تبليغاتX
صدای بدخشان

آغاز برفباری در بدخشان باعث بندش راه درواز ها شد

این بارنگی چند روز قبل صورت گرفت که درنتیجه ۶ عراده کاماز را که گندم های کمکی به مردم کوف را که از طریق کمیته اضطرار ارسال شده بود در ناحیه جر بالا زمینگیر نمود

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 12:40 |

صدای بدخشان دو باره از میعادگاه هیمالیا و هندوکش

 و پامیر از بام دنیاطنین انداز شد

یک بدخشان لعل دارم من نهان در دامنم

خون جمشید است جاری در رگ و جان و تنم

زادگاه من بود برتر زپرواز عقاب

موج از خود رفته ام خود را به ساحل می زنم 

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 12:26 |

داستان گور های دسته جمعی بدخشان

به تاریخ 15 حمل سال 1386 خبر تکان دهندهِ کشف گور دسته جمعی در دشت قرغ واقع 4 کیلومتری شمال فیض آباد مرکز ولایت بدخشان یکبار دیگر بدخشانیها را بیاد روزگارانی انداخت که  در حافظه ها مانند یک کابوس وحشتناک باقیمانده بود.درین روزبیشتر از 500 شهید به خون خفته زولانه بر دست بر خاستند و عزیزان خویش را فراخواندند که ای یاران مارا در پولیگون های پل چرخی و یخچالهای سایبریا وبستر ریگی دریای کوکچه جستجو نکنید ما در زیر سنگهای داغ دشت قرغ هستیم.

پیشینه

بعد از بروز حادثه شوم و ننگین ثور 1357 قدرت به دست حزب خلق افتاد ، پاچا گردشی شد ،مردم بدخشان که از حکومتهای ستمگر گذشته دل خوشی نداشتند با نظام جدید خلقی مخالفتی نکردند ، در جریان چند روز معلمین دیروزی بر چوکیهای مدیریت وولایت و ریاست تکیه دادند. معلمین که تباشیر بر دست مصروف تعلیم فرزندان بدخشان بودند یکی و یک باره تعغیر مسلک دادند یکی مدیر تعلیم و تربیه شد، دیگری قاضی ، یکی سارنوال شد و دیگری و طنپرست ، یکی ضابط ماشینی شد ودیگری داوطلب انقلابی.متعلمینی که تا دیروز تلیچه( بکسی مخصوصی که مادران بدخشانی برای پسران و دختران مکتبی از تکه میسازند) بر پشت بودند" په په شه" بر دست شدند.سازمان اولیه ، کمیته حزبی ، سازمان زنان و جوانان ایجاد شد،

  گرگ سگهای مربوط به این نهاد ها جهت شکار مردم زیر تربیه گرفته شد ، بروتها کشالتر شده رفت ، تصویر های لینن لعنة الله علیه و اله و اصحابه اجمعین بر دیوارهای دفاتر و خانه ها به روی مردم دهن کجی می داد گوش خراشترین نعره های حماری یعنی "هورا" مود روز شد. به مرور زمان هویت حاکمان جدید آفتابی شد و بگو مگو ها در مورد آغاز شد. بدینگونه ایپیدیمی مدهش مرض سگ دیوانه شیوع یافت ودر قدم نخست معارف بدخشان را مورد حمله قرار داد ودر قدم بعدی مکتب خوانده ها ودیگران را. این مرض توسط ویروس خطرناک و کشنده بنام منصور هاشمی به بدخشان راه یافت ودر مدت کم عدهِ از بدخشانیهارا مصاب ساخت..دوره تفریخ مرض سگ دیوانه به سر رسید و بیماری در تار و پود افراد مصاب ریشه دواند و همان بود که یکی و یک باره حمله به مردم بی گناه آغاز شد. فاجعه بزرگ در بدخشان در حال شکل گرفتن بود بعد از فرمان ترکی مبنی بر جهاد بر علیه ارتجاع سیاه؟ و امپریالیزم جهانخوار؟ کمیته تصفیه جامعه از وجود انسانها در بدخشان شروع به کار کرد که این کمیته به نوبه خودزیر کمیته های دیگر را به خدمت گرفت و انقلابیون؟ شروع به تهیه لست اشراف؟ ، مرتجعین؟ ، فیودالان؟ ، نوکران امپریالیزم خون آشام امریکا؟ ، کاسه لیسان؟ انگلیس شدند . در شروع در راس این باند جنایتکار موجودی اهریمنیی به نام خلیل فرهنگ مسکونه ولایت پروان و مستوفی بدخشان قرار داشت کسیکه هنوز هم نجات یافتگان چنگال او از گرفتن نامش میلرزند و بیم دارند که دوباره حاکم بدخشان نشود و گورستانی دیگری از مردم برپا نکند.اما زمانیکه جلاد سیه روی تاریخ ، دژ خیم نابکار روزگار ، ضحاک ماردوش بدخشان ، منصور هاشمی با دهان کف کرده به بدخشان رسید و رهبری کمیته را به عهده گرفت.شکار آغاز شد اما شکار آدمها ، شکار انسانها توسط گلهِ از سگهای دیوانه. کسی را از دکان بردند  کسی را از مسجد ، کسی را با تباشیر بردند کسی را با تلیچه ، کسی را با بیل بردند کسی را با تیاق ، کسی را با لباس عروسی بردند کسی را با جامه عزا. در جریان نیمه دوم سال 1357 الی ختم نیمه اول 1358 در حدود بیست هزار بدخشانی که شامل استادان ، متعلمین ، کارمندان دولت ، افسران ، سربازان ، علما ، متنفذین ، اجیران ، محصلین از بدخشان و کابل دستگیر شدند.

هیچکس نمی دانست که این افراد را چرا و کچا میبرند، کسی میگفت چند روز بعد رها میشوند فقط یک اشتباه صورت گرفته است ، کسی می گفت انها را کابل میبرند و کسی چیزی دیگر می گفت.شکار مردان خسته کن شد و جلادان نامرد این خبیث ترین موجودات روی، شروع به شکار کودکان و زنان کردند و صدها زن بدخشانی ، ناموس بدخشانی را ، برای نخستین بار در تاریخ سرزمینشان توسط باندی که بیشتر اعضای آن بدخشانی بود موی کشان به زندان ها برده شدند .

سرنوشت زندانیان در هالهِ از حدس و گمانها نهان بود تا اینکه نخستین شواهد شهادت آنها بدست آمد و اجساد نخستین گروه قربانیان که شامل پیر حاجی جان ، آغای سید مصطفی و یارانشان بود توسط اهالی از دریای کوکچه بیرون کشیده شد و مردم بدخشان فهمیدند که دیگر عزیزانشان بر نمیگردند آنها از جاده برو نیا سفر کرده اند که حزب خلق برایشان اعمار کرده است مدتی بعد جلادان تعغیر تکتیک دادند و دیگر آغوش کوکچه فرزندان بدخشان را در آغوش خویش جا نداد.دیگر جسدی از دریا بدست نیامد اما مردم فهمید که با گروهی از چنگیزیان طراز نوین مواجه اند همان بود که بازماندگان راه کوه و بیابان را در پیش گرفتند و نخستین قیام خود جوش مردم از مرگ رسته از کران بدخشان به رهبری ملا محمد جان بنیان گزارجهاد بدخشان به قوام رسید و جهاد بر علیه نظام آغاز شد در حالیکه هنوز خبری از تنظیم ها نبود و بیشتر اعضای سازمانهای اسلامی درین وقت یا در زندان بودند یا شهید شده بودند یا اینکه راهی پاکستان شده بودند همان شد که دفاتر احزاب در پاکستان باز شد که ایکاش هرگز باز نمیشد! و به عوض دفاتر و قصرهای افسانه پشاور مجاهدین در زیر سنگها و تنگنای مغاره های این سر زمین خود دفتر باز میکردند تا مردم ما امروز از شر یک نسل پاکستان زده با فرهنگ لاشخواری در امان میبود .بدینگونه نبردها در سراسر بدخشان پا گرفت.

ودر اواخر سال 58 مجاهدیم به حاشیه شهر فیض آباد رسیدند ، تعدادی زیادی از وطنپرستان! گمراه و په په شه به دستان بی ایمان در جریان نبرد ها کشته شدند و بقیه آنها تفنگهارادور انداخته از ترس مجاهدین مانند موش در مغاره ها پنهان شدند یا به روستاها فرار کردند.

همان بود که هجوم روسها به کشور وضعیت را تعغیر داد .از جمع بیشتر از ده هزار زندانی در حدود 300 زندانی که تا کنون نوبت اعدام شان نرسیده بود بعد از شش جدی رها شدند اما هرگز نتوانستند در مورد سرنوشت رفتگان خبری دقیق بدست دهند.

حکومت کارمل هاشمی را به زندان افگند (هاشمی  بعد از اعلام مصالحه ملی داکتر نجیب از زندان رها شد و  تا پیروزی مجاهدین در کابل بود تا اینکه در روز دوم پیروزی مجاهدین به ضرب گلوله فرد ناشناس که به گمان اغلب پسر یکی از شهدا بوده باشد روانه جهنم شد که زیبنده است تا ما امروز اگر میسر شود دست همان جوانمرد را که هاشمی را اعدام کرد ببوسیم در غیر ان او دوباره در کلیسای مغرب زمین غسل تعمید میگرفت و به نام متخصص دوباره بر میگشت وتحت عنوان شایسته سالار یا وزیر میشد یا کمشنر حقوق بشر یا مشاور ریس جمهور مانند دیگر اعضای باندش که همین حالا چنین اند) اعضای سر شناس باند او از بدخشان فرار کردند.

آری! بدینگونه سر نوشت ده ها هزار بدخشانی که در حقیقت تمام دار و ندار بدخشان بودند تا 15 حمل 1386 نا معلوم بود. کسی میگفت که انها در سایبریاست ، دیگری میگفت همه را به کابل برده اند. دیگری میگفت در پای آنها سنگ بسته همه را به دریای کوکچه ریخته اند.اما بیشتر زنان و مادران بدین باور بودند که انها در شورویست.تا اینکه زمین دشت قرغ ازین همه بیداد به فریاد آمد و گفت که فرزندان بدخشان در آغوش نمناک من هستند!بیائید و امانات خویش را تسلیم شوید که من بیش ازین قدرت نگهداری آنان را ندارم.

گور دسته جمعی چگونه کشف شد

گور دسته جمعی بدخشان بر خلاف ادعاهای بسیاری صاحب نظران بی کار و سمارقی کاملاً به صورت تصادفی کشف شد و هیچگونه برنامه قبلی در کار نبود و تا تاریخ کشف این گور ، به جز جنایتکاارن عامل قضیه ، هیچکسی در بدخشان یا خارج ازان تصور نمیکرد که درینجا گوری باشد زیرا همگان بدین باور بودند که تمام عزیزان گم شده به کابل انتقال یافته اند.علت انتخاب دشت قرغ توسط جنایتکاران منحیث گور این بود که در سالهای دهه پنجاه کس تصور نمیکرد که در جریان چند قرن آینده درینجا آبادی شود زیرا دران زمان شهر جدید فیض هم ازسکنه خالی و دشت بود.دران زمان دشت قرغ یک دشت دور افتاده در 4 کیلومتری فیض اباد بود که بعد از کودتای ننگین ثور حتی رفت و آمد اهالی ازان استقامت صورت نمیگرفت.در جریان سالهای اخیر ازینکه نمرات رهایشی در شهر فیض آباد نبود زیرا نمرات رهایشی را قبلاً اعضای حزب خلق بین خود تقسیم نموده بودند و اندکی هم که باقیمانده بود بعداًتوسط زمینخواران تصاحب شد تعدادی زیادی از مردم از بی خانگی رنج میبردند  و جناب دولت هم حتی در خیال سر پناه برای مردم نبود شاروالی هم فقط مصروف جمع آوری اجاره مندوی وفروختن نمرات در بازار سیاه بود

.تعدادی از افراد در فیض آباد جهت حل این مشکل طی برنامه زمینهای شخصی را از صاحبان آن خریدند و قسمتی از زمینهای دولتی را که از تصاحب قدرتمندان مصئون مانده بود به این فکر که در آینده شاید مسئولین این زمینها را نیز به اقارب خود توزیع نمایند یا کوچیی با فرمانی از راه رسیده آنرا علفچر بسازد خط اندازی نموده و در بدل قیمت مناسب در اختیار مردم بی خانه به صورت آزاد قرار دادند که گور دسته جمعی دریکی ازین نمرات کشف شد.گور در اطراف یک سنگ بزرگ به صورت دایروی در چهار طرف آن در عمق  سه متری کنده شده بود.زمانیکه کارگران هریک استا ظاهر ، عزیزالله سنگ مذکور را شکستند و تمام انرا به جای دیگر نقل دادند دیدند که در یک کنار حفره باقیمانده از سنگ استخوانها پیدا شد به صورت تصادفی همان روز ما هم به دشت قرغ سر زدیم.باید تذکر دهم که من یکی از خانه به دوشان زمین هستم و با وجود بیست سال کار و عاید خوب هنوز نتوانسته ام سه بسوه زمین را در زیر آسمان این کشور خریداری نمایم و لیاقت آنرا هم پیدا نکرده ام تا مسئولین برایم یک نمره زمین دولتی را بدهند که البته این از نا توانی خودم بوده است زیرا هر قدر تلاش نمودم تا با فرهنگ چاپلوسی و موزه پاکی به صورت مقطعی و تاکتیکی هم که باشد کنار بیایم که نشد.

اما در یک نکته حیران هستم اینهمه بی معاشان و معاش داران پاک نفس و فرشته خوی که متکی به معاش ماموریت و مدیریت و ریاست و  جنرالی وبالاتر اندو  تقوی بوذر و سلمان را هم در مقابل پاکیزگی خویش به هیچ میگیرند اینهمه قصر و قلا را از کجا بدست میاورند هر چند عدهِ آنرا از برکت جهاد میدانند که این خود معمای دیگریست زیرا آنانیکه تفنگ بدوش رویاروی دشمن سالها جنگیدند حالا هم نان خوردن ندارند که ادم را برین گمان میدارد که شاید برکت جهاد در عقب جبهه یا انسوی مرز  بوده باشد ، اما آن په په به دستان مزدور و دلقکهای هرزه که در جهاد سهمی نداشتند اینهمه پول را از برکت چه به دست آوردند.بر همین اساس شنیدم که در دشت قرغ میشود با قیمت ارزان نمرات زمین را خرید جهت دیدن نمره راهی دشت شدم در جریان بازدید از نمرات متوجه شدم که انجنیر محمدی ریس اطلاعات و فرهنگ و آقای دیان احمدی خبر نگار صدای آزادی در یک حفره مصروف اند ازینکه آقای خواهانی از جمله دوستان من است رفتم تا با او مصافحه نمایم زمانیکه به نمره رسیدم دیدم که استخوانهای انسان در زیر سنگ نمایانست آقای احمدی اصرار داشت که باید بران دست زده نشود که شاید جسدی بازمانده از دوران باستان باشد اما مشاهده لباس تازه برای من این گمان را داد که جسد تازه است ازینکه با لباس دفن شده باید مخفیانه به قتل رسیده باشد بدین اساس برای کارگران گفتم تا ساحه را بکنند که در جریان چند دقیقه بیشتر از ده جسد کشف شد و متیقین شدیم که گور دسته جمعی است بعداً با والی ولایت تماس گرفته شد که فردای آنروز والی با اراکین دولتی از ساحه بازدید نمود.یک روز بعد هئیت وزارت داخله به فیض آباد آمد و چند کاسه سر را با زولانه و بعضی آثار بازمانده از شهدارا با خود برددر حالیکه ریس هئیت اصرار داشت از کندنکاری جلوگیری شود زیرا کندنکاری به استدلال او باعث اذیت شهدا میشود.بعداً جهت ادامه کندنکاری جلسه علما دایر شد و بیشتر علما فتوی برای ادامه کندنکاری دادند در حالیکه مقامات دولتی در مورد به شکل محافظه کارانه برخورد میکردند و به صورت کل به موضوع بیعلاقه بودندعلیرغم مخالفتهای شدید کاوش گور ادامه یافت و در جریان یک هفته بیشتراز 500 جسد بیرون کشیده شد.

شواهد به دست آمده نشان میدهد که نخست توسط بلدوزر حفره بزرگی به عمق بیشتر از 3 متر به اطراف سنگ ایجاد شده و بعد قربانیان شبانگاه توسط موتر ها به محل انتقال یافته و بعد تیرباران شده اند چونکه ار لباس بیشتر شهدا خول مرمی و در محل تعداد زیادی پوچک مرمی وجود دارد که بیشتر مرمی سلاح" په په شه "میباشد زیرا ساکنان قریه کری ( این قریه در مقابل دشت قرغ موقیعت دارد )که برای نخستین بار در مورد زبان گشودند میگویند دران زمان دو عراده بلدوزر برای چندین روز در دشت قرغ کار میکرد چند روز بعد در ساعت نیمه شبها چراغهای موتر از دور دیده میشد که زمانی به این محل نزدیک میشدند چراغها را خاموش میکردند بعد از دقایقی صدای گلوله که به شکل ضربه بود در فضا طنین می افگند ما دران زمان نمیدانستیم که چه حادثه است امروز دانستیم که انها مردم را درینجا میکشتند.همچنان تعداد از استخوانها باسیم خار دار بسته شده و با پلاس پرچین گردیده است ، دستهای عده با لنگی ، پیپ سیروم ، سیم فلزی بسته شده است همچنان استخوانهای یک شهید در زولانه بود طوریکه زولانه پا با اولچک توسط یک میله فلزی پیوست بود.در میان اجسام بازمانده از شهدا قلم ، عینک نمره ، پوش عینک ، تسبیح ، قطی نصوار ، دندانهای ساختگی ، سکه های دو افغانیگی ( ظاهر شاهی ) یک افغانیگی و پنج افغانیگی خلقی ، مهر اجیران بنام های زمان الدین و سید عصمت الله ، کتابچه یادداشت را میتوان به سادگی تشخیص کرد.موجودیت چپلک زنانه و کودکان بین 8 تا ده سال نشان میدهد که تعدادی از قربانیان زن و کودک هستند.لباس بیشتر هدا سالم مانده و سوراخهای مرمی را بر روی آن میتوان به سادگی تشخیص داد.

حد اقل سه جامه ابریشمی را میتوان در بین لباسها تشخیص داد در دو مورد چیزی را میتوان یافت که شباهت به موی زن دارد.تاقینهای بدخشانی بیشترین لباس را تشکیل میدهد که در بعضی موارد هنوز گلهای سرخ آن هویدا ست.بیشتر از 500 پاپوش در محل بدست آمد که در میان آنان میتوان بوت آهو ، چپلک ، موزه های بند دار پلاستیکی ، کفش روسی ، کفش ایرانی را یافت ، دو جوره موزه بند دار به گونهِ است که دارای بیشتر از ده پینه میباشد و این نشان میدهد که قربانی بر خلاف ادعای جلادان فیودال نه بلکه فقیر ترین آدم بوده است مساحت گور بیشتر از دو صد متر مربع میباشد.جریان این حوادث عدهِ از وارثین شهدا و روشنفکران مسلمان را بران واداشت که شاید مسئله شهدا مانند بیشتر مسایل دیگر منحیث ابزاری در راستایی زر اندوزی ، رقابتهای گروهی یا سیاسی قرار گیرد بدین اساس بود که کمیسیون مستقل شهدای مظلوم بدخشان به منظور اداره امور مربوط به شهدا و گردانندگی مسایل مربوط بران متشکل از  علما ، جوانان ، روشنفکران ( منظور از روشن فکران کسانی که شراب میخورند و به اعتقادات مردم اعتنای ندارند نیست بلکه منظور انانی اند که در مورد مسایل اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی دیدگاه مستقل و غیر وابسته داشته به اعتقادات و باور های مردم سخت احترام قایلند) ووارثین درجه اول شهدا ایجاد گردید کمیسیون در مدت زمان کم ابتکاراتی چشمگیری را به راه انداخت ، بیشتر از 5000 ورق اعلامیه ها ، ابلاغیه ها و پیامها را نشر و در سراسر بدخشان توزیع نمود.

مبلغ 190000 افغانی پول را از جمع پولهای اعانه داده شده توسط دکانداران بدخشان  رادر حساب بانکی  کابل بانک گذاشت ، طی مصاحبه های متعدد ( بی بی سی ، رویتر ، صدای آزادی، رادیو فرانسه..) خبر کشف گور را به تمام جهان رساند ، محفل یاد بود را به کمک پولی تاجران فیض آباد به اشتراک بیش از ده هزار تن به شمول بیشتر از دو هزار زن از سراسر بدخشان در دشت شهدا دایر نمود ، دفتر کمیسیون مستقل وارثین شهدارا در شهر جدید افتتاح و انرا اکمال کرد.

عملها و عکس العمل ها

آنچه که شگفت آور است سر بر آوردن مردگان از خاک در شرایط حساس سیاسی کشور است که باعث شد تا شهدای دشت قرغ به مسئله داغ محافل سیاسی در کشور مبدل شود و جناح های مختلف در مقابل آن عکس العملهای نا همگون نشان دهند.

جبر زمان به گونهِ عمل کرد که انهای که باید درفش داد خواهی شهدا را بدوش کشیده و ازین مسئله منحیث قویترین حربه در راستایی توجیه منطقی جهاد و مقاومت افغانستان و سپر نفوذ ناپذیر در مقابل ادعاهای جامعه جهانی ، کشور های غربی و نهاد های مدعی حقوق بشر مبنی بر محاکمه جنایتکاران و قاتلین مردم بیگناه ، استفاده میکردند نه تنها چنین اقبالی را نیافتند که در بعضی موارد مجبور شدند در راستایی به فراموشی سپردن مسئله شهدا تلاش کنند در حالیکه گروه دیگر که اصلاً در شرایط نورمال سیاسی به این موضوع شاید دلچسپی نداشتند که بلکه جلو گسترش آن را نیزبایدمیگرفتند چنانیکه در سال گذشته به سادگی گرفتند ( یک سال قبل قربان علی همزی خبرنگار بی بی سی گزارشی در مورد کشف گور دسته جمعی که تا انزمان 8 جسد کشف شده بود در دشت قرغ نشر کرد که مسئولین حکومتی نا جوانمردانه آنرا به یک قوماندان محلی ولسوالی جرم نسبت دادند در حالیکه هیچگاهی درزمان آن قوماندان 8 تن مفقود نشده بود) و روی مسئله خاک انداختند، بیشترین استفاده تبلیغاتی را کردند که باید میکردند زیرا در رقابت همیشه از همه امکانات استفاده میشود.

در روز های نخست بازمانده های مجرمین به عوض اینکه ازین جنایت هولناک خود اظهار ندامت و پشیمانی نمایند شروع به زهر پراگنی و تبلیغات نامردانه و رذیلانه کردند شخصی جاهل و کوردلی در قوماندانی امنیه به سربازان گفت کله های سگ وخر ودیگر حیوانات را جمع کرده ودرانجا برده اند و میگویند که گور دسته جمعی است و این خود نشان میدهد که این کوردلان بی فرهنگ هنوز منطق دوران ترکی و امین را دارند در غیر آن باید میدانستند که بین استخوان انسان و حیوان فرقی بسیاریست .کور دلی دیگر ادعا کرد که استخوانها را از گورستانهای دیگر برده اند ، اما موجودیت صدها جسد در زیر سنگهای صد کیلوی این ادعا را بیرنگ کرد جلساتی شبانه را در خانه های خویش در فیض آباد ترتیب دادند و بعد چنین تبلیغ کردند که این اجساد مربوط به گروه وطنپرستان طرفدار دولت است که در جنگ با مجاهدین کشته شده بودند و نیروهای دولت آنها را درینجا دفن کرده اند درینجا موجودیت اجساد زولانه بدست ، سیمهای خار دار ، خول و پوچک هزاران مرمی در محل و البسه شهدا که نشان میدهد قربانیان در همینجا تیرباران شده اند دولت خلقی هیچگاهی وطنپرستان؟ طرفدارخود را تیرباران نمیکرد.

باید یاد آور شویم که در آغاز سال 58 زمانیکه حزب خلق فرمان کشتار مخالفین سیاست کمونستی را داد افرادی زیادی از ولایات تخار و کندز و بغلان را به سرکردگی وکیل نوروز و همدستان نامردش به بدخشان فرستاد که برای انها گفته شده بود سر اشرار از ما و ناموس و خانه و زمینشان از شما.که تعدادی زیادی ازین افراد در جنگ با مجاهدین در سنگر های کوهی و دره ها کشته شدند که باید هم کشته میشدند زیرا زمانیکه کسی برای جنگ رفت یا میکشد یا کشته میشود در حالیکه دولت خلقی هرگز موفق به بدست آوردن اجساد آنها نشد. گذشته ازان موجودیت تسبیح و عینک و قلم زولانه و سیمهای خار دار این ادعا را باطل نمود و دهان جنایتکاران را بست که بعد ازین  عده از آنهاشبانه از بدخشان فرار کردند ، چندی بعد ادعا شد که این اجساد مربوط به اعضای جریانهای مربوط ستم ملی( سازا و سفزا) میشود که در جریان قیام شان در بدخشان قبل از آغاز جهاد دستگیر شده بودند که این ادعا را موجویت دندانهای ساختگی و عینک پیره مردان بیرنگ میسازد زیرا دران قیامها اکثراً جوانان تنومند اشتراک داشتند و بیشتر هواداران سازمان های مذکور هم از صفوف جوانان و مکتبیها بودند که بیشتر آنها را جنایتکاران خلقی در همان محلات در محضر عام تیرباران کردند وعده هم بدون شک در گورستان های دسته جمعی بدخشان دفن اند. زیرا در جریان آن سالهای سیاه هزاران تن از جوانان بی گناه بدخشانی نیز توسط جلادان بنام ستمی دستگیر و بعد اعدام شدند که بدون شک در گورستانهای بدخشان افرادی زیادی از هر گروه و طبقه اجتماعی بدون تبعیض درکنار هم خوابیده اند.

گذشته ازان صدها تن از قربانیان توسط وارثین شان بر اساس دندانهای ساختگی ، دندان طلا و لباسهایشان شناسایی شدند وزمانیکه یک فرد شناسای شد افراد دیگر که با او در یک شب از زندان کشیده بود نیز شناسای شد.جالب اینست که وارثین شهدا فریاد میزنند که ما عزیزان خود را شناخته ایم اما سیاست بازان مرده فروش داد میزنند که نه بابا این مرده مربوط شما نیست! قبول کردم از مانیست پس از کیست؟ توکه کسی را از خانواده ات از دست ندادی! از تو نیست از من نیست پس از کیست؟ شاید این گورستان از زمان غلامان حلقه به گوش انگلیس امیر عبدالرحمن یا نادر شاه باشد؟ اما دران زمان سکه های خلقی که نبود. پس با وجود موجودیت اینهمه نشانیها مرده را مربوط آنها نمیدانی تو چه ثبوتی داری که این اجساد مربوط دیگریست؟ دلم به بیچارگی این مدعیان میسوزد زیرا مجبورند جهت به کرسی نشاندن ادعای خویش بروند برای شهدا وارثین قلابی دست و پا کنند.باید متذکر شده که بیشتر ازدو صد شهید این گورستان مربوط اهالی ولسوالی جرم تشخیص شده است ولسوالی جرم دران زمان بیشترین تلفات را داد زیرا که بیشتر سردمداران باند ملعون هاشمی اهالی جرم و قراء مربوط آن( خاش) بودند.

باز مجرمین و یارانشان دور هم نشستند و برنامه ریختند و گفتند درست است برادر این شهدا مربوط مردم بیگناه است اما از  فلان قریه است ، جرمیها و دروازیها و کشمیها و.. دیگران نیستند پس ساکنان این محلات حق دعوی را ندارند ای داد و بیداد! زنده ها را به هزار گروه به نام قریه و کوچه و محله تقسیم کردید تا همه را به کشتن دادید حالا میخواهید مرده ها را هم بدینگونه قسمت کنید آیا مگر کورید که نمی بینید اینهمه عزیزان از سراسر بدخشان چگونه بدون تفرقه و نیرنگ 28 سال درین خاکدان خفته اند؟ مگر میخواهید این انفلونزای نفرت آور تفرقه و نیرنگ را که درمیان زندگان شیوع دادید در دنیای مردگان هم پراگنده سازید؟گذشته ازان اگر اینها از اهالی فلان محل باشند مگر بدخشانی نیستند ؟ مگر مسلمان نیستند؟ مگر انسان نیستند؟مگر وارث ندارند یا اینکه مرده ها هم مانند موتر و تعمیر و اسباب تجملی ملکیت  دولتها،  سازمانها و احزاب و گروه ها اند؟آری ! بدینگونه خواستند تا مردم را بفریبند تا با بلدوزر نیرنگ خاک به روی خاطره ان عزیزان بریزند.

عقده ها باز میشود ، شاهدان سخن میگویند

آه ! چقدر دردناک بود لحظاتی که خانم خلیفه ودود مشهور به خلیفه بدودی مسکونه جرم در روز همایش 15 هزار نفری به مناسبت خیرات ومحفل یاد بود شهدای بدخشان که به ابتکار کمیسیون مستقل (غیر دولتی) وارثین شهدای مظلوم بدخشان دایر شده بود بر سر ستیج رفت و آن لحظات دردناک را باز زبان بی زبانی بیان کرد.

او در میان دریای اشک و عقده و شرم بیان کرد که همراه با 36 زن دیگر در حالیکه طفل شش روزه را در آغوش  داشت و زرچه بود ( در اصطلاح بدخشانیها زنی را که تازه ولادت کرده باشد "زرچه" میگویند) بیشتر از دو ماه را در زندان فیض آباد گذراند و چل های  کودکش در زندان بر آمد ( در رسم بدخشانیهای 40 روز از زندگی اول کودک را به نام چل یعنی چهل یاد میکنند که درین روزها زن از خانه نمی بر آید ، کاری انجام نمیدهد ، زیر درخت سایه دار و لب آب نمیرود و روی نا محرم را نمی بیند زیرا عقیده برینست که درین روزها ممکن جنیات به کودک آسیب برسانند) بعد از دوماه خودش را رها کردند اما شوهرش خلیفه بدودی که همیشه بعد از هر سفری به خانه می آمد به سفری رفت که هرگز بر نگشت تا اینکه سراغش را بعد از 28 سال در گورستان دشت قرغ یافت که حزب خلق مطابق" شعار ، کور کالی ، دودی" برایش در دشت قرغ خانه داده بود که غذایش خاک نمناک بود و لباسش سیم خار دار و زولانه های آهنین.

کدام وجدان حیوانیی میتواند این درد را نا دیده بیگیرد وگذشته را فراموش کند به جز وجدان جلادان و مرده فروشان وپه په شه به دستان؟

پیره مرد کهنسالی یفتلی زمانیکه بر سر گور امد چنین گفت : کسی را خلیل فرهنگ می گفتند او مستوفی ولایت بود خاصیت سگ دیوانه را داشت بهر طرف دهان میانداخت زمانیکه مولوی طاهر یفتلی را در زیر چنار خیابان به نزدش آوردند به لگد به سینه او زد ، پیر حاجی جان یکی از فرهیختگان بدخشان گفت ای کافر به روی قرآن لگد زدی ( مولوی طاهر حافظ قرآن بود) مستوفی چنان لگد محکم به پیر حاجی جان زد که به زمین افتاد و بعد هر دوی انها را بردند چندی بعد اجسادشان در کنار دریای کوکچه نمایان شد.

اسد الله برقی میگوید: یک روز خلیل فرهنگ از خربوزه فروش قیمت خربوزه را پرسید بعد از جواب خربوزه فروش گفت به قیمت ارزانتر بتی ! خربوزه فروش گفت ضرر میکنم خلیل فریاد زد که تو بالای حرف من ، گپ میزنی و هدایت داد تا او را ببرند ازان روز تا امروز دیگر خربوزه فروش را ندیدم.

حاجی اولیا: یکی از متنفذین فیض آباد که دران زمان نرس شفاخانه بود و همیشه جهت تداوی افراد برده میشد و بعدها هم جبراً به جبهات جنگ اعزام میشد که اگر نمیرفت امروز در دشت قرغ خوابیده بود درمواردی مخفیانه جنایات مجرمین را نظاره میکرد میگوید:

اوایل آغاز کشتار بود شبها بر اساس لست نام زندانیان خوانده میشد و افراد را میبردند هیچکس نمیدانست آنها را کجا میبرند و کسی هم نمیتوانست در مورد سوالی نماید زیرا اگر سوال میکرد اورا نیز میبردند.بز دزدی بنام امیر خان در زندان فیض آباد زندانی بود که  به جرم دزدی محکوم به شش سال زندان شده بود ، شبی نام اورا خواندند وبردندش اما ساعتی بعد دوباره بر گشت شخصی ساده بود برایمان تعریف کرد که وقتی مرا بردند پرسیدند چی کاره هستی و از کجایی گفتم من امیر خان بز دزد هستم که به جرم دزدی محکوم به 6 سال زندان شدم و از شهر بزرگ هستم گفتند این شخص مطلوب ما نیست  و دوباره مرا اوردند اما من دیدم که انها افراد را میکشتند امیرخان مطلوب آنها امیرخان خواهانی بود که اورا از اطاق دیگر برده کشتند برایش گفتیم دیگر این مطالب را به کس نگو اما مخبرین زندان موضوع را به جلادان رساندند و شب دیگر امیر خان بزدزد را نیز بردند وکشتند.

حاجی عبد الوهاب مسکونه قریه فرغامیرو ولسوالی جرم که با پدرش دران زمان زندانی بود چنین میگوید:

17 ساله بودم که مرا با پدرم از قریه به ولسوالی جرم بردند و ازانجا به زندان فیض آباد منتقل شدم یک شب  آمدند مرا با گروهی از زندان بیرون کشیدند بعد دستهایمان را از پشت با سیم بستندو با موتر به پل دوستان بردند زمانیکه از موتر پائین شدم  ....... را که با من شناسایی داشت دیدم که بالای پل است و زندانیان را تسلیم میشود گفت تو چی میکنی ؟ گفتم مرا هم اورده اند گفت دوباره برگرد و مرا در همان موتر راهی زندان کرد در مسیر راه صدای فیر ها بلند شد همه را کشتند و به دریا انداختند. چند شب بعد دوباره مرا بردند این بار دستهای مارا از بازو یکی بادیگری با سیم خار دار بستند زمانیکه در خواجه معروف جان رسیدیم  ...... جرمی که روزی او را از دست بچه بازان نجات داده بودم مسئول اخرین چک افراد بود مرا دید گفت: کجا میروی گفتم: جای که دیگران میروند گفت: پائین بیا گفتم نمتوانم دستانم با دست کسی دیگری با سیم خار دار بسته است کسی به نام معلم کریم را هدایت داد تا بالا شده دستهایم را باپلاس باز کرد و دوباره نجات یافتم اما پدرم رابردند و کشتند.

تخت عروسی که بعد از 28 سال هنوز هم جمع نشده است

انجنیر شحنه تازه داماد بود ، یکروز او را با لباسهای سفید دامادی بردند ازان روز 28 سال گذشت مادر پیرش هنوز تخت جمعی داماد جوان را نکرده است او امیدوارست که فرزندش در شورویست یک روزی بر میگردد دل او هنوز هم برین تسلی میشود فرزندش حد اقل زنده باشد اگر چه در آنسوی دنیا باشد اما صد درد و صد دریغ که چنین نیست کی میداند که چقدر تختها بدین گونه جمع نا شده بی داماد شدند در حالیکه قاتلین ، جلادان و جنایتکاران بار بار تخت جمعی کردند.

این پسر 22 ساله منست ، استخوانهای پوسیده نیست

لحظاتی دردناکی بود پیره مردی آرام آرام بر سر استخوانهای پوسیده اشک میریخت ، مردی بی احساس که وجدانش مرده بود یا شایداز جمع جلادان یا وابسته یا هم کاسه جلادان گفت: گذشته گذشت خدا شهدا را بیامرزد ضرور نیست در اطراف استخوانهای پوسیده اینهمه سروصدا شود، این سخن به گوش پیره مرد رسید ، آتش گرفت ، در حالیکه صدای گریه اش در فضا پیچید گفت : این پسر 22 ساله منست درست مانند دیروز او را میبینم که دریشی نموده و روانه مکتب است او معلم بود ، یک سال شده بود که معلم شده بود ، یک روز به مکتب رفت و دیگر نیامد دو سال از عروسی او گذشته بود در حالیکه دستش را به شانه جوانی گذاشته بود گفت این پسر اوست که سه ماه بعد از شهادتش تولد شد 28 ساله شده اما هنوز هم میگوید پدرم روزی بر خواهد گشت.تو درد ما را چه میدانی  زمینی معنی سوختن را میداند که بالایش آتش است مرده شوها ومرده فروشان چه پروا دارند.اگر برادر جوانت درین گور میبود این سخن را نمیگفتی مگر اینکه مرده فروش میبودی.

داستانهای وحشتناک و غم انگیز از قساوت جلادان

محمد افضل یکی از ساکنان ولسوالی جرم که از ساطور جلادان نجات یافته است چنین میگوید:

ما 21 نفر بودیم ملیشه هاو خادیست ها مارا دستگیر کردند زمانیکه مارا به مرکز خاد آوردند جهت انتقال ما از فیض آباد طیاره خواستند ، یکی از دوستان پدرم به نام مستمر که قوماندان یکی از قطعات دولتی بود مرا از صف اسیران جدا کرد تا به فیض آباد منتقل نشوم اما معلم سیف الله نوای که آمر خاد ولسوالی جرم بود مرا دوباره به صف اسیران برد ، سه بار این حادثه تکرار شد و همین سیف الله مرا دوباره در جمع اسیران ایستاد کرد نوبت به بستن دستهای اسرا شد. دستهای همه را با سیم از پشت بستند زمانیکه نوبت به من رسید سیم ها تمام شده بود دستهای مرا با دستمالی که دران از خانه برایم کلچه به عنوان توشگی آورده بودند بستند اما دستهایم دوباره باز شد و همان قوماندان مستمر به دادم رسید و مرا از صف دیگران جداکرد و بدین ترتیب زنده ماندم از جمع افرادیکه به فیض آباد بردند سه تن دیگر نیز نجات یافت بقیه همه توسط جلادان و جنایتکاران شهید شدند که بیشتر آنان از جمله بهترین جوانان جرم بودند و اکثراً معلمین بودند مانند معلم اسد الله از خرنداب ، معلم حبیب الرحمن از دشتک ، عارف متعلم مکتب از دهسنگان ودیگران.

پسری یکی از اعضای حزب خلق را جلادان دستگیر میکنند بعد ازینکه میدانند او پسری یکی از رفقاست نزدش می آیند و میگویند رفیق .... پسرت جوانست تو رفیق حزبی استی او را تضمین کن رها میشود رفیق انقلابی که امروز نیز در بدخشان در یکی از پستهای حساس دولتی سرنوشت مردم را دردست دارد میگوید او اشرار است پسر من نیست همانست که این جوان 20 ساله میبرند و اعدامش میکنند.

پسر حاجی .....از قریه نوای جرم چنین حکایت میکند: من کودک بودم مادرم قصه میکند که سحرگاه پدرت قرآن میخواند که دروازه کوبیده شد تا دروازه را باز نمائیم جلادان از دیوار ها بالا شدند و داخل خانه شدند صدای ضربه تفنگ شد طرف خانه دویدم دیدم که ريالران مبارک با لیر( دربدخشان لیر به چیزی میگویند که از چوب تهیه شده و قرآن مبارک را در هنگام تلاوت بالای ان میگذارند) آن سوراخ شده است و معلم .... تفنگ بر دست بر دهان دروازه بود وداد میزد: کثیف هنوز هم قرآن میخوانی! پدرت را با سر و پای برهنه بردندزمانیکه به دنبال آنها از سوراخ دروازه نگاه کردم دیدم که یکی از آنها کاکایت بود.

میگویند روزی خلیل فرهنگ با همدستان جنایتکار و نامردش در حالیکه از نشه شراب مانند سگ دیوانه زوزه میکشید گفت بیائید امتحان کنیم که یک مرمی از جسم چند نفر میگذردو ده ها تن زندانی بیگناه را پشت سر هم در قطار ایستاد نمودند وهریک به نوبت گلوله باران را آغاز نمودند و بدینگونه در هر نوبت به تعداد افراد در قطار می افزودند تا اینکه مرمی در تن فرد آخری گیر ماند در حالیکه چند لحظه بعداجساد بی شماری بر زمین افتاده بود.

دردناکترین داستان،  داستان خواهر وبرادریست که پدر کهنسال خود را که حاجی بود و مانع نصب عکس لنین در خانه شده بود شبانه در تشناب خفه نموده و کشتند آیا چنین موجوداتی قابل بخشایش اند؟ آیا چنین موجوداتی هنوز هم ادعای شخصیت و اهلیت دارند؟

 

 

حقیقت چی بود و بر سر ده ها هزار بدخشانی بیگناه چی آمد؟

آنگاه که کودتای ننگین ثور رخ دادچندی بعدهاشمی به بدخشان آمد تمام خلقیهای بدخشان به دورش حلقه زدند( باید متذکر شد که تعداد خلقیها در بدخشان به صد تن نمیرسید که بیشتر آنها در بین مردم بنام گاو کمونست مشهور بودند زیرا نه تنها بیشتر آنهااز علم ودانش بی بهره بودند بلکه از کمونیزم علمی هم آگاهی نداشتند و تنها با خواندن یک یادو نشریه حزب توده ایران یا کتابهای مزخرف احسان طبری گمراه پشیمان ورسوای ایرانی کافر شده بودند و من متیقین هستم که  بیشتر آنهاهمین حالا هم چنین اند) و باندی خطر ناکی را به وجود آوردند آنها در مقابل مردم عقده داشتند زیرا مردم ولسوالی جرم هاشمی را در انتخابات منحیث وکیل انتخاب نکردند، بقیه اعضای باندش از یکطرف از طبقات فقیر یا متوسط برخاسته و از جانب دیگر بنام کمونست و کافر در بین مردم سراسر بدخشان بدنام و منفور بودند جامعه آنها را نمی پذیرفت اکثر شان به عقده حقارت مصاب بودند و بیشتر آنها در بین مردم دارای القاب پستی بودند واز قضای روزگار بیشتر آنها دارای عیب و نقص مادر زاد بودند که شاید به همین علت در مقابل خدا (ج)عقده داشتند و کمونست شدند یکی کور بود ، دیگری کل بود، یکی لنگ بو دیگری شباهت به حیوان داشت که انهارا مردم به همین القاب می شناختند مانند کور بصیر ، کل سیف الله ، رشید پاپی... بر همین اساس زمانیکه به قدرت رسیدند در صدد انتقام بر آمدند و گورستانهای دسته جمعی را ساختند.آنها تمام بدخشانیهای را که دارای نام نیک و شناختی در جامعه بودند لست کردند و هر خلقی نام ده ها انسان بیگناه و فرهیخته را بر اساس عقده های شخصی در لست کشتار این جانیان شامل کرد بعد ازین که آنها لست ها را تکمیل کردند شکار انسانهاآغاز شد ، مردم را از سراسر بدخشان جمع کردند تمام زندانهای ولسوالیها و مرکز را پر کردند، بعد لست بدخشانیهای ساکن کابل را نیز ترتیب دادند وبه جلادان کابل دادند که در مدت زمان کم بیشتر ازبیست  هزار بدخشانی را دستگیر کردند، بعد کشتار را آغاز کردند در قدم نخست مردم را شبانگاه از زندانها بیرونبردند وبعد از تیرباران کردن به دریای کوکچه انداختند بعد ازینکه دریا اجساد را بیرون کشید بر پاهای آنها سنگها را بستند یا اینکه چندین تن را با سیم بسته به دریا انداختند تا اینکه این راز نیزافشا شدبعد آنها شبانگاه مردم را از زندان بیرون می کشیدند و در گورستان های متعدد واقع در دشت قرغ ، سیه شخ بتاش ، میدان هوای و دشت خمچان تیرباران و مدفون کردند در حالیکه اهالی ولسوالیها را در جریان انتقال از ارتفاع چند هزار متری در سنگلاخ ها زنده به زمین می انداختند که بدین ترتیب بیشتر از ده ها هزار بدخشانی شامل زن و مرد و پیر و جوان و حتی کودکان از طبقات مختلف مردم را در جریان دوسال در حالی کشتند که تا هنوز در کشور نه جنگی بودو نه خصومتی. در بدخشان سکون و آرامش حکمفرما بود.حتی قربانیان تصور آنرا نداشتند که روزی چنین بیرحمانه کشته شوند.

آنان شبانه زندانیان را به نام اعزام به کابل می کشیدند تمام اشیای قیمتی و پول نقد آنها را میگرفتند حتی مواردی دیده شده است که اقارب زندانی را روزانه خبر داده اند که زندانی شما کابل میرود برایش پول خرچی بیار اقارب زندانی مقداری پول را برای جانیان به عنوان خرچی زندانی داده در حالیکه آن پول و تمام اشیای قیمتی قربانی را میگرفتند و خودش را میکشتند  بنابر روایاتی یکی ازین جانیان پنج بکس ساعت از بدخشان به کندز انتقال داده بود.در یک مورد زمانیکه زندان بان نتوانست انگشتر طلای یکی از زندانیان را بیرون بکشد انگشت اورا با کارد برید اینهمه حکایات را شاهدان عینی و از بند رستگان مینمایند.

مردم آبرومند!!!

حوادث بعد از سقوط حکومت کمونستی به گونه رقم زده شد که مردم مجال دادخواهی را نیافت. جنگها و خشونتهای بعدی برای داغدیدگان مجال انرا نداد تا قاتلین را به محکمه بکشند ، بیشتر جنایتکاران یا به خارج از کشور یا به مناطق امن فرار کردند.

