايل حياتي افغانستان قرار خواهد داشت . 

از قراين برميآيد كه حزب افغان ا ملت بعداز اشغال پست هاي مالي و اقتصادي كه از امكانات بي پايان پولي و پشتيباني بيدريغ امريكا برخوردار گرديد ، در صدد عملي نمودن پلان بعدي خويش يعني تخليه پست هاي كليدي چون وزارت داخله ، خارجه و دفاع برامد .لويه جرگه اضطراري فضآ را مساعد ساخت تا نبض اشخاصيكه دربدل چهار چوكي كليدي آينده مشاركت ملي را به قمار گذاشته بودند كنترول شده و آهسته تكان داده شود  و در نتيجه آن آقاي قانوني با نوشيدن جام زهر پست وزارت داخله را تخليه نمود .اما واگذاري تنها چوكي وزارت داخله ، آزمندي انحصارطلبان قدرت را مرفوع نساخت . درآينده نه چندان دور نوبت برگذاري لويه جرگه قانون اساسي بود ، و اين نشست سرنوشت ساز، بناي استقامت حيات سياسي كشور را پي ريزي ميكرد . شواهد دال بر آن است كه درين وقت حزب افغان ا ملت بخاطرموًثريت قدم هاي بعدي خويش ، ايجاد همآهنگي و جلب رضائيت دو نهاد فوق العاده موًثر را در اولويت  كار خود قرار داد كه آنها عبارت اند از :

يك ـ كمسيون حقوق بشر ،

دو ـ راديو بي بي سي براي افغانستان .

خوانندگان محترم بياد داشته باشند كه پيش از لويه جرگه قانون اساسي ، راديوي بي بي سي ثنا وصفت مرحله جديد را بدون خمير مايه شوونستي ادآ ميكرد . ولي در نزديكي هاي لويه جرگه قانون اساسي ، يكباره پاليسي خود را تغيير داد و در خدمت تماميت خواهان قدرت سياسي قرار گرفت . اگرچنديكه از زمان هاي قبل در جامعه ما راديوي بي بي سي را يك منبع پروپاگند و دروغ پراگني ميشناسند ولي بازهم طبق عادت مردم افغانستان خبر هاي اين راديو را تعقيب ميكنند حوادث بعدي نشان ميدهد كه در آستانه افتتاح لويه جرگه سرنوشت ساز قانون اساسي ، مثلثي از اغواگران بوجود آمده و چرخ ماشين آن با تمام نيرو و توانايي بكار انداخته شد كه هركدام هدف جداگانه خود را تعقيب نموده و با تباني همديگر فعاليت خويش را آغاز نمودند :

اول ـ حزب افغان ملت به مثابه ضلع فكري ، هدف آن تضعيف مخالفين سياسي بخصوص مجاهدين سابق و ايجاد حكومت تك قومی .

دوم ـ حقوق بشرافغانستان كه احتمالآ اشخاص كليدي آن از پيروان سابق خط فكري داكتر محمودي به مثابه ضلع اجرائيوي ، هدف آن ضربه زدن و انتقام از حريفان سياسي .

سوم ـ راديوي بي بي سي براي افغانستان به مثابه ضلع تبليغاتي ، هدف آن تقويه تمايلات شوونستي و احتمالآ دريافت پول بيشتر .

موعد لويه جرگه قانون اساسي فرارسيد . درين لويه جرگه تاريخي مسائل مهم و حياتي براي مردم و جامعه به ارتباط مفادات قانون اساسي كشور مورد بحث و ارزيابي قرار گرفت كه بايد با رآي اكثريت وكلا تصميم اتخاذ ميگرديد .

درينجا ميخواهم چندي از آنها را يادآور شوم :

 1 ـ نظام سياسي افغانستان ، سيستم رياستي باشد ويا پارلماني ؟

2 ـ آيا مودل سيستم رياستي امريكا ( بدون پست صدارت ) قبول شود ويا سيستم هاي معمول رياستي ؟

3 ـ آيا صلاحيت هاي غيرمحصور رئيس جمهور كه در مسوده تذكر يافته قبول شود ويا نشود ؟

4 ـ آيا حق انتصاب سي و چهار سناتور براي رئيس جمهور داده شود ويا نشود ؟

5 ـ آيا والي هاي ولايت از طرف وزير داخله انتصاب شود ويا مردم آن ها را انتخاب كنند ؟

6 ـ آيا در شورا هاي ولايتي صلاحيت مشورتي داده شود ويا تقنيني در سطح محلات ؟

اينها مسائلي بود كه ميتوانست در فضاي آرام مورد بحث و مداقه قرار گيرد .

