تبليغاتX
صدای بدخشان

آغاز برفباری در بدخشان باعث بندش راه درواز ها شد

این بارنگی چند روز قبل صورت گرفت که درنتیجه ۶ عراده کاماز را که گندم های کمکی به مردم کوف را که از طریق کمیته اضطرار ارسال شده بود در ناحیه جر بالا زمینگیر نمود

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 12:40 |

صدای بدخشان دو باره از میعادگاه هیمالیا و هندوکش

 و پامیر از بام دنیاطنین انداز شد

یک بدخشان لعل دارم من نهان در دامنم

خون جمشید است جاری در رگ و جان و تنم

زادگاه من بود برتر زپرواز عقاب

موج از خود رفته ام خود را به ساحل می زنم 

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 12:26 |

داستان گور های دسته جمعی بدخشان

به تاریخ 15 حمل سال 1386 خبر تکان دهندهِ کشف گور دسته جمعی در دشت قرغ واقع 4 کیلومتری شمال فیض آباد مرکز ولایت بدخشان یکبار دیگر بدخشانیها را بیاد روزگارانی انداخت که  در حافظه ها مانند یک کابوس وحشتناک باقیمانده بود.درین روزبیشتر از 500 شهید به خون خفته زولانه بر دست بر خاستند و عزیزان خویش را فراخواندند که ای یاران مارا در پولیگون های پل چرخی و یخچالهای سایبریا وبستر ریگی دریای کوکچه جستجو نکنید ما در زیر سنگهای داغ دشت قرغ هستیم.

پیشینه

بعد از بروز حادثه شوم و ننگین ثور 1357 قدرت به دست حزب خلق افتاد ، پاچا گردشی شد ،مردم بدخشان که از حکومتهای ستمگر گذشته دل خوشی نداشتند با نظام جدید خلقی مخالفتی نکردند ، در جریان چند روز معلمین دیروزی بر چوکیهای مدیریت وولایت و ریاست تکیه دادند. معلمین که تباشیر بر دست مصروف تعلیم فرزندان بدخشان بودند یکی و یک باره تعغیر مسلک دادند یکی مدیر تعلیم و تربیه شد، دیگری قاضی ، یکی سارنوال شد و دیگری و طنپرست ، یکی ضابط ماشینی شد ودیگری داوطلب انقلابی.متعلمینی که تا دیروز تلیچه( بکسی مخصوصی که مادران بدخشانی برای پسران و دختران مکتبی از تکه میسازند) بر پشت بودند" په په شه" بر دست شدند.سازمان اولیه ، کمیته حزبی ، سازمان زنان و جوانان ایجاد شد،

  گرگ سگهای مربوط به این نهاد ها جهت شکار مردم زیر تربیه گرفته شد ، بروتها کشالتر شده رفت ، تصویر های لینن لعنة الله علیه و اله و اصحابه اجمعین بر دیوارهای دفاتر و خانه ها به روی مردم دهن کجی می داد گوش خراشترین نعره های حماری یعنی "هورا" مود روز شد. به مرور زمان هویت حاکمان جدید آفتابی شد و بگو مگو ها در مورد آغاز شد. بدینگونه ایپیدیمی مدهش مرض سگ دیوانه شیوع یافت ودر قدم نخست معارف بدخشان را مورد حمله قرار داد ودر قدم بعدی مکتب خوانده ها ودیگران را. این مرض توسط ویروس خطرناک و کشنده بنام منصور هاشمی به بدخشان راه یافت ودر مدت کم عدهِ از بدخشانیهارا مصاب ساخت..دوره تفریخ مرض سگ دیوانه به سر رسید و بیماری در تار و پود افراد مصاب ریشه دواند و همان بود که یکی و یک باره حمله به مردم بی گناه آغاز شد. فاجعه بزرگ در بدخشان در حال شکل گرفتن بود بعد از فرمان ترکی مبنی بر جهاد بر علیه ارتجاع سیاه؟ و امپریالیزم جهانخوار؟ کمیته تصفیه جامعه از وجود انسانها در بدخشان شروع به کار کرد که این کمیته به نوبه خودزیر کمیته های دیگر را به خدمت گرفت و انقلابیون؟ شروع به تهیه لست اشراف؟ ، مرتجعین؟ ، فیودالان؟ ، نوکران امپریالیزم خون آشام امریکا؟ ، کاسه لیسان؟ انگلیس شدند . در شروع در راس این باند جنایتکار موجودی اهریمنیی به نام خلیل فرهنگ مسکونه ولایت پروان و مستوفی بدخشان قرار داشت کسیکه هنوز هم نجات یافتگان چنگال او از گرفتن نامش میلرزند و بیم دارند که دوباره حاکم بدخشان نشود و گورستانی دیگری از مردم برپا نکند.اما زمانیکه جلاد سیه روی تاریخ ، دژ خیم نابکار روزگار ، ضحاک ماردوش بدخشان ، منصور هاشمی با دهان کف کرده به بدخشان رسید و رهبری کمیته را به عهده گرفت.شکار آغاز شد اما شکار آدمها ، شکار انسانها توسط گلهِ از سگهای دیوانه. کسی را از دکان بردند  کسی را از مسجد ، کسی را با تباشیر بردند کسی را با تلیچه ، کسی را با بیل بردند کسی را با تیاق ، کسی را با لباس عروسی بردند کسی را با جامه عزا. در جریان نیمه دوم سال 1357 الی ختم نیمه اول 1358 در حدود بیست هزار بدخشانی که شامل استادان ، متعلمین ، کارمندان دولت ، افسران ، سربازان ، علما ، متنفذین ، اجیران ، محصلین از بدخشان و کابل دستگیر شدند.

هیچکس نمی دانست که این افراد را چرا و کچا میبرند، کسی میگفت چند روز بعد رها میشوند فقط یک اشتباه صورت گرفته است ، کسی می گفت انها را کابل میبرند و کسی چیزی دیگر می گفت.شکار مردان خسته کن شد و جلادان نامرد این خبیث ترین موجودات روی، شروع به شکار کودکان و زنان کردند و صدها زن بدخشانی ، ناموس بدخشانی را ، برای نخستین بار در تاریخ سرزمینشان توسط باندی که بیشتر اعضای آن بدخشانی بود موی کشان به زندان ها برده شدند .

سرنوشت زندانیان در هالهِ از حدس و گمانها نهان بود تا اینکه نخستین شواهد شهادت آنها بدست آمد و اجساد نخستین گروه قربانیان که شامل پیر حاجی جان ، آغای سید مصطفی و یارانشان بود توسط اهالی از دریای کوکچه بیرون کشیده شد و مردم بدخشان فهمیدند که دیگر عزیزانشان بر نمیگردند آنها از جاده برو نیا سفر کرده اند که حزب خلق برایشان اعمار کرده است مدتی بعد جلادان تعغیر تکتیک دادند و دیگر آغوش کوکچه فرزندان بدخشان را در آغوش خویش جا نداد.دیگر جسدی از دریا بدست نیامد اما مردم فهمید که با گروهی از چنگیزیان طراز نوین مواجه اند همان بود که بازماندگان راه کوه و بیابان را در پیش گرفتند و نخستین قیام خود جوش مردم از مرگ رسته از کران بدخشان به رهبری ملا محمد جان بنیان گزارجهاد بدخشان به قوام رسید و جهاد بر علیه نظام آغاز شد در حالیکه هنوز خبری از تنظیم ها نبود و بیشتر اعضای سازمانهای اسلامی درین وقت یا در زندان بودند یا شهید شده بودند یا اینکه راهی پاکستان شده بودند همان شد که دفاتر احزاب در پاکستان باز شد که ایکاش هرگز باز نمیشد! و به عوض دفاتر و قصرهای افسانه پشاور مجاهدین در زیر سنگها و تنگنای مغاره های این سر زمین خود دفتر باز میکردند تا مردم ما امروز از شر یک نسل پاکستان زده با فرهنگ لاشخواری در امان میبود .بدینگونه نبردها در سراسر بدخشان پا گرفت.

ودر اواخر سال 58 مجاهدیم به حاشیه شهر فیض آباد رسیدند ، تعدادی زیادی از وطنپرستان! گمراه و په په شه به دستان بی ایمان در جریان نبرد ها کشته شدند و بقیه آنها تفنگهارادور انداخته از ترس مجاهدین مانند موش در مغاره ها پنهان شدند یا به روستاها فرار کردند.

همان بود که هجوم روسها به کشور وضعیت را تعغیر داد .از جمع بیشتر از ده هزار زندانی در حدود 300 زندانی که تا کنون نوبت اعدام شان نرسیده بود بعد از شش جدی رها شدند اما هرگز نتوانستند در مورد سرنوشت رفتگان خبری دقیق بدست دهند.

حکومت کارمل هاشمی را به زندان افگند (هاشمی  بعد از اعلام مصالحه ملی داکتر نجیب از زندان رها شد و  تا پیروزی مجاهدین در کابل بود تا اینکه در روز دوم پیروزی مجاهدین به ضرب گلوله فرد ناشناس که به گمان اغلب پسر یکی از شهدا بوده باشد روانه جهنم شد که زیبنده است تا ما امروز اگر میسر شود دست همان جوانمرد را که هاشمی را اعدام کرد ببوسیم در غیر ان او دوباره در کلیسای مغرب زمین غسل تعمید میگرفت و به نام متخصص دوباره بر میگشت وتحت عنوان شایسته سالار یا وزیر میشد یا کمشنر حقوق بشر یا مشاور ریس جمهور مانند دیگر اعضای باندش که همین حالا چنین اند) اعضای سر شناس باند او از بدخشان فرار کردند.

آری! بدینگونه سر نوشت ده ها هزار بدخشانی که در حقیقت تمام دار و ندار بدخشان بودند تا 15 حمل 1386 نا معلوم بود. کسی میگفت که انها در سایبریاست ، دیگری میگفت همه را به کابل برده اند. دیگری میگفت در پای آنها سنگ بسته همه را به دریای کوکچه ریخته اند.اما بیشتر زنان و مادران بدین باور بودند که انها در شورویست.تا اینکه زمین دشت قرغ ازین همه بیداد به فریاد آمد و گفت که فرزندان بدخشان در آغوش نمناک من هستند!بیائید و امانات خویش را تسلیم شوید که من بیش ازین قدرت نگهداری آنان را ندارم.

گور دسته جمعی چگونه کشف شد

گور دسته جمعی بدخشان بر خلاف ادعاهای بسیاری صاحب نظران بی کار و سمارقی کاملاً به صورت تصادفی کشف شد و هیچگونه برنامه قبلی در کار نبود و تا تاریخ کشف این گور ، به جز جنایتکاارن عامل قضیه ، هیچکسی در بدخشان یا خارج ازان تصور نمیکرد که درینجا گوری باشد زیرا همگان بدین باور بودند که تمام عزیزان گم شده به کابل انتقال یافته اند.علت انتخاب دشت قرغ توسط جنایتکاران منحیث گور این بود که در سالهای دهه پنجاه کس تصور نمیکرد که در جریان چند قرن آینده درینجا آبادی شود زیرا دران زمان شهر جدید فیض هم ازسکنه خالی و دشت بود.دران زمان دشت قرغ یک دشت دور افتاده در 4 کیلومتری فیض اباد بود که بعد از کودتای ننگین ثور حتی رفت و آمد اهالی ازان استقامت صورت نمیگرفت.در جریان سالهای اخیر ازینکه نمرات رهایشی در شهر فیض آباد نبود زیرا نمرات رهایشی را قبلاً اعضای حزب خلق بین خود تقسیم نموده بودند و اندکی هم که باقیمانده بود بعداًتوسط زمینخواران تصاحب شد تعدادی زیادی از مردم از بی خانگی رنج میبردند  و جناب دولت هم حتی در خیال سر پناه برای مردم نبود شاروالی هم فقط مصروف جمع آوری اجاره مندوی وفروختن نمرات در بازار سیاه بود

.تعدادی از افراد در فیض آباد جهت حل این مشکل طی برنامه زمینهای شخصی را از صاحبان آن خریدند و قسمتی از زمینهای دولتی را که از تصاحب قدرتمندان مصئون مانده بود به این فکر که در آینده شاید مسئولین این زمینها را نیز به اقارب خود توزیع نمایند یا کوچیی با فرمانی از راه رسیده آنرا علفچر بسازد خط اندازی نموده و در بدل قیمت مناسب در اختیار مردم بی خانه به صورت آزاد قرار دادند که گور دسته جمعی دریکی ازین نمرات کشف شد.گور در اطراف یک سنگ بزرگ به صورت دایروی در چهار طرف آن در عمق  سه متری کنده شده بود.زمانیکه کارگران هریک استا ظاهر ، عزیزالله سنگ مذکور را شکستند و تمام انرا به جای دیگر نقل دادند دیدند که در یک کنار حفره باقیمانده از سنگ استخوانها پیدا شد به صورت تصادفی همان روز ما هم به دشت قرغ سر زدیم.باید تذکر دهم که من یکی از خانه به دوشان زمین هستم و با وجود بیست سال کار و عاید خوب هنوز نتوانسته ام سه بسوه زمین را در زیر آسمان این کشور خریداری نمایم و لیاقت آنرا هم پیدا نکرده ام تا مسئولین برایم یک نمره زمین دولتی را بدهند که البته این از نا توانی خودم بوده است زیرا هر قدر تلاش نمودم تا با فرهنگ چاپلوسی و موزه پاکی به صورت مقطعی و تاکتیکی هم که باشد کنار بیایم که نشد.

اما در یک نکته حیران هستم اینهمه بی معاشان و معاش داران پاک نفس و فرشته خوی که متکی به معاش ماموریت و مدیریت و ریاست و  جنرالی وبالاتر اندو  تقوی بوذر و سلمان را هم در مقابل پاکیزگی خویش به هیچ میگیرند اینهمه قصر و قلا را از کجا بدست میاورند هر چند عدهِ آنرا از برکت جهاد میدانند که این خود معمای دیگریست زیرا آنانیکه تفنگ بدوش رویاروی دشمن سالها جنگیدند حالا هم نان خوردن ندارند که ادم را برین گمان میدارد که شاید برکت جهاد در عقب جبهه یا انسوی مرز  بوده باشد ، اما آن په په به دستان مزدور و دلقکهای هرزه که در جهاد سهمی نداشتند اینهمه پول را از برکت چه به دست آوردند.بر همین اساس شنیدم که در دشت قرغ میشود با قیمت ارزان نمرات زمین را خرید جهت دیدن نمره راهی دشت شدم در جریان بازدید از نمرات متوجه شدم که انجنیر محمدی ریس اطلاعات و فرهنگ و آقای دیان احمدی خبر نگار صدای آزادی در یک حفره مصروف اند ازینکه آقای خواهانی از جمله دوستان من است رفتم تا با او مصافحه نمایم زمانیکه به نمره رسیدم دیدم که استخوانهای انسان در زیر سنگ نمایانست آقای احمدی اصرار داشت که باید بران دست زده نشود که شاید جسدی بازمانده از دوران باستان باشد اما مشاهده لباس تازه برای من این گمان را داد که جسد تازه است ازینکه با لباس دفن شده باید مخفیانه به قتل رسیده باشد بدین اساس برای کارگران گفتم تا ساحه را بکنند که در جریان چند دقیقه بیشتر از ده جسد کشف شد و متیقین شدیم که گور دسته جمعی است بعداً با والی ولایت تماس گرفته شد که فردای آنروز والی با اراکین دولتی از ساحه بازدید نمود.یک روز بعد هئیت وزارت داخله به فیض آباد آمد و چند کاسه سر را با زولانه و بعضی آثار بازمانده از شهدارا با خود برددر حالیکه ریس هئیت اصرار داشت از کندنکاری جلوگیری شود زیرا کندنکاری به استدلال او باعث اذیت شهدا میشود.بعداً جهت ادامه کندنکاری جلسه علما دایر شد و بیشتر علما فتوی برای ادامه کندنکاری دادند در حالیکه مقامات دولتی در مورد به شکل محافظه کارانه برخورد میکردند و به صورت کل به موضوع بیعلاقه بودندعلیرغم مخالفتهای شدید کاوش گور ادامه یافت و در جریان یک هفته بیشتراز 500 جسد بیرون کشیده شد.

شواهد به دست آمده نشان میدهد که نخست توسط بلدوزر حفره بزرگی به عمق بیشتر از 3 متر به اطراف سنگ ایجاد شده و بعد قربانیان شبانگاه توسط موتر ها به محل انتقال یافته و بعد تیرباران شده اند چونکه ار لباس بیشتر شهدا خول مرمی و در محل تعداد زیادی پوچک مرمی وجود دارد که بیشتر مرمی سلاح" په په شه "میباشد زیرا ساکنان قریه کری ( این قریه در مقابل دشت قرغ موقیعت دارد )که برای نخستین بار در مورد زبان گشودند میگویند دران زمان دو عراده بلدوزر برای چندین روز در دشت قرغ کار میکرد چند روز بعد در ساعت نیمه شبها چراغهای موتر از دور دیده میشد که زمانی به این محل نزدیک میشدند چراغها را خاموش میکردند بعد از دقایقی صدای گلوله که به شکل ضربه بود در فضا طنین می افگند ما دران زمان نمیدانستیم که چه حادثه است امروز دانستیم که انها مردم را درینجا میکشتند.همچنان تعداد از استخوانها باسیم خار دار بسته شده و با پلاس پرچین گردیده است ، دستهای عده با لنگی ، پیپ سیروم ، سیم فلزی بسته شده است همچنان استخوانهای یک شهید در زولانه بود طوریکه زولانه پا با اولچک توسط یک میله فلزی پیوست بود.در میان اجسام بازمانده از شهدا قلم ، عینک نمره ، پوش عینک ، تسبیح ، قطی نصوار ، دندانهای ساختگی ، سکه های دو افغانیگی ( ظاهر شاهی ) یک افغانیگی و پنج افغانیگی خلقی ، مهر اجیران بنام های زمان الدین و سید عصمت الله ، کتابچه یادداشت را میتوان به سادگی تشخیص کرد.موجودیت چپلک زنانه و کودکان بین 8 تا ده سال نشان میدهد که تعدادی از قربانیان زن و کودک هستند.لباس بیشتر هدا سالم مانده و سوراخهای مرمی را بر روی آن میتوان به سادگی تشخیص داد.

حد اقل سه جامه ابریشمی را میتوان در بین لباسها تشخیص داد در دو مورد چیزی را میتوان یافت که شباهت به موی زن دارد.تاقینهای بدخشانی بیشترین لباس را تشکیل میدهد که در بعضی موارد هنوز گلهای سرخ آن هویدا ست.بیشتر از 500 پاپوش در محل بدست آمد که در میان آنان میتوان بوت آهو ، چپلک ، موزه های بند دار پلاستیکی ، کفش روسی ، کفش ایرانی را یافت ، دو جوره موزه بند دار به گونهِ است که دارای بیشتر از ده پینه میباشد و این نشان میدهد که قربانی بر خلاف ادعای جلادان فیودال نه بلکه فقیر ترین آدم بوده است مساحت گور بیشتر از دو صد متر مربع میباشد.جریان این حوادث عدهِ از وارثین شهدا و روشنفکران مسلمان را بران واداشت که شاید مسئله شهدا مانند بیشتر مسایل دیگر منحیث ابزاری در راستایی زر اندوزی ، رقابتهای گروهی یا سیاسی قرار گیرد بدین اساس بود که کمیسیون مستقل شهدای مظلوم بدخشان به منظور اداره امور مربوط به شهدا و گردانندگی مسایل مربوط بران متشکل از  علما ، جوانان ، روشنفکران ( منظور از روشن فکران کسانی که شراب میخورند و به اعتقادات مردم اعتنای ندارند نیست بلکه منظور انانی اند که در مورد مسایل اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی دیدگاه مستقل و غیر وابسته داشته به اعتقادات و باور های مردم سخت احترام قایلند) ووارثین درجه اول شهدا ایجاد گردید کمیسیون در مدت زمان کم ابتکاراتی چشمگیری را به راه انداخت ، بیشتر از 5000 ورق اعلامیه ها ، ابلاغیه ها و پیامها را نشر و در سراسر بدخشان توزیع نمود.

مبلغ 190000 افغانی پول را از جمع پولهای اعانه داده شده توسط دکانداران بدخشان  رادر حساب بانکی  کابل بانک گذاشت ، طی مصاحبه های متعدد ( بی بی سی ، رویتر ، صدای آزادی، رادیو فرانسه..) خبر کشف گور را به تمام جهان رساند ، محفل یاد بود را به کمک پولی تاجران فیض آباد به اشتراک بیش از ده هزار تن به شمول بیشتر از دو هزار زن از سراسر بدخشان در دشت شهدا دایر نمود ، دفتر کمیسیون مستقل وارثین شهدارا در شهر جدید افتتاح و انرا اکمال کرد.

عملها و عکس العمل ها

آنچه که شگفت آور است سر بر آوردن مردگان از خاک در شرایط حساس سیاسی کشور است که باعث شد تا شهدای دشت قرغ به مسئله داغ محافل سیاسی در کشور مبدل شود و جناح های مختلف در مقابل آن عکس العملهای نا همگون نشان دهند.

جبر زمان به گونهِ عمل کرد که انهای که باید درفش داد خواهی شهدا را بدوش کشیده و ازین مسئله منحیث قویترین حربه در راستایی توجیه منطقی جهاد و مقاومت افغانستان و سپر نفوذ ناپذیر در مقابل ادعاهای جامعه جهانی ، کشور های غربی و نهاد های مدعی حقوق بشر مبنی بر محاکمه جنایتکاران و قاتلین مردم بیگناه ، استفاده میکردند نه تنها چنین اقبالی را نیافتند که در بعضی موارد مجبور شدند در راستایی به فراموشی سپردن مسئله شهدا تلاش کنند در حالیکه گروه دیگر که اصلاً در شرایط نورمال سیاسی به این موضوع شاید دلچسپی نداشتند که بلکه جلو گسترش آن را نیزبایدمیگرفتند چنانیکه در سال گذشته به سادگی گرفتند ( یک سال قبل قربان علی همزی خبرنگار بی بی سی گزارشی در مورد کشف گور دسته جمعی که تا انزمان 8 جسد کشف شده بود در دشت قرغ نشر کرد که مسئولین حکومتی نا جوانمردانه آنرا به یک قوماندان محلی ولسوالی جرم نسبت دادند در حالیکه هیچگاهی درزمان آن قوماندان 8 تن مفقود نشده بود) و روی مسئله خاک انداختند، بیشترین استفاده تبلیغاتی را کردند که باید میکردند زیرا در رقابت همیشه از همه امکانات استفاده میشود.

در روز های نخست بازمانده های مجرمین به عوض اینکه ازین جنایت هولناک خود اظهار ندامت و پشیمانی نمایند شروع به زهر پراگنی و تبلیغات نامردانه و رذیلانه کردند شخصی جاهل و کوردلی در قوماندانی امنیه به سربازان گفت کله های سگ وخر ودیگر حیوانات را جمع کرده ودرانجا برده اند و میگویند که گور دسته جمعی است و این خود نشان میدهد که این کوردلان بی فرهنگ هنوز منطق دوران ترکی و امین را دارند در غیر آن باید میدانستند که بین استخوان انسان و حیوان فرقی بسیاریست .کور دلی دیگر ادعا کرد که استخوانها را از گورستانهای دیگر برده اند ، اما موجودیت صدها جسد در زیر سنگهای صد کیلوی این ادعا را بیرنگ کرد جلساتی شبانه را در خانه های خویش در فیض آباد ترتیب دادند و بعد چنین تبلیغ کردند که این اجساد مربوط به گروه وطنپرستان طرفدار دولت است که در جنگ با مجاهدین کشته شده بودند و نیروهای دولت آنها را درینجا دفن کرده اند درینجا موجودیت اجساد زولانه بدست ، سیمهای خار دار ، خول و پوچک هزاران مرمی در محل و البسه شهدا که نشان میدهد قربانیان در همینجا تیرباران شده اند دولت خلقی هیچگاهی وطنپرستان؟ طرفدارخود را تیرباران نمیکرد.

باید یاد آور شویم که در آغاز سال 58 زمانیکه حزب خلق فرمان کشتار مخالفین سیاست کمونستی را داد افرادی زیادی از ولایات تخار و کندز و بغلان را به سرکردگی وکیل نوروز و همدستان نامردش به بدخشان فرستاد که برای انها گفته شده بود سر اشرار از ما و ناموس و خانه و زمینشان از شما.که تعدادی زیادی ازین افراد در جنگ با مجاهدین در سنگر های کوهی و دره ها کشته شدند که باید هم کشته میشدند زیرا زمانیکه کسی برای جنگ رفت یا میکشد یا کشته میشود در حالیکه دولت خلقی هرگز موفق به بدست آوردن اجساد آنها نشد. گذشته ازان موجودیت تسبیح و عینک و قلم زولانه و سیمهای خار دار این ادعا را باطل نمود و دهان جنایتکاران را بست که بعد ازین  عده از آنهاشبانه از بدخشان فرار کردند ، چندی بعد ادعا شد که این اجساد مربوط به اعضای جریانهای مربوط ستم ملی( سازا و سفزا) میشود که در جریان قیام شان در بدخشان قبل از آغاز جهاد دستگیر شده بودند که این ادعا را موجویت دندانهای ساختگی و عینک پیره مردان بیرنگ میسازد زیرا دران قیامها اکثراً جوانان تنومند اشتراک داشتند و بیشتر هواداران سازمان های مذکور هم از صفوف جوانان و مکتبیها بودند که بیشتر آنها را جنایتکاران خلقی در همان محلات در محضر عام تیرباران کردند وعده هم بدون شک در گورستان های دسته جمعی بدخشان دفن اند. زیرا در جریان آن سالهای سیاه هزاران تن از جوانان بی گناه بدخشانی نیز توسط جلادان بنام ستمی دستگیر و بعد اعدام شدند که بدون شک در گورستانهای بدخشان افرادی زیادی از هر گروه و طبقه اجتماعی بدون تبعیض درکنار هم خوابیده اند.

گذشته ازان صدها تن از قربانیان توسط وارثین شان بر اساس دندانهای ساختگی ، دندان طلا و لباسهایشان شناسایی شدند وزمانیکه یک فرد شناسای شد افراد دیگر که با او در یک شب از زندان کشیده بود نیز شناسای شد.جالب اینست که وارثین شهدا فریاد میزنند که ما عزیزان خود را شناخته ایم اما سیاست بازان مرده فروش داد میزنند که نه بابا این مرده مربوط شما نیست! قبول کردم از مانیست پس از کیست؟ توکه کسی را از خانواده ات از دست ندادی! از تو نیست از من نیست پس از کیست؟ شاید این گورستان از زمان غلامان حلقه به گوش انگلیس امیر عبدالرحمن یا نادر شاه باشد؟ اما دران زمان سکه های خلقی که نبود. پس با وجود موجودیت اینهمه نشانیها مرده را مربوط آنها نمیدانی تو چه ثبوتی داری که این اجساد مربوط دیگریست؟ دلم به بیچارگی این مدعیان میسوزد زیرا مجبورند جهت به کرسی نشاندن ادعای خویش بروند برای شهدا وارثین قلابی دست و پا کنند.باید متذکر شده که بیشتر ازدو صد شهید این گورستان مربوط اهالی ولسوالی جرم تشخیص شده است ولسوالی جرم دران زمان بیشترین تلفات را داد زیرا که بیشتر سردمداران باند ملعون هاشمی اهالی جرم و قراء مربوط آن( خاش) بودند.

باز مجرمین و یارانشان دور هم نشستند و برنامه ریختند و گفتند درست است برادر این شهدا مربوط مردم بیگناه است اما از  فلان قریه است ، جرمیها و دروازیها و کشمیها و.. دیگران نیستند پس ساکنان این محلات حق دعوی را ندارند ای داد و بیداد! زنده ها را به هزار گروه به نام قریه و کوچه و محله تقسیم کردید تا همه را به کشتن دادید حالا میخواهید مرده ها را هم بدینگونه قسمت کنید آیا مگر کورید که نمی بینید اینهمه عزیزان از سراسر بدخشان چگونه بدون تفرقه و نیرنگ 28 سال درین خاکدان خفته اند؟ مگر میخواهید این انفلونزای نفرت آور تفرقه و نیرنگ را که درمیان زندگان شیوع دادید در دنیای مردگان هم پراگنده سازید؟گذشته ازان اگر اینها از اهالی فلان محل باشند مگر بدخشانی نیستند ؟ مگر مسلمان نیستند؟ مگر انسان نیستند؟مگر وارث ندارند یا اینکه مرده ها هم مانند موتر و تعمیر و اسباب تجملی ملکیت  دولتها،  سازمانها و احزاب و گروه ها اند؟آری ! بدینگونه خواستند تا مردم را بفریبند تا با بلدوزر نیرنگ خاک به روی خاطره ان عزیزان بریزند.

عقده ها باز میشود ، شاهدان سخن میگویند

آه ! چقدر دردناک بود لحظاتی که خانم خلیفه ودود مشهور به خلیفه بدودی مسکونه جرم در روز همایش 15 هزار نفری به مناسبت خیرات ومحفل یاد بود شهدای بدخشان که به ابتکار کمیسیون مستقل (غیر دولتی) وارثین شهدای مظلوم بدخشان دایر شده بود بر سر ستیج رفت و آن لحظات دردناک را باز زبان بی زبانی بیان کرد.

او در میان دریای اشک و عقده و شرم بیان کرد که همراه با 36 زن دیگر در حالیکه طفل شش روزه را در آغوش  داشت و زرچه بود ( در اصطلاح بدخشانیها زنی را که تازه ولادت کرده باشد "زرچه" میگویند) بیشتر از دو ماه را در زندان فیض آباد گذراند و چل های  کودکش در زندان بر آمد ( در رسم بدخشانیهای 40 روز از زندگی اول کودک را به نام چل یعنی چهل یاد میکنند که درین روزها زن از خانه نمی بر آید ، کاری انجام نمیدهد ، زیر درخت سایه دار و لب آب نمیرود و روی نا محرم را نمی بیند زیرا عقیده برینست که درین روزها ممکن جنیات به کودک آسیب برسانند) بعد از دوماه خودش را رها کردند اما شوهرش خلیفه بدودی که همیشه بعد از هر سفری به خانه می آمد به سفری رفت که هرگز بر نگشت تا اینکه سراغش را بعد از 28 سال در گورستان دشت قرغ یافت که حزب خلق مطابق" شعار ، کور کالی ، دودی" برایش در دشت قرغ خانه داده بود که غذایش خاک نمناک بود و لباسش سیم خار دار و زولانه های آهنین.

کدام وجدان حیوانیی میتواند این درد را نا دیده بیگیرد وگذشته را فراموش کند به جز وجدان جلادان و مرده فروشان وپه په شه به دستان؟

پیره مرد کهنسالی یفتلی زمانیکه بر سر گور امد چنین گفت : کسی را خلیل فرهنگ می گفتند او مستوفی ولایت بود خاصیت سگ دیوانه را داشت بهر طرف دهان میانداخت زمانیکه مولوی طاهر یفتلی را در زیر چنار خیابان به نزدش آوردند به لگد به سینه او زد ، پیر حاجی جان یکی از فرهیختگان بدخشان گفت ای کافر به روی قرآن لگد زدی ( مولوی طاهر حافظ قرآن بود) مستوفی چنان لگد محکم به پیر حاجی جان زد که به زمین افتاد و بعد هر دوی انها را بردند چندی بعد اجسادشان در کنار دریای کوکچه نمایان شد.