عزاداران مانند سنگ صبور در سوگ نشستند گذشت زمان یاد شهدا را کمرنگ کرد گویی که مردم داشتند هم چیز را ازیاد میبردند ، قاتلین دوباره به صحنه آمدند با زبان دراز آنها مجاهدین را متهم به جهل ، جنایت و خرابی میکردند ، یکی صاحب رسوخ قوم ، دیگری شایسته سالار ، یکی مکه رفت حاجی شد ، دیگری تاجر ملی ، یکی کارشناس شد و دیگری فعال حقوق بشر و گروهی دیگر در انجیوها یا دفاتر ملل متحد جذب شدند.

 اگر هم سنگران شهدا ، هم فکران شهدا آنها را فراموش کردند خدای شهیدان آنها را از یاد نبرده بود بلکه انها را جهت ادای رسالتی در دل خاکهای نمناک دشت قرغ نهان کرده بود.همان بود که شهدای دشت قرغ با دستهای بسته به پشت و پاهای زولانه پیچ به خاستند و چهره جلادان روسیاه را دوباره به نسل امروزین نشان دادند.هیچ شکی نیست که جلادان دیروز ، که امروز خود را به مدارج بلند سیاسی ، نظامی ، اقتصادی و اجتماعی رسانده اند با استفاده از امکانات موجود عده خود فروخته و مزدور و ساده لوح و خوشباور را نیز با خود دارند که داد میزنند چرا با طرح مسئله شهدا آبروی عدهِ  بدخشانی را بریزیم؟ ما ازین وکلای مدافع می پرسیم که مگر آنانیکه قربانیی جنایات این سفاکان گشتند شخصیت نداشتند؟ عزت نداشتند؟ آبرو نداشتند؟ بدخشانی نبودند؟

مگر محمد یوسف خاکساری والی زمان داودخان یکی از بهترین شخصیتهای علمی ، فرهنگی ، اداری و اجتماعی بدخشان دران زمکان نبود؟ مگر قاضی سید میرزا ریس دیوان جزا زمان داود خان شخصیت فرهیخته بدخشان نبود؟ مگر پیر حاجی جان ، آغای سید مصطفی ، سردار خان خستکی ، مولوی طاهر و صد ها نخبه دیگر بدخشانی شخصیتهای بزرگ زمان خود نبودند این جلادان که دران زمان در جمع نوکران وریزه خواران دروازه های این بزرگان بودند چقدر به این افراد رحم کردند؟ چقدر عزت و آبروی آنان را حفظ کردند؟ که امروز تقاضای بخشش از وارثین شهدا دارند کی میداند کودکی که یکساله یتیم شد ، عروسی که در 18 سالگی بیوه شد ، پیره زنی که جوان بیست ساله را از دست داد درین 28 سال چه دردهای جانگاهی را تجربه کرد؟ سیل بینها و غندی نشینها ازین همه درد چه آگاهی دارند؟

عجیب دنیای است بیشتر از ده هاهزار تن از بهترین فرزندان بدخشان را یک گروه مزدور ، خود فروخته ، بیمار روانی ،  و جلاد بدون کوچک ترین جرم و گناهی دستگیر نموده بردند انواع شکنجه و بیحرمتی و توهین را در حق شان روا داشته و درین نهایت به فجیع ترین وجهی آنها را شهید ساختند ، در جریان اینهمه سالها وارثین شهدا با آنها کاری نداشتند در شاد و غم آنها رفتند ، با آنها رفت و آمد کردند ، دید ووادید کردند اما زمانیکه گور شهدا سر بر آورد و وارثین سوگوار فقط شعار دادند که مرگ به فلانی.

این جنایتکاران نازدانه آزرده شدند ، خود شان هزاران انسان را زنده به گور کردند و در زمان قدرت شان برعلاه اینکه به مردم حق ندادند تا نامی از قربانی خود بیگیرند  در پیش روی همین سوگواران شهیدان شانرا به نام اشرار ، مرتجع ، کاسه لیس انگلیس و نوکر امپریالیزم امریکا یاد نموده توهین کردند امروز به مردم حق نمیدهند که استخوانهای پوسیده شهدای خود را شناسای کند یا بگوید که قاتل این شهید فلان جنایتکار است یا حد اقل جهت تسلای دل خویش به آن جنایتکار که عملاً برای مردم اینهمه مرگ را داده است در شعار مرگ بگوید.

آنها حتی امروز هم حاضر نیستند جنایت خویش را بپذیرند وبا استفاده از وسایل گوناگون می خواهند جنایت خود را توجیه کنند در حالیکه باید مانند یک انسان پشیمان به گناه خود اعتراف نمایند و گور بقیه شهدارا هم نشان بدهند و از وارثین شهدا خواهان بخشش شوند درانصورت شاید  درد های وارثین تخفیف یابد اما اینهمه نیاز به وجدان دارد که جلاد و قاتل وجدان ندارد.

این موجودات دوپا عجیب وجدانی دارند ، این پیشتازان طبقه کارگر که امروز بی شرمانه ادعای ادمگری دارند و تا کشف گور شهدا این کارنامه ننگین مزدوران بیگانه،   مجاهدین را متهم به ویرانی و جنگ میکردند و از حکومت خویش تمجید می نمودند، از تقوی و پاک نفسی خود لاف می زدند و به قانون و مقررات حکومت خود می نازیدند پقدر بزدل و جبون بودند که مردم خود را ، برادران خود را ، هموطنان خود را در نهایت ناتوانی و بیچارگی شهید کردند. تعمیری را که ویران شده می توان دوباره اعمار کرد اما این همه رفتگان را چه کسی میتواند دوباره به خانواده هایشان برگرداند ، ویران کردن تعمیر در جریان جنگ جنایت بزرگتر است یا کشتن هزاران بی گناه در زمان صلح یا اسیران جنگی در زندانهای دولتی؟کی میداند که این شهدای مظلوم چقدر داد وفریاد کردند ، چقدر الحاح کردند و ازین جلادان چقدر خواهش بخشش نمودند اما مزدوران بیگانه که ودکای روسی عقل شان را ربوده بود با چه بی رحمی این عزیزان را شهید کردند.

 درجریان این همه سالها همه می دانستند که جنایت کاران کیها هستند ، منصور هاشمی، رشید پاپی ، کور بصیر ، خلیل فرهنگ ، کل سیف الله ، واحد سیاه و ده ها تن دیگر از شریکان جرمی این جنایتکاران چهره های معلوم الحالی هستند که دیگر هیچ قدرتی در دنیا نمیتواند آنها برائت دهد، اگر دولت و نهاد های مدافع حقوق بشر این قضیه را نادیده بیگیرد چه کسی میتواند تضمین نماید فرزندان این شهدا قاتلین پدران خود را مجازات نکنند ، صبر و بردباری وارثین شهدا فقط بر اساس وعده های داده از جانب ریس دولت ، وزیر داخله ، هئیت پارلمانی و نهاد های مدافع حقوق بشر مبنی بر بررسی قضیه است در غیر آن پدر کشته را آشتی کی بود ، مردم منتظر تحقق یافتن وعده های این نهاد ها هستند.

چه کسانی با آرمان شهدا مخالفند؟

قاتلین، جلادان و آدم کشان حرفوی

عده از په په شه به دستانی که فریب زرق وبرق کمیته های حزبی را خورده بودند و در اوایل فاجعه په په شه به شانه باعث اذیت مردم می شدند بعد از هجوم روسها خود را کنار کشیدند و  بعد از پیروزی مجاهدین با استفاده از وسایل موثر خود را به دستگاه قدرت پیوند زدندو امروز در مقامات بلند نظامی و ملکی دولت ونهاد های اقتصادی، اجتماعی تکیه زده اند.

عده از طرفداران مجاهدین که در اوایل بنابر دلایلی در صفوف حزب دموکراتیک قرار گرفتند و بعد از قیام مردم صفوف آنهارا ترک کردند  این دو گروه اخیر ترس ازان دارند که با تازه شدن یاد های آن زمان نام ایشان نیز به سر زبانها می افتد و شهرت جهادی شان خط خط میشود.

نتیجه گیری: قضیه شهدای دشت قرغ از جمله قضایای استثنایی تراژدی افغانستانست وباید جدا از بقیه جنایات جنگی با آن برخورد شود زیرا این افراد در شرایط صلح در حالیکه مصروف کارهای خویش بودند بدون ارتکاب به جرمی و حتی احتمال ارتکاب به آن توسط عمال یک نظام که بر حسب معمول حکومتها باید حامی جان و مال مردم باشد دستگیر شدند و بدون جرم و محاکمه به شهادت رسیدند.این یک قضیه کشتار دسته جمعی اهالی بی گناه در حال صلح است که باید از طرف مراجع قضایی ملی و بین المللی به آن رسیدگی شود قربانیان هیچکسی را نکشته اند در جبهه جنگ کشته نشده اندبلکه در جریان یک جنایت بینظیر توسط یک گروه جنایتکار اعدام شده اند.قضایای که بعد از جنگ رخ داد چیزی دیگریست آنانیکه در جبهات از طرفین کشته شده اند به حق خود رسیده اند زیرا سرباز یک روزی کشته میشود و انها به چنین عزمی جنگیدند که یا بکشند یا کشته شوند ، کشتار فعالین سیاسی گروه های مختلف توسط یکدیگر بعد از آغاز جنگ نیز قضایای جنگیست اما اعدامهای قبل از آغاز جنگ و کشتار زندانیان زمان جنگ موضوع کاملا جداست.همانگونه که میدانیم جنایتکار مذهب ، مکتب ، ملیت ، حزب ،قوم و قبیله نداردبلکه هویت جنایتکار در جنایتش خلاصه میشود خواست ما اینست که گروه های سیاسی ، قومی افغانستان مسئله را سیاسی نکنند که جناحی مسدله را به ابزاری جهت کوبیدن طرف مقابل قرار دهد و گروه مقابل به دفاع از جنایتکاران برخیزد بلکه بگذارند قضیه در هئیت یک قضیه حقوقی مورد بر رسی قرار گیرد و مجرمین شناسایی و مجازات شوند. نسلهای امروزی باید بدانند که چه کسانی این جنیات هولناک و ننگین را انجام داده است؟ پسر جوانی که امروز پدر خود را موجود قابل احترام و آبرومند میداند باید بداند که همین پدر آبرومندش مسبب اینهمه جنایات است ، همین آدم موقر روزگاری جنایتکاری مخوفی بود ، همین فرشته امروزی، دیروز دیوی مخوفی بود ، قاتل صدها انسانست ، آغوش صدها عروس را خالی کرده است، صدها کودک را یتیم کرده است این چهره ها باید افشا شود.

وارثین شهدا برای هیچ گروه ، شخص، نهاد و مفتیی حق بخشیدن مجرمین را نمیدهد زیرا انسانها ملکیت افراد ، تنظیم یا دولت نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرمان اعمار بنای یاد بود شهدا و موزیم آن صادر شد

بر اساس اطلاعات رسیده به صدای بدخشان تلاشهای همه جانبه کمیسیون مستقل وارثین شهدای بدخشان ثمر داد وحامد کرزی ریس جمهور کشور هدایت پرداخت مبلغ 50 لک افغانی را جهت اعمار منار یاد بود ، و موزیم در دشت شهدا از کود 91 صادر نموده است.

باید متذکر شویم همانگونه که مردم بدخشان شاهد اند قضیه گور دسته جمعی به همت فرزندان جسور و صدیق بدخشان که در محور کمیسیون مستقل وارثین شهدا تشکل یافته اند به جهانیان اعلام شد و توجه نهاد های دولتی و بین المللی را به خود جلب کرد که در نهایت منجر به اعاده حقوق و حیثیت شهدا و ماندگار ماندن نام آنها گردید ، اگر افراد این کمیسیون دست به کار نمی شدند مانند قضیه گور دسته جمعی سال گذشته که توسط قربان علی همزی خبر آن نشر شد اما به بسیار سادگی روی ان خاک انداخته شد امسال نیز قضیه تکرار می شد.

به تاریخ 29/3/1386 هئیتی متشکل ازمحترم ضرار احمد مقبل وزیر داخله ، محترم محمد کریم براهوی وزیر سرحدات ،محترم مولوی محمد جوره  ، محترم امان الله گذر ، محترم سید محمد امین طارق مشاورین ریس جمهور بر اساس فرمان نمبر (358) مورخ 26/1/1386 مقام ریاست دولت جهت بر رسی گور شهدا در دشت قرغ به فیض آباد رفتند ، هئیت بعد از اشتراک در محفلی که در دشت قرغ به ابتکار کمیسیون مستقل وارثین شهدا دایر شده بود سخنرانی های وارثین شهدا را استماع نموده و پیام ریس جمهور را به وارثین شهدا رساندند ، بعد از ملاقات هئیت با وارثین شهدا ، کمیسیون مستقل وارثین شهدا قطعنامه را به هئیت سپرد.

به تعقیب آن هئیت پارلمانی به ریاست محترم خواصی منشی مجلس نمایندگان در محفل یاد بود تاریخی 31 حمل که توسط کمیسیون مستقل  غیر دولتی وارثین شهدادر دشت قرغ دایر شده بود اشتراک نمودند ، هئیت بعد از ختم محفل با اعضای رهبری کمیسیون مستقل وارثین شهدا هریک داکتر صبغت الله خاکساری ، عبد بصیر "وثیق" و امالدین "امین" ملاقات نمودند در ختم ملاقات قطعنامه کمیسیون مستقل به هئیت سپرده شد.

هر دو هئیت گزارش خویش را به مقام ریاست دولت ارائه نمودند و خواستهای کمیسیون مستقل وارثین شهدا را به ریس جمهور رساندند ، ریس جمهور کشور متن پیشنهادی هئیت را که بر اساس خواستهای کمیسیوت مستقل وارثین شهدا ترتیب شده بود منظور نمودندودر حکم شماره 1463 مورخ 15/3/1386 مقام ریاست دولت که با امضای ریس دولت مزین است چنین آمده است:اجرای مبلغ 5 میلیون افغانی جهت اعمار منار یادگاری شهدا و موزیم دشت قرغ از کود (91) پالیسی ، طبق نظر هئیت موظف منظور است ف امور اعمار بناء یادگاری و موزیم شهدا در منطقه متذکره از طریق وزارت اطلاعات و فرهنگ انجام یافته و از تطبیق پروژه وزارت انکشاف شهری مراقبت و نظارت نماید".

این حکم ریس جمهور به تمام تلاشهای که مبنی بر شیوه مصرف پول وعده شده از جانب بعضی حلقات صورت می گرفت پایان داد وزمینه مداخله ادارات دیگر را محدود نمود بر اساس این حکم فقط ریاست حفظ آبدات تاریخی ولایت بدخشان ونهاد های جامعه مدنی( مطاق مفاد برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان) باید درراستایی اعمار بنا هماهنگی نمایند و ریاست انکشاف شهری از تطبیق پروژه نظارت نماید برای مقام ولایت ، ریاست شهدا ومعلولین ، ریاست حج و اوقاف درین فرمان هیچ نقشی داده نشده است

کمیسیون مستقل وارثین شهدا ضمن ابراز سپاس از ریس جمهور افغانستان و هئیت اعزامی شان خواهان بر آورده شدن خواستهای دیگر وارثین شهدا مبنی بر شناسای و محاکمه عاملین قضیه میباشد و ضمن ابراز سپاس از وزارت اطلاعات وفرهنگ که به تاریخ 13 ثور به مناسبت گرامیداشت شهدا محفلی را در مسجد عیدگاه برگزار کرد ازین وزارت می خواهیم تا نظرات و طرحهای نهاد های جامعه مدنی بدخشان و کمیسیون مستقل وارثین شهدارا که از مردم بدخشان نمایندگی میکند در جریان اعمار منار در نظر بیگیرند که جهت رسیدن بدین مامول بهتر است تا وزارت اطلاعات وفرهنگ کمیته هماهنگی را متشکل ازنمایندگان نهاد های جامعه مدنی ، کمیسیون مستقل وارثین شهدا ، ریاست حفظ آبدات تاریخی ولایت بدخشان و ریاست انکشاف شهری که مطابق فرمان ریس جمهور مسئول پیشبرد برنامه اند ، ایجاد نماید.

 

اطلاعیه کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان

کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان که منبعد در نوشته ها با اختصار( کمیسیون مستقل) نگاشته میشود با ابراز سپاس از مردم مسلمان بدخشان که با حضور گستردهِ خویش در صحنه حمایت از آرمان شهدای مظلوم بدخشان ارواح آن عزیزان را خشنود نمودند به اطلاع عامه مردم میرساند که یک تعداد از تاجران شریف با احساس بدخشانی ( شهر فیض آباد) مقداری پول نقدرا جهت پیشبرد امور مربوط به شهدای گور دسته جمعی دشت قرغ  به آدرس های  مختلف کمک نموده اند. اینک( کمیسیون مستقل|) منحیث یگانه نهاد مستقل غیر دولتی که دفاع از حقوق شهدا را مطابق اصول شرعیت اسلامی، قوانین موجوده کشور و میثاقهای قبوا شده بین المللی وجیبه خویش میداند لست کمک های رسیده به کمیسیون را قرار ذیل اعلام میدارد:

1- محترم عبد القدیر بای       50000 افغانی

2- محترم شاه عبد القدیر        50000 افغانی

3- محترم زید الله بای            30000 افغانی

4- محترم قوماندان عبدل        25000 افغانی

5- محترم بیک محمد صراف  10000 افغانی

6- محترم سنگ محمد بای      5000 افغانی

7- محترم ضیاأ صراف          5000 افغانی

8- محترم عبد الروف علاف    5000 افغانی

9- محترم محمد رضا عکاس    5000 افغانی

10- محترم لعل محمد             5000 افغنی

قرار شرح فوق به صورت مجموعی مبلغ 190000 ( یک لک و نود هزار افغانی ) از جمله پولهای اعانه شده به حساب شهدای مظلوم بدخشان در اختیار کمیسیون مستقل قرار گرفت.

ازین جمله مبلغ 70000 افغانی ان خرج تدویر گردهمای بزرگ دشت شهدا( تهیه شعار ها ، کرایه موتر ها) ، خریداری فرش و اسباب دفتر کمیسیون گردید. مبلغ 120000 باقیمانده به حساب ( 1018202002021 ) در کابل بانک گذاشته شد.

همچنان درین مدت مبلغ 15000 افغانی توسط محترم زلمی "مجددی" ، 6000 افغانی توسط محترم سعد الله " ابوامان" ، 5000 افغانی توسط اهالی ولسوالی جرم و مبلغ 2000 افغانی توسط محترم منشی عبد المجید والی بدخشان برای کارگران کاشف گور هریک استا ظاهر، عزیزالله و..... کمک شده است که برایشان رسیده است و همچنان یک خیمه بزرگ توسط خلیفه حلیم جهت حفظ اجساد از باد و باران و آفتاب کمک شده است.دیگر هیچ نهاد دولتی یاغیر دولتی یا اشخاص کمکی صورت نگرفته است

بدینوسیله به تمام مردم بدخشان اعلام میداریم که کمکهای خویش به حساب بانکی فوق وارد نمایند و به هیچ شخص ، گروه ، نهاد دولتی ( در چنین مواردی دولت به مردم باید کمک نماید نه اینکه مسئولین دولتی کچکول گدایی را بدست گرفته محله به محله پول جمع کنند) یا غیر دولتی به عنوان شهدا پول ندهند ، همچنان کسانیکه به عنوان کمک به شهدا پول داده اند ونام شان درین لست درج نیست بدین معنی است که پول آنها توسط افراد استفاده جو حیف و میل شده است به دفتر کمیسیون مراجعه نموده مقدار پول داده شده و اسم شخص یا نهادی را که پول را گرفته است برای ما بدهند تا ما از طریق رسانه ها برای همگان اعلام بداریم و چهره های استفاده جو را که حتی از استخوانهای شهدای مظلوم بدخشان سوء استفاده و زراندوزی مینمایند افشا نمائیم.

 

اخبار گور دسته جمعی شهدای مظلوم بدخشان

16 حمل- گور دسته جمعی در دشت قرغ کشف شد

18حمل- تعداد اجساد به دست آمده از گور دسته جمعی به 100 تن رسید.

18 حمل- عده از اعضای حکومت سابق حزب خلق در بدخشان فراری یا مخفی شدند.

29 حمل-  وزیر داخله از گور دسته جمعی دشت قرغ دیدن نمود ، بعداً وزیر داخله با وارثین شهدا دیدار نمود درین دیدار لست عاملین این جنایت از طرف مردم به وزیر داخله سپرده شد.

31حمل- محفل بزرگ به اشتراک بیشتر از ده هزار نفر به مناسبت یاد بود شهدای بدخشان در مزار شهدا واقع دشت قرغ به ابتکار کمیسیون مستقل وارثین شهدای بدخشان برگزار شد.بعد از ختم محفل به مقدار 300 برنج از جانب جنرال نذیر محمد یکی از فرماندهان مشهور بدخشان طبخ و به مردم توزیع شد.

31 حمل- هئیت شورای ملی تحت ریاست آقای خواصی منشی مجلس نمایندگان در محفل یاد بود شهدای بدخشان اشتراک نمود. هئیت با اعضای هئیت رهبری کمیبسیون مستقل وارثین شهدا ووارثین شهدا در ولسوالیهای بهارک و جرم دیدن نمود وارثین شهدا لست هفتاد نفری از مجرمین معلوم الحال را که بیشتر آنها از ولسوالی جرم و خاش بودند در اختیار هئیت پارلمانی گذاشتند.

3ثور- معاون سر منشی ملل متحد و مسئول یونمای افغانستان از گور دسته جمعی دشت قرغ دیدن نمود.

7ثور- استاد برهان الدین ربانی از گورستان دسته جمعی دشت قرغ بازدید نمود.

11 ثور- مجلس یادبود شهدای بدخشان در مسجد عیدگاه بر گزار شد.

13ثور- ریس جمهور از مزار شهدای بدخشان دیدار کرد.

 

 

ابلاغیه کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان

بسم الله الرحمن الرحیم

کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان که بعد ازین جهت اختصار بنام "کمیسیون مستقل" نگاشته میشود بعد از کشف گور دسته جمعی دشت قرغ به تاریخ 18 حمل 1386 مطابق مفاد ماده ( 35) قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان جهت تامین حقوق معنوی شهدای مظلوم بدخشان و تامین حقوق مادی و معنوی وارثین شهدای مظلوم بدخشان ایجاد گردیده است ، این کمیسیون یک نهاد مدنی مستقل ( غیر دولتی ) و غیر وابسته مردمی بوده که بازتاب دهنده خواستها و آرمانهای وارثین شهدای مظلوم بدخشان میباشد و توسط فرهنگیان ، روشنفکران ، علما ، متنفذین ووارثین شهدای بدخشان ایجاد گردیده است.

کمیسیون داری هشت کمیته کاری میباشد که در ترکیب آن داکتر صبغت الله "خاکساری" ، عبد البصیر "وثیق" ، امرالدین " امین" ، مولوی شریفی ، مولوی عبد الرحیم " حنیف" ، مولوی عید الکبیر " مجیدی" ، قاری سراج  و نمایندگان وارثین شهدای تمام ولسوالیهای بدخشان شامل اند.کمیسیون منحیث یک پل بین نهاد های مدافع حقوق بشر ، جامعه مدنی و ادارات ذیربط دولتی عمل نموده و تسهیلات را در زمینه های مورد نظر فراهم میسازد همچنان کمیسیون مسئولیت جمع آوری اعانه های مردمی را جهت کمک به اعمار بنای یاد بود ، موزیم ، ایجاد مرکز فرهنگی، گرد آوری معلومات ، اسناد و شواهد راجع به قضایای مربوطه ، را نیز به دوش دارد.در نام گزاری کمیسیون کلمات مستقل و مظلوم مفهوم خاصی را ارائه میدارد. هدف از کلمه" مستقل" باز تاب دادن این نکته است که این کمیسیون هیچ نوع تاثیر پذیری از نهاد های دولتی ، احزاب سیاسی و افراد با نفوذ نداشته و به صورت مستقل بر اساس خواستهای اکثریت قریب به اتفاق  مردم بدخشان خواهان بر رسی  قضیه شهدا به دور از زد و بند های سیاسی و معاملات گروهی رائیج در کشور میباشدزیرا ما متیقین هستیم که در صورت علاقمندی راستین دولت و نهاد های مدافع حقوق بشر به موضوع و تخصیص بودجه کافی جهت اعمار بنای یاد بود کمیسیون های وابسته به گرو های سیاسی و یا دولتی جهت اعمال بهره برداری های اقتصادی و سیاسی نیز ایجاد خواهد شد.

کلمه "مظلوم "باز تاب دهنده این حقیقت است که کمیسیون فعالیتهای خویش را فقط در مورد آن عده از شهدای بدخشان منسجم میسازد که بدون کدام جرم مشهود در شرایط صلح از خانه و محل کار دستگیر شده و بعد به صورت انفرادی در جریان انتقال ( پرتاب از طیارات ، قتل در محضر عام یا به صورت پنهانی )یا به صورت دسته جمعی مظلومانه به شهادت رسیده اند که البته این قضیه جزء جنایات جنگی نبوده بلکه در کتگوری جنایت عیله بشریت و قتل عام اهالی بی گناه در شرایط صلح فهرست میشود .

هدف اساسی کمیسیون ایجاد تسهیلات برای نهاد های مستقل مدافع حقوق بشر وادارات ذیربط دولتی ، ملی و بین المللی در راستای تسریع پروسه حقیقت یابی  ومستند سازی و تامین عدالت انتقالی برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان میباشد.

 کمیسیون گامهای اساسی را در جهت تهیه فهرست تمام گم شدگان بدخشانی در طی سالهای 1357-1358 که در شرایط صلح از خانه ، محل وظیفه یا محل کار توسط  عاملین جنایت در بدخشان ، کابل و دیگر نقاط کشور دستگیر شده و تا کنون لادرک گردیده اند ، بر داشته است که بعد از فهرست نمودن مکمل  این افراد جزئیات دستگیری ، زمان دستگیری آنها تهیه خواهد شد تمام این امور جهت تسریع پروسه حقیقت یابی و تامین عدالت انتقالی صورت میگیرد تا مطابق دستورات دین مقدس اسلام ، قوانین نافذهِ کشور و معیارات قبول شده بین المللی که مخالف شریعت اسلامی نباشد قضیه کشتار های جمعی اهالی بیگناه طی سالهای 57-58 بر رسی شده مجرمین شناسایی و مورد مواخذه گیرند و از جانب دیگر حقوق وارثین شهدا بر اساس شریعت اسلام و قوانین کشور تامین گردد.

بنابرین "کمیسیون مستقل" طرح زیرین را ارائه میدارد:

1- متکی بر احکام صریح قرآن و حدیث ، مبتنی بر ماده سوم قانون اساسی افغانستان ( در افغانستان هیچ قانون نمیتواند مخالف معتقدات و احکام دین مقدس اسلام باشد ) هر نوع فیصله و مصوبهِ در مورد عاملین کشتار های جمعی مسلمانان بی گناه که حقوق مسلمانان را نقض نموده و مانع دادخواهی  مصیبت دیدگان شود مشروعیت ندارد. بنابرین عاملین کشتار های جمعی مسلمانان بیگناه باید مطابق شریعت اسلامی و قوانین نافذه کشوری و بین المللی که مخالف شریعت نباشد مورد مواخذه و باز پرس قرار گیرند.

2      -مبتنی بر ماده (23) قانون اساسی افغانستان "زندگی موهبت الهی و حق طبیعی انسانست هیچ شخص بدون مجوز قانونی ازین حق محروم نمیگردد" قضیه قتلهای دسته جمعی اهالی بی گناه بدخشان مورد بر رسی قرار گیرد.

3      – متکی بر برنامه عمل دولت جمهوری اسلامی افغانستان روند حقیقت یابی و مستند سازی در مورد کشتار های جمعی بدخشان جامه عمل پوشانیده شود.

4      - تیمی از متخصیصین مجرب جهت تثبیت هویت شهدا با استفاده از تکنولوژی جدید ( شناسایی دی این ای ) مطابق پروسه حقیقت یابی و مستند سازی به بدخشان اعزام و کار خویش را به کمک دولت،  نهاد های غیر وابسته جامعه مدنی و "کمیسیون مستقل" آغاز نماید.

5- مطابق فقره (ب)  فعالیتهای برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان ، دولت باید جهت اعمار منار یاد بود شهدای مظلوم بدخشان که در کتگوری جرایم قربانیان جنایت علیه بشریت قرار میگیرند و تعداد مجموعی آنها بیشتر از ده هزار تن است ( تنها کسانیکه از خانه و محل کار خویش در شرایط صلح دستگیر و اعدام شده اند) اقدامات عملی و موثر را آغاز نماید نه حرکات سمبولیک و تبلیغاتی را.

6- ازینکه شیوع فساد اداری ، رشوه خواری و اختلاس در ساختار های دولتی قضیه اظهر من الشمس میباشد دولت باید میکانیزم شفاف و کاری را در راستای تمویل  بودجه اعمار منار باید ایجاد نماید به گونهِ که پول مورد ضرورت در یک حساب بانکی مستقل گذاشته شود بعداً پروژه اعمار منار به داوطلبی آزاد گذاشته شود به گونهِ که کمیسیون مستقل ، نماینده نها د های غیر وابسته جامعه مدنی و نهاد های حقوق بشر بران نظارت مستقیم نمایند بعد ازینکه شرکت برنده بنارا اعمار نمود پول از بانک مستقیماً برایش داده شود، در صورتیکه این پول در اختیار افراد ، اداره  یا کمیسیونهای دولتی بدون نظارت مستقیم نهاد های جامعه مدنی ونمایندگان وارثین شهدا گذاشته شود امیدی برای عملکرد صادقانه وجود ندارد.

7- مبتنی بر فقره ( ج ) بخش فعالیتهای برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان حکومت ملزم است تا اقدامات را جهت تاسیس یک موزیم برای زنده نگهداشتن خاطره قربانیان و تعلیم نسل جوان با استفاده از تاریخ و سمبولهای سه دهه جنگ به شمول تصاویر و نامهای قربانیان ، عکسها و آثار بازمانده از آنان مانند : قلم ، زولانه ، عینک ، دندان ساختگی ، مهر ، البسه ، ست بند های سیم خاردار ، آغاز نماید.

8- جهت نظارت از چگونگی تطبیق برنامه های مذکور کمیته متشکل از نهاد های غیر وابسته جامعه مدنی ، کمیسیون مستقل وارثین شهدای مظلوم بدخشان ، ادارات ذیربط دولتی و شورای  ولایتی ایجاد گردد.

9-  نهاد های استخباراتی و امنیتی جمهوری اسلامی افغانستان لست تمام مسئولین تصمیم گیر و کلیدی ولایت بدخشان را در سالهای 57-58 ، مجرمین معلوم الحال ومحلات بود و باش فعلی آنها را تهیه نمایند.

10- از تلاشهای افراد ، حلقات و بعضی مسئولین دولتی بدخشان که بر اساس دلایل سیاسی میخواهند اجساد را دوباره دفن نماید جلوگیری به عمل آید.

11- آرامگاه شهدا به شکل یک گور بزرگ دیزاین و اعمار شود تا زیارت کنندگان شهدا را در همان وضعیت طبیعی که هستند از هر جناحی  به خوبی دیده بتوانند اطراف گور به صورت اساسی دیوار و سقف آن پوشانیده شود وبر چهار طرف آن پنجره شیشه جهت مشاهده مردم گذاشته شود. ارائه طرح دفن شهدا در زیر خاک الهام از اراده آنهای میگیرد که میخواهند همانگونه که این عزیزان را نامردانه زنده به گور کردند خاطره آنها را نیز زیر خاک نمایند و نسلهای امروز وفردا را نگذارند تا این جنایات هولناک بشر مترقی را که در عصر کمپوتر انجام داده است به نظاره نشینند بناءً از تمام وارثین شهدا خواهانیم تا شکار نیرنگ مجرمین و یارانشان نگردند.

12- از شخص ریس جمهور کشور میخواهیم تا مطابق بند اول ماده (64) قانون اساسی افغانستان که همانا مراقبت از اجرای قانون اساسی است قضیه را تحت نظارت مستقیم داشته باشد.

13- از مسئولین حکومتی بدخشان میخواهیم تا هر گونه تسهیلات لازم را جهت انجام فعالیتهای کمیسیون مستقل فراهم سازند.

اگر در زمینه اراده کمک را ندارد حد اقل باعث ایجاد مزاحمت در راستایی پیشبرد فعالیتهای کمیسیون مستقل نگردند.

14- از تمام اهالی شریف کشور ، نهاد های خیریه غیر دولتی ، بدخشانیها ووارثین شهدا میخواهیم تا کمک های نقدی خویش را به حساب بانکی کمیسیون مستقل که قبلاً در کابل بانک به منظور جلوگیری از سوء استفاده اشخاص، ادارات یا گروه ها ایجاد گردیده است تحویل دهند.

***

گریه کن

دوکتور صبغت الله " خاکساری"

بیا ای بدخشی زجان گریه کن

بیاد همه رفتگان گریه کن

به پاپوش صدپارۀ پینه دار

به زنجیر و زولانه شان گریه کن

به تسبیح دست همان پیره مرد

به موی سر نوجوان گریه کن

الا ای جوان سپیدار قد

به گور پدر بی امان گریه کن

ندیده پدر نو عروس غمین

بیا و به گور مهان گریه کن

ایا بیوهِ سالها منتظر

بیا وبرین خاکدان گریه کن

ایا کرده گم شوهر خویش را

تو بر توده استخوان گریه کن

ایا مادر دیده بر در بیا

برین گور حسرت نشان گریه کن

ندیده پدر کودک ساده دل

پدر زیر سنگ ، داده جان گریه کن

به دندان افتاده بر روی خاک

به زخم سروپایشان گریه کن

به آن شانه و عینک زخمدار

به تا قین صد پاره شان گریه کن

به آن چپلک کودک بی گناه

به دامان پاک زنان گریه کن

به ان دست بسته به پشت شهید

که از خار دارد نشان گریه کن

الا آموی خسته و سوگوار

زپامیر و بام جهان گریه کن

ایا کوکچه شاهد توی بر ستم

به آن کردۀ جانیان گر یه کن

شکسته قلم گر ندارد زبان

به داغی که دارد نهان گریه کن

ای هندوکش سرفراز و بلند

زدل گریه کن تا توان گریه کن

الا ای بدخشان به ماتم نشین

به نسلی که شد نیمه جان گریه کن

به مرمی رنگین به خوناب سرخ

به مهری که دارد نشان گریه کن

بیاد شهید بدخشان زمین

به دشت قرغ این زمان گریه کن

تو ای "خاکساریی" شوریده حال

زدردی که داری نهان گریه کن

 

کوچيها درد سر بزرگ برای بدخشان

یکی از معضلات عمده مردم بدخشان نداشتن زمین کافی است و سالانه در بسیاری مناطق بدخشان بر سر مسئلهِ مالچرها بین خود اهالی بدخشان اختلافات بروز میکند سالانه در مناطق مختلف بدخشان جنگها و کشمکشها به خاطر استفاده از علفچر بین بدخشانیها بروز میکند زمانیکه مردم خود بدخشان از نبود علفچر رنج میبرند یک سوال پیدا میشود که چرا کوچیها رمه های خویش را به بدخشان ببرند؟

 

همانگونه که میدانیم در زمان حکومت امیر عبد الرحمن عده از قبایل وعشایر آنسوی سرحد بر اساس سیاستهای استعماری امیروهدایت بادارانش در شمال کشور به عناوین مختلف جابجا شدند که این سیاست ظالمانه را در زمان حکومت آل یحیی توسط هاشم خان، محمد گل مومند ، شیرخان و یارانش دنبال گرديد در جریان تطبیق این برنامه صدها هزار هکتار زمین مردم شمال به زور از دست شان گرفته شد و به مهمانان تحمیلی داده شد و بدین ترتیب مردم قبایل آنسوی دیورند یا ناقلین در شمال کشور جابجا شدند.اما در بدخشان تطبیق این برنامه ناممکن یود زیرا شرایط دشوار زیست ، دوری راه از مرکز و سلحشوری مردم آنزمان بدخشان باعث شد تا حاکمان از اسکان دایمی قبایل در بدخشان ابا ورزند زیرا حمایت آنها به صورت دوامدار توسط حکومت مرکزی نا ممکن بود هرچند که چند تجربه ناکام را بکار بستند اما به ثمر ننشست همان بود که جهت باز ماندن راه رفت و آمد کوچیها نیرنگی را بکار بردند و طرحی را به مردم بدخشان ارائه نمودند که بر اساس آن رمه های بدخشان باید در زمستان در چراگاه های کندز و تخار بروند و رمه های کوچیهای تخار و کندز در فصل تابستان به بدخشان بروند وگذشته ازان برای مردم بی زمین بدخشان در ولایات دیگر زمین داده شود مردم بدخشان چون دران زمان کمتر به مالداری میپرداختند و از جانب دیگر در مقابل سر نیزه ظلم و ستم حکومتهای ستمگر وقت دفاعی نداشتند ناگزیر سکوت کردند بر همین اساس بود که کوچیها تا قبل از کودتای ثور و آغاز جنگ ببدخشان میرفتند ، در جریان جنگ این رفت و آمدغیر منظم شداما بعد از سقوط  طالبان دوباره رفت و آمد کوچیها آغاز شد .

 تا زمان قبل از جنگ مردم بدخشان منحیث مسلمانان  رحم دل وواقعبین ازینکه خود گوسفند کافی نداشتند میگفتند چون علف زیاد است خیر است  به عوض اینکه بی استفاده بماندکوچیها میتوانند ازان استفاده نمایند که اینهم در جمع صواب است اما در شرایط کنونی نفوس بدخشان چند برابر شده و صدها هزار نفر همین حالا بی خانه و بی زمین روزگاری سختی را به سر میبرند ، یگانه زمینه رشد اقتصادی در بدخشان انکشاف توریزم ، باغداری و مالداری است زیرا بدخشان در حالیکه بیشتر از یک میلیون نفوس دارد زمین زراعتی کمی دارد و علاقه مردم به مالداری روز به روز فزونی یافته است که بدین اساس دیگر نیازی ندارند علفچرهای خود را در اختیار کوچیها قرار دهند .

در گذشته ها چون از یکطرف حکومتهای ستمگر و خود کامه جنایاتی زیادی را در حق مردم نموده بودند مردم از ترس دولتها اعتراضی کرده نمیتوانستد واز جانب دیگر کوچیهای مسلح اهالی را تهدید به قتل میکردند و بیشتر حاکمان بدخشان هم از هم تباران کوچیها بود مردم این جام زهر  را نوشیده خاموش بودند اما امروز وضع چنین نیست .همگان میدانند که  بر علاوهِ اینکه همین حالا صدها هزار بدخشانی بی زمین در کوه ها ودره ها ساکن اند و سالانه هزاران تن آنها در اثر خشک سالیها و سیلابها خانه ویران و مهاجر میشود و حتی یک متر جای برای سر پناه ندارند ده ها هزار بدخشانی دیگر از سالها بدینسو در ولایات کندز، تخار و بغلان به شکل خانه بدوش زندگی دارند و یک متر جای برای بود و باش ندارند چرا حکومت جهت اسکان آنها در دشتهای بی پهنای کندز و تخار و بغلان یک نمره زمین نمیدهد؟ چگونه حکومت و عدالتیست که به فکر بود و باش و شکم حیوانات یک گروه از اتباع خویش است اما گاهی هم به فکر بهبود وضع زندگی گروهی دیگراز اتباع خویش نیست مگر در نزد نظامها اتباع درجه بندی شده اند که حیوانات یک قوم بر آدمهای قوم دیگر رجحان داشته باشد؟ مگر درقانون اساسی افغانستان مواد نا مرئی هم گنجانیده شده است که فقط با عینک سیاه قومگرایی . شئونیستی قابل رویت است؟ برای حیوانات یک قوم هزاران هکتار زمین در سرزمینهای دیگران اختصاص داده میشود اما برای انسانهای قوم دیگر سه بسوه زمین در سر زمین خودشان جهت سرپناه پیدا نمیشود؟ زمانیکه کوچی در یک نقطه افغانستان از غصب ملکیت مردم محل باز داشته میشود صد هئیت آنهم با ترکیبی از حامیان کوچی ها عازم محل میشوند و زمین را به کوچی تسلیم میکنند اما اقوام دیگر به علت نداشتن سه بسوه زمین در سر زمین خود شان رنج میبرند و سالانه هزاران تن به علت اسکان در مناطق کوهستانی طعمه سیلاب و فقر و مرض میشوند. تا حال چند هئیت جهت حل معضلهِ مسکن بدخشانیها از طرف اینهمه حکومتها تعین شده است؟اگر گوسفند کوچی مرد گوسفند دیگر دارد اما سالانه ده ها هزار کودک و زن و مرد بدخشی به علت همین مصیبتهای ناشی از سکونت در مناطق صعب العبور میمیرند و برعلفچر عقب خانه او کوچی ادعای مالکیت دارد تا حال چه کسانی فکری بحال آنها کرده است؟جالبتر اینست که یک گروه معلوم الحال در دولت و پارلمان از مدتی بدینسو طی برنامه خاصی جابجای ولسوالان و قوماندان های امنیه طرفدار کوچیهارا در آن ولسوالیهای بدخشان که علفچر ها دران موقیعت دارد ( بهارک ، شهدا، شغنان ، یفتل پایان ، کشم ، راغ ...)رویدست گرفته اند که تاحدی زیادی در تطبیق  پلان خویش موفق بوده اند و بیشتر قوماندانان وولسوالان را خصوصاً از ولایت بغلان درین ولسوالیها جابجا کرده اند تا امسال امنیت عام و تام کوچیها را مانند دوران حاکمیت محمد گل مومند و شیرخان تامین کنند در حالیکه ولسوالان وقوماندان های بر کنار شده این ولسوالیها که به مراتب شایستگی و کفایت شان از مسئولین مجهول الهویه جدید بیشتر است بی سرنوشت گردیده اند که مااز مردم بدخشان ، چیز فهمان و روشنفکران بدخشان ( منظور از روشنفکران بر خلاف تعبیر معمول در کشور کسانی نیست که شراب مینوشند و اعتقاد به دین و رسوم مردم ندارند بلکه منظور از کسانی است احساس دارند ، درد دارند و تفکر منطقی دارند ) ، نمایندگان بدخشان در شورای ملی و شورای ولایتی ( در صورت که منافع شخصی و گروهی و اقتصادی شان در دفاع از منافع بدخشانیها متضرر نشود) میخواهیم تا با استفاده از تمام امکانات دست داشته مانع تطبیق این پلان شوم  و ظالمانه گردند بر اساس گزارشات رسیده تعدادی زیادی از کوچیهای بغلان ، کندز و بغلان پول زیادی را جهت پرداخت مخارج این قوماندانان وولسوالان و همکاران تطبیق برنامه های انها جمع آوری نموده اند.

بنابرین تا زمانیکه مسئله بی سرپناهی صدها هزار بدخشانی حل نگردد مردم بدخشان دیگر حاضر نیست تا علفچرهای خویش را در اختیارکوچیها یا مالداران دیگر بگذارند اگر سخن بر سر برادریست بیایند از زمینهای آن ولایات برای بی سرپناهان بدخشان جای سرپناه بدهند ، رمه های بدخشانیها را در موسم زمستان در مالچرهای کندز و تخار و بغلان اجازه چرا بدهند دران صورت مردم بدخشان هم عمل باالمثل را خواهد نمود و صرف حق استفاده را در یک چوکات معین به شکل اجاره برای آنها خواهد داد نه به عنوان اینکه انها مالک علفچرها هستند.

اگر منطق این باشد که جنگلات و مالچرها ملکیت دولت است اگر قرار باشد که مردم ازان استفاده نماید در قدم نخست باید مردم محل ازان استفاده نماید نه مردم دیگر. اگر چنین نیست آیا دولت حاضر است  قسمتی از جنگلات چارتراش کنر و  جلغوزه پکتیا  ولغمان یا پسته زارهای بادغیس و زمینهای برنج تخار و کندز و بغلان را در اختیارمردم بدخشان بگذارد که در وقت حاصل ازان استفاده نمایند؟ آیا ساکنان این مناطق حاضرند که چنین سهمی را به مردم بدخشان بدهند ؟ یقیناً که نه. جالبتر اینست که  بعضی سران کوچیها فرمانهای از شاهان ستمگر سابق را سند قرار داده ادعای مالکیت بر علفچرها رامیکنند سوال درینجاست که این شاهان با چه حقی چنین حاتم بخشیهای را نموده اند؟ آیا این زمینها میراث پدر شان بود ؟ اگر این اراضی را ملکیت دولت دانستند و کوچیها را رعیت. آیا فقط همین مردم رعیت بودند؟ آیا این شاهان در مقابل هر صد فرمان چند هزار جریب زمینی که به کوچیها و شبه کوچیها در اراضی شمال داده اند یک فرمان ده جریبه هم برای مردم  بی زمین و بی خانهِ بدخشان در کندز و تخار و بغلان و کابل و ننگرها و قندهار داده اند؟ تا درین ولایات یا مرکز کشور برای خود سر پناه بسازند. یقیناً که نه.زیرا این فرمانها همه بر بنیاد یک برنامه ظالمانه ، تفرقه افگنانه و استعمار گرانه داده شده است و بس که هیچ اساس و بنیاد قانونی ندارد بهتر است تا ضاهر شاه نمرده آنها فرمانهای دست داشته خود را برایش ببرند تا ازملکیت نادر خان و یحیی خان برای شان زمین بدهد در غیر آن فرمانهای خود را تعویذ نموده به گردن کودکانشان بیاویزند.