دربناي اين مسائل و بعضي موضوعات ديگر وكلاي مردم به دو بخش تقسيم شدند . وكلاي مشاركت طلب كه بنام مردمگرا ياد شدند ، در يك صف واحد قرار گرفته و عليه تمام مفاداتيكه باعث تمركز استبدادي قدرت ميگردد ، مخالفت خود را اظهار نمودند . طرفداران مركزيت استبدادي تلاشهاي زيادي بخرچ دادند تا اين همه مفادات زورگويانه مسوده پذيرفته شود  ولي صف مخالفين فشرده تر و مستحكم تر ميگرديد .محتمل برآنست كه درين اوضاع و احوال حساس ، تماميت خواهان قدرت سياسي با تباني شركاي خود مسئله ناقضين حقوق بشر را توسط يك دوشيزه جوان صادق دل كه احتمالآ از عمق دسيسه آگاهي نداشت براه انداخته ، جلسه را متشنج و به بيراهه كشيدند .بحث هاي اساسي به ارتباط مسائل كليدي به انحراف كشانيده شده و در نتيجه ، قانون اساسیِ تصويب شد كه راه را براي احياي استبداد كاملآ بازگذاشته است .

 بيم ازآن ميرود كه تحت شعاع اين قانون اساسي مردم بار استبداد را بارديگر بدوش خواهند كشيدو آوردن تعديلات در مفاد اين قانون اساسي نيز كار دشوار و پروسه جنجال برانگيز پيشبيني گرديده است .موضوع نقض حقوق بشر براي بار دوم در پيشواز انتخابات رياست جمهوري براه انداخته شد . در زير پوشش هياهوي قصهِ گرگ آمد چنان تقلباتي سازمان داده شد كه تاريخ دولت ها در منطقه و جهان سراغي از چنين تقلبات را در انتخابات رياست جمهوري ويا هر نوع انتخابات ديگر ندارند .بارسوم موضوع نقض حقوق بشردرآستانه انتخابات پارلماني با گزارش يكصدوسي صفحه يي هومان رايت واچ با ذكر نام يك تعداد اشخاص كه احتمالآ به رهنمايي حقوق بشر افغانستان ترتيب شده بود ، براه انداخته شد .علي الرغم تمام تلاش هاي مخالفين مشاركت ملي ، تعداد قابل ملاحظه نمايندگان مردم كه از نظر تماميت خواهان قدرت سياسي در افغانستان ، منظور نيستند در پارلمان كشور راه يافتند .پارلمان افغانستان باوجوديكه يك پارلمان ضعيف بوده و قادر نيست تحولات عميق و بنيادي را در كشور بوجود آورد ، ولي امتياز و صلاحيتيكه توسط فقره يازدهم و دوازدهم ماده شصت و چهارم و فقره سوم ماده نود و يكم در باره تآييد ويا رد مقرري ها ، براي ولسي جرگه پيشبيني شده است ، ولسي جرگه ميتواند درين ساحه مانور سياسي انجام دهد .درصورت اخذ اكثريت لازم ، ميتواند دربرابر كابينه ، قوه قضائيه ، لوي سارنوال ، رئيس بانك مركزي و رئيس امنيت ملي سواليه بگذارد . و سي و چهار سناتور انتصابي توسط ریس دولت نيز مستقيمآ نميتواند در پروسه تآثيرگذار باشد .درينجاست كه بار چهارم چرخ هاي ماشين اتحاد مثلث در حركت آمده و موضوع ناقضين حقوق بشر منحيث افزار جنگ رواني براي وادار كردن وكلاي مخالف به نرمش و پذيرش مطرح ميگردد چهار بار در پيشواز چهار واقعه مهم دولتي و سياسي ( لويه جرگه قانون اساسي ، انتخابات رياست جمهوري ، انتخابات پارلماني ، آغاز كار پارلمان بعداز سي سال جنگ ) هياهوي حقوق بشر و جنايت جنگي برپا ميگردد ونتيجه آنهم نامعلوم است . غيرممكن است كه فكر شود ، اين تطابقت ها بروي تصادف بوجود آمده است .  