اسد الله برقی میگوید: یک روز خلیل فرهنگ از خربوزه فروش قیمت خربوزه را پرسید بعد از جواب خربوزه فروش گفت به قیمت ارزانتر بتی ! خربوزه فروش گفت ضرر میکنم خلیل فریاد زد که تو بالای حرف من ، گپ میزنی و هدایت داد تا او را ببرند ازان روز تا امروز دیگر خربوزه فروش را ندیدم.

حاجی اولیا: یکی از متنفذین فیض آباد که دران زمان نرس شفاخانه بود و همیشه جهت تداوی افراد برده میشد و بعدها هم جبراً به جبهات جنگ اعزام میشد که اگر نمیرفت امروز در دشت قرغ خوابیده بود درمواردی مخفیانه جنایات مجرمین را نظاره میکرد میگوید:

اوایل آغاز کشتار بود شبها بر اساس لست نام زندانیان خوانده میشد و افراد را میبردند هیچکس نمیدانست آنها را کجا میبرند و کسی هم نمیتوانست در مورد سوالی نماید زیرا اگر سوال میکرد اورا نیز میبردند.بز دزدی بنام امیر خان در زندان فیض آباد زندانی بود که  به جرم دزدی محکوم به شش سال زندان شده بود ، شبی نام اورا خواندند وبردندش اما ساعتی بعد دوباره بر گشت شخصی ساده بود برایمان تعریف کرد که وقتی مرا بردند پرسیدند چی کاره هستی و از کجایی گفتم من امیر خان بز دزد هستم که به جرم دزدی محکوم به 6 سال زندان شدم و از شهر بزرگ هستم گفتند این شخص مطلوب ما نیست  و دوباره مرا اوردند اما من دیدم که انها افراد را میکشتند امیرخان مطلوب آنها امیرخان خواهانی بود که اورا از اطاق دیگر برده کشتند برایش گفتیم دیگر این مطالب را به کس نگو اما مخبرین زندان موضوع را به جلادان رساندند و شب دیگر امیر خان بزدزد را نیز بردند وکشتند.

حاجی عبد الوهاب مسکونه قریه فرغامیرو ولسوالی جرم که با پدرش دران زمان زندانی بود چنین میگوید:

17 ساله بودم که مرا با پدرم از قریه به ولسوالی جرم بردند و ازانجا به زندان فیض آباد منتقل شدم یک شب  آمدند مرا با گروهی از زندان بیرون کشیدند بعد دستهایمان را از پشت با سیم بستندو با موتر به پل دوستان بردند زمانیکه از موتر پائین شدم  ....... را که با من شناسایی داشت دیدم که بالای پل است و زندانیان را تسلیم میشود گفت تو چی میکنی ؟ گفتم مرا هم اورده اند گفت دوباره برگرد و مرا در همان موتر راهی زندان کرد در مسیر راه صدای فیر ها بلند شد همه را کشتند و به دریا انداختند. چند شب بعد دوباره مرا بردند این بار دستهای مارا از بازو یکی بادیگری با سیم خار دار بستند زمانیکه در خواجه معروف جان رسیدیم  ...... جرمی که روزی او را از دست بچه بازان نجات داده بودم مسئول اخرین چک افراد بود مرا دید گفت: کجا میروی گفتم: جای که دیگران میروند گفت: پائین بیا گفتم نمتوانم دستانم با دست کسی دیگری با سیم خار دار بسته است کسی به نام معلم کریم را هدایت داد تا بالا شده دستهایم را باپلاس باز کرد و دوباره نجات یافتم اما پدرم رابردند و کشتند.

تخت عروسی که بعد از 28 سال هنوز هم جمع نشده است

انجنیر شحنه تازه داماد بود ، یکروز او را با لباسهای سفید دامادی بردند ازان روز 28 سال گذشت مادر پیرش هنوز تخت جمعی داماد جوان را نکرده است او امیدوارست که فرزندش در شورویست یک روزی بر میگردد دل او هنوز هم برین تسلی میشود فرزندش حد اقل زنده باشد اگر چه در آنسوی دنیا باشد اما صد درد و صد دریغ که چنین نیست کی میداند که چقدر تختها بدین گونه جمع نا شده بی داماد شدند در حالیکه قاتلین ، جلادان و جنایتکاران بار بار تخت جمعی کردند.

این پسر 22 ساله منست ، استخوانهای پوسیده نیست

لحظاتی دردناکی بود پیره مردی آرام آرام بر سر استخوانهای پوسیده اشک میریخت ، مردی بی احساس که وجدانش مرده بود یا شایداز جمع جلادان یا وابسته یا هم کاسه جلادان گفت: گذشته گذشت خدا شهدا را بیامرزد ضرور نیست در اطراف استخوانهای پوسیده اینهمه سروصدا شود، این سخن به گوش پیره مرد رسید ، آتش گرفت ، در حالیکه صدای گریه اش در فضا پیچید گفت : این پسر 22 ساله منست درست مانند دیروز او را میبینم که دریشی نموده و روانه مکتب است او معلم بود ، یک سال شده بود که معلم شده بود ، یک روز به مکتب رفت و دیگر نیامد دو سال از عروسی او گذشته بود در حالیکه دستش را به شانه جوانی گذاشته بود گفت این پسر اوست که سه ماه بعد از شهادتش تولد شد 28 ساله شده اما هنوز هم میگوید پدرم روزی بر خواهد گشت.تو درد ما را چه میدانی  زمینی معنی سوختن را میداند که بالایش آتش است مرده شوها ومرده فروشان چه پروا دارند.اگر برادر جوانت درین گور میبود این سخن را نمیگفتی مگر اینکه مرده فروش میبودی.

داستانهای وحشتناک و غم انگیز از قساوت جلادان

محمد افضل یکی از ساکنان ولسوالی جرم که از ساطور جلادان نجات یافته است چنین میگوید:

ما 21 نفر بودیم ملیشه هاو خادیست ها مارا دستگیر کردند زمانیکه مارا به مرکز خاد آوردند جهت انتقال ما از فیض آباد طیاره خواستند ، یکی از دوستان پدرم به نام مستمر که قوماندان یکی از قطعات دولتی بود مرا از صف اسیران جدا کرد تا به فیض آباد منتقل نشوم اما معلم سیف الله نوای که آمر خاد ولسوالی جرم بود مرا دوباره به صف اسیران برد ، سه بار این حادثه تکرار شد و همین سیف الله مرا دوباره در جمع اسیران ایستاد کرد نوبت به بستن دستهای اسرا شد. دستهای همه را با سیم از پشت بستند زمانیکه نوبت به من رسید سیم ها تمام شده بود دستهای مرا با دستمالی که دران از خانه برایم کلچه به عنوان توشگی آورده بودند بستند اما دستهایم دوباره باز شد و همان قوماندان مستمر به دادم رسید و مرا از صف دیگران جداکرد و بدین ترتیب زنده ماندم از جمع افرادیکه به فیض آباد بردند سه تن دیگر نیز نجات یافت بقیه همه توسط جلادان و جنایتکاران شهید شدند که بیشتر آنان از جمله بهترین جوانان جرم بودند و اکثراً معلمین بودند مانند معلم اسد الله از خرنداب ، معلم حبیب الرحمن از دشتک ، عارف متعلم مکتب از دهسنگان ودیگران.

پسری یکی از اعضای حزب خلق را جلادان دستگیر میکنند بعد ازینکه میدانند او پسری یکی از رفقاست نزدش می آیند و میگویند رفیق .... پسرت جوانست تو رفیق حزبی استی او را تضمین کن رها میشود رفیق انقلابی که امروز نیز در بدخشان در یکی از پستهای حساس دولتی سرنوشت مردم را دردست دارد میگوید او اشرار است پسر من نیست همانست که این جوان 20 ساله میبرند و اعدامش میکنند.

پسر حاجی .....از قریه نوای جرم چنین حکایت میکند: من کودک بودم مادرم قصه میکند که سحرگاه پدرت قرآن میخواند که دروازه کوبیده شد تا دروازه را باز نمائیم جلادان از دیوار ها بالا شدند و داخل خانه شدند صدای ضربه تفنگ شد طرف خانه دویدم دیدم که ريالران مبارک با لیر( دربدخشان لیر به چیزی میگویند که از چوب تهیه شده و قرآن مبارک را در هنگام تلاوت بالای ان میگذارند) آن سوراخ شده است و معلم .... تفنگ بر دست بر دهان دروازه بود وداد میزد: کثیف هنوز هم قرآن میخوانی! پدرت را با سر و پای برهنه بردندزمانیکه به دنبال آنها از سوراخ دروازه نگاه کردم دیدم که یکی از آنها کاکایت بود.

میگویند روزی خلیل فرهنگ با همدستان جنایتکار و نامردش در حالیکه از نشه شراب مانند سگ دیوانه زوزه میکشید گفت بیائید امتحان کنیم که یک مرمی از جسم چند نفر میگذردو ده ها تن زندانی بیگناه را پشت سر هم در قطار ایستاد نمودند وهریک به نوبت گلوله باران را آغاز نمودند و بدینگونه در هر نوبت به تعداد افراد در قطار می افزودند تا اینکه مرمی در تن فرد آخری گیر ماند در حالیکه چند لحظه بعداجساد بی شماری بر زمین افتاده بود.

دردناکترین داستان،  داستان خواهر وبرادریست که پدر کهنسال خود را که حاجی بود و مانع نصب عکس لنین در خانه شده بود شبانه در تشناب خفه نموده و کشتند آیا چنین موجوداتی قابل بخشایش اند؟ آیا چنین موجوداتی هنوز هم ادعای شخصیت و اهلیت دارند؟

 

 

حقیقت چی بود و بر سر ده ها هزار بدخشانی بیگناه چی آمد؟

آنگاه که کودتای ننگین ثور رخ دادچندی بعدهاشمی به بدخشان آمد تمام خلقیهای بدخشان به دورش حلقه زدند( باید متذکر شد که تعداد خلقیها در بدخشان به صد تن نمیرسید که بیشتر آنها در بین مردم بنام گاو کمونست مشهور بودند زیرا نه تنها بیشتر آنهااز علم ودانش بی بهره بودند بلکه از کمونیزم علمی هم آگاهی نداشتند و تنها با خواندن یک یادو نشریه حزب توده ایران یا کتابهای مزخرف احسان طبری گمراه پشیمان ورسوای ایرانی کافر شده بودند و من متیقین هستم که  بیشتر آنهاهمین حالا هم چنین اند) و باندی خطر ناکی را به وجود آوردند آنها در مقابل مردم عقده داشتند زیرا مردم ولسوالی جرم هاشمی را در انتخابات منحیث وکیل انتخاب نکردند، بقیه اعضای باندش از یکطرف از طبقات فقیر یا متوسط برخاسته و از جانب دیگر بنام کمونست و کافر در بین مردم سراسر بدخشان بدنام و منفور بودند جامعه آنها را نمی پذیرفت اکثر شان به عقده حقارت مصاب بودند و بیشتر آنها در بین مردم دارای القاب پستی بودند واز قضای روزگار بیشتر آنها دارای عیب و نقص مادر زاد بودند که شاید به همین علت در مقابل خدا (ج)عقده داشتند و کمونست شدند یکی کور بود ، دیگری کل بود، یکی لنگ بو دیگری شباهت به حیوان داشت که انهارا مردم به همین القاب می شناختند مانند کور بصیر ، کل سیف الله ، رشید پاپی... بر همین اساس زمانیکه به قدرت رسیدند در صدد انتقام بر آمدند و گورستانهای دسته جمعی را ساختند.آنها تمام بدخشانیهای را که دارای نام نیک و شناختی در جامعه بودند لست کردند و هر خلقی نام ده ها انسان بیگناه و فرهیخته را بر اساس عقده های شخصی در لست کشتار این جانیان شامل کرد بعد ازین که آنها لست ها را تکمیل کردند شکار انسانهاآغاز شد ، مردم را از سراسر بدخشان جمع کردند تمام زندانهای ولسوالیها و مرکز را پر کردند، بعد لست بدخشانیهای ساکن کابل را نیز ترتیب دادند وبه جلادان کابل دادند که در مدت زمان کم بیشتر ازبیست  هزار بدخشانی را دستگیر کردند، بعد کشتار را آغاز کردند در قدم نخست مردم را شبانگاه از زندانها بیرونبردند وبعد از تیرباران کردن به دریای کوکچه انداختند بعد ازینکه دریا اجساد را بیرون کشید بر پاهای آنها سنگها را بستند یا اینکه چندین تن را با سیم بسته به دریا انداختند تا اینکه این راز نیزافشا شدبعد آنها شبانگاه مردم را از زندان بیرون می کشیدند و در گورستان های متعدد واقع در دشت قرغ ، سیه شخ بتاش ، میدان هوای و دشت خمچان تیرباران و مدفون کردند در حالیکه اهالی ولسوالیها را در جریان انتقال از ارتفاع چند هزار متری در سنگلاخ ها زنده به زمین می انداختند که بدین ترتیب بیشتر از ده ها هزار بدخشانی شامل زن و مرد و پیر و جوان و حتی کودکان از طبقات مختلف مردم را در جریان دوسال در حالی کشتند که تا هنوز در کشور نه جنگی بودو نه خصومتی. در بدخشان سکون و آرامش حکمفرما بود.حتی قربانیان تصور آنرا نداشتند که روزی چنین بیرحمانه کشته شوند.

آنان شبانه زندانیان را به نام اعزام به کابل می کشیدند تمام اشیای قیمتی و پول نقد آنها را میگرفتند حتی مواردی دیده شده است که اقارب زندانی را روزانه خبر داده اند که زندانی شما کابل میرود برایش پول خرچی بیار اقارب زندانی مقداری پول را برای جانیان به عنوان خرچی زندانی داده در حالیکه آن پول و تمام اشیای قیمتی قربانی را میگرفتند و خودش را میکشتند  بنابر روایاتی یکی ازین جانیان پنج بکس ساعت از بدخشان به کندز انتقال داده بود.در یک مورد زمانیکه زندان بان نتوانست انگشتر طلای یکی از زندانیان را بیرون بکشد انگشت اورا با کارد برید اینهمه حکایات را شاهدان عینی و از بند رستگان مینمایند.

مردم آبرومند!!!

حوادث بعد از سقوط حکومت کمونستی به گونه رقم زده شد که مردم مجال دادخواهی را نیافت. جنگها و خشونتهای بعدی برای داغدیدگان مجال انرا نداد تا قاتلین را به محکمه بکشند ، بیشتر جنایتکاران یا به خارج از کشور یا به مناطق امن فرار کردند.

عزاداران مانند سنگ صبور در سوگ نشستند گذشت زمان یاد شهدا را کمرنگ کرد گویی که مردم داشتند هم چیز را ازیاد میبردند ، قاتلین دوباره به صحنه آمدند با زبان دراز آنها مجاهدین را متهم به جهل ، جنایت و خرابی میکردند ، یکی صاحب رسوخ قوم ، دیگری شایسته سالار ، یکی مکه رفت حاجی شد ، دیگری تاجر ملی ، یکی کارشناس شد و دیگری فعال حقوق بشر و گروهی دیگر در انجیوها یا دفاتر ملل متحد جذب شدند.

 اگر هم سنگران شهدا ، هم فکران شهدا آنها را فراموش کردند خدای شهیدان آنها را از یاد نبرده بود بلکه انها را جهت ادای رسالتی در دل خاکهای نمناک دشت قرغ نهان کرده بود.همان بود که شهدای دشت قرغ با دستهای بسته به پشت و پاهای زولانه پیچ به خاستند و چهره جلادان روسیاه را دوباره به نسل امروزین نشان دادند.هیچ شکی نیست که جلادان دیروز ، که امروز خود را به مدارج بلند سیاسی ، نظامی ، اقتصادی و اجتماعی رسانده اند با استفاده از امکانات موجود عده خود فروخته و مزدور و ساده لوح و خوشباور را نیز با خود دارند که داد میزنند چرا با طرح مسئله شهدا آبروی عدهِ  بدخشانی را بریزیم؟ ما ازین وکلای مدافع می پرسیم که مگر آنانیکه قربانیی جنایات این سفاکان گشتند شخصیت نداشتند؟ عزت نداشتند؟ آبرو نداشتند؟ بدخشانی نبودند؟

مگر محمد یوسف خاکساری والی زمان داودخان یکی از بهترین شخصیتهای علمی ، فرهنگی ، اداری و اجتماعی بدخشان دران زمکان نبود؟ مگر قاضی سید میرزا ریس دیوان جزا زمان داود خان شخصیت فرهیخته بدخشان نبود؟ مگر پیر حاجی جان ، آغای سید مصطفی ، سردار خان خستکی ، مولوی طاهر و صد ها نخبه دیگر بدخشانی شخصیتهای بزرگ زمان خود نبودند این جلادان که دران زمان در جمع نوکران وریزه خواران دروازه های این بزرگان بودند چقدر به این افراد رحم کردند؟ چقدر عزت و آبروی آنان را حفظ کردند؟ که امروز تقاضای بخشش از وارثین شهدا دارند کی میداند کودکی که یکساله یتیم شد ، عروسی که در 18 سالگی بیوه شد ، پیره زنی که جوان بیست ساله را از دست داد درین 28 سال چه دردهای جانگاهی را تجربه کرد؟ سیل بینها و غندی نشینها ازین همه درد چه آگاهی دارند؟

عجیب دنیای است بیشتر از ده هاهزار تن از بهترین فرزندان بدخشان را یک گروه مزدور ، خود فروخته ، بیمار روانی ،  و جلاد بدون کوچک ترین جرم و گناهی دستگیر نموده بردند انواع شکنجه و بیحرمتی و توهین را در حق شان روا داشته و درین نهایت به فجیع ترین وجهی آنها را شهید ساختند ، در جریان اینهمه سالها وارثین شهدا با آنها کاری نداشتند در شاد و غم آنها رفتند ، با آنها رفت و آمد کردند ، دید ووادید کردند اما زمانیکه گور شهدا سر بر آورد و وارثین سوگوار فقط شعار دادند که مرگ به فلانی.

این جنایتکاران نازدانه آزرده شدند ، خود شان هزاران انسان را زنده به گور کردند و در زمان قدرت شان برعلاه اینکه به مردم حق ندادند تا نامی از قربانی خود بیگیرند  در پیش روی همین سوگواران شهیدان شانرا به نام اشرار ، مرتجع ، کاسه لیس انگلیس و نوکر امپریالیزم امریکا یاد نموده توهین کردند امروز به مردم حق نمیدهند که استخوانهای پوسیده شهدای خود را شناسای کند یا بگوید که قاتل این شهید فلان جنایتکار است یا حد اقل جهت تسلای دل خویش به آن جنایتکار که عملاً برای مردم اینهمه مرگ را داده است در شعار مرگ بگوید.

آنها حتی امروز هم حاضر نیستند جنایت خویش را بپذیرند وبا استفاده از وسایل گوناگون می خواهند جنایت خود را توجیه کنند در حالیکه باید مانند یک انسان پشیمان به گناه خود اعتراف نمایند و گور بقیه شهدارا هم نشان بدهند و از وارثین شهدا خواهان بخشش شوند درانصورت شاید  درد های وارثین تخفیف یابد اما اینهمه نیاز به وجدان دارد که جلاد و قاتل وجدان ندارد.

این موجودات دوپا عجیب وجدانی دارند ، این پیشتازان طبقه کارگر که امروز بی شرمانه ادعای ادمگری دارند و تا کشف گور شهدا این کارنامه ننگین مزدوران بیگانه،   مجاهدین را متهم به ویرانی و جنگ میکردند و از حکومت خویش تمجید می نمودند، از تقوی و پاک نفسی خود لاف می زدند و به قانون و مقررات حکومت خود می نازیدند پقدر بزدل و جبون بودند که مردم خود را ، برادران خود را ، هموطنان خود را در نهایت ناتوانی و بیچارگی شهید کردند. تعمیری را که ویران شده می توان دوباره اعمار کرد اما این همه رفتگان را چه کسی میتواند دوباره به خانواده هایشان برگرداند ، ویران کردن تعمیر در جریان جنگ جنایت بزرگتر است یا کشتن هزاران بی گناه در زمان صلح یا اسیران جنگی در زندانهای دولتی؟کی میداند که این شهدای مظلوم چقدر داد وفریاد کردند ، چقدر الحاح کردند و ازین جلادان چقدر خواهش بخشش نمودند اما مزدوران بیگانه که ودکای روسی عقل شان را ربوده بود با چه بی رحمی این عزیزان را شهید کردند.

 درجریان این همه سالها همه می دانستند که جنایت کاران کیها هستند ، منصور هاشمی، رشید پاپی ، کور بصیر ، خلیل فرهنگ ، کل سیف الله ، واحد سیاه و ده ها تن دیگر از شریکان جرمی این جنایتکاران چهره های معلوم الحالی هستند که دیگر هیچ قدرتی در دنیا نمیتواند آنها برائت دهد، اگر دولت و نهاد های مدافع حقوق بشر این قضیه را نادیده بیگیرد چه کسی میتواند تضمین نماید فرزندان این شهدا قاتلین پدران خود را مجازات نکنند ، صبر و بردباری وارثین شهدا فقط بر اساس وعده های داده از جانب ریس دولت ، وزیر داخله ، هئیت پارلمانی و نهاد های مدافع حقوق بشر مبنی بر بررسی قضیه است در غیر آن پدر کشته را آشتی کی بود ، مردم منتظر تحقق یافتن وعده های این نهاد ها هستند.

چه کسانی با آرمان شهدا مخالفند؟

قاتلین، جلادان و آدم کشان حرفوی

عده از په په شه به دستانی که فریب زرق وبرق کمیته های حزبی را خورده بودند و در اوایل فاجعه په په شه به شانه باعث اذیت مردم می شدند بعد از هجوم روسها خود را کنار کشیدند و  بعد از پیروزی مجاهدین با استفاده از وسایل موثر خود را به دستگاه قدرت پیوند زدندو امروز در مقامات بلند نظامی و ملکی دولت ونهاد های اقتصادی، اجتماعی تکیه زده اند.

عده از طرفداران مجاهدین که در اوایل بنابر دلایلی در صفوف حزب دموکراتیک قرار گرفتند و بعد از قیام مردم صفوف آنهارا ترک کردند  این دو گروه اخیر ترس ازان دارند که با تازه شدن یاد های آن زمان نام ایشان نیز به سر زبانها می افتد و شهرت جهادی شان خط خط میشود.

نتیجه گیری: قضیه شهدای دشت قرغ از جمله قضایای استثنایی تراژدی افغانستانست وباید جدا از بقیه جنایات جنگی با آن برخورد شود زیرا این افراد در شرایط صلح در حالیکه مصروف کارهای خویش بودند بدون ارتکاب به جرمی و حتی احتمال ارتکاب به آن توسط عمال یک نظام که بر حسب معمول حکومتها باید حامی جان و مال مردم باشد دستگیر شدند و بدون جرم و محاکمه به شهادت رسیدند.این یک قضیه کشتار دسته جمعی اهالی بی گناه در حال صلح است که باید از طرف مراجع قضایی ملی و بین المللی به آن رسیدگی شود قربانیان هیچکسی را نکشته اند در جبهه جنگ کشته نشده اندبلکه در جریان یک جنایت بینظیر توسط یک گروه جنایتکار اعدام شده اند.قضایای که بعد از جنگ رخ داد چیزی دیگریست آنانیکه در جبهات از طرفین کشته شده اند به حق خود رسیده اند زیرا سرباز یک روزی کشته میشود و انها به چنین عزمی جنگیدند که یا بکشند یا کشته شوند ، کشتار فعالین سیاسی گروه های مختلف توسط یکدیگر بعد از آغاز جنگ نیز قضایای جنگیست اما اعدامهای قبل از آغاز جنگ و کشتار زندانیان زمان جنگ موضوع کاملا جداست.همانگونه که میدانیم جنایتکار مذهب ، مکتب ، ملیت ، حزب ،قوم و قبیله نداردبلکه هویت جنایتکار در جنایتش خلاصه میشود خواست ما اینست که گروه های سیاسی ، قومی افغانستان مسئله را سیاسی نکنند که جناحی مسدله را به ابزاری جهت کوبیدن طرف مقابل قرار دهد و گروه مقابل به دفاع از جنایتکاران برخیزد بلکه بگذارند قضیه در هئیت یک قضیه حقوقی مورد بر رسی قرار گیرد و مجرمین شناسایی و مجازات شوند. نسلهای امروزی باید بدانند که چه کسانی این جنیات هولناک و ننگین را انجام داده است؟ پسر جوانی که امروز پدر خود را موجود قابل احترام و آبرومند میداند باید بداند که همین پدر آبرومندش مسبب اینهمه جنایات است ، همین آدم موقر روزگاری جنایتکاری مخوفی بود ، همین فرشته امروزی، دیروز دیوی مخوفی بود ، قاتل صدها انسانست ، آغوش صدها عروس را خالی کرده است، صدها کودک را یتیم کرده است این چهره ها باید افشا شود.

وارثین شهدا برای هیچ گروه ، شخص، نهاد و مفتیی حق بخشیدن مجرمین را نمیدهد زیرا انسانها ملکیت افراد ، تنظیم یا دولت نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرمان اعمار بنای یاد بود شهدا و موزیم آن صادر شد

بر اساس اطلاعات رسیده به صدای بدخشان تلاشهای همه جانبه کمیسیون مستقل وارثین شهدای بدخشان ثمر داد وحامد کرزی ریس جمهور کشور هدایت پرداخت مبلغ 50 لک افغانی را جهت اعمار منار یاد بود ، و موزیم در دشت شهدا از کود 91 صادر نموده است.

باید متذکر شویم همانگونه که مردم بدخشان شاهد اند قضیه گور دسته جمعی به همت فرزندان جسور و صدیق بدخشان که در محور کمیسیون مستقل وارثین شهدا تشکل یافته اند به جهانیان اعلام شد و توجه نهاد های دولتی و بین المللی را به خود جلب کرد که در نهایت منجر به اعاده حقوق و حیثیت شهدا و ماندگار ماندن نام آنها گردید ، اگر افراد این کمیسیون دست به کار نمی شدند مانند قضیه گور دسته جمعی سال گذشته که توسط قربان علی همزی خبر آن نشر شد اما به بسیار سادگی روی ان خاک انداخته شد امسال نیز قضیه تکرار می شد.

به تاریخ 29/3/1386 هئیتی متشکل ازمحترم ضرار احمد مقبل وزیر داخله ، محترم محمد کریم براهوی وزیر سرحدات ،محترم مولوی محمد جوره  ، محترم امان الله گذر ، محترم سید محمد امین طارق مشاورین ریس جمهور بر اساس فرمان نمبر (358) مورخ 26/1/1386 مقام ریاست دولت جهت بر رسی گور شهدا در دشت قرغ به فیض آباد رفتند ، هئیت بعد از اشتراک در محفلی که در دشت قرغ به ابتکار کمیسیون مستقل وارثین شهدا دایر شده بود سخنرانی های وارثین شهدا را استماع نموده و پیام ریس جمهور را به وارثین شهدا رساندند ، بعد از ملاقات هئیت با وارثین شهدا ، کمیسیون مستقل وارثین شهدا قطعنامه را به هئیت سپرد.

به تعقیب آن هئیت پارلمانی به ریاست محترم خواصی منشی مجلس نمایندگان در محفل یاد بود تاریخی 31 حمل که توسط کمیسیون مستقل  غیر دولتی وارثین شهدادر دشت قرغ دایر شده بود اشتراک نمودند ، هئیت بعد از ختم محفل با اعضای رهبری کمیسیون مستقل وارثین شهدا هریک داکتر صبغت الله خاکساری ، عبد بصیر "وثیق" و امالدین "امین" ملاقات نمودند در ختم ملاقات قطعنامه کمیسیون مستقل به هئیت سپرده شد.

هر دو هئیت گزارش خویش را به مقام ریاست دولت ارائه نمودند و خواستهای کمیسیون مستقل وارثین شهدا را به ریس جمهور رساندند ، ریس جمهور کشور متن پیشنهادی هئیت را که بر اساس خواستهای کمیسیوت مستقل وارثین شهدا ترتیب شده بود منظور نمودندودر حکم شماره 1463 مورخ 15/3/1386 مقام ریاست دولت که با امضای ریس دولت مزین است چنین آمده است:اجرای مبلغ 5 میلیون افغانی جهت اعمار منار یادگاری شهدا و موزیم دشت قرغ از کود (91) پالیسی ، طبق نظر هئیت موظف منظور است ف امور اعمار بناء یادگاری و موزیم شهدا در منطقه متذکره از طریق وزارت اطلاعات و فرهنگ انجام یافته و از تطبیق پروژه وزارت انکشاف شهری مراقبت و نظارت نماید".

این حکم ریس جمهور به تمام تلاشهای که مبنی بر شیوه مصرف پول وعده شده از جانب بعضی حلقات صورت می گرفت پایان داد وزمینه مداخله ادارات دیگر را محدود نمود بر اساس این حکم فقط ریاست حفظ آبدات تاریخی ولایت بدخشان ونهاد های جامعه مدنی( مطاق مفاد برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان) باید درراستایی اعمار بنا هماهنگی نمایند و ریاست انکشاف شهری از تطبیق پروژه نظارت نماید برای مقام ولایت ، ریاست شهدا ومعلولین ، ریاست حج و اوقاف درین فرمان هیچ نقشی داده نشده است

کمیسیون مستقل وارثین شهدا ضمن ابراز سپاس از ریس جمهور افغانستان و هئیت اعزامی شان خواهان بر آورده شدن خواستهای دیگر وارثین شهدا مبنی بر شناسای و محاکمه عاملین قضیه میباشد و ضمن ابراز سپاس از وزارت اطلاعات وفرهنگ که به تاریخ 13 ثور به مناسبت گرامیداشت شهدا محفلی را در مسجد عیدگاه برگزار کرد ازین وزارت می خواهیم تا نظرات و طرحهای نهاد های جامعه مدنی بدخشان و کمیسیون مستقل وارثین شهدارا که از مردم بدخشان نمایندگی میکند در جریان اعمار منار در نظر بیگیرند که جهت رسیدن بدین مامول بهتر است تا وزارت اطلاعات وفرهنگ کمیته هماهنگی را متشکل ازنمایندگان نهاد های جامعه مدنی ، کمیسیون مستقل وارثین شهدا ، ریاست حفظ آبدات تاریخی ولایت بدخشان و ریاست انکشاف شهری که مطابق فرمان ریس جمهور مسئول پیشبرد برنامه اند ، ایجاد نماید.

 

اطلاعیه کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان

کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان که منبعد در نوشته ها با اختصار( کمیسیون مستقل) نگاشته میشود با ابراز سپاس از مردم مسلمان بدخشان که با حضور گستردهِ خویش در صحنه حمایت از آرمان شهدای مظلوم بدخشان ارواح آن عزیزان را خشنود نمودند به اطلاع عامه مردم میرساند که یک تعداد از تاجران شریف با احساس بدخشانی ( شهر فیض آباد) مقداری پول نقدرا جهت پیشبرد امور مربوط به شهدای گور دسته جمعی دشت قرغ  به آدرس های  مختلف کمک نموده اند. اینک( کمیسیون مستقل|) منحیث یگانه نهاد مستقل غیر دولتی که دفاع از حقوق شهدا را مطابق اصول شرعیت اسلامی، قوانین موجوده کشور و میثاقهای قبوا شده بین المللی وجیبه خویش میداند لست کمک های رسیده به کمیسیون را قرار ذیل اعلام میدارد:

1- محترم عبد القدیر بای       50000 افغانی

2- محترم شاه عبد القدیر        50000 افغانی

3- محترم زید الله بای            30000 افغانی

4- محترم قوماندان عبدل        25000 افغانی

5- محترم بیک محمد صراف  10000 افغانی

6- محترم سنگ محمد بای      5000 افغانی

7- محترم ضیاأ صراف          5000 افغانی

8- محترم عبد الروف علاف    5000 افغانی

9- محترم محمد رضا عکاس    5000 افغانی

10- محترم لعل محمد             5000 افغنی

قرار شرح فوق به صورت مجموعی مبلغ 190000 ( یک لک و نود هزار افغانی ) از جمله پولهای اعانه شده به حساب شهدای مظلوم بدخشان در اختیار کمیسیون مستقل قرار گرفت.