بدین اساس مردم بدخشان از دولت خواهانند که اگر میخواهد یک ملت واحد بسازد مطابق مفاد قانون اساسی کشور سیاست دوگانه را در قبال ساکنان افغانستان کنار گذاشته  وبرنامه اسکان کوچیها را به شکل عادلانه در مناطق که همخوانی با فرهنگ ورسوم کوچیها دارد عملی نموده درد سر مردم بدخشان را کم نمایند که همین مصیبتها و دردهای فعلی شان برای چند نسل دیگر هم کفایت میکند در غیر آن زمان آن گذشته است که کوچی ها زور بگویند یا حکومتها با استفاده از نیرنگ و ارعاب  و فریب  آنان را بر مردم تحمیل کنند و همچنان مقامات دولتی باید بدانند که دیگرنمیتوانند با اعزام چند هئیت نمایشی آنهم از همتباران کوچیها  سناریوی را به راه اندازند و مشکل را به زعم خود شان حل کنند هر فیصلهِ را باید مردم بدخشان در مورد سرزمینهای خویش نمایند و بس که درین راستا نه نیازی به نماینده وزارت اقوام است و نه نیازی به نماینده وزارت قبایل.

اگر کوچیها بیش ازین نمیتوانند به شغل مالداری بپردازند و جای برای نگهداشت گوسفندان خویش ندارند میتوانند به کار های دیگر روی آورند زیرا بگونهِ که همه میدانیم بیشتر ساکنان کره زمین در مقطعی زمانی معین خانه بدوش و کوچی بوده اند اما با گذشت زمان این شغل طاقت فرسا را رها کرده به مدارج عالی ترقی و تعالی رسیده اند این حتمی نیست که 30 میلیون ساکن این سر زمین به خاطر چند صد هزار کوچی عذاب بکشد و هر روز در هر نقطه کشور جنگ و جدال و حادثه بر پا شود همه این مصیبتهای بازمانده از چند دهه گذشته برای هفتاد نسل ساکنین این کشور کافیست. بدخشانیهای دیگر نمیخواهند که شیر و قیماق و گوشت قاق را کوچی بخورد و عذاب را آنان بکشند.شاید آمدن کوچیها به بدخشان برای چند قوماندان محلی  مفاد داشته باشد که چند گوسفند از آنها میگیرند اما آنها سالانه صدمات زیادی را به بدخشان وارد میکنند. رمه های آنها در جریان عبور از کنار مزارع ، گندم زار ها را پایمال مینمایند . کشتزاران مردم را میخورند. سرکها را با سرازیر نمودن سنگها تخریب مینمایند میتوانند امراض خطرناک و کشنده  ساری مانند ملاریای خبیثه ، سالدانه و هیپاتیت را انتقال دهند.خطر ورود مرض انفلونزای مرغان نیز خطر دیگریست که در صورت شیوع درکشور از طریق پرندگان خانگی کوچیها وجوگیها بدخشان را در آینده تهدید میکند ، همچنان بیشتر امراض متداول حیوانی مانند کسل مرغها ، مرض کشنده گاوها  که به کلتک زن  شهرت دارد امراض بز و گوسفند را نیز حیوانات کوچیها وجوگیها انتقال میدهند.بزرگترین مشکلی دیگری که کوچیها برای بدخشان ایجاد میکنند بندش یگانه راه نیمه موتر رو بدخشان میباشد راه بین کشم-  فیض آباد و فیض آباد- بهارک و راه های دیگر که گنجایش فقط یک موتر رادارد در زمان عبور رمه های کوچی برای ساعتها مسدود میگردد زیرا جای برای عبور رمه جز سرک در کنار دریا نیست که این خود باعث میشود تا ساعتها وقت مسافرین ضایع شود و در حقیقت موتر ها باید به پای گوسفندان حرکت نمایند که در بسیاری موارد مریضانیکه راهی مراکز صحی اند در جریان این توقف در راه تلف میشوند که بدینگونه سالانه خسارات هنگفتی مالی و جانی از ناحیه کوچیها و جوگیها برای مردم بدخشان عاید میگردد.

 

 

هفته نامه صدای بدخشان مشترک می‏پذیرد

در هفته نامه صدای بدخشان اشتراک نمایید و هفته نامه خویش را از مراکز توزیع در مرکز و ولایات به دست آورید.

وجه اشتراک سالانه: ۲۵۰ افغانی

وجه اشتراک شش ماهه: ۱۵۰ افغانی

برای محصلین و متعلمین: نصف قیمت

اشتراک کنندگان می‏توانند وجه اشتراک را به نمایندگی های توزیع هفته نامه در مرکز و ولایات تحویل داده و هفته نامه خویش را از همان مرکز توزیع به دست آورند.

·       محلات در یافت نشریه "صدای بدخشان"

·       بدخشان : قرطاسیه فروشی انصار، رسته صرافی ، مندوی کهنه، فیض آباد- تیلفون تماس 0799321160

·       تخار : شهر تالقان ، قرطاسیه فروشی شهاب الدین ، بندر بدخشان ، مقابل شاروالی (0799127805)

·       کندز: سرچوک ، جادهِ ولایت، کتاب فروشی محمد هارون(نمبر تیلفون- 0799205054 )

·       بغلان : نوید عکاسخانه ، چوک شهر پلخمری.

·       کاپیسا: شهرمحمود راقی ، قرطا سیه فروشی امام ابو حنیفه.

·       بلخ  : مزار شریف ، گذر معدن نمک ، کتاب و قرطاسیه فروشی شمس ، متصل کورس پیام (0799201713)

·       کابل : رهنمایی معاملات شریفی ، مارکیت مکروریان سوم* کتاب فروشی امیری، جوی شیر*

·       روزنامه فروشی محمد شاکر ، جوار کتابخانهِ عامه.

·       هرات :  شهرنو ، جادهِ بانک خون ، قمر مارکیت، منزل دوم ، اطاق ، ، 23شرکت بارچالانی و ترانزیتی هندوکش (070402083 )

·       پروان   : فروشگاه برادران صابر "صفار"، مارکیت سیمساری ، شهر چاریکار نمبر تیلفون( 0799450476)

·       جوزجان : به تیلفون 0799246800 در تماس شوید

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 15:17 |

سال سوم/شماره پانزدهم   صدای بدخشان   7/11/1385

 هفته نامه صدای بدخشان مشترک می پذیرد

در صدای بدخشان اشتراک نماييد و هفته نامه خويش را از مراکز توزيع در مرکز و ولايات به دست آوريد.

وجه اشتراک سالانه: ۲۵۰ افغاني

وجه اشتراک شش ماهه: ۱۵۰ افغاني

براي محصلين و متعلمين: نصف قيمت

اشتراک کنندگان مي‏توانند وجه اشتراک را به نمايندگي هاي توزيع هفته نامه در مرکز و ولايات تحويل داده و هفته نامه خويش را از همان مرکز توزيع به دست آورند.

 

سرمقاله

 

بعد از حوادث 11 سیپتامبر   برای نخستین بار در تاریخ کشور ما بعد از دو نیم دهه جنگ ، ویرانی و برادر کشی  چانس استثنایی برای مردم رنج دیده افغانستان میسر شد تا بتوانند اازین فرصت در راستایی باز سازی کشور ویران شده واقتصاد نابود شده  خویش حد اعظمی بهره برداری را نموده و زمینه را برای ایجاد تفاهم سراسری ، وحدت ملی واقعی نه شعاری  و نهادینه کردن فرهنگ شهروندی و مسئولیت پذیری ، بجای قوم پرستی ، قبیله گرای  و تفرقه افگنی  ، مساعد نمایند.

بعد از توافقات بن مردم ما بدین باور بودند که دوران تیره بختی ساکنان این سر زمین به سر رسیده و در جریان چند سال آینده تمام زخمهای  وارده بر پیکرهِ فرهنگ و اقتصاد و ساختار های زیر بنایی جامعهِ ما مرحم گزاری شده و التیام میابند.

اما صد درد و صد دریغ که چنین نشد ، بعد از اعلام پرداخت کمکهای سخاوتمندانهِ جامعه جهانی به افغانستان از یکطرف افراد فرصت طلب و استفاده جو از سراسر جهان با به دوش کشیدن ژنده موسسات خیریه و انجیو و نهاد های جامعهِ مدنی مانند مور و ملخ به افغانستان سرازیر شدند و از سوی دیگر کشور های کمک کننده بنابر ضرب المثل مشهور" بز در غم جان کندن و قصاب در غم چربو" از یکسو مهره های بی کفایت و ناتوان افغانی الاصل وابسته به خود را در پستهای کلیدی دولت به عنوان سهمیه نصب کردند و از سوی دیگر اتباع بیکار و بی بند و بار خود را که در کشورهای خود کار مناسب حال خود نداشتند در هئیت کارمند موسسات و دفاتر ملل متحد بر شانه های مردم بیچاره ما تحمیل نمودند از جانب دیگر رهبران افغانستان خصوصاً احزاب که در گذشته بنام میانه رو شهرت داشتند بیشتر پستهای  مهم و پول سازدولتی را بین خود تقسیم نموده وباز هم افراد بی کفایت ، ناکارا و غیر متعهد به افغانستان را بر دولت تحمیل کردند.

چنانیکه این افراد تحمیل شده بر دولت حتی حاضر نبودند در بدل کرسیهای وزارت و بالاتر ازان حتی به شکل ظاهری هم که شده از تابعیت خویش بگذرنداز همان روز نخست آغاز کار دست به استخدام افراد وفادار به خود از تیپ خودشدند درحالیکه تمام هوش و فکر شان به سرزمینهای بود که خانواده هایشان درانجا زیست داشتند بیشتر توجه خویش را در جمع آوری پول نمودند و کمتر را به مردم ، که در نتیجه هرکدام دست به ایجاد انجیو ویا شرکت ساختمانی زدندو بودجه های کمکی را با دوستان خود تقسیم نمودند.

همانگونه که امروز شاهد هستیم میلیارد ها دالر در جریان پنج سال گذشته مصرف شد اما آنچه را که مردم ما توقع داشت انجام نپذیرفت.

جالبتر ایسنت که هر کدام ازین شایسته سالار ها زمانیکه بر پشت پردهِ تلویزیونها ظاهر میشود با چنان طمطراقی از کارکردهای خود صحبت میکنند و سنگ صداقت را بر سینه های خود میزنند که بیننده ها خجالت میکشند و بر جرئت شان آفرین میگویند.

از سوی دیگر عدهِ تاجران بی احساس افغانی زمینیکه تنور را گرم دیدند وارد افغانستان شدند و به عوض اینکه دست به احیای فابریکات و پر.وژه های تولیدی بزنند تاسیسات را ایجاد نمودند که فقط کارآنها جمع آوری پول از افغانستان و انتقال آن به خارج شد.

فقط شرکتهای مصرفی را ایجاد نمودند تا در جریان چند سال پولی را که از دست موسسات و شایسته سالاران جان بدر برده بود آنها جاروب نمایند که چنین کردند نتیجه همان شد که در کشور مانند افغانستان تا کنون 5 شرکت تیلفون ایجاد شده و هنوز هم دو قرت ونیمش باقیست.

با کمال تاسف امروز که ما بر گذشته نظر اندازی می نمائیم می بینیم که بسیاری فرصت ها را از دست داده ایم.

با جرئت میتوانیم بگوئیم که  بخش اعظم کمکها توسط تیمی از نامردان وطنی و ولگردان خارجی تاراج شده ، غارت شده، حیف و میل شده است ، بدانگونه که قسمت اعظم مردم ما از حضور قوای حفظ صلح ملل متحد در روز های نخست سقوط طالبان استقبال کردند دیگر بیشتر مردم افغانستان در مقابل حضور این نیروها حساسیت پیدا کرده اند.

نیروهای طالبان که در سالهای نخست بعد از سقوط هرگز کسی در مورد ظهور مجدد شان اندیشه نمی نمود بیک خطر جدی مبدل شده است زیرا کارکردهای تیم حاکم و دوستان خارجی شان زمینه را برای سرباز گیری مجدد آنها مساعد ساخت و حامیان خارجی آنها نیز دوباره دست به تسلیح و تقویهِ آنها زدند.

نتیجه این شد که کشور ویران شدهِ ما ویران باقیماند ، وحدت ملی تامین نشد ، تفاهم ملی به وجود نیامد ، تب گرم قومگرایی ، فرقه گرای و اختلافات سمتی و سلیقوی بالا گرفت، امنیت روز به روز عوض اینکه بهتر شود بد تر شد ، اعتماد مردم روز به روز نسبت به دولت و نیروهای خارجی کمتر شده رفت و کشور یک بار دیگر در پرتگاه سقوط قرار گرفت.

هیچ شکی نیست که اگر دیر تر بجنبیم و کارگردانان سناریوی فعلی ستراتیژی خود را تعغیر ندهند دیر یا زود شایسته سالاران افغانی الاصل در حالیکه هزاران برابر عایدات مهاجرت و معاش سوسیال خویش بودجه های کمکی را به جیب زده اند باربندی خواهند نمود یا اینکه در هئیت سفیر و نماینده افغانستان در کشور های خارجی کشور را ترک خواهند نمود و درانجا دوباره ترانه شایسته سالاری را سر خواهند داد که پیشقراولان آنها مانند وزرای داخله و ترانسپورت قبلی نمونهِ خوبی هستند برای مردم ما ، خارجیها هم خود را در چار دیواری سیمهای خاردار و دیوار های کانکریتی محصور خواهند کرد تناه مردم فقیر و بیچارهِ ما خواهد بود که باز هم دست و گریبان با فقر ، بد بختی ، حملات انتحاری ، آتش سوزی ، نا امنی باقی خواهند ماند.

مدرسه جامع ولسوالی جرم بعد از هشت

 سال هنوز نیمه کاره باقیمانده است

مدرسه جامع ولسوالی جرم یگانه مدرسهِ مرکزی در ولسوالی جرم میباشد که برای سالیان دراز منحیث یگانه مدرسه جمعه خوانی مورد استفادهِ مردم مرکز ولسوالی و روستاهای اطراف آن قرار داشت کا ر اعمار مجدد آن به سالها قبل میگردد آنگاه که شهید قهرمان سید نجم الدین " واثق" فرمانده دلیر ، مبتکر و مشهور بدخشان زنده بود کار اعمار مجدد آنرا آغاز و مقداری هنگفتی پول را جهت اعمارآن پرداخت نمود بعداً چندین بار قوماندانان محلی و حاکمان ولسوالی به نوبهِ خویش پولهای زیادی را بنام مدرسه به شکل اعانه از مردم جمع نمودند و به ادعای خودشان صرف اعمار مدرسه نمودند در حالیکه مردم محل ادعا دارند که این پولها حیف و میل شده است اما حقیقت تلخ اینست که مدرسه  تاکنون همچنان نیمه کاره باقی مانده است ، تاجران محلی و مردم خیر اندیش نیز چندین بار کمکهای هنگفتی نمودند به گونهِ مثال حاجی سرور یکی از اهالی جرم به تنهای 5000 دالر را جهت تمویل مصارف مدرسه پرداخت و به همین ترتیب افرادی زیادی اعانه های هنگفتی پرداختند اما کار این مدرسه هنوز نا تمام باقیمانده است بدین وسیله ازوزارت حج و اوقاف خواهانیم تا اگر درین بخش بودجه داشته باشند جهت تکمیل کار مدرسه جرم بپردازند و هم اگر از آغاز تا کنون کمکی در قسمت اعمار مدرسه نموده اند جهت آگاهی مردم جرم در اختیار ماگذارند تا به نشر سپاریم و گله مندی مردم را ازان وزارت مرفوع سازیم زیرا از آغاز کار تا کنون هیچ مبلغی به عنوان کمک این وزارت به اعمار مدرسه پرداخت نشده است .

گزارشگر : جاويد "روستاپور"

اشتباهات پی آر تی فاجعه آفرین میشود

بدریه "میلاد"

شب جمعه 20 میزان سال 1385 در اثر پرتاب بم طیارات ائتلاف در ولسوالی وردوج ولایت بدخشان یک تن کشته و سه تن زخمی شدند بعد از وقوع حادثه ابراز نظر ها در مورد چگونگی وقوع آن متفاوت بود مقامات دولت محلی بدخشان تلاش کردند تا در مورد سکوت نمایند ،  بعضی حلقات وکارمندان موسسات کوشش مینمودند تا به شکل غیر مستقیم قضیه را به مواد مخدر ارتباط دهند ، مردم افراد پی آر تی را مقصر میدانستند.میر احمد شاه ذیغم ولسوال وردوج ضمن مصاحبه با تلویزیون محلی بدخشان جریان حادثه را چنین نقل نمود : ساعت 3 بعد از ظهر روز پنجشنبه 19 میزان 1385 گروهِ از افسران و سربازان تیم بازسازی ولایتی بدخشان وارد محوطه قوماندانی امنیه ولسوالی وردوج شده و از نوکریوال قوماندانی خواستند که چون انها شب در ولسوالی وردوج میمانند قوماندانی امنیه باید تدابیر امنیتی را اتخاذ نمایند اما نیم ساعت بعد به نوکریوال خبر دادند که آنها عازم بهارک میشوند و نیازی به اتخاذ تدابیر امنیتی نیست اما بر خلاف آن اعضای تیم 20 کیلومتر بالاتر از مرکز ولسوالی وردوج در نزدیکی روستای استرب در فاصله یک کیلومتری یک قبرستان جابجا شده و شروع به فیر های امنیتی نمودند ، ازینکه فیر سلاح آتشزا در ولسوالی رواج نبود مردم محل به تشویش شده گمان بردند که شاید گروهی مخالف به منطقه حمله نموده است  به صوب مکانیکه ازان فیر صورت گرفته بود از پشت بامها فیر نمودند که تیم پی آرتی در نتیجه خواهان کمک هوایی شدند لحظاتی بعد غرش طیارات بم افگن خواب مردم را برهم زد فرمانده خیر الدین یکی از فرماندهان مشهور وردوج که اکنون افسر قوماندانی امنیه وردوج بود با دهقان ، برادر زاده و دو تن از وابستگانش از خواب برخاسته در مسیر سرک پای پیاده عازم نقطه بود وباش افراد پی آرتی شد تا بداند که چه واقع شده است که درین اثنا طیارات بعد از پرتاب نور افگن وی را هدف بم خوشهِ قرار دادند که درنتیجه فرمانده خیر الدین شهید و سه تن از همراهانش زخمی شدند. بعد ازین حادثه مردم محل به خشم امده بالای افراد پی آر تی هجوم بردند که در نتیجه مداخله افراد قوماندانی امنیه وردوج افراد پی آرتی نجات داده شد بعد ازین حادثه وضع امنیتی ولسوالی وردوج که در مسیر سرک منتهی به تاجکستان، پاکستان و چین واقع شده و یکی از امنترین مناطق بدخشان بود به هم خورد و مردم محل اعلان نمودند که دیگر امنیتی برای خارجیها وجود ندارد .ولسوال وردوج علاوه کرد: کسی را تضمین نموده نمیتوانیم.باید متذکر شویم که این بار نخست نیست که تیم پی آر تی باعث بروز حادثه میشود چندی قبل عکسبرداری افراد پی آر تی از زنان قریه قره مغل باعث شد تا وسایط آنان مورد سنگبارن زنان و کودکان قرار گیرد همچنان گشت وگزار افراد پی آرتی در قریهِ کیب ولسوالی جرم باعث شد مردم محل به ظن اینکه آنها میخواهند قبری را بشگافند بالای آنها فیر کنند که در انزمان هم آنها طیارات بم افگن را فراخوانده و پروازهای تهدیدی را در ارتفاع کم انجام دادند که این خود باعث ایجاد نفرت در مقابل پی آرتی در ولسوالی جرم شد. این حوادث زمینهِ خوبی را برای طالیان محلی ساخت پاکستان و حامیان خارجی مهیا مینماید تا فعالیتهای خویش را بر علیه دولت سازمان دهی نمایند و اعمال تخریبی را انجام دهند همانگونه که شاهد بودیم بعد از وقوع حادثهٍ فوق الذکر شب بعدی یک باب مکتب در ولسوالی زیباک به آتش کشیده شد، دوروز بعد ازان حادثه  موتر های پی آر تی در شهر نو فیض آباد مورد حملهِ انتحاری یک خر قرار گرفت ، بعداً دفتر آغاخان در جرم مور دستبرد قرار گرفت کمی بعد تر یک باب مکتب در قریه سوچ ولسوالی جرم به آتش کشیده شد که ذهنیت عامه تما این وقایع را به حرکات پی آر تی مرتبط میدانند همچنان سه هفته قبل موتر پی آر تی یک پسر بچه را در دره وزیر فیض آباد مجروح نمود که باعث شد تا مردم محل با سنگ و چوب بالای موتر های انان حمله نمایند.

باید علاوه کرد که افراد پی آرتی در بیشتر موارد شبها را در کنار قبرستانها ، ویرانه ها و دره ها بدون خبر دادن به مقامات دولتی محلی به سر میبرند که این خود سوءِ ظن مردم را در مورد اهداف آنها روز بروز بیشتر مینماید.در حال حاضر اکثریت مردم بدخشان بدین باورند که اعضای پی آری تی بیشتر به فکر کندن قبرها و نقاط آثار باستانی اند تا آبادی بدخشان.

در حالیکه عدهِ دیگر بدین باورند که این افراد شاید مناطق منابع زیرزمینی و آثارباستانی را علامه گذاری نموده درانجا اشیای قابل شناخت از طیارات را جابجانمایند تا در صورت ضرورت در آینده آنجاها را به سادگی شناسایی نمایند.

بهر حال پی آر تی در بدخشان نه تنها کدام مشکل اساسی را تا کنون حل نکرده بلکه اگر به همین شیوه عمل نماید شاید در آینده مشکلاتی بیشتری را بیافریند.زیرا همانگونه که میدانیم وجود امنیت در بدخشان محصول حضور پی آر تی ویا فعالیت های نیروهای امنیتی نیست بلکه مردم بدخشان اصلاً نمیخواهند آب به آسیاب دشمنان قسم خورده خویش بریزند بهمین دلیلست که تمام بی عدالتیها و نابرابری هارا  تحمل میکنند اما دست بخشونت نمیزنند ورنه شهامت آنان را دنیا در جریان جهاد و مقاومت دید که چگونه در چند کیلومتری خاک شوروی سابق جنگیدند وسر زمینهای خود را حفظ کردند بدون اینکه خودشان یا خانواده هایشان به کشوری دیگری پناه ببرند و در زمان مقاومت هم همین بدخشان بود که به پناه گاه استوار و سنگر تسخیر ناپذیر مدافعان وطن مبدل گشت و گذشته ازان در فرهنگ ستودهِ بدخشانزمین پدیدهِ ننگین مسافر کشی و مکتب سوزی را جایگاهی نیست که اگر چنین حوادثی هم گاهی رخ بدهد عمل کسانی است که بیرون از مرز های بدخشان اند.

یک سوال تا کنون لا جواب مانده که چرا افراد پی آر تی شبانگاه در قبرستانها ، ویرانه ها و دره ها شبانگاه میمانند؟آنها ازین عمل خویش چه اهدافی را دنبال میکنند؟ در حالیکه خارجیها در دیگر ولایات روزانه بدون تانک و زرهپوش حرکت کرده نمیتوانند چرا اینها شبانه به محلات سفر میکنند؟ چرا اینها تلاش مینمایند تا احساسات مردم را تحریک نمایند؟ آیا در میان اینها یا کارمندان داخلی شان افرادی طرفدار طالبان ، القاعده و پاکستان یا مزدوران استخباراتی کشور های دیگر جابجا شده اند؟ اگر چنین نیست پس چرا پی آر تی به صورت شفاف و حساب شده عمل نمیکند؟ چرا به عوش اینهمه ولگردی وضیاع وقت کارهای عمرانی موثر و ستزنده را در پیش نمیگیرد؟ چرا حد اقل همین راه میدان الی شهر فیض آباد را که بیشتر مورد استفادهِ عرادجات خودشان است قیر نمیکنند؟ در جریان اینهمه مدتی که پی آر تی در بدخشان اسکان یافته تا هنوز هیچ کار موثر و بنیادی نکرده است بجز اعمار یا ترمیم چند مکتب یا چند اطاق در شفاخانه.

مابدینوسیله از ریس دولت افغانستان و فرماندهی ائتلاف در افغانستان میخواهیم یا افراد پی آر تی را اصلاح نمایند یا این کودکان بازیگوش را از بدخشان فرا خوانند تا نشود که خدای نخواسته مردم بدخشان در ناگزیری دردناک شوکران تلخ را بنوشند.باید متذکر شد که آقای ذیغم  ولسوال وردوج بعد از انجام این  مصاحبه از وظیفه سبکدوش شد

 

خمیر نارسید ، نان فطیر

"شاهین"

همیشه یک اقلیت کوچک ،عجولُ وذوق زده با احساسات افراطی بیمار گونه جوامع بشری را بکام نیستی کشانده و معضلات بزرگ منطقوی و جهانی را بوجود آورده اند. در زمان کمونستها یک تعداد افراد آنقدر شوقک رسیدن به ایتوپیای خیالی را داشتند که تا زیر پوشهای خود را سرخ کردند ، در زمان مجاهدین تا شهنواز تنی هم پکول جهادی بر سر ماند،  در زمان طالبان کم بود بابای ملت هم ریش بگذارد و دستار سیاه بر سر کند.منظورما اینست که تقلید کورکورانه  و بوزینه وارو ذوق زدگی فرهنگی همگام با شوقک سیاسی همیشه برای مردم افغانستان زیانبار و بی ثمرثابت شده است.ستاژر های نوکار بیتجربه و تنبل کشورهای خارجی و دستیاران عجول و ذوق زدهِ داخلی شان چندین بار تجارب ناکام را در عرصه های مختلف زندگی جامعهِ افغانی پیاده نمودند که جز رسوایی و شکست چیزی به دنبال نداشت.همانگونه که میدانیم افغانستان کشوریست که بر علاوه اینکه سی سال بحران را پشت سر گذاشته است هنوز بیشتر از 80 فیصد مردم آن از نعمت سواد محروم اند.

در طی سالیان متمادی سیستم ادارات کشور با معیارات کتابت کلاسیک به پیش برده شده است.با رویکار آمدن حکومت جدید یکی و یکباره روش اداره تعغیر کرد ، تجارب کاپی شده از کشورهای دیگر در افغانستان دو باره به تجربه گرفته شد. برنامه های ناکام دی دی آر ، پی آر آر و دایاگ و امثال آن عجولانه بکار بسته شد. ارزشهای مانند حقوق بشر ، کرامت انسانی و مردم سالاری منحیث یک ابزار جهت ارعاب رقبای سیاسی بیرحمانه مورد سوء استفاده قرار گرفت، راه اندازی سیمینارها، ورکشاپها و تریننگهای مسخره ، بی معنی و بی هدف مود شد ، بنام ارتقای ظرفیت فقط ظرفیت اقتصادی مجریان برنامه ها بلند رفت و عایداشتراک کنندگان این کورسها و سیمینارها جز یک پنسل و یک کتابچهِ پاکستانی و یک وقت نان باسی هوتل سیرینا و کانتینینتال ودیگر هوتلهای قراردادی و ارتباطی مجریان در مرکز وولایات چیزی دیگری نشد. اما در جریان عملی شدن این سناریوهابر علاوه اینکه صدهامیلیون دالر حیف و میل شد صدمات جبران ناپذیری بر پیکره سیستم اداری و نظامی افغانستان وارد شد هیچ شکی نیست که طراحان این برنامه ها هدفی جز حیف و میل کمکهای جهانی نداشتند.به همین دلیل بود که طوطی وار حفظ کردند و بوزینه سان عملی نمودند در حالیکه هیچگونه دستاوردی مشهودی نداشتد اما عواقب زیانباری را بدنبال  داشت. فرهنگ ایمان داری ، صداقت ، قناعت ووظیفه شناسی که یکی از سرمایه های بزرگ مردم این سر زمین بود که  به علت رشد فرهنگ انجیو زدگی  جای خود را به فرهنگ استفاده جویی ، دروغ گوی ، پروپوزل سازی، بل سازی، جعلکاری و بی تفاوتی در مقابل مردم ، وطن و جامعه داد. در عرصه دی دی آر دیدیم که آنها با حذف افسران و سربازان با تجربه ، تحصیلکرده وبا مورال پسر بچه های جوان و بی مورالی را بر اساس معیارات شخصی و گروهی و قومی در صفوف اردو و پولیس آوردند که دوست دارند فقط عینک دودی بمانند پرتله سیاه بپوشند و باعث آزار و اذیت فزیکی و روانی مردم مظلوم در کوچه و بازار شوند اما در میدان معرکه شاهدیم در حالیکه از حمایه عملی سربازان 38 کشور دنیا بر خوردارند نه تنها کاری را از پیش برده نتوانستند که بلکه نزدیک است دوباره وطن را به دشمن هدیه کنند.

برنامه دایاگ هم قماش دی دی آر دستاوردی نداشته و نخواهد داشت زیرا کسیکه صد میل تفنگ دارد ده تای آنرا تسلیم میدهد اما نود تفنگ دیگر را به روز مبادا نگه میدارد چون او دیوانه نیست که می بیند دشمنش روز بروز مسلحتر وقویتر شده میرود همه دار و ندار خود را بدست کسانی بسپارد خود شان توانایی تامین امنیت خود را ندارند و همیشه آماده باش برای فرار اند زیرا بر اساس گذارشات بدست آمده در 8 جوزا بیشتر وزرای شایسته سالار، متخصص و ووطندوست؟ خود را به میدان هوایی کابل رسانده بودند.از همه دردناکتر بر نامه های پی آر آر یا اصلاحات اداری در دفاتر دولتی و انترویو در موسسات و دفاتر ملل متحد است که به ناحق چنین اسم بدان گذاشته اند زیرا این برنامه هانه تنها ادارات را اصلاح نکرده است بلکه باعث رشد فساد اداری شده است.در قدم نخست اینکه به این بهانه مقامات وابستگان و خویشاوندان بیسواد و بی تجربه و از همه مهمتر بی احساس خویش را ازین شبکه وارد ادارات دولتی و موسسات ملل مستبد و انجیبوها میکنند آنهم با معاشات و امتیازات فوق العاده و از سوی دیگر با اولویت دادن زبان انگلیسی و کمپیوتر دست رد به سینه یک نسل با تجربه و کاردان کشور میزنند زیرا در عصریکه این نسل تربیه شد نه کمپیوتری وجود داشت تا بیاموزند و نه زبان انگلیسی اینهمه بازار داشت تا کورس بخوانند.هدف اساسی ازین برنامه های ناکام و ناقص اینست تا یک تعداد افراد بی تجربه ، کم سواد ، بی احساس و بی معاشرت با سن کم یا دانش و احساس و عاطفهِ کم در راس ادارات دولتی و موسسات بیایند که جز جویدن ساجق ، چشمک زدن و ابرو پراندن کاری را از پیش برده نمیتوانند.همین حالا در بعضی ادارات ریاست جمهوری ، وزارتخانه های که معاش دالری  دارند ، باالاخص و ادارات مربوط به ملل مستبد و انجیوهای دالر خوار با العموم دارند شارلاتان ها و کلاهبرداران حرفوی کم تحصیل یا دارای تحصیلات نیم پی و جوانان بی سوادی را با در نظر داشت این معیارات به کار گماشته اند که اصلاً نمیدانند اداره چیست؟آنها حتی از نوشتن یک مکتوب و رقعهِ مریضی نیز عاجزند فقط انگلیسی بازاری میدانند و کمی هم کمپیوتر تجارتی.اکثر آنها کسانی اند که حتی تا هنوز هویت افغانی ندارند با فرهنگ افغانی هیچ آشنایی ندارند آداب معاشرت و آدمگری را یاد ندارند زیرا یادر غرب تولد وبزرگ شده اند یا در پاکستان که کوچکترین دلبستگی به مردم و کشور ما ندارند در بسیاری موارد عدهِ ازینها سند بکلوریا ندارند اما خود را بنام داکتر و انجنیر و اقتصاد دان و محاسب جا میزنند. زیبنده است تا داستان جالبی را نقل نمایم که درین اواخر در یکی ازوزارت خانه های که دارای معاشات بلند دالریست رخ داده است. چند تن از موسفیدان ولایت هلمند چندی قبل جهت جلب کمکهای یکی ازوزارتخانه ها به وزیر مربوطه مراجعه نمود وزیر او را روانه دفتر ریس یکی از بخشهای حساس مالی که اعطای کمکها را به عهده داشت نمود زمانیکه موسفیدان به آدرس دفتر مذکور رسیدند از پسر جوانی که در عقب یک میز بزرگ و مفشن پشت کمپیوتر نشسته ، گوشی کمپیوتر را در گوش نهاده و در حالیکه شانه هایش میجنبید مصروف شنیدن موسیقی بود پرسید ولوکیه ریس صاب چیرته دی؟ ‍پسر جوان درحالیکه ساجق میجوید گفت: سه غوالی ریس زه یم. موسفیدگفت توکی مکوه خپل مشرته غژ که! پسر گفت: سپین ژیری  ته لیونی شوی یی ریس زه یم. موسفید که وضعیت را چنین دید به همرهان خود گفت زه چه زو ورونو دا دماشومانو دفتر ده ددی کوچنیانو سره کار نه کیجی و دفتر را ترک گفت.آیا این یک عمل منطقی است که فقط بخاطر یاد داشتن اندکی انگلیسی شکسته و کمپیوتر کودکان بیسواد و کلاه برداران نیم چه سواد را در راس کارها قراردهیم و بعد هم آرزوی بهتر شدن اوضاع را داشته باشیم؟اصلاً ما چه نیازی داریم تا تمام کارمندان اداره انگلیسی یاد اشته باشند.داشتن یک یا دو ترجمان درادارات میتواند این مشکل را حل کند گذشته ازان رسم برینست که انسان در کشوری که میرود باید زبان آن کشور را یاد داشته باشد عوض انگلیس شدن 30 میلیون افغان آسانتر نیست تا چند هزار خارجی بی سرنوشت و آواره که در کشور خویش زمینهِ برای کار ندارند زبان مارا یاد بیگیرند؟آیا مردم ایران و کوریا همه زبان انگلیسی میدانند که امروز بم اتوم میسازند؟ هواپیما و موشک میسازند؟ترقی و تعالی زاده دانش ، وظیفه شناسی ، وطندوستی، تعهد، استعداد ، پشت کار و اراده است نه تقلید میمون وار.البته منظور ما این نیست که ما زبان یاد نگیریم و کمپیوتر ندانیم یاد داشتن هر زبانی خود یک نعمت است و آموختن کمپیوتر درعصر حاضر یک وجیبه است اما میگویند مسلمانی آهسته آهسته. نمیشود که ره صد ساله را یک شبه طی کرد.

ما نمیگوئیم که زباندانها و کمپیوتر دانها را مقرر نکنید . نه چنین نیست  مقرر نمائید اما آدمهایش را.ما باید انگلیسی دان و کمپیوتر دانی را در ادارات دولتی و موسسات ملل مستبد و انجیبوها بگماریم که بر علاوهِ این دو امتیاز از همه مهمتر آدم باشد به وطن و مردم خود تعهد داشته باشد، اخلاق داشته باشد ، شعایر فرهیختهِ ما را احترام بگذارد،   سواد داشته باشد ، دیپلوم داشته باشد ، تجربه داشته باشد و از همه مهمتر وجدان داشته باشد وبه افغانستان و مردم آن دلسوزی داشته باشد هرزه نباشد ، ولگرد وبد اخلاق نباشد ، بی هویت و خود فروخته نباشد.جالبتر اینست که در بسیاری موارد سویه تحصیلی کسانی که در بورد امتحان ادارات و موسسات مینشینند به مراتب پائینتر از سویه تحصیلی امتحان دهندگانست بسیار دیده میشود که یک دوازده پاس از لیسانس امتحان میگیرد زیرا او گماشتهِ مقامست و باید کسانی را تائید کند که مقام میخواهد. از جانب دیگر همه میدانیم که در جریان چهار سال گذشته بیشترین کمکهای افغانستان را موسسات مربوط به ملل متحد و انجیوها گرفتند و غارت کردند همین حالا بیشترین کارکنان این موسسات را افراد کم سواد با تحصیلات نا تمام ، سواد مسلکی ناکافی و تجریه صفری در عرصه های مسلکی تشکیل میدهند که فقط چند کلمه انگلیسی تشریفاتی را میدانند که زیاد تر در امور چاپلوسی و موزه پاکی ازان استفاده میشود و از کمپیوتر هم فقط با ویدیو گیم و ایمیل و چتینگ آشنایی دارند فقط دلیل که این افراد بصورت دوامدار مورد قبول موسسات اند آنست که در اختلاس بودجه و ساختن بیلهای دروغین و اسناد مصرفی مهارت دارند و حق داری خوب برای خارجیهای از خود بیسواد تر مینمایند فراموش نکنیدبیشتر خارجیهای که در افغانستان برای کار در موسسات ملل متحد و انجیوها میاید مانند بیشتر اندیوالهای داخلی شان همان از زیر دار گریختگیهای اند که در کشور خود شان برای شان کار پیدا نمیشود در غیر آن انها مگر دیوانه اند که جان خود را به خطر انداخته پا در میان آتش گزارند و با دیدن هر خر خرجین دار دل از دلخانه شان کنده شود، لب بحر و شامپاین اروپارا رها کرده در دفاتر فیض آباد با اندیوالهای داخلی شان با صد ترس و لرز ودکای روسی را در چاینک بخورند. بنابرین مردم ازینکه میبینند کارمند داخلی با وجود اختلاس و غارت بودجه ها سالیان دراز در موسسات ملل مستبد و انجیوها میماند و حتی ترقی میکند متعجب نشوند زیرا این موسسات کسانی را کار دارند که خوب موزه پاکی نمایند و خوب مزدوری و هم خوب پیداگری و حقداری.

پس اگر میخواهید واقعاً این وطن را نجات دهیم ، بیائید دانش را معیار قرار دهیم ، تجربهِ مثبت را معیار قرار دهیم ، صداقت ووطندوستی را معیار قرار دهیم ، آدمیت و مردانگی را معیار قرار دهیم ، استعداد و فضیلت را معیار قرار دهیم و اگر کسی اینهمه را داشت و این دو را هم داشت چه بهتر در غیر آن به بهانهِ کمپیوتر و زبان از ادارات حمام زنانه نسازیم.در غیر آن نان حاصله ازین خمیر همیشه فطیر است اگر معیار فقط زبان خارجی و کمپیوترباشد در کشور های غربی سگها خوب انگلیسی میدانند و میمونها هم کمپیوتر . بهتر است آنها را بیاریم و درین سرزمین بلا کشیده بکار گماریم که اگر فایده  به مردم نرسانند ضرری هم نمیرسانند و بیک لقمه نان قناعت میکنند و به مرض شکر هم دچار نیستند .

اینجیبو ها چنین می کنند

منیژه "بهار"

 

همانگونه که براي خوانندگان محترم صداي بدخشان ، خصوصاً بدخشانيهاي فقير و محروم وعده داده ايم يکي از وجايب ما رساندن صداي حق طلبانهِ مردم بدخشان به گوش مقامات دولتي،  نهاد هاي مسئول و مردم شريف افغانستانست ما ميخواهيم بر علاوهِ اينکه خدماتي ارزندهِ را در راستايي معرفي تاريخ ، فرهنگ ، اقتصاد ، منابع بشري و ارزشهاي معنوي بدخشان نمائيم نارسايي ها ، حق تلفيها ، ستمها و مصائب را که توسط ارگانهاي دولتي ، قلدران محلي ، موسسات داخلي و خارجي  در دوردست ترين نقاط بدخشانزمين بالاي مردم بدخشان تحميل ميشود آشکار نموده و حقايق را درين موارد نمائيم.هدف ما از نشر حقايق در مورد موسسات وادارات اينست تا حد اقل مردم ازانچه که در رابطه با آنها وسر زمين شان ميگذرد با خبر شوند و همچنان آگاهي يابند که دولت و جامعهِ جهاني براي بدخشان بودجه هاي هنگفتي تخصيص ميدهند اما اينکه عده از افراد استفاده جو آنرا به هدر ميدهند اين کوتاهي مردم ، روشنفکران و نخبگان بدخشان است.

ما با هيچ شخص ، نهاد ، موسسه و اداره دشمني شخصي نداريم و در بسياري موارد حتي افرادي را که درين نشريه نام شان را درج مينمائيم نميشناسيم و شايد هرگز نديده باشيم تنها متکي بر اسناد و مدارک بدست آمده ازين ادارات که به شکل داوطلبانه توسط فرزندان با شهامت بدخشان بدست ميايد حقايق را نشر ميکنيم اگر ادارات و موسسات مورد بحث در مورد دفاعيهِ مستندي داشته باشد صداي بدخشان آماده است تا آنرا نيز بدون کم وکاست نشر نمايد.نشر ارقام مستند در مورد موسسهِ کف در شماره 14 صداي بدخشان مورد استقبال بينظير مردم بدخشان قرار گرفت و کار بجاي رسيد که اين شماره کاملاً ناياب و ايجاب نشر مجدد را ميکرد که اين خود نمايانگر آنست که مردم علاقمند افشاي حقايق هستند هر چند يکي دو تن از کارمندان محلي بدخشاني اين موسسه که شايد تازه مزهِ معاش دالري را چشيده باشند و يا اينکه از توقف کار موسسه مذکور و از دست دادن معاشات خويش ترسيده بودند هارت و پورتي نموده بودند که ما به اين دوستان خاطر نشان ميسازيم که عزيزانم براي ما منافع عامه در نظر است نه معاش شما ،  ما که درين راستا منافع خود را فدا ميکنيم منافع يک تن و دو تن را نيز به هيچ ميگيريم گذشته ازان شما هراسان نشويد مبارزه ما جهت احقاق حقوق حقهِ اکثريت مردم است که شما هم در جمع همان مردم هستيد ما ميخواهيم کدرهاي بدخشان جاي خويش را در تمام ساختار هاي اجتماعي ، مسلکي و فرهنگي بيابد اگر شما هم کدر باشيد و بر اساس دانش ، و شايستگي انتخاب شده باشيد نترسيد اما اگر گزينشتان بر اساس شناخت وواسطه و توطئه باشد حق داريد پريشان شويد.اينک درين شماره ارقامي را که در مورد ترکيب پرسونل دفتر مرکزي موسسه "ميديار" در فيض آباد بدست آورده ايم به نشر ميسپاريم و ضمن آن از تمام بدخشانيهاي آگاه ، رسالتمند و با وجدان که شهامت فدا کردن منافع شخصي را در پاي منافع ملي دارند ميطلبيم اگر اسناد يا معلومات موثقي را در مورد وجود خويشخوري ، قومگراي ، اختلاس ، حق تلفي ، بيعدالتي موسسات دولتي ، ملي ، بين المللي  در بدخشان دارندبما ارسال دارند ما آنرا به اطلاع تمام ملت شريف افغانستان ميرسانيم.

داکتر محمد يوسف از ولايت کنر پروجکت مينجر دفتر ميديار با معاش ماهانه 1200 دالر

داکتر عطاء از ولايت لغمان سوپروايزر کلينيک بهارک با معاش 800

عبد الجبار از ولايت کنر فارمسي مينجر دفار ميديار 550 دالر

داکتر منيب از ولايت ننگرهار سوپروايزر کلينيک راغ با 800 دالر معاش

رفيق از ولايت لغمان آمر کلينيک خواهان 900 دالر معاش

بگونهِ که ميبينيم تمام افراد کليدي اين موسسه در بدخشان از يک سمت است و اين بدين معني است که رهبري اين موسسه شديداً قومگرا است و معيار اساسي براي انتخاب افراد برايشان قوميت و گرايشهاي محلي است در غير آن چرا در ميان اينهمه پرسونل چند کدر بيچارهِ بيواسطهِ بدخشاني را نمي بينيم.

راستي بياد داشته باشيد که ما قوم گرا و منطقه پرست نيستيم و منظور ما اين نيست که افراد غير بدخشاني در بدخشان کار نکنند زيرا ما معتقديم که افغانستان خانهِ هر ساکن اين سر زمين است و هر تبعهِ اين سر زمين حق  دارد در هر نقطهِ کشور بر اساس لياقت  شايستگي ، دانش و استعداد خويش وظيفه اجرا کند بلکه منظور ما اينست که با وجود موجوديت هزاران کدر تحصيلکردهِ بدخشاني چرا حضور بدخشانيها در موسسات کمرنگ است و چرا مسئولين موسسات وافراد کليدي آنها همه از بيرون ميايند؟

ما ميگوئيم که اگر شما در بدخشان افراد هموزن همين کارمندان تان را نيافتيد افراد را از ديگر مناطق بياوريد اما افراد شايسته را ، تحصيلکرده را بر اساس معيارات قبول شده اداري و مسلکي.

ما ميگوئيم زمانيکه يک موسسه 5 تن کارمند خويش را بيرون از بدخشان در پستهاي کليدي بدخشان ميگمارد بايد در  مقابل 5  کدر بدخشاني را در موسسهِ خود در ولايات ديگر يا در کابل بکار بگمارد دعوي ما درينجاست ما خواهان حق خود هستيم نه اتلاف حق ديگران.

ما طرفدار انکشاف متوازن در تمام عرصه ها هستيم ما صريحانه ميگوئيم که حق بده ، حق بيگي ، آشناي ات مفت. برادر در تمام اسناد دولت موسسات و کشور ها يک بودجه بنام بدخشان راجستر ميشود ، اسناد مصرفش بنام بدخشان مجراي داده ميشود اما بيشتر از 80 فيصد آنرا چرا غير بدخشانيها بنام معاش ، کرايه و سفريه ، کرايه خانه، سواري موتر حيف و ميل نمايند؟

ما حتي در مورد پرسونل بدخشاني بعضي موسسات هم سوال داريم همين حالا موسساتي است که مسئول آن بدخشانيست و تمام افراد را بر اساس معيارات خويشاوندي و پيوندهاي شخصي و حتي مذهبي بر گزيده است نوبت انها هم خواهد رسيد اما فعلاً از غير بدخشانيها شروع کرده ايم اما انها هم گوش به آواز باشند زيرا هدف ما اصلاح جامعه است.سوال درينجاست که چرا موسسات بيشتر پرسونل کليدي خود را از افراد خارج بدخشاني  باخود مياورند.