قسميكه ديده شد موضوع جنايتكاران جنگي در افغانستان از آغاز ايجاد نهاد هاي به اصطلاح دفاع از حقوق بشر بخصوص كمسيون مستقل ؟ حقوق بشر افغانستان ، اين مسئله به يك افزار و نمايش سياسي تبديل شده است و نهاد هاي دفاع حقوق بشر نيز بنابر لزوم ديد هاي سياسي استفاده جويان از هر گوشه و كنار چه در داخل و چه هم در خارج سر كشيده اند و همواره به اتهامات يك جانبه سياسي دست ميازند . اين سازمان ها بخصوص در داخل كشور كه هر كدام خالي از جهت گيري هاي سياسي و اتنيكي نبوده و توانمندي آنرا ندارند موضوع نقض حقوق بشر را كه مهمترين پروژه بخاطر گذار به يك جامعه مدني است بيطرفانه طرح نمايند .قسميكه در فوق نيز اشاره گرديد ، قرار اظهارات بعضي از منابع اكثريت فعالين به شمول كادر رهبري كمسيون مستقل ، حقوق بشر افغانستان  وابسته به يكي از احزاب چپي ( ماوویستی )افغانستان بوده كه خود در قضایای افغانستان طرف ميباشد كه نميتواند عادلانه و بيطرفانه موضعگيري نموده ودرین اين راستا فعاليت موثر نمايد دراينجا ميخواهم از يك سازمان ديگري يادآور شوم كه بعداز سقوط طالبان در پشاور ايجاد گرديده و به نام ( دفاع از حقوق بشر ) فعاليت را آغاز نمود . او عبارت است از سازمان حقوق بشر بقاياي طالبان است كه رهبري آنرا كسي بنام عبدالرحم هوتك به عهده دارد و از پشتيباني تعدادي از اشخاص معلوم الحال در كابينه حامد كرزي برخوردار است .اين سازمان چندين بار تلاش نمود تا وضعيت حقوق بشر را در ساحه تحت نفوذ اتحاد شمال بررسي نمايد كه موفق به اين آرزو نگرديد .بنابر ادعاي عبدالرحیم هوتك رئيس اين سازمان كه از چينل يكي از راديو ها پخش گرديد ، اين گروه در حدود هفت هزار فعال در كابل و ده ها هزار ديگر در ولايات افغانستان دارد كه براي دفاع از حقوق بشر، كار و فعاليت ميكنند . اين ادعا كه هفت هزار عضو در كابل و ده ها هزار ديگر در ولايات افغانستان در دفاع از حقوق بشر فعاليت دارند گوياي آنست كه اين تعداد ، همه وابستگان طالبان هستند كه خود را باسوً استفاده از مشي مصالحه حامدكرزي نه تنها در سيستم قضائي ، وزارت داخله و مليشه هاي سرحدي پنهان كرده اند بلكه گروه عظيمي از آنها ماسك حقوق بشر را به رُخ كشيده و در پي ضربه زدن به حريفان سياسي خود ميباشند . مسلما چنين ابتكار عمل بدون پشتيباني اشخاص مقتدر حكومت مركزي كه خصلت ( من ) بودن و برتر بودن را هنوز از دست نداده اند براي بقاياي طالبان ناممكن خواهد بود . ازينكه درين اواخر از( حقوق بشر ) طالبان كمتر شنيده ميشود ممكن است اين سازمان رنگ و رُخ ديگري گرفته باشد ولي به همه حال شايد در تهيه راپور ها خالي از دخالت و تاًثيرات مستقيم نبوده باشد . در افغانستان نقض حقوق بشر از زمان آغاز كودتاي هفت ثور تا سقوط طالبان خلاصه نميشود ، بلكه ريشه هاي آن عميق تر و فضاي آن وسيعتر از آن بوده و حداقل دربرگيرنده دوران نادر خان و ادامه سلسله آن تا حكومت كرزي ميباشد .  