ازین جمله مبلغ 70000 افغانی ان خرج تدویر گردهمای بزرگ دشت شهدا( تهیه شعار ها ، کرایه موتر ها) ، خریداری فرش و اسباب دفتر کمیسیون گردید. مبلغ 120000 باقیمانده به حساب ( 1018202002021 ) در کابل بانک گذاشته شد.

همچنان درین مدت مبلغ 15000 افغانی توسط محترم زلمی "مجددی" ، 6000 افغانی توسط محترم سعد الله " ابوامان" ، 5000 افغانی توسط اهالی ولسوالی جرم و مبلغ 2000 افغانی توسط محترم منشی عبد المجید والی بدخشان برای کارگران کاشف گور هریک استا ظاهر، عزیزالله و..... کمک شده است که برایشان رسیده است و همچنان یک خیمه بزرگ توسط خلیفه حلیم جهت حفظ اجساد از باد و باران و آفتاب کمک شده است.دیگر هیچ نهاد دولتی یاغیر دولتی یا اشخاص کمکی صورت نگرفته است

بدینوسیله به تمام مردم بدخشان اعلام میداریم که کمکهای خویش به حساب بانکی فوق وارد نمایند و به هیچ شخص ، گروه ، نهاد دولتی ( در چنین مواردی دولت به مردم باید کمک نماید نه اینکه مسئولین دولتی کچکول گدایی را بدست گرفته محله به محله پول جمع کنند) یا غیر دولتی به عنوان شهدا پول ندهند ، همچنان کسانیکه به عنوان کمک به شهدا پول داده اند ونام شان درین لست درج نیست بدین معنی است که پول آنها توسط افراد استفاده جو حیف و میل شده است به دفتر کمیسیون مراجعه نموده مقدار پول داده شده و اسم شخص یا نهادی را که پول را گرفته است برای ما بدهند تا ما از طریق رسانه ها برای همگان اعلام بداریم و چهره های استفاده جو را که حتی از استخوانهای شهدای مظلوم بدخشان سوء استفاده و زراندوزی مینمایند افشا نمائیم.

 

اخبار گور دسته جمعی شهدای مظلوم بدخشان

16 حمل- گور دسته جمعی در دشت قرغ کشف شد

18حمل- تعداد اجساد به دست آمده از گور دسته جمعی به 100 تن رسید.

18 حمل- عده از اعضای حکومت سابق حزب خلق در بدخشان فراری یا مخفی شدند.

29 حمل-  وزیر داخله از گور دسته جمعی دشت قرغ دیدن نمود ، بعداً وزیر داخله با وارثین شهدا دیدار نمود درین دیدار لست عاملین این جنایت از طرف مردم به وزیر داخله سپرده شد.

31حمل- محفل بزرگ به اشتراک بیشتر از ده هزار نفر به مناسبت یاد بود شهدای بدخشان در مزار شهدا واقع دشت قرغ به ابتکار کمیسیون مستقل وارثین شهدای بدخشان برگزار شد.بعد از ختم محفل به مقدار 300 برنج از جانب جنرال نذیر محمد یکی از فرماندهان مشهور بدخشان طبخ و به مردم توزیع شد.

31 حمل- هئیت شورای ملی تحت ریاست آقای خواصی منشی مجلس نمایندگان در محفل یاد بود شهدای بدخشان اشتراک نمود. هئیت با اعضای هئیت رهبری کمیبسیون مستقل وارثین شهدا ووارثین شهدا در ولسوالیهای بهارک و جرم دیدن نمود وارثین شهدا لست هفتاد نفری از مجرمین معلوم الحال را که بیشتر آنها از ولسوالی جرم و خاش بودند در اختیار هئیت پارلمانی گذاشتند.

3ثور- معاون سر منشی ملل متحد و مسئول یونمای افغانستان از گور دسته جمعی دشت قرغ دیدن نمود.

7ثور- استاد برهان الدین ربانی از گورستان دسته جمعی دشت قرغ بازدید نمود.

11 ثور- مجلس یادبود شهدای بدخشان در مسجد عیدگاه بر گزار شد.

13ثور- ریس جمهور از مزار شهدای بدخشان دیدار کرد.

 

 

ابلاغیه کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان

بسم الله الرحمن الرحیم

کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان که بعد ازین جهت اختصار بنام "کمیسیون مستقل" نگاشته میشود بعد از کشف گور دسته جمعی دشت قرغ به تاریخ 18 حمل 1386 مطابق مفاد ماده ( 35) قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان جهت تامین حقوق معنوی شهدای مظلوم بدخشان و تامین حقوق مادی و معنوی وارثین شهدای مظلوم بدخشان ایجاد گردیده است ، این کمیسیون یک نهاد مدنی مستقل ( غیر دولتی ) و غیر وابسته مردمی بوده که بازتاب دهنده خواستها و آرمانهای وارثین شهدای مظلوم بدخشان میباشد و توسط فرهنگیان ، روشنفکران ، علما ، متنفذین ووارثین شهدای بدخشان ایجاد گردیده است.

کمیسیون داری هشت کمیته کاری میباشد که در ترکیب آن داکتر صبغت الله "خاکساری" ، عبد البصیر "وثیق" ، امرالدین " امین" ، مولوی شریفی ، مولوی عبد الرحیم " حنیف" ، مولوی عید الکبیر " مجیدی" ، قاری سراج  و نمایندگان وارثین شهدای تمام ولسوالیهای بدخشان شامل اند.کمیسیون منحیث یک پل بین نهاد های مدافع حقوق بشر ، جامعه مدنی و ادارات ذیربط دولتی عمل نموده و تسهیلات را در زمینه های مورد نظر فراهم میسازد همچنان کمیسیون مسئولیت جمع آوری اعانه های مردمی را جهت کمک به اعمار بنای یاد بود ، موزیم ، ایجاد مرکز فرهنگی، گرد آوری معلومات ، اسناد و شواهد راجع به قضایای مربوطه ، را نیز به دوش دارد.در نام گزاری کمیسیون کلمات مستقل و مظلوم مفهوم خاصی را ارائه میدارد. هدف از کلمه" مستقل" باز تاب دادن این نکته است که این کمیسیون هیچ نوع تاثیر پذیری از نهاد های دولتی ، احزاب سیاسی و افراد با نفوذ نداشته و به صورت مستقل بر اساس خواستهای اکثریت قریب به اتفاق  مردم بدخشان خواهان بر رسی  قضیه شهدا به دور از زد و بند های سیاسی و معاملات گروهی رائیج در کشور میباشدزیرا ما متیقین هستیم که در صورت علاقمندی راستین دولت و نهاد های مدافع حقوق بشر به موضوع و تخصیص بودجه کافی جهت اعمار بنای یاد بود کمیسیون های وابسته به گرو های سیاسی و یا دولتی جهت اعمال بهره برداری های اقتصادی و سیاسی نیز ایجاد خواهد شد.

کلمه "مظلوم "باز تاب دهنده این حقیقت است که کمیسیون فعالیتهای خویش را فقط در مورد آن عده از شهدای بدخشان منسجم میسازد که بدون کدام جرم مشهود در شرایط صلح از خانه و محل کار دستگیر شده و بعد به صورت انفرادی در جریان انتقال ( پرتاب از طیارات ، قتل در محضر عام یا به صورت پنهانی )یا به صورت دسته جمعی مظلومانه به شهادت رسیده اند که البته این قضیه جزء جنایات جنگی نبوده بلکه در کتگوری جنایت عیله بشریت و قتل عام اهالی بی گناه در شرایط صلح فهرست میشود .

هدف اساسی کمیسیون ایجاد تسهیلات برای نهاد های مستقل مدافع حقوق بشر وادارات ذیربط دولتی ، ملی و بین المللی در راستای تسریع پروسه حقیقت یابی  ومستند سازی و تامین عدالت انتقالی برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان میباشد.

 کمیسیون گامهای اساسی را در جهت تهیه فهرست تمام گم شدگان بدخشانی در طی سالهای 1357-1358 که در شرایط صلح از خانه ، محل وظیفه یا محل کار توسط  عاملین جنایت در بدخشان ، کابل و دیگر نقاط کشور دستگیر شده و تا کنون لادرک گردیده اند ، بر داشته است که بعد از فهرست نمودن مکمل  این افراد جزئیات دستگیری ، زمان دستگیری آنها تهیه خواهد شد تمام این امور جهت تسریع پروسه حقیقت یابی و تامین عدالت انتقالی صورت میگیرد تا مطابق دستورات دین مقدس اسلام ، قوانین نافذهِ کشور و معیارات قبول شده بین المللی که مخالف شریعت اسلامی نباشد قضیه کشتار های جمعی اهالی بیگناه طی سالهای 57-58 بر رسی شده مجرمین شناسایی و مورد مواخذه گیرند و از جانب دیگر حقوق وارثین شهدا بر اساس شریعت اسلام و قوانین کشور تامین گردد.

بنابرین "کمیسیون مستقل" طرح زیرین را ارائه میدارد:

1- متکی بر احکام صریح قرآن و حدیث ، مبتنی بر ماده سوم قانون اساسی افغانستان ( در افغانستان هیچ قانون نمیتواند مخالف معتقدات و احکام دین مقدس اسلام باشد ) هر نوع فیصله و مصوبهِ در مورد عاملین کشتار های جمعی مسلمانان بی گناه که حقوق مسلمانان را نقض نموده و مانع دادخواهی  مصیبت دیدگان شود مشروعیت ندارد. بنابرین عاملین کشتار های جمعی مسلمانان بیگناه باید مطابق شریعت اسلامی و قوانین نافذه کشوری و بین المللی که مخالف شریعت نباشد مورد مواخذه و باز پرس قرار گیرند.

2      -مبتنی بر ماده (23) قانون اساسی افغانستان "زندگی موهبت الهی و حق طبیعی انسانست هیچ شخص بدون مجوز قانونی ازین حق محروم نمیگردد" قضیه قتلهای دسته جمعی اهالی بی گناه بدخشان مورد بر رسی قرار گیرد.

3      – متکی بر برنامه عمل دولت جمهوری اسلامی افغانستان روند حقیقت یابی و مستند سازی در مورد کشتار های جمعی بدخشان جامه عمل پوشانیده شود.

4      - تیمی از متخصیصین مجرب جهت تثبیت هویت شهدا با استفاده از تکنولوژی جدید ( شناسایی دی این ای ) مطابق پروسه حقیقت یابی و مستند سازی به بدخشان اعزام و کار خویش را به کمک دولت،  نهاد های غیر وابسته جامعه مدنی و "کمیسیون مستقل" آغاز نماید.

5- مطابق فقره (ب)  فعالیتهای برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان ، دولت باید جهت اعمار منار یاد بود شهدای مظلوم بدخشان که در کتگوری جرایم قربانیان جنایت علیه بشریت قرار میگیرند و تعداد مجموعی آنها بیشتر از ده هزار تن است ( تنها کسانیکه از خانه و محل کار خویش در شرایط صلح دستگیر و اعدام شده اند) اقدامات عملی و موثر را آغاز نماید نه حرکات سمبولیک و تبلیغاتی را.

6- ازینکه شیوع فساد اداری ، رشوه خواری و اختلاس در ساختار های دولتی قضیه اظهر من الشمس میباشد دولت باید میکانیزم شفاف و کاری را در راستای تمویل  بودجه اعمار منار باید ایجاد نماید به گونهِ که پول مورد ضرورت در یک حساب بانکی مستقل گذاشته شود بعداً پروژه اعمار منار به داوطلبی آزاد گذاشته شود به گونهِ که کمیسیون مستقل ، نماینده نها د های غیر وابسته جامعه مدنی و نهاد های حقوق بشر بران نظارت مستقیم نمایند بعد ازینکه شرکت برنده بنارا اعمار نمود پول از بانک مستقیماً برایش داده شود، در صورتیکه این پول در اختیار افراد ، اداره  یا کمیسیونهای دولتی بدون نظارت مستقیم نهاد های جامعه مدنی ونمایندگان وارثین شهدا گذاشته شود امیدی برای عملکرد صادقانه وجود ندارد.

7- مبتنی بر فقره ( ج ) بخش فعالیتهای برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان حکومت ملزم است تا اقدامات را جهت تاسیس یک موزیم برای زنده نگهداشتن خاطره قربانیان و تعلیم نسل جوان با استفاده از تاریخ و سمبولهای سه دهه جنگ به شمول تصاویر و نامهای قربانیان ، عکسها و آثار بازمانده از آنان مانند : قلم ، زولانه ، عینک ، دندان ساختگی ، مهر ، البسه ، ست بند های سیم خاردار ، آغاز نماید.

8- جهت نظارت از چگونگی تطبیق برنامه های مذکور کمیته متشکل از نهاد های غیر وابسته جامعه مدنی ، کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان ، ادارات ذیربط دولتی و شورای  ولایتی ایجاد گردد.

9-  نهاد های استخباراتی و امنیتی جمهوری اسلامی افغانستان لست تمام مسئولین تصمیم گیر و کلیدی ولایت بدخشان را در سالهای 57-58 ، مجرمین معلوم الحال ومحلات بود و باش فعلی آنها را تهیه نمایند.

10- از تلاشهای افراد ، حلقات و بعضی مسئولین دولتی بدخشان که بر اساس دلایل سیاسی میخواهند اجساد را دوباره دفن نماید جلوگیری به عمل آید.

11- آرامگاه شهدا به شکل یک گور بزرگ دیزاین و اعمار شود تا زیارت کنندگان شهدا را در همان وضعیت طبیعی که هستند از هر جناحی  به خوبی دیده بتوانند اطراف گور به صورت اساسی دیوار و سقف آن پوشانیده شود وبر چهار طرف آن پنجره شیشه جهت مشاهده مردم گذاشته شود. ارائه طرح دفن شهدا در زیر خاک الهام از اراده آنهای میگیرد که میخواهند همانگونه که این عزیزان را نامردانه زنده به گور کردند خاطره آنها را نیز زیر خاک نمایند و نسلهای امروز وفردا را نگذارند تا این جنایات هولناک بشر مترقی را که در عصر کمپوتر انجام داده است به نظاره نشینند بناءً از تمام وارثین شهدا خواهانیم تا شکار نیرنگ مجرمین و یارانشان نگردند.

12- از شخص ریس جمهور کشور میخواهیم تا مطابق بند اول ماده (64) قانون اساسی افغانستان که همانا مراقبت از اجرای قانون اساسی است قضیه را تحت نظارت مستقیم داشته باشد.

13- از مسئولین حکومتی بدخشان میخواهیم تا هر گونه تسهیلات لازم را جهت انجام فعالیتهای کمیسیون مستقل فراهم سازند.

اگر در زمینه اراده کمک را ندارد حد اقل باعث ایجاد مزاحمت در راستایی پیشبرد فعالیتهای کمیسیون مستقل نگردند.

14- از تمام اهالی شریف کشور ، نهاد های خیریه غیر دولتی ، بدخشانیها ووارثین شهدا میخواهیم تا کمک های نقدی خویش را به حساب بانکی کمیسیون مستقل که قبلاً در کابل بانک به منظور جلوگیری از سوء استفاده اشخاص، ادارات یا گروه ها ایجاد گردیده است تحویل دهند.

***

گریه کن

دوکتور صبغت الله " خاکساری"

بیا ای بدخشی زجان گریه کن

بیاد همه رفتگان گریه کن

به پاپوش صدپارۀ پینه دار

به زنجیر و زولانه شان گریه کن

به تسبیح دست همان پیره مرد

به موی سر نوجوان گریه کن

الا ای جوان سپیدار قد

به گور پدر بی امان گریه کن

ندیده پدر نو عروس غمین

بیا و به گور مهان گریه کن

ایا بیوهِ سالها منتظر

بیا وبرین خاکدان گریه کن

ایا کرده گم شوهر خویش را

تو بر توده استخوان گریه کن

ایا مادر دیده بر در بیا

برین گور حسرت نشان گریه کن

ندیده پدر کودک ساده دل

پدر زیر سنگ ، داده جان گریه کن

به دندان افتاده بر روی خاک

به زخم سروپایشان گریه کن

به آن شانه و عینک زخمدار

به تا قین صد پاره شان گریه کن

به آن چپلک کودک بی گناه

به دامان پاک زنان گریه کن

به ان دست بسته به پشت شهید

که از خار دارد نشان گریه کن

الا آموی خسته و سوگوار

زپامیر و بام جهان گریه کن

ایا کوکچه شاهد توی بر ستم

به آن کردۀ جانیان گر یه کن

شکسته قلم گر ندارد زبان

به داغی که دارد نهان گریه کن

ای هندوکش سرفراز و بلند

زدل گریه کن تا توان گریه کن

الا ای بدخشان به ماتم نشین

به نسلی که شد نیمه جان گریه کن

به مرمی رنگین به خوناب سرخ

به مهری که دارد نشان گریه کن

بیاد شهید بدخشان زمین

به دشت قرغ این زمان گریه کن

تو ای "خاکساریی" شوریده حال

زدردی که داری نهان گریه کن

 

کوچيها درد سر بزرگ برای بدخشان

یکی از معضلات عمده مردم بدخشان نداشتن زمین کافی است و سالانه در بسیاری مناطق بدخشان بر سر مسئلهِ مالچرها بین خود اهالی بدخشان اختلافات بروز میکند سالانه در مناطق مختلف بدخشان جنگها و کشمکشها به خاطر استفاده از علفچر بین بدخشانیها بروز میکند زمانیکه مردم خود بدخشان از نبود علفچر رنج میبرند یک سوال پیدا میشود که چرا کوچیها رمه های خویش را به بدخشان ببرند؟

 

همانگونه که میدانیم در زمان حکومت امیر عبد الرحمن عده از قبایل وعشایر آنسوی سرحد بر اساس سیاستهای استعماری امیروهدایت بادارانش در شمال کشور به عناوین مختلف جابجا شدند که این سیاست ظالمانه را در زمان حکومت آل یحیی توسط هاشم خان، محمد گل مومند ، شیرخان و یارانش دنبال گرديد در جریان تطبیق این برنامه صدها هزار هکتار زمین مردم شمال به زور از دست شان گرفته شد و به مهمانان تحمیلی داده شد و بدین ترتیب مردم قبایل آنسوی دیورند یا ناقلین در شمال کشور جابجا شدند.اما در بدخشان تطبیق این برنامه ناممکن یود زیرا شرایط دشوار زیست ، دوری راه از مرکز و سلحشوری مردم آنزمان بدخشان باعث شد تا حاکمان از اسکان دایمی قبایل در بدخشان ابا ورزند زیرا حمایت آنها به صورت دوامدار توسط حکومت مرکزی نا ممکن بود هرچند که چند تجربه ناکام را بکار بستند اما به ثمر ننشست همان بود که جهت باز ماندن راه رفت و آمد کوچیها نیرنگی را بکار بردند و طرحی را به مردم بدخشان ارائه نمودند که بر اساس آن رمه های بدخشان باید در زمستان در چراگاه های کندز و تخار بروند و رمه های کوچیهای تخار و کندز در فصل تابستان به بدخشان بروند وگذشته ازان برای مردم بی زمین بدخشان در ولایات دیگر زمین داده شود مردم بدخشان چون دران زمان کمتر به مالداری میپرداختند و از جانب دیگر در مقابل سر نیزه ظلم و ستم حکومتهای ستمگر وقت دفاعی نداشتند ناگزیر سکوت کردند بر همین اساس بود که کوچیها تا قبل از کودتای ثور و آغاز جنگ ببدخشان میرفتند ، در جریان جنگ این رفت و آمدغیر منظم شداما بعد از سقوط  طالبان دوباره رفت و آمد کوچیها آغاز شد .

 تا زمان قبل از جنگ مردم بدخشان منحیث مسلمانان  رحم دل وواقعبین ازینکه خود گوسفند کافی نداشتند میگفتند چون علف زیاد است خیر است  به عوض اینکه بی استفاده بماندکوچیها میتوانند ازان استفاده نمایند که اینهم در جمع صواب است اما در شرایط کنونی نفوس بدخشان چند برابر شده و صدها هزار نفر همین حالا بی خانه و بی زمین روزگاری سختی را به سر میبرند ، یگانه زمینه رشد اقتصادی در بدخشان انکشاف توریزم ، باغداری و مالداری است زیرا بدخشان در حالیکه بیشتر از یک میلیون نفوس دارد زمین زراعتی کمی دارد و علاقه مردم به مالداری روز به روز فزونی یافته است که بدین اساس دیگر نیازی ندارند علفچرهای خود را در اختیار کوچیها قرار دهند .

در گذشته ها چون از یکطرف حکومتهای ستمگر و خود کامه جنایاتی زیادی را در حق مردم نموده بودند مردم از ترس دولتها اعتراضی کرده نمیتوانستد واز جانب دیگر کوچیهای مسلح اهالی را تهدید به قتل میکردند و بیشتر حاکمان بدخشان هم از هم تباران کوچیها بود مردم این جام زهر  را نوشیده خاموش بودند اما امروز وضع چنین نیست .همگان میدانند که  بر علاوهِ اینکه همین حالا صدها هزار بدخشانی بی زمین در کوه ها ودره ها ساکن اند و سالانه هزاران تن آنها در اثر خشک سالیها و سیلابها خانه ویران و مهاجر میشود و حتی یک متر جای برای سر پناه ندارند ده ها هزار بدخشانی دیگر از سالها بدینسو در ولایات کندز، تخار و بغلان به شکل خانه بدوش زندگی دارند و یک متر جای برای بود و باش ندارند چرا حکومت جهت اسکان آنها در دشتهای بی پهنای کندز و تخار و بغلان یک نمره زمین نمیدهد؟ چگونه حکومت و عدالتیست که به فکر بود و باش و شکم حیوانات یک گروه از اتباع خویش است اما گاهی هم به فکر بهبود وضع زندگی گروهی دیگراز اتباع خویش نیست مگر در نزد نظامها اتباع درجه بندی شده اند که حیوانات یک قوم بر آدمهای قوم دیگر رجحان داشته باشد؟ مگر درقانون اساسی افغانستان مواد نا مرئی هم گنجانیده شده است که فقط با عینک سیاه قومگرایی . شئونیستی قابل رویت است؟ برای حیوانات یک قوم هزاران هکتار زمین در سرزمینهای دیگران اختصاص داده میشود اما برای انسانهای قوم دیگر سه بسوه زمین در سر زمین خودشان جهت سرپناه پیدا نمیشود؟ زمانیکه کوچی در یک نقطه افغانستان از غصب ملکیت مردم محل باز داشته میشود صد هئیت آنهم با ترکیبی از حامیان کوچی ها عازم محل میشوند و زمین را به کوچی تسلیم میکنند اما اقوام دیگر به علت نداشتن سه بسوه زمین در سر زمین خود شان رنج میبرند و سالانه هزاران تن به علت اسکان در مناطق کوهستانی طعمه سیلاب و فقر و مرض میشوند. تا حال چند هئیت جهت حل معضلهِ مسکن بدخشانیها از طرف اینهمه حکومتها تعین شده است؟اگر گوسفند کوچی مرد گوسفند دیگر دارد اما سالانه ده ها هزار کودک و زن و مرد بدخشی به علت همین مصیبتهای ناشی از سکونت در مناطق صعب العبور میمیرند و برعلفچر عقب خانه او کوچی ادعای مالکیت دارد تا حال چه کسانی فکری بحال آنها کرده است؟جالبتر اینست که یک گروه معلوم الحال در دولت و پارلمان از مدتی بدینسو طی برنامه خاصی جابجای ولسوالان و قوماندان های امنیه طرفدار کوچیهارا در آن ولسوالیهای بدخشان که علفچر ها دران موقیعت دارد ( بهارک ، شهدا، شغنان ، یفتل پایان ، کشم ، راغ ...)رویدست گرفته اند که تاحدی زیادی در تطبیق  پلان خویش موفق بوده اند و بیشتر قوماندانان وولسوالان را خصوصاً از ولایت بغلان درین ولسوالیها جابجا کرده اند تا امسال امنیت عام و تام کوچیها را مانند دوران حاکمیت محمد گل مومند و شیرخان تامین کنند در حالیکه ولسوالان وقوماندان های بر کنار شده این ولسوالیها که به مراتب شایستگی و کفایت شان از مسئولین مجهول الهویه جدید بیشتر است بی سرنوشت گردیده اند که مااز مردم بدخشان ، چیز فهمان و روشنفکران بدخشان ( منظور از روشنفکران بر خلاف تعبیر معمول در کشور کسانی نیست که شراب مینوشند و اعتقاد به دین و رسوم مردم ندارند بلکه منظور از کسانی است احساس دارند ، درد دارند و تفکر منطقی دارند ) ، نمایندگان بدخشان در شورای ملی و شورای ولایتی ( در صورت که منافع شخصی و گروهی و اقتصادی شان در دفاع از منافع بدخشانیها متضرر نشود) میخواهیم تا با استفاده از تمام امکانات دست داشته مانع تطبیق این پلان شوم  و ظالمانه گردند بر اساس گزارشات رسیده تعدادی زیادی از کوچیهای بغلان ، کندز و بغلان پول زیادی را جهت پرداخت مخارج این قوماندانان وولسوالان و همکاران تطبیق برنامه های انها جمع آوری نموده اند.

بنابرین تا زمانیکه مسئله بی سرپناهی صدها هزار بدخشانی حل نگردد مردم بدخشان دیگر حاضر نیست تا علفچرهای خویش را در اختیارکوچیها یا مالداران دیگر بگذارند اگر سخن بر سر برادریست بیایند از زمینهای آن ولایات برای بی سرپناهان بدخشان جای سرپناه بدهند ، رمه های بدخشانیها را در موسم زمستان در مالچرهای کندز و تخار و بغلان اجازه چرا بدهند دران صورت مردم بدخشان هم عمل باالمثل را خواهد نمود و صرف حق استفاده را در یک چوکات معین به شکل اجاره برای آنها خواهد داد نه به عنوان اینکه انها مالک علفچرها هستند.

اگر منطق این باشد که جنگلات و مالچرها ملکیت دولت است اگر قرار باشد که مردم ازان استفاده نماید در قدم نخست باید مردم محل ازان استفاده نماید نه مردم دیگر. اگر چنین نیست آیا دولت حاضر است  قسمتی از جنگلات چارتراش کنر و  جلغوزه پکتیا  ولغمان یا پسته زارهای بادغیس و زمینهای برنج تخار و کندز و بغلان را در اختیارمردم بدخشان بگذارد که در وقت حاصل ازان استفاده نمایند؟ آیا ساکنان این مناطق حاضرند که چنین سهمی را به مردم بدخشان بدهند ؟ یقیناً که نه. جالبتر اینست که  بعضی سران کوچیها فرمانهای از شاهان ستمگر سابق را سند قرار داده ادعای مالکیت بر علفچرها رامیکنند سوال درینجاست که این شاهان با چه حقی چنین حاتم بخشیهای را نموده اند؟ آیا این زمینها میراث پدر شان بود ؟ اگر این اراضی را ملکیت دولت دانستند و کوچیها را رعیت. آیا فقط همین مردم رعیت بودند؟ آیا این شاهان در مقابل هر صد فرمان چند هزار جریب زمینی که به کوچیها و شبه کوچیها در اراضی شمال داده اند یک فرمان ده جریبه هم برای مردم  بی زمین و بی خانهِ بدخشان در کندز و تخار و بغلان و کابل و ننگرها و قندهار داده اند؟ تا درین ولایات یا مرکز کشور برای خود سر پناه بسازند. یقیناً که نه.زیرا این فرمانها همه بر بنیاد یک برنامه ظالمانه ، تفرقه افگنانه و استعمار گرانه داده شده است و بس که هیچ اساس و بنیاد قانونی ندارد بهتر است تا ضاهر شاه نمرده آنها فرمانهای دست داشته خود را برایش ببرند تا ازملکیت نادر خان و یحیی خان برای شان زمین بدهد در غیر آن فرمانهای خود را تعویذ نموده به گردن کودکانشان بیاویزند.

بدین اساس مردم بدخشان از دولت خواهانند که اگر میخواهد یک ملت واحد بسازد مطابق مفاد قانون اساسی کشور سیاست دوگانه را در قبال ساکنان افغانستان کنار گذاشته  وبرنامه اسکان کوچیها را به شکل عادلانه در مناطق که همخوانی با فرهنگ ورسوم کوچیها دارد عملی نموده درد سر مردم بدخشان را کم نمایند که همین مصیبتها و دردهای فعلی شان برای چند نسل دیگر هم کفایت میکند در غیر آن زمان آن گذشته است که کوچی ها زور بگویند یا حکومتها با استفاده از نیرنگ و ارعاب  و فریب  آنان را بر مردم تحمیل کنند و همچنان مقامات دولتی باید بدانند که دیگرنمیتوانند با اعزام چند هئیت نمایشی آنهم از همتباران کوچیها  سناریوی را به راه اندازند و مشکل را به زعم خود شان حل کنند هر فیصلهِ را باید مردم بدخشان در مورد سرزمینهای خویش نمایند و بس که درین راستا نه نیازی به نماینده وزارت اقوام است و نه نیازی به نماینده وزارت قبایل.

اگر کوچیها بیش ازین نمیتوانند به شغل مالداری بپردازند و جای برای نگهداشت گوسفندان خویش ندارند میتوانند به کار های دیگر روی آورند زیرا بگونهِ که همه میدانیم بیشتر ساکنان کره زمین در مقطعی زمانی معین خانه بدوش و کوچی بوده اند اما با گذشت زمان این شغل طاقت فرسا را رها کرده به مدارج عالی ترقی و تعالی رسیده اند این حتمی نیست که 30 میلیون ساکن این سر زمین به خاطر چند صد هزار کوچی عذاب بکشد و هر روز در هر نقطه کشور جنگ و جدال و حادثه بر پا شود همه این مصیبتهای بازمانده از چند دهه گذشته برای هفتاد نسل ساکنین این کشور کافیست. بدخشانیهای دیگر نمیخواهند که شیر و قیماق و گوشت قاق را کوچی بخورد و عذاب را آنان بکشند.شاید آمدن کوچیها به بدخشان برای چند قوماندان محلی  مفاد داشته باشد که چند گوسفند از آنها میگیرند اما آنها سالانه صدمات زیادی را به بدخشان وارد میکنند. رمه های آنها در جریان عبور از کنار مزارع ، گندم زار ها را پایمال مینمایند . کشتزاران مردم را میخورند. سرکها را با سرازیر نمودن سنگها تخریب مینمایند میتوانند امراض خطرناک و کشنده  ساری مانند ملاریای خبیثه ، سالدانه و هیپاتیت را انتقال دهند.خطر ورود مرض انفلونزای مرغان نیز خطر دیگریست که در صورت شیوع درکشور از طریق پرندگان خانگی کوچیها وجوگیها بدخشان را در آینده تهدید میکند ، همچنان بیشتر امراض متداول حیوانی مانند کسل مرغها ، مرض کشنده گاوها  که به کلتک زن  شهرت دارد امراض بز و گوسفند را نیز حیوانات کوچیها وجوگیها انتقال میدهند.بزرگترین مشکلی دیگری که کوچیها برای بدخشان ایجاد میکنند بندش یگانه راه نیمه موتر رو بدخشان میباشد راه بین کشم-  فیض آباد و فیض آباد- بهارک و راه های دیگر که گنجایش فقط یک موتر رادارد در زمان عبور رمه های کوچی برای ساعتها مسدود میگردد زیرا جای برای عبور رمه جز سرک در کنار دریا نیست که این خود باعث میشود تا ساعتها وقت مسافرین ضایع شود و در حقیقت موتر ها باید به پای گوسفندان حرکت نمایند که در بسیاری موارد مریضانیکه راهی مراکز صحی اند در جریان این توقف در راه تلف میشوند که بدینگونه سالانه خسارات هنگفتی مالی و جانی از ناحیه کوچیها و جوگیها برای مردم بدخشان عاید میگردد.