زيرا که اگر بدخشانيها در داخل دفتر باشند اختلاس آنها افشا ميشود و هم خويشاوندان و اقارب بي کفايت و بي سرنوشت آنها همچنان بيکار ميماند سوال ديگر درينجاست که کدام مرجعي قانوني اسناد تحصيلي ، سوانح ، تجربه و سابقه کار اينهمه را ارزيابي نمود؟

همه ميدانيم زمانيکه يک پروژه يا بودجه بيک ولايت کمک شد بايد مردم ساکن در آن محل از تمام مزاياي پروژه به شکل متوازن استفاده نمايند و بودجه بايد در خدمت مردم همان ولايت قرار گيرد در حاليکه اکثر موسسات موجود در بدخشان از دريور گرفته تا گارد و مامور و محاسب و داکتر و انجير را باخود مي آورند.مگر در بدخشان قحط الرجاليست؟ آيا درينجا اگر داکتر و انجنير پيدا نشود گارد ومامور و محاسب و دريور هم پيدا نميشود؟ درحاليکه همين حالا بدخشان يکي از جملهِ ولاياتيست که بيشترين کدرها و متخصصين را در تمام عرصه ها دارد. همين حالا صدها داکتر و انجنير و حقوقدان و اقتصاددان و ديپلوم و ماستر بدخشاني در سراسر کشور و به خصوص در کابل بي سرنوشت و بيکار اند.

چرا کدر هاي بدخشان بکار گماشته نميشوند تا حد اقل اگر از ترس خدا نباشد از شرم مخلوق براي وطن خود کار نمايند .

موسسات داخلي و خارجي که در بدخشان کار ميکنند بايد در قدم نخست کارمندان مسلکي و غير مسلکي خويش را از بدخشانيها بيگيرند زيرا پروژه براي در صورتيکه افراد مسلکي از بدخشان نيافتند که اين ابداً ممکن نيست افراد غير بدخشاني را بر اساس اهليت ، شخصيت ، دانش، اخلاق و تجربه بکار گمارند نه بر اساس روابط ، قوميت و پيوندها. زيرا اين پروژه ها براي بدخشانيها و بدخشانست اگر يک هدف پروژه بازسازي است هدف ديگر آن کاريابي براي مردم محل است.نه اينکه مانند نيشکر شيره اش را ديگران بنوشند و چوبش براي بدخشانيها برسد.

ما از نمايندگان بدخشان در مجلس نمايندگان ، مجلس سنا ، شوراي ولايتي و مقامات دولتي بدخشان مصرانه خواستاريم تا در قسمت شيوهِ کار ، ترکيب کارمندان ، موثريت پروژه ها و چگونگي مصرف بودجهِ موسسات داخلي ، خارجي و ملل متحد در بدخشان دست به کار شوند در غير آن عده عوام فريب و استفاده جو تمام بودجه هاي تخصيص داده شده به بدخشان را تاراج نموده و راهي خانه هاي خويش ميشوند و در پايان کمپاين بازسازي افغانستان ، بدخشان همچنان ويرانه باقي خواهد ماند و از آنعده بدخشانيهاي که با اين موسسات در معامله هستند ميخواهيم به خاطر نفع شخصي ناچيزي که ازين معاملات ميبرند اعتماد و اعتبار مردم بدخشان را به ليلام نگذارند و از مردم بدخشان ، روشنفکران بدخشان ، نخبگان بدخشان ميخواهيم تا در مقابل چنين رويدادهاي بي تفاوت ننشينند و مانند سنگها بيصدا نباشند زيرا اين بودجه ها حق آنهاست که ديگران به يغما ميبرند. با استفاده از شيوه هاي معقول و مسالمت آميز با اين فساد فزاينده به مبارزه بر خيزند و صداي خويش را به گوش مسئولين برسانند زيرا حق داده نميشود بلکه گرفته ميشود.

همچنان از کارمندان صحي بدخشان اعم از داکتر و نرس گرفته تا کارگر صحي و قابله به شمول زن و مرد خواهانيم تا با ايجاد اتحاديه سراسري کارمندان صحي بدخشان منحيث يک نهاد قانوني کمر همت بندند که بدينوسيله از يک طرف از حقوق حقهِ خويش به صورت منسجم ، هماهنگ و دسته جمعي دفاع نمايند و هم حقوق مردم بدخشان را در عرصهِ  عرضهِ خدمات صحي بخوبي به آنها برسانند.

يک نکته را ميخواهم در آخر اضافه نمايم که استدلال بسياري از مسئولين و بازيگران اصلي موسسات در قسمت گزينشها اقارب ووابستگان شان خارج از بدخشان در موسسات خويش بي کفايتي و کم کاري بدخشانيها بود ه است به گونهِ مثال انها استدلال مينمايند که يک داکتر بدخشاني حاضر نيست به عوض يک داکتر غير بدخشاني در يک ولسوالي کار کند اما ما ميگوئيم عزيزم شما در کجا همان 1000 دالر معاش را براي بدخشاني داديد و او حاضر بکار نشد؟ شما معاشات را درجه بندي نموده ايد در جايکه براي خويش 1000 دالر ميدهيد براي بدخشاني 150 دالر در نظر ميگيريد پس طبيعي است که او در حاليکه اين ستم مشهود را ميبيند با دلگرمي کار نمکيند گذشته ازان شما کدرهاي تحصيلکردهِ  بدخشانی جوياي وظيفه را از کابل سراغ کنيد نه در بدخشان. امروز شهر کابل به ذخيره گاه کدرهاي تحصيلکردهِ بدخشاني مبدل شده است. اگر شما انصاف داشته باشيد کدر هاي تحصيلکرده بدخشان نه تنها تمام ادارات و موسسات بدخشان را بسنده است که چندين ولايت ديگر را هم ازين لحاظ اکمال ميکند.

ده ها باب مرغانچه عصری در بدخشان اعمار شد

همانگونه که خوانندگان ما از طریق رسانه ها اطلاع حاصل کرده اند و در شماره قبلی صدای بدخشان مطلبی به ارتباط اعمار 46 مکتب از کمکهای بانک جهانی زیر نام پروژه ایکویپ نشر شد.ما دران مطلب از مقامات مسئول خواسته بودیم تا در برنامه های خود تجدید نظر نمایند و به عوض اعمار مکاتب چهار صنفی خامه که دیگر در بدخشان کاربردی ندارد مکاتب پخته 8 و 12 صنفی بسازند اما از قرار معلوم کارگردانان این برنامه گوش شنوا نداشتند و برنامه اعمار مکاتب خامه را عملی کردند به استثنای چند مکتب محدود  8 صنفه (با بودجهِ یک لک دالری) که به شکل (نيم دلمل) پخته اعمار میشود بقیه تمام مکاتب به شکل چهار صنفه ( با مصرف 32000 دالر ) و هشت صنفه ( با مصرف 50000 دالر ) از مواد خام اعمار شده است که در اخر با آهن پوش نمودن و رنگ روغن کردن این تعمیرها را بازارگیر و فریبنده ساخته اند.جالبتر اینست که بیشتر مکاتب در جا های اعمار شده که هیچ نیازی برای اعمار شان درانجا نبوده است به گونه مثال دز فاصله 5 کیلومتری شهر فیض آباد یک مکتب 4 صنفه خامه به مصرف 32000 دالر در مجاورت یک مکتب 8 صنفه پخته اعمار شده است. در قدم اول همانگونه که میدانیم درینجا نیازی به مکتب دهاتی نیست تا این تعمیر 4 صنفه را بکار گیریم و گذشته ازان اگر دلیل اعمار مکاتب از محصولات محلی است پس چرا مکت 8 صنفه به شکل پخته اعمار شد و مکتب 4 صنفه از مواد خام.جالبترین نما را مکتب ولسوالی جرم دارد که بر اساس گفتهِ قراردادی بودجه ان 50000 دالر بوده و قرار است که به یک لک دالر افزایش یابد این 8 صنفهِ خامه در روبروی یک تعمیر کاملاً پخته و اساسی ساخته شده که قبلاً توسط یکی از موسسات دیگر آباد گردیده است که این منظره نمای ولسوالی شغنان افغانستان در مقابل شهر خارق تاجکستان را بیاد میاورد.محمد افضل نوری مدیر لیسهِ غیاثی جرم ضمن ابراز نارضایتی خویش از اعمار تعمیر 8 صنفه مذکور گفت: ما ازکان و کیف اعمار این مکتب آگاهی نداریم و با شیوهِ اعمار ان نیز مخالفیم اما چیزی از دست مان نمی آید کسانیکه این برنامه را طرح کرده اند آنرا عملی میکنند شاید برای آن ها مکتب مهم نباشد بلکه پولی مهم باشد که ازین معامله بدست شان میاید.یکی از قرار  دادی های این مکاتب 4 صنفه تمام مصارف خویش را در حدود 15000 دالر وانمود کرد پس سوال درینجاست که سر نوشت 17000 دالر دیگر چه میشود؟باید متذکر شد که جای اعمار بیشتر این مکاتب نظر به سلیقه وکلای پارلمان و متنفذین و مسئولین محلی انتخاب شده نه نیازمندی منطقه و در بیشتر موارد قرارداد اعمار مکاتب را خویشاوندان ، وابستگان یا شرکای همین افراد گرفته اند. سوال اساسی درینجاست که پول مصرف میشود ، وقت ضایع میشود چرا به عوض 40 مکتب خامه چهار صنفه 10 مکتب پخته هشت صنفه یا دوازده صنفه نساختند؟

نقشهِ بیشتر ازین مکاتب که در کابل ساخته شده به شکل یک مکتب امروزی طرحریزی نشده بلکه مانند مرغانچه های امروزی میباشد به گونهِ که کلکینهای بسیار خورد روزن مانند  با سقف بلند دیزاین شده که به هیچ وجهی روشنایی کافی به داخل اطاق نمیرسد پس بهتر است بگوئیم که در بدخشان 46 مرغانچه اعمار گردیده است نه مکتب.

 

روزنامه بدخشان بعد از 60 سال فعالیت سقوط کرد

روزنامه دولتي بدخشان يگانه رسانه چاپي در طول چندين دهه در ولايت بدخشان بود که براي نخستين بار ۶۰ سال قبل در 7 حمل سال ۱۳۲۵ به شکل هفته نامه در چهار صفحه به سر دبيري مير امين الدين انصاري و همکاري قلمي مولوي ميرزا شاه "اخگر" ، حاجي بيک خان، عبد الکريم " حسيني" ، مير محمد نبي خان "واصف" ، سيد محمد "دهقان" ووکيل محمد ايوب"جرمي"  از چاپ بر آمد و همزمان با آن مطبعهِ بدخشان رسماً به فعاليت آغاز نمود  در سال سوم نشراتي جريده بدخشان مسئوليت مدير مسئول به دوش محمد قاسم "واجد" گذاشته شد و شماره 13 سال سوم پنجشنبه 27 جوزا 1327  نخستين شمارهِ بود که تحت نظر آقاي واجد ازچاپ بر آمد.

 نشريه دولتي" بدخشان" در جريان حيات پر از نشيب وفراز خويش حوادثي خوب و بدي زيادي را پشت سر گذاشت و نقش عمده را در رشد وبالندگي فرهنگ پر بار بدخشان و معرفي استعدادهاي بدخشانيها و ديگر ساکنان کشور بازي نمود.

 همچنان  در جريان دهه ۳۰ و ۴۰ هجري شمسي مطبعه دولتي بدخشان يکي از فعالترين مطابع کشور بود و صدها کتاب از نويسندگان کشور دران زيور چاپ يافت درين دهه ها روزنامه بدخشان يکي از محبوبترين نشريه هاي کشور بود ومعجوني بود از مطالب  پرخواننده فرهنگي ذوقي ُ تاريخي ادبي داستانها  فولکلور.

 تا اينکه بعد از کودتاي ثور ، مسخ شد ، انقلابي و سرخ پوش شد ، مانند بسياري آدمها هفت ثوري شد و به جريده مبدل شد و کاملاْ در خدمت حزب خلق و نظام قرار گرفت و خوانندگان خويش را ازدست داد ُ در زمان حکومت مجاهدين و حتي آنگاهيکه ( طالبان) بر کابل قبضه نمودند نيز لنگ لنگان به نشرات خود ادامه داد اما در زمان حکومت دموکراسي و آزادي بيان به علت نبود بودجه از چاپ بازماند ُ به اساس گزارش خبر نگار نشريه صداي بدخشان،  جريده دولتي بدخشان از آغاز سال ۱۳۸۵ بدينسو از چاپ بازمانده است که اينهم يک دست آورد ديگري است از نظام دموکراتيک ومردم سالار در بدخشان که ژنده رشد مطبوعات و فرهنگ را هم به دوش ميکشد.آخرين شماره جريدهِ بدخشان بتاريخ 16 حمل 1385 چاپ شد و بعد ازان تا امروز خبري ازان نشد.

انجنير محمدي" خواهاني" ريس اطلاعات و فرهنگ بدخشان در مورد ميگويد: علت سقوط جريدهِ دولتي بدخشان را نبود مشترکين ، نبود بودجه و بي توجهي مطبعه آزادي ميداند وي گفت: آقاي رهين امر اعطاي يک پايه ماشين آفست را براي مطبعه بدخشان داده بود اما مطبعه آزادي با بهانه هاي مختلف آنرا تعميل نکرد وي در مورد تجهيزات موجود مطبعه افزود: يک پايه ماشين هايدلبرگ که  استاد رباني به مطبعه داده بود به علت نبود برق کافي کار نميکند.همچنان يک پايه ماشين ايتالياي در مطبعه موجود است که ميشود با امکانات فعلي ازان استفاده کرد.

آيا براي دولت دموکراتيک خجالت آور نيست که در سطح يک ولايتي که از نگاه مساحت 8% خاک کشور را احتوا نموده و داراي يکنيم ميليون نفوس ميباشد يک نشريهِ چاپي ندارد در حاليکه همين ولايت 60 سال قبل هفته نامه داشت و دران زمان در مطبعه بدخشان آثار ، رساله ها و کتب نويسندگان و دانشمندان از سراسر کشور چاپ ميشد آيا براي آنانيکه سنگ فرهنگ دوستي را به سينه ميزنند شرم آور نيست که يک رسانه بعد از 60 سال فعاليت به عوض اينکه رشد نمايد و ارتقا نمايد به علت نبود تجهيزات و بودجه سقوط نمايد؟

بايد متذکر شد که در ولايت بدخشان فعلاً  هيچ رسانهِ چاپي دولتي به نشر نميرسد.

گزارشگر:فضل الله "تورسن زاده"

باز هم خر

تنها نه آدمان شده از دست تو به داد

خر نیز انتحار میکند از نا جوانیت

ساعت سه بعد از ظهر روز یکشنبه 22 میزان بود که انفجاری مهیبی شهر نو فیض آباد را تکان داد با عجله از دواخانه بیرون پریدم دیدم که دو عراده موتر پی آر تی با سرعت سرسام آوری در حال فرارند و لخته های خون در شیشه یکی ازانها دیده میشد به عجله خود را به محل انفجار رساندم خری را دیدم که درست دو پارچه شده بود و آنطرفتر چندین کودک بحال زخمی افتاده بودند.بم در خورجین تعبیه شده و بالای خری گذاشته شده بود زمانیکه موتر های پی آر تی از کنار خر عبور کردند بم منفجر شد اما آسیبی به آنها نرسید اما 8 تن از افراد ملکی که بیشتر شان کودک بودند زخمی شدند و یک کودک پنجساله در شفاخانه جان داد . نیم ساعت بعد موتر های پی آر تی دو باره به محل آمدند به دوستم گفتم برای شان چل دارو بیارید ورنه تبخال میکشند.درین اثنا پیره مردی گفت :حالا میبینیم که شخص آغای کرزی همانگونه که برای قربانیان حوادث انتحاری کنر و قندهار از باب..... کمک میکند به قربانیان این حادثه هم کمک میکند یا اینکه کمیسیون حمایه از حقوق حیوانات ویا اداره حفاظت از محیط زیست تاوان خر را از مجروحین میگیرند.

درین اثنا کسی دیگری گفت این خربرای این دست به انتحار زده تا اعتراض خود را در مقابل کارکردهای موسسه پدکو بیان نماید زیرا این موسسه چندی قبل با قلبه نمودن سرک میدان هوای نه تنها خاک را در چشم و دهان آدمها زد که بلکه حیوانات بیچاره و خصوصاً الاغها را که بیشتر ازین راه استفاده مینمایند نیزمستعد ابتلاء به امراض تنفسی نموده است.

باید متذکر شد که مو سسهِ امریکای پدکو که بودجه هنگفتی از بخش موا د مخدر را گرفته است با برنامه اعمار سرکها و پروژه های زیر بنایی به بدخشان آمد اما بعد معلوم شد این موسسه نیز مانند بیشتر موسسات دیگر شوقی زیادی در جوی پاکی و خاکپاشی دارد که علت اصلی آن وجود کارمندان بی تحصیل ، کم سواد  ، بی احساس و استفاده جوی پاکستانی ، شبه پاکستانی و غیر بدخشانی در پستهای کلیدی آن میباشد. زیرا بعضی ازین کارمندان نه تنها علاقه ببدخشان ندارند که بلکه در بعضی مواردنفرت خود را از بدخشان و بدخشانیها نیز کتمان نمیکنند

 

نامه به ریس جمهور

رئیس جمهور منتخب من!

 ازینکه گستاخی میکنم و نامهِ سرگشاده را با حقایق تلخی برایتان مینویسم پوزش طلبم اما دلایل را که مرا بران واداشت تا نامهِ با این محتوی برایتان بنویسم ذیلاً فهرست مینمایم: حد اقل برای چند روزی عمر خود را صرف کار برای ریس جمهور شدن شما کردم و لحظاتی پر مخاطرهِ از عمر عزیز خویش راصرف در کمپاین شما کردم، خویشتن را به مهلکه انداختم ، هرگونه خطرات راپذیرفتم ، بیشتر از 4000 کیلومتر مسافه را با موتر خود در ین کمپاین  در سنگستانها و گردنه های رعب آور بدخشان پیمودم.

در سر زمین مانند بدخشان که خاستگاه تفکرات و اندیشه های متنوع و زادگاه سلیقه های متضاد است بیشتر از یک ماه دره ها و دهکده ها را در نوردیدم تا شما ریس جمهور شوید در حالیکه هیچگونه پیوند قومی و قبیلوی یا شناخت شخصی با شما نداشتم.اینهمه را برای این نکردم که تا امتیازی بدست آورم، همانگونه که نیاوردم ، بلکه صرف به امید این کردم تا با ریس جمهور شدن شما ساکنان محدودهِ جغرافیای که امروز افغانستانش مینامند ازین همه مصیبت و درد و رنج رهای یابند واژه های تاجک و پشتون و کوچی و ازبک و هزاره و بلوچ و ترکمن کمرنگ شودو همه شهروند افغانستان شوند ، نشنلیزم کور قومی ، قبیله گرایی و سمت گرایی جای خود را به انسان دوستی ، نوع پروری ، شایسته سالاری بدهد.عدالت اجتماعی تامین شود، وحدت واقعی ملی در عمل پیاده شودو سر زمین ما برای نخستین بار هم که شده  هویت خویش را باز یابد.فراموش نکنید که کمپاین برای شما در سر زمین سیاست خیزی مانند بدخشان خود به منزله یک خود کشی سیاسی و فزیکی بود زیرا همانگونه که شاهد بودیم کارگردانان اصلی این کمپاین نتوانستند یک شب را هم در فیض آباد سپری کنند بعد از انفجار دامنهِ جلغر عدهِ از راهِ هوا جانب کابل فرار کردند و عدهِ هم از راه زمین ، بیشتر کارگردانان کمپاین در فیض آباد اعتکاف نشسته بودند و حتی در روز رای دهی جرئت رفتن به مراکز رای دهی را هم نکردند و به مجرد اینکه انتخابات انجام یافت چار قلاچ راه کابل را در پیش گرفتند اما من بودم که بیشتر از یکماه را در گردنه ها و کوهپایه های بدخشان سپری کردم بدون بادیگارد های عینکدار و پرتله سیاه فقط یک رفیق و یاور داشتم که خدابود و امروز هم هست و فردا هم خواهد بود.

من در بدل اینهمه هیچ چیزی دریافت نکردم و توقعی هم نداشتم و هم ندارم نه مقامی و نه ثروتی. حتی بیشتر از 60000 افغانی از کیسهِ خود را صرف مصارف این کمپاین کردم و از اسکازر کران و منجان فی لیتر تیل را 65 افغانی خریدم.اما به خدا باور داشته باشید که مسئولین بلند رتبه کمپاین تان یک پول هم ازین مصارف را نه تنها بمن ندادند که معاش آشپز و محافظ و پیادهِ دفتر کمپاین تان را تا هنوز هم نداده اند.

تمام کسانی که در کمپاین بدخشان شما نام نویس کرده بودند چند روزی را در فیض آباد با بیم و ترس سپری کردند و بعد هم طرف کابل "زُب" کشیدند یکی وزیر شد دیگری وکیل ، یکی والی و دیگری هم ریس یکی بلند منزل ساخت و دیگری تکاو ، یکی مکه رفت و دیگری ترکستان. تنها من بودم که یا نخواستم چیزی شوم یا اینکه توانایی وهنر آنرا نداشتم خلاصه همان ماموری کرایه نشینی که بودم ماندم و هستم و خواهم بود. هرچند میدانم که شما دیگر وقتی برای خواندن نامهِ افراد مثل من ندارید اما باز هم با این مقدمهِ کوتاه خواستم نامهِ را در سه بخش برایتان بنویسم که بخش اول پیشینه سر زمین مارا با همه افتخارات و دردها و آلامش به تصویر میکشد.بخش دوم حال و احوال امروزین مردمان این سر زمین را به تصویر میکشد و بخش سوم هم پیشنهادات این فقیر حقیر سراپاتقصیر رابه آدرس شما در بردارد مطمین هستم که اگر امروز وقت خواندن آنرا نداشتید یک روزی چنین وقت را خواهید یافت زیرا همگان میدانیم که خدا بیک حال است اما بنده به صد حال.

رئیس جمهور منتخب من :

سخن برسرمحدوهِ جغرافياي است که دردرازناي پر پيچ و خم تاريخ درد ناک وپر افتخار خويش بار ها تبر تقسيم پيکرش را آزرده ، قيچي نيرنگ برودوشش رابريده،خنجر خيانت سينه اش را دريده ، فروشندگان دوره گرد طومارش را پيچيده ، زالو هاي طفيلي سياست خونش را مکيده، تذکره نویسان ولگرد نامش رابار بار دیگر کرده تا بد ين حال و روزش افگنده اند که امروز مي بينيم ازان آریانایی کهن و خراسان بزرگ افغانستان پاره پارهِ را بجا گذاشتند که دردرون آن صدها آستان دیگر آفریده اند که هر آستانش را هزاران داستانست .

ديوارهاي زخم خوردة شير دروازه اش ياد گاري از شکوه وعظمت کوهوارهِِ مردانيست که عمري بر زمين و زمان فر مان راندند ، سر افراز زيستندوتمدنهاي جاويدان آفريدند، که سده هاي دير پا بر رواق بلند تا ريخ هويت فرهنگي و حماسي مردم اين کهن ديار را به نمايش ميگذاشت  پيکره هاي بودا ، اين تنديسه هاي اعجوبه يي  حيرت آفرين ، محصول هنر دستان زخم آلود فرزندان اين ماتمکده که طي قرون متمادي نمادِ از ارادة آهنواره و عقيدة راستين مردمان آن عصر اين سر زمين را به نمايش ميگذاشت باز تاب دهندة هنروالا،ارادة آهنين ، پشت کار ،  سخت جاني بي بديل و اعتقاد خلل نا پذير به دين و فرهنگ مسلط بر روان جامعه همان نسل ها بود  که نگذاشتند ش بيش ازين انگشت نماي کند،نا مردانه منفجرش کردند و استخوان پاره هايش را بسان دست فروشان دوره گرد در  بازار هاي بيگانه به ليلام گذاشتند .

سر زميني که در هر عصر رستمي دارد و در هر سده ابو مسلمي.اما صد درد و صددريغ که رستمانش هميشه دردام شغاد ها گيرميمانند و تيغ خيانت نا سپاسان سينه ابو مسلم هايش را ميشگافد وبه خاک وخون ميکشد

چقدر دردناکست ! که از آن آرياناي کهن وخراسان بزرگ، امروز افغانستاني پاره پارهِ بر جا مانده است که در درون آن صد ها آستان ديگر آفريدند، شهر شهرش را به آتش کشيدند ، کوچه کوچه اش را زخمي کردند ، تنديسه هايش را منفجرنموده ، حدود جغرافياي اش را تعغير دادند ، هستي هاي مادي و معنوي اش را بتاراج بردند ، افتخارات تاريخي اش را دست بدست گردانده و درمارکيتهاي دنيا به ليلام گذاشتند، آنچه را که برده نتوانستند نا بودكردند، به آتش کشيدند، منفجرکردند ، استعدادهاي هنرآفرينش را کشتند ، مغز هاي ايجاد گرش را بديوار تحجر کوبيدند  و چه نبود که در حق اين سر زمين نکردند .ملتي که يک عمر تاج سر دنيا بود تا ديروز در روي زمين جاي براي زيستن نداشت ، فرزندان ناز پروردهِ اين سرزمين، چون آوارگان جاويدان ومجرمان تبعيدي تاريخ ، کوله بر دوش ، در سرتا سر اين زمين کج مدار، کج نواز سرگردان و جاي براي زيستن و لقمه براي زنده ماندن دريوزه ميکردند. در هر خطه اين کره خاکي اگر جرمي از مجرم حرفه هم سر ميزد، بي محابا انگشت اتهام بطرف آوارهِ بي پناه افغانستاني نشانه ميرفت،  در سرتاسر دنيا زنداني نبودوهنوزهم نيست که دران زنداني افغانستاني نباشد آنهم بجرم بيوطني ، بي هويتي و بي پناهي ، بجرم ورود غير قانوني و داشتن اسناد قلابي ، چونکه با هويت و اسناد اصلي کس برايش اجازه ورود نميداد . درين دنياي بدين بزرگي هيچ آدمي پيدا نشد تا روزي ازين حکومتها بخواهد اين تيره بختان را خيرات سر فرزندانشان ببخشندو امروز در سراسر دنيا گورستاني نيست که دران سنگ مزار آوارهِ افغانستانی نباشد و زميني را نميتوان سراغ کرد که اشک داغ آواره افغانستاني بپاي نامردي دران نريخته باشد.           

هزاران جوان ستبر سينه ، کودک سرمازده، پيره مرد پشيمان، کدبانوي هراسان و دختر پاکيزه دامان اين سرزمين سوار بر قايق هاي سرگردان، هزاران هزار ميل راه را  ازسواحل يخ زده سکاندينيويا گرفته تا بندر گاهاي غبار آلوده استراليا درنورديدند، در يلدا ترين شبهاي بيکسي در حاليکه گمان ميبردند لحظاتي بعد به شهر روياها شان گام ميگذارند، دور از شهر وديار  ، خويش و تبار در پشت دروازه هاي سرزمين نامردان ووطن سنگها،  نوميدانه جان سپردند و طعمه ماهيان  گرسنه دريا هاي شور شدند اما اجازه نيافتند به آن مدينه هاي فاضله پا گذارند.ناموس هزاران دوشيزه پاکيزه دامان و کدبانوي با ايمان اين مرز و بوم که درروزگاران عافيت از نظاره خورشيد عرق شرم بر جبينشان مي نشست دريک نا گزيري دردناک يا ذوق زدگي فرهنگي چنان برباد رفت که ديگر هرگز برنگشت که نگشت.

سرزمين اشکها ودرد ها ، کشتزار مينها و نخلستان تفنگهاي کج نشان که هميشه بدست دوست ماشه ميشود و بکام دشمن ثمر ميدهد ، پادگان سربازان هميشه در سنگرو برهنه پا که سوگمندانه جان سپردند اما ندانستند براي چه؟ خطه نا مرادي هاي بي سر انجامي که کودکان معصوم و زنان پاکدامانش مظلومانه درکوچه و بازار ها  جان سپردند و کسي بداد شان نرسيد ، اردو گاه نظامي  که بيشتر از يک ميليون سرباز از جان گذشته وميدان ديده  دارد  اما  امنيت مادران و خواهرانش را سربازان بيگانه که هزاران کيلو متر دوراز ما زاده شده اند، ميگيرند، سرزمينيکه سالهاي سال  بيدفاع بود و بی صاحب و هنوز هم هست، هر کس هر چه ميخواست در حقش ميکرد و هنوز هم هر چه بخواهد در حقش انجام ميدهد،  کشوري که روزگاران درازصاحب نداشت ، سر نوشت نداشت ، روز ملي نداشت ، جشن آزادي نداشت در حاليکه نيمي از جهان را به نعمت آزادي رساند، شناسنامه معتبر ملي نداشت ، عيد و برات ، محرم و عاشورا نداشت ، نميدانست که در کدام روز بگريد و در کدام روز بخندد ، فقط يک چيز را خوب ميدانست وآن اينکه درد ها را چگونه تحمل کند، بار غمها را چگونه بدوش کشد و دندان سرجگر نهاده آهي هم نکشد، ودرسرتا سراين دنياي نا مرد که انجمن هاي حمايه ازحقوق بقه و کرگس وخرگوش بخاطرمرگ يک مارمولک با بوق و کرنا گوش ساکنان هفت آ سمان را کر ميکردند هيچ نهادي ، مرجعي ،  يا آدمي پيدا نشد که از روي صداقت و راستي اشکي در سوگ هزاران جوان ستبر سينه اين سر زمين که ازدشتهاي آفتاب سوخته يي بکوا گرفته تا ريگستانهاي تفتيده يي کنار جيحون ، از پس کوچه هاي زخم خورده يي  کابل زمين گرفته تا تاکستانهاي نيم سوخته شمالي ، ازجاده هاي درهم کوفته يي قندهارگرفته تا تنگه هاي يخ زده پامير بخونشان رنگين گرديد ، بريزد. آري ! سخن برسر همين سر زمين درد آشيان و زخم بر دوش است که تا ديروز عجوز پير زمانه نفرينش کرده بود.

سرزمين اشکها و درد ها ، سر زمين تاکستانهاي سترون و  کاريزهاي تشنه، ميعاد گاه   کشتزاران سو خته، ديار سنگستانهاي تاراج شده ، کوهستانهاي بمباران شده ، مزرعه هاي ملخ زده و دره هاي سيلاب برده ، سر زمين دشتهاي آفتاب سوخته که بارانش تگرگ گلوله ها بود و ستاره هاي شبگردش شياري از فشنگهاي قرمز ، رعدش غرش تانکها بود و برقش شعله انفجار خمپاره ها ، در جنگلهايش پيل هاي پولادين رژه ميرفتند که هنوز هم میروند و در آسمانش بجاي پرستو ها ، مرغان آهنين بال و آتش نفس پرواز ميکردند  و هنوز هم میکنندکه نفت سياه مي آشا ميدندومرگ سرخ مي آفريدند ، ارمغانشان توغ بود و بيرق ، گورستان بود و مزار ، پيغام شان اشک بود و ماتم.

خطه نفرين شدة که هنوز هم زمينش کشتزار مينهاست وآسمانش ميعاد گاهِ گلوله ها . با نسلهاي آواره و فرهنگ گم کرده اش ، با شهر هاي آتش گرفته اش ، با دهکده هاي زلزله زده اش ، با روشنفکران ذوق زده  اش، با متجددان شوقک گرفته اش ،  با سپيدار هاي تير باران شده و کاجهاي زخم بر دوش و خشکيده اش ، با کوچه هاي بي نقش پا و جاده هاي درهم کوفته اش ، سر زمين کاريز هاي بي آب و ييلاق هاي بي علف ، سر زمين عروسان شوهر مرده و مادران داغديده ، ميعادگاة پيره مردان قامت خميده ، جوانان دبستان نديدة خمپاره بر دوش و برهنه پا ،  اين سر باز وظيفه هاي ابدي تاريخ ، که همچون گلادياتوران افسانه ما وراي تاريخ ، بايد هميشه در ميدان نبرد هاي مرگبار ميدانداري کنندو با هر غول بي شاخ و دمي در افتندو هنوز از يکي فارغ نشده اند که هيولاي ديگري سرميرسد.سرزمين کودکان عروسک نديده که شبي هم  با شکم سير نخوابيده اند و هميشه لرزه بر اندام وترس بر دل از غرش جنگنده ها  وانفجارخمپاره ها داشتند، بازيچه  آنها مينهاي دستي بود و بر پشت شان سبد سرگين چيني  که هنوز هم هست، شبانگاه با صفير گلوله ها بخواب ميرفتند و سحر گاهان با  غرش تانکها و غريو جنگنده ها به پيشواز خورشيد مي آمدند، وطن نسلهاي آوارهِ که فرزندانش را هيچ زميني جا نميداد و هيچ آسماني پناه . ملتي که در وطنش ، در دهکده اش و حتي در خانه اش آواره بود، نسل سر گردانی که کوله بار رسالت قرن  بر دوش داشت ، هر دري را که ميزد بگمان اينکه گداست کس در برويش نمي گشود ، چه رسد به اينکه بار از دوشش بر دارند، سر زمينيکه حاصل دسترنج دهقانش خاکستر گرم بود و ابر آسمانش دود کشتزاران سوخته ، با مردميکه هر روز پيکري شهيدي را بر دوش ميکشيدند و قبل ازينکه آنرا به خاک سپارند خودشان شهيد ميشدند ، سر زمينيکه در درازناي تاريخ پر از درد و افتخار خويش ، بار ها و بارها لگد مال سم ستوران يورشگران جهانگشا، آماج زخمهاي جانفرسا و قرباني خيانت و نيرنگ بيگانه و آشنا شده، اما از همه مهلکه ها سر افراز و بلند بالا بيرون بر آمده ، وليک دردمند، زخمي و محتاج تيمار ومداوا .  هنوزجراحتش التيام نيافته که زخم تازة بر پيکرش دهن باز کرده و بسملانه در خون طپيده. صد در د وصد دريغ که بيگانه و آشنا نه تنها زخمهايش را درمان نکردند، که نکردند، بلکه بران نمک پاشيدند، تا بيشتر بطپد و آنگاه از دور به نظاره نشستند ، لحظه هاي جان دادنش را بيصبرانه لحظه شماري کردند، آنگاه بگمان اينکه ديگر کارش تمام است پوستش را کنده پوستين کردند، گنجينه هاي نهفته اش را توشه راه نمود ند، وراهِ بهشت موعود ، سر زمينهاي دختران گيسو طلاي و آسماني چشم افسانهِ  را در پيش گرفتند و رفتند که رفتند، بعزم اينکه ديگر هر گز ، بر نگردند . اما چقدر سخت جانست اين پيره زني سپيده موي قا مت شکسته زخم بر دوش تاريخ ! اعجوبه نا تکرار روز گار ، که همچون پشک هفت جان دوباره جان ميگيرد ، نفس ميکشد ، ناله سر ميدهد ، کمک ميطلبد ، کس بدادش نميرسد ، جنبندهِ نيست تا دستش را بيگيرد، سر پايش کند، نا چار با هزاران تقلا ازين پهلو به آن پهلو مي غلطد، و سر پايش مي ايستد اما هنوز قامت راست نکرده که بر فرقش ميکوبندو دو باره چون سپيداري طوفان زدهِ با صداي مهيبي بر زمين ميغلطد، دست و پا ميزند تا بر خيزد، دست و پايش را ميبرند،  فرياد ميزند ، زبانش را از گلوگاهش ميکشند، آرام و بيصدا اشک ميريزد، چشمانش را از حدقه بيرون ميکنند ، شاهرگهاي حياتي اش را ميبرند ، سينه اش راميشگافند، پيکر نيمه جانش را در بي نشانه ترين گودال فراموشي سر نگون ميکنند، جنازه اش را در محراب تاريخ غايبانه ميخوانند، خيرات و اسقاتش را نا داده ميراث هاي گرا نبهايش را که نسل به نسل برايش به وديعه مانده بود ليلام کرده زاد راه ميگيرند، به گمان اينکه او ديگر زنده نيست ، ميروندو درکنج عافيت با خاطر جمع بعيش مي نشينند ، اما فرزندان بي دست و پايش ، دست پروردگان فقير و تهيدستش، که از شدت فقر ، رقت قلب ، يا ننگ زمانه نتوانستند، يا نخواستند که ترکش کنند ، به سراغش مي آيند ، سر به سينه اش ميگذارند و ميبينند، که هنوز زنده است ، دستش را ميگيرند و بر دوشش ميکشند تا از گودال فراموشي بر آرندش ، که مي بر آرندش ، به زخمهايش مرهم ميگذارند ، اما چه مرهمي ؟  تهيدستان چه دارند که خرچ مادر کنند؟ چون که همه دار وندارش را چابکسواران و تردستان برده اند، اين درماند گان فقط اشک چشم و خون دل دارند که بر زخمهاي مادر گذارند، که جز اين نميکنند ، با گذشت زمان اندک اندک جان در تن اين عجوز پير سخت جان مي آيد ، دو باره نيرو ميگيرد ، قوت ميکند،  بر سر پا مي ايستد ، با گيسو هاي پريشان و دستهاي لرزان ، پيکر نيم سوخته فرزند شهيد خويش را دوباره بر دوش ميگيرد و کارواني از تهيدستان فقير ، معيوب ، مجروح و لنگ و لاش را بدنبال خود ميکشاند، نعره سر ميدهد ، فرياد ميکند ، دنيا را به شور مياورد ، در يلدا گونه ترين شبهاي تاريخ تا دميدن ستارهِ سحر ناله ميکند،    ادامه در ص7

 

خواب نازدانه ترين شهزادگان دنيا را بهم ميزند ،آنگاه است که فراشان سر ميرسند ، بدون اينکه از دردش بپر سند ، به فرقش ميکوبند ، تا خاموش شود، هيچکسي نيست که حتي براي لحظه هم که شده  بفکر درمانش باشد .

             اينست داستان غم انگيز مادر وطن ! که از بيگانه و آشنا جفا ديده ، زخم زبان شنيده ، مجروح و بي پناه با تني چند از فرزندان قد و نيم قد در کنار جادة تاريخ  بي حال و بي رمق افتاده بود. دست پروردگان چابک سوارش تا کرانه هاي دور رانده بودند و حتي ديگر بعقب خود نگاه هم نکردند چه رسد به اينکه دو باره بر گردند و تيمارداري اش کنند ، مگر اينکه اين عجوز پير به آب حيوان دست يابد ودو باره جوان گردد ، آنهم جبر تاريخ يا ناگزيري تحميلي ناچارشان نمايدتا دوباره بر گردند و در سايه گيسوان بلندش دمي بياسايند فرزندان نيمه جان ودرد مند اين سرزمين که رمقي داشتند ودر هر جاي که بودند  هر قدر فرياد زدند به گوش کس نرسيد، در هر کوه وبرزن ، در دشت و دمن ،  بر رواق بلند کنگره طلاي کاخ ملل، بلند ترين منبر داد خواهي عصر ما!فرياد برکشيدند که اي مردمان دنيا!

              آيا شما همانهاي نيستيد که براي مرگ يک موش صحراي در دنيا غوغا بپا ميکنيد و قطعنامه ها صادر ميکنيد؟  آيا شما همانهاي نيستيد که با دور بينهاي مجهز به اشعه حقوق بشر تان کوچکترين تخلفات را که بذوقتان برابر نيست در تاريکترين زواياي اين کره نا هموار ديده و ازان مثنوي هفتاد من کاغذ ميسازيد!

 در وطن ما موشها مواجه به انقراض نسل نيستند، درينجا تنفس ماهيان را آبهاي نفت آلوده تهديد نميکنند. درين سرزمين سوال جان بيماري رواني که از عقده اوديپ، يا کمبود شخصيت رنج ميبرد و سپر آزادي بيان را برخ کشيده ، با تيغ زنگ زده عقده هاي فکري  بر حريم مقدسات ميليارد ها انسان ناشيانه يورش مي برد در کار نيست . درينجا آدمها را زنده ، زنده آتش ميزنند ، درینجا مرده ها در قبر هایشان از شرم هزار بار میمیرند، در ينجا ستاره ها را به گلوله های میبندند که ساخت زرادخانه های مرگ آفرین شماست ، درين خطه هر شامگاه خورشيد در شطي از خون غروب ميکند وسحرگاه درميان هاله از دود و آتش طلوع مينمايد . درينجا آتش زبانه ميکشد، خشک و تر را ميسوزد ، باگذشت هر روز شعله هاي آدمخوار اين شکمباره بلند وبلند تر ميگردد ، روزي ميرسد که دامان شما را هم ميگيرد، بياييد اگر مارا نجات نميدهيد، اگر ما را سزاوار زيستن نميدانيد ،  حد اقل بخاطر نجات خود تان آنرا را مهار کنيد! 

اما ! کجا بود گوش شنوا ، عاطفه انسانها! و شکوه تمدنها ! نه تنها رحمي بحال ما نکردند که بر زخمهاي ما نمکهاي شور پاشيدند همه بيک صدا گفتند که ما ديگر در افغانستان منافعي نداريم بنا بران هيچ نوع دلچسپي به آن نداريم . دلچسپي همه به افغانستان پايان يافته بود،فراموش کرده بودند روز گاري نه چندان دوري را که دلچسپي شان به افغانستان بيشتر از کشور هاي خودشان بود،آنگاهي که از شنيدن نام گارد هاي سرخ ومتحدين آنهاکه از دروازه هاي برلين گرفته تا سواحل کوبا ، از آبهاي ساحلي عدن گرفته تا جنگلزار هاي نيکاراگوا چمپاته زده بودند لرزه بر اندامشان مي افتاد ، موي بر تنشان راست ميشد ، شبها را در کابوس سحر ميکردند و روز ها را با دلهره به شام ميرساندند ، تنها چيزي که تسلي و قوت قلب برايشان ميداد کارنامه هاي  فرزندان پا برهنه افغانستان بود که در ميدانهاي نبرد روياروي با اژدهاي هفت سر کمونيسم مي آفريدند ، تنها اخبار افغانستان بود که لبخند گذرا را بر لبانشان به مهماني ميخواند ، آري ! درانزمان همين ملت برهنه پاي  خمپاره بر دوش بود که بعوض همه دنيا در مقابل نيمي از دنيا جنگيد و اين زمينه را به سر بازان ناتو که خواب سفر تفريحي به برلين شرقي را هم نميديدند مساعد ساخت تا بيخيال از نايت کلپهاي تاشکند و دوشنبه  گرفته تا کاباره هاي سواحل بالتيک را دق الباب نمايند، آنانکه جراًت نداشتند به سواحل کوبا چپ نگاه کنند و هميشه چشم به صفحه رادار داشتند که مبادا شکار ناگهاني موشکهاي دور برد  SS20 يا حمله کيمياوي شوند، امروز در خيابانهاي بغداد چنان بيخيال گشت ميزنند که گوي فرزندان پادشاه بابل استند يا فرمان هارون الرشيد بر دست دارند ، آنها  كه اگر از تشنگي ميمردند دل نميکردند منرال واتر ساخت روس را از مغازه هاي اروپای غربی خريداري کرده رفع عطش نمايند چه رسد به اينکه " فکه مانده از درياي آمو شکم سير آو بجفند" . دران دوران از ژورناليست حرفوي گرفته تا کلاهبردار سياسي همه بدنبال آن بودند تا تصويري مرد ي را پيدا کنند  که پکول بر سر، با ريش  نورسیده در حاليکه به افقهاي دور خيره شده ، دست  بر تفنگ خود دارد تا باآن فخر بفروشند و کاسه کنند و نشریه ها و روزنامه های خویش را با آن مزین نمایند، درانزمان اگر ملت افغانستان روزانه هزاران سرباز روسي يا کارمند رژيم طرفدار آن را بجوخه اعدام ميسپرد يا زنده زنده به آتش مي افگند کسي اعتراضي نميکرد ند ، نه حقوقي بشري بود و نه عفو بين المللي ، هیومن رایت واچی بود و نه اوریانا فلاچی . بر عکس در سر خط اخبار ها و هيد لاين  بريک نيوز ها مي آمد که رزمندگان مقاومت ، آزاديخواهان افغانستان ، سربازان راه آزادي ، نيروهاي آزاديبخش در جريان يک نبرد برق آسا به پيروزي حيرت انگيزي دست يافتند.آنگاهيکه ميشن افعانستان پايان يافت و ملت ما  کاري را که ارتش چندين مليوني ناتو از انجام آن عاجز بودبه تنهاي انجام داد ، ديوار بر لين فرو ريخت ، نياز بجنگ ستارگان منتفي شد و ريگولاژ موشکهاي SS20    که نيويارک ، واشنگتن ، بن و پاريس را نشانه رفته بودندبهم خورد دلچسپي بشريت متمدن؟ هم به افغانستان پايان يافت.   بدينسان خويش وتبار ، دوست و آشنا ، رفيق ويار ، همه شانه ها را بالا انداخته وهر يک راه خود را گرفتند و رفتند و آنانيکه بر آسمانخراشهاي فلک بوس آشيان داشتند ، ازان دور هاي دور ، سوختن و طپيدن مارا به نظاره نشستند .از تماشاي زبانه شعله هاي هستي خوار لذتها بردند و کيفها کردند و هر گاهي هم که شعله هاي آتش فرو کش ميکرد بانگ بر ميکشيدند و فراشان مزد بيگير سر ميرسيدند و هيزم بيشترمي انباشتند همسايه هاي دور و پيش ، دوستان ديرين و خون شريکان دروغين هم بيکار ننشستند و هر يک بنوبه خويش منتي گذاشتند و خدمتي کردند ، کسي چوب تر انداخت تا ديرتر بسوزد ،  کسي چوب خشک تا خوبتر بسوزد  ، کسي خس و خاشاک انداخت و کسي هم بار هيزم . و آنکه هيچ چيزي نداشت پفي دميد تا از صواب بي نصيب نگردد و به نظاره نشست ، عالميان  نه تنها زخمهاي مارا نديدند ، که فرياد مارا نشنيدند ، نه تنها نشنيدند ، که التفاتي هم نکردند. و ما مانديم و زخمهاي ناسور ، در کام آتش بيدادگر و سيري نا پذير جنگ خانمان سوز و هستي بر انداز، در زير هاله از دود و باروت، جدا از پيکره بشريت متمدن ،.مرفه و آزاد، انگار که ما ديگر جزء اين جامعه بشري نبوديم.سالهاي سال اين آتش بود ، ما بوديم و نا اميدي هاي دردناکمان که  ناگهان حالات ديگرگون گشت و چرخ افسونگر بازي تازه را بنا نهاد، شعله هاي خانه پيما قاره پيما شدند ، مرز هاي جغرافياي را شکستند، قاره ها را درنورديدند ، محفظه هاي دفاعي نسوز راعبور کردندورسيدند ببزرگترين مرکز آتش نشاني وآتش فشاني  دنيا! بلندترين رواق آسمان بوس تمدن مغرور وخود محور را نشانه رفتند ، که انفجارش هفت اقليم را لرزاند ، ساکنا ن اين کره خاکي با ناباوري درد آلودي شعله هايش را به نظاره نشستند، برجهاي دو قلو يا توين تاور ، با شکوه ترين نماد تمدن بشري  را که شاید معرف غرور ناشيانه بشر در مقابل آفرينش بود ه باشدچنان در هم کوبيدند که  لحظاتي بعد از آنها تلي از خاکستر گرم و نمناک بجا ماند و ديگر هيچ ، انگار که دران مکان اصلا بناي نبوده است.درحاليکه هزاران زن و مرد ، پير و جوان و کودک نوميدانه از زير خروار هاي آهن و آهک فرياد ميزدند و ترانه هیلپ هیلپ را سردادنداما هيچ قدرتي در جهان نتوانست بدادشان برسد و نوميدانه در حالي جان سپردند که صداي فرياد هاي درد آلود شان بوسيله تلفونهاي همراه تا دم مرگ بگوش عزيزانشان ميرسيد.