افغانستان كه در يك مرحله گذار نه تنها از جنگ به صلح دائمي بلكه در مرحله گذار از يك دوره استبدادي به يك دوره مدني و حقوقي قرار دارد و اين امر ميطلبد تا ريشه هاي مظالم تاريخي و سركوبگري هاي ادوار مختلف رديابي گرديده و ناقضين حقوق بشر اين همه دوره ها بدون درنظرداشت تعلقيت هاي قومي ، قبيلوي ، زباني ، مذهبي ، وظيفوي و موقعيت اجتماعي به تريبونال جوابدهي در مقابل مردم كشانيده شوند .  اگر قرار باشد كه افغانستان صفحه جديدي از تاريخ خود را آغاز نمايد و ناقضين حقوق بشر تمام دوره ها و الوان مختلف توسط محكمه با صلاحيت بيطرف ? عادلانه و منصفانه محاكمه  ميشوند  وهمگان مطمئن شوند كه اين اقدام بي آلايشانه ، بي غرضانه و غير سياسي است ، هيچ انسان با وجدان پاك از پشتيباني اين پروژه در حاشيه نخواهد ماند .محاكمه ناقضين حقوق بشر و جنايتكاران جنگي از استمرار زماني متاًثر نميگردد . فاشيست هاي هيتلري ويا وابستگان پولپوت و پنوشه كه در قيد حيات هستند هنوز زير تعقيب عدلي قرار دارند .افغانستان كه در دهه هاي اخير درگير يك جنگ تحميلي بوده و شعله هاي آن هنوز خاموش نشده است ، مسلماً چون هر جنگ داخلي ويا ميهني عاري از نقض حقوق بشر نميباشد و ناقضين حقوق بشر به شمول ماقبل و مابعد دهه هاي جنگ بايد به محكمه عادلانه كشانيده شوند . تطبيق اين پروژه قبل از همه مستلزم پايان جنگ و استقرار امنيت است . امابعد ازتدارك زمينه عملي اين پروسه يعني تشخيص متهمين از شيوه هائيكه قانون مجاز ميشمارد ? اصول مشروع اقامه دعوا ، ايجاد محكمه با صلاحيت ، بيطرف ، عادل ، غيرسياسي و بالآخره يك ميكانيزم حقوقي تطبيق اين پروژه باييست درنظر گرفته شود . در غير اينصورت برخورد هاي سياسي و غرض آلود با قضيه ، حمله به حريفان سياسي بنام نقض حقوق بشر ، راپور تهيه كردن به مقامات خارجي حقوق بشر و درنظر نگرفتن نبض جامعه ، ميتواند كشور را بار ديگر به حلقوم جهنمي جنگی دیگر فرو ببرد .در كشور ما كه همه پديده ها رنگ و بوي قومي ، زباني ، مذهبي ، منطقوي ، تنظيمي و حزبي دارد ، ممكن نيست كه درين شرايط حق از باطل تفريق شود و لازم است قبل از همه تمام توان و انرژي براي ايجاد صلح و حكومت قانون به مصرف برسد . فضائي بوجود آيد كه تشخيص سياه و سفيد ممكن گردد .در آنوقت ميتوان عدالت را بالنسبه جاري نمود .

در آخر سخن ميخواهم چند سوال را به حضور كمسيون مستقل حقوق بشر افغانستان مطرح نمايم :

1 ـ مصارف بودجوي اين سازمان از كجا تمويل ميشود  ؟

2 ـ درظرف چهار سال ، چهار بار ، در پيشواز چهار واقعه مهم سياسي افغانستان مسئله نقض حقوق بشر براه انداخته شد ، آيا كدام نتيجه يي بدست آمده است يا خير ؟

3 ـ به ارتباط سوختاندن جسد طالبان غكس العمل حقوق بشر چه بود ؟

4 ـ  كمسيون حقوق بشر مسلمآ واقف است كه عاملين سوزاندن جسد با استدلال اينكه ( در محل واقعه ، گرمي هوا نود درجه بوده و بخاطر جلوگيري از شيوع بيماري به اين كار دست زده اند ) تبرئه گرديدند . عكس العمل كمسيون حقوق بشر چه بوده و آيا در نقطه يي از نقاط افغانستان ممكن است كه نود درجه هوا گرم شود ؟

5 ـ هفت نفر از اعضاي رهبري طالبان در پارلمان راه يافتند . آيا كمسيون حق