 

 

هفته نامه صدای بدخشان مشترک می‏پذیرد

در هفته نامه صدای بدخشان اشتراک نمایید و هفته نامه خویش را از مراکز توزیع در مرکز و ولایات به دست آورید.

وجه اشتراک سالانه: ۲۵۰ افغانی

وجه اشتراک شش ماهه: ۱۵۰ افغانی

برای محصلین و متعلمین: نصف قیمت

اشتراک کنندگان می‏توانند وجه اشتراک را به نمایندگی های توزیع هفته نامه در مرکز و ولایات تحویل داده و هفته نامه خویش را از همان مرکز توزیع به دست آورند.

·       محلات در یافت نشریه "صدای بدخشان"

·       بدخشان : قرطاسیه فروشی انصار، رسته صرافی ، مندوی کهنه، فیض آباد- تیلفون تماس 0799321160

·       تخار : شهر تالقان ، قرطاسیه فروشی شهاب الدین ، بندر بدخشان ، مقابل شاروالی (0799127805)

·       کندز: سرچوک ، جادهِ ولایت، کتاب فروشی محمد هارون(نمبر تیلفون- 0799205054 )

·       بغلان : نوید عکاسخانه ، چوک شهر پلخمری.

·       کاپیسا: شهرمحمود راقی ، قرطا سیه فروشی امام ابو حنیفه.

·       بلخ  : مزار شریف ، گذر معدن نمک ، کتاب و قرطاسیه فروشی شمس ، متصل کورس پیام (0799201713)

·       کابل : رهنمایی معاملات شریفی ، مارکیت مکروریان سوم* کتاب فروشی امیری، جوی شیر*

·       روزنامه فروشی محمد شاکر ، جوار کتابخانهِ عامه.

·       هرات :  شهرنو ، جادهِ بانک خون ، قمر مارکیت، منزل دوم ، اطاق ، ، 23شرکت بارچالانی و ترانزیتی هندوکش (070402083 )

·       پروان   : فروشگاه برادران صابر "صفار"، مارکیت سیمساری ، شهر چاریکار نمبر تیلفون( 0799450476)

·       جوزجان : به تیلفون 0799246800 در تماس شوید

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 15:17 |

سال سوم/شماره پانزدهم   صدای بدخشان   7/11/1385

 هفته نامه صدای بدخشان مشترک می پذیرد

در صدای بدخشان اشتراک نماييد و هفته نامه خويش را از مراکز توزيع در مرکز و ولايات به دست آوريد.

وجه اشتراک سالانه: ۲۵۰ افغاني

وجه اشتراک شش ماهه: ۱۵۰ افغاني

براي محصلين و متعلمين: نصف قيمت

اشتراک کنندگان مي‏توانند وجه اشتراک را به نمايندگي هاي توزيع هفته نامه در مرکز و ولايات تحويل داده و هفته نامه خويش را از همان مرکز توزيع به دست آورند.

 

سرمقاله

 

بعد از حوادث 11 سیپتامبر   برای نخستین بار در تاریخ کشور ما بعد از دو نیم دهه جنگ ، ویرانی و برادر کشی  چانس استثنایی برای مردم رنج دیده افغانستان میسر شد تا بتوانند اازین فرصت در راستایی باز سازی کشور ویران شده واقتصاد نابود شده  خویش حد اعظمی بهره برداری را نموده و زمینه را برای ایجاد تفاهم سراسری ، وحدت ملی واقعی نه شعاری  و نهادینه کردن فرهنگ شهروندی و مسئولیت پذیری ، بجای قوم پرستی ، قبیله گرای  و تفرقه افگنی  ، مساعد نمایند.

بعد از توافقات بن مردم ما بدین باور بودند که دوران تیره بختی ساکنان این سر زمین به سر رسیده و در جریان چند سال آینده تمام زخمهای  وارده بر پیکرهِ فرهنگ و اقتصاد و ساختار های زیر بنایی جامعهِ ما مرحم گزاری شده و التیام میابند.

اما صد درد و صد دریغ که چنین نشد ، بعد از اعلام پرداخت کمکهای سخاوتمندانهِ جامعه جهانی به افغانستان از یکطرف افراد فرصت طلب و استفاده جو از سراسر جهان با به دوش کشیدن ژنده موسسات خیریه و انجیو و نهاد های جامعهِ مدنی مانند مور و ملخ به افغانستان سرازیر شدند و از سوی دیگر کشور های کمک کننده بنابر ضرب المثل مشهور" بز در غم جان کندن و قصاب در غم چربو" از یکسو مهره های بی کفایت و ناتوان افغانی الاصل وابسته به خود را در پستهای کلیدی دولت به عنوان سهمیه نصب کردند و از سوی دیگر اتباع بیکار و بی بند و بار خود را که در کشورهای خود کار مناسب حال خود نداشتند در هئیت کارمند موسسات و دفاتر ملل متحد بر شانه های مردم بیچاره ما تحمیل نمودند از جانب دیگر رهبران افغانستان خصوصاً احزاب که در گذشته بنام میانه رو شهرت داشتند بیشتر پستهای  مهم و پول سازدولتی را بین خود تقسیم نموده وباز هم افراد بی کفایت ، ناکارا و غیر متعهد به افغانستان را بر دولت تحمیل کردند.

چنانیکه این افراد تحمیل شده بر دولت حتی حاضر نبودند در بدل کرسیهای وزارت و بالاتر ازان حتی به شکل ظاهری هم که شده از تابعیت خویش بگذرنداز همان روز نخست آغاز کار دست به استخدام افراد وفادار به خود از تیپ خودشدند درحالیکه تمام هوش و فکر شان به سرزمینهای بود که خانواده هایشان درانجا زیست داشتند بیشتر توجه خویش را در جمع آوری پول نمودند و کمتر را به مردم ، که در نتیجه هرکدام دست به ایجاد انجیو ویا شرکت ساختمانی زدندو بودجه های کمکی را با دوستان خود تقسیم نمودند.

همانگونه که امروز شاهد هستیم میلیارد ها دالر در جریان پنج سال گذشته مصرف شد اما آنچه را که مردم ما توقع داشت انجام نپذیرفت.

جالبتر ایسنت که هر کدام ازین شایسته سالار ها زمانیکه بر پشت پردهِ تلویزیونها ظاهر میشود با چنان طمطراقی از کارکردهای خود صحبت میکنند و سنگ صداقت را بر سینه های خود میزنند که بیننده ها خجالت میکشند و بر جرئت شان آفرین میگویند.

از سوی دیگر عدهِ تاجران بی احساس افغانی زمینیکه تنور را گرم دیدند وارد افغانستان شدند و به عوض اینکه دست به احیای فابریکات و پر.وژه های تولیدی بزنند تاسیسات را ایجاد نمودند که فقط کارآنها جمع آوری پول از افغانستان و انتقال آن به خارج شد.

فقط شرکتهای مصرفی را ایجاد نمودند تا در جریان چند سال پولی را که از دست موسسات و شایسته سالاران جان بدر برده بود آنها جاروب نمایند که چنین کردند نتیجه همان شد که در کشور مانند افغانستان تا کنون 5 شرکت تیلفون ایجاد شده و هنوز هم دو قرت ونیمش باقیست.

با کمال تاسف امروز که ما بر گذشته نظر اندازی می نمائیم می بینیم که بسیاری فرصت ها را از دست داده ایم.

با جرئت میتوانیم بگوئیم که  بخش اعظم کمکها توسط تیمی از نامردان وطنی و ولگردان خارجی تاراج شده ، غارت شده، حیف و میل شده است ، بدانگونه که قسمت اعظم مردم ما از حضور قوای حفظ صلح ملل متحد در روز های نخست سقوط طالبان استقبال کردند دیگر بیشتر مردم افغانستان در مقابل حضور این نیروها حساسیت پیدا کرده اند.

نیروهای طالبان که در سالهای نخست بعد از سقوط هرگز کسی در مورد ظهور مجدد شان اندیشه نمی نمود بیک خطر جدی مبدل شده است زیرا کارکردهای تیم حاکم و دوستان خارجی شان زمینه را برای سرباز گیری مجدد آنها مساعد ساخت و حامیان خارجی آنها نیز دوباره دست به تسلیح و تقویهِ آنها زدند.

نتیجه این شد که کشور ویران شدهِ ما ویران باقیماند ، وحدت ملی تامین نشد ، تفاهم ملی به وجود نیامد ، تب گرم قومگرایی ، فرقه گرای و اختلافات سمتی و سلیقوی بالا گرفت، امنیت روز به روز عوض اینکه بهتر شود بد تر شد ، اعتماد مردم روز به روز نسبت به دولت و نیروهای خارجی کمتر شده رفت و کشور یک بار دیگر در پرتگاه سقوط قرار گرفت.

هیچ شکی نیست که اگر دیر تر بجنبیم و کارگردانان سناریوی فعلی ستراتیژی خود را تعغیر ندهند دیر یا زود شایسته سالاران افغانی الاصل در حالیکه هزاران برابر عایدات مهاجرت و معاش سوسیال خویش بودجه های کمکی را به جیب زده اند باربندی خواهند نمود یا اینکه در هئیت سفیر و نماینده افغانستان در کشور های خارجی کشور را ترک خواهند نمود و درانجا دوباره ترانه شایسته سالاری را سر خواهند داد که پیشقراولان آنها مانند وزرای داخله و ترانسپورت قبلی نمونهِ خوبی هستند برای مردم ما ، خارجیها هم خود را در چار دیواری سیمهای خاردار و دیوار های کانکریتی محصور خواهند کرد تناه مردم فقیر و بیچارهِ ما خواهد بود که باز هم دست و گریبان با فقر ، بد بختی ، حملات انتحاری ، آتش سوزی ، نا امنی باقی خواهند ماند.

مدرسه جامع ولسوالی جرم بعد از هشت

 سال هنوز نیمه کاره باقیمانده است

مدرسه جامع ولسوالی جرم یگانه مدرسهِ مرکزی در ولسوالی جرم میباشد که برای سالیان دراز منحیث یگانه مدرسه جمعه خوانی مورد استفادهِ مردم مرکز ولسوالی و روستاهای اطراف آن قرار داشت کا ر اعمار مجدد آن به سالها قبل میگردد آنگاه که شهید قهرمان سید نجم الدین " واثق" فرمانده دلیر ، مبتکر و مشهور بدخشان زنده بود کار اعمار مجدد آنرا آغاز و مقداری هنگفتی پول را جهت اعمارآن پرداخت نمود بعداً چندین بار قوماندانان محلی و حاکمان ولسوالی به نوبهِ خویش پولهای زیادی را بنام مدرسه به شکل اعانه از مردم جمع نمودند و به ادعای خودشان صرف اعمار مدرسه نمودند در حالیکه مردم محل ادعا دارند که این پولها حیف و میل شده است اما حقیقت تلخ اینست که مدرسه  تاکنون همچنان نیمه کاره باقی مانده است ، تاجران محلی و مردم خیر اندیش نیز چندین بار کمکهای هنگفتی نمودند به گونهِ مثال حاجی سرور یکی از اهالی جرم به تنهای 5000 دالر را جهت تمویل مصارف مدرسه پرداخت و به همین ترتیب افرادی زیادی اعانه های هنگفتی پرداختند اما کار این مدرسه هنوز نا تمام باقیمانده است بدین وسیله ازوزارت حج و اوقاف خواهانیم تا اگر درین بخش بودجه داشته باشند جهت تکمیل کار مدرسه جرم بپردازند و هم اگر از آغاز تا کنون کمکی در قسمت اعمار مدرسه نموده اند جهت آگاهی مردم جرم در اختیار ماگذارند تا به نشر سپاریم و گله مندی مردم را ازان وزارت مرفوع سازیم زیرا از آغاز کار تا کنون هیچ مبلغی به عنوان کمک این وزارت به اعمار مدرسه پرداخت نشده است .

گزارشگر : جاويد "روستاپور"

اشتباهات پی آر تی فاجعه آفرین میشود

بدریه "میلاد"

شب جمعه 20 میزان سال 1385 در اثر پرتاب بم طیارات ائتلاف در ولسوالی وردوج ولایت بدخشان یک تن کشته و سه تن زخمی شدند بعد از وقوع حادثه ابراز نظر ها در مورد چگونگی وقوع آن متفاوت بود مقامات دولت محلی بدخشان تلاش کردند تا در مورد سکوت نمایند ،  بعضی حلقات وکارمندان موسسات کوشش مینمودند تا به شکل غیر مستقیم قضیه را به مواد مخدر ارتباط دهند ، مردم افراد پی آر تی را مقصر میدانستند.میر احمد شاه ذیغم ولسوال وردوج ضمن مصاحبه با تلویزیون محلی بدخشان جریان حادثه را چنین نقل نمود : ساعت 3 بعد از ظهر روز پنجشنبه 19 میزان 1385 گروهِ از افسران و سربازان تیم بازسازی ولایتی بدخشان وارد محوطه قوماندانی امنیه ولسوالی وردوج شده و از نوکریوال قوماندانی خواستند که چون انها شب در ولسوالی وردوج میمانند قوماندانی امنیه باید تدابیر امنیتی را اتخاذ نمایند اما نیم ساعت بعد به نوکریوال خبر دادند که آنها عازم بهارک میشوند و نیازی به اتخاذ تدابیر امنیتی نیست اما بر خلاف آن اعضای تیم 20 کیلومتر بالاتر از مرکز ولسوالی وردوج در نزدیکی روستای استرب در فاصله یک کیلومتری یک قبرستان جابجا شده و شروع به فیر های امنیتی نمودند ، ازینکه فیر سلاح آتشزا در ولسوالی رواج نبود مردم محل به تشویش شده گمان بردند که شاید گروهی مخالف به منطقه حمله نموده است  به صوب مکانیکه ازان فیر صورت گرفته بود از پشت بامها فیر نمودند که تیم پی آرتی در نتیجه خواهان کمک هوایی شدند لحظاتی بعد غرش طیارات بم افگن خواب مردم را برهم زد فرمانده خیر الدین یکی از فرماندهان مشهور وردوج که اکنون افسر قوماندانی امنیه وردوج بود با دهقان ، برادر زاده و دو تن از وابستگانش از خواب برخاسته در مسیر سرک پای پیاده عازم نقطه بود وباش افراد پی آرتی شد تا بداند که چه واقع شده است که درین اثنا طیارات بعد از پرتاب نور افگن وی را هدف بم خوشهِ قرار دادند که درنتیجه فرمانده خیر الدین شهید و سه تن از همراهانش زخمی شدند. بعد ازین حادثه مردم محل به خشم امده بالای افراد پی آر تی هجوم بردند که در نتیجه مداخله افراد قوماندانی امنیه وردوج افراد پی آرتی نجات داده شد بعد ازین حادثه وضع امنیتی ولسوالی وردوج که در مسیر سرک منتهی به تاجکستان، پاکستان و چین واقع شده و یکی از امنترین مناطق بدخشان بود به هم خورد و مردم محل اعلان نمودند که دیگر امنیتی برای خارجیها وجود ندارد .ولسوال وردوج علاوه کرد: کسی را تضمین نموده نمیتوانیم.باید متذکر شویم که این بار نخست نیست که تیم پی آر تی باعث بروز حادثه میشود چندی قبل عکسبرداری افراد پی آر تی از زنان قریه قره مغل باعث شد تا وسایط آنان مورد سنگبارن زنان و کودکان قرار گیرد همچنان گشت وگزار افراد پی آرتی در قریهِ کیب ولسوالی جرم باعث شد مردم محل به ظن اینکه آنها میخواهند قبری را بشگافند بالای آنها فیر کنند که در انزمان هم آنها طیارات بم افگن را فراخوانده و پروازهای تهدیدی را در ارتفاع کم انجام دادند که این خود باعث ایجاد نفرت در مقابل پی آرتی در ولسوالی جرم شد. این حوادث زمینهِ خوبی را برای طالیان محلی ساخت پاکستان و حامیان خارجی مهیا مینماید تا فعالیتهای خویش را بر علیه دولت سازمان دهی نمایند و اعمال تخریبی را انجام دهند همانگونه که شاهد بودیم بعد از وقوع حادثهٍ فوق الذکر شب بعدی یک باب مکتب در ولسوالی زیباک به آتش کشیده شد، دوروز بعد ازان حادثه  موتر های پی آر تی در شهر نو فیض آباد مورد حملهِ انتحاری یک خر قرار گرفت ، بعداً دفتر آغاخان در جرم مور دستبرد قرار گرفت کمی بعد تر یک باب مکتب در قریه سوچ ولسوالی جرم به آتش کشیده شد که ذهنیت عامه تما این وقایع را به حرکات پی آر تی مرتبط میدانند همچنان سه هفته قبل موتر پی آر تی یک پسر بچه را در دره وزیر فیض آباد مجروح نمود که باعث شد تا مردم محل با سنگ و چوب بالای موتر های انان حمله نمایند.

باید علاوه کرد که افراد پی آرتی در بیشتر موارد شبها را در کنار قبرستانها ، ویرانه ها و دره ها بدون خبر دادن به مقامات دولتی محلی به سر میبرند که این خود سوءِ ظن مردم را در مورد اهداف آنها روز بروز بیشتر مینماید.در حال حاضر اکثریت مردم بدخشان بدین باورند که اعضای پی آری تی بیشتر به فکر کندن قبرها و نقاط آثار باستانی اند تا آبادی بدخشان.

در حالیکه عدهِ دیگر بدین باورند که این افراد شاید مناطق منابع زیرزمینی و آثارباستانی را علامه گذاری نموده درانجا اشیای قابل شناخت از طیارات را جابجانمایند تا در صورت ضرورت در آینده آنجاها را به سادگی شناسایی نمایند.

بهر حال پی آر تی در بدخشان نه تنها کدام مشکل اساسی را تا کنون حل نکرده بلکه اگر به همین شیوه عمل نماید شاید در آینده مشکلاتی بیشتری را بیافریند.زیرا همانگونه که میدانیم وجود امنیت در بدخشان محصول حضور پی آر تی ویا فعالیت های نیروهای امنیتی نیست بلکه مردم بدخشان اصلاً نمیخواهند آب به آسیاب دشمنان قسم خورده خویش بریزند بهمین دلیلست که تمام بی عدالتیها و نابرابری هارا  تحمل میکنند اما دست بخشونت نمیزنند ورنه شهامت آنان را دنیا در جریان جهاد و مقاومت دید که چگونه در چند کیلومتری خاک شوروی سابق جنگیدند وسر زمینهای خود را حفظ کردند بدون اینکه خودشان یا خانواده هایشان به کشوری دیگری پناه ببرند و در زمان مقاومت هم همین بدخشان بود که به پناه گاه استوار و سنگر تسخیر ناپذیر مدافعان وطن مبدل گشت و گذشته ازان در فرهنگ ستودهِ بدخشانزمین پدیدهِ ننگین مسافر کشی و مکتب سوزی را جایگاهی نیست که اگر چنین حوادثی هم گاهی رخ بدهد عمل کسانی است که بیرون از مرز های بدخشان اند.

یک سوال تا کنون لا جواب مانده که چرا افراد پی آر تی شبانگاه در قبرستانها ، ویرانه ها و دره ها شبانگاه میمانند؟آنها ازین عمل خویش چه اهدافی را دنبال میکنند؟ در حالیکه خارجیها در دیگر ولایات روزانه بدون تانک و زرهپوش حرکت کرده نمیتوانند چرا اینها شبانه به محلات سفر میکنند؟ چرا اینها تلاش مینمایند تا احساسات مردم را تحریک نمایند؟ آیا در میان اینها یا کارمندان داخلی شان افرادی طرفدار طالبان ، القاعده و پاکستان یا مزدوران استخباراتی کشور های دیگر جابجا شده اند؟ اگر چنین نیست پس چرا پی آر تی به صورت شفاف و حساب شده عمل نمیکند؟ چرا به عوش اینهمه ولگردی وضیاع وقت کارهای عمرانی موثر و ستزنده را در پیش نمیگیرد؟ چرا حد اقل همین راه میدان الی شهر فیض آباد را که بیشتر مورد استفادهِ عرادجات خودشان است قیر نمیکنند؟ در جریان اینهمه مدتی که پی آر تی در بدخشان اسکان یافته تا هنوز هیچ کار موثر و بنیادی نکرده است بجز اعمار یا ترمیم چند مکتب یا چند اطاق در شفاخانه.

مابدینوسیله از ریس دولت افغانستان و فرماندهی ائتلاف در افغانستان میخواهیم یا افراد پی آر تی را اصلاح نمایند یا این کودکان بازیگوش را از بدخشان فرا خوانند تا نشود که خدای نخواسته مردم بدخشان در ناگزیری دردناک شوکران تلخ را بنوشند.باید متذکر شد که آقای ذیغم  ولسوال وردوج بعد از انجام این  مصاحبه از وظیفه سبکدوش شد

 

خمیر نارسید ، نان فطیر

"شاهین"

همیشه یک اقلیت کوچک ،عجولُ وذوق زده با احساسات افراطی بیمار گونه جوامع بشری را بکام نیستی کشانده و معضلات بزرگ منطقوی و جهانی را بوجود آورده اند. در زمان کمونستها یک تعداد افراد آنقدر شوقک رسیدن به ایتوپیای خیالی را داشتند که تا زیر پوشهای خود را سرخ کردند ، در زمان مجاهدین تا شهنواز تنی هم پکول جهادی بر سر ماند،  در زمان طالبان کم بود بابای ملت هم ریش بگذارد و دستار سیاه بر سر کند.منظورما اینست که تقلید کورکورانه  و بوزینه وارو ذوق زدگی فرهنگی همگام با شوقک سیاسی همیشه برای مردم افغانستان زیانبار و بی ثمرثابت شده است.ستاژر های نوکار بیتجربه و تنبل کشورهای خارجی و دستیاران عجول و ذوق زدهِ داخلی شان چندین بار تجارب ناکام را در عرصه های مختلف زندگی جامعهِ افغانی پیاده نمودند که جز رسوایی و شکست چیزی به دنبال نداشت.همانگونه که میدانیم افغانستان کشوریست که بر علاوه اینکه سی سال بحران را پشت سر گذاشته است هنوز بیشتر از 80 فیصد مردم آن از نعمت سواد محروم اند.

در طی سالیان متمادی سیستم ادارات کشور با معیارات کتابت کلاسیک به پیش برده شده است.با رویکار آمدن حکومت جدید یکی و یکباره روش اداره تعغیر کرد ، تجارب کاپی شده از کشورهای دیگر در افغانستان دو باره به تجربه گرفته شد. برنامه های ناکام دی دی آر ، پی آر آر و دایاگ و امثال آن عجولانه بکار بسته شد. ارزشهای مانند حقوق بشر ، کرامت انسانی و مردم سالاری منحیث یک ابزار جهت ارعاب رقبای سیاسی بیرحمانه مورد سوء استفاده قرار گرفت، راه اندازی سیمینارها، ورکشاپها و تریننگهای مسخره ، بی معنی و بی هدف مود شد ، بنام ارتقای ظرفیت فقط ظرفیت اقتصادی مجریان برنامه ها بلند رفت و عایداشتراک کنندگان این کورسها و سیمینارها جز یک پنسل و یک کتابچهِ پاکستانی و یک وقت نان باسی هوتل سیرینا و کانتینینتال ودیگر هوتلهای قراردادی و ارتباطی مجریان در مرکز وولایات چیزی دیگری نشد. اما در جریان عملی شدن این سناریوهابر علاوه اینکه صدهامیلیون دالر حیف و میل شد صدمات جبران ناپذیری بر پیکره سیستم اداری و نظامی افغانستان وارد شد هیچ شکی نیست که طراحان این برنامه ها هدفی جز حیف و میل کمکهای جهانی نداشتند.به همین دلیل بود که طوطی وار حفظ کردند و بوزینه سان عملی نمودند در حالیکه هیچگونه دستاوردی مشهودی نداشتد اما عواقب زیانباری را بدنبال  داشت. فرهنگ ایمان داری ، صداقت ، قناعت ووظیفه شناسی که یکی از سرمایه های بزرگ مردم این سر زمین بود که  به علت رشد فرهنگ انجیو زدگی  جای خود را به فرهنگ استفاده جویی ، دروغ گوی ، پروپوزل سازی، بل سازی، جعلکاری و بی تفاوتی در مقابل مردم ، وطن و جامعه داد. در عرصه دی دی آر دیدیم که آنها با حذف افسران و سربازان با تجربه ، تحصیلکرده وبا مورال پسر بچه های جوان و بی مورالی را بر اساس معیارات شخصی و گروهی و قومی در صفوف اردو و پولیس آوردند که دوست دارند فقط عینک دودی بمانند پرتله سیاه بپوشند و باعث آزار و اذیت فزیکی و روانی مردم مظلوم در کوچه و بازار شوند اما در میدان معرکه شاهدیم در حالیکه از حمایه عملی سربازان 38 کشور دنیا بر خوردارند نه تنها کاری را از پیش برده نتوانستند که بلکه نزدیک است دوباره وطن را به دشمن هدیه کنند.

برنامه دایاگ هم قماش دی دی آر دستاوردی نداشته و نخواهد داشت زیرا کسیکه صد میل تفنگ دارد ده تای آنرا تسلیم میدهد اما نود تفنگ دیگر را به روز مبادا نگه میدارد چون او دیوانه نیست که می بیند دشمنش روز بروز مسلحتر وقویتر شده میرود همه دار و ندار خود را بدست کسانی بسپارد خود شان توانایی تامین امنیت خود را ندارند و همیشه آماده باش برای فرار اند زیرا بر اساس گذارشات بدست آمده در 8 جوزا بیشتر وزرای شایسته سالار، متخصص و ووطندوست؟ خود را به میدان هوایی کابل رسانده بودند.از همه دردناکتر بر نامه های پی آر آر یا اصلاحات اداری در دفاتر دولتی و انترویو در موسسات و دفاتر ملل متحد است که به ناحق چنین اسم بدان گذاشته اند زیرا این برنامه هانه تنها ادارات را اصلاح نکرده است بلکه باعث رشد فساد اداری شده است.در قدم نخست اینکه به این بهانه مقامات وابستگان و خویشاوندان بیسواد و بی تجربه و از همه مهمتر بی احساس خویش را ازین شبکه وارد ادارات دولتی و موسسات ملل مستبد و انجیبوها میکنند آنهم با معاشات و امتیازات فوق العاده و از سوی دیگر با اولویت دادن زبان انگلیسی و کمپیوتر دست رد به سینه یک نسل با تجربه و کاردان کشور میزنند زیرا در عصریکه این نسل تربیه شد نه کمپیوتری وجود داشت تا بیاموزند و نه زبان انگلیسی اینهمه بازار داشت تا کورس بخوانند.هدف اساسی ازین برنامه های ناکام و ناقص اینست تا یک تعداد افراد بی تجربه ، کم سواد ، بی احساس و بی معاشرت با سن کم یا دانش و احساس و عاطفهِ کم در راس ادارات دولتی و موسسات بیایند که جز جویدن ساجق ، چشمک زدن و ابرو پراندن کاری را از پیش برده نمیتوانند.همین حالا در بعضی ادارات ریاست جمهوری ، وزارتخانه های که معاش دالری  دارند ، باالاخص و ادارات مربوط به ملل مستبد و انجیوهای دالر خوار با العموم دارند شارلاتان ها و کلاهبرداران حرفوی کم تحصیل یا دارای تحصیلات نیم پی و جوانان بی سوادی را با در نظر داشت این معیارات به کار گماشته اند که اصلاً نمیدانند اداره چیست؟آنها حتی از نوشتن یک مکتوب و رقعهِ مریضی نیز عاجزند فقط انگلیسی بازاری میدانند و کمی هم کمپیوتر تجارتی.اکثر آنها کسانی اند که حتی تا هنوز هویت افغانی ندارند با فرهنگ افغانی هیچ آشنایی ندارند آداب معاشرت و آدمگری را یاد ندارند زیرا یادر غرب تولد وبزرگ شده اند یا در پاکستان که کوچکترین دلبستگی به مردم و کشور ما ندارند در بسیاری موارد عدهِ ازینها سند بکلوریا ندارند اما خود را بنام داکتر و انجنیر و اقتصاد دان و محاسب جا میزنند. زیبنده است تا داستان جالبی را نقل نمایم که درین اواخر در یکی ازوزارت خانه های که دارای معاشات بلند دالریست رخ داده است. چند تن از موسفیدان ولایت هلمند چندی قبل جهت جلب کمکهای یکی ازوزارتخانه ها به وزیر مربوطه مراجعه نمود وزیر او را روانه دفتر ریس یکی از بخشهای حساس مالی که اعطای کمکها را به عهده داشت نمود زمانیکه موسفیدان به آدرس دفتر مذکور رسیدند از پسر جوانی که در عقب یک میز بزرگ و مفشن پشت کمپیوتر نشسته ، گوشی کمپیوتر را در گوش نهاده و در حالیکه شانه هایش میجنبید مصروف شنیدن موسیقی بود پرسید ولوکیه ریس صاب چیرته دی؟ ‍پسر جوان درحالیکه ساجق میجوید گفت: سه غوالی ریس زه یم. موسفیدگفت توکی مکوه خپل مشرته غژ که! پسر گفت: سپین ژیری  ته لیونی شوی یی ریس زه یم. موسفید که وضعیت را چنین دید به همرهان خود گفت زه چه زو ورونو دا دماشومانو دفتر ده ددی کوچنیانو سره کار نه کیجی و دفتر را ترک گفت.آیا این یک عمل منطقی است که فقط بخاطر یاد داشتن اندکی انگلیسی شکسته و کمپیوتر کودکان بیسواد و کلاه برداران نیم چه سواد را در راس کارها قراردهیم و بعد هم آرزوی بهتر شدن اوضاع را داشته باشیم؟اصلاً ما چه نیازی داریم تا تمام کارمندان اداره انگلیسی یاد اشته باشند.داشتن یک یا دو ترجمان درادارات میتواند این مشکل را حل کند گذشته ازان رسم برینست که انسان در کشوری که میرود باید زبان آن کشور را یاد داشته باشد عوض انگلیس شدن 30 میلیون افغان آسانتر نیست تا چند هزار خارجی بی سرنوشت و آواره که در کشور خویش زمینهِ برای کار ندارند زبان مارا یاد بیگیرند؟آیا مردم ایران و کوریا همه زبان انگلیسی میدانند که امروز بم اتوم میسازند؟ هواپیما و موشک میسازند؟ترقی و تعالی زاده دانش ، وظیفه شناسی ، وطندوستی، تعهد، استعداد ، پشت کار و اراده است نه تقلید میمون وار.البته منظور ما این نیست که ما زبان یاد نگیریم و کمپیوتر ندانیم یاد داشتن هر زبانی خود یک نعمت است و آموختن کمپیوتر درعصر حاضر یک وجیبه است اما میگویند مسلمانی آهسته آهسته. نمیشود که ره صد ساله را یک شبه طی کرد.