تمدن بشری با همه قدرتش قادر نشد کاری را ازپيش ببرد  ، يکبار ديگر بر همگان هويدا گشت که تنها خدای زمین و آسمانها قادر متعال و توانای مطلق است و هر کاری را که اراده کند ميتواند انجام دهد بشر هنوز هم بسيار آسيب پذير است واین ارباب الانواع زمینی خیلی ها نا توانند و آنزمان بود که همه دانستند که آتش هميشه آتش است ، ميسوزد ، خاکستر ميکند و برباد ميدهد.آنگاه شصتشان خبردار شد، فهمیدند كه اگرامروز آنها به افغانستان دلچسپي ندارند ، افغانستان به آنهاهنوز دلچسپي هاي زيادي دارد، همه ناگزير به فكر آن شدند كه بايد اين آتشي را كه طي بيست و سه سال ، هست وبود اين ملت دردمند را سوخته ، وخاكسترش را بباد داده وبدست خود آنها روشن شده و پکه شده بود، خاموش كنند كه كردند، اما نه خاموش ، فقط مهار.زيرا خاموش كردن آتش هنر ميخواهد نه پاور. براي فرو نشاندن آتشهاي بزرگ مردان بزرگ در كارست،با قلبهاي بزرگ از تبار ابراهيم كه از زبانه هاي شعله هاي آسمابوس نهراسندو عاشقانه در دل شعله هاي بيدادگر و نا  سپاس روند. فرو نشاندن اين شعله ها را اطفا گران کارکشته و پيره مردان جهان ديده در کاراست ، نه نو رسان شيک پوش و چکمه بلند که پوستشان در گرمای آفتاب تموز رنگ ميبازد. آهنگرانی با يد با دست وروی زنگباری ،باپوست هاي نيم سوخته ، موهای خاکستر نشسته  ، سخت کوش  و نمد پوش . نه زرگرانی ابريشم نفس و اطلس پوش .  مردانی بايد که گذر گاه باد ها را  بدانند ، تر و خشک را جدا کنند ، حد ومرز آتش را در نوردند ، معابر دشوار گذر را شناسای کنند و خاصيت آتش را رد يابی نمايند ،زيرااين شعله ها دير گاهيست که زبانه ميكشد، گاهي زير خاكستر بوده ،گاهي به ثريا سر زده،درگرد و نواي آن هزاران آتش نيمه جان در زير خاكستر غنوده است كه اگر بادي بران بدمد زبانه ميکشد اگر پای بر آن برسد سخت سوزنده است، در گام نخستين بايد آتش را بحصار کشيد، آنگاه مهارش کرد بعد شعله های سرکش را خاموش نمود ،آنگاه محراقات نهانی را رد يابی و بی اثر کرد و نهايتاً به سراغ آتش افروزان رفت. آنگاه با خاطر جمع صلای عام درداد و فرزندان شکم به پشت اين وطن را از سرتاسر اين کره خاکی   به مهمانی فرا خواند و آنهارابانان وپيازافغانستانی وپيشانی بازکوهستانی پيشوازگرفت ، نه پيتزای کانادای و کالباس  روسی، که هم تهوع آور است وهم گلو گير.نبايد از ياد ببريم که اينجا افغانستان است سر زمين همان  روستاييان برهنه پايکه دودهه قبل زمانيکه نو بدوران رسيده های ناشی و ذوق زده تازيانه ذوق زدگی فرهنگی بر دست ،سواربررهوارشوقک سياسی ازراه رسيدند،بی سلام وبی کلام با پرروی ازش پرسيدند نام خانمت چيست ؟ بدون اينکه حرفی بگويد آرام و بيصدا بخانه رفت،تفنگش را بر داشت، نه سوالگر را ماند و نه جوابگو را ، نه سوار کار را ماند و نه رهوار را. امروز همه دنيا آمده تا تفنگش را از دستش بيگيرندنميتوانند ، اين واقعیت اين مرز و بومست، اگر خود را با آن هم سو ساختیم ، برد با ماست در غير آن اين گزو اين ميدان و اينهم سرزمین پر آشوب افغانستان. آنچه که امروز کشت میکنیم ، فردا دروميکنیم.

مردم مسلمان افغانستان هر چيز را شايد تحمل کند اما يک چيز را هرگز تحمل نميکند که نميکند ، توهين به مقدساتشرا. بيحرمتی به سنن و شعاير فرهيخته و پسنديده اش را. فرهنگ تحميل و نيرنگ را.دیگر باید آزمايش نکنیم که بار ها آزموده ایم. اگر تصور نمائیم که بعد از تحمل اينهمه درد و رنج از دينش ، از رسومش ، از فرهنگش بيزار شده به ترکستان رفته ایم ، تا دير نشده بر گردیم که ره باريک است وشب تاريک منزل دور و ما تنها.  هر پديده را که تازه می آوریم نخست باید آنرا" مردمیزه" کنیم بعد عرضه کنیم ، ورنه زيانش بيشتر از سودش است، پدیده های وارداتی ، سناریوهای از قبل کارگردانی شده ، تجربه های بدست آمده از کشورهای دیگر وواژه ها و نماد های بازارگیر امروزی که در جامعه ما کاربردی ندارد نمیتواند مشکل مارا حل کند. از ياد نبریم که شوقک سياسی و ذوق زدگی فرهنگی دو پديده نا ميمونی است که سر زمين مارا در سده پار دو بار  به آتش کشيد ه است، نگذاريم که بار   سوم چنين شود.

یاد ها و لحظه ها

خطبهِ بر یک جنازهِ متحرک

قهار " عاصی"

باز تحمیل میکنند به ما

مرده ها و مرده شوهارا

بسته و بی ثبات میسازند

راه فریادها ، گلوهارا

باز دندان این دیاران را

می کشند از دهان آزادیش

می سپارند زنده زنده به خاک

ملتی را به پای بربادیش

باز دیوانه های زنجیری

زانسوی آب های شور سیه

می فرستند اجیرها شان را

سوی این سرزمین پاک تبه

باز خون نجیب این مردم

پایمال غلام می گردد

ملتی باز در معاملتی

بی دل و بی دوام می گردد

باز اینک سیاه چال وسقوط

ملت و آستان بربادی

خون مارا به خاک می سپرد

آی تاریخ ! آی آزادی !

باز بر سفره گرد می آیند

کرگسان لاش خوارگان فضول

برسرخلق باز می ریزند

خائین خاک و خاندان فضول

قصد آنست که جهان خواران

مرده تحمیل مان کنند ای خلق !

جای مردان مستحق مقام

حیض تحویلمان دهند ای خلق!

حالیان کارنامه هاتان را

بوجهل اختیار می خواهد

حالیان خون و خونبهاتان را

خائینی از ثبات می کاهد

دست تانرا محال محض بود

از سرزور ناتوان کردن

خون تان را به هیچ نیرنگی

ماست مالی نه می توان کردن

شاخ سخت وقوی مسکو را

پنجه های قوی تان بشکست

پشت کاخ سفید را لرزاند

کاخ سرخ از بن آن چنان بشکست

آی! امروزه سازمان ملل

بخش جاسوسی یی زامریکاست

ونمایندگان ابلیسش

بدتر از روس خصم جان شماست

این همان سازمان مزدور است

که بچرخد به نام ظالم ها

که برقصد به طبل جباران

که بپیچد به کام ظالم ها

هر چه ظالم اراده خواهد کرد

سازمان ملل کند تصویب

خاصه اکنون که غول امریکا

نه هماورد دارد و نه رقیب

زیر این نام در " جهان سوم"

ای بسا حق که خورد وبرد شده

ای بسا نهضت قیام و شکوه

زیر این چکمه خورد خورد شده

سازمانیکه جهل مزدورش

آسیا را به خاک بنشانده

زانسوی آب های شور کثیف

ملک مارا به خاک بنشانده

سازمانیکه لعنت "ویتو"

لکه ننگ جاودانی اوست

او چه خواهد کند به کس؟ مردم!

که خود از خاصیت تهی و دوروست

سازمانیکه "مافیا" و "سیا"

در حقیقت ولینعمتش اند

سازمانیکه "ناتو" و "ورشو"

پاسداران پی ادامتش اند

سال ها می شود که افریقا

خاک و خون می خورد گنه گفته

چند دجال غرب می مکدش

نا حق و ناروا ، سیه گفته

سازمان ملل کنون ای خلق!

همچو تمساح اشک می بارد

جای اسلام و جای آزادی

(......) زراه می آرد

باخبر که تباه میگردد

راه و رسم وفا کشادن تان

هیچ می گردد ای مسلمانان

چارده سال کشته دادن تان

آی خلق خدا! برای خدا!

دشمن دین چه دوستی دارد؟

نوکر زیر امر امریکا

خنجر کین چه دوستی دارد؟

آی مردم! به پا شوید همه

یک کسی تان غلام میدارد

در وجود پلید امریکا

روس دیگر قیام میدارد

آی تاجک و اربک و پشتون!

ازشما گشته است حق روشن

مگذارید پایمال شود

دست آوردتان درین میهن

آی باشندگان مردستان!

خانه تانرا خراب می سازند

گر ازین سازمان فریب خورید

دل تانرا کباب می سازد

این همان تفرقه علم کردن

این همان کشتن برادری است

این همان انگریز سالاری

این همان نقش نابرابری است

این همان تخت و تاج بخشیها

از سوی دزد های دریاییست

این همان سرنوشت سازی جعل

این همان بازیی اروپاییست

باز آواز های آزادی

می شود کشته در گلوی قیام

باز یک دست خائین و مفلوک

می نشینند بر سکوی قیام

چون پدرهایشان همه خائین

همه دستور دار بیگانه

همه حرامی و همه فاسق

همه فرمان برار بیگانه

آی مردم! همیشه استحمار

نوکرش را در آستین دارد

تا بر آرد دمار از خلقی

دست بسیار در کمین دارد

آی مردم! به دارش آویزید

این همان جیره خوار ارباب است

این همان پشهِ انافل درد

این همان پاسدار مردابست

طبل اورا غلام ها کوباند

گل بداد آفتاب بنده او

علف هرزه دستیاری کرد

شیرآورد گاو شنده او

برف های شقاوت آب نشد

بلبلان هم بساط بربستند

باد های مخالفی بوزید

نسترن ها به سوگ بنشستند

آی مردم! فریب را نگرید

که زند سر زآشیان ملل

مرده را زنده این چنین سازند

شش کلاهان سازمان ملل

سازمان که روح صیهونیزم

در رگ وریشه اش دوانده شده

او به افغان چه الفتی دارد

از چه او خیرخواه خوانده شده

سازمانیکه دست" پنتاگون"

زندگی بخش و متکای وی است

او از اسلام چه دفاع کند؟

چه غم از مسلمین برای وی است

سازمانیکه در جهان سوم

عامل طرح های امریکاست

او به مستضعفان چه خواهد داشت؟

هر چه دارد برای امریکاست

4 ثور 1371 هجری شمسی

حرف ملت

میر احمد شاه "ذیغم"

هر که رشوت میخورد تاج سر است

حاکم و فرمانروای کشور است

قوت بازوی او آهن مزاج

زور او افزونتر از بلدوزر است

از اراکین جملگی مهمان او

خوان او رنگین وبا زیب وفر است

فارغ از تشویش تفتیش و دیگر

پشت او محکم چو کوه جلغر است

چکمن خوب و عسل با پول نقد

بهر هئیت تحفه اش در موتر است

نه غم نان دارد و سودای تیل

خانهِ او روشن از جنریتر است

بر اساس ارتباط نادرست

بیسواد محض امیر دفتر است

درد ملت کی به درمان میرسد

موتر بختش خراب و پنچر است

تا مقرر میشود داروغهِ

امتیازش دستگاهِ پودراست

موتر مودل جدیدش زیر پا

دیگرش آماده اندر بندر است

وند خود را گیرد از قاچاقبر

وانگهش تا ناکجاها رهبر است

از مدار کار قانونی فرار

بر امور غیر قانون محور است

این همه گرپول پودر نیست چیست؟

پس چرا گوش تو ای دولت! کر است؟

نیست قانون غیر کاغذ پارهِ

مردم بیچاره زار و ابتر است

امنیت گویی پر عنقا شده

زان جهت مردم همه بی باور است

غارت و قتل و چپاول عام گشت

هر که رابینی به فکر دالر است

حاکمیت رفته بر باد فنا

زانکه زیر پای حاکم ، خود تر است

تا نگیری و نپردازی حقوق

التفاتت از بزرگان کمتر است

کس نمیداند که زیر کاسه چیست؟

پشت پرده راز های دیگر است

گر کس از تطبیق قانون دم زند

بر سر او زندگانی محشر است

همچو من قربانی قانون شدن

دیگران را عبرت و پند آور است

کس نمیپرسد زمردم حرف حق

تکیه هرجابرحدیث نوکر است

با جهان گویی که خویشی کرده او

کی زمخلوق شرم و ترس از داور است

لاابال و دلقک و منفور عام

نور چشم وکدر ووالا گوهر است

دانش وتقوی دیگر معیار نیست

دالر امروز حاکم این کشور است

زآفت مور و ملخ ها دردیار

گلشن اقبال ملت پرپر است

این نظامی را که نامش مردمیست

نقش مردم در حکومت کمتر است

کی شود اصلاح ابنایی وطن

چونکه دولت باجگیر دیگر است

این حقیقت بر کسی پوشیده نیست

رشوت وقاچاق با یکدیگر است

قضیه تا مربوط دولت میشود

زورش از تصمیم ، خیلی کمتر است

چاشت برخیزد زخواب از فاقگی

آنکه تقوی دارد ودانشور است

چهرهِ افسرده و غمناک او

قلب هر بیننده را چون نشتر است

طفلکانش بی لباس و آب و نان

در زمستان زرد وزار و لاغر است

می برند اینجا زبان راستگو

حاکمیت در کف زور وزر است

ناصحا! پندم مده دیگر ، که من

طاقتم طاق آمده، صبرم سر است

در کجا دیدی که یک رشوت ستان

نزد قانون عدالت مضطر است

یک نگاهی ای محبان سوی ما

سرزمین ما به کام اژدر است

سر نوشت آخر چه خواهد شد؟" ذیغم"!

مملکت همچون سرای بی در است

هر کجایی با زبان مادری گويم سخن

نور محمد نظری

تا نفس باقيست ما را با دري گويم سخن

هر کجایی با زبان مادري گويم سخن

باغبان بوديم ، کنون من گلفروشی می کنم

هر دمی ایدوستان با مشتری گویم سخن

نازنین من چه خوش از پشت باغ آمد خموش

حق آن باشد ز زلف آن پري گويم سخن

چون دری باشد شکر اندر دهان مشتری

بر سر بازار خوبان چون پري گويم سخن

دوش من در خواب ديدم ناصر خسرو ترا

ناخلف باشم اگر با  ديگري گويم سخن

ديدمش میگفت وصف حضرت مولای بلخ

من کنون از خسرو و از مولوی گویم سخن

سعدي و سينا و حافظ درو گوهر كاشتند

زین بزرگان زمان عنصری گویم سخن

خوانده یی شهنامه را تا زو سخن گویم بتو

از هژبر و رستم وديو و پري گويم سخن

دوش از بیدل سخن ها داشتم در پیش تو
ليك امشب در جواب عشقري گويم سخن

ما بهشتي را نخواهيم به ازين فرزانگان

به حضورش عرض خودرا" نظري" گويم سخن

شكوه دارد دوستان از سردي مونتريال

ميرود از ياد اگر از «كلگري» گويم سخن

چهارشنبه 18 فبروی 2004م

به استقبال شعر ذیغم

"حضرت"

هر که رشوت میخورد او بر تر است

صاحب بلدینگ و قصر و موتر است

گر کند قاچاق پودر را به غرب

جای او در کرسیی بالاتر است

فرنی و تخم و ملایی صبحگاه

از غذای شام او افزونتر است

ای برادر گوش کن تا بشنوی!

دولت ما منبع شور و شر است

تا نباشی خائن وپودر فروش

جای تو پائینتر از یک نوکر است

علم و فن و دانش هرگز کار نیست

کشور ما مارکیت سوداگر است

تحفه گوید رشوت ودزدی ره وند

این سیاست نیست، بلکه هنر است

شب مپرس داروغه را از وضع شهر

چون به فکر کارهای دیگر است

خانه اش روشن بود ازنور برق

کی به فکر یک غریب ابتر است

قاضی و شاروال و سارنوال را

پشت دیوار و لب جو دفتر است

وقت آنست تا رسانی خویش را

در مقامی که مقام دالر است

وه چه خوش گفتست "ذیغم" این سخن

مملکت همچون سرای بی در است

غم مخور "حضرت" که روز داوری

هر یکی را ذات بیچون داور است

جیگی جیگی

تقديم:

به حرامخواران بی حیا ، وند گیران رسوا

و رشوتخواران ناروا

رشوتخورو حرامخور مکار جیگی جیگی

ای وند گیر دلهِ غدار جیگی جیگی

چشمت به جیب مردم بیچاره و غریب

هستی غلام دالر و کلدار جیگی جیگی

نی ترس از خدا بود ونه شرم خلق او

پندیدهِ چو خرس شکمدارجیگی جیگی

در بین خلق لاف زصدق و صفا زنی

در پشت پرده، هستی ستمکار جیگی جیگی

کچکول بدست همچو گدایان دربدر

دایم دوانی در پی مردار جیگی جیگی

چون ماری خوشخطی وبود خال تو سیاه

شیطان روسیایی و بد کارجیگی جیگی

با خدعه وفریب بچوشی تو خون خلق

داری همیشه میله ودربار جیگی جیگی

خوک چورپه های توهمگی غرق عیش و نوش

مردم اسیر رنج و ماتم بسیار جیگی جیگی

دعویی شخصیت چو کنی، آب میشوم!

چون روز وشب تو میخوری مردار جیگی جیگی

کور موش صفت بهر دری سر میزنی خبیث

همچون قجیر هستی حرامخوار جیگی جیگی

ای دشمن خدا ز مسلمانی دم مزن

الراشی و المرتشی  کلا هما فی النار" جیگی جیگی

باغ رضوان

"نیازی"

حدیقه ایست جهان را که که عرفانست

ستوده نام به جرم است و در بدخشانست

سرشته اند به خاکش عبیر و عطر و گلاب

بدیلهی به گمانم زباغ رضوانست

دیار لاله و گل ، جلوه گاه سیم تنان

اقامه گاهِ بسی نخبگان دورانست

غریو رود خروشان و آبشارانش

حماسه خوان شجاعت به زاد انسانست

دماغ خسته دلان تازه میکند یادش

عجب دیار گل و لاله زار و ریحانست

زبس زبوم و برش چشمه سار میجوشد

چو آبگینه مصور همیشه دامانست

زسبزه سبز زند باغ و راغ و کوهسارش

محیط نغمهِ کبک و سرود مرغانست

اگر نثار کند ابر لولو و مرجان

نسیم در گذرش گرد مشک افشانست

گرفته آبتنی باغ از طراوت صبح

که جمله دارگل و بلبلان غزلخوانست

بیا به جرم و نگر گلساتن و فیض آبادش

مزار ناصر خسرو که شاه یمگانست

شهیر شهره به زهد و ادیب ناموران

غیاثی نخبه همان افتخار دورانست

طلایه دار سخن سرحدیست بحرم ادب

جناب اخگر شیرین مقال عرفانست

همیشه شاد بود روح پاک سودایش

که جان نثار  وطن زنده یاد دورانست

ادیب نواز شریفی بلند کلام رفیع

فروغ انجمن و سوچ وخاش و منجانست

مرید راه چنین نیکمرد میباید

که پاسدار حقیقت به امر وجدانست

خجسته باد وطن همچو اوج پامیرش

دیار رستم دشتان و آرشستانست

زچشم بد نگهش دار ای خدا مصئون

وطن که مام من و زادگاه شیرانست

ستوده مهد دلیران نامور باشد

ام البلاد اگر غور یا سمنگانست

عزیز ماست جنوب مردمان ناز وطن

اگر زوادی هلمند یا ارزگانست

خوشا که بعد گذشت قرون و لیل ونهار

سواد جرم منور به لطف یزدانست

مباد زیاد فراموش رهین راه مراد

همان شهید که مدفون کوه هجرانست

جدا زدوست "نیازی" که داند حالت ما

جهان باور عشقم چگونه ویرانست

24/25-5-1385 – کابل چهار قلعه وزیر آباد

از رویا تا حقیقت

 

اگرماساکنان امروزی افغانستان خواهان ایجاد یک نظام مردم سالار ، و خدمتگذار با پایه های مستحکم بر اساس عدالت ، اخوت ، برادری و برابری در کشور هستیم بهتر آنست که  گذشته ها را به موزیم تاریخ بسپاریم و با هرچه ذکر و فکری که داریم روی حقایق امروزین اتکا نمائیم.

ما باید هرچه توانایی واستعداد داریم ، هرچه امکانات داریم در راستایی ایجاد تفاهم ، برادری و همدیگر فهمی بین ساکنان کنونی کشور صرف نمائیم پشتونها به عوض اینکه در تلاش نزدیکی با پشتونهای فرامرزی باشند یا به عوض آنها با پاکستان دعوی نمایند بکوشند تا زبان تفاهم و همزیستی مسالمت آمیز را با تاجیکها و ازبکها وهزاره ها ودیگر ساکنان این سر زمین پیدا نموده و انرا تقویت نمایند ، تاجیکها به عوض اینکه در بارهِ همزبانان تاجکستانی و ازبکستانی و چینای  و ایرانی خویش بیاندیشند به فکر همدلی با پشتونها و هزاره ها و دیگر هموطنان خود باشند.

شیعیان به عوض گرایش و ستایش ایران،  به فکر دوستی با برادران درون مرزیشان باشند و بدین گونه تمام ساکنان کشور به فکر ایجاد یک سیستم عادلانه بر اساس حقوق متوازن و متناسب شهروندی باشند نه امتیاز طلبی های قومی و نژادی.

زمانیکه پشتونها اندیشه پشتونهای فرامرزی را داشته باشند تاجیکها و ازبکها هم برای خود حق میدهند تا چنین اندیشهِ را قوت بخشند  ، هزاره ها هم بر اساس تعلقات مذهبی به بیرون از کشور اتکا میکنند که درینصورت جز فروپاشی افغانستان عایدی بدست نخواهد آمد ومانه تنهاچیزی را بدست نمی آوریم که بلکه داشته های ناچیز خود را هم از دست میدهیم.

حقیقت مسلم اینست که افغانستان امروزی محدوده جغرافیای معینی است که در نقشه ها ترسیم شده است نه آنکه در ذهنیتها بجا مانده است.

سر زمینهای آنسوی خط دیورند از مدت بیشتر از صد سال بدینسو جزء کشوری دیگر بوده وساکنان آن تابع قوانین کشور دیگرند ، شناسنامه پاکستانی دارند ، در سفر هایشان از پاسپورت پاکستانی استفاده میکنند ، حجاج شان تحت پرچم پاکستان به حج میروند.

ما نباید آنقدر خوش باور وساده دل باشیم که قبول کنیم ان پشاوری یی که همین حالا از بهترین امکانات زندگی در پشاور و اسلام آباد برخوردار است آنقدر ساده شود که تابعیت پاکستان را رها کرده به دنبال تابعیت افغانی باشد یا آن چترالی و مردانی وبلوچستانی. آنهم در شرایطی که همین حالا هزاران افغانستانی از شمال و جنوب و شرق و غرب کشور یا تابعیت پاکستان را بدست آورده اند یا عضویت آی ، اس ، آی را.

در شرایطی که میتوان در میان افرادی عادی تا افسران عالیرتبهِ نظامی ، والیان ووکلا و رهبران سیاسی و وزرای کابینه کشور ما همین حالا اعضای آی اس آی و حاملین پاسپورت پاکستانی را به سادگی یافت بسیار ساده لوحانه نیست که ما از پشتونهاِ آنسوی سرحد که بیشتر شان همین حالا در پشاور و کویته و اسلام آباد و کراچی از بهترین امکانات سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و رفاهی برخوردارند توقع داشته باشیم که در جریان یک همه پرسی به الحاق سر زمینهای شان به افغانستان رای بدهند یا در صورت نرسیدن بدین مامول دست به قیام مسلحانه بزنند انهم در برابر یک قدرت هستوی منطقه؟ ما نباید فریب چند سازمان سیاسی پشتون را در آنسوی مرز بخوریم که صرف بخاطر دست یافتن به منافع سیاسی خویش به قومگرای چسپیده اند و از چندین دهه بدینسو احساسات و عواطف مردم افغانستان را وسیله رسیدن به اهداف سیاسی خود قرار داده اند یا اینکه به حمایت لفظی چند قبیلهِ ساکن در نوار مرزی اتکا نمائیم که در یک روز چند تصمیم میگیرند و درلفظ از ما حمایه میکنند و در عمل از پاکستان اگر این رهبران راست میگویند و از حاکمیت پاکستان بیزار اند آیا رهبران حزب عوامی پارتی ، افراسیاب ختک ، مولانا فضل الرحمن و قاضی حسین احمد که خود پشتون اند حاضرند تا ازتمام امتیازات مادی و معنوی خویش در پاکستان گذشته ، از تابعیت پاکستانی خود گذشته تبعهِ افغانستان شوند؟ یقیناً که نه!

حقیقت تلخ و دردناک برای حامیان مسئلهِ پشتونستان و کسانی که میخواهند ازین مسئله نفع سیاسی ببرند اینست که مرزهای ماورای خط دیورند همانگونه از صد هاسال بدینسو ازما نبود بعد ازین هم هرگز از ما نخواهد شد.زیرا ما نه  خوددر عمل توان جنگ مسلحانه با پاکستان را داریم زیرا با رجز خواندن و طعنه دادن بر گذشته دیگر کاری ازپیش نمیرود ، نه جامعه جهانی درین راستا مارا کمک میکند و گذشته ازین نه پاکستان حاضر است به هیچ قیمتی یک متر ازین سر زمینهارا چه به زور و یا به رضا برای ما بدهد.

یک حقیقت از آب روشنتر است که امریکا هزار افغانستان را فدای یک پاکستان مینماید زیرا در سراسر آسیا متحد متعهد و قدرتمندی مانند پاکستان برای امریکا وجود ندارد ، امریکا امروز در تمام آسیا با دو مهره بازی میکند پاکستان و اسرائیل.

 ما باید بدانیم که  همانگونه که امریکا دو میلیون یهود را با دو صد میلیون عرب معاوضه نمیکند یک پاکستان را با همه شرق میانه معاوضه نمیکند. در حقیقت سرزمینهای ماورای دیورند به فرزندیی میماند که فوراً بعد از تولد تحت پرورش دایهِ دیگر قرار گرفته ، به بلوغ رسیده و خصلت و روش و فرهنگ دایه را آموخته است واز امکانات عصری زندگی پر تجمل در دامان این دایه برخوردارست این در حالیست که مادر کودک هنوز هم توانای سیر نمودن شکم گرسنهِ خود را ندارد.آیا این جوان پر توقع به لابه وزاری مادر دیروز وقعی نهاده دوباره به دامان او خواهد آمد؟

آیا در عصر حاضر چنان قاضی عاطفیی پیدا خواهد شد تا در یک محکمهِ عادلانه این جوان برومند را ازان مادر غنی و ثروتمند جدا نموده تسلیم مادر بیمار و فقیر نماید؟ به نظر من با شناختی که از ادمهای امروز و دنیای امروز دارم هرگز!بنابرین مردم افغانستان و حکومت افغانستان باید با یک تصمیم گیری معقول ، منطقی وواقعبینانه با در نظر داشت شرایط حاکم بر کشور ، منطقه و جهان به پشت میز مذاکره رفته معضله  رامطابق ایجابات زمان حل نمایندزیرا همانگونه که میدانیم باالآخره هر کشوری باید دارای مرز معین و حدود معین باشد در غیر آن باید واژه تمامیت ارضی را از اسناد حقوقی و قانونی خویش حذف نمائیم.

مردم افغانستان این حق را دارند که از دولتمردان امروزی سوال کنند که خطوط مرزی کشور ما در کجاست؟سیاستمداران و حکومت گران ما باید بهر شکلی شده این درد سر تاریخی را از سر ما کم کنند این کافیست که چند نسل از فرزندان این سر زمین فدای پیامد های ناگوار معضله دیورند شدند ما نمی خواهیم نسلهای بعدی چنین دردی را تحمل کنند.

حکومت افغانستان اگر اسناد و مدارک قانونی که مورد قبول جامعهِ جهانی بوده و میتواند قانوناً این سرزمینها را به افغانستان بر گرداند دارد آشکار نموده به دادگاه های جهانی مراجعه نماید در غیر آن با عنوان نمودن ترانه های عاطفی مانند خانواده ها جدا میشوند ، اقوام از هم جدا میشوند ، ما کنوانسیون ضد مین را امضا نموده ایم،  گریه وزاری سر ندهد زیرا سیاست هیچگاهی  در خدمت عواطف قرار نمیگرد و سیاستی که در خدمت عاطفه قرار گرفت آن سیاست نیست ، احماقت است اما  سیاست آنست که همیشه عاطفه را به خدمت میگیرد.

اگر مرزهای ماورای دیورند به افغانستان تعلق میگیرد جامعهِ جهانی باید آنرا به افغانستان بر گرداند اگر به پاکستان تعلق میگیرد هم این نکته کاملاً واضح شود اما در هر حالتی این حق مسلم پاکستانست که مرزهای خود را چه در خط دیورند و چه در مرزهای اتک دیوار کند یا سیم خار دار بیگیرد یا اینکه مین بکارد اگر افغانستان کنوانسیون ضد مین را امضا نموده است پاکستان در قبال آن چه مسئولیتی دارد؟ شاید افغانستان علاقه به بستن مرزهای خود نداشته باشد و دوست داشته باشد منحیث یگانه شهر بی دروازه جهان باقی بمانداما کشور های دیگر چنین علاقهِ را نداشته باشند.

در مورد دلیل جدا شدن اقوام باید گفت که این دلیل خیلی کودکانه است اگر این دلیل را افراد کم معلومات و نا آگاه بگویند عیبی ندارد اما شنیدن چنین دلایلی از زبان سران دولت و افراد کارشناس خیلی عجیب به نظر میاید

همه میدانیم که کردها با جمعیت بیشتر از 30 میلیون تن بین چهار کشور( ایران،عراق ،سوریه وترکیه) تقسیم شده اند ، بلوچها در سه کشور( افغانستان، ایران، پاکستان) پراگنده اند ، همین حالا در شبه قارهِ هند دو پنجاب وجود دارد. بیشتر از 8 میلیون تاجیک در ولایات سمرقند و بخارا     و سرخان دریای ازبکستان زندگی میکند این جبر زمان یا خواست زمان بوده است که اقوام بین کشور های مختلف تقسیم شده اند.

که اگر ما بخواهیم آنرا تعغیر دهیم باید یک جنگ جهانی دیگر رادر آسیا به راه اندازیم تا کشور های جدید را بر اساس قومیت و ملیت تشکیل نمائیم د رغیر ان باید حقیقت را بپذیریم

همانگونه که میدانیم بیشتر مرزهای افغانستان در زمان امیر عبد الرحمن تعین گردید.

همین امیر بود که 67000 کیلومتر ازخاک بدخشان را به روسها داد که امروز جزء تاجکستان است همین حالا مرز بین اقوام دو طرف( مرز افغانستان با تاجکستان) دریای آموست که در بعضی جاها فقط چند متر وسعت دارد ، درین تقسیم تمام شهر های بدخشان بین دو کشور تقسیم شدند همین حالا مادر دوطرف مرز دوراغ ، دو اشکاشم ، دو شغنان ، دو درواز، دو واخان داریم همین حالا هزاران تن از ساکنان این سر زمینها  با وجود که خویشاوند هم اند از هم جدا هستند بر عکس ساکنان مرز شرقی ، اینها ازیک قوم اند دارای زبان مشترک ، مذهب مشترک و تبار مشترک اند در حالیکه درمرز شرقی مردم به اقوام مختلف مانند مسعود ووزیر وتوری و.. منقسم اند.

در مرز دوکشور( افغانستان و تاجکستان) فقط یک دریاست نه سیم خارداریست و نه مین. اما ساکنان دو طرف فرهنگ شهروندی را خوب اموخته اند به استثنای عدهِ کمی از قاچاقبران و ناقضین قانون، ساکنان این سر زمینها هرگاهی بخواهند به آنسوی مرز سفر نمایند بعد از اخذ ویزای قانونی از طریق بنادر رسمی عازم انسوی مرز میشوند.پس زمانیکه تبعهِ یک کشور بخواهد به کشور دیگر برود باید ازراه قانونی بعد از اخذ ویزا سفر کند نه از راه قاچاقی ، زیرا هیچ کشوری درین عصر نمیتواند بی دروازه باشد.

باید به اتباع ساکن مناطق مرزی کشور فهمانده شود که زمان تعغیر نموده است باید در مقابل قانون مسئولیت پذیر باشند زمانیکه بخواهند به کشور همسایه سفر کنند باید از بندر های قانونی بروند نه اینکه از روی مینها بگذرند که اگر گذشتند طبیعیست مینها خیلی ها بیرحم اند اصلاً دیگر لزومی ندارد که مردم افغانستان ازمرز بین دو کشور به شکل غیر قانونی عبور کند زمانیکه یک بدخشانی مجبور میشود مریض خود را از پامیر جهت تداوی بکابل بیاورد هموطن سرحدی ما چرا چنین نکند؟ اگر باز هم مشکلش در داخل کشورحل نشد مانند دیگر ساکنین کشور میتواند ازراه قانونی بخارج برود.سوال درینجاست که تاکی سر زمین ما بی دروازه باشد ،زیرا زمانیکه شهروند افغانستانی از مرز به صورت غیر قانونی عبور کرد ، پاکستانی هم این حق را به خود میدهد درینصورت چه تضمینی وجود دارد که تروریستها ازین مرز استفاده نکنند؟

بیائید روشنتر صحبت کنیم!مردم هرات چه تفاوتی با مردم مشهد دارد ، ترکمنهای شمال مگر همتبار و قوم ترکمنهای ترکمنستان نیستند؟ازبکهای شمال مگر همتباران ازبکهای آنسوی امو نیستند؟

پس اگر مرزبندیهای جنوب شرق قابل قبول نیست مرزبندیهای شمال و غرب هم قابل قبول نیست. اگر پشتونها خواهان آنند که همتباران فرامرزی خودرا با خود داشته باشند پس تاجکها، ازبکها و ترکمنها هم این حق را دارند که تقاضای الحاق همتباران ازهم جدا شده خود را با خود داشته باشند که درینصورت زمینه رابرای قدرتهای استعماری مساعد نمائیم تاجنگ منطقهِ را به راه اندازند وتقسیمات این خطهِ دنیارا بر اساس اقوام نمایند که درانصورت ما یک پشتونستان داشته باشیم و یک تاجکستان و یک ازبکستان و یک هزارستان و یک ترکمنستان و یک بلوچستان  که شاید درانصورت ازبرکت ابتکار ما کردستان مستقل هم به جغرافیای جهان علاوه شود.

یا اینکه از زیادت خواهی و عصبیت و قومگرای دست بکشیم ویک افغانستان یک پارچه  داشته باشیم که به نظر من این به نفع ماست.

پس بهتر اینست که فرهنگ شهروندی را بیاموزیم و رائیج نمائیم نه اینکه به دنبال قوم و قبیله ، نظام کشور را از هم بپاشیم بیائید مردگان را به تاریخ بسپاریم و دست از استخوان پرستی و مرده پرستی بکشیم تا زندگان ما راحت شوند.

 

 

مدير مسول:  دوکتور صبغت الله"خاکساري"

تايپ و کمپيوتر : ح "سوريان"

هيت تحرير: شاهين، خاطره نوشين، منيژه بهار، ع.شرقي، بدريه ميلاد، سوريان، فضل الله "تورسون زاده"

آدرس: فيض آباد ، بدخشان ، شهر نو

تيلفونها: 0799305459- 0799321160-   0799089583

ايميل:sadaebadakhshan@yahoo.com

صفحه انترنتي: www.sadae_badakhshan.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 15:15 |

اگر کاسه زیر نیم کاسه نیست، پس چرا؟

چنانیکه دیده میشود درین اواخر تعداد زیادی افراد به اتهام دزدی ، قتل، قاچاق مواد مخدر و جرایم متعدد جنایی دستگیر میشوند اما زمانیکه خبر آنها در تلویزیونها منتشر میشود چهرهِ این افراد را نشان نمیدهند تا مردم آنها را بشناسند و از گزند شان خود را در امان نگهدارند بلکه آنها را از عقب نشان میدهند که بهتر است هیچ نشان ندهند این در حالیست واقعات زیادی از دست داشتن مستقیم کارمندان ارگانهای امنیتی در سرقتهای مسلحانه پول و اموال مردم در رسانه ها نشر شده است.این عملکرد دولت ورسانه ها بهر بهانهِ  که باشد مردم بدین باورند که چون مقامات در مقابل رشوت یا واسطه مجرمین را در مدت زمان کم رها میکنند بدین دلیل چهرهِ آنها را در رسانه ها نشان نمیدهند تا حامیان شان آزرده نشوند یا اینکه رشوت پیش چشم شانرا میگیرددر غیر آن اگر کاسهُ زیر نیم کاسه نباشد چرا دولت و رسانه حقیقت را از مردم پنهان میکنند و نمیگذارند تا مردم دشمنان جان و مالشان را شناخته وخود را از گزند آنها حفظ کنند؟

ملاقات هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل با محترم امان الله "پیمان"ریس کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان

هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل در تداوم ملاقاتهای کاری خویش با نمایندگان مردم بدخشان در مجلس نمایندگان ساعت 2:30 بعد از ظهر روز یکشنبه 9 میزان سال 1385 با محترم امان الله "پیمان" ریس کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان دیدار و گفتگو نمودند ، درین دیدار اعضای هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل پیرامون تاریخچه ، اهداف و فعالیتهای شورا روشنی انداختند بعداً محترم پیمان با ابراز خورسندی از ایجاد شورای بدخشانیهای مقیم کابل ، ضمن اعلان حمایت خویش ازشورا وعده هرنوع همکاری را در راستایی تحقق اهداف انسانی شورای بدخشانیهای مقیم کابل سپردند.

 

هرکس به فکر خویشست ، کوسه بفکر ریشست

رمضان بشر دوست میگوید :یک تعداد وکلای مجلس نمایندگان خواهان امتیازات بیشتر برای خود میباشد.در حال حاضر معاش وکلای مجلس نمایندگان و مجلس سنا 1100 دالر ، منشی ها و معاونان 1500 دالر و روسای هردو مجلس 3000 دالر معاش میگیرندکمیسیون امتیازات ومصئونیت مجلس نمایندگان با در نظر داشت تصمیم مجلس سنا طی یک جلسه فیصله نمودند که باید امتیازات وکلا افزایش یابد آنها میخواهند تا 67500 افغانی دیگر برای دسترخوان پولی ، 30000 افغانی برای کرایه خانه، 12000 افغانی برای تیل موتر و 7000 افغانی جهت مصرف کارت تیلفون ماهانه برایشان داده شود که بدینترتیب امتیازات نقدی وکلا ماهانه به 2330 دالر میرسد.بشر دوست که به تائید این گفته های خویش اسنادی هم در دست دارد ادامه داد: خواستهای وکلا به این امتیازات خلاصه نمیشود آنها میخواهند تا برای موترهایشان پلیت های خاص داده شود و به بادیگاردها و دریوران شان نیز کارتهای هویت خاص تهیه شود.بشر دوست علاوه کرد:در کشوری که معاش مامورین آن 2500-3000 افغانیست. دولت برای بازمانده های شهدا 4000 افغانی میدهد وکلای مردم در حالیکه از حالت بد مردم خویش خبر دارند برای بازمانده های شهدا 400 افغانی را منظور میکنند اما برای خویش چنین امتیازاتی میخواهند وی در جواب سوالی که آیا وزارت مالیه با این خواست وکلا موافقه خواهد کرد گفت: وزارت مالیه از ترس استیضاح خواستهای وکلا را میپذیرد و یگانه کسی که در پارلمان با این طرح مخالف هست من هستم.یک تن از اعضای کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان این ادعای آغای بشر دوست را تائید نموده گفت: این لایحه را نخست مجلس سنا تصویب نمود و کمیسیون امتیازات و مصئونیت مجلس نمایندگان نیز آنرا جهت تصویب به مجلس نمایندگان پیشنهاد نموده است که اگرمورد تائید وکلا قرار گیرد عملی خواهد شد.وی بجواب این سوال که آیا امتیازات فعلی برای وکلا کافی نیست گفت: تعدادی ازوکلا مشکلات زیادی دارند ، زیرا مجبورند کرایه خانه بدهند از موکلان خویش که از ولایات می آیند مهمانداری نمایند ،جهت تادیه مصارف تیل موتر و کارت تیلفون شان به پول نیاز دارند.وی به ادامه گفت: همین حالا در ادارات دولتی افغانستان سیاست یک بام و دو هوا عملی میشود کارمندان بعضی وزارتها و ادارات دولتی معاشات بلند دالری و امتیازات فوق العاده را میگیرند در حالیکه معاش کارمندان ادارات دیگر 2000-3000 افغانیست. ما از مسئولین لایحه و قانون معاشات را خواستیم اما در اختیار مانگذاشتند.وزراء و مشاورین چندین هزار دالر معاش و امتیازات دارند در حالیکه این مشاورین هیچ کاری را انجام نمیدهند و نفعی به افغانستان نمیرسانند پس اگر عدالت هست تمام کسانیکه معاشات بلند دالری دارند بیایند به ماهانه 500 دالر قناعت نمایند تا همهِ ما این از خود گذری را بخاطر وطن و مردم خویش نمائیم ، در جریان چند سال گذشته میلیونها دالر صرف معاشات و امتیازات مشاورین شرکت هوای آریانا شد نتیجه را همه دیدیم که چه شد؟

باید متذکر شد که بر اساس شواهد موجود تعدادی از وکلا جهت گرفتن پول به بهانه های مختلف مانند پول تداوی و مصارف دیگر روزانه در پشت دروازه های وزارت امور پارلمانی واداره امور سرگردانند خدا کند که امتیازات بیشتر این نمایندگان راستین ملت را ازین دریوزه گریها رهای بخشد تا اندکی بیاد آنهمه وعده های بلند بالای که برای مردم ساده لوح و خوشباور ماداده بودند بیافتند.

خود شکن آینه شکستن خطاست

بگونهِ که شاهدیم موازی با وخیم شدن اوضاع امنیتی در کشور واقعات حملات انتحاری روز به روز در شهر کابل افزایش میابد و اعتماد مردم را به آینده کاهش میدهد هرچند در فرهنگ مردم افغانستان انتحار عمل زشت بوده و مطابق دساتیر دین مقدس اسلام خود کشی گناه بزرگ شمرده میود اما چنانیکه مشاهده میشود همانگونه که جنگ سی ساله دربیشتر جنبه های زندگی مردم ما تاثیر افگنده است آهسته آهسته دارد این عمل را نیز در کشور رواج میدهد هرچند که بیشتر کسانیکه در افغانستان به این عمل رو میاورند بیگانه ها اند اما در میان آنها گاهی مزدوران داخلی آنها نیز یافت میشود که این قوت گرفتن دشمن ناشی از توانمند شدن آنها نه بلکه محصول شکست برنامه های دولت در عرصه های مختلف زندگی جامعهِ افغانیست که در نتیجه عملکردهای نادرست یک تیم زنجیرهِ بی تجربه ، ناکارا و استفاده جو عرض اندام کرده است.