ما نمیگوئیم که زباندانها و کمپیوتر دانها را مقرر نکنید . نه چنین نیست  مقرر نمائید اما آدمهایش را.ما باید انگلیسی دان و کمپیوتر دانی را در ادارات دولتی و موسسات ملل مستبد و انجیبوها بگماریم که بر علاوهِ این دو امتیاز از همه مهمتر آدم باشد به وطن و مردم خود تعهد داشته باشد، اخلاق داشته باشد ، شعایر فرهیختهِ ما را احترام بگذارد،   سواد داشته باشد ، دیپلوم داشته باشد ، تجربه داشته باشد و از همه مهمتر وجدان داشته باشد وبه افغانستان و مردم آن دلسوزی داشته باشد هرزه نباشد ، ولگرد وبد اخلاق نباشد ، بی هویت و خود فروخته نباشد.جالبتر اینست که در بسیاری موارد سویه تحصیلی کسانی که در بورد امتحان ادارات و موسسات مینشینند به مراتب پائینتر از سویه تحصیلی امتحان دهندگانست بسیار دیده میشود که یک دوازده پاس از لیسانس امتحان میگیرد زیرا او گماشتهِ مقامست و باید کسانی را تائید کند که مقام میخواهد. از جانب دیگر همه میدانیم که در جریان چهار سال گذشته بیشترین کمکهای افغانستان را موسسات مربوط به ملل متحد و انجیوها گرفتند و غارت کردند همین حالا بیشترین کارکنان این موسسات را افراد کم سواد با تحصیلات نا تمام ، سواد مسلکی ناکافی و تجریه صفری در عرصه های مسلکی تشکیل میدهند که فقط چند کلمه انگلیسی تشریفاتی را میدانند که زیاد تر در امور چاپلوسی و موزه پاکی ازان استفاده میشود و از کمپیوتر هم فقط با ویدیو گیم و ایمیل و چتینگ آشنایی دارند فقط دلیل که این افراد بصورت دوامدار مورد قبول موسسات اند آنست که در اختلاس بودجه و ساختن بیلهای دروغین و اسناد مصرفی مهارت دارند و حق داری خوب برای خارجیهای از خود بیسواد تر مینمایند فراموش نکنیدبیشتر خارجیهای که در افغانستان برای کار در موسسات ملل متحد و انجیوها میاید مانند بیشتر اندیوالهای داخلی شان همان از زیر دار گریختگیهای اند که در کشور خود شان برای شان کار پیدا نمیشود در غیر آن انها مگر دیوانه اند که جان خود را به خطر انداخته پا در میان آتش گزارند و با دیدن هر خر خرجین دار دل از دلخانه شان کنده شود، لب بحر و شامپاین اروپارا رها کرده در دفاتر فیض آباد با اندیوالهای داخلی شان با صد ترس و لرز ودکای روسی را در چاینک بخورند. بنابرین مردم ازینکه میبینند کارمند داخلی با وجود اختلاس و غارت بودجه ها سالیان دراز در موسسات ملل مستبد و انجیوها میماند و حتی ترقی میکند متعجب نشوند زیرا این موسسات کسانی را کار دارند که خوب موزه پاکی نمایند و خوب مزدوری و هم خوب پیداگری و حقداری.

پس اگر میخواهید واقعاً این وطن را نجات دهیم ، بیائید دانش را معیار قرار دهیم ، تجربهِ مثبت را معیار قرار دهیم ، صداقت ووطندوستی را معیار قرار دهیم ، آدمیت و مردانگی را معیار قرار دهیم ، استعداد و فضیلت را معیار قرار دهیم و اگر کسی اینهمه را داشت و این دو را هم داشت چه بهتر در غیر آن به بهانهِ کمپیوتر و زبان از ادارات حمام زنانه نسازیم.در غیر آن نان حاصله ازین خمیر همیشه فطیر است اگر معیار فقط زبان خارجی و کمپیوترباشد در کشور های غربی سگها خوب انگلیسی میدانند و میمونها هم کمپیوتر . بهتر است آنها را بیاریم و درین سرزمین بلا کشیده بکار گماریم که اگر فایده  به مردم نرسانند ضرری هم نمیرسانند و بیک لقمه نان قناعت میکنند و به مرض شکر هم دچار نیستند .

اینجیبو ها چنین می کنند

منیژه "بهار"

 

همانگونه که براي خوانندگان محترم صداي بدخشان ، خصوصاً بدخشانيهاي فقير و محروم وعده داده ايم يکي از وجايب ما رساندن صداي حق طلبانهِ مردم بدخشان به گوش مقامات دولتي،  نهاد هاي مسئول و مردم شريف افغانستانست ما ميخواهيم بر علاوهِ اينکه خدماتي ارزندهِ را در راستايي معرفي تاريخ ، فرهنگ ، اقتصاد ، منابع بشري و ارزشهاي معنوي بدخشان نمائيم نارسايي ها ، حق تلفيها ، ستمها و مصائب را که توسط ارگانهاي دولتي ، قلدران محلي ، موسسات داخلي و خارجي  در دوردست ترين نقاط بدخشانزمين بالاي مردم بدخشان تحميل ميشود آشکار نموده و حقايق را درين موارد نمائيم.هدف ما از نشر حقايق در مورد موسسات وادارات اينست تا حد اقل مردم ازانچه که در رابطه با آنها وسر زمين شان ميگذرد با خبر شوند و همچنان آگاهي يابند که دولت و جامعهِ جهاني براي بدخشان بودجه هاي هنگفتي تخصيص ميدهند اما اينکه عده از افراد استفاده جو آنرا به هدر ميدهند اين کوتاهي مردم ، روشنفکران و نخبگان بدخشان است.

ما با هيچ شخص ، نهاد ، موسسه و اداره دشمني شخصي نداريم و در بسياري موارد حتي افرادي را که درين نشريه نام شان را درج مينمائيم نميشناسيم و شايد هرگز نديده باشيم تنها متکي بر اسناد و مدارک بدست آمده ازين ادارات که به شکل داوطلبانه توسط فرزندان با شهامت بدخشان بدست ميايد حقايق را نشر ميکنيم اگر ادارات و موسسات مورد بحث در مورد دفاعيهِ مستندي داشته باشد صداي بدخشان آماده است تا آنرا نيز بدون کم وکاست نشر نمايد.نشر ارقام مستند در مورد موسسهِ کف در شماره 14 صداي بدخشان مورد استقبال بينظير مردم بدخشان قرار گرفت و کار بجاي رسيد که اين شماره کاملاً ناياب و ايجاب نشر مجدد را ميکرد که اين خود نمايانگر آنست که مردم علاقمند افشاي حقايق هستند هر چند يکي دو تن از کارمندان محلي بدخشاني اين موسسه که شايد تازه مزهِ معاش دالري را چشيده باشند و يا اينکه از توقف کار موسسه مذکور و از دست دادن معاشات خويش ترسيده بودند هارت و پورتي نموده بودند که ما به اين دوستان خاطر نشان ميسازيم که عزيزانم براي ما منافع عامه در نظر است نه معاش شما ،  ما که درين راستا منافع خود را فدا ميکنيم منافع يک تن و دو تن را نيز به هيچ ميگيريم گذشته ازان شما هراسان نشويد مبارزه ما جهت احقاق حقوق حقهِ اکثريت مردم است که شما هم در جمع همان مردم هستيد ما ميخواهيم کدرهاي بدخشان جاي خويش را در تمام ساختار هاي اجتماعي ، مسلکي و فرهنگي بيابد اگر شما هم کدر باشيد و بر اساس دانش ، و شايستگي انتخاب شده باشيد نترسيد اما اگر گزينشتان بر اساس شناخت وواسطه و توطئه باشد حق داريد پريشان شويد.اينک درين شماره ارقامي را که در مورد ترکيب پرسونل دفتر مرکزي موسسه "ميديار" در فيض آباد بدست آورده ايم به نشر ميسپاريم و ضمن آن از تمام بدخشانيهاي آگاه ، رسالتمند و با وجدان که شهامت فدا کردن منافع شخصي را در پاي منافع ملي دارند ميطلبيم اگر اسناد يا معلومات موثقي را در مورد وجود خويشخوري ، قومگراي ، اختلاس ، حق تلفي ، بيعدالتي موسسات دولتي ، ملي ، بين المللي  در بدخشان دارندبما ارسال دارند ما آنرا به اطلاع تمام ملت شريف افغانستان ميرسانيم.

داکتر محمد يوسف از ولايت کنر پروجکت مينجر دفتر ميديار با معاش ماهانه 1200 دالر

داکتر عطاء از ولايت لغمان سوپروايزر کلينيک بهارک با معاش 800

عبد الجبار از ولايت کنر فارمسي مينجر دفار ميديار 550 دالر

داکتر منيب از ولايت ننگرهار سوپروايزر کلينيک راغ با 800 دالر معاش

رفيق از ولايت لغمان آمر کلينيک خواهان 900 دالر معاش

بگونهِ که ميبينيم تمام افراد کليدي اين موسسه در بدخشان از يک سمت است و اين بدين معني است که رهبري اين موسسه شديداً قومگرا است و معيار اساسي براي انتخاب افراد برايشان قوميت و گرايشهاي محلي است در غير آن چرا در ميان اينهمه پرسونل چند کدر بيچارهِ بيواسطهِ بدخشاني را نمي بينيم.

راستي بياد داشته باشيد که ما قوم گرا و منطقه پرست نيستيم و منظور ما اين نيست که افراد غير بدخشاني در بدخشان کار نکنند زيرا ما معتقديم که افغانستان خانهِ هر ساکن اين سر زمين است و هر تبعهِ اين سر زمين حق  دارد در هر نقطهِ کشور بر اساس لياقت  شايستگي ، دانش و استعداد خويش وظيفه اجرا کند بلکه منظور ما اينست که با وجود موجوديت هزاران کدر تحصيلکردهِ بدخشاني چرا حضور بدخشانيها در موسسات کمرنگ است و چرا مسئولين موسسات وافراد کليدي آنها همه از بيرون ميايند؟

ما ميگوئيم که اگر شما در بدخشان افراد هموزن همين کارمندان تان را نيافتيد افراد را از ديگر مناطق بياوريد اما افراد شايسته را ، تحصيلکرده را بر اساس معيارات قبول شده اداري و مسلکي.

ما ميگوئيم زمانيکه يک موسسه 5 تن کارمند خويش را بيرون از بدخشان در پستهاي کليدي بدخشان ميگمارد بايد در  مقابل 5  کدر بدخشاني را در موسسهِ خود در ولايات ديگر يا در کابل بکار بگمارد دعوي ما درينجاست ما خواهان حق خود هستيم نه اتلاف حق ديگران.

ما طرفدار انکشاف متوازن در تمام عرصه ها هستيم ما صريحانه ميگوئيم که حق بده ، حق بيگي ، آشناي ات مفت. برادر در تمام اسناد دولت موسسات و کشور ها يک بودجه بنام بدخشان راجستر ميشود ، اسناد مصرفش بنام بدخشان مجراي داده ميشود اما بيشتر از 80 فيصد آنرا چرا غير بدخشانيها بنام معاش ، کرايه و سفريه ، کرايه خانه، سواري موتر حيف و ميل نمايند؟

ما حتي در مورد پرسونل بدخشاني بعضي موسسات هم سوال داريم همين حالا موسساتي است که مسئول آن بدخشانيست و تمام افراد را بر اساس معيارات خويشاوندي و پيوندهاي شخصي و حتي مذهبي بر گزيده است نوبت انها هم خواهد رسيد اما فعلاً از غير بدخشانيها شروع کرده ايم اما انها هم گوش به آواز باشند زيرا هدف ما اصلاح جامعه است.سوال درينجاست که چرا موسسات بيشتر پرسونل کليدي خود را از افراد خارج بدخشاني  باخود مياورند.

زيرا که اگر بدخشانيها در داخل دفتر باشند اختلاس آنها افشا ميشود و هم خويشاوندان و اقارب بي کفايت و بي سرنوشت آنها همچنان بيکار ميماند سوال ديگر درينجاست که کدام مرجعي قانوني اسناد تحصيلي ، سوانح ، تجربه و سابقه کار اينهمه را ارزيابي نمود؟

همه ميدانيم زمانيکه يک پروژه يا بودجه بيک ولايت کمک شد بايد مردم ساکن در آن محل از تمام مزاياي پروژه به شکل متوازن استفاده نمايند و بودجه بايد در خدمت مردم همان ولايت قرار گيرد در حاليکه اکثر موسسات موجود در بدخشان از دريور گرفته تا گارد و مامور و محاسب و داکتر و انجير را باخود مي آورند.مگر در بدخشان قحط الرجاليست؟ آيا درينجا اگر داکتر و انجنير پيدا نشود گارد ومامور و محاسب و دريور هم پيدا نميشود؟ درحاليکه همين حالا بدخشان يکي از جملهِ ولاياتيست که بيشترين کدرها و متخصصين را در تمام عرصه ها دارد. همين حالا صدها داکتر و انجنير و حقوقدان و اقتصاددان و ديپلوم و ماستر بدخشاني در سراسر کشور و به خصوص در کابل بي سرنوشت و بيکار اند.

چرا کدر هاي بدخشان بکار گماشته نميشوند تا حد اقل اگر از ترس خدا نباشد از شرم مخلوق براي وطن خود کار نمايند .

موسسات داخلي و خارجي که در بدخشان کار ميکنند بايد در قدم نخست کارمندان مسلکي و غير مسلکي خويش را از بدخشانيها بيگيرند زيرا پروژه براي در صورتيکه افراد مسلکي از بدخشان نيافتند که اين ابداً ممکن نيست افراد غير بدخشاني را بر اساس اهليت ، شخصيت ، دانش، اخلاق و تجربه بکار گمارند نه بر اساس روابط ، قوميت و پيوندها. زيرا اين پروژه ها براي بدخشانيها و بدخشانست اگر يک هدف پروژه بازسازي است هدف ديگر آن کاريابي براي مردم محل است.نه اينکه مانند نيشکر شيره اش را ديگران بنوشند و چوبش براي بدخشانيها برسد.

ما از نمايندگان بدخشان در مجلس نمايندگان ، مجلس سنا ، شوراي ولايتي و مقامات دولتي بدخشان مصرانه خواستاريم تا در قسمت شيوهِ کار ، ترکيب کارمندان ، موثريت پروژه ها و چگونگي مصرف بودجهِ موسسات داخلي ، خارجي و ملل متحد در بدخشان دست به کار شوند در غير آن عده عوام فريب و استفاده جو تمام بودجه هاي تخصيص داده شده به بدخشان را تاراج نموده و راهي خانه هاي خويش ميشوند و در پايان کمپاين بازسازي افغانستان ، بدخشان همچنان ويرانه باقي خواهد ماند و از آنعده بدخشانيهاي که با اين موسسات در معامله هستند ميخواهيم به خاطر نفع شخصي ناچيزي که ازين معاملات ميبرند اعتماد و اعتبار مردم بدخشان را به ليلام نگذارند و از مردم بدخشان ، روشنفکران بدخشان ، نخبگان بدخشان ميخواهيم تا در مقابل چنين رويدادهاي بي تفاوت ننشينند و مانند سنگها بيصدا نباشند زيرا اين بودجه ها حق آنهاست که ديگران به يغما ميبرند. با استفاده از شيوه هاي معقول و مسالمت آميز با اين فساد فزاينده به مبارزه بر خيزند و صداي خويش را به گوش مسئولين برسانند زيرا حق داده نميشود بلکه گرفته ميشود.

همچنان از کارمندان صحي بدخشان اعم از داکتر و نرس گرفته تا کارگر صحي و قابله به شمول زن و مرد خواهانيم تا با ايجاد اتحاديه سراسري کارمندان صحي بدخشان منحيث يک نهاد قانوني کمر همت بندند که بدينوسيله از يک طرف از حقوق حقهِ خويش به صورت منسجم ، هماهنگ و دسته جمعي دفاع نمايند و هم حقوق مردم بدخشان را در عرصهِ  عرضهِ خدمات صحي بخوبي به آنها برسانند.

يک نکته را ميخواهم در آخر اضافه نمايم که استدلال بسياري از مسئولين و بازيگران اصلي موسسات در قسمت گزينشها اقارب ووابستگان شان خارج از بدخشان در موسسات خويش بي کفايتي و کم کاري بدخشانيها بود ه است به گونهِ مثال انها استدلال مينمايند که يک داکتر بدخشاني حاضر نيست به عوض يک داکتر غير بدخشاني در يک ولسوالي کار کند اما ما ميگوئيم عزيزم شما در کجا همان 1000 دالر معاش را براي بدخشاني داديد و او حاضر بکار نشد؟ شما معاشات را درجه بندي نموده ايد در جايکه براي خويش 1000 دالر ميدهيد براي بدخشاني 150 دالر در نظر ميگيريد پس طبيعي است که او در حاليکه اين ستم مشهود را ميبيند با دلگرمي کار نمکيند گذشته ازان شما کدرهاي تحصيلکردهِ  بدخشانی جوياي وظيفه را از کابل سراغ کنيد نه در بدخشان. امروز شهر کابل به ذخيره گاه کدرهاي تحصيلکردهِ بدخشاني مبدل شده است. اگر شما انصاف داشته باشيد کدر هاي تحصيلکرده بدخشان نه تنها تمام ادارات و موسسات بدخشان را بسنده است که چندين ولايت ديگر را هم ازين لحاظ اکمال ميکند.

ده ها باب مرغانچه عصری در بدخشان اعمار شد

همانگونه که خوانندگان ما از طریق رسانه ها اطلاع حاصل کرده اند و در شماره قبلی صدای بدخشان مطلبی به ارتباط اعمار 46 مکتب از کمکهای بانک جهانی زیر نام پروژه ایکویپ نشر شد.ما دران مطلب از مقامات مسئول خواسته بودیم تا در برنامه های خود تجدید نظر نمایند و به عوض اعمار مکاتب چهار صنفی خامه که دیگر در بدخشان کاربردی ندارد مکاتب پخته 8 و 12 صنفی بسازند اما از قرار معلوم کارگردانان این برنامه گوش شنوا نداشتند و برنامه اعمار مکاتب خامه را عملی کردند به استثنای چند مکتب محدود  8 صنفه (با بودجهِ یک لک دالری) که به شکل (نيم دلمل) پخته اعمار میشود بقیه تمام مکاتب به شکل چهار صنفه ( با مصرف 32000 دالر ) و هشت صنفه ( با مصرف 50000 دالر ) از مواد خام اعمار شده است که در اخر با آهن پوش نمودن و رنگ روغن کردن این تعمیرها را بازارگیر و فریبنده ساخته اند.جالبتر اینست که بیشتر مکاتب در جا های اعمار شده که هیچ نیازی برای اعمار شان درانجا نبوده است به گونه مثال دز فاصله 5 کیلومتری شهر فیض آباد یک مکتب 4 صنفه خامه به مصرف 32000 دالر در مجاورت یک مکتب 8 صنفه پخته اعمار شده است. در قدم اول همانگونه که میدانیم درینجا نیازی به مکتب دهاتی نیست تا این تعمیر 4 صنفه را بکار گیریم و گذشته ازان اگر دلیل اعمار مکاتب از محصولات محلی است پس چرا مکت 8 صنفه به شکل پخته اعمار شد و مکتب 4 صنفه از مواد خام.جالبترین نما را مکتب ولسوالی جرم دارد که بر اساس گفتهِ قراردادی بودجه ان 50000 دالر بوده و قرار است که به یک لک دالر افزایش یابد این 8 صنفهِ خامه در روبروی یک تعمیر کاملاً پخته و اساسی ساخته شده که قبلاً توسط یکی از موسسات دیگر آباد گردیده است که این منظره نمای ولسوالی شغنان افغانستان در مقابل شهر خارق تاجکستان را بیاد میاورد.محمد افضل نوری مدیر لیسهِ غیاثی جرم ضمن ابراز نارضایتی خویش از اعمار تعمیر 8 صنفه مذکور گفت: ما ازکان و کیف اعمار این مکتب آگاهی نداریم و با شیوهِ اعمار ان نیز مخالفیم اما چیزی از دست مان نمی آید کسانیکه این برنامه را طرح کرده اند آنرا عملی میکنند شاید برای آن ها مکتب مهم نباشد بلکه پولی مهم باشد که ازین معامله بدست شان میاید.یکی از قرار  دادی های این مکاتب 4 صنفه تمام مصارف خویش را در حدود 15000 دالر وانمود کرد پس سوال درینجاست که سر نوشت 17000 دالر دیگر چه میشود؟باید متذکر شد که جای اعمار بیشتر این مکاتب نظر به سلیقه وکلای پارلمان و متنفذین و مسئولین محلی انتخاب شده نه نیازمندی منطقه و در بیشتر موارد قرارداد اعمار مکاتب را خویشاوندان ، وابستگان یا شرکای همین افراد گرفته اند. سوال اساسی درینجاست که پول مصرف میشود ، وقت ضایع میشود چرا به عوض 40 مکتب خامه چهار صنفه 10 مکتب پخته هشت صنفه یا دوازده صنفه نساختند؟

نقشهِ بیشتر ازین مکاتب که در کابل ساخته شده به شکل یک مکتب امروزی طرحریزی نشده بلکه مانند مرغانچه های امروزی میباشد به گونهِ که کلکینهای بسیار خورد روزن مانند  با سقف بلند دیزاین شده که به هیچ وجهی روشنایی کافی به داخل اطاق نمیرسد پس بهتر است بگوئیم که در بدخشان 46 مرغانچه اعمار گردیده است نه مکتب.

 

روزنامه بدخشان بعد از 60 سال فعالیت سقوط کرد

روزنامه دولتي بدخشان يگانه رسانه چاپي در طول چندين دهه در ولايت بدخشان بود که براي نخستين بار ۶۰ سال قبل در 7 حمل سال ۱۳۲۵ به شکل هفته نامه در چهار صفحه به سر دبيري مير امين الدين انصاري و همکاري قلمي مولوي ميرزا شاه "اخگر" ، حاجي بيک خان، عبد الکريم " حسيني" ، مير محمد نبي خان "واصف" ، سيد محمد "دهقان" ووکيل محمد ايوب"جرمي"  از چاپ بر آمد و همزمان با آن مطبعهِ بدخشان رسماً به فعاليت آغاز نمود  در سال سوم نشراتي جريده بدخشان مسئوليت مدير مسئول به دوش محمد قاسم "واجد" گذاشته شد و شماره 13 سال سوم پنجشنبه 27 جوزا 1327  نخستين شمارهِ بود که تحت نظر آقاي واجد ازچاپ بر آمد.

 نشريه دولتي" بدخشان" در جريان حيات پر از نشيب وفراز خويش حوادثي خوب و بدي زيادي را پشت سر گذاشت و نقش عمده را در رشد وبالندگي فرهنگ پر بار بدخشان و معرفي استعدادهاي بدخشانيها و ديگر ساکنان کشور بازي نمود.

 همچنان  در جريان دهه ۳۰ و ۴۰ هجري شمسي مطبعه دولتي بدخشان يکي از فعالترين مطابع کشور بود و صدها کتاب از نويسندگان کشور دران زيور چاپ يافت درين دهه ها روزنامه بدخشان يکي از محبوبترين نشريه هاي کشور بود ومعجوني بود از مطالب  پرخواننده فرهنگي ذوقي ُ تاريخي ادبي داستانها  فولکلور.

 تا اينکه بعد از کودتاي ثور ، مسخ شد ، انقلابي و سرخ پوش شد ، مانند بسياري آدمها هفت ثوري شد و به جريده مبدل شد و کاملاْ در خدمت حزب خلق و نظام قرار گرفت و خوانندگان خويش را ازدست داد ُ در زمان حکومت مجاهدين و حتي آنگاهيکه ( طالبان) بر کابل قبضه نمودند نيز لنگ لنگان به نشرات خود ادامه داد اما در زمان حکومت دموکراسي و آزادي بيان به علت نبود بودجه از چاپ بازماند ُ به اساس گزارش خبر نگار نشريه صداي بدخشان،  جريده دولتي بدخشان از آغاز سال ۱۳۸۵ بدينسو از چاپ بازمانده است که اينهم يک دست آورد ديگري است از نظام دموکراتيک ومردم سالار در بدخشان که ژنده رشد مطبوعات و فرهنگ را هم به دوش ميکشد.آخرين شماره جريدهِ بدخشان بتاريخ 16 حمل 1385 چاپ شد و بعد ازان تا امروز خبري ازان نشد.

انجنير محمدي" خواهاني" ريس اطلاعات و فرهنگ بدخشان در مورد ميگويد: علت سقوط جريدهِ دولتي بدخشان را نبود مشترکين ، نبود بودجه و بي توجهي مطبعه آزادي ميداند وي گفت: آقاي رهين امر اعطاي يک پايه ماشين آفست را براي مطبعه بدخشان داده بود اما مطبعه آزادي با بهانه هاي مختلف آنرا تعميل نکرد وي در مورد تجهيزات موجود مطبعه افزود: يک پايه ماشين هايدلبرگ که  استاد رباني به مطبعه داده بود به علت نبود برق کافي کار نميکند.همچنان يک پايه ماشين ايتالياي در مطبعه موجود است که ميشود با امکانات فعلي ازان استفاده کرد.

آيا براي دولت دموکراتيک خجالت آور نيست که در سطح يک ولايتي که از نگاه مساحت 8% خاک کشور را احتوا نموده و داراي يکنيم ميليون نفوس ميباشد يک نشريهِ چاپي ندارد در حاليکه همين ولايت 60 سال قبل هفته نامه داشت و دران زمان در مطبعه بدخشان آثار ، رساله ها و کتب نويسندگان و دانشمندان از سراسر کشور چاپ ميشد آيا براي آنانيکه سنگ فرهنگ دوستي را به سينه ميزنند شرم آور نيست که يک رسانه بعد از 60 سال فعاليت به عوض اينکه رشد نمايد و ارتقا نمايد به علت نبود تجهيزات و بودجه سقوط نمايد؟

بايد متذکر شد که در ولايت بدخشان فعلاً  هيچ رسانهِ چاپي دولتي به نشر نميرسد.

گزارشگر:فضل الله "تورسن زاده"

باز هم خر

تنها نه آدمان شده از دست تو به داد

خر نیز انتحار میکند از نا جوانیت

ساعت سه بعد از ظهر روز یکشنبه 22 میزان بود که انفجاری مهیبی شهر نو فیض آباد را تکان داد با عجله از دواخانه بیرون پریدم دیدم که دو عراده موتر پی آر تی با سرعت سرسام آوری در حال فرارند و لخته های خون در شیشه یکی ازانها دیده میشد به عجله خود را به محل انفجار رساندم خری را دیدم که درست دو پارچه شده بود و آنطرفتر چندین کودک بحال زخمی افتاده بودند.بم در خورجین تعبیه شده و بالای خری گذاشته شده بود زمانیکه موتر های پی آر تی از کنار خر عبور کردند بم منفجر شد اما آسیبی به آنها نرسید اما 8 تن از افراد ملکی که بیشتر شان کودک بودند زخمی شدند و یک کودک پنجساله در شفاخانه جان داد . نیم ساعت بعد موتر های پی آر تی دو باره به محل آمدند به دوستم گفتم برای شان چل دارو بیارید ورنه تبخال میکشند.درین اثنا پیره مردی گفت :حالا میبینیم که شخص آغای کرزی همانگونه که برای قربانیان حوادث انتحاری کنر و قندهار از باب..... کمک میکند به قربانیان این حادثه هم کمک میکند یا اینکه کمیسیون حمایه از حقوق حیوانات ویا اداره حفاظت از محیط زیست تاوان خر را از مجروحین میگیرند.

درین اثنا کسی دیگری گفت این خربرای این دست به انتحار زده تا اعتراض خود را در مقابل کارکردهای موسسه پدکو بیان نماید زیرا این موسسه چندی قبل با قلبه نمودن سرک میدان هوای نه تنها خاک را در چشم و دهان آدمها زد که بلکه حیوانات بیچاره و خصوصاً الاغها را که بیشتر ازین راه استفاده مینمایند نیزمستعد ابتلاء به امراض تنفسی نموده است.

باید متذکر شد که مو سسهِ امریکای پدکو که بودجه هنگفتی از بخش موا د مخدر را گرفته است با برنامه اعمار سرکها و پروژه های زیر بنایی به بدخشان آمد اما بعد معلوم شد این موسسه نیز مانند بیشتر موسسات دیگر شوقی زیادی در جوی پاکی و خاکپاشی دارد که علت اصلی آن وجود کارمندان بی تحصیل ، کم سواد  ، بی احساس و استفاده جوی پاکستانی ، شبه پاکستانی و غیر بدخشانی در پستهای کلیدی آن میباشد. زیرا بعضی ازین کارمندان نه تنها علاقه ببدخشان ندارند که بلکه در بعضی مواردنفرت خود را از بدخشان و بدخشانیها نیز کتمان نمیکنند

 

نامه به ریس جمهور

رئیس جمهور منتخب من!

 ازینکه گستاخی میکنم و نامهِ سرگشاده را با حقایق تلخی برایتان مینویسم پوزش طلبم اما دلایل را که مرا بران واداشت تا نامهِ با این محتوی برایتان بنویسم ذیلاً فهرست مینمایم: حد اقل برای چند روزی عمر خود را صرف کار برای ریس جمهور شدن شما کردم و لحظاتی پر مخاطرهِ از عمر عزیز خویش راصرف در کمپاین شما کردم، خویشتن را به مهلکه انداختم ، هرگونه خطرات راپذیرفتم ، بیشتر از 4000 کیلومتر مسافه را با موتر خود در ین کمپاین  در سنگستانها و گردنه های رعب آور بدخشان پیمودم.

در سر زمین مانند بدخشان که خاستگاه تفکرات و اندیشه های متنوع و زادگاه سلیقه های متضاد است بیشتر از یک ماه دره ها و دهکده ها را در نوردیدم تا شما ریس جمهور شوید در حالیکه هیچگونه پیوند قومی و قبیلوی یا شناخت شخصی با شما نداشتم.اینهمه را برای این نکردم که تا امتیازی بدست آورم، همانگونه که نیاوردم ، بلکه صرف به امید این کردم تا با ریس جمهور شدن شما ساکنان محدودهِ جغرافیای که امروز افغانستانش مینامند ازین همه مصیبت و درد و رنج رهای یابند واژه های تاجک و پشتون و کوچی و ازبک و هزاره و بلوچ و ترکمن کمرنگ شودو همه شهروند افغانستان شوند ، نشنلیزم کور قومی ، قبیله گرایی و سمت گرایی جای خود را به انسان دوستی ، نوع پروری ، شایسته سالاری بدهد.عدالت اجتماعی تامین شود، وحدت واقعی ملی در عمل پیاده شودو سر زمین ما برای نخستین بار هم که شده  هویت خویش را باز یابد.فراموش نکنید که کمپاین برای شما در سر زمین سیاست خیزی مانند بدخشان خود به منزله یک خود کشی سیاسی و فزیکی بود زیرا همانگونه که شاهد بودیم کارگردانان اصلی این کمپاین نتوانستند یک شب را هم در فیض آباد سپری کنند بعد از انفجار دامنهِ جلغر عدهِ از راهِ هوا جانب کابل فرار کردند و عدهِ هم از راه زمین ، بیشتر کارگردانان کمپاین در فیض آباد اعتکاف نشسته بودند و حتی در روز رای دهی جرئت رفتن به مراکز رای دهی را هم نکردند و به مجرد اینکه انتخابات انجام یافت چار قلاچ راه کابل را در پیش گرفتند اما من بودم که بیشتر از یکماه را در گردنه ها و کوهپایه های بدخشان سپری کردم بدون بادیگارد های عینکدار و پرتله سیاه فقط یک رفیق و یاور داشتم که خدابود و امروز هم هست و فردا هم خواهد بود.

من در بدل اینهمه هیچ چیزی دریافت نکردم و توقعی هم نداشتم و هم ندارم نه مقامی و نه ثروتی. حتی بیشتر از 60000 افغانی از کیسهِ خود را صرف مصارف این کمپاین کردم و از اسکازر کران و منجان فی لیتر تیل را 65 افغانی خریدم.اما به خدا باور داشته باشید که مسئولین بلند رتبه کمپاین تان یک پول هم ازین مصارف را نه تنها بمن ندادند که معاش آشپز و محافظ و پیادهِ دفتر کمپاین تان را تا هنوز هم نداده اند.

تمام کسانی که در کمپاین بدخشان شما نام نویس کرده بودند چند روزی را در فیض آباد با بیم و ترس سپری کردند و بعد هم طرف کابل "زُب" کشیدند یکی وزیر شد دیگری وکیل ، یکی والی و دیگری هم ریس یکی بلند منزل ساخت و دیگری تکاو ، یکی مکه رفت و دیگری ترکستان. تنها من بودم که یا نخواستم چیزی شوم یا اینکه توانایی وهنر آنرا نداشتم خلاصه همان ماموری کرایه نشینی که بودم ماندم و هستم و خواهم بود. هرچند میدانم که شما دیگر وقتی برای خواندن نامهِ افراد مثل من ندارید اما باز هم با این مقدمهِ کوتاه خواستم نامهِ را در سه بخش برایتان بنویسم که بخش اول پیشینه سر زمین مارا با همه افتخارات و دردها و آلامش به تصویر میکشد.بخش دوم حال و احوال امروزین مردمان این سر زمین را به تصویر میکشد و بخش سوم هم پیشنهادات این فقیر حقیر سراپاتقصیر رابه آدرس شما در بردارد مطمین هستم که اگر امروز وقت خواندن آنرا نداشتید یک روزی چنین وقت را خواهید یافت زیرا همگان میدانیم که خدا بیک حال است اما بنده به صد حال.

رئیس جمهور منتخب من :

سخن برسرمحدوهِ جغرافياي است که دردرازناي پر پيچ و خم تاريخ درد ناک وپر افتخار خويش بار ها تبر تقسيم پيکرش را آزرده ، قيچي نيرنگ برودوشش رابريده،خنجر خيانت سينه اش را دريده ، فروشندگان دوره گرد طومارش را پيچيده ، زالو هاي طفيلي سياست خونش را مکيده، تذکره نویسان ولگرد نامش رابار بار دیگر کرده تا بد ين حال و روزش افگنده اند که امروز مي بينيم ازان آریانایی کهن و خراسان بزرگ افغانستان پاره پارهِ را بجا گذاشتند که دردرون آن صدها آستان دیگر آفریده اند که هر آستانش را هزاران داستانست .

ديوارهاي زخم خوردة شير دروازه اش ياد گاري از شکوه وعظمت کوهوارهِِ مردانيست که عمري بر زمين و زمان فر مان راندند ، سر افراز زيستندوتمدنهاي جاويدان آفريدند، که سده هاي دير پا بر رواق بلند تا ريخ هويت فرهنگي و حماسي مردم اين کهن ديار را به نمايش ميگذاشت  پيکره هاي بودا ، اين تنديسه هاي اعجوبه يي  حيرت آفرين ، محصول هنر دستان زخم آلود فرزندان اين ماتمکده که طي قرون متمادي نمادِ از ارادة آهنواره و عقيدة راستين مردمان آن عصر اين سر زمين را به نمايش ميگذاشت باز تاب دهندة هنروالا،ارادة آهنين ، پشت کار ،  سخت جاني بي بديل و اعتقاد خلل نا پذير به دين و فرهنگ مسلط بر روان جامعه همان نسل ها بود  که نگذاشتند ش بيش ازين انگشت نماي کند،نا مردانه منفجرش کردند و استخوان پاره هايش را بسان دست فروشان دوره گرد در  بازار هاي بيگانه به ليلام گذاشتند .

سر زميني که در هر عصر رستمي دارد و در هر سده ابو مسلمي.اما صد درد و صددريغ که رستمانش هميشه دردام شغاد ها گيرميمانند و تيغ خيانت نا سپاسان سينه ابو مسلم هايش را ميشگافد وبه خاک وخون ميکشد

چقدر دردناکست ! که از آن آرياناي کهن وخراسان بزرگ، امروز افغانستاني پاره پارهِ بر جا مانده است که در درون آن صد ها آستان ديگر آفريدند، شهر شهرش را به آتش کشيدند ، کوچه کوچه اش را زخمي کردند ، تنديسه هايش را منفجرنموده ، حدود جغرافياي اش را تعغير دادند ، هستي هاي مادي و معنوي اش را بتاراج بردند ، افتخارات تاريخي اش را دست بدست گردانده و درمارکيتهاي دنيا به ليلام گذاشتند، آنچه را که برده نتوانستند نا بودكردند، به آتش کشيدند، منفجرکردند ، استعدادهاي هنرآفرينش را کشتند ، مغز هاي ايجاد گرش را بديوار تحجر کوبيدند  و چه نبود که در حق اين سر زمين نکردند .ملتي که يک عمر تاج سر دنيا بود تا ديروز در روي زمين جاي براي زيستن نداشت ، فرزندان ناز پروردهِ اين سرزمين، چون آوارگان جاويدان ومجرمان تبعيدي تاريخ ، کوله بر دوش ، در سرتا سر اين زمين کج مدار، کج نواز سرگردان و جاي براي زيستن و لقمه براي زنده ماندن دريوزه ميکردند. در هر خطه اين کره خاکي اگر جرمي از مجرم حرفه هم سر ميزد، بي محابا انگشت اتهام بطرف آوارهِ بي پناه افغانستاني نشانه ميرفت،  در سرتاسر دنيا زنداني نبودوهنوزهم نيست که دران زنداني افغانستاني نباشد آنهم بجرم بيوطني ، بي هويتي و بي پناهي ، بجرم ورود غير قانوني و داشتن اسناد قلابي ، چونکه با هويت و اسناد اصلي کس برايش اجازه ورود نميداد . درين دنياي بدين بزرگي هيچ آدمي پيدا نشد تا روزي ازين حکومتها بخواهد اين تيره بختان را خيرات سر فرزندانشان ببخشندو امروز در سراسر دنيا گورستاني نيست که دران سنگ مزار آوارهِ افغانستانی نباشد و زميني را نميتوان سراغ کرد که اشک داغ آواره افغانستاني بپاي نامردي دران نريخته باشد.           

هزاران جوان ستبر سينه ، کودک سرمازده، پيره مرد پشيمان، کدبانوي هراسان و دختر پاکيزه دامان اين سرزمين سوار بر قايق هاي سرگردان، هزاران هزار ميل راه را  ازسواحل يخ زده سکاندينيويا گرفته تا بندر گاهاي غبار آلوده استراليا درنورديدند، در يلدا ترين شبهاي بيکسي در حاليکه گمان ميبردند لحظاتي بعد به شهر روياها شان گام ميگذارند، دور از شهر وديار  ، خويش و تبار در پشت دروازه هاي سرزمين نامردان ووطن سنگها،  نوميدانه جان سپردند و طعمه ماهيان  گرسنه دريا هاي شور شدند اما اجازه نيافتند به آن مدينه هاي فاضله پا گذارند.ناموس هزاران دوشيزه پاکيزه دامان و کدبانوي با ايمان اين مرز و بوم که درروزگاران عافيت از نظاره خورشيد عرق شرم بر جبينشان مي نشست دريک نا گزيري دردناک يا ذوق زدگي فرهنگي چنان برباد رفت که ديگر هرگز برنگشت که نگشت.

سرزمين اشکها ودرد ها ، کشتزار مينها و نخلستان تفنگهاي کج نشان که هميشه بدست دوست ماشه ميشود و بکام دشمن ثمر ميدهد ، پادگان سربازان هميشه در سنگرو برهنه پا که سوگمندانه جان سپردند اما ندانستند براي چه؟ خطه نا مرادي هاي بي سر انجامي که کودکان معصوم و زنان پاکدامانش مظلومانه درکوچه و بازار ها  جان سپردند و کسي بداد شان نرسيد ، اردو گاه نظامي  که بيشتر از يک ميليون سرباز از جان گذشته وميدان ديده  دارد  اما  امنيت مادران و خواهرانش را سربازان بيگانه که هزاران کيلو متر دوراز ما زاده شده اند، ميگيرند، سرزمينيکه سالهاي سال  بيدفاع بود و بی صاحب و هنوز هم هست، هر کس هر چه ميخواست در حقش ميکرد و هنوز هم هر چه بخواهد در حقش انجام ميدهد،  کشوري که روزگاران درازصاحب نداشت ، سر نوشت نداشت ، روز ملي نداشت ، جشن آزادي نداشت در حاليکه نيمي از جهان را به نعمت آزادي رساند، شناسنامه معتبر ملي نداشت ، عيد و برات ، محرم و عاشورا نداشت ، نميدانست که در کدام روز بگريد و در کدام روز بخندد ، فقط يک چيز را خوب ميدانست وآن اينکه درد ها را چگونه تحمل کند، بار غمها را چگونه بدوش کشد و دندان سرجگر نهاده آهي هم نکشد، ودرسرتا سراين دنياي نا مرد که انجمن هاي حمايه ازحقوق بقه و کرگس وخرگوش بخاطرمرگ يک مارمولک با بوق و کرنا گوش ساکنان هفت آ سمان را کر ميکردند هيچ نهادي ، مرجعي ،  يا آدمي پيدا نشد که از روي صداقت و راستي اشکي در سوگ هزاران جوان ستبر سينه اين سر زمين که ازدشتهاي آفتاب سوخته يي بکوا گرفته تا ريگستانهاي تفتيده يي کنار جيحون ، از پس کوچه هاي زخم خورده يي  کابل زمين گرفته تا تاکستانهاي نيم سوخته شمالي ، ازجاده هاي درهم کوفته يي قندهارگرفته تا تنگه هاي يخ زده پامير بخونشان رنگين گرديد ، بريزد. آري ! سخن برسر همين سر زمين درد آشيان و زخم بر دوش است که تا ديروز عجوز پير زمانه نفرينش کرده بود.

سرزمين اشکها و درد ها ، سر زمين تاکستانهاي سترون و  کاريزهاي تشنه، ميعاد گاه   کشتزاران سو خته، ديار سنگستانهاي تاراج شده ، کوهستانهاي بمباران شده ، مزرعه هاي ملخ زده و دره هاي سيلاب برده ، سر زمين دشتهاي آفتاب سوخته که بارانش تگرگ گلوله ها بود و ستاره هاي شبگردش شياري از فشنگهاي قرمز ، رعدش غرش تانکها بود و برقش شعله انفجار خمپاره ها ، در جنگلهايش پيل هاي پولادين رژه ميرفتند که هنوز هم میروند و در آسمانش بجاي پرستو ها ، مرغان آهنين بال و آتش نفس پرواز ميکردند  و هنوز هم میکنندکه نفت سياه مي آشا ميدندومرگ سرخ مي آفريدند ، ارمغانشان توغ بود و بيرق ، گورستان بود و مزار ، پيغام شان اشک بود و ماتم.

خطه نفرين شدة که هنوز هم زمينش کشتزار مينهاست وآسمانش ميعاد گاهِ گلوله ها . با نسلهاي آواره و فرهنگ گم کرده اش ، با شهر هاي آتش گرفته اش ، با دهکده هاي زلزله زده اش ، با روشنفکران ذوق زده  اش، با متجددان شوقک گرفته اش ،  با سپيدار هاي تير باران شده و کاجهاي زخم بر دوش و خشکيده اش ، با کوچه هاي بي نقش پا و جاده هاي درهم کوفته اش ، سر زمين کاريز هاي بي آب و ييلاق هاي بي علف ، سر زمين عروسان شوهر مرده و مادران داغديده ، ميعادگاة پيره مردان قامت خميده ، جوانان دبستان نديدة خمپاره بر دوش و برهنه پا ،  اين سر باز وظيفه هاي ابدي تاريخ ، که همچون گلادياتوران افسانه ما وراي تاريخ ، بايد هميشه در ميدان نبرد هاي مرگبار ميدانداري کنندو با هر غول بي شاخ و دمي در افتندو هنوز از يکي فارغ نشده اند که هيولاي ديگري سرميرسد.سرزمين کودکان عروسک نديده که شبي هم  با شکم سير نخوابيده اند و هميشه لرزه بر اندام وترس بر دل از غرش جنگنده ها  وانفجارخمپاره ها داشتند، بازيچه  آنها مينهاي دستي بود و بر پشت شان سبد سرگين چيني  که هنوز هم هست، شبانگاه با صفير گلوله ها بخواب ميرفتند و سحر گاهان با  غرش تانکها و غريو جنگنده ها به پيشواز خورشيد مي آمدند، وطن نسلهاي آوارهِ که فرزندانش را هيچ زميني جا نميداد و هيچ آسماني پناه . ملتي که در وطنش ، در دهکده اش و حتي در خانه اش آواره بود، نسل سر گردانی که کوله بار رسالت قرن  بر دوش داشت ، هر دري را که ميزد بگمان اينکه گداست کس در برويش نمي گشود ، چه رسد به اينکه بار از دوشش بر دارند، سر زمينيکه حاصل دسترنج دهقانش خاکستر گرم بود و ابر آسمانش دود کشتزاران سوخته ، با مردميکه هر روز پيکري شهيدي را بر دوش ميکشيدند و قبل ازينکه آنرا به خاک سپارند خودشان شهيد ميشدند ، سر زمينيکه در درازناي تاريخ پر از درد و افتخار خويش ، بار ها و بارها لگد مال سم ستوران يورشگران جهانگشا، آماج زخمهاي جانفرسا و قرباني خيانت و نيرنگ بيگانه و آشنا شده، اما از همه مهلکه ها سر افراز و بلند بالا بيرون بر آمده ، وليک دردمند، زخمي و محتاج تيمار ومداوا .  هنوزجراحتش التيام نيافته که زخم تازة بر پيکرش دهن باز کرده و بسملانه در خون طپيده. صد در د وصد دريغ که بيگانه و آشنا نه تنها زخمهايش را درمان نکردند، که نکردند، بلکه بران نمک پاشيدند، تا بيشتر بطپد و آنگاه از دور به نظاره نشستند ، لحظه هاي جان دادنش را بيصبرانه لحظه شماري کردند، آنگاه بگمان اينکه ديگر کارش تمام است پوستش را کنده پوستين کردند، گنجينه هاي نهفته اش را توشه راه نمود ند، وراهِ بهشت موعود ، سر زمينهاي دختران گيسو طلاي و آسماني چشم افسانهِ  را در پيش گرفتند و رفتند که رفتند، بعزم اينکه ديگر هر گز ، بر نگردند . اما چقدر سخت جانست اين پيره زني سپيده موي قا مت شکسته زخم بر دوش تاريخ ! اعجوبه نا تکرار روز گار ، که همچون پشک هفت جان دوباره جان ميگيرد ، نفس ميکشد ، ناله سر ميدهد ، کمک ميطلبد ، کس بدادش نميرسد ، جنبندهِ نيست تا دستش را بيگيرد، سر پايش کند، نا چار با هزاران تقلا ازين پهلو به آن پهلو مي غلطد، و سر پايش مي ايستد اما هنوز قامت راست نکرده که بر فرقش ميکوبندو دو باره چون سپيداري طوفان زدهِ با صداي مهيبي بر زمين ميغلطد، دست و پا ميزند تا بر خيزد، دست و پايش را ميبرند،  فرياد ميزند ، زبانش را از گلوگاهش ميکشند، آرام و بيصدا اشک ميريزد، چشمانش را از حدقه بيرون ميکنند ، شاهرگهاي حياتي اش را ميبرند ، سينه اش راميشگافند، پيکر نيمه جانش را در بي نشانه ترين گودال فراموشي سر نگون ميکنند، جنازه اش را در محراب تاريخ غايبانه ميخوانند، خيرات و اسقاتش را نا داده ميراث هاي گرا نبهايش را که نسل به نسل برايش به وديعه مانده بود ليلام کرده زاد راه ميگيرند، به گمان اينکه او ديگر زنده نيست ، ميروندو درکنج عافيت با خاطر جمع بعيش مي نشينند ، اما فرزندان بي دست و پايش ، دست پروردگان فقير و تهيدستش، که از شدت فقر ، رقت قلب ، يا ننگ زمانه نتوانستند، يا نخواستند که ترکش کنند ، به سراغش مي آيند ، سر به سينه اش ميگذارند و ميبينند، که هنوز زنده است ، دستش را ميگيرند و بر دوشش ميکشند تا از گودال فراموشي بر آرندش ، که مي بر آرندش ، به زخمهايش مرهم ميگذارند ، اما چه مرهمي ؟  تهيدستان چه دارند که خرچ مادر کنند؟ چون که همه دار وندارش را چابکسواران و تردستان برده اند، اين درماند گان فقط اشک چشم و خون دل دارند که بر زخمهاي مادر گذارند، که جز اين نميکنند ، با گذشت زمان اندک اندک جان در تن اين عجوز پير سخت جان مي آيد ، دو باره نيرو ميگيرد ، قوت ميکند،  بر سر پا مي ايستد ، با گيسو هاي پريشان و دستهاي لرزان ، پيکر نيم سوخته فرزند شهيد خويش را دوباره بر دوش ميگيرد و کارواني از تهيدستان فقير ، معيوب ، مجروح و لنگ و لاش را بدنبال خود ميکشاند، نعره سر ميدهد ، فرياد ميکند ، دنيا را به شور مياورد ، در يلدا گونه ترين شبهاي تاريخ تا دميدن ستارهِ سحر ناله ميکند،    ادامه در ص7

 

خواب نازدانه ترين شهزادگان دنيا را بهم ميزند ،آنگاه است که فراشان سر ميرسند ، بدون اينکه از دردش بپر سند ، به فرقش ميکوبند ، تا خاموش شود، هيچکسي نيست که حتي براي لحظه هم که شده  بفکر درمانش باشد .

             اينست داستان غم انگيز مادر وطن ! که از بيگانه و آشنا جفا ديده ، زخم زبان شنيده ، مجروح و بي پناه با تني چند از فرزندان قد و نيم قد در کنار جادة تاريخ  بي حال و بي رمق افتاده بود. دست پروردگان چابک سوارش تا کرانه هاي دور رانده بودند و حتي ديگر بعقب خود نگاه هم نکردند چه رسد به اينکه دو باره بر گردند و تيمارداري اش کنند ، مگر اينکه اين عجوز پير به آب حيوان دست يابد ودو باره جوان گردد ، آنهم جبر تاريخ يا ناگزيري تحميلي ناچارشان نمايدتا دوباره بر گردند و در سايه گيسوان بلندش دمي بياسايند فرزندان نيمه جان ودرد مند اين سرزمين که رمقي داشتند ودر هر جاي که بودند  هر قدر فرياد زدند به گوش کس نرسيد، در هر کوه وبرزن ، در دشت و دمن ،  بر رواق بلند کنگره طلاي کاخ ملل، بلند ترين منبر داد خواهي عصر ما!فرياد برکشيدند که اي مردمان دنيا!

              آيا شما همانهاي نيستيد که براي مرگ يک موش صحراي در دنيا غوغا بپا ميکنيد و قطعنامه ها صادر ميکنيد؟  آيا شما همانهاي نيستيد که با دور بينهاي مجهز به اشعه حقوق بشر تان کوچکترين تخلفات را که بذوقتان برابر نيست در تاريکترين زواياي اين کره نا هموار ديده و ازان مثنوي هفتاد من کاغذ ميسازيد!

 در وطن ما موشها مواجه به انقراض نسل نيستند، درينجا تنفس ماهيان را آبهاي نفت آلوده تهديد نميکنند. درين سرزمين سوال جان بيماري رواني که از عقده اوديپ، يا کمبود شخصيت رنج ميبرد و سپر آزادي بيان را برخ کشيده ، با تيغ زنگ زده عقده هاي فکري  بر حريم مقدسات ميليارد ها انسان ناشيانه يورش مي برد در کار نيست . درينجا آدمها را زنده ، زنده آتش ميزنند ، درینجا مرده ها در قبر هایشان از شرم هزار بار میمیرند، در ينجا ستاره ها را به گلوله های میبندند که ساخت زرادخانه های مرگ آفرین شماست ، درين خطه هر شامگاه خورشيد در شطي از خون غروب ميکند وسحرگاه درميان هاله از دود و آتش طلوع مينمايد . درينجا آتش زبانه ميکشد، خشک و تر را ميسوزد ، باگذشت هر روز شعله هاي آدمخوار اين شکمباره بلند وبلند تر ميگردد ، روزي ميرسد که دامان شما را هم ميگيرد، بياييد اگر مارا نجات نميدهيد، اگر ما را سزاوار زيستن نميدانيد ،  حد اقل بخاطر نجات خود تان آنرا را مهار کنيد! 

اما ! کجا بود گوش شنوا ، عاطفه انسانها! و شکوه تمدنها ! نه تنها رحمي بحال ما نکردند که بر زخمهاي ما نمکهاي شور پاشيدند همه بيک صدا گفتند که ما ديگر در افغانستان منافعي نداريم بنا بران هيچ نوع دلچسپي به آن نداريم . دلچسپي همه به افغانستان پايان يافته بود،فراموش کرده بودند روز گاري نه چندان دوري را که دلچسپي شان به افغانستان بيشتر از کشور هاي خودشان بود،آنگاهي که از شنيدن نام گارد هاي سرخ ومتحدين آنهاکه از دروازه هاي برلين گرفته تا سواحل کوبا ، از آبهاي ساحلي عدن گرفته تا جنگلزار هاي نيکاراگوا چمپاته زده بودند لرزه بر اندامشان مي افتاد ، موي بر تنشان راست ميشد ، شبها را در کابوس سحر ميکردند و روز ها را با دلهره به شام ميرساندند ، تنها چيزي که تسلي و قوت قلب برايشان ميداد کارنامه هاي  فرزندان پا برهنه افغانستان بود که در ميدانهاي نبرد روياروي با اژدهاي هفت سر کمونيسم مي آفريدند ، تنها اخبار افغانستان بود که لبخند گذرا را بر لبانشان به مهماني ميخواند ، آري ! درانزمان همين ملت برهنه پاي  خمپاره بر دوش بود که بعوض همه دنيا در مقابل نيمي از دنيا جنگيد و اين زمينه را به سر بازان ناتو که خواب سفر تفريحي به برلين شرقي را هم نميديدند مساعد ساخت تا بيخيال از نايت کلپهاي تاشکند و دوشنبه  گرفته تا کاباره هاي سواحل بالتيک را دق الباب نمايند، آنانکه جراًت نداشتند به سواحل کوبا چپ نگاه کنند و هميشه چشم به صفحه رادار داشتند که مبادا شکار ناگهاني موشکهاي دور برد  SS20 يا حمله کيمياوي شوند، امروز در خيابانهاي بغداد چنان بيخيال گشت ميزنند که گوي فرزندان پادشاه بابل استند يا فرمان هارون الرشيد بر دست دارند ، آنها  كه اگر از تشنگي ميمردند دل نميکردند منرال واتر ساخت روس را از مغازه هاي اروپای غربی خريداري کرده رفع عطش نمايند چه رسد به اينکه " فکه مانده از درياي آمو شکم سير آو بجفند" . دران دوران از ژورناليست حرفوي گرفته تا کلاهبردار سياسي همه بدنبال آن بودند تا تصويري مرد ي را پيدا کنند  که پکول بر سر، با ريش  نورسیده در حاليکه به افقهاي دور خيره شده ، دست  بر تفنگ خود دارد تا باآن فخر بفروشند و کاسه کنند و نشریه ها و روزنامه های خویش را با آن مزین نمایند، درانزمان اگر ملت افغانستان روزانه هزاران سرباز روسي يا کارمند رژيم طرفدار آن را بجوخه اعدام ميسپرد يا زنده زنده به آتش مي افگند کسي اعتراضي نميکرد ند ، نه حقوقي بشري بود و نه عفو بين المللي ، هیومن رایت واچی بود و نه اوریانا فلاچی . بر عکس در سر خط اخبار ها و هيد لاين  بريک نيوز ها مي آمد که رزمندگان مقاومت ، آزاديخواهان افغانستان ، سربازان راه آزادي ، نيروهاي آزاديبخش در جريان يک نبرد برق آسا به پيروزي حيرت انگيزي دست يافتند.آنگاهيکه ميشن افعانستان پايان يافت و ملت ما  کاري را که ارتش چندين مليوني ناتو از انجام آن عاجز بودبه تنهاي انجام داد ، ديوار بر لين فرو ريخت ، نياز بجنگ ستارگان منتفي شد و ريگولاژ موشکهاي SS20    که نيويارک ، واشنگتن ، بن و پاريس را نشانه رفته بودندبهم خورد دلچسپي بشريت متمدن؟ هم به افغانستان پايان يافت.   بدينسان خويش وتبار ، دوست و آشنا ، رفيق ويار ، همه شانه ها را بالا انداخته وهر يک راه خود را گرفتند و رفتند و آنانيکه بر آسمانخراشهاي فلک بوس آشيان داشتند ، ازان دور هاي دور ، سوختن و طپيدن مارا به نظاره نشستند .از تماشاي زبانه شعله هاي هستي خوار لذتها بردند و کيفها کردند و هر گاهي هم که شعله هاي آتش فرو کش ميکرد بانگ بر ميکشيدند و فراشان مزد بيگير سر ميرسيدند و هيزم بيشترمي انباشتند همسايه هاي دور و پيش ، دوستان ديرين و خون شريکان دروغين هم بيکار ننشستند و هر يک بنوبه خويش منتي گذاشتند و خدمتي کردند ، کسي چوب تر انداخت تا ديرتر بسوزد ،  کسي چوب خشک تا خوبتر بسوزد  ، کسي خس و خاشاک انداخت و کسي هم بار هيزم . و آنکه هيچ چيزي نداشت پفي دميد تا از صواب بي نصيب نگردد و به نظاره نشست ، عالميان  نه تنها زخمهاي مارا نديدند ، که فرياد مارا نشنيدند ، نه تنها نشنيدند ، که التفاتي هم نکردند. و ما مانديم و زخمهاي ناسور ، در کام آتش بيدادگر و سيري نا پذير جنگ خانمان سوز و هستي بر انداز، در زير هاله از دود و باروت، جدا از پيکره بشريت متمدن ،.مرفه و آزاد، انگار که ما ديگر جزء اين جامعه بشري نبوديم.سالهاي سال اين آتش بود ، ما بوديم و نا اميدي هاي دردناکمان که  ناگهان حالات ديگرگون گشت و چرخ افسونگر بازي تازه را بنا نهاد، شعله هاي خانه پيما قاره پيما شدند ، مرز هاي جغرافياي را شکستند، قاره ها را درنورديدند ، محفظه هاي دفاعي نسوز راعبور کردندورسيدند ببزرگترين مرکز آتش نشاني وآتش فشاني  دنيا! بلندترين رواق آسمان بوس تمدن مغرور وخود محور را نشانه رفتند ، که انفجارش هفت اقليم را لرزاند ، ساکنا ن اين کره خاکي با ناباوري درد آلودي شعله هايش را به نظاره نشستند، برجهاي دو قلو يا توين تاور ، با شکوه ترين نماد تمدن بشري  را که شاید معرف غرور ناشيانه بشر در مقابل آفرينش بود ه باشدچنان در هم کوبيدند که  لحظاتي بعد از آنها تلي از خاکستر گرم و نمناک بجا ماند و ديگر هيچ ، انگار که دران مکان اصلا بناي نبوده است.درحاليکه هزاران زن و مرد ، پير و جوان و کودک نوميدانه از زير خروار هاي آهن و آهک فرياد ميزدند و ترانه هیلپ هیلپ را سردادنداما هيچ قدرتي در جهان نتوانست بدادشان برسد و نوميدانه در حالي جان سپردند که صداي فرياد هاي درد آلود شان بوسيله تلفونهاي همراه تا دم مرگ بگوش عزيزانشان ميرسيد.

تمدن بشری با همه قدرتش قادر نشد کاری را ازپيش ببرد  ، يکبار ديگر بر همگان هويدا گشت که تنها خدای زمین و آسمانها قادر متعال و توانای مطلق است و هر کاری را که اراده کند ميتواند انجام دهد بشر هنوز هم بسيار آسيب پذير است واین ارباب الانواع زمینی خیلی ها نا توانند و آنزمان بود که همه دانستند که آتش هميشه آتش است ، ميسوزد ، خاکستر ميکند و برباد ميدهد.آنگاه شصتشان خبردار شد، فهمیدند كه اگرامروز آنها به افغانستان دلچسپي ندارند ، افغانستان به آنهاهنوز دلچسپي هاي زيادي دارد، همه ناگزير به فكر آن شدند كه بايد اين آتشي را كه طي بيست و سه سال ، هست وبود اين ملت دردمند را سوخته ، وخاكسترش را بباد داده وبدست خود آنها روشن شده و پکه شده بود، خاموش كنند كه كردند، اما نه خاموش ، فقط مهار.زيرا خاموش كردن آتش هنر ميخواهد نه پاور. براي فرو نشاندن آتشهاي بزرگ مردان بزرگ در كارست،با قلبهاي بزرگ از تبار ابراهيم كه از زبانه هاي شعله هاي آسمابوس نهراسندو عاشقانه در دل شعله هاي بيدادگر و نا  سپاس روند. فرو نشاندن اين شعله ها را اطفا گران کارکشته و پيره مردان جهان ديده در کاراست ، نه نو رسان شيک پوش و چکمه بلند که پوستشان در گرمای آفتاب تموز رنگ ميبازد. آهنگرانی با يد با دست وروی زنگباری ،باپوست هاي نيم سوخته ، موهای خاکستر نشسته  ، سخت کوش  و نمد پوش . نه زرگرانی ابريشم نفس و اطلس پوش .  مردانی بايد که گذر گاه باد ها را  بدانند ، تر و خشک را جدا کنند ، حد ومرز آتش را در نوردند ، معابر دشوار گذر را شناسای کنند و خاصيت آتش را رد يابی نمايند ،زيرااين شعله ها دير گاهيست که زبانه ميكشد، گاهي زير خاكستر بوده ،گاهي به ثريا سر زده،درگرد و نواي آن هزاران آتش نيمه جان در زير خاكستر غنوده است كه اگر بادي بران بدمد زبانه ميکشد اگر پای بر آن برسد سخت سوزنده است، در گام نخستين بايد آتش را بحصار کشيد، آنگاه مهارش کرد بعد شعله های سرکش را خاموش نمود ،آنگاه محراقات نهانی را رد يابی و بی اثر کرد و نهايتاً به سراغ آتش افروزان رفت. آنگاه با خاطر جمع صلای عام درداد و فرزندان شکم به پشت اين وطن را از سرتاسر اين کره خاکی   به مهمانی فرا خواند و آنهارابانان وپيازافغانستانی وپيشانی بازکوهستانی پيشوازگرفت ، نه پيتزای کانادای و کالباس  روسی، که هم تهوع آور است وهم گلو گير.نبايد از ياد ببريم که اينجا افغانستان است سر زمين همان  روستاييان برهنه پايکه دودهه قبل زمانيکه نو بدوران رسيده های ناشی و ذوق زده تازيانه ذوق زدگی فرهنگی بر دست ،سواربررهوارشوقک سياسی ازراه رسيدند،بی سلام وبی کلام با پرروی ازش پرسيدند نام خانمت چيست ؟ بدون اينکه حرفی بگويد آرام و بيصدا بخانه رفت،تفنگش را بر داشت، نه سوالگر را ماند و نه جوابگو را ، نه سوار کار را ماند و نه رهوار را. امروز همه دنيا آمده تا تفنگش را از دستش بيگيرندنميتوانند ، اين واقعیت اين مرز و بومست، اگر خود را با آن هم سو ساختیم ، برد با ماست در غير آن اين گزو اين ميدان و اينهم سرزمین پر آشوب افغانستان. آنچه که امروز کشت میکنیم ، فردا دروميکنیم.