بیشتر برنامه ها به شیوهِ تقلید بوزینه وار تجارب دیگران بدون در نظرداشت خصوصیات جامعهِ افغانی بر اساس پروپوزلهای از قبل تهیه شده به راه انداخته شد نه تنها نتیجهِ مثبتی نداد که وضعیت را بدتر کرد.دولت باید جهت مقابله با پدیدهِ شوم ترور و انتحار و حفظ جان شهروندان به اقدامات عملی و موثر دست بزند نه اینکه با یک محکوم نمودن عمل و اظهار تاسف در رسانه ها و دادن یکمقدار پول به بازمانده های شهدا و معیوبین بسنده نماید.دیگر کسی شک ندارد که برنامه های کاپی شدهِ ساختن پولیس ملی و اردوی ملی  کارا و نیرومندناکام از آب در آمد ، اگر ما منتظر بمانیم تا نیروهای امنیتی بدین گونه سیر تکاملی خویش را بپیمایند باید شاهد حوادث مرگباری زیادی باشیم پس بهتر اینست تا دولت در استراتیژی خویش در عرصه های اداری ، سیاست داخلی ،اجتماعی ، فرهنگی ،امنیتی و نظامی تجدید نظر نماید.

زیرا زمانیکه زمان بر مرام آدم عاقل نگشت باید آدم بر مرام زمان عمل کند. چنانیکه گفته اند اگر زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز.

در قدم نخست ترکیب هئیت کابینه ، مامورین عالیرتبهِ ملکی و نظامی ، نمایندگیهای افغانستان در کشور های خارج، از نظر کمیت و کیفیت مورد تجدید نظر قرار گرفته اصلاح شود ، ترکیب ملی با درنظر داشت معیارات و حقایق راستین کشور ، اهلیت ، شایستگی و وفاداری به مردم و کشور در تمام قدمه ها رعایت گردد، ادارات و وزارتخانه های نمایشی وغیر ضروری و ناکارا حذف شود   ، مسئولین و مقامات متهم به فساد اداری ، اختلاس ، تاراج  کمکهای خارجی ، قاچاق مواد مخدر، رشوت و سودجویی سبکدوش و محاکمه شوند. جلوورود فرهنگ فحشا ، فساد اخلاقی ، شرابنوشی و سنت شکنی گرفته شود.

موسسات و انجیوهای داخلی و خارجی بدنام و استفاده جو مورد باز پرس قرار گرفته دارای های غصب شده از نزد شان مصادره گردد و خود شان طرد گردند. چگونگی ترکیب ملی در موسسات غیر دولتی و دفاتر ملل متحد بر رسی شده ودر زمینه اصلاحات مقتضی اجراگردد.

افراد قومگرا ، ماجراجو و بدنام از پستهای بلند نظامی و ملکی برکنار شوند.کسانیکه حاضر نیستند تابعیت خارجی خویش را ترک نمایند یا فامیلهای خویش را از بیرون به کشور بیاورند از پستهای بلند دولتی ، موسسات و ادارات که دارای معاشات دالری اند طرد گردند و جای آنها به افراد وطندوست ، صادق و ساکن دایمی کشور داده شود.عذرمشاورین بیکار دالر خوار خواسته شود تا بخانه های خویش برگردند، مدارس، دانشکده ها و دانشگاه های اسلامی در مرکز وولایات جهت تربیه جوانان ایجاد گردد. بابیگانه پرستی و تقلید بوزینه وار ازفرهنگ بیگانهِ وارداتی شدیداً مبارزه صورت گیرد.پروژه های انکشافی بصورت متوازن و بدون تبعیض در سراسر کشور به شکل موثر تطبیق گردد.

توجه بیشتر در بهبود زندگی مردم صورت گیرد، به عوض سرمایه گزاریها بالای پروژه های مصرفی، بالای پروژه های تولیدی توجه شود.

جلو استفاده جویی ها ، قانون شکنی ها و بیدادگریهاوابستگان مسئولین بنلد پایه از ریس دولت گرفته تاوزیر ووالی و قوماندان در عرصه های اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی گرفته شود. سیستم معاشات اصلاح و متوازن گردد ، از معاشات دالری کم کاران و بیکاران ادارات دولتی  کاسته در معاشات مامورین ، افسران و سربازان تزاید به عمل آید. کمیسیون با صلاحیتی شیوهِ مصرف بودجه های انکشافی موسسات غیر دولتی را دقیقاً نظارت نماید.

در عرصه نظامی و امنیتی راه معقول اینست تادر پهلوی جلب افراد داو طلب واجد شرایط جلب و احضار اجباری در بدل معاش کافی دوباره احیا شود ، جوانان بیکار بین سن 20-30 به خدمت نظام فراخوانده شود، افسران و کارمندان امنیتی که دارای تجارب مسلکی ووظیفه شناسی اند و به بهانهِ دی دی آر  از ارگانهای امنیتی اخراج شده اند دوباره جذب شوند، از تعداد بادیگاردها و محافظین شیک پوش عینکدار پرتله سیاه و نمایشی کم شود و امتیازات آنها به سربازان و افسران با احساس و غیور داده شود، برای تمام کارمندان  ملکی و نظامی دولت ، محصلین، متعلمین و کارمندان نهاد های خصوصی کارت هویت توزیع شود، تلاشی اسناد هویت به شیوه حکومتهای کمونستی به شکل فعال در دروازه های کابل و تمام نقاط شهر به راه انداخته شود ، سیستم استخبارات بازسازی و شدیداً تقویه شود. تمام ساکنان شهر کابل در تحت پوشش نظم خاص در آورده شوند. هوتلها ، مهمانخانه ها و اپارتمانهای رهایشی مجردان و مسافران شدیداً زیر کنترول گرفته شود.

                                               ابراز سپاس

ادارهِ نشریهِ صدای بدخشان از محترم انجنیر شرف الدین "اکبری" یکی از فرهنگ دوستان بدخشانی که به سلسله همکاریهای همیشگی شان مصارف چاپ شماره چهاردهم صدای بدخشان را پرداخته اند ابراز سپاس نموده و از خداوند متعال میخواهیم تا برای ایشان همت بیشتر ، سرمایه بیشتر و توفیق بیشتر ارزانی دارد وبه تعداد چنین مردمانی فرهنگ دوست بیافزاید.

ملاقات هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل

با محترم استاد نعمت الله "شهرانی"

هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل مطابق فیصله های جلسه فوق العادهِ تاریخی 10 سنبله 1385 خویش در سلسله ملاقاتهای خویش با بزرگان ، نخبگان و فرهیختگان بدخشان ساعت 10:30 روز چهارشنبه 5 میزان 1385 با استاد نعمت الله "شهرانی" وزیر حج و اوقاف در دفتر کارشان دیدار و گفتگو نمودند در شروع ملاقات دوکتور صبغت الله "خاکساری" عضو هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل تو ضیحات فشرده پیرامون تاریخچه فعالیتهای شورای بدخشانیهای مقیم کابل ارائه نموده و از استاد شهرانی خواست تا نه تنها مشوره های سودمند خویش را در راستایی پیشبرد امور شورای بدخشانیهای مقیم کابل ارائه بدهند بلکه بصورت عملی از فعالیتهای این شورا که هدف آن بسیج تمام بدخشانیها بدون در نظر داشت اختلافات سلیقوی ، فکری، سیاسی ، قومی، مذهبی و جنسی میباشد ، حمایه و پستیبانی نماید.در اخیراستاد "شهرانی" طی سخنانی عالمانهِ خویش گفتند:در طول سالیان متمادی بارها شورا ها ساخته شده اما بعد از چند ماه از هم پاشیده و شورا ها فروخته شده است.مهمانیها داده شد ، پلوها خورده شد اما در آخر دیدیم که این شوراها نه تنها مردمی نبودند بلکه بخاطر بر آورده شدن هدف خاصی بوجود آمده بودند و بعد از رسیدن کارگردانان به هدفشان از میان رفت من به شما توصیه مینمایم که از لغزیدن شورا در دامان اشخاص یا سازمانهای سیاسی جلوگیری نمائید.استاد شهرانی ضمن ابراز پشتیبانی خویش از شورای بدخشانیهای مقیم کابل این عمل را یک ابتکار سودمند و مفید به حال بدخشانیان خواند.درین ملاقات اعضای هئیت رهبری شورا هر یک دوکتر صبغت الله "خاکساری"،  تقوی "جارالله" ، داکتر عبداللطیف "شریفی" ، جنرال میر احمد "رووفی" انجنیر جعفر، محمد عالم "عاکف" ، انجنیر بابه جان بدخش ، انجنیر شرف الدین "اکبری" و عصمت الله "شرقی" حضور داشتند. 

گزارشگر: "شرقی"

ملاقات هئیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل با محترم فضل العظیم " مجددی" ریس کمیسیون امنیت داخلی مجلس نمایندگان

طبق یک خبر دیگر هیت رهبری شورای بدخشانیهای مقیم کابل به ادامه دیدار های خویش نمایندگان مردم بدخشان در پارلمان، شامگاه روز سه شنبه 4میزان 1385 با محترم فضل العظیم" مجددی" نمایندهِ مردم بدخشان در مجلس نمایندگان و ریس کمیسیون امنیت داخلی مجلس نمایندگان دیدار و گفتگو نمودند در شروع ملاقات  انجنیر شرف الدین "اکبری " و تقوی "جار الله"  توضیحات مفصلی پیرامون تاریخچه ، دلایل ایجاد و فعالیتهای شورای بدخشانیهای مقیم کابل ارائه نمودند بعد آقای "مجددی"  ضمن ابراز پشتیبانی خویش از ایجاد شورای بدخشانیهای مقیم بدخشانیهای مقیم کابل منحیث یگانه نهاد اجتماعی ، فرهنگی قانونی و رسمی بدخشانیها ابراز خورسندی نموده و هر نوع پشتیبانی خویش را ازشورا اعلان نمود.درین ملاقات انجنیر جعفر ، انجنیر شرف الدین "اکبری" ، محمد عالم "عاکف"، تقوی "جار الله" ، داکتر عبداللطیف "شریفی" ومحمد ذکریا "سودا" حضور داشتند.

گزارشگر: "روستاپور"

 

هفته نامه صدای بدخشان مشترک می‏پذیرد

 

در هفته نامه صدای بدخشان اشتراک نمایید و هفته نامه خویش را از مراکز توزیع در مرکز و ولایات به دست آورید.

وجه اشتراک سالانه: ۲۵۰ افغانی

وجه اشتراک شش ماهه: ۱۵۰ افغانی

برای محصلین و متعلمین: نصف قیمت

اشتراک کنندگان می‏توانند وجه اشتراک را به نمایندگی های توزیع هفته نامه در مرکز و ولایات تحویل داده و هفته نامه خویش را از همان مرکز توزیع به دست آورند.

سرمقاله

اقتصاد بیمار ، سیروم به خروار

همانگونه که شاهد هستیم بعد از گذشت 5 سال حضور جامعهِ جهانی در افغانستان و کمکهای سیل آسایی نقدی ، تخنیکی و نظامی نه تنها هنوز کشور ما در گیر حوادث مرگبار و نامیمونیست بلکه در بیشتر عرصه ها وضعیت روز به روز بدتر شده میرود بیشتر برنامه های که قرار بود عملی شود یا عملی نشد یا اینکه به علت کاپی سازی بیمارگونه همه ناکام از آب در آمد.اقتصاد کشور همچنان به رکود مواجه است نرخ اسعار خارجی نه تنها افت نکرد که بلکه بالا رفت در آمد سرانهِ ملی به تناسب اینهمه کمکهای دالری اصلاً رشدی نداشته است ارقام و آماری را که مسئولین دولتی در ساحهِ رشد اقتصادی میدهند همه کاذب و فریبنده است آنگاهیکه پول جدید چاپ شد یک دالر 40000 افغانی معادل 40 افغانی فعلی بود اما حکومت افغانستان با وجود اینکه هفته وار میلیونها دالر را ببازار عرضه میکند نتوانسته است که قیمت دالر را به 40 افغانی برساندزیرا بیشتر دالر عرضه شده ببازار را تاجران و مافیای اقتصادی خریده ببانکهای خارجی میبرند.

مسئولین به ناحق دهن پاره میکنند که اینقدر خارجی و افغان از خارج آمده و در کشور سرمایه گذاری کرده اند این سرمایه گذاری ها برای تاراج سرمایه افغانستان آمده است نه برای تقویهِ آن.چند افغان و خارجی هم که در کشور سرمایه گذاری نموده اند در بخشهای مصرفی بوده نه تولیدی.از شرکتهای تیلفونی و انترنیتی چه نفعی اقتصادی به افغانستان میرسد؟ شرکت آب معدنی چقدر پول به جیب دهقان افغان میریزد؟ این همه هوتلها و رستورانتهای عروسی چقدر پول خارجیها را جذب میکند؟ درحالیکه یکی دو هوتل دولتی را هم به قیمت بسیار نازل در اختیار خارجی ها قرار داده اند ببخشید مردم ماتنها خارجیها را خارجی نمیگویند بلکه آنانی را که فامیلهایشان در خارج است و در آمد شان از کشورما، نیز خارجی میگویند زیرا اینها خارجی تر از خارجی اند چون شاید خارجی بنا به دلایلی به فکر آبادی این وطن باشد اما انها نیستند.

از کرایه بلند منزلهای که زمینهای آن به قیمت ناچیز از دولت گرفته شده و پول اعمار آن یا از مواد مخدر یا از اختلاس کمکهای جهانی تامین گردیده است، خانهِ چه کسانی آباد میشود؟عاید سرانه ملی نه تنها بلند نرفته بلکه افت نموده است زیرا متخصصین کارکشتهِ اقتصادی؟ که بر اریکه های قدرت تکیه زده اند فقط این را محاسبه نموده اند که عاید روزانه یک کارگر 200-300 افغانیست ودر هر تریبونی فریاد میزنند که اقتصاد ما شگوفا شده است اما این را محاسبه نکرده اند که برای چقدر بیکار روزانه کار پیدا میشود،آنان محاسبه نکرده اند که در کشور چند میلیون بیکار هست،آیااین را محاسبه نموده اند که نرخ مواد غذای چند برابر شده است؟ ، در زمان چاپ پول جدید یک کیلو گوشت 50 افغانی بود اما امروز 220 افغانیست اما درینجا گناهِ مشئولین نیست چون هیچگاهی مواد غذایی و گوشت نمیخرند بلکه آنرا آمر لوژستیک موتر بست بخانه هایشان میاورد، آنها نرخ لندکروزرهارا میدانند از کرایه تکسی چه خبر دارند آنها نرخ بلند منزلها را میدانند.از نرخ کرایهِ خانه چه خبر دارند که ده برابر شده است.بهتر است تا بگویند که اقتصاد یک اقلیت انگشت شمار رشد نه، بلکه عروج کرده است به آسمان رفته است و بس ، نه اقتصاد کشور.

آری! ثبات کاذب نرخ اسعار در کشور مرهون سیروم دالری و اعتیاد به هیروئینست اگر این دو را برای ششماه ازش بیگیریم این بیمار محتضر دار فانی را وداع خواهد کرد که یکروزی چنین خواهد شد.پس متخصصین اقتصادی دل خویش را به چند بلند منزل و لندکروزهای شیشه سیاه کابل خوش نکنندکه اقتصاد نه تنها رو به رشد نیست بلکه رو به افت است.اقتصاد افغانستان در حال حاضر به مریض کولرای میماند که داکتر کم فهم فقط برایش سیروم میدهد و در پی چارهِ عامل مرض نیست همینکه سیروم بیمار روانهِ گور میشود و تعفنش بر جامهِ داکتر میماند.

 

نامهِ وارده

در شماره متشره 24 جوزای سال روان مطلبی تحت عنوان "والی بدخشان خواستار برکناری همه هئیت رهبری ولایت بدخشان به استثنای خودش گردید" نشر گردید که به ارتباط این مطلب نامهِ از محترم منشی عبد المجید والی بدخشان دریافت نمودیم و با رعایت اصول روزنامه نگاری  نامه جوابیه ایشان را به نشر میسپاریم:

برادر جوان ارجمند دوکتور صبغت الله "خاکساری" مدیر مسئول نشریهِ صدای بدخشان اسلام علیکم والرحمة الله و برکاته: دوستی یکی از شماره های 24 ثور 1385 هفته نامهِ صدای بدخشان را بمن عنایت فرمود در لای صفحات مضمونی تحت عنوان "والی بدخشان خواستار برکناری همه هئیت رهبری ولایت بدخشان به استثنای خودش گردید" به نظر رسیده جلب توجه کرد که با خواندن مضمون مورد بحث اعتذاری مبتنی بر فرمودهِ حضرت ابوالمعانی بیدل مایهِ تسلی خاطر شد

بیدل از شب پره کیفیت خورشید مپرس

حق نهان نیست ولی خیره نگاهان کورند

محترم سوریان که ازنو مشق نویسندگی مینمایند چه بهتر که در تحقیقات شان اندکی تامل کنند وباحوصله مندی در ادای حق شخص مورد نظرشان ادای رسالت نمایند، والی بدخشان در گذشته ها برای دوسال معین اول وزارت امور داخله به تعقیب آن برای دوسال دیگر سرپرست وزارت امور داخله و بعداً برای ششماه ریس عمومی اداره امور بودند موصوف در 17 سال دوران تحصیل شاگرد ممتاز صنف خود بوده و قبل برین به کدام جرح و تعدیلی مواجه نگردیده است.محترم سوریان باور داشته باشند که والی بدخشان بخاطر بدست آوردن چوکی ولایت بدخشان حتی یکروز هم به عقب دروازهِ کسی مراجعه نکرده اندونه از مقرری شان قبل ازتاریخ اعلان رسمی معلومات داشتند.شاید توجیه و تذکیر در اصلاح گرایشهای نفسی موثر نیافتد زیرا فلاسف فرموده اند: الذاتی لا یتغیر. و همچنان در شعر آمده است:

نیش عقرب نه از پی کینست

مقتضای طبیعتش اینست

والی بدخشان هنوز هم به این عقیده است که تا ترکیب محلی درولایات تعغیر نخورد سازشها و کار شکنیها از مسیر اداره برچیده نمیشود وتا آنجا که به حقوق بدخشانیها تعلق میگیرد هیچکس نمیتواند از فهم، لیاقت، دانش و سواد مردم بدخشان چشم پوشی کند.به عقیدهِ من استعدادی هر مستعدی در بیرون زا ولایت مربوطه اش بهتر کارای دارد زیرا از مزاحمتها ووساطتهای محلی درامان میباشد.محترم سوریان باور کنند که والی بدخشان در سال 1350 آنگاه که محصل صنف سوم فاکولتهِ زراعت بودند به جرم مخالفت با نظام شاهی وارد زندان شده اند فلهذا هیچگاه درقالب اتهام ایشان جور نمی آیند و نه والی بدخشان از سلالهِ محمد گل موند و شیرخانست.

اگر چه در شرایط فعلی بازار تنظیم و تنظیم گرایی چندان رونق ندارد مگر درگذشته ها هرتنظیمی جایگاه خاص خودرادارا بود محترم سوریان باید بداند که عضویت در تنظیم سیاسی یک قرارداداجتماعی میان دو طرف ( عضو تنظیم سیاسی و رهبر تنظیم سیاسی)میباشد، هرگاه یک طرف قرار داد، مفاد قرار داد را نقض نماید طرف دیگر به رعایت آن مکلف نمیباشد، رهبری سابقهِ ما در سال 1368 با پذیرفتن و پناه دادن به شهنواز تنی وزیر دفاع وقت، قرار داد معهودرانقض کرده بودومااز همان تاریخ تا امروز که نزدیک به 18 سال میگذرد به رعایت آن قرارداد التزامی نداشتیم ونه داریم.اگر نویسندهِ مضمون احول نبوده درست نگر هستند و به تحریف علاقهِ ندارند چند پیشنهاد دیگری والی بدخشانرا که درانها موضوع علچرها نیز منحیث پیشنهاد مستقل شاملست وماه ها قبل به مراجع ذیصلاح سپرده اند نیز نقد نمایند تا دیده شود که والی بدخشان خیر خواه مردم بدخشانست یا دشمن آنها.ما اکنون از اجرای صدها پروژه انتفاعی نوسازی و بازسازی که به اثر تلاش و همت والی مذکور صورت گرفته است ذکری به میان نمی آوریم.

برادرتان محجور ملامت

'ادارات دولتی افغانستان توازن قومی ندارد'

خاطره "نوشین"

بر اساس خبری که بتاریخ 30 سنبله 1385 در صفحهِ انترنتی بی بی سی نشر شده است کميسيون عدلی و قضايی مجلس نمايندگان افغانستان با انتشار فهرستی اعلام کرده که ۵۳ درصد کارمندان ادارات دولتی افغانستان به مليت تاجيک تعلق دارند و درصد کمتری را افرادی تشکيل می دهند که متعلق به اقوام پشتون، هزاره، ازبک، ترکمن، بلوچ، ايماق و نورستان هستند. محمد جواد سروری، عضو این کميسيون می گويد: "در کل ۴۲۰ نفر در دفتر رييس جمهور کرزی کار می کنند که از آن جمله ۷۲ درصد تاجيک، ۱۴ درصد پشتون، ۴ درصد هزاره و ۰.۴ درصد ازبک هستند." او می افزايد: "ساير اقوام ساکن در افغانستان مانند پشه ای، نورستانی، ايماق و بلوچ در دفتر آقای کرزی وجود ندارند که اين موضوع اعتماد ملی را تضعيف می کندوی می افزاید: "در کنفرانس بن فهرستی تهيه شده بود که بر اساس آن، بايد در ادارات دولتی ۳۳ درصد پشتون ها، ۲۴ درصد تاجيک ها، ۱۹ درصد هزاره ها و ۱۳ درصد ازبک ها سهم می گرفتندولی حالا چنين نشده و اين کار به نظر من غيرعادلانه است."

همانگونه که میدانیم اقوام ساکن در کشور  مطابق قانون همه با هم برادرند و با هم برابر. که درینجا نه کسی حق دارد امتیاز بیشتر دعوی کند و نه کسی حق دارد تبعیض قایل شود و مانند برادران با هم برادرانه زیست نمایند و در اعمار و شگوفایی کشور خویش سهم مساویانه داشته باشند رنجهارا مشترکاً تحمل نمایند و از امتیازات مساویانه بهره گیرنداما زمانیکه بحث روی حقایق و نارسایی های موجود به رسانه ها کشانده میشود باید تمام حقایق بی پرده ،عریان گرددتا بتوانیم راه حل اساسی معضلات را جستجو نمائیم.

یک نظری گذرا برین گزارش سوالاتی زیادی را در ذهن خواننده خلق میکند .نخست اینکه این آمار و ارقام به کدام اساس جمع آوری شده است؟ زیرا در شرایط فعلی در ادارات ووزارتخانه های دولتی که معاشات بلند دالری دارند تثبیت هویت بیشتر افراد مشکلست زیرا بیشتر افراد نه تذکره هویتی دارندو نه سند موثق تابعیت.چون در جریان دودهه گذشته نه تذکره تابعیت بصورت منظم توزیع شده است و نه اسناد قانونی دیگر.

گذشته ازان همین حالا بیشتر کارمندان ادارات ووزارتخانه های که معاش دالری دارند جوانانی اند که در غرب یاپاکستان تولد شده و در همانجا بزرگ شده اند که هیچ سند تابعیتی در دست ندارند که اگر داشته باشند هم  مانند اسناد تحصیلی شان جعلی است. از جانب دیگردر بسیاری ادارات مسئولین دست اول به کارمندان قومیشان فهمانده اند تا ملیت خود را ننویسند  و خود را فارسی زبان وانمود نمایند زیرا شناختن گویندگان ملیتهای دیگر  از روی تکلم زبان فارسی  در افغانستان مشکلست  چونکه زبان فارسی زبان رائج چند هزار سالهِ افغانستان و منطقه بوده و تقریباً بیشتر از 80% ساکنان فعلی افغانستان اعم از پشتون و ازبک و ترکمن وبلوچ و نورستانی وغیره آنرا مانند زبان مادری خویش تکلم نموده میتوانند ، همین حالا در وزارت ها و موسسات غیر دولتی افرادی زیادی اند که متعلق بیک قومند اما در اسناد اداری خود را بنام قوم دیگر ثبت کرده اند. بنابرین باید ارزیابی بر اساس اسناد معتبر صورت گیرد نه لهجهِ سخن گفتن و قول شخص. درین هیچ شکی نیست که تعداد فارسی زبانان، نه تاجکها ( زمانیکه واژه پشتون و ازبک را ذکر کردیم بدینمعنی است که ما زبان را معیار قرار داده ایم نه ملیت را پس باید فارسی زبانها بگوئیم نه تاجیکها) در ادارات دولتی کابل همیشه بیشتر از دیگر اقوام بوده است اما بیشتردر چهره مامورین نه آمرین، علت آنهم واضح است زیرا درطول تاریخ ساکنان اصلی کابل را فارسی زبانان تشکیل میدادو فعلاً هم اکثر ساکنان کابل فارسی زبان اند فارسی زبانان چون در جریان قرنهای متمادی به شغل کتابت و دفتر داری مشغول بودند حتی در زمان حکومتهای نیرومند ترکها و پشتونها  مانند غزنویها و درانیها چون زبان فارسی زبان رسمی و دفتری این حکومتها بود نیزدر احصائیهِ عمومی اکثریت را در ادارات تشکیل میدادند.

در زمان حکومتهای فاسد ستمشاهی بیشترین تعداد وزراء ، روسا و آمرین از قوم حاکم بود و مامورین از اقوام دیگر ( عمدتاً فارسی زبانها)

تحولات 30 سال اخیر بعد از کودتای ثور چندین بار ترکیب قومی را در ادارات تعغیر داد در زمان حکومات کمونیستی  با وجود اینکه ایدیولوژی معیار بود باز هم تفکر قومگرای دررده های بالای دولتها وجود داشت بنابرین بیشتر وزراء، منشیهای کمیتهِ حزبی ، فرماندهان نظامی ، روسا ووالیان از قوم حاکم بودند و افسران پائین رتبه و مامورین از اقوام دیگر.در زمان حکومت مجاهدین چون کرسیهای بلند دولتی بر اساس معیارات تنظیمی و سهمیهِ حزبی تقسیم شده بود هر وزیر که منسوب بهر تنظیم و قومی بود بیشتر افراد خودرا در وزارت جابجا نمود.زمان طالبان ضرورت به توضیح ندارد همینقدر بسنده باید کرد که والی هرات ملا یارمحمد اخوند تر جمان داشت بقیه را خود قیاس نمائید.

در شروع حکومت موقت به علت اینکه بنابر ملحوظات معین تعداد بیشتر وزارتخانه ها در اختیار فارسی زبانان قرار گرفت طبیعی بود که بر اساس همان سیاست چند صد ساله فکر کردند که این یک عنعنهِ قبول شده است بیشتر وزرا اقوام خود را در پستهای مهم گماشتند اما این روندباگذشت هر سال تعغیر نمود چنانیکه بعد از پنج سال ترکیب قومی را در ادارات بر رسی نما ئیم در حال حاضر در کابینه تعداد بیشتر وزراء مربوط به قوم پشتونست همچنان ریاست های مستقل معادل وزارت مانند دادگاه عالی ( ستره محکمه) ، دادستانی کل ( لوی سارنوالی) ، ریاست هلال احمر ( سره میاشت) و ریاست ادارهِ امور نیز در اختیار قوم پشتونست، ادارات ووزارتخانه های که دارای معاشات بلند دالری اند از وزیر گرفته تا پیاده بیشتر مربوط به قوم پشتون است که درین وزارتخانه ها معاش  و امتیازات یک نفر بیشتر از 30 برابر معاش ادارات دیگر است. ازینکه بیشتر از 70 فیصد  کارمندان ریاست دولت فارسی زبان محاسبه شده اند قابل بحث نیست زیرا درین محاسبه ریس و پیادهِ دفتر در محاسبه و فیصدی یکسان میباشدزیرا بیشترکسانیکه معاشات بلند دالری داشته و پستهای بلند را در اختیار دارند مربوط به قوم پشتون اندو پیاده و اجیر و مامور و گارد  که معاش دولتی میگیرندمربوط به اقوام  دیگر که درینجا معاشات و امتیازات نصیب کسانی میشود که از نظر تعداد در اقلیت اند و رنج و مشقات نصیب آنانیکه از نظر تعداد در اکثریت اند.کاش کمیسیون عدلی و قضایی مجلس نمایندگان نتیجه ریسرچ خود درادارات ووزارتهای دارای معاش دالری را هم مانند ارقام اعلان شدهِ دفتر ریس جمهور اعلان میکرد درانصورت دیده میشد که بر علاوه روسا و کارمندان حتی بیشتر از 80 فیصد دریور و پیاده هم درین وزارتخانه ها وادارات از قوم پشتون هستند زیرا معاشات دریوران و پیاده ها هم درین جاها به دالر است.

واضحتر بگوئیم در برههِ کنونی بیشتر پستهای پر در آمد دولتی و موسسات وانجیوها و دفاتر ملل متحد در دست  برادران پشتونست و پستهای بی در آمد در اختیار اقوام دیگر.دلیل عمدهِ که باعث شده تا فیصدی برادران پشتون در ادارات دولتی کم شود عدم علاقمندی آنها به کار در ادارات دولتی با معاشات کم است چون که سرزمینهای مسکونی پشتونها از نظر موقیعت جغرافیای برایشان امکان آنرا میدهد تا به شغلهای غیر رسمی و پر در آمد دیگر مانندتجارت ومهارتهای مسلکی بپردازند زیرا با این معاش دولتی مشکلشان حل نمیشود تنها پشتونهای با این معاش کم دولتی کار میکنند که چنین امکاناتی ندارند یا ساکنان دایمی کابل هستند گذشته ازان بخش بیشتر پشتونهای تحصیلکرده در موسسات ، انجیو ها و ادارات ملل متحد جذب شده اند اگر ما همین حالا سری به دفاتر ملل متحد و موسسات غیر دولتی بزنیم بیشترین کارمندان آن دفاتر از برادران پشتونست که اصلاً با اقوام دیگر قابل مقایسه نیست، همین حالا  حتی در دور دست ترین ولایات کشور برعلاوه که اکثر کارمندان کلیدی دفاتر موسسات و ادارات ملل متحد را این برادران تشکیل میدهند حتی دریور وگارد و آشپز را نیز از اقوام خود گرفته با خود میبرند.البته علت آن نیست که تنها یک قوم معیارات  توانایی کار در موسسات و پستهای دالر زا رادارد و دیگران ندارند زیرا همانگونه که بر همگان روشنست مهاجرتها و رویداد های سه دهه اخیر به تمام اقوام این زمینه را میسر ساخت تا بحد کافی کدر و مینجر و تحصیلکرده داشته باشند بلکه علت اصلی آنست که دفاتر بیشتر موسسات که امروز در افغانستان فعالند قبلاً در پاکستان بود و پستهای کلیدی از اول توسط برادران پشتون اشغال شد که در جریان سالهای بعد روابط آنها با دونورها تامین شد و بعد هم زمانیکه این ادارات  به افغانستان آمد این دفاتر بر اساس معیارات قومی کارمند یابی کردند زیرا زمانیکه یک پست در یک موسسه پیدا میشد کارمندان موسسه اقوام خود را با خبر نموده حتی سوالات را قبل از انترویو در اختیارشان میگذاشتند و حتی شامل وظیفه میشدند منتهی چند مسلمان دیگر را بناحق سرگردان میکردند و بعد از طی یک سناریوی نمایشی بنام "انترویو" شخص مورد نظر را استخدام میکردند.بعدها هم بیشتر انجیوهارا همین برادران ساختند زیرا با شناختها و روابطی که با دونورها داشتند فوند بهتر برایشان تهیه میشد.بنابرین نتیجه گیری مینمائیم که معاشات و عایدات قومی که به اصطلاح در ادارات اقلیت اند چندین برابر عایدات همین اکثریت دولتی مربوط به اقوام دیگر است زیرا همه میدانیم که عایدات مشروع و نامشروع یک وزیر وریس وکارمند انجیو به مراتب بیشتر از عایدات یک مامور عادی است که با معاش دولتی قناعت مینمایدزیرا گفته اند صد زدن زرگر و یک زدن آهنگر.

در مورد انجیوها چیزی نمیگوئیم فقط همینقدر میتوانیم بگوئیم که اینها پایپ لاین انتقال دالر بخارج از کشورند.

پس مابر اساس همین احصائیه و با درنظر داشت حقایق ذکر شده ، عجالتاًاین را میپذیریم که فارسی زبانان بیشترین کارمندان دولت را تشکیل میدهند اما کمترین عایدات را نیز از دولت و موسسات بدست میاورند. گذشته ازان فارسی زبانان سهم دیگران را نگرفته اند بلکه از مجبوریت در ادارات کار میکنند چونکه دیگر مردم با این امتیازات حاضر نیستند در ادارات کار کنند و امکانات آنرا دارند تا مطابق مسلک خود شغلی داشته باشند در غیر آن هیچکسی جلو ورود اقوام دیگر به ادارات دولت را نگرفته است و گذشته ازان همین حالا بیشتر وزراء مربوط به اقوام دیگر است نه فارسی زبانان آیا وزراء توانایی آنرا ندارند تا اقوام خود را مطابق معیارات مقرر نمایند ؟ یقیناً که دارند و در مواردی چنین کار را هم کرده اند تا جائیکه دیده شده اقوام دیگر برعکس فارسی زبانها که زمانی بچوکیهای بلند رسیدند خیلی محافظه کارانه عمل میکنند در تقرر اقوام خویش خیلی دلیرانه عمل میکنند و پروای انتقاد کسی را هم ندارند . که بهترین نمونهِ آن وزارتها و ادارات دولتی  که دارای معاشات دالری اند میباشد که همین حالا بیشترین کارمندان و اجیرانشان از قوم وزیرشان است.

اگر واقعاً هدف ازین احصائیه گیری اصلاح وضعیت بحرانی در کشور و بهبود کار است بهتر است تا یک احصائیه گیری دقیق بر اساس تذکرهِ تابعیت هم درادارات دولتی و هم در موسسات ، انجیوها و دفاتر ملل متحد صورت گیرد تا ارقام دقیق بدست آید و در نهایت منجر به تامین حق و عدالت شود زیرا این حقیقت از آب روشنتر است که بدون رعایت ترکیب ملی به شکل نمادین نه به شکل نمایشی، در ادارهِ کشور تامین وحدت ملی ناممکنست.درین احصائیه گیری کسانیکه دارای اسناد قانونی تابعیت کشور نیستند برای شان مهلت داده شود تا در طی زمان معین اسناد خود را تکمیل نمایند یا اینکه از وظیفه اخراج شوند.وبعد رعایت ترکیب قومی از وزیر تادبیر در نظر گرفته شود البته نه بر اساس معاهدات بن بلکه بر اساس ارقام دقیق نفوس اتباع قانونی کشور. زیرا همه میدانیم که معاهدات بن کلوخی بیش نبود که بر آب ماندیم و گذشتیم که اگر چنین نبود، چنین نمیشد.همچنان از کمیسیون عدلی و قضایی میخواهیم تا همانگونه که ارقام بدست آمده از فیصدی ترکیب ملی در ریاست جمهوری را اعلان کردند همچنان فیصدی کارمندان وزارتخانه ها وادارت که دارای معاشات دالری اند ، موسسات غیر دولتی و دفاتر ملل متحدرا بامعاشات و امتیازات کارمندان آنها در کتگوریهای مختلف اعلان نمایند ودر ضمن توضیح بدارند که بر اساس کدام میکانیزم ، معیارات و اسناد این احصائیه را ترتیب دادند؟تا دیده شود که حقیقت چیست؟

بهترین راه جهت تامین وحدت ملی رعایت ترکیب ملی با در نظرداشت اهلیت و شخصت و کارای افراد ملیتها و اقوام دراداره کشور است که  بر اساس احصائیه و ارقام دقیق نفوس استوار باشد نه بر اساس شیرا خط های عنعنوی و حدس و گمانها و ادعاهای میان تهی.

اگر میخواهیم اعتماد تمام مردم افغانستان را بدست آریم بیائید ترکیب ملی را در تمام وزارتخانه ها ، ادارات دولتی ، موسسات  غیر دولتی و دفاتر ملل متحد به صورت واقعی بر اساس معیارات قبول شده و احصائیه های دقیق رعایت نمائیم نه به شکل نمایشی و بر اساس حدس و گمانها و ارقام تحمیلی.

 

دیوار آهنین بین مردم و ریس جمهور

بدریه "میلاد"

در سال  2001 تقریباً همه چیز تمام بود تنها روزنهِ امید برای مردم با ایمان و با ارادهِ و آزاده افغانستان که پیوندی با طالبان و فاشیزم طالبی نداشتند  مقاومتی بود که به رهبری احمد شاه مسعود به پیش برده میشد جنگ نا برابری که امروز مردم دنیا ابعاد وحشتناک آنرا میدانند.

طالبان با حمایت گستردهِ ارتجاع منقطه ، کشورهای عرب و همکاری مستقیم  اردوی پاکستان به رهبری آی اس آی ، ملیشه های پاکستانی ، قوای آموخته خور و نامرد حشری فرا مرزی و لشکر 20000 نفری القاعده با استفاده از تفرقه های قومی ، تنظیمی و سمتی که حکمتیار ویارانش از قبل زمینهِ آنرا برایشان مهیا نموده بود توانستند بیشتر نقاط کشور را به اشغال در آورند.شهادت مظلومانه فرزند آزاده خراسان زمین ، پهلوان ستبر سینه معرکه های خونین آزادی بیاری مستقیم سازمانهای استخباراتی بیگانه و مزدوران آنها و نامردان نامرئی،  آخرین امید مردم آزاده کشور را به یاس مبدل کرد و برای 36 ساعت در فاصله بین ترور سردار بزرگ خراسان و حمله تروریستی به امریکا با ایمان ترین مردان مقاومت هم باور خویش را به آینده از دست دادند.شاید در روی زمین حتی یک نفر هم نبود که درین فاصلهِ زمانی دیگر باوری به آینده میداشت.اما خداوند بزرگ ملت افغانستان را تنها نگذاشت و ظالمی را وسیلهِ نابودی ظالمی دیگر ساخت، ناگهان دروازه امید باز شد و اوضاع تعغیر نمود. سناریوی بن راه اندازی شد. حامد کرزی بحیث ریس جمهور افغانستان انتصاب شدقوای بین المللی به افغانستان آمد.و مردم افغانستان که تحمل بیش از دودهه جنگ و کشتار و خشونت و نیرنگ و فریب و دروغ ، ووعده طاقتشان را طاق نموده بود از رویداد جدید با آغوش باز استقبال نمودند.آنان که مانند تشنگان وادی ظلمات درمانده شده بودند ناگهان باورمند شدند که به آب دست یافته اند و در مدت اندک زمانی عطششان فرو خواهد نشست ودردهایشان پایان خواهد یافت نمیدانستند که آنچه را که آب گمان کرده اند سرابی دردناکی بیش نیست.

ریس جمهور جدید که یک چهره کمتر شناخته شده اما نیکنام بود چون از قبل آمادگییی برای احراز چنین یک پستی نداشت تا تیم کاری صادق، وطندوست ووفادار رابا خود داشته باشد.بنابرین به مجرد اینکه به کرسی حکومت تکیه زد دو گروه مردم به دورش حلقه زدند و افسونش کردندگروه اول انجیو زدگانی بودند که بیشتر شان تحصیلات عالی نداشتند یا اگر کدامی آنها داشتند تجربه ودانش کافی کاری و مسلکی نداشتند فقط مدتی در موسسات و انجیوها یا دفاتر ملل متحد که در اختلاس و فساد شهرت دارند منحیث گارد و کارمند و در بعضی مواردبه قول خودشان مینجر و کواردیناتور و غیره بودند که به جز بل تقلبی ساختن و پردیم گرفتن کاری نداشتند و پول را به نوک سوزن جمع میکردند و ارزش دالر را از همه بهتر میدانستند.بعد هم با هزار دروغ و نیرنگ کیس سازی نموده پناهنده شدند و در صف سوسیال زدگان قرار گرفتند که نه علاقه به وطندار داشتند و نه میلی به وطن.گروه دوم افرادی کم سوادی بودند که با تنظیم های مجاهدین همکاری داشتند و به علت اینکه اکثراً تحصیلات خود را نا تمام گذاشته یا فارغ صنف 12  یا حد اکثر 14 پاس بودند یا اینکه در سال اول یا دوم دورهِ دانشگاهی  به دلایل متعدد دنبال تحصیلات را رها نموده بپاکستان رقته بودند و به علت داشتن همین تحصیلات نا تمام از حضور در جبهات گرم جهاد و مقاومت نیز پرهیز نموده در عقب جبهات مصروف گرفتن وند بودند که در جریان سالهای جهاد و مقاومت سفریه و کرایه و بوت و کمپل و معاش ده ها هزار مجاهد و رزمنده را نامردانه حیف ومیل نموده بودند که اینها هم جناب دالر را به تما معنی میشناختند و در هرجائیکه ایشان تشریف داشتند اینها نیز حضور بهم میرساندند.خلاصه زبان ملی هردو گره دالر بود و بس. و از همه بد تر اینکه بیشتر افراد این گروه ها با وجود اینهمه کمی و کاستی که داشتند به امراض منفور ، مهلک و مدهش قومگرای ، سمت گرای و خود محوری نیز مصاب بودند.

این افراد دیوار آهنینی را به دور ریس جمهور ساختند که از یکطرف هیچ شهروند آزاده و غیر وابستهِ این سر زمین را توانایی آن نبود تا بدون یاری آنان ازین دیوار عبور نماید و صدای مردم را به گوش ریس دولت برساند بنابرین تنها وابستگان ، یاران و بلی گویان اینها بودند که میتوانستد در جریان ملاقاتهای نمایشی با ریس جمهور دیدن نمایند و واو را متیقین سازند که وضع در مناطق آنها کاملاً بر وفق مراد ریس دولت است و نازدانه های ارگ نشین نماینده راستین مردم میباشند.ازجانب دیگر این نازدانه های ارگ نشین بر اساس معیاراتی که در دانش کم  و سواد نارسید شان بود به تقرر افراد وابستهِ خویش بدون در نظر داشت اهلیت ، شخصیت ، دانش ، اخلاق، تقوی ، تجربه ، تخصص ، تحصیل و دیگر معیارات قبول شده در پستهای بلند دولتی و نظامی دست زدند در بسیاری موارد حتی اینها در تقرر وزراء و معینان نیز نقش اساسی داشتند و هنوز هم دارند. در نتیجه این عملکردها تیمی از افرادی بر سرنوشت ملت افغانستان حاکم شد که نه برنامهِ برای حکومت داشتند و  ده علاقه به کشور ، زیرا همین حالا خانواده های اکثر کسانیکه در پستهای بلند دولتی و ادارات دارای معاشات دالری کارمیکنند خارج از کشورند و حتی حاضر نیستند که حتی برای سیاحت هم به کشور برگردند این دیگر مهم نیست که این خانواده ها در پاکستان و ایران باشد یا در امریکا.

آیا کسیکه حاضر نیست خانواده اش را در مقابل اینهمه امتیازات به کشور بیارد کوچکترین احساسی در مقابل وطن و مردم دارد؟ نه، نه، باز هم نه ،اگر همین حالا کسیکه شایستگی یک مقام را نداشته باشد و دران مقام برگزیده شود مردم به سادگی دلیل انتصابش را میدانند که توسط چه کسی معرفی شده است..همچنان هرکدام این نازدانه ها یا خود چندین شرکت تجارتی ، انجیو یا شرکت ساختمانی ساختند و یا اینکه درانها شریک شدند که بیشتر پروژه های انکشافی و ساختمانی در مرکز و محلات را نیز گرفته اند ، روز بروز صفوف این گروه فشرده تر شد و شبکه های آنها تا ولسوالیها و روستا ها نیز نفوذ کرد.از آنجا بود که فساد اداری که در زمان رژیمهای قبلی جاجا دیده میشد بیک عنعنه و رسم معمول بدل شد زیرا هر مسئولی در هر جایی که جرمی را مرتکب میشد باالآخره به حمایت حامی ارگ نشینش تبرئه شدیا اینکه از پست ولایت وریاست به پست وزارت رسید یا اگر راهی دیگر برایش پیدا نشد وکیل و سناتور شد و بخانهِ ملت رفت تا دیوار دوم را بین مردم و ریس دولت بسازدو بدین گونه دیواری آهنین بین ریس جمهور و مردم ایجاد شد.زیرا اکثریت مردم نه میتوانند از طریق نازدانه های ارگ نشین به ریس جمهور برسند و نه از طریق وکلا زیرا وکلای وابسته به این گروه چون از امکانات دولتی و مالی بیشتر برخوردارند وکلای دیگر را نیز تحت نفوذ خود در آورده و آنها را عملاً بی صلاحیت کرده اند.

به همین دلیل است که تا امروزهیچکس احساس مسئولیت نکرد ، هیچکسی از قانون هراسی نداشت زیرا تا کنون دیده نشده که کسی بجرم اختلاس و خیانت به شکل واقعی مجازات شده باشد ، خانه های را که از تاراج دارای های عامه بدست آورده استملاک شده باشد اگر در موردی محاکمهِ هم صورت گرفته باشد یا سناریوی نمایشی بوده یا اینکه متهم از خطوط اصلی گروه عدول نموده در غیر آن چنین کاری نشده بهمین دلیل است که هیچکس نه ارسی از خدا دارد و نه شرمی از مخلوق ، هر کس در هر جای که بوده بیدریغ خیانت نموده و شعار همگان اینست که خود را بساز ، پول پیدا کن و بس. اینست شعار بیشتر کسانیکه امروزگرداننده چرخهای سیاست و ادارهِ این کشور ویران و ملت نیمه جان است.

ماباید ریشهِ فسادی و فاجعهِ را که امروز در دور افتاده ترین روستایی این کشوررخ میدهد در مرکز جستجو نمائیم.اگر ولسوالی در قاچاق مواد مخدر دست دارد ، اگر قوماندانی  معادن و ذخایر زیرزمینی و جنگلات را تاراج میکند ، اگر مستوفیی عواید گمرکی را غارت میکند ، اگر والیی همه چیز ولایت را می بلعد ، حامی و پشتیبانی در مرکز دارد.

پس اگر ریس دولت میخواهد فساد اداری را ریشه کن نماید باید اصلاحات را از ارگ  ، هئیت رهبری دولت ، مشاورین و کابینه آغاز نماید در گام نخست یکبار املاک و سرمایه های این نازدانه های مسند نشین را که خودش آنها را بیشتر از هر کسی دیگر بهتر میشناسد محاسبه نماید و آنرا به آنچه قبل از حکومت موقت داشتند مقایسه نماید.ارزیابی نماید که درین مدت دارای های آنها ،  املاک آنها ، شرکتهای آنها، قصر های آنها چند برابر شده است.اگر ریس دولت درین بخش مشکلی دارد یا افرادی دلسوز و صادقی را در اختیار ندارد که حقایق را برایش بیارند،  مردم رنجدیدهِ افغانستان ، رسانه های غیر وابسته و ژورنالستان آزاده حاضرند ( نه رسانه های پروپوزلی یا چارمیخ و ژورنالست نماهای مزدور) تا ارقام دقیق در مورد دارای ها و کار کردهای این نازدانه ها و دیگر دردانه ها را در اختیارش بگذارند.اگر ریس دولت میخواهد ملت افغانستان را راضی نماید باید این دیوار را از میان بردارد به عوض اینکه به تعدادی افراد انگشت شمار رو بیاورد به ملت بزرگ و آزادهِ افغانستان رو بیاورد و اعتماد نماید.

همچنان ریس دولت میتواند تا جهت آگاهی کامل از اوضاع واقعی کشور تیمی از افراد وطندوست ، صادق و با احساس را از جمع مردم غیر وابسته بگونهِ انتخاب نماید که از هر ولایت یک تن را به صورت مستقیم بر گزیند نه از چینل سیاست پیشگان و اطرافیان خویش.

آنگاه تمام امکانات را در اختیار آنها بگذارد و برایشان اختیارات تام در قسمت جمع آوری معلومات در مناطقشان بدهد که این افراد راغیربا ریس جمهوربا کسی دیگر رابطه نداشته باشد و حتی یکی دیگر را نشناسند درانصورت ریس دولت از وقایع کشور اطلاعات دست اول و درست را بدست آورده میتواند و در نهایت تصمیمگیریهای مهم را رد روشنایی حقایق بدست آمده عملی نموده میتواند.

آنگه خواهد دید که این ملت چقدر با پاس و با وجدان است در غیر آن وضعیت روز به روز بد تر خواهد شد و نازدانه ها و دردانه ها که همیشه پاسپورتهای شان ویزه خورده و سرمایه زیادی را نیز ازین سر زمین به بیرون از کشور انتقال داده اند یک روزی رخت سفر خواهند بست و ملت مارا با کوله باری ازدردها و مصایب تنها خواهند ماند و باری بزرگی از مسئولیت نیز بر شانه های ریس جمهور سنگینی خواهد کرد.

 

 

وعده بود و عمل نی

بخاطر دارم چهار سال قبل یکنفر انجنیر پاکستانی با چند با چند نفر داخلی بخاطر سروی کار شبکه آبرسانی بجرمآمده بودند اینجانب به شمول چند تن از محاسن سفیدان جرم تقریباً یکنیم کیلومتر را پای پیاده تا قریه درهِ پشکان یاشانرا همراهی کردیم آب درهِ پشکان را دقیقاً مطالعه نموده وعده دادند که در آینده نزدیک کار آنرا شروع میکنیم وعده بود و عمل نی .

به سلسهِ این وعده های بی عمل دو سال قبل باز هم چند نفر انجنیر خارجی وداخلی بخاطر کار آب آشانیدنی تحت نام بازسازی وارد جرم و در ولسوالی از موسفیدان کتباً استحضاری گرفتند که ما کاررا شروع میکنیم شما هم تا جائیکه امکان دارد کمک کنید باز هم حرف بود وعمل نی.

در سال 1384 کارمندان بنیاد آغاخان در قریه جات شوراهای همبستگی را ایجاد وراجع به ضرورتهای اولیه از شوراها پلان کاری خواستندتمام تمام شورا ها با یک صدا پیشنهاد آب آشامیدنی را نمودند آنها وعده نمودند که از مدرک پول همبستگی ملی پروژه آب آشامیدنی را آغاز میکنیم خلاصه اینکه حسن نیت نشان دادند اما حسن عمل نبود.

بنابران از شورای بدخشانیهای مقیم کابل احترامانه تقاضا داریم که منحیث فرزندان بدخشان مشکلات مارا به سمع مسئولین رسانده و مارا در راستایی رفع معضلات محیطی مان یاری رسانند.

سهمیه خاک تنفسی مردم فیض آباد برای 5 سال دیگر ذخیره شد

فضل الله "تورسن زاده"

سرک بین شهرفیض آباد و میدان هوای که در حدود کمتر از 10 کیلومتر مسافه دارد برای دهمین بار قلبه گردید.

 یکسال قبل ضمن مطالعه اسناد پروژه های بازسازی بدخشان  عنوانی را دیدم که مطابق آن موسسه پدکو باید 11 کیلومتر سرک بین میدان هوای و شهر فیض آباد را قیر مینمود خوشحال شدم که حتماً کاری از پیش میرود

 درروز های گرم ماه اسد زمانیکه عازم شهر فیض آباد شدم دیدم که یک ماشین قلبه مصروف قلبه نمودن سرک است از خوشی در کرته نغنجیدم زیرا فکر کردم که رگ غیرت این موسسه سرمایه دار و سیر خوردهِ امریکای شور خورده و حتماً سرک را بصورت اساسی پخته میکند اما در جریان روز های بعدی دیدم که کار به همین قلبه و ماله محدود شد فقط است آورد این پروژه این بود که همان سرک محکم را قلبه نموده سست کردند تا مردم بدخشان از نعمت تنفس خاک هیچگاهی محروم نیاشندو مصرف بودجه را که به گفت مردم در حدود 5 لک دالر بود زهر جان کردند. و جالبتر اینکه قرار داد آنرا بیک شرکت ساختمانی پاکستانی داده بودند شاید به عقیدهِ آنها پاکستان علاقه زیادی به آبادی و آرامی افغانستان داشته و خصوصاً بدخشان داشته باشد.جالبتر اینکه روز افتتاح نمایشی و سمبولیک گویا قیرریزی سرک کشم- فیض آباد وسایط همین موسسه را کارمندان یو اس اید در مقابل کمره های تلویزیونها قطار کردند تا بینندگان مطمین شوند که کار شروع شده است.

باید متذکر شویم که یو اس اید و پدکو مبلغ 60 میلیون دالر سهمیه کمکهای جهانی برای بدخشان را باید در چهار سال صرف بازسازی بدخشان نمایند که  اگر همین آش و همین کاسه باشد میترسیم بدخشان را قورت نکنند چه رسد به اینکه کاری از پیش ببرند.

وزارت مبارزه علیه مواد مخدرپول اعمارسه بند برق آبی را درولسوالیهای

 جرم ، شهدا و چته شهر فیض آباد تمویل میکند

حلیم واحدی ریس صندوق وجهی وزارت مبارزه علیه مواد مخدر در مصاحبه با هفته نامه صدای بدخشان گفت: سه دستگاه تولید برق آبی در ولایت بدخشان از بودجه صندوق وجهی وزارت مبارزه علیه مواد مخدر اعمار میگردد این دستگاه ها در ولسوالیهای جرم با ظرفیت تولید 350 کیلو وات برق ، ولسوالی شهدا با ظرفیت تولید 85 کیلو وات برق و در ناحیه چته فیض آباد باظرفیت تولید 100 کیاووات برق اعمار میگردد این فیصله بر اساس موافقتنامه هیت مدیره وزارت مذکور در ماه حوت سال گذشته تصویب و پروتوکول آن امضا گردید که کار آن همین اکنون آغاز گردیده است. 

کل بودجه اعمار این سه دستگاه برق بالغ بردو میلیون و هفت صد وسی هزار و هفتصد دالر امریکای (  2730700) میشود  که ازین جمله نود ودو اعشاریه دو فیصد آن( 92.2 فیصد) آنرا که بالغ بر  دو میلیون و پنجصد و سی و پنج هزار (  2535700 ) دالر میشود وزارت مبارزه علیه مواد مخدر ، دو اعشاریه دوفیصد 2.2 فیصد آنرا که بالغ بر پنجاه و پنج هزار (  55000 ) دالر میشود موسسه آلمانی جیتی زید میپردازد.پنج اعشاریه دو  فیصد(% 5.2) آن معادل 140000 دالر امریکای را مردم محل باید تمویل نمایند که این از طریق تهیه نیروی کار صورت میگیرد.این دستگاه های برق جزء برنامه ایجاد معیشت بدیل جهت کاهش کشت کوکنار بوده که برای مردم بدخشان از جانب وزارت مبارزه علیه مواد مخدر تخصیص داده شده است.قرار است که کار این پروژه ها در جریان یکسال تکمیل گردد. پول آن از بودجه صندوق وجهی وزارت مبارزه علیه مواد مخدر پرداخت میگردد.

واحدی علاوه کرد: قرار است تا از برق تولید شده ازین دستگاه پروژه های بهره برداری از مواد خام محلی بکار انداخته شود.موسسهِ جی،تی،زید آلمانی که اعمار پروژه ها را قرار داد نموده است باید باید در حدود 350 تن را در بخشهای مختلف راه اندازی پروژه های محلی تربیه نمایند.وی افزود: که پول اعمار دستگاه جرم 1443700 دالر ، شهدا 138500 دالر و از چته 536500 دالر میباشد. همچنان 80000 دالر صرف تربیه و ایجاد کورسهای تریننگ برای افراد محل جهت راه اندازی پروژه های کوچک ، 15000 دالر صرف مانیتورینگ پروژه ها ، 264000 صرف بخشهای هماهنگی ، نظارت و مسایل اداری پروژه ها و 53000 دالر صرف مصارف اضافی خواهد شد.همچنان 200000 دالر صرف ارتقای ظرفیتهای ریاست برق بدخشان میگردد.منبع علاوه نمود که وزارت مبارزه علیه مواد مخدر پول تطبیق پروژه ه های آزمایشی سمارق پروری و زنبور داری را نیز در ولایت بدخشان تهیه و به دسترس موسسات تطبیق کننده قرار خواهد داد.این کمکهادر چوکات برنامه ایجاد معیشت بدیل برای مردم ، جهت کاهش کشت کوکنار صورت میگیرد.

 

والی بدخشان از عدم بازتاب انکشافات مثبت در بدخشان ناراضی است

 

منشی عبد المجید والی بدخشان در مصاحبهِ با خبر نگار صدای بدخشان گفت: با وجود اینکه بدخشان یکی از جمله ولایات بزرگ و مهم افغانستانست تا هنوز مرکز ثابت هیچ رسانهِ تصویری درین ولایت فعال نگردیده است.وی علاوه نمود که در بدخشان کارهای عمرانی زیادی صورت گرفته است اما به علت نبود مراکز فعال خبر رسانی بیشتر رویدادهای مثبت بازتاب داده نمیشود در حالیکه بدخشان یکی از جمله امنترین ولایات افغانستان بوده و هیچ خظری خبرنگاران را تهدید نمیکند.ما از رسانه های تصویری دعوت مینمائیم تا با ایجاد مراکز فعالیت خویش در بدخشان هم با پخش و نشر رویدادهای بدخشان خدمتی به مردم بدخشان نمایند و هم برنامه های خویش را غنایی بیشتر بخشند.

او درقسمت وجود نارسایی ها در محلاتوولسوالیها گفت: تا زمانیکه وکلا در امور تعغیر و تبدیل ولسوالها وقوماندانهای ولسوالیها مداخله نمایند امور ولسوالیها بهبود نمیابد او گفت بعضی وکلای بدخشان بصورت مداوم تلاش مینمایند تا افراد بی کفایت و بی تجربه وابسته بخویش را در ولسوالیها مقرر نمایند.

  پروژه های تمویل شده توسط دفتر مبارزه علیه مواد مخدر ملل متحد به بهره برداری سپرده شد

محمد عالم یعقوبی مسئول دفتر مبارزه علیه مواد مخدر ملل متحد در بدخشان ضمن اظهار این مطلب علاوه کرد:دفتر ملل متحد در سال گذشته پول اعمار کلینیک اشکاشم( 230000 دالر) ، بودجه اعمار مکتب دشت فراخ (134400 دالر) و پول اعمار پل اوشنگان ( 81000 دالر) را به شبکه انکشافی  آغاخان پرداخت نموده بود تا جهت رفع نیازمندیهای مردم محل این پروژه ها تکمیل و در خدمت مردم قرار گیرد که این پروژه ها امسال تکمیل و به بهره برداری سپرده شد.

وی اضافه نمود که تا کنون پروژه های انکشافی زیادی توسط دفتر مبارزه علیه مواد مخدر ملل متحد تمویل و به بهره برداری سپرده شده است.

 

کلینیک اشکاشم که  توسط موسسه آغاخان ساخته شده و پول( 230000 ) آنرا دفتر مبارزه علیه مواد مخدر ملل متحد داده است

 

 


هیئت یا مصیبت

گزارشگر: سپیده "سحر"

در سالهای اخیر چنین رواج شده است که در موسم تابستان که آب و هوای کابل گرم میشود و کار در ادارات دولت هم رونقی ندارد عدهِ از کارمندان وزارتخانه ها که سر و سری با وزراء و معینان و ریسان دارد برنامه سفر به ولایات امن را پلان میکنند تا از یک طرف تفریحی نمایند و از جانب دیگر پولی به چنگ آرند که ولایت بدخشان ازین ناحیه بیشترین مزاحمت را تحمل مینماید زیرا به علت داشتن امنیت خوب توجه بیشتر کارمندان به طرف این ولایت است که در بعضی موارد حتی دفتر تفتیش وزارتخانه ها به این ولایت کوچکشی مینمایند.زمانیکه این هئیتها که خود شان تا گوش در فساد و رشوت غرق هستند به ولایات رسیدند مانند مادر کیکان میچسپند به اسناد دفاتر. بعد مانند فیلسوفان یونان شروع میکنند به لکچر دادن در مورد قانون و اصول و وظیفه شناسی و واژه های دیگری که امروز به کالای بازار نیرنگ تبدیل شده است.مامورین ولایتی هم که بدون شک نقایصی در کار خویش دارند سراسیمه میشوند و بر علاوهِ اینکه جای بود و باش و مهمانیهای مفصلی را برای این هئیتها تهیه میکنند در آخر یک مقدار پول گزاف هم برایشان جمع میکنند و بهد از هفته ها این درد سرها از سر خود کم میکنند و تا سال آینده مصروف جبران پولهای برباد رفته میشوند.در حالیکه این هیئتها پول کافی بنام کرایه و سفریه از وزارت مربوطه میگیرند بر علاوه اینکه  تمام مصارف خود را تاوان مامورین ولایتی میکنند در بسیاری موارد شعبات دولتی را در اوقات رسمی بند وبه خوابگاه و اطاق طعام خوری خویش تبدیل مینمایند به گونهِ مثال در یکی از روزی تابستان جهت تهیه گزارش به ریاست معارف بدخشان رفتم ساعت 10 صبح بود زمانیکه در اطاق تفتیش رفتم با تعجب دیدم که کسی دران خوابیده است از پیاده پرسیدم گفت تفتیش صاحبان است.به اطاق ریس معارف رفتم آنجا چند تن نشسته بودند زمانیکه سراغ ریس را گرفتم آقایی با لحن تند گفت شما چکاره هستید؟ با ترس و لرز گفتم خبر نگار هستم و بخاطر تهیه گزارش در مورد اعمار مکاتبی که به کمک بانک جهانی ساخته میشود آمده ام شخص مذکور که بعد فهمیدم ریس تفتیش وزارت معارف و ریس این هیئت هست با شنیدن نام خبرنگار خود را جمع و جور کرد و گفت: برادر ما مهمان هستیم ریس در منزل بالاست. بهر حال گزارش تهیه شد و هنگام ظهر بود میخواستم از تعمیر ریاست معارف بیرون شوم ناگاه چشمم بیکی از دفاتر دیگر افتاد که این هیئتها آنرا به اطاق طعام خوری مبدل نموده بودند زمانیکه از عمارت بیرون شدم دیدم که خیمهِ در صحن حویلی تعمیر معارف برپا شده است پرسیدم این برای چیست؟ گفتند این آشپزخانه تفتیش صاحبانست گفتگ این عزیزان که از خود سفریه و کرایه دارند به کدام حق دفتر رسمی را به هوتل مبدل نموده اند ناگهان شخصی که لباس سبز رنگ پولیس را به تن داشت گفت برادر چی کاری داری ره ته بیگر برو. من گمان کردم که یکی از افراد امنیتیس گفتم جانم هر کس زمانیکه کار غیر قانونی را دید حق اعتراض دارد موصوف شروع نمود به لکچر دادن در مورد مهمان نوازی افغانها. گفتن برادر مهمان نوازی در خانه میشود نه در دفتر.روزانه صدها نفر درین دفاتر کار دارند اگر اینهمه مهمان نواز هستی میتوانی این خیمه و خرگاه را در خانه ات بپا کنی. بعد فهمیدم که این شخص هم از جمع هیئتها بوده اما بدخشانی بود و میخواست کریدت مهمانداری را مفت بیگیرد.مسئولین محترم باید بدانند که هیئت پرانی با چنین شیوهِ نه تنها مشکل ادارات را حل نمیکند بلکه بر مشکلات ادارات ولایات می افزاید زیرا اگر ادارات ولایتی برای هیئتها پول کافی دادند و عزت شان شد همانست که گزارش نادرست تهیه میکنند و ازادارات و اشخاص تقدیر بیجا میکنند و اگر برای شان پول و سوغات کافی ندادند همانست که گزارش را بازهم نادرست تهیه میکنند و دریای از تهمت را بپای کارمندان ولایتی میبندند.

تعداد معتادین مواد مخدر در بدخشان رو به افزایش است

خبر نگار صدای بدخشان از جریان سیمینار کاهش تقاضا درشهر فیض آباد گزارش میدهد که ارقام ارائه شده نشان میدهد که گراف معتادین مواد مخدر در بدخشان رو به افزایش است.تیم عکس العمل سریع کاهش تقاضای مواد مخدر صحت عامه در بدخشان که به کمک مالی دفتر مواد مخدرملل متحد فعالیت میکند آمار زیرین را در مورد معتادین مواد مخدر در بدخشان ارائه نمود: شغنان- ۲۹۲۰ تن معتاد به هیروئین و تریاک، واخان- ۱۲۵۳ تن معتاد تریاک، اشکاشم- ۹۰۰ معتاد به تریاک، نسی بالا- ۴۰۰ معتاد تریاک، درواز بالا- ۷۲ معتاد تریاک، درایم- ۱۳۰ تن معتاد به تریاک، جخان- ۱۴۴ تن معتاد به تریاک،ماه می- ۳۹۵ تن معتاد به تریاک، جرم (قریه اسکان)- ۱۴۳ تن معتاد به تریاک، فیض آباد- ۴۸۰ تن معتاد هیرویئن.ارقام معتادین دیگر ولسوالیها تا هنوز بدست نیامده و برنامه سروی آنها توسط  تیم ذکر شده رویدست است.باید متذکر شد که بیشتر از ۵۰ فیص این معتادین را در بعضی مناطق زنان و اطفال تشکیل میدهند.دوسال قبل در شهر فیض آباد تنها ۱۰۰ تن معتاد به هیروئین بود اما این رقم اکنون سه برابر شده است.تعداد معتادین مشهود  به هیروئین در ولسوالی جرم به ۳۰ تن میرسد.بیشتر معتادین هیروئین از کشور های پاکستان و ایران برگشته و جوانان محلی را نیز به اعتیاد کشانده اند.

سرک کشم- فیض آباد قیر ریزی میشود

به اساس وعده های رونالد نیومن سفیر امریکا در افغانستان کار قیری ریزی سرک  کشم ـ فیض آباد در بهار سال آینده آغاز میگردد آقای نیومن در جریان سخنرانی خویش در ميدان هوای فیض آباد در اثنای افتتاح سمبولیک کار سرک مذکور گفت که :بودجه اعمار سرک بالغ بر ۱۰۵ میلیون دالر میشود توسط حکومت امریکا پرداخته میشود و قرار است که در جریان دونیم سال آینده به پایهِ اکمال برسد. وی افزود :کار اعمار سرک از یک استقامت آغاز میگردد زیرا وسایط بزرگ نمیتوانند سرک فعلی را عبور نموده کار را از چند استقامت آغاز نمایند وی علاوه نمود که نيومن ساعتی قبل ازان در جريان صحبتهای خويش در باغ ولايت فيض آباد متذکر شد که امريکا جهت تامين امنيت در بدخشان بودجه ندارد پس اگر بدخشانیها میخواهند وطنشان آباد گردد باید به کسی اجازه ندهند تا امنیت را در بدخشان مختل سازد.باید متذکر شد که افتتاح سمبولیک کار این سرک ده روز قبل به شکل یک سناریوی جالبی راه اندازی شد که بیشتر مردم ره به شک انداخت زیرا مسئولین موسسه امریکای یو اس اید و پدکو  چند واسطه را به شکل نمایشی در معرض کمره های تلویزیونی قرار دادند و سفیر هم نوار را قطع کرد و تمام.دیگر نه کاری بود و نه باری.که درین جا دو باور وجود دارد:یکی اینکه نماینده های بدخشان در برابر مردم نظر به وعده های که داده بودند خیلی سبک شده اند و حتی بعضی هادر مناطق خویش سفر کرده نمی توانند بنابرین بالای ریس جمهور فشار آوردند تا جهت خاموش کردن مردم سناریوی قبل از وقت را راه اندازی نماید.بعضی ها میگویند که در گرفتن بودجه سرک مذکور شخص نیومن بیشتر تلاش نموده و ازینکه قرار است تبدیل شود از قبل برای مردم بدخشان اتمام حجت نموده است. اين در حاليست که قبل ازين رويداد عدهِ از وکلای پارلمان اصرار داشتند که بودجه اعمار سرک را شخص آنها از حکومت امریکاگرفته اند درحالیکه این امر خیلی بعید به نظر میرسد زیرا در  سراسر کشور های جهان ده ها هزار وکیل وجود دارد که هرکدام آن صد میلیون دالر از امریکا بیگیرند وای بر حال عموسام،  امریکا از ما بتر خواهد شد. ما ميگوئيم هرکس که و هر کی پروژه را که گرفته قبول داريم برای ما مهم اينست که سرک قير شود ما خربوزه کار داریم با پالیسوان کاری نداریم.

والی و قوماندان امنيه ولايت بدخشان از مداخله بعضی ازوکلای

 مجلس نمايندگان در امور ولايت بدخشان شکايت دارند

خبر نگار صدای بدخشان ضمن مصاحبه های که با محترم منشی عبد المجید والی و  محترم جنرال امام الدین قوماندان امنيه ولایت بدخشان داشته است دريافته که والی و قوماندان امنيه از مداخلات وکلای مجلس نمايندگان بدخشان شديدا ناراضی هستند.والی و قوماندان امنيه ضمن صحبتهای خود گفته اند که بعضی از وکلای بدخشان به اساس روابط و تعلقات که با مقامات عالی دولتی ووزراء دارند بدون مشوره و موافقه آنها به تعغير و تبديل حاکمان و قوماندانهای ولسواليها دست ميزنند که اين افراد در بسياری موارد متهم به رشوه خواری فساد اداری و قاچاق مواد مخدر اند که اين امر باعث شده تا اين قوماندانان و حاکمان از امر مقامات ولايتی به دليل داشتن پشتوانه در مرکز سر کشی نموده و به کارهای غير قانونی خويش ادامه دهند. بيشتر حاکمان وقوماندانان ولسواليها بدون در نظر داشت اهليت ُ شخصيت ُ تربيت و دانش به مشوره وکلا تعین میشوند که اين افراد در راستايی تامين منافع شخصی منطقوی وکلا از هيچگونه مظالم دريغ نميورزند.در بعضی موارد یک ولسوال یا قوماندان امنیه به دلیل فساد اداری ، بی کفایتی یا ناتوانی دیگر مورد خشم مردم محل قرار میگیرد به عوض اینکه برکنار شود به ولسوالی دیگر تبدیل میشود یا اینکه بعد از تبدیلی با چند صوب چکمن زیرهِ و موملای و زیره و پسته راهی خانه وکلا شده  و بعد از یکی دو هفته دوباره در همان پست قبلی با مانند پشک دزد با فرمان خلیفه بر میگردد.همچنان مقامات ولایت بدخشان از عدم باز تاب انکشافات مثبت توسط رسانه ها ابراز ناخرسندی نمودند آنها میگویند که ولایت بدخشان با داشتن بیش از یک میلیون نفوس ووسعت چشمگیر در حالیکه بیشتر از هر ولایت کشور با ممالک همسایه سرحد دارد و از نظر ژیوپولیتیک ارزش استثنایی دارد و در بسیاری موارد محراق تحولاتی است که در کل کشور تاثیر گزار است اما تاکنون دفتر یک رسانهِ تصویری دران باز نشده است.

 

 نواز محمد "منگل" هنرمندی از گلانشهر

فرزند هنر مند مردمی بدخشان فیض محمد منگل میباشد ، نواز در سال 1355 در قریهِ دشتک ولسوالی جرم ولایت بدخشان در یک خانوادهِ هنر مند دیده به جهان گشود اولین صدای که گوشش جانش را نوازش کرد زمزمهِ عاشقانه دنبوره و غیچک بود زیرا خانوادهِ منگل همه هنرمند بودند و هنرپرور .این زمانی بود که منگل با پسر دیگرش نیاز محمد منگل رونق فزای محافل خوشی بدخشانیان بود و هر شامگاه تا نیمه شبان صدای دنبوره و غیچک از بام خانه های طوی داران بلند بود و نواز درچنین یک خانواده دیده به جهان گشود ، در 7 سالگی راهی مکتب شد  و تا صنف پنجم پیشرفت که ناگهان وضع کشور دگرگون شد و شعله های مرگبار جنگ شهر و روستا را در کام خود فرو برد ، ولسوالی جرم موطن نواز بیکی از داغترین کانونهای جنگ و آتش و گلوله مبدل شد هنوز خورد سال بود که پدرش را از دست داد . ونواز زا تعلیم بازماند.

چندی بعد هم برادر هنرمندش نیاز محمد نیز در گرماگرم حوادث مرگبار دیده از جهان بست و دنبورهِ منگل بیصدا شد همگان بدین باور بودند که دیگر تار های دنبورهِ منگل برای همیش از صدا بازماند اما ناوز این میراث پدر و خانواده را خوار نکرد و دیری نگذشت صدای تارهای دنبوره دوباره از خانهِ منگل بلند شد و آهسته آهسته گوش دوست داران موسیقی با نام نواز آشنا شد. بتاریخ دوم حمل سال 1370 بنابر دعوت رادیو تلویزیون محلی بدخشان عازم فیض آباد شد و دو آهنگ ثبت کرد ، چندی بعد دوباره بدان مرکز دعوت شد و این بار 12 آهنگ محلی را ثبت کرد.

و بعدش نواز محمد منگل قله های شهرت را گام به گام در نوردید تا اینکه به هنرمند هر دل پسند بدخشان مبدل گردید.

در سال 1382بنا بر دعوت جامعهِ فرهنگ مدنی عازم مزار شریف شد و در میلهِ گل سرخ اشتراک نمود.

 

افول یک ستاره

مختار نامیست آشنا بهر گوش . کودکان فیض اباد دوست دارند تا در بازیهای کودکانه خویش نام مختار را بر سر خویش گذارند .خصوصاً موسم بهار و پائیز آنگاهیکه پهلوانان ستبر سینه و سخت چنگال بدخشانی از تمام اکناف و اطراف بدخشان بزرگ راه شهر فیض آباد را در پیش میگیرند تادر مسابقات بزکشی که هر ساله به جشن بزرگ فرزندان بدخشانزمین مبدل میگردد اشتراک نمایند ، آنگاه که میدان گرم میشود وصدها یل گردنفراز با اسپهای سرکش و توده شکن خویش به میدان میایند نام که بیشتر از هر نامی در گوشها زمزمه میشود نام مختار است ، آنگاهیکه بز سنگین وزن به میدان انداخته میشود و لگد مال هزاران سم سخت میشود باالآخره بز از زمین بلند میشود در بسیاری موارد باز نام مختار در گوشها زمزمه میشود همه تکرار میکنند مختار است! مختار است !و لحظه بعد بلندگو فریاد میکشد بز در دست مختار است ، آنگاهیکه پهلوانان مانند انبوه

 زنبورهای عسل در هنگام گرو کشی با آخرین سرعت اسپ میدوانند

و ده ها دست برگوشه های بز چسپیده بود ، باالآخره پهلوانی موفق میشود تا قوره را بکند و باز نام مختار زمزمه میشود.و آنگاهیکه دو پهلوان قوش میشوند و اسپهای سرکش و نترس از فراز کنده ها و گردنه های مرگ آفرین با سواران خود میجهند و از نظرها پنهان میشوند دقایقی بعد همه با دلهره و اضطراب میبینند که سواری در دل گرد پیدا میشود در حالیکه اسپ خود را با آخرین سرعت میراند و بز را تی توقوم نموده است و  لحظاتی بعد جملهِ مختار است ! مختار است زمزمه میشود.

آری مختار مردی از تبار پهلوانان بزرگ بدخشان زمین ، از تبار الهی بخش و اعظم ، از تبار پهلوان خدای و اسمعیل ، ازتبار پیر مد و  کریم بود. او که در مدت کم شهرت عظیم بدست آورد و به اسطوره سخت چنگالی و قدرتمندی در میدانهای بزکشی مبدل شد . او که توده ها را میشکست ، قوره ها را میکند و بیرقها را ازان خود میکرد28 سال قبل در روستای "گنده چشمه" ولسوالی ارگوی ولایت بدخشان در یک خانواده پهلوان دیده به جهان گشود . پدرش پهلوان محمد اعظم مشهور به" اعظم گنده چشمهِ" از سر آمدان روزگار خود در میدانهای بزکشی بود.زیست در یک خانوادهِ پهلوان،  مختار را از کودکی پهلوان پرست تربیه کرد و انگاه که کودکی بیش نبود رویایی پهلوان شدن را در دل میپروراند و دوست داشت روزی مانند پدرش پهلوان میدان دار و میدانگیر شود.

دوست داشت همانگونه که مردم در مراسم بزکشی نام پدرش را زمزمه میکردند روزگاری برسد که نام خودش را زمزمه کنند و بدین گونه با تشویق پدر سوار کاری ماهری شد و همدم اسپها و همنشین اسپ کاران گردید زمانیکه پا به سن 18 سالگی گذاشت به میدان بر آمد و در مدت کوتاهی نامش در فهرست میدانداران بزرگ قرار گرفت ، با گذشت زمان به شهرت و قدرتش افزود و افزود تا اینکه مختار یک نام آشنا بهر گوش شد. دیگر میدانها بی مختار کیفیتی نداشت هر چند بدخشان سر زمین قهرمانان و پهلوانان بزرگ است اما مختار موجودی از جنس دیگر بود.زمانیکه اورا با آن فامت باریک و کشیده میدیدی هرگز تصور نمیکردی که چنین مردی بتواند خود را بر پشت زین استوار نگهدارد چه رسد به اینکه میدانداری کند اما زمانیکه قدم به میدان میگذاشت مانند عصای موسی به اژدهای میدانخوار مبدل میشد که هم اسپ را میبلعید و هم سوار را.او بود که همیشه سرنوشت بازی و تیم را تعین میکرد نه تیم و بازی سرنوشت اورا. او همیشه پیروز بود و سرو گردن اسپش همیشه پوشیده از دستمال و بدوشش بیرقی میدانها.مختار با چنین شکوه و عظمتی برای هشت سال میدانداری کرد ، اما شرایط جنگ نه قهرمان را آسوده میگذارد و نه روضه خوان را . مختار هم یکی از مردانی بود که ازین معرکه در امان نماند ویاران نا استوار و زمانهِ مکار پایش را به اختلافات گروهی کشاند ، کاری که باید نمیشد ، شد و مختار با قضایای زمان درگیر شد که در نهایت در جریان این کشاکش قهرمانخوار و بیهوده روز شنبه هفتم رمضان سال 1384 به قتل رسید. و نام او بر زبان کودکان فیض آباد همچنان باقی ماند.میدانها بی مختار شد ودیگر برای دوستداران مختار بز کشی مفهوم خود را از دست داد. بزکشی ها در بدخشان مانند رودباران کوکچه و آمو همیشه خروشان وجاریست اما دیگر دریای خروشان اسطوره وفرهنگ بدخشانزمین نهنگی مانند مختار را ندارد.او که هنوز خیلی جوان بود باید نمیمرد گذشته ازینکه در اجتماع و محلهِ خویش چه کار و کرداری داشت او برای بدخشان افتخار بزرگی بود و قهرمانی بود که میشد روزی نام بدخشان را تا خطه های دور زمین ببرد اما اکنون که در میان ما نیست روانش شاد باد.

                                                                            

انجیوها چنین میکنند

منیژه "بهار"

همانگونه که برای خوانندگان محترم صدای بدخشان ، خصوصاً بدخشانیهای فقیر و محروم وعده داده ایم یکی از وجایب ما رساندن صدای حق طلبانهِ مردم بدخشان به گوش مقامات دولتی،  نهاد های مسئول و مردم شریف افغانستانست ما میخواهیم بر علاوهِ اینکه خدماتی ارزندهِ را در راستایی معرفی تاریخ ، فرهنگ ، اقتصاد ، منابع بشری و ارزشهای معنوی بدخشان نمائیم نارسایی ها ، حق تلفیها ، ستمها و مصائب را که توسط ارگانهای دولتی ، قلدران محلی ، موسسات داخلی و خارجی  در دوردست ترین نقاط بدخشانزمین بالای مردم بدخشان تحمیل میشود آشکار نموده و حقایق را درین موارد بازگو نمائیم

اینک درین شماره منحیث نمونه ارقامی را که در مورد ترکیب پرسونل دفتر مرکزی موسسه " کف" در فیض آباد بدست آورده ایم به نشر میسپاریم و ضمن آن از تمام بدخشانیهای آگاه ، رسالتمند و با وجدان که شهامت فدا کردن منافع شخصی را در پای منافع ملی دارند میطلبیم اگر اسناد یا معلومات موثقی را در مورد وجود خویشخوری ، قومگرای ، اختلاس ، حق تلفی ، بیعدالتی موسسات دولتی ، ملی ، بین المللی  در بدخشان دارندبما ارسال دارند ما آنرا به اطلاع تمام ملت شریف افغانستان میرسانیم. باید متذکر شویم که در شماره بعدی اطلاعات رسیده در مورد موسسه "اکسفام" را که از سالها بدینسو مصروف یاد دادن شستن دست و روی به مردم شهر بزرگ است و موسسه یو اس اید ، پدکو و بیریش مجهول الهویه پاکستانی  شانرا( اینها یک شرکت ساختمانی پاکستانی را با خود آورده اند که در قلبه نمودن سرکها تجارب کافی  دارد) به نشر خواهیم سپرد.

در قدم نخست ما میخواهیم تا شهرت کارمندان موسسه "کف" را که فعلاً در بدخشان موظف بوده و تمام آنها خارج از ولایت بدخشان بر اساس سلیقهِ شخصی دایرکتر آن انتخاب شده است به نشر بسپاریم.

1- داکتر آصف پروجکت مینجر دفتر ( سی.ای.اف.یی) در بدخشان از ولایت لغمان با معاش ماهانه 1500 دالر.

2- داکتر عبد اله کواردیناتور پروژه(  بی.پی.اچ.اس  ) با معاش 1500 دالر از بلخ.

3- خلیل برادر داکتر عبد الله با معاش 850 دالر از بلخ.

4- امرالدین سوپروایزر در ولسوالی کشم یزنه داکتر عبد الله با معاش و امتیازات ماهوار 750 دالر

5- داکتر رابعه خواهر داکتر عبد الله موظف در کلینیک کشم با معاش ماهوار 400 دالر.

6- صفی الله مامای داکتر عبد الله گارد دفتر در بدخشان معاش 150 دالر

7- داکتر نصیر سفارش شده به داکتر عبد الله از چاه آب کواردیناتور ( ای . کا.سی.اچ.اس)با معاش 850 دالر.

8- داکتر فرید از ننگرهار سفارش شده به داکتر عبد الله با معاش 1100 دالر

9- اسد الله مدیر لوژستیک فارغ صنف 12 پسر خیشنه داکتر عبد الله با معاش 550 دالر.

10- فهیم الله پسر 15 ساله خواهر زاده داکتر آصف خزانه دار دفتر فیض آباد با معاش 390 دالز.

11- حیات الله مدیر اداری خویشاوند داکتر آصف با معاش ماهوار 600 دالر.

12- خانم داکتر آصف موظف در پروژه (ای.کا.زی.اچ.اس) .

13- سعد الله مدیر اداری دفتر کف خویشاوند داکتر آصف با معاش 650 دالراز کابل.

14- خلیفه اشرف دریور با معاش 200 دالر از اقارب داکتر آصف از کابل.

15- نور الحق مسئول خریداری از بغلان اقارب داکتر اصف با معاش 350 دلر ماهوار.

16- فریده خانم برادر نورالحق از اقارب داکتر اصف با معاش 430 دالر.

17- محمد ظاهر گدام دار در شفاخانه از جملهِ خویشاوندان داکتر آصف با معاش 280 دالر.

18- محمد عثمان نرس (اچ.آی.ام.اس) دفتر از چاه آب با معاش 350 دالر.

19- داکتر خیر محمد پسر خاله محمد نعیم مدیر لوژستیک دفتر کابل منحیث مدیر لوژستیک دفتر بدخشان با معاش 650 دالر.

بر علاوه یک عراده موتر صرف داکتر عبد الله با کرایه ماهوار 1000 دالر در دفتر است.

تمام این افراد در دفتر کف بدخشان از بودجه کمکهای مردم بدخشان اعاشه و اباطه میشوند.

با ید متذکر شد که این موسسه برای پرسونل محلی  مسلکی به شمول دوکتوران شفاخانهِ فیض آباد و کلینیکهای دیگر ماهانه 250 دالر معاش میدهد درحالیکه این پرسونل محلی است که شب وروز کار میکنند ، بیماران را مداوا میکنند ، نوکری اجرا میکنند در حالیکه پرسونل دفتر مرکزی در شهر نو لمیده و مصروف گذراندن خوابهای موسمی خود هستند.

همانگونه که میدانیم دفتر کف بر اساس قرار دادی که با وزارت صحت عامه بست مسئولیت عرضه خدمات صحی را به بدخشان بدوش گرفت تا کمکهای را که جامعه جهانی در عرصه صحت ببدخشان نموده است به مردم برساند که این موسسه و تمام موسسات دیگر تطبیق کننده در حقیقت مانند یک قراردادی یا تکه دار هستند که در قرار داد کمیشن مشخصی برایشان در نظر گرفته میشود تا برنامه را تطبیق نمایند که این کمیشن را از قبل از جمع بودجه جدا کرده اند.

سوال درینجاست که چرا موسسه تمام پرسونل دفتر مرکزی خود را از افراد خارج بدخشانی  باخود آورده است.

زیرا که اگر بدخشانیها در داخل دفتر باشند اختلاس آنها افشا میشود و هم خویشاوندان و اقارب بی کفایت و بی سرنوشت آنها همچنان بیکار میماند سوال دیگر درینجاست که کدام مرجعی قانونی اسناد تحصیلی ، سوانح ، تجربه و سابقه کار اینهمه را ارزیابی نمود؟

همه میدانیم زمانیکه یک پروژه یا بودجه بیک ولایت کمک شد باید مردم ساکن در آن محل از تمام مزایای پروژه به شکل متوازن استفاده نمایند و بودجه باید در خدمت مردم همان ملایت قرار گیرد در حالیکه اکثر موسسات موجود در بدخشان از دریور گرفته تا گارد و مامور و محاسب و داکتر و انجیر را باخود می آورند.

مگر در بدخشان قحط الرجالیست؟ آیا درینجا اگر داکتر و انجنیر پیدا نشود گارد ومامور و محاسب و دریور هم پیدا نمیشود؟ درحالیکه همین حالا بدخشان یکی از جملهِ ولایاتیست که بیشترین کدرها و متخصصین را در تمام عرصه ها دارد. همین حالا صدها داکتر و انجنیر و حقوقدان و اقتصاددان و دیپلوم و ماستر بدخشانی در سراسر کشور و به خصوص در کابل بی سرنوشت و بیکار اند.

چرا کدر های بدخشان بکار گماشته نمیشوند تا حد اقل اگر از ترس خدا نباشد از شرم مخلوق برای وطن خود کار نمایند .

موسسات داخلی و خارجی که در بدخشان کار میکنند باید در قدم نخست کارمندان مسلکی و غیر مسلکی خویش را از بدخشانیها بیگیرند زیرا پروژه برای در صورتیکه افراد مسلکی از بدخشان نیافتند که این ابداً ممکن نیست افراد غیر بدخشانی را بر اساس اهلیت ، شخصیت ، دانش، اخلاق و تجربه بکار گمارند نه بر اساس روابط ، قومیت و پیوندها.زیرا این پروژه ها برای بدخشانیها و بدخشانست اگر یک هدف پروژه بازسازی است هدف دیگر آن کاریابی برای مردم محل است.نه اینکه مانند نیشکر شیره اش را دیگران بنوشند و چوبش برای بدخشانیها برسد.ازجناب وزیر صحت که ما یقین داریم ازین همه خبر ندارند که اگر میداشتند چنین ظلم و حق تلفی را به هیچ وجهی در حق مردم بدخشان پذیرا نبودند مصرانه میخواهیم تا شخصاً در مورد کارمندان این دفتر در بدخشان تصمیم گرفته و افراد را بر اساس لیاقت ، شایستگی و نیازمندیهای موجود به کار گمارند زیرا با یک امضای قرار داد مسئولیت شان رفع نمیگردد.

همچنان از نمایندگان بدخشان در مجلس نمایندگان ، مجلس سنا ، شورای ولایتی و مقامات دولتی بدخشان مصرانه خواستاریم تا در قسمت شیوهِ کار ، ترکیب کارمندان ، موثریت پروژه ها و چگونگی مصرف بودجهِ موسسات داخلی ، خارجی و ملل متحد در بدخشان دست به کار شوند در غیر آن عده عوامفریب و استفاده جو تمام بودجه های تخصیص داده شده ببدخشان را تاراج نموده و راهی خانه های خویش میشوند و در پایان کمپاین بازسازی افغانستان ، بدخشان همچنان ویرانه باقی خواهد ماند و از آنعده بدخشانیهای که با این موسسات در معامله هستند میخواهیم به خاطر نفع شخصی ناچیزی که ازین معاملات میبرند اعتماد و اعتبار مردم بدخشان را به لیلام نگذارند و از مردم بدخشان میخواهیم تا در مقابل چنین رویدادهای بی تفاوت ننشینند و مانند سنگها بیصدا نباشند زیرا این بودجه ها حق آنهاست که دیگران به یغما میبرند.با استفاده از شیوه های معقول و مسالمت آمیز با این فساد فزاینده به مبارزه بر خیزند و صدای خویش را به گوش مسئولین برسانند زیرا حق داده نمیشود بلکه گرفته نمیشود.

 

کی مقصر است؟

منیژه بهار

بر اساس برنامه دست داشته خواستم تا ديداری با ذبيح الله عادلی ريس شورای ولايتی بدخشان در دفتر کارش داشته باشم.خوشبختانه زمينه ملاقات فراهم شد و پيرامون موضوعات مهم صحبتهای صورت گرفت و بر سر همکاريهای متقابل بين شورای ولايتی بدخشان و شورای بدخشانيهای مقيم کابل توافقاتی به عمل آمد درجريان صحبتها ريس شورای ولايتی از موضوع اعمار ۴۶ مکتب با مصرف ۳۲۰۰۰ دالر در هر مکتب از بودجه بانک جهانی صحبت کرد و اضافه نمود که مسئولين وزارت معارف با ۳۲۰۰۰ دالر فقط چهار صنف خامه ميسازند که اين در مقابل آن پول هنگفت چيزی نيست اين نکته مرا بدان واداشت تا در موضوع تحقيقات بيشتر نمايم راه رياست معارف بدخشان را در پيش گرفتم که خوشبختانه به موقع رسيدم و آن در حالی بود که ۲۸ مدير معارف ولسواليهای بدخشان که جهت اشتراک در يک ورکشاپ به مرکز آمده بودند از موضوع اعمار مکاتب باخبر شده و با اين وضعيت اعتراض نموده  ودر حال جروبحث با آقای سيد باقر مسئول تطبيق اين برنامه در بدخشان بودند من هم شامل بحث شدم ومنحيث خبرنگار نشريه صدای بدخشان در مورد جزئيات اين پروژه ها طالب معلومات شدم که در نتيجه حدس ريس شورای ولايتی درست از اب در آمد زيرا اين مکاتب بايد در اصل به شکل هشت صنفه اعمار ميشد اما افرادی در رده های بالای وزارت معارف به همکاری انجنير بخشی طرح مکاتب ۴ صنفی خامه را پيشنهاد نمودند و خواستند پول هنگفتی را به جيب بزنند ُآنها جهت پنهان ماندن راز خويش بيشتر پروژه هارا به قرارداديها و شرکتهای خارج از بدخشان داده بودند. طرح مديران معارف ولسوالیهای بدخشان اين بود تا مکاتب بنابر موجوديت امکانات محلی به شکل اساسی ُ هشت صنفه اعمار شده و آهنپوش گردند که اگر به پول بيشتر نياز پيدا شود آنرا از مردم محل جمع آوری نموده در مکاتب مصرف نمايند و کار مکاتب بر اساس داوطلبی به شرکتهای ساختمانی محلی داده شوداما نتيجه نهای تا هنوز معلوم نيست و حدس زده ميشود که جعلکاران به سادگی ازين مبلغ کلان نخواهند گذشت.محترم سید باقر مسئول برنامه ایکویپ یا پروگرام انکشاف کیفیت معارف وزارت معارف در بدخشان درین مورد گفت: مکاتب در سه کتگوری اعمار میشوند مکاتب شهری ، نیمه شهری و ابتدای.وی در مقابل سوال خبر نگار صدای بدخشان در مورد چگونگی اعمار مکاتب به شکل 4 صنفه خامه گفت که ما درین باره تجدید نظر مینمائیم و از نهایی شدن آن انکار ورزید جالبتر اینست که یکساعت بعد ازین مصاحبه یکی از مالکان شرکت ساختمانی که دو مکتب را در خاش و ارغنجخواه به قرار گرفته بود به خبر نگار صدای بدخشان تیلفون نموده اظهار داشت که ما قبلاً مطابق قرار داد کار را شروع نموده ایم که اگر این برنامه تعغیر بخورد ما ضرر مینمائیم که این خود ثابت کننده این امر است که کار مکاتب مطابق برنامه تهیه شده به شکل 4 صنفه آغاز شده است اکنون قضاوت را بدست خوانندگان میدهیم که آیا انصاف همینست که برای هر اطاق خامه 8000 دالر مصرف کرد؟ آیا این بازسازیست یا مسخره بازی؟

یادها و لحظه ها

کوچ غریبانه

دوکتور صبغت الله (خاکساری)

هلا بهوش بیا! میر کاروان کوچید

طلیعه دار محمل خورشیدیان کوچید

که بانگ مرغ سحر بوی عشق نداد

مگر ستارهِ سحر ازباغ آسمان کوچید

زمین باور ما بذر روشنای داد

دریغ ودردم ازان، پیرباغبان کوچید

صدای سم ستوران اجنبی آید

مگر زمرز وطن باز مرزبان کوچید

حضور لشکر نیرنگ شبانه میتازد

خدای من! مگر از کوچه پاسبان کوچید

هراس بره چه ها از هجوم گرگانست

کاسیر دام بلا مانده اند، شبان کوچید

هجوم خیل شغالان چه جانگداز بود

چه شد؟ زبیشه مگر شیر پهلوان کوچید

زخاک خواجه بها ، بوی ناله میاید

مگر که آخرین نفس مرد قهرمان کوچید

به کوچه کوچه نگر جای پای مسعودست

اگر چه رفت و غریبانه از جهان کوچید

بدخشان من

دوکتور صبغت الله "خاکساری"

بدخشان من ، شیرهِ جان من

شیرهِ جان من، ای بدخشان من

غرور من و عزت و شان من

تو میراث پاک ، نیاکان من

به زیباک و پامیر ویمگان قسم

ببام جهان ، ملک واخان قسم

به کشم و به خاش و به ارگوی تو

به درواز و جرم و به شغنان قسم

بُوَد مهر تو ، در دل و جان من

بدخشان من، شیرهِ جان من

که شهر بزرگت بهار منست

بهارک زمین، لاله زار منست

که وردوج وزردیو واشکاشمت

غرور من و،  افتخار منست

همش همچو گلها بدامان من

بدخشان من، شیرهِ جان من

بنازم به پارینه خمچان تو

به یفتل زمین دلیران تو

به ارغنجخواه و درایم زمین

بنازم به راغ و به خواهان تو

توسروی بلندی به بستان من

بدخشان من ، شیرهِ جان من

به جیحون ، به دریای آمو بگو

بدان کوکچهِ مستِ بدخو بگو

به آن چشمه ساران پاک و شفاف

که ره میبرندی بهر سو بگو

فدای شما هم تن و جان من

بدخشان من ، شیرهِ جان من

به دامان تو ، خفته فرزانگان

غیاثی و مخفی ، بزرگ زمان

دلیری چو "یمگی" سرِ سروران

به میدان عزت، جهان پهلوان

بنازم بتو ، ای بدخشان من!

بدخشان من! ، شیرهِ جان من!

بود لعل تو شهره اندر جهان

زلاجورد تو رنگ گرفت آسمان

به کهسار و دشتت، دوان آهوان

بهر بیشه ات، خفته شیر جهان

فدایت شوم ای بدخشان من

بدخشان من ، شیرهِ جان من

صدا میزنم من زبام جهان

کنم نام تو شهره تا بیکران

شکوه و جلال تو افزون شود

بکامت بچرخد زمین و زمان

تویی یادگار نیاکان من

زیوچی و هون و تخاران من

شبانگاه که شوق دعا میبرم

دودستم بسوی خدا میبرم

به یاریی یزدان و عزم متین

شکوهِ ترا هر کجا میبرم

خدایا تویی مالک جان من

زغمها رها کن بدخشان من

 

جیگی جیگی

به حرامخواران بی حیا ، وند گیران رسوا ورشوتخواران ناروا

رشوتخورو حرامخور مکار جیگی جیگی

ای وند گیر دلهِ غدار جیگی جیگی

چشمت به جیب مردم بیچاره و غریب

هستی غلام دالر و کلدار جیگی جیگی

نی ترس از خدا بود ونه شرم خلق او

پندیدهِ چو خرس شکمدارجیگی جیگی

در بین خلق لاف زصدق و صفا زنی

در پشت پرده، هستی ستمکار جیگی جیگی

کچکول بدست همچو گدایان دربدر

دایم دوانی در پی مردار جیگی جیگی

چون ماری خوشخطی وبود خال تو سیاه

شیطان روسیایی و بد کارجیگی جیگی

با خدعه وفریب بچوشی تو خون خلق

داری همیشه میله ودربار جیگی جیگی

خوک چورپه های توهمگی غرق عیش و نوش

مردم اسیر رنج و ماتم بسیار جیگی جیگی

دعویی شخصیت چو کنی، آب میشوم!

چون روز وشب تو میخوری مردار جیگی جیگی

کور موش صفت بهر دری سر میزنی خبیث

همچون قجیر هستی حرامخوار جیگی جیگی

ای دشمن خدا ز مسلمانی دم مزن

الراشی و المرتشی  کلا هما فی النار" جیگی جیگی

سمبول جهاد

" ذیغم"

مسعود که بودی به خدا جان وتن ما

با رفتن تو رفت روان از بدن ما

امروز که در مجمع ما جای تو خالیست

بی نور و ضیا بوده همه انجمن ما

ای قائد جانباختهِ ملت جانباز

در سوگ تو پوشیده سیه مرد وزن ما

سمبول جهاد دهه بیست ویک قرن

فرزندفداکاروعزیز وطن ما

پیوستن تو بر صف عشاق کفن پوش

داغ دیگر افزود به داغ کهن ما

مابیتو چودر آتش بیداد فتادیم

رفتی که نبینی تو دیگر سوختن ما

پژمرد به دلهای عزیزان گل شادی

نشگفت دیگر غنچهِ باغ و چمن ما

برخیز که مردم همه از منتظرانند

ترسم که رسد دست عدو بر یخن ما

سنگر به کی بگذاشتی ؟ ای قافله سالار؟

سردار سپه ، فاتح دشمن شکن ما

آن دل که نسوزد به تو "ذیغم" دل سنگ است

کاشانهِ ماگشت چو بیت الحزن ما

غروب تلخ

نایل "لاجوردین شهری"

تمام زندگی سرد است در ترانهِ من

چه میشود به من ووضع شاعرانهِ من

غروب تلخیکه بلعیده است روز مرا

نکرده است نگاهی گهی بخانهِ من

درخت وشعر و گل لاله وپرنده وبرگ

چرا نداشت زندگی فسانهِ من

زچشم پنجره تا چلچراغ دیدن بود

دوباره نیست رهی سوی آشیانهِ من

مقوله ست درون قفس ننالیدن

بخوان تو ناله من ، درد جاودانهِ من

زشهر شهر تماشا گذشته ایم و کنون

تویی تویی فقط آغاز شاعرانهِ من

بیا بیا که با هم ، چون پرنده کوچ کنیم

تو ای تمامیت بودن و بهانهِ من

همزاد هندوکش

دوکتور کریم الله "شهپر"

می آید از کهسار حق ، آیات معنی در بغل

صوت حقایق آشنا، رمز شب ما دربغل

هندوکش مردانگی همزاد و همزنجیر او

البرز پاکی در یخن ، تقدیس بابادربغل

میگوید از اوج صفا ، یا از گریبان وفا

آزادگی همسنگر وتصویرفردا دربغل

روشنگرم ، روشنگرم، دردافگنم ، دردافگنم

ظلمت گریزد ازبرم، شیطان سودا در بغل

عمری انیس فکرتم ، سرمایه دار عزتم

شبگیر مرزالفتم صبحم سراپا در بغل

ساز ادب پرورده ام، در سینهِ آتش منش

یک کهکشان شعر نوین، یک دهر غوغا در بغل

رنگ سحر، آب گهر، عشق بشر، شوق هنر

دارددل آزاده ام، این جمله پیدادربغل

پرواز آگاهی مرا"شهپر" به قلب عشق برد

یک سینه پر آرزو ، یکشهر اما در بغل

خبردار

قهار "عاصی"

اگر دست و بازو ، اگر شانه است

اگر مظهر لطف ویارانه است

اگر بوی گل بام کاشانه است

وگر که سراپای دردانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

بجز بیع و بازار کاریش نیست

بجزناروا روزگاریش نیست

بجز رفعت خود شماریش نیست

بجز رنگبازی شعاریش نیست

گرفتم که جانست و جانانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

درین خاک بسیار بیگانه ها

فشاندند تخم جدال و جفا

به عنوان یاری و صد ناروا

زده زخم با خنجر آشنا

زبیگانه این ملک ویرانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

همه آشنا روی الفت مدار

همه استینهای شان پر زمار

همه دوست چهره همه دوست وار

همه کینه پرور همه کینه بار

صداقت زبیگانه افسانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

همه منتظر که تو از کف روی

همه منتظر که تو ویران شوی

همه دست برلب که تو نغنوی

همه گوش بسته که تو نشنوی

سر فتنهِ کار درخانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

بدینسان که مائیم در تاب و تب

کجا سوخته کاشغر یا حلب

همانسان که در راهِ طور طلب

نه پنجابی از ما شود نه عرب

زبیگانه در پای زولانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

ازان لافهای گرانسنگ ، بیش

چه پیداست جز حال مرد پریش

چه تعریف باید کشیدن به پیش

حقارت به انسان ، اهانت به کیش

همش دستبازیی رندانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

بهوش آ که تاریخ جلادوار

زاحوال خائن بر آرد دمار

خبردار خون شهیدان کار

نباشد مباح ونگیرد قرار

که یان حکم تاریخ فرزانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

چنانکه جهان دیدید و دیدیم ما

زمانه بداد و کشیدیم ما

چنانکه ززخمش چشیدیم ما

چنانیکه در خون طپیدیم ما

همش جنس مرسوم این لانه سات

خبردار بیگانه ، بیگانه است

چو بیگانگان یک سرو یک سراند

تمامش زیک جنس و یک گوهرند

همش فتنه انداز وحیله گرند

همش لاشخواران این کشورند

بهوش آی! کرگس نه پروانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

همش میگزند و همش میدرند

همش میستانند و همش میبرند

همش آتش افروز خشک و ترند

همش بیمروت همش بدگرند

زبیگانه برباد کاشانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

مده پای بیگانه را ره بخاک

ره دشمنان وطن را مپاک

مساز از چمن خاک توده ، مغاک

ازین بیشتر سینه اش را مچاک

مشور آتشی را که صد گانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

زبیگانه است این "منی" وین "تویی"

زبیگانه افتاده مارا دویی

زبیگانه میباشد این شش سویی

زبیگانه تاچند باید ، بویی؟

زبیگانه شر در گلستانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

تو دیدی که مزدور و بیگانه یی

چه کردند با قوم فرزانه یی

تو دیدی که چون در وطن خانه یی

نه سرمانده بر جا نه سامانه یی

خلاصه سخن به پایانه است

خبردار بیگانه ، بیگانه است

 

غــزل بــدخــشــان

عبداللطیف "پدرام"

با تو،

هزار چهرهِ بيباک سرفرازي ام

نگاهت اطمينان عجيبي است

ميتوانم هزار گلوي زخمي را بسرايم

سرود آناني باشم که خاموش شان کرده اند

ترانهء مرداني که خاموش اند

غزل هزار دختر عاشق

که قلب هاي توفاني شان

اندک، اندک

خاموش مي شوند

يکسره بدخشانم با تو،

استقامتِ بي بديل کوهستان هايش :

شکيب سواحل آمو،

در نبرد زلزله و توفان

قدرت آباد کردنم؛

از هيچ ، از صفر

کابلم ، سر بر افراشته از خاکستر خويش

با تو،

ني، تو اي شبانه ئي چوپان هاي هندو کشم!

رهائي

آزادي ام !

 

نه شكوفه ، نه پرنده

نادرپور

اي بينوا درخت
 كز ياد آسمان و زمين هر دو رفته اي
 آيا در انتظار بهاري مگر هنوز ؟
مرغان برگ هاي تو ،‌ يك يك پريده اند
 آيا خبر ز خويش نداري مگر هنوز ؟
اين عنكبوت زرد كه خورشيد نام اوست
ديگر ميان زاويه ي برگ هاي تو
 تاري ز روزهاي طلايي نمي تند
 ديگر نيگن ماه بر انگشت شاخه هات
سوسو نمي كند
 چشمك نمي زند
ديگر درون جامه ي سبزي كه داشتي
آن آشيان كوچك گنجشك هاي باغ
چون دل نمي تپد
 آن روز ، آشيانه ي آنان دل تو بود
آيا بر او چه رفت كه ديگر نمي تپد ؟
 اين دل ، نشان هستي بي حاصل تو بود
 مرغان برگ هاي تو در آتش خزان
يكباره سوختند و به پاي تو ريختند
 گنجشك هاي در به در از آشيان خويش
همراه باد و برگ ، به صحرا گريختند
اما تو ايدرخت ، تو اي بينوا درخت
 چون مرده ي برهنه ي پوسيده استنخوان
 بر گور بي نشانه ي خويش ايستاده اي
بنگر كه هر چه داشتي از دست داده اي
بنشين كه بعد ازين
ديگر به خنده لب نگشايد شگوفه اي
زيرا به روي هيچ لبي ، جاي خنده نيست
 بنشين كه بعد ازين
ديگر ز لانه پر نگشايد پرنده اي
زيرا كه در حباب فلزين آسمان
 ديگر هوا نمانده و ديگر پرنده نيست
 اي بينوا درخت
 آيا خبر ز خويش نداري هنوز هم ؟
 از ياد آسمان و زمين هر دو رفته ا ي
آيا در انتظار بهاري هنوز هم ؟

یادبود

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله دل ناخوش از شاخه جدا ماندن من

در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیزبه یادت ماندست

نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود

پس چرا گشته شبانه دربه در، یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید

کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست

تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی

باورم نیست که مرگ بال وپر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل

آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

 

سپیدار

«سیمین بهبهانی»

 

این حریفان همه هرجایی و پستند و تو نه

کم ز پتیاره و پتیاره پرستند و تو نه

این گدایان به تمنای جوی سیم تنم

چون چنار از سر خواهش همه دستند و تو نه

چون سپیدار رز آویخته، این بی ثمران

خویشتن را ثمر عاریه بستند و تو نه

از تنم فرش هوس بافته خواهند و به عهد

رشته صد مرحله بستند و گسستند و تو نه

جرعه نوشان قلندروش سرگردانند،

یک شب از صد خم و صد خمکده مستند و تو نه

دامن هرکه گذشت از برشان بگرفتند

گل خارند و به هر دشت نشستند و تو نه

ماه افتاده در آبند و سراپا به دروغ؛

رونق خویش به یک جرعه شکستند و تو نه

لیک با این همه صد حیف  که در بیماری

گرد بالین من این ها همه هستند و تو نه.

شبگون

با پنجه یی  شکسته  دری  وا  نمیشود

دلهای  پاره  خانه یی  غوغا   نمیشود

بی آسمان   آبیی   خورشید   قله ها

ا ندام    رود یخ زده    دریا      نمیشود

سرنامه یی کتاب اسارت حروف  یأ س

گلواژه یی    طراوت    فردا    نمیشود

شهزاده  هایی  فاتح   گلبانگ    بامداد

بر  جلوه گاه   پنجره   پیدا    نمیشود

چشمان   انتظار    پریزاده گان    ده

روشن  زگام  رخش  دریغا     نمیشود

بر بازوان  سرد  خزان  تکیه   داده ام

خشکیده  شاخه هام   شگوفا   نمیشود

مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد  و  فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
درآن گوشه چندان غزل خواندآن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد؟ آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش بازکن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد

 

.



 

 

 

 

·         محلات در یافت نشریه "صدای بدخشان"

·        بدخشان : لابراتوار داکترعزیز الله ، مندوی کهنه، فیض آباد- تیلفون تماس 0799321160

·        تخار : شهر تالقان ، قرطاسیه فروشی شهاب الدین ، بندر بدخشان ، مقابل شاروالی (0799127805)

·        کندز: سرچوک ، جادهِ ولایت، کتاب فروشی محمد هارون(نمبر تیلفون- 0799205054 )

·        بغلان : نوید عکاسخانه ، چوک شهر پلخمری.

·        کاپیسا: شهرمحمود راقی ، قرطا سیه فروشی امام ابو حنیفه.

·        بلخ  : مزار شریف ، گذر معدن نمک ، کتاب و قرطاسیه فروشی شمس ، متصل کورس پیام (0799201713)

·        کابل : رهنمایی معاملات شریفی ، مارکیت مکروریان سوم* کتاب فروشی امیری، جوی شیر*

·        روزنامه فروشی محمد شاکر ، جوار کتابخانهِ عامه.

·        هرات :  شهرنو ، جادهِ بانک خون ، قمر مارکیت، منزل دوم ، اطاق ، ، 23شرکت بارچالانی و ترانزیتی هندوکش (070402083 )

·        پروان   : فروشگاه برادران صابر "صفار"، مارکیت سیمساری ، شهر چاریکار نمبر تیلفون( 0799450476)

"

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 9:8 |

شماره سیزدهم/سال دوم صدای بدخشان  4/4/1385

سرمقاله

همانگونه که میدانیم مواد مخدر پدیدهِ شوم و مضرتباریست که سالانه جان میلیونها انسان را به گونه های مختلف میگیرد.

کشانده شدن پای افغانستان به قاچاق وزرع و استعمال مواد مخدر خود جزء برنامهِ بود که از سفر تکوینی مزارع افیون از مثلث طلای( برما، تایلند، لاوس)  واقع در جنوب شرق آسیا به سوی هلال طلای ( افغنستان و پاکستان) مایه میگیرد.

به نظر ما شاید هدف نهایی این سفرفراتر از افغانستان ، سرزمینهای آنسوی دریای آمو باشد تا انتقال مواد مخدر را از طریق خطوط آهن روسیه به اروپا به مراتب آسانتر سازد و فاصله بین تولید کنندگان و مصرف کنندگان را به حد اقل برساند و از سوی دیگر از روزی میترسیم که این پشک دزد چندی بعد با فرمان خلیفه به سر زمین ما برنگردد که البته نه در لباس افیون و مخدر بلکه در لباس کپسولها و دراژهای فرحبخش که درانصورت مانع ورود آن شده نمیتوانیم همانگونه که امروز مانع تشریف شراب شده نمیتوانیم که اگرمانع شویم شاید بما بر چسپ ضد دموکراسی بزنند و به گمان قریب به یقین مثلث طلای که اکنون به هلال طلای بدل شده در آیندهِ نه چندان دور زمانیکه حرکت حلزونی خود را به سوی آسیای میانه ادامه داد مبدل به دایرهِ طلای خواهد شد.

اما حقیقت هر چه باشد ، باشد مهم اینست که کشور ما کنون درین منجلاب غرق شده و هرروزیکه میگذرد دامنهِ فاجعه گسترده تر میشود.

سخن اساسی بر سر اینست که جهت برون رفت ازین بحران باید برنامه های موثر و عملی رودست گرفته شود نه راه اندازی سناریو های نمایشی و سمبولیک.

تا جائیکه دیده شده است نهاد های مختلفی که بنام مبارزه علیه مواد مخدر تا کنون ایجاد شده اند کمترین دستاوردهای عملی را داشته اند.

که علت آن همانا تلاش مشاورین خارجی جهت بکار بستن تجارب کشور های دیگر در افغانستان از یکسو و عدم تخصص ، عدم تعهد و بیکارگی کارمندان نهاد های مبارزه علیه مواد مخدر در امور از سویی دیگرست.

چون برای ادارات و نهاد های مبارزه علیه مواد مخدر، معاشات بلند دالری و دیگر امتیازات فوق العاده در نظر گرفته شده است بنابرین مسئولین از همانروز اول بدون درنظرداشت تخصص ، تعهد، اهلیت ، تجربه و کارآیی کارمندان بیشتر اقارب ، خویشاوندان ، اقوام و افراد سفارشی را بکار گماشتند که این خود باعث شد تاامروز هیچ برنامهِ موثری بکار گرفته نشود.

شاید بیشتر کسانیکه همین امروز درین راستا موظف شده اند به فکر افغانستان نباشند چه رسد بران که به فکر رهای کشور ازین بحران مواد مخدر.زیرا دلیلی برای دبلستگی ودلسوزی به وطن ندارند چون سالهاست که خانواده های بیشتر آنها در آنسوی مرزها زیست دارند و حضور فزیکی شان در افغانستان فقط بخاطر معاشات دالریست و بس اگر کسی میگوید نه بیائید معاشات دالری شانرا حذف کنید تا شبانگاه خود را به پشاور و لندن و برلین میرسانند.

بیشتر بودجه تخصیص یافته برای مواد مخدر در عوض اینکه صرف پروژه های انکشافی و معیشتی شود صرف پرداخت معاشات بلند دالری برای افراد ناشایسته و بیکارهِ داخلی و خارجی ، مخارج سفرهای خارجی بدون هدف و بدون دستاورد ، چاپ و توزیع پوسترها و اوراق تبلیغاتی غیر موثر،  راه اندازی ورکشاپها ، سیمینار ها و کنفرانسهای بی معنی و تطبیق پروگرامهای نمایشی شده که جز برای مجریان آن ، ذرهِ نفع برای مردم افغانستان نداشته است.

در جریان چند سال گذشته مصرف صدها میلیونها دالر به عناوین مختلف بنام مبارزه عیله مواد مخدر از تخریب مزارع کوکنار گرفته تا سروی وسیمینار و کنفرانس و سفرهای توریستی و ده ها عنوان دیگر مصرف شده که اگر این پولها در انکشاف هرکدام از چهار ولایت که زارعین عنعنوی کوکنار هستند( هلمند، قندهار، ننگرهار ، بدخشان ) دلسوزانه مصرف میشد صد فیصد کشت کوکنار برای همیش ازان ولایات رخت میبست. اگر اینهمه مصارف هدر نشده پس چرا زرع کوکنار که قبل از آغاز برنامه مبارزه علیه مواد مخدر منحصر به چهار ولایت بود بعد از آغاز مبارزه علیه موا د مخدر در چهار سال گذشته به 22 ولایت گسترش یافت؟؟؟؟

بنابرین بهترین را ه جهت ریشه کن کردن مواد مخدر از افغانستان همانا ایجاد یک ستراتیژی معقول و متناسب با شرایط کشور است که در عمل بتواند زارعین مناطقی را که اقتصاد وابسته به کوکنار دارند متقاعد نماید که از زرع کوکنار دست بردارند و بهترین راه ایجاد معیشت بدیل ، بهبود وضعیت اقتصادی مردم ، رفع نیازمندیهای ضروری عامه در عمل است نه در روی کاغذ و پوستر و پروپوزل و گزارش و بیانیه.

وبعدش تنفیذ قانون و آگاهی عامه و دیگر متمات اضافی.

آتشباری قوای مبارزه علیه مواد مخدر بروی اهالی غیر نظامی در بدخشان

گزارشگر هفته نامهِ صدای بدخشان  از ولسوالی جرم ولایت بدخشان خبر میدهد که در اثر آتشباری پولیس مبارزه علیه مواد مخدر فرغامنج ولسوالی جرم ولایت بدخشان بتاریخ 21جوزا سال روان یک دهقان کشته و سه تن دیگر زخمی شدند.

حادثه زمانی روی داد که پولیس مبارزه علیه مواد مخدر به تخریب مزارع کوکنار درین ناحیه آغاز نمود که متعاقب آن مردم محل تلاش نمودند تا مانع این عمل پولیس گردند که این خود منتج به بروز برخورد بین پولیس و اهالی شد . پولیس هم دست به آتشباری بروی اهالی بیدفاع زد که درنتیجه یک نفر کشته و سه تن دیگر زخمی گردیدند. درجریان درگیری اهالی به سلاح گرم مسلح نبوده و با سنگ و چوب به جواب متقابل پرداختند. باید متذکر شد که این نخستین بار نیست که نیروهای دولتی به کشتار مردم بیدفاع میپردازند چند ماه قبل نیز در اثرآتشباری نیروهای امنیتی به روی تظاهر کنندگان در ولسوالی بهارک19 تن زخمی و 6 تن به هلاکت رسیده بود که دیگر هیچ کسی در مورد بازخواستی نکرد.

شورای بدخشانیهای مقیم کابل رسماَ شروع به فعالیت نمود

سخنگوی شورای بدخشانیهای مقیم کابل ضمن ابراز این مطلب گفت:شورای بدخشانیهای مقیم کابل منحیث یگانه و نخستین نهاد اجتماعی، فرهنگی بدخشان شمول در کابل جواز فعالیتهای رسمی خویش را ازوزارت عدلیه تحت شماره ثبت( 550) بتاریخ 11/3/1385  بدست آورد.

ستاره ای دیگر در آسمان ادبیات و فرهنگ بدخشان

هفته نام «بام جهان» ارگان نشراتی شورای بدخشانی های مقیم کابل به نشرات آغاز نمود. این هفته نامه که با قطع و صحافت اخباری در 8 صفحه چاپ می شود، آرمان ها، اهداف، ایده ها و خو است های شورای بدخشانی های مقیم کابل را منعکس می سازد.

نگاهی بر گنج بدخشان و رنج بدخشانیان

"تقوی جارالله"

 

بدخشان بخشی از سرزمین پهناوری آریانای کبیر ، خراسان دیروز وافغانستان امروز است که تا چند سال قبل فقیر ترین مردم جهان با سخت کوشی در میان مثلث ، خشم طبیعت ( راههای دشوار گذر، نبود زمین قابل زرع ، کوههای سر به فلک )، عدم توجه دولتهای مرکزی به آبادانی و شرایط زندگی مردم و عدم آگاهی عامهِ مردم از چند و چون زندگی، در عمق دره ها و دامنهِ کوهساران به سر میبردند، اکنون پارهِ تعغیرات رد بعد سومی مثلث ( شور آگاهی و تجدد خواهی و تحول طلبی مردم)پدیدار گردیده و دو بعد دیگر( عوامل طبیعی و بیتوجهی دولت مرکزی به عمران و باز سازی و بهسازی بدخشان) به گونهِ گذشته تعغیر ناپذیر به نظر میرسدتا جائیکه دیده شد طی سالها و دهه های اخیر چند نسل والیان و زمامادارانیکه در توالی هم آمدند و رفتند، حتی خشتی را هم بر بناهای نا ساختهِ قبیل نگذاشتند و حتی در سالهای باز سازی و سازندگی افغانستان یکموتر سنگ یا جغل هم بر حفره ها و خندقهای بازار فیض آباد که همچون تمساح همیشه گرسنه در انتظار تایرهای عراده جات دهن باز کرده است انداخته نشد.

بدخشان در درازنای تاریخ پر بار خویش از شهرت و جایگاهِ ویژهِ در منطقه برخوردار بوده است ،یکی به علت آنکه در مسیر جادهِ قدیمی ابریشم قرار داشته و محل اطراق کاروانهای تجارتی و دارای کاروانسراها وصنایع ظریفه و یکی از مراکز مهم تبادلهِ اموال تجارتی بوده است و دیگری بدخشان به دلیل داشتن منابع تحت الارضی فراوان و سنگهای قیمتی خویش مانند لاجورد، لعل ، نقره و طلا همیشه ورد زبان شاعران و شهرهِ آفاق بوده است.

سالها باید که تا یک سنگی اصلی زآفتاب

لعل گردد دربدخشان یا عقیق اندر یمن

علامه اقبال در ادامهِ قوافی "جوانان" و "نیاکان" در یکی از غزلهای شور آفرین خویش میگوید:

فکر رنگینم کند نذر تهیدستان شرق

پارهِ لعلی که دارم از بدخشان شما

هر چند ساکنان اصلی بدخشان هرگز نتوانسته اند ازین لعل ولاجورد ومنابع و معادن بیشمارش استفادهِ مطلوب نمایند و همیشه مانند گرسنگان خوابیده بربالای گنج دل بدان بسته اند که ما مالکان اصلیی گنج نهفته ودر سفته هستیم در حالیکه مالک اصلیی گنج کسی است که بتواند ازان استفادهِ دلخواه نماید ولو که اروپایی باشد یا آمریکایی و پاکستانی یا افغانی.

دلیل سوم شهرت بدخشانزمین اینست که بدخشان در دامان خویش فرزانگان، فرهیختگان،  شعراء و مشاهیر بزرگی را پرورانده یا برایشان پناهگاه و پرورشگاه داده است مانند حکیم ناصر خسرو ، حضرت غیاثی، سیده مخفی و هزاران دیگر.

بدخشان یگانه ولایتی در سطح کشور است که با بیش از چهار کشور دنیا مرز مشترک دارداما افسوس که ازین موقیعت مهم ژیوپولیتیک آن هزار سال قبل بیشترین استفاده میشد و امروز هیچ.

در واقیعت امر بدخشان بندرگاه و گذرگاهِ استثنایی و مطلوبیست اما ساکنانش در دوران ایست فرهنگی و رکود اجتماعی بدخشان بندربانان هشیار وفرصت شناسی نبوده اند که نتوانسته اند تا کنون ازین امتیازات بهره برداریی مشروع نمایند.رودباران خروشان کوکچه غلطان وخیزان از عمق دره ها و پهنای جلگه های این دیار میگذرد و حدود و ثغور این خطه را میپیماید و در هر پیچ و تابش مصرانه فریاد میزند که من منبع فیاض و پایان ناپذیر انرژی هستم و میتوانم سراسر این دیار را و خطه های همجوارش را از نور و روشنای بی نیاز سازم مشروط برانکه کسی قادر بر گشایش رمز بهره گیری از من گردد و آن راز چیزی دیگری جز احداث بندها در فواصل معین درین دره ها نمیباشد.

ازقرار معلوم تا چند دههِ دیگر منابع نفتی و فوسیلی جهان با توجه به مصرف دایم التزاید که دارد به پایان خود نزدیک میشودکه درانصورت منابع آبی جهان درجهِ اول اهمیت را پیدا خواهد کردو ازینرو بنابر سنجشها و پیشبینیهای کارشناسان ، قرن آینده ، قرن چالشها و تنشها ودرگیری قدرتهای جهان بر سر تملک و تصاحب منابع آبی خواهد بود

مثل آنچه که ما امروز شاهد درگیری قدرتهای جهانی تحت عناوین گوناگون بر سر تصاحب منابع نفتی هستیم که درانصورت بدخشان یکی از نادرمناطق مورد توجه آنها خواهد بود.

بدخشان را از بسیاری جهات و از جمله موقیعت مهم بندرگاهی و همسایگی با چند کشور و ترکیب قومی و تعدد السنه و مذاهب که دارد میتوان افغانستان کوچکش پنداشت در حالیکه بسیاری ولایات مهم دیگر  با وجود آنکه از ویژگی ها و امتیازات دیگری برخوردارند این ویژگی را ندارند.

اگر چه اکثریت ساکنان بدخشان در قدم اول تاجیکها و بعد اوزبکها هستند اما اقلیتهای اندکی از اقوام عرب ، مغل ، بلوچ، هزاره،گوجور، چنگ و غیره نیز که در برهه های متفاوت زمان از ستم فرمانروایان فرار نموده به بدخشان پناهنده شده اند یا توسط آنها تبعید شده انداز سالیان متمادی بدینسو در بدخشان در کنار هم حیات به سر میبرند تمام ساکنان بدخشان در حالیکه در گویشهای خانوادگی و محلی خویش از زبانهای بومی خویش استفاده مینمایند در گویشهای عمومی خویش در شهرها و بین اقوام دیگر از زبان تاجیکی فارسی استفاده میکنند و این زبان همانگونه که در کشور منحیث پلی بین زبانهای مختلف میباشد در بدخشان نیز این نقش را بازی مینماید.اگر چه در حدود95 فیصد مردم بدخشان پیرو مذهب حنفی اند اما پیروان مذاهب اسمعیلیه ، فقه جعفری و حتی وهابیت هم درانجا سکونت دارند که خوشبختانه در طول سده های متمادی هیچگونه خشونتی میان آنان به میان نیامده و همه با هم در صلح و صفا زیست دارند.

در بدخشان تا کنون هیچگونه اقدام جدی مبنی بر اساس گذاریی زیر ساختهای اقتصادی و تطبیق پروژه های عمرانی و عام المنفعه و اشتغال آفرین از طرف حکومتها و زمامداران بر سر اقتدار صورت نگرفته است و حتی در دوره های که بدخشانیان در ادارهِ امور سیاسی و دولتی کشور دارای نقش مهم و مرکزی بوده اند کدام خدمتی قابل ملاحظهِ انجام نیافته است شاید برای یک جهانگرد و تازه وارد خارجی عبور از شاهراهِ تخار-بدخشان و مخصوصاً گردنه های قره کمر یکی از تلخترین و خوفناکترین خاطرهِ زندگیش به حساب آید در حالیکه همه روزه کاروانهای حاویی مواد مورد ضرورت و رفع مایحتاج بدخشانیان از همین راهها و از همین گردنه ها میگذرد و همه ساله شماری زیادی از انسانها و عرادجات طعمهِ دریا کوکچه میگردند.بدخشانیان به اثر مجاهدت و مقاومت و هوشمندی و کیاست خاص که در دورهِ جهاد و مقاومت از خود نشان دادند به احراز پستهای عالی دولتی و رهبری جامعه نایل آمدند اما به اثر مصلحت اندیشیهای ناشی از بی برنامگی و یک نوع محافظه کاری و ترس نهفته در روان که از شاخصترین خصوصیت بدخشانیان در حفظ موقف سیاسی شان به شمار میاید هیچ اقدامی در تعمیر و ترمیم شاهراهِ تخار-بدخشان که بهتر است آنرا گذرگاه مرگ نامید نکردند چون بیم ازان داشتند که مبادا از طرف معاندین ورقبای سیاسیشان متهم به محل گرایی گردند در حالیکه بعد از تاسیس ادارهِ موقت اولین اقدام دولت تحت رهبری آقای کرزی قیر ریزی شاهراهِ کابل- قندهار بود و جناب اسمعیل خان هم با حصول عواید گمرکات هرات به آبادی و شگوفایی و سرسبزی ولایت زادگاهِ خود اهتمام ورزید وهیچکس هم منطقاً و انصافاً نمیتواند بر آنان ایراد گیردچون آبادی قندهار و هرات آبادی گوشهِ از سر زمین افغانستانست آبادی بدخشان و مخصوصاً شاهراهِ تخار- بدخشان هم میتوانست آبادی گوشهِ از سرزمین افغانستان باشد درانصورت مردم آفرین میگفتند و کسی که بتواند آفرین مردم را جلب کند هیچگونه باکی از نفرین دشمنانش ندارد. 

ازجنگ ستارگان تا جنگ بوتلها

سالها قبل آنگاهیکه موشکهای اس اس 20 واشنگتن و بن و پاریس را نشانه رفته بود و سربازان پیمان وارسا از عقب دیوار برلین به سوی سر زمینهای مغرب زمین مشتاقانه کله کشک میکردند و کوبا و نیکارا گوا در بیخ گوش ایالات متحده امریکا ترانهِ انتر ناسیونالیزم کارگری را میخواندند.

رونالد ریگان ریس جمهور وقت امریکا سمفونی ناشناختهِ را نواخت که بدان جنگ ستارگان نام نهاد و مردم جهان که از نام این جنگ چنین دریافته بودند که شاید عطش خونخوارگی ابر قدرتهای بشر دوست و رحم دل به کشتار ووویرانی بعداز کشتارهای وحشیانه میلیونها انسان در جریان جنگهای اول و دوم جهانی فرونشسته باشد و دیگر از ریختن خون مظلومین و بیگناهان سیر شده باشند جهت رفع اختلافات خویش مانند کاکه ها و عیاری های سر زمین ما در ستارهِ دور ی بروند و در همانجا حسابات خود را تصفیه نموده مرد و نامرد را معلوم نمایند، بعد طرف فاتح در حالیکه یدک اسپ بی سوار حریف مغلوب را بدنبال خودمیکشد ازین سفر تکوینی بر گردد و بر سریر فرمانروای جهان بیکران تاجپوشی نماید و ما جهان سومی ها به امید اینکه دیگراز کشمکشها و خونریزیهای همیشگی که آنرا محصول دو قطبی بودن جهان میدانستیم و به باور اینکه با یک قطبی شدن دنیا به مدینه فاضله میرسیم و ازین همه جنایت و شقاوت ووحشت رهایی میابیم ، صمیمانه برایش کف بزنیم و هورا بکشیم .

اما افسوس که چنین نشد هر چند که جهان بدون جنگ ستارگان یک قطبی شد و ما ساده لوحانه فکر میکردیم که با کنار رفتن فیل ، پلنگ عادل میشود که  نه تنها چنین نشد که بلکه رو باه و شغال هم دعوی پلنگی کردند و دندان کفتار ها هم تیز تر شد.

بهر حال از جنگی ستارگان خبری نشد و همانگونه که این واژه، ناشناخته تولد شد گمنام از دنیا رفت.

 اما از قرار معلوم در عمارت پارلمان افغانستان جنگ بوتلها که یکی از جدید ترین نوع جنگهای معاصر است به راه افتاد و ارواح ریگان  سکون یافت که اگربرنامهِ جنگ ستارگان عملی نشد حد اقل جنگ بوتلها بدون برنامهِ قبلی در زیر روشنایی ستارهِ دموکراسی  انجام یافت که بدون شک افتخارش به ریگان  فقید هم میرسد.

قرار گذارشات رسیده از خانهِ ملت واقع در کارتهِ سه نمایندگان منتخب ملت؟ به ادامهِ افتخار آفرینی ها گذشتهِ خویش ریکارد تازهِ را در عرصه مسابقات سیاسی خویش قایم نموده اند.به اساس این گذارشها در مسابقهِ بوتل جنگیی که روز یکشنه به راه انداخته شد ، تیم وکلای طرفدار دولت برنده اعلان شدند. مسابقه به قوماندهِ تیم لیدر همیشه قاطع و نیمه فاتح آغاز و توسط بازیگران ورزیدهِ تیم مذکور ادامه داده شد، بازیگران هیجان زده و احساساتی چنان نمایشی را به راه انداختند که زیدان و پلی و تیگنه ورونالدو در میدانهای فوتبال چنین عرق ریزی نکرده بودند زمانی بازی هیجانی ترشد که یکی از بازیگران جسور و از جان گذشته به عوض بوتل خالی از سیلی آبدار استفاده نمود و یکی از کمره مینهای تلویزیون طلوع را هدف سیلی جانانهِ قرار داد که صدای آهنگ دار آن تا فاصلهِ 60 متری محل واقعه شنیده شد که این خود بازی را به نفع تیم مذکور خاتمه داد و کپ قهرمانی رانصیب بازیگر مهاجم و مبتکر تیم وکلای دولتی نمود .

از قرا رمعلوم این رویداد جدید امید واریهای زیادی را برای شرکت های آب سازی پاکستانی بار آورده است زیرا آنها بدین باورند که منبعد مردم افغانستان هم در هماهنگی با نمایندگان منتخب شان؟ به بوتل جنگی رو خواهند آورد و در مدت زمانی کم بوتل جنگی هم پا بپای بازی کریکت بیکی از بازیهای ملی افغانستان مبدل خواهد شد که درانصورت تولیدات این شرکتها چند برابر زیاد خواهد گردید.

ماهم ضمن عرض تهنیت به مناسبت این پیروزی بزرگ برای بازیگران این تیم ازوزارت خوش پا و قدم پارلمانی خواهانیم تا جهت بهتر شدن مسابقات بعدی عمارت پارلمان را با بالشتهای پخته دار مجهز نمایند که درانصورت وکلای محترم میتوانند به عوض بوتل جنگی از بالشت جنگی لذت ببرند زیرا احتمال آن میرود که در جریان بوتل جنگی کدام وکیل احساساتی بوت تلهای مملو از آب را به سوی حریف پرتاب نماید که باعث صدمات شدید فزیکی  خواهد شد که درانصورت شفاخانه ها به روی مردم بسته خواهد شد زیرا با بستر شدن هر وکیل ، جهت تامین امنیت او قیود شب گردی و روزگردی در شفاخانه ها و جاده های منتهی بران وضع خواهد شد و از سوی دیگر در هر بالشت جنگی مقدار زیادی پخته ضایع میشود که این خود میتواند برای هیت خریداری خبری خوشی باشد و رقابت شدید مثبت را جهت بدست آوردن کرسی های هیت خریداری بین خدمتگاران مردم بوجود آورد و هم چنان حد اقل بازار داخلی جهت خریداری پختهِ افغانستان که از بیکسی و بی خریداری سالهاست جای خود را برای کوکنار داده است پیدا شود اگر چه میترسیم که اگر چنین کاری هم شود حتماً پختهِ پاکستانی به کار گرفته خواهد شد.

 همچنان بهتر است تا در تشکیل وزارت امورپارلمانی که بدون شک همین حالا از فرط بی برنامگی از بی تشکیلاتی هم رنج میبرد یک ریاست بنام ریاست عمومی انسجام امور جنگ بوتلها و جنگ بالشتهااضافه شده و مشاورین و ترینر های مجرب را هم  جهت پیشبرد ور کشاپها و سیمینارها جهت ارتقای مهارت وکلای علاقمند در رشتهِ بالشت جنگی و بوتل جنگی از

آنقدر فریاد خواهم کرد اندر گوش تو

تا که تحویلم بیگیرد رایس ولارا بوش تو

گر زنی بوتل به فرقم آب آنرا نوش کن

ورنه خون من بیافتد عاقبت بر دوش تو

شير شتر

ممکن است وارد بازار شود

شير شتر ممکن است بعنوان تازه ترين اغذيه مقوی وارد بازار شود و قفسه مغازه های فروشنده مواد غذايی سالم را پر کند.سازمان ملل خواستار فروش شير شتر به غرب شده است. اين شير سرشار از ويتامين ب و ث است و ۱۰ برابر شير گاو آهن دارد.شير شتر که کمی شورتر از شير معمولی است بطور گسترده ای در جهان عرب مصرف می شود و برای توليد پنير بسيار مناسب است.برخی از مهمترين پخش کنندگان مواد غذايی برای فروش اين محصول در بريتانيا ابراز علاقه کرده اند.علاوه بر مواد معدنی و ويتامين، تحقيقات نشان داده که پادتن های موجود در شير شتر ممکن است برای غلبه بر بيماری هايی نظير سرطان، ايدز، آلزايمر و هپاتيت ث مفيد واقع شوند.در همين حال تحقيقات برای يافتن نقش آن در کاهش تاثير ديابت و بيماری های قلبی نيز ادامه دارد.سازمان خوار و بار جهانی، بازوی اغذيه سازمان ملل متحد، از توليدکنندگان خواسته تا فروش اين محصول به غرب را آغاز کنند.اين سازمان اميد دارد گروه های کمک کننده و سرمايه گذاران به توسعه اين بازار کمک کنند.يکی از مسئولان اين سازمان می گويد: "استعداد اين محصول عظيم است. شير، پول است".او می افزايد ۲۰۰ ميليون مشتری بلقوه در جهان عرب و ده ها ميليون نفر ديگر در اروپا، آمريکا و آفريقا وجود دارند.يکی از مشکلات در ارتباط با اين محصول که هنوز حل نشده باقی مانده ناسازگاری آن با دمای بسيار بالاست و بايد برای افزايش زمان مصرف آن فعاليت های بيشتری صورت گيرد.سخنگوی بنياد تغذيه بريتانيا می گويد: "شير شتر می تواند افزوده مفيدی برای رژيم های غذايی باشد چرا که دارای کلسيم و ويتامن