مردم مسلمان افغانستان هر چيز را شايد تحمل کند اما يک چيز را هرگز تحمل نميکند که نميکند ، توهين به مقدساتشرا. بيحرمتی به سنن و شعاير فرهيخته و پسنديده اش را. فرهنگ تحميل و نيرنگ را.دیگر باید آزمايش نکنیم که بار ها آزموده ایم. اگر تصور نمائیم که بعد از تحمل اينهمه درد و رنج از دينش ، از رسومش ، از فرهنگش بيزار شده به ترکستان رفته ایم ، تا دير نشده بر گردیم که ره باريک است وشب تاريک منزل دور و ما تنها.  هر پديده را که تازه می آوریم نخست باید آنرا" مردمیزه" کنیم بعد عرضه کنیم ، ورنه زيانش بيشتر از سودش است، پدیده های وارداتی ، سناریوهای از قبل کارگردانی شده ، تجربه های بدست آمده از کشورهای دیگر وواژه ها و نماد های بازارگیر امروزی که در جامعه ما کاربردی ندارد نمیتواند مشکل مارا حل کند. از ياد نبریم که شوقک سياسی و ذوق زدگی فرهنگی دو پديده نا ميمونی است که سر زمين مارا در سده پار دو بار  به آتش کشيد ه است، نگذاريم که بار   سوم چنين شود.

یاد ها و لحظه ها

خطبهِ بر یک جنازهِ متحرک

قهار " عاصی"

باز تحمیل میکنند به ما

مرده ها و مرده شوهارا

بسته و بی ثبات میسازند

راه فریادها ، گلوهارا

باز دندان این دیاران را

می کشند از دهان آزادیش

می سپارند زنده زنده به خاک

ملتی را به پای بربادیش

باز دیوانه های زنجیری

زانسوی آب های شور سیه

می فرستند اجیرها شان را

سوی این سرزمین پاک تبه

باز خون نجیب این مردم

پایمال غلام می گردد

ملتی باز در معاملتی

بی دل و بی دوام می گردد

باز اینک سیاه چال وسقوط

ملت و آستان بربادی

خون مارا به خاک می سپرد

آی تاریخ ! آی آزادی !

باز بر سفره گرد می آیند

کرگسان لاش خوارگان فضول

برسرخلق باز می ریزند

خائین خاک و خاندان فضول

قصد آنست که جهان خواران

مرده تحمیل مان کنند ای خلق !

جای مردان مستحق مقام

حیض تحویلمان دهند ای خلق!

حالیان کارنامه هاتان را

بوجهل اختیار می خواهد

حالیان خون و خونبهاتان را

خائینی از ثبات می کاهد

دست تانرا محال محض بود

از سرزور ناتوان کردن

خون تان را به هیچ نیرنگی

ماست مالی نه می توان کردن

شاخ سخت وقوی مسکو را

پنجه های قوی تان بشکست

پشت کاخ سفید را لرزاند

کاخ سرخ از بن آن چنان بشکست

آی! امروزه سازمان ملل

بخش جاسوسی یی زامریکاست

ونمایندگان ابلیسش

بدتر از روس خصم جان شماست

این همان سازمان مزدور است

که بچرخد به نام ظالم ها

که برقصد به طبل جباران

که بپیچد به کام ظالم ها

هر چه ظالم اراده خواهد کرد

سازمان ملل کند تصویب

خاصه اکنون که غول امریکا

نه هماورد دارد و نه رقیب

زیر این نام در " جهان سوم"

ای بسا حق که خورد وبرد شده

ای بسا نهضت قیام و شکوه

زیر این چکمه خورد خورد شده

سازمانیکه جهل مزدورش

آسیا را به خاک بنشانده

زانسوی آب های شور کثیف

ملک مارا به خاک بنشانده

سازمانیکه لعنت "ویتو"

لکه ننگ جاودانی اوست

او چه خواهد کند به کس؟ مردم!

که خود از خاصیت تهی و دوروست

سازمانیکه "مافیا" و "سیا"

در حقیقت ولینعمتش اند

سازمانیکه "ناتو" و "ورشو"

پاسداران پی ادامتش اند

سال ها می شود که افریقا

خاک و خون می خورد گنه گفته

چند دجال غرب می مکدش

نا حق و ناروا ، سیه گفته

سازمان ملل کنون ای خلق!

همچو تمساح اشک می بارد

جای اسلام و جای آزادی

(......) زراه می آرد

باخبر که تباه میگردد

راه و رسم وفا کشادن تان

هیچ می گردد ای مسلمانان

چارده سال کشته دادن تان

آی خلق خدا! برای خدا!

دشمن دین چه دوستی دارد؟

نوکر زیر امر امریکا

خنجر کین چه دوستی دارد؟

آی مردم! به پا شوید همه

یک کسی تان غلام میدارد

در وجود پلید امریکا

روس دیگر قیام میدارد

آی تاجک و اربک و پشتون!

ازشما گشته است حق روشن

مگذارید پایمال شود

دست آوردتان درین میهن

آی باشندگان مردستان!

خانه تانرا خراب می سازند

گر ازین سازمان فریب خورید

دل تانرا کباب می سازد

این همان تفرقه علم کردن

این همان کشتن برادری است

این همان انگریز سالاری

این همان نقش نابرابری است

این همان تخت و تاج بخشیها

از سوی دزد های دریاییست

این همان سرنوشت سازی جعل

این همان بازیی اروپاییست

باز آواز های آزادی

می شود کشته در گلوی قیام

باز یک دست خائین و مفلوک

می نشینند بر سکوی قیام

چون پدرهایشان همه خائین

همه دستور دار بیگانه

همه حرامی و همه فاسق

همه فرمان برار بیگانه

آی مردم! همیشه استحمار

نوکرش را در آستین دارد

تا بر آرد دمار از خلقی

دست بسیار در کمین دارد

آی مردم! به دارش آویزید

این همان جیره خوار ارباب است

این همان پشهِ انافل درد

این همان پاسدار مردابست

طبل اورا غلام ها کوباند

گل بداد آفتاب بنده او

علف هرزه دستیاری کرد

شیرآورد گاو شنده او

برف های شقاوت آب نشد

بلبلان هم بساط بربستند

باد های مخالفی بوزید

نسترن ها به سوگ بنشستند

آی مردم! فریب را نگرید

که زند سر زآشیان ملل

مرده را زنده این چنین سازند

شش کلاهان سازمان ملل

سازمان که روح صیهونیزم

در رگ وریشه اش دوانده شده

او به افغان چه الفتی دارد

از چه او خیرخواه خوانده شده

سازمانیکه دست" پنتاگون"

زندگی بخش و متکای وی است

او از اسلام چه دفاع کند؟

چه غم از مسلمین برای وی است

سازمانیکه در جهان سوم

عامل طرح های امریکاست

او به مستضعفان چه خواهد داشت؟

هر چه دارد برای امریکاست

4 ثور 1371 هجری شمسی

حرف ملت

میر احمد شاه "ذیغم"

هر که رشوت میخورد تاج سر است

حاکم و فرمانروای کشور است

قوت بازوی او آهن مزاج

زور او افزونتر از بلدوزر است

از اراکین جملگی مهمان او

خوان او رنگین وبا زیب وفر است

فارغ از تشویش تفتیش و دیگر

پشت او محکم چو کوه جلغر است

چکمن خوب و عسل با پول نقد

بهر هئیت تحفه اش در موتر است

نه غم نان دارد و سودای تیل

خانهِ او روشن از جنریتر است

بر اساس ارتباط نادرست

بیسواد محض امیر دفتر است

درد ملت کی به درمان میرسد

موتر بختش خراب و پنچر است

تا مقرر میشود داروغهِ

امتیازش دستگاهِ پودراست

موتر مودل جدیدش زیر پا

دیگرش آماده اندر بندر است

وند خود را گیرد از قاچاقبر

وانگهش تا ناکجاها رهبر است

از مدار کار قانونی فرار

بر امور غیر قانون محور است

این همه گرپول پودر نیست چیست؟

پس چرا گوش تو ای دولت! کر است؟

نیست قانون غیر کاغذ پارهِ

مردم بیچاره زار و ابتر است

امنیت گویی پر عنقا شده

زان جهت مردم همه بی باور است

غارت و قتل و چپاول عام گشت

هر که رابینی به فکر دالر است

حاکمیت رفته بر باد فنا

زانکه زیر پای حاکم ، خود تر است

تا نگیری و نپردازی حقوق

التفاتت از بزرگان کمتر است

کس نمیداند که زیر کاسه چیست؟

پشت پرده راز های دیگر است

گر کس از تطبیق قانون دم زند

بر سر او زندگانی محشر است

همچو من قربانی قانون شدن

دیگران را عبرت و پند آور است

کس نمیپرسد زمردم حرف حق

تکیه هرجابرحدیث نوکر است

با جهان گویی که خویشی کرده او

کی زمخلوق شرم و ترس از داور است

لاابال و دلقک و منفور عام

نور چشم وکدر ووالا گوهر است

دانش وتقوی دیگر معیار نیست

دالر امروز حاکم این کشور است

زآفت مور و ملخ ها دردیار

گلشن اقبال ملت پرپر است

این نظامی را که نامش مردمیست

نقش مردم در حکومت کمتر است

کی شود اصلاح ابنایی وطن

چونکه دولت باجگیر دیگر است

این حقیقت بر کسی پوشیده نیست

رشوت وقاچاق با یکدیگر است

قضیه تا مربوط دولت میشود

زورش از تصمیم ، خیلی کمتر است

چاشت برخیزد زخواب از فاقگی

آنکه تقوی دارد ودانشور است

چهرهِ افسرده و غمناک او

قلب هر بیننده را چون نشتر است

طفلکانش بی لباس و آب و نان

در زمستان زرد وزار و لاغر است

می برند اینجا زبان راستگو

حاکمیت در کف زور وزر است

ناصحا! پندم مده دیگر ، که من

طاقتم طاق آمده، صبرم سر است

در کجا دیدی که یک رشوت ستان

نزد قانون عدالت مضطر است

یک نگاهی ای محبان سوی ما

سرزمین ما به کام اژدر است

سر نوشت آخر چه خواهد شد؟" ذیغم"!

مملکت همچون سرای بی در است

هر کجایی با زبان مادری گويم سخن

نور محمد نظری

تا نفس باقيست ما را با دري گويم سخن

هر کجایی با زبان مادري گويم سخن

باغبان بوديم ، کنون من گلفروشی می کنم

هر دمی ایدوستان با مشتری گویم سخن

نازنین من چه خوش از پشت باغ آمد خموش

حق آن باشد ز زلف آن پري گويم سخن

چون دری باشد شکر اندر دهان مشتری

بر سر بازار خوبان چون پري گويم سخن

دوش من در خواب ديدم ناصر خسرو ترا

ناخلف باشم اگر با  ديگري گويم سخن

ديدمش میگفت وصف حضرت مولای بلخ

من کنون از خسرو و از مولوی گویم سخن

سعدي و سينا و حافظ درو گوهر كاشتند

زین بزرگان زمان عنصری گویم سخن

خوانده یی شهنامه را تا زو سخن گویم بتو

از هژبر و رستم وديو و پري گويم سخن

دوش از بیدل سخن ها داشتم در پیش تو
ليك امشب در جواب عشقري گويم سخن

ما بهشتي را نخواهيم به ازين فرزانگان

به حضورش عرض خودرا" نظري" گويم سخن

شكوه دارد دوستان از سردي مونتريال

ميرود از ياد اگر از «كلگري» گويم سخن

چهارشنبه 18 فبروی 2004م

به استقبال شعر ذیغم

"حضرت"

هر که رشوت میخورد او بر تر است

صاحب بلدینگ و قصر و موتر است

گر کند قاچاق پودر را به غرب

جای او در کرسیی بالاتر است

فرنی و تخم و ملایی صبحگاه

از غذای شام او افزونتر است

ای برادر گوش کن تا بشنوی!

دولت ما منبع شور و شر است

تا نباشی خائن وپودر فروش

جای تو پائینتر از یک نوکر است

علم و فن و دانش هرگز کار نیست

کشور ما مارکیت سوداگر است

تحفه گوید رشوت ودزدی ره وند

این سیاست نیست، بلکه هنر است

شب مپرس داروغه را از وضع شهر

چون به فکر کارهای دیگر است

خانه اش روشن بود ازنور برق

کی به فکر یک غریب ابتر است

قاضی و شاروال و سارنوال را

پشت دیوار و لب جو دفتر است

وقت آنست تا رسانی خویش را

در مقامی که مقام دالر است

وه چه خوش گفتست "ذیغم" این سخن

مملکت همچون سرای بی در است

غم مخور "حضرت" که روز داوری

هر یکی را ذات بیچون داور است

جیگی جیگی

تقديم:

به حرامخواران بی حیا ، وند گیران رسوا

و رشوتخواران ناروا

رشوتخورو حرامخور مکار جیگی جیگی

ای وند گیر دلهِ غدار جیگی جیگی

چشمت به جیب مردم بیچاره و غریب

هستی غلام دالر و کلدار جیگی جیگی

نی ترس از خدا بود ونه شرم خلق او

پندیدهِ چو خرس شکمدارجیگی جیگی

در بین خلق لاف زصدق و صفا زنی

در پشت پرده، هستی ستمکار جیگی جیگی

کچکول بدست همچو گدایان دربدر

دایم دوانی در پی مردار جیگی جیگی

چون ماری خوشخطی وبود خال تو سیاه

شیطان روسیایی و بد کارجیگی جیگی

با خدعه وفریب بچوشی تو خون خلق

داری همیشه میله ودربار جیگی جیگی

خوک چورپه های توهمگی غرق عیش و نوش

مردم اسیر رنج و ماتم بسیار جیگی جیگی

دعویی شخصیت چو کنی، آب میشوم!

چون روز وشب تو میخوری مردار جیگی جیگی

کور موش صفت بهر دری سر میزنی خبیث

همچون قجیر هستی حرامخوار جیگی جیگی

ای دشمن خدا ز مسلمانی دم مزن

الراشی و المرتشی  کلا هما فی النار" جیگی جیگی

باغ رضوان

"نیازی"

حدیقه ایست جهان را که که عرفانست

ستوده نام به جرم است و در بدخشانست

سرشته اند به خاکش عبیر و عطر و گلاب

بدیلهی به گمانم زباغ رضوانست

دیار لاله و گل ، جلوه گاه سیم تنان

اقامه گاهِ بسی نخبگان دورانست

غریو رود خروشان و آبشارانش

حماسه خوان شجاعت به زاد انسانست

دماغ خسته دلان تازه میکند یادش

عجب دیار گل و لاله زار و ریحانست

زبس زبوم و برش چشمه سار میجوشد

چو آبگینه مصور همیشه دامانست

زسبزه سبز زند باغ و راغ و کوهسارش

محیط نغمهِ کبک و سرود مرغانست

اگر نثار کند ابر لولو و مرجان

نسیم در گذرش گرد مشک افشانست

گرفته آبتنی باغ از طراوت صبح

که جمله دارگل و بلبلان غزلخوانست

بیا به جرم و نگر گلساتن و فیض آبادش

مزار ناصر خسرو که شاه یمگانست

شهیر شهره به زهد و ادیب ناموران

غیاثی نخبه همان افتخار دورانست

طلایه دار سخن سرحدیست بحرم ادب

جناب اخگر شیرین مقال عرفانست

همیشه شاد بود روح پاک سودایش

که جان نثار  وطن زنده یاد دورانست

ادیب نواز شریفی بلند کلام رفیع

فروغ انجمن و سوچ وخاش و منجانست

مرید راه چنین نیکمرد میباید

که پاسدار حقیقت به امر وجدانست

خجسته باد وطن همچو اوج پامیرش

دیار رستم دشتان و آرشستانست

زچشم بد نگهش دار ای خدا مصئون

وطن که مام من و زادگاه شیرانست

ستوده مهد دلیران نامور باشد

ام البلاد اگر غور یا سمنگانست

عزیز ماست جنوب مردمان ناز وطن

اگر زوادی هلمند یا ارزگانست

خوشا که بعد گذشت قرون و لیل ونهار

سواد جرم منور به لطف یزدانست

مباد زیاد فراموش رهین راه مراد

همان شهید که مدفون کوه هجرانست

جدا زدوست "نیازی" که داند حالت ما

جهان باور عشقم چگونه ویرانست

24/25-5-1385 – کابل چهار قلعه وزیر آباد

از رویا تا حقیقت

 

اگرماساکنان امروزی افغانستان خواهان ایجاد یک نظام مردم سالار ، و خدمتگذار با پایه های مستحکم بر اساس عدالت ، اخوت ، برادری و برابری در کشور هستیم بهتر آنست که  گذشته ها را به موزیم تاریخ بسپاریم و با هرچه ذکر و فکری که داریم روی حقایق امروزین اتکا نمائیم.

ما باید هرچه توانایی واستعداد داریم ، هرچه امکانات داریم در راستایی ایجاد تفاهم ، برادری و همدیگر فهمی بین ساکنان کنونی کشور صرف نمائیم پشتونها به عوض اینکه در تلاش نزدیکی با پشتونهای فرامرزی باشند یا به عوض آنها با پاکستان دعوی نمایند بکوشند تا زبان تفاهم و همزیستی مسالمت آمیز را با تاجیکها و ازبکها وهزاره ها ودیگر ساکنان این سر زمین پیدا نموده و انرا تقویت نمایند ، تاجیکها به عوض اینکه در بارهِ همزبانان تاجکستانی و ازبکستانی و چینای  و ایرانی خویش بیاندیشند به فکر همدلی با پشتونها و هزاره ها و دیگر هموطنان خود باشند.

شیعیان به عوض گرایش و ستایش ایران،  به فکر دوستی با برادران درون مرزیشان باشند و بدین گونه تمام ساکنان کشور به فکر ایجاد یک سیستم عادلانه بر اساس حقوق متوازن و متناسب شهروندی باشند نه امتیاز طلبی های قومی و نژادی.

زمانیکه پشتونها اندیشه پشتونهای فرامرزی را داشته باشند تاجیکها و ازبکها هم برای خود حق میدهند تا چنین اندیشهِ را قوت بخشند  ، هزاره ها هم بر اساس تعلقات مذهبی به بیرون از کشور اتکا میکنند که درینصورت جز فروپاشی افغانستان عایدی بدست نخواهد آمد ومانه تنهاچیزی را بدست نمی آوریم که بلکه داشته های ناچیز خود را هم از دست میدهیم.

حقیقت مسلم اینست که افغانستان امروزی محدوده جغرافیای معینی است که در نقشه ها ترسیم شده است نه آنکه در ذهنیتها بجا مانده است.

سر زمینهای آنسوی خط دیورند از مدت بیشتر از صد سال بدینسو جزء کشوری دیگر بوده وساکنان آن تابع قوانین کشور دیگرند ، شناسنامه پاکستانی دارند ، در سفر هایشان از پاسپورت پاکستانی استفاده میکنند ، حجاج شان تحت پرچم پاکستان به حج میروند.

ما نباید آنقدر خوش باور وساده دل باشیم که قبول کنیم ان پشاوری یی که همین حالا از بهترین امکانات زندگی در پشاور و اسلام آباد برخوردار است آنقدر ساده شود که تابعیت پاکستان را رها کرده به دنبال تابعیت افغانی باشد یا آن چترالی و مردانی وبلوچستانی. آنهم در شرایطی که همین حالا هزاران افغانستانی از شمال و جنوب و شرق و غرب کشور یا تابعیت پاکستان را بدست آورده اند یا عضویت آی ، اس ، آی را.

در شرایطی که میتوان در میان افرادی عادی تا افسران عالیرتبهِ نظامی ، والیان ووکلا و رهبران سیاسی و وزرای کابینه کشور ما همین حالا اعضای آی اس آی و حاملین پاسپورت پاکستانی را به سادگی یافت بسیار ساده لوحانه نیست که ما از پشتونهاِ آنسوی سرحد که بیشتر شان همین حالا در پشاور و کویته و اسلام آباد و کراچی از بهترین امکانات سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و رفاهی برخوردارند توقع داشته باشیم که در جریان یک همه پرسی به الحاق سر زمینهای شان به افغانستان رای بدهند یا در صورت نرسیدن بدین مامول دست به قیام مسلحانه بزنند انهم در برابر یک قدرت هستوی منطقه؟ ما نباید فریب چند سازمان سیاسی پشتون را در آنسوی مرز بخوریم که صرف بخاطر دست یافتن به منافع سیاسی خویش به قومگرای چسپیده اند و از چندین دهه بدینسو احساسات و عواطف مردم افغانستان را وسیله رسیدن به اهداف سیاسی خود قرار داده اند یا اینکه به حمایت لفظی چند قبیلهِ ساکن در نوار مرزی اتکا نمائیم که در یک روز چند تصمیم میگیرند و درلفظ از ما حمایه میکنند و در عمل از پاکستان اگر این رهبران راست میگویند و از حاکمیت پاکستان بیزار اند آیا رهبران حزب عوامی پارتی ، افراسیاب ختک ، مولانا فضل الرحمن و قاضی حسین احمد که خود پشتون اند حاضرند تا ازتمام امتیازات مادی و معنوی خویش در پاکستان گذشته ، از تابعیت پاکستانی خود گذشته تبعهِ افغانستان شوند؟ یقیناً که نه!

حقیقت تلخ و دردناک برای حامیان مسئلهِ پشتونستان و کسانی که میخواهند ازین مسئله نفع سیاسی ببرند اینست که مرزهای ماورای خط دیورند همانگونه از صد هاسال بدینسو ازما نبود بعد ازین هم هرگز از ما نخواهد شد.زیرا ما نه  خوددر عمل توان جنگ مسلحانه با پاکستان را داریم زیرا با رجز خواندن و طعنه دادن بر گذشته دیگر کاری ازپیش نمیرود ، نه جامعه جهانی درین راستا مارا کمک میکند و گذشته ازین نه پاکستان حاضر است به هیچ قیمتی یک متر ازین سر زمینهارا چه به زور و یا به رضا برای ما بدهد.

یک حقیقت از آب روشنتر است که امریکا هزار افغانستان را فدای یک پاکستان مینماید زیرا در سراسر آسیا متحد متعهد و قدرتمندی مانند پاکستان برای امریکا وجود ندارد ، امریکا امروز در تمام آسیا با دو مهره بازی میکند پاکستان و اسرائیل.

 ما باید بدانیم که  همانگونه که امریکا دو میلیون یهود را با دو صد میلیون عرب معاوضه نمیکند یک پاکستان را با همه شرق میانه معاوضه نمیکند. در حقیقت سرزمینهای ماورای دیورند به فرزندیی میماند که فوراً بعد از تولد تحت پرورش دایهِ دیگر قرار گرفته ، به بلوغ رسیده و خصلت و روش و فرهنگ دایه را آموخته است واز امکانات عصری زندگی پر تجمل در دامان این دایه برخوردارست این در حالیست که مادر کودک هنوز هم توانای سیر نمودن شکم گرسنهِ خود را ندارد.آیا این جوان پر توقع به لابه وزاری مادر دیروز وقعی نهاده دوباره به دامان او خواهد آمد؟

آیا در عصر حاضر چنان قاضی عاطفیی پیدا خواهد شد تا در یک محکمهِ عادلانه این جوان برومند را ازان مادر غنی و ثروتمند جدا نموده تسلیم مادر بیمار و فقیر نماید؟ به نظر من با شناختی که از ادمهای امروز و دنیای امروز دارم هرگز!بنابرین مردم افغانستان و حکومت افغانستان باید با یک تصمیم گیری معقول ، منطقی وواقعبینانه با در نظر داشت شرایط حاکم بر کشور ، منطقه و جهان به پشت میز مذاکره رفته معضله  رامطابق ایجابات زمان حل نمایندزیرا همانگونه که میدانیم باالآخره هر کشوری باید دارای مرز معین و حدود معین باشد در غیر آن باید واژه تمامیت ارضی را از اسناد حقوقی و قانونی خویش حذف نمائیم.

مردم افغانستان این حق را دارند که از دولتمردان امروزی سوال کنند که خطوط مرزی کشور ما در کجاست؟سیاستمداران و حکومت گران ما باید بهر شکلی شده این درد سر تاریخی را از سر ما کم کنند این کافیست که چند نسل از فرزندان این سر زمین فدای پیامد های ناگوار معضله دیورند شدند ما نمی خواهیم نسلهای بعدی چنین دردی را تحمل کنند.

حکومت افغانستان اگر اسناد و مدارک قانونی که مورد قبول جامعهِ جهانی بوده و میتواند قانوناً این سرزمینها را به افغانستان بر گرداند دارد آشکار نموده به دادگاه های جهانی مراجعه نماید در غیر آن با عنوان نمودن ترانه های عاطفی مانند خانواده ها جدا میشوند ، اقوام از هم جدا میشوند ، ما کنوانسیون ضد مین را امضا نموده ایم،  گریه وزاری سر ندهد زیرا سیاست هیچگاهی  در خدمت عواطف قرار نمیگرد و سیاستی که در خدمت عاطفه قرار گرفت آن سیاست نیست ، احماقت است اما  سیاست آنست که همیشه عاطفه را به خدمت میگیرد.

اگر مرزهای ماورای دیورند به افغانستان تعلق میگیرد جامعهِ جهانی باید آنرا به افغانستان بر گرداند اگر به پاکستان تعلق میگیرد هم این نکته کاملاً واضح شود اما در هر حالتی این حق مسلم پاکستانست که مرزهای خود را چه در خط دیورند و چه در مرزهای اتک دیوار کند یا سیم خار دار بیگیرد یا اینکه مین بکارد اگر افغانستان کنوانسیون ضد مین را امضا نموده است پاکستان در قبال آن چه مسئولیتی دارد؟ شاید افغانستان علاقه به بستن مرزهای خود نداشته باشد و دوست داشته باشد منحیث یگانه شهر بی دروازه جهان باقی بمانداما کشور های دیگر چنین علاقهِ را نداشته باشند.

در مورد دلیل جدا شدن اقوام باید گفت که این دلیل خیلی کودکانه است اگر این دلیل را افراد کم معلومات و نا آگاه بگویند عیبی ندارد اما شنیدن چنین دلایلی از زبان سران دولت و افراد کارشناس خیلی عجیب به نظر میاید

همه میدانیم که کردها با جمعیت بیشتر از 30 میلیون تن بین چهار کشور( ایران،عراق ،سوریه وترکیه) تقسیم شده اند ، بلوچها در سه کشور( افغانستان، ایران، پاکستان) پراگنده اند ، همین حالا در شبه قارهِ هند دو پنجاب وجود دارد. بیشتر از 8 میلیون تاجیک در ولایات سمرقند و بخارا     و سرخان دریای ازبکستان زندگی میکند این جبر زمان یا خواست زمان بوده است که اقوام بین کشور های مختلف تقسیم شده اند.

که اگر ما بخواهیم آنرا تعغیر دهیم باید یک جنگ جهانی دیگر رادر آسیا به راه اندازیم تا کشور های جدید را بر اساس قومیت و ملیت تشکیل نمائیم د رغیر ان باید حقیقت را بپذیریم

همانگونه که میدانیم بیشتر مرزهای افغانستان در زمان امیر عبد الرحمن تعین گردید.

همین امیر بود که 67000 کیلومتر ازخاک بدخشان را به روسها داد که امروز جزء تاجکستان است همین حالا مرز بین اقوام دو طرف( مرز افغانستان با تاجکستان) دریای آموست که در بعضی جاها فقط چند متر وسعت دارد ، درین تقسیم تمام شهر های بدخشان بین دو کشور تقسیم شدند همین حالا مادر دوطرف مرز دوراغ ، دو اشکاشم ، دو شغنان ، دو درواز، دو واخان داریم همین حالا هزاران تن از ساکنان این سر زمینها  با وجود که خویشاوند هم اند از هم جدا هستند بر عکس ساکنان مرز شرقی ، اینها ازیک قوم اند دارای زبان مشترک ، مذهب مشترک و تبار مشترک اند در حالیکه درمرز شرقی مردم به اقوام مختلف مانند مسعود ووزیر وتوری و.. منقسم اند.

در مرز دوکشور( افغانستان و تاجکستان) فقط یک دریاست نه سیم خارداریست و نه مین. اما ساکنان دو طرف فرهنگ شهروندی را خوب اموخته اند به استثنای عدهِ کمی از قاچاقبران و ناقضین قانون، ساکنان این سر زمینها هرگاهی بخواهند به آنسوی مرز سفر نمایند بعد از اخذ ویزای قانونی از طریق بنادر رسمی عازم انسوی مرز میشوند.پس زمانیکه تبعهِ یک کشور بخواهد به کشور دیگر برود باید ازراه قانونی بعد از اخذ ویزا سفر کند نه از راه قاچاقی ، زیرا هیچ کشوری درین عصر نمیتواند بی دروازه باشد.

باید به اتباع ساکن مناطق مرزی کشور فهمانده شود که زمان تعغیر نموده است باید در مقابل قانون مسئولیت پذیر باشند زمانیکه بخواهند به کشور همسایه سفر کنند باید از بندر های قانونی بروند نه اینکه از روی مینها بگذرند که اگر گذشتند طبیعیست مینها خیلی ها بیرحم اند اصلاً دیگر لزومی ندارد که مردم افغانستان ازمرز بین دو کشور به شکل غیر قانونی عبور کند زمانیکه یک بدخشانی مجبور میشود مریض خود را از پامیر جهت تداوی بکابل بیاورد هموطن سرحدی ما چرا چنین نکند؟ اگر باز هم مشکلش در داخل کشورحل نشد مانند دیگر ساکنین کشور میتواند ازراه قانونی بخارج برود.سوال درینجاست که تاکی سر زمین ما بی دروازه باشد ،زیرا زمانیکه شهروند افغانستانی از مرز به صورت غیر قانونی عبور کرد ، پاکستانی هم این حق را به خود میدهد درینصورت چه تضمینی وجود دارد که تروریستها ازین مرز استفاده نکنند؟

بیائید روشنتر صحبت کنیم!مردم هرات چه تفاوتی با مردم مشهد دارد ، ترکمنهای شمال مگر همتبار و قوم ترکمنهای ترکمنستان نیستند؟ازبکهای شمال مگر همتباران ازبکهای آنسوی امو نیستند؟

پس اگر مرزبندیهای جنوب شرق قابل قبول نیست مرزبندیهای شمال و غرب هم قابل قبول نیست. اگر پشتونها خواهان آنند که همتباران فرامرزی خودرا با خود داشته باشند پس تاجکها، ازبکها و ترکمنها هم این حق را دارند که تقاضای الحاق همتباران ازهم جدا شده خود را با خود داشته باشند که درینصورت زمینه رابرای قدرتهای استعماری مساعد نمائیم تاجنگ منطقهِ را به راه اندازند وتقسیمات این خطهِ دنیارا بر اساس اقوام نمایند که درانصورت ما یک پشتونستان داشته باشیم و یک تاجکستان و یک ازبکستان و یک هزارستان و یک ترکمنستان و یک بلوچستان  که شاید درانصورت ازبرکت ابتکار ما کردستان مستقل هم به جغرافیای جهان علاوه شود.

یا اینکه از زیادت خواهی و عصبیت و قومگرای دست بکشیم ویک افغانستان یک پارچه  داشته باشیم که به نظر من این به نفع ماست.

پس بهتر اینست که فرهنگ شهروندی را بیاموزیم و رائیج نمائیم نه اینکه به دنبال قوم و قبیله ، نظام کشور را از هم بپاشیم بیائید مردگان را به تاریخ بسپاریم و دست از استخوان پرستی و مرده پرستی بکشیم تا زندگان ما راحت شوند.

 

 

مدير مسول:  دوکتور صبغت الله"خاکساري"

تايپ و کمپيوتر : ح "سوريان"

هيت تحرير: شاهين، خاطره نوشين، منيژه بهار، ع.شرقي، بدريه ميلاد، سوريان، فضل الله "تورسون زاده"

آدرس: فيض آباد ، بدخشان ، شهر نو

تيلفونها: 0799305459- 0799321160-   0799089583

ايميل:sadaebadakhshan@yahoo.com

صفحه انترنتي: www.sadae_badakhshan.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 15:15 |

اگر کاسه زیر نیم کاسه نیست، پس چرا؟

چنانیکه دیده میشود درین اواخر تعداد زیادی افراد به اتهام دزدی ، قتل، قاچاق مواد مخدر و جرایم متعدد جنایی دستگیر میشوند اما زمانیکه خبر آنها در تلویزیونها منتشر میشود چهرهِ این افراد را نشان نمیدهند تا مردم آنها را بشناسند و از گزند شان خود را در امان نگهدارند بلکه آنها را از عقب نشان میدهند که بهتر است هیچ نشان ندهند این در حالیست واقعات زیادی از دست داشتن مستقیم کارمندان ارگانهای امنیتی در سرقتهای مسلحانه پول و اموال مردم در رسانه ها نشر شده است.این عملکرد دولت ورسانه ها بهر بهانهِ  که باشد مردم بدین باورند که چون مقامات در مقابل رشوت یا واسطه مجرمین را در مدت زمان کم رها میکنند بدین دلیل چهرهِ آنها را در رسانه ها نشان نمیدهند تا حامیان شان آزرده نشوند یا اینکه رشوت پیش چشم شانرا میگیرددر غیر آن اگر کاسهُ زیر نیم کاسه نباشد چرا دولت و رسانه حقیقت را از مردم پنهان میکنند و نمیگذارند تا مردم دشمنان جان و مالشان را شناخته وخود را از گزند آنها حفظ کنند؟

ملاقات هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل با محترم امان الله "پیمان"ریس کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان

هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل در تداوم ملاقاتهای کاری خویش با نمایندگان مردم بدخشان در مجلس نمایندگان ساعت 2:30 بعد از ظهر روز یکشنبه 9 میزان سال 1385 با محترم امان الله "پیمان" ریس کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان دیدار و گفتگو نمودند ، درین دیدار اعضای هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل پیرامون تاریخچه ، اهداف و فعالیتهای شورا روشنی انداختند بعداً محترم پیمان با ابراز خورسندی از ایجاد شورای بدخشانیهای مقیم کابل ، ضمن اعلان حمایت خویش ازشورا وعده هرنوع همکاری را در راستایی تحقق اهداف انسانی شورای بدخشانیهای مقیم کابل سپردند.

 

هرکس به فکر خویشست ، کوسه بفکر ریشست

رمضان بشر دوست میگوید :یک تعداد وکلای مجلس نمایندگان خواهان امتیازات بیشتر برای خود میباشد.در حال حاضر معاش وکلای مجلس نمایندگان و مجلس سنا 1100 دالر ، منشی ها و معاونان 1500 دالر و روسای هردو مجلس 3000 دالر معاش میگیرندکمیسیون امتیازات ومصئونیت مجلس نمایندگان با در نظر داشت تصمیم مجلس سنا طی یک جلسه فیصله نمودند که باید امتیازات وکلا افزایش یابد آنها میخواهند تا 67500 افغانی دیگر برای دسترخوان پولی ، 30000 افغانی برای کرایه خانه، 12000 افغانی برای تیل موتر و 7000 افغانی جهت مصرف کارت تیلفون ماهانه برایشان داده شود که بدینترتیب امتیازات نقدی وکلا ماهانه به 2330 دالر میرسد.بشر دوست که به تائید این گفته های خویش اسنادی هم در دست دارد ادامه داد: خواستهای وکلا به این امتیازات خلاصه نمیشود آنها میخواهند تا برای موترهایشان پلیت های خاص داده شود و به بادیگاردها و دریوران شان نیز کارتهای هویت خاص تهیه شود.بشر دوست علاوه کرد:در کشوری که معاش مامورین آن 2500-3000 افغانیست. دولت برای بازمانده های شهدا 4000 افغانی میدهد وکلای مردم در حالیکه از حالت بد مردم خویش خبر دارند برای بازمانده های شهدا 400 افغانی را منظور میکنند اما برای خویش چنین امتیازاتی میخواهند وی در جواب سوالی که آیا وزارت مالیه با این خواست وکلا موافقه خواهد کرد گفت: وزارت مالیه از ترس استیضاح خواستهای وکلا را میپذیرد و یگانه کسی که در پارلمان با این طرح مخالف هست من هستم.یک تن از اعضای کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان این ادعای آغای بشر دوست را تائید نموده گفت: این لایحه را نخست مجلس سنا تصویب نمود و کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان نیز آنرا جهت تصویب به مجلس نمایندگان پیشنهاد نموده است که اگرمورد تائید وکلا قرار گیرد عملی خواهد شد.وی بجواب این سوال که آیا امتیازات فعلی برای وکلا کافی نیست گفت: تعدادی ازوکلا مشکلات زیادی دارند ، زیرا مجبورند کرایه خانه بدهند از موکلان خویش که از ولایات می آیند مهمانداری نمایند ،جهت تادیه مصارف تیل موتر و کارت تیلفون شان به پول نیاز دارند.وی به ادامه گفت: همین حالا در ادارات دولتی افغانستان سیاست یک بام و دو هوا عملی میشود کارمندان بعضی وزارتها و ادارات دولتی معاشات بلند دالری و امتیازات فوق العاده را میگیرند در حالیکه معاش کارمندان ادارات دیگر 2000-3000 افغانیست. ما از مسئولین لایحه و قانون معاشات را خواستیم اما در اختیار مانگذاشتند.وزراء و مشاورین چندین هزار دالر معاش و امتیازات دارند در حالیکه این مشاورین هیچ کاری را انجام نمیدهند و نفعی به افغانستان نمیرسانند پس اگر عدالت هست تمام کسانیکه معاشات بلند دالری دارند بیایند به ماهانه 500 دالر قناعت نمایند تا همهِ ما این از خود گذری را بخاطر وطن و مردم خویش نمائیم ، در جریان چند سال گذشته میلیونها دالر صرف معاشات و امتیازات مشاورین شرکت هوای آریانا شد نتیجه را همه دیدیم که چه شد؟

باید متذکر شد که بر اساس شواهد موجود تعدادی از وکلا جهت گرفتن پول به بهانه های مختلف مانند پول تداوی و مصارف دیگر روزانه در پشت دروازه های وزارت امور پارلمانی واداره امور سرگردانند خدا کند که امتیازات بیشتر این نمایندگان راستین ملت را ازین دریوزه گریها رهای بخشد تا اندکی بیاد آنهمه وعده های بلند بالای که برای مردم ساده لوح و خوشباور ماداده بودند بیافتند.

خود شکن آینه شکستن خطاست

بگونهِ که شاهدیم موازی با وخیم شدن اوضاع امنیتی در کشور واقعات حملات انتحاری روز به روز در شهر کابل افزایش میابد و اعتماد مردم را به آینده کاهش میدهد هرچند در فرهنگ مردم افغانستان انتحار عمل زشت بوده و مطابق دساتیر دین مقدس اسلام خود کشی گناه بزرگ شمرده میود اما چنانیکه مشاهده میشود همانگونه که جنگ سی ساله دربیشتر جنبه های زندگی مردم ما تاثیر افگنده است آهسته آهسته دارد این عمل را نیز در کشور رواج میدهد هرچند که بیشتر کسانیکه در افغانستان به این عمل رو میاورند بیگانه ها اند اما در میان آنها گاهی مزدوران داخلی آنها نیز یافت میشود که این قوت گرفتن دشمن ناشی از توانمند شدن آنها نه بلکه محصول شکست برنامه های دولت در عرصه های مختلف زندگی جامعهِ افغانیست که در نتیجه عملکردهای نادرست یک تیم زنجیرهِ بی تجربه ، ناکارا و استفاده جو عرض اندام کرده است.

بیشتر برنامه ها به شیوهِ تقلید بوزینه وار تجارب دیگران بدون در نظرداشت خصوصیات جامعهِ افغانی بر اساس پروپوزلهای از قبل تهیه شده به راه انداخته شد نه تنها نتیجهِ مثبتی نداد که وضعیت را بدتر کرد.دولت باید جهت مقابله با پدیدهِ شوم ترور و انتحار و حفظ جان شهروندان به اقدامات عملی و موثر دست بزند نه اینکه با یک محکوم نمودن عمل و اظهار تاسف در رسانه ها و دادن یکمقدار پول به بازمانده های شهدا و معیوبین بسنده نماید.دیگر کسی شک ندارد که برنامه های کاپی شدهِ ساختن پولیس ملی و اردوی ملی  کارا و نیرومندناکام از آب در آمد ، اگر ما منتظر بمانیم تا نیروهای امنیتی بدین گونه سیر تکاملی خویش را بپیمایند باید شاهد حوادث مرگباری زیادی باشیم پس بهتر اینست تا دولت در استراتیژی خویش در عرصه های اداری ، سیاست داخلی ،اجتماعی ، فرهنگی ،امنیتی و نظامی تجدید نظر نماید.

زیرا زمانیکه زمان بر مرام آدم عاقل نگشت باید آدم بر مرام زمان عمل کند. چنانیکه گفته اند اگر زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز.

در قدم نخست ترکیب هئیت کابینه ، مامورین عالیرتبهِ ملکی و نظامی ، نمایندگیهای افغانستان در کشور های خارج، از نظر کمیت و کیفیت مورد تجدید نظر قرار گرفته اصلاح شود ، ترکیب ملی با درنظر داشت معیارات و حقایق راستین کشور ، اهلیت ، شایستگی و وفاداری به مردم و کشور در تمام قدمه ها رعایت گردد، ادارات و وزارتخانه های نمایشی وغیر ضروری و ناکارا حذف شود   ، مسئولین و مقامات متهم به فساد اداری ، اختلاس ، تاراج  کمکهای خارجی ، قاچاق مواد مخدر، رشوت و سودجویی سبکدوش و محاکمه شوند. جلوورود فرهنگ فحشا ، فساد اخلاقی ، شرابنوشی و سنت شکنی گرفته شود.

موسسات و انجیوهای داخلی و خارجی بدنام و استفاده جو مورد باز پرس قرار گرفته دارای های غصب شده از نزد شان مصادره گردد و خود شان طرد گردند. چگونگی ترکیب ملی در موسسات غیر دولتی و دفاتر ملل متحد بر رسی شده ودر زمینه اصلاحات مقتضی اجراگردد.

افراد قومگرا ، ماجراجو و بدنام از پستهای بلند نظامی و ملکی برکنار شوند.کسانیکه حاضر نیستند تابعیت خارجی خویش را ترک نمایند یا فامیلهای خویش را از بیرون به کشور بیاورند از پستهای بلند دولتی ، موسسات و ادارات که دارای معاشات دالری اند طرد گردند و جای آنها به افراد وطندوست ، صادق و ساکن دایمی کشور داده شود.عذرمشاورین بیکار دالر خوار خواسته شود تا بخانه های خویش برگردند، مدارس، دانشکده ها و دانشگاه های اسلامی در مرکز وولایات جهت تربیه جوانان ایجاد گردد. بابیگانه پرستی و تقلید بوزینه وار ازفرهنگ بیگانهِ وارداتی شدیداً مبارزه صورت گیرد.پروژه های انکشافی بصورت متوازن و بدون تبعیض در سراسر کشور به شکل موثر تطبیق گردد.

توجه بیشتر در بهبود زندگی مردم صورت گیرد، به عوض سرمایه گزاریها بالای پروژه های مصرفی، بالای پروژه های تولیدی توجه شود.

جلو استفاده جویی ها ، قانون شکنی ها و بیدادگریهاوابستگان مسئولین بنلد پایه از ریس دولت گرفته تاوزیر ووالی و قوماندان در عرصه های اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی گرفته شود. سیستم معاشات اصلاح و متوازن گردد ، از معاشات دالری کم کاران و بیکاران ادارات دولتی  کاسته در معاشات مامورین ، افسران و سربازان تزاید به عمل آید. کمیسیون با صلاحیتی شیوهِ مصرف بودجه های انکشافی موسسات غیر دولتی را دقیقاً نظارت نماید.

در عرصه نظامی و امنیتی راه معقول اینست تادر پهلوی جلب افراد داو طلب واجد شرایط جلب و احضار اجباری در بدل معاش کافی دوباره احیا شود ، جوانان بیکار بین سن 20-30 به خدمت نظام فراخوانده شود، افسران و کارمندان امنیتی که دارای تجارب مسلکی ووظیفه شناسی اند و به بهانهِ دی دی آر  از ارگانهای امنیتی اخراج شده اند دوباره جذب شوند، از تعداد بادیگاردها و محافظین شیک پوش عینکدار پرتله سیاه و نمایشی کم شود و امتیازات آنها به سربازان و افسران با احساس و غیور داده شود، برای تمام کارمندان  ملکی و نظامی دولت ، محصلین، متعلمین و کارمندان نهاد های خصوصی کارت هویت توزیع شود، تلاشی اسناد هویت به شیوه حکومتهای کمونستی به شکل فعال در دروازه های کابل و تمام نقاط شهر به راه انداخته شود ، سیستم استخبارات بازسازی و شدیداً تقویه شود. تمام ساکنان شهر کابل در تحت پوشش نظم خاص در آورده شوند. هوتلها ، مهمانخانه ها و اپارتمانهای رهایشی مجردان و مسافران شدیداً زیر کنترول گرفته شود.

                                               ابراز سپاس

ادارهِ نشریهِ صدای بدخشان از محترم انجنیر شرف الدین "اکبری" یکی از فرهنگ دوستان بدخشانی که به سلسله همکاریهای همیشگی شان مصارف چاپ شماره چهاردهم صدای بدخشان را پرداخته اند ابراز سپاس نموده و از خداوند متعال میخواهیم تا برای ایشان همت بیشتر ، سرمایه بیشتر و توفیق بیشتر ارزانی دارد وبه تعداد چنین مردمانی فرهنگ دوست بیافزاید.

ملاقات هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل

با محترم استاد نعمت الله "شهرانی"

هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل مطابق فیصله های جلسه فوق العادهِ تاریخی 10 سنبله 1385 خویش در سلسله ملاقاتهای خویش با بزرگان ، نخبگان و فرهیختگان بدخشان ساعت 10:30 روز چهارشنبه 5 میزان 1385 با استاد نعمت الله "شهرانی" وزیر حج و اوقاف در دفتر کارشان دیدار و گفتگو نمودند در شروع ملاقات دوکتور صبغت الله "خاکساری" عضو هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل تو ضیحات فشرده پیرامون تاریخچه فعالیتهای شورای بدخشانیهای مقیم کابل ارائه نموده و از استاد شهرانی خواست تا نه تنها مشوره های سودمند خویش را در راستایی پیشبرد امور شورای بدخشانیهای مقیم کابل ارائه بدهند بلکه بصورت عملی از فعالیتهای این شورا که هدف آن بسیج تمام بدخشانیها بدون در نظر داشت اختلافات سلیقوی ، فکری، سیاسی ، قومی، مذهبی و جنسی میباشد ، حمایه و پستیبانی نماید.در اخیراستاد "شهرانی" طی سخنانی عالمانهِ خویش گفتند:در طول سالیان متمادی بارها شورا ها ساخته شده اما بعد از چند ماه از هم پاشیده و شورا ها فروخته شده است.مهمانیها داده شد ، پلوها خورده شد اما در آخر دیدیم که این شوراها نه تنها مردمی نبودند بلکه بخاطر بر آورده شدن هدف خاصی بوجود آمده بودند و بعد از رسیدن کارگردانان به هدفشان از میان رفت من به شما توصیه مینمایم که از لغزیدن شورا در دامان اشخاص یا سازمانهای سیاسی جلوگیری نمائید.استاد شهرانی ضمن ابراز پشتیبانی خویش از شورای بدخشانیهای مقیم کابل این عمل را یک ابتکار سودمند و مفید به حال بدخشانیان خواند.درین ملاقات اعضای هئیت رهبری شورا هر یک دوکتر صبغت الله "خاکساری"،  تقوی "جارالله" ، داکتر عبداللطیف "شریفی" ، جنرال میر احمد "رووفی" انجنیر جعفر، محمد عالم "عاکف" ، انجنیر بابه جان بدخش ، انجنیر شرف الدین "اکبری" و عصمت الله "شرقی" حضور داشتند. 

گزارشگر: "شرقی"

ملاقات هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل با محترم فضل العظیم " مجددی" ریس کمیسیون امنیت داخلی مجلس نمایندگان

طبق یک خبر دیگر هیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل به ادامه دیدار های خویش نمایندگان مردم بدخشان در پارلمان، شامگاه روز سه شنبه 4میزان 1385 با محترم فضل العظیم" مجددی" نمایندهِ مردم بدخشان در مجلس نمایندگان و ریس کمیسیون امنیت داخلی مجلس نمایندگان دیدار و گفتگو نمودند در شروع ملاقات  انجنیر شرف الدین "اکبری " و تقوی "جار الله"  توضیحات مفصلی پیرامون تاریخچه ، دلایل ایجاد و فعالیتهای شورای بدخشانیهای مقیم کابل ارائه نمودند بعد آقای "مجددی"  ضمن ابراز پشتیبانی خویش از ایجاد شورای بدخشانیهای مقیم بدخشانیهای مقیم کابل منحیث یگانه نهاد اجتماعی ، فرهنگی قانونی و رسمی بدخشانیها ابراز خورسندی نموده و هر نوع پشتیبانی خویش را ازشورا اعلان نمود.درین ملاقات انجنیر جعفر ، انجنیر شرف الدین "اکبری" ، محمد عالم "عاکف"، تقوی "جار الله" ، داکتر عبداللطیف "شریفی" ومحمد ذکریا "سودا" حضور داشتند.

گزارشگر: "روستاپور"

 

هفته نامه صدای بدخشان مشترک می‏پذیرد

 

در هفته نامه صدای بدخشان اشتراک نمایید و هفته نامه خویش را از مراکز توزیع در مرکز و ولایات به دست آورید.

وجه اشتراک سالانه: ۲۵۰ افغانی

وجه اشتراک شش ماهه: ۱۵۰ افغانی

برای محصلین و متعلمین: نصف قیمت

اشتراک کنندگان می‏توانند وجه اشتراک را به نمایندگی های توزیع هفته نامه در مرکز و ولایات تحویل داده و هفته نامه خویش را از همان مرکز توزیع به دست آورند.

سرمقاله

اقتصاد بیمار ، سیروم به خروار

همانگونه که شاهد هستیم بعد از گذشت 5 سال حضور جامعهِ جهانی در افغانستان و کمکهای سیل آسایی نقدی ، تخنیکی و نظامی نه تنها هنوز کشور ما در گیر حوادث مرگبار و نامیمونیست بلکه در بیشتر عرصه ها وضعیت روز به روز بدتر شده میرود بیشتر برنامه های که قرار بود عملی شود یا عملی نشد یا اینکه به علت کاپی سازی بیمارگونه همه ناکام از آب در آمد.اقتصاد کشور همچنان به رکود مواجه است نرخ اسعار خارجی نه تنها افت نکرد که بلکه بالا رفت در آمد سرانهِ ملی به تناسب اینهمه کمکهای دالری اصلاً رشدی نداشته است ارقام و آماری را که مسئولین دولتی در ساحهِ رشد اقتصادی میدهند همه کاذب و فریبنده است آنگاهیکه پول جدید چاپ شد یک دالر 40000 افغانی معادل 40 افغانی فعلی بود اما حکومت افغانستان با وجود اینکه هفته وار میلیونها دالر را ببازار عرضه میکند نتوانسته است که قیمت دالر را به 40 افغانی برساندزیرا بیشتر دالر عرضه شده ببازار را تاجران و مافیای اقتصادی خریده ببانکهای خارجی میبرند.

مسئولین به ناحق دهن پاره میکنند که اینقدر خارجی و افغان از خارج آمده و در کشور سرمایه گذاری کرده اند این سرمایه گذاری ها برای تاراج سرمایه افغانستان آمده است نه برای تقویهِ آن.چند افغان و خارجی هم که در کشور سرمایه گذاری نموده اند در بخشهای مصرفی بوده نه تولیدی.از شرکتهای تیلفونی و انترنیتی چه نفعی اقتصادی به افغانستان میرسد؟ شرکت آب معدنی چقدر پول به جیب دهقان افغان میریزد؟ این همه هوتلها و رستورانتهای عروسی چقدر پول خارجیها را جذب میکند؟ درحالیکه یکی دو هوتل دولتی را هم به قیمت بسیار نازل در اختیار خارجی ها قرار داده اند ببخشید مردم ماتنها خارجیها را خارجی نمیگویند بلکه آنانی را که فامیلهایشان در خارج است و در آمد شان از کشورما، نیز خارجی میگویند زیرا اینها خارجی تر از خارجی اند چون شاید خارجی بنا به دلایلی به فکر آبادی این وطن باشد اما انها نیستند.

از کرایه بلند منزلهای که زمینهای آن به قیمت ناچیز از دولت گرفته شده و پول اعمار آن یا از مواد مخدر یا از اختلاس کمکهای جهانی تامین گردیده است، خانهِ چه کسانی آباد میشود؟عاید سرانه ملی نه تنها بلند نرفته بلکه افت نموده است زیرا متخصصین کارکشتهِ اقتصادی؟ که بر اریکه های قدرت تکیه زده اند فقط این را محاسبه نموده اند که عاید روزانه یک کارگر 200-300 افغانیست ودر هر تریبونی فریاد میزنند که اقتصاد ما شگوفا شده است اما این را محاسبه نکرده اند که برای چقدر بیکار روزانه کار پیدا میشود،آنان محاسبه نکرده اند که در کشور چند میلیون بیکار هست،آیااین را محاسبه نموده اند که نرخ مواد غذای چند برابر شده است؟ ، در زمان چاپ پول جدید یک کیلو گوشت 50 افغانی بود اما امروز 220 افغانیست اما درینجا گناهِ مشئولین نیست چون هیچگاهی مواد غذایی و گوشت نمیخرند بلکه آنرا آمر لوژستیک موتر بست بخانه هایشان میاورد، آنها نرخ لندکروزرهارا میدانند از کرایه تکسی چه خبر دارند آنها نرخ بلند منزلها را میدانند.از نرخ کرایهِ خانه چه خبر دارند که ده برابر شده است.بهتر است تا بگویند که اقتصاد یک اقلیت انگشت شمار رشد نه، بلکه عروج کرده است به آسمان رفته است و بس ، نه اقتصاد کشور.

آری! ثبات کاذب نرخ اسعار در کشور مرهون سیروم دالری و اعتیاد به هیروئینست اگر این دو را برای ششماه ازش بیگیریم این بیمار محتضر دار فانی را وداع خواهد کرد که یکروزی چنین خواهد شد.پس متخصصین اقتصادی دل خویش را به چند بلند منزل و لندکروزهای شیشه سیاه کابل خوش نکنندکه اقتصاد نه تنها رو به رشد نیست بلکه رو به افت است.اقتصاد افغانستان در حال حاضر به مریض کولرای میماند که داکتر کم فهم فقط برایش سیروم میدهد و در پی چارهِ عامل مرض نیست همینکه سیروم بیمار روانهِ گور میشود و تعفنش بر جامهِ داکتر میماند.

 

نامهِ وارده

در شماره متشره 24 جوزای سال روان مطلبی تحت عنوان "والی بدخشان خواستار برکناری همه هئیت رهبری ولایت بدخشان به استثنای خودش گردید" نشر گردید که به ارتباط این مطلب نامهِ از محترم منشی عبد المجید والی بدخشان دریافت نمودیم و با رعایت اصول روزنامه نگاری  نامه جوابیه ایشان را به نشر میسپاریم:

برادر جوان ارجمند دوکتور صبغت الله "خاکساری" مدیر مسئول نشریهِ صدای بدخشان اسلام علیکم والرحمة الله و برکاته: دوستی یکی از شماره های 24 ثور 1385 هفته نامهِ صدای بدخشان را بمن عنایت فرمود در لای صفحات مضمونی تحت عنوان "والی بدخشان خواستار برکناری همه هئیت رهبری ولایت بدخشان به استثنای خودش گردید" به نظر رسیده جلب توجه کرد که با خواندن مضمون مورد بحث اعتذاری مبتنی بر فرمودهِ حضرت ابوالمعانی بیدل مایهِ تسلی خاطر شد

بیدل از شب پره کیفیت خورشید مپرس

حق نهان نیست ولی خیره نگاهان کورند

محترم سوریان که ازنو مشق نویسندگی مینمایند چه بهتر که در تحقیقات شان اندکی تامل کنند وباحوصله مندی در ادای حق شخص مورد نظرشان ادای رسالت نمایند، والی بدخشان در گذشته ها برای دوسال معین اول وزارت امور داخله به تعقیب آن برای دوسال دیگر سرپرست وزارت امور داخله و بعداً برای ششماه ریس عمومی اداره امور بودند موصوف در 17 سال دوران تحصیل شاگرد ممتاز صنف خود بوده و قبل برین به کدام جرح و تعدیلی مواجه نگردیده است.محترم سوریان باور داشته باشند که والی بدخشان بخاطر بدست آوردن چوکی ولایت بدخشان حتی یکروز هم به عقب دروازهِ کسی مراجعه نکرده اندونه از مقرری شان قبل ازتاریخ اعلان رسمی معلومات داشتند.شاید توجیه و تذکیر در اصلاح گرایشهای نفسی موثر نیافتد زیرا فلاسف فرموده اند: الذاتی لا یتغیر. و همچنان در شعر آمده است:

نیش عقرب نه از پی کینست

مقتضای طبیعتش اینست

والی بدخشان هنوز هم به این عقیده است که تا ترکیب محلی درولایات تعغیر نخورد سازشها و کار شکنیها از مسیر اداره برچیده نمیشود وتا آنجا که به حقوق بدخشانیها تعلق میگیرد هیچکس نمیتواند از فهم، لیاقت، دانش و سواد مردم بدخشان چشم پوشی کند.به عقیدهِ من استعدادی هر مستعدی در بیرون زا ولایت مربوطه اش بهتر کارای دارد زیرا از مزاحمتها ووساطتهای محلی درامان میباشد.محترم سوریان باور کنند که والی بدخشان در سال 1350 آنگاه که محصل صنف سوم فاکولتهِ زراعت بودند به جرم مخالفت با نظام شاهی وارد زندان شده اند فلهذا هیچگاه درقالب اتهام ایشان جور نمی آیند و نه والی بدخشان از سلالهِ محمد گل موند و شیرخانست.

اگر چه در شرایط فعلی بازار تنظیم و تنظیم گرایی چندان رونق ندارد مگر درگذشته ها هرتنظیمی جایگاه خاص خودرادارا بود محترم سوریان باید بداند که عضویت در تنظیم سیاسی یک قرارداداجتماعی میان دو طرف ( عضو تنظیم سیاسی و رهبر تنظیم سیاسی)میباشد، هرگاه یک طرف قرار داد، مفاد قرار داد را نقض نماید طرف دیگر به رعایت آن مکلف نمیباشد، رهبری سابقهِ ما در سال 1368 با پذیرفتن و پناه دادن به شهنواز تنی وزیر دفاع وقت، قرار داد معهودرانقض کرده بودومااز همان تاریخ تا امروز که نزدیک به 18 سال میگذرد به رعایت آن قرارداد التزامی نداشتیم ونه داریم.اگر نویسندهِ مضمون احول نبوده درست نگر هستند و به تحریف علاقهِ ندارند چند پیشنهاد دیگری والی بدخشانرا که درانها موضوع علچرها نیز منحیث پیشنهاد مستقل شاملست وماه ها قبل به مراجع ذیصلاح سپرده اند نیز نقد نمایند تا دیده شود که والی بدخشان خیر خواه مردم بدخشانست یا دشمن آنها.ما اکنون از اجرای صدها پروژه انتفاعی نوسازی و بازسازی که به اثر تلاش و همت والی مذکور صورت گرفته است ذکری به میان نمی آوریم.

برادرتان محجور ملامت

'ادارات دولتی افغانستان توازن قومی ندارد'

خاطره "نوشین"

بر اساس خبری که بتاریخ 30 سنبله 1385 در صفحهِ انترنتی بی بی سی نشر شده است کميسيون عدلی و قضايی مجلس نمايندگان افغانستان با انتشار فهرستی اعلام کرده که ۵۳ درصد کارمندان ادارات دولتی افغانستان به مليت تاجيک تعلق دارند و درصد کمتری را افرادی تشکيل می دهند که متعلق به اقوام پشتون، هزاره، ازبک، ترکمن، بلوچ، ايماق و نورستان هستند. محمد جواد سروری، عضو این کميسيون می گويد: "در کل ۴۲۰ نفر در دفتر رييس جمهور کرزی کار می کنند که از آن جمله ۷۲ درصد تاجيک، ۱۴ درصد پشتون، ۴ درصد هزاره و ۰.۴ درصد ازبک هستند." او می افزايد: "ساير اقوام ساکن در افغانستان مانند پشه ای، نورستانی، ايماق و بلوچ در دفتر آقای کرزی وجود ندارند که اين موضوع اعتماد ملی را تضعيف می کندوی می افزاید: "در کنفرانس بن فهرستی تهيه شده بود که بر اساس آن، بايد در ادارات دولتی ۳۳ درصد پشتون ها، ۲۴ درصد تاجيک ها، ۱۹ درصد هزاره ها و ۱۳ درصد ازبک ها سهم می گرفتندولی حالا چنين نشده و اين کار به نظر من غيرعادلانه است."

همانگونه که میدانیم اقوام ساکن در کشور  مطابق قانون همه با هم برادرند و با هم برابر. که درینجا نه کسی حق دارد امتیاز بیشتر دعوی کند و نه کسی حق دارد تبعیض قایل شود و مانند برادران با هم برادرانه زیست نمایند و در اعمار و شگوفایی کشور خویش سهم مساویانه داشته باشند رنجهارا مشترکاً تحمل نمایند و از امتیازات مساویانه بهره گیرنداما زمانیکه بحث روی حقایق و نارسایی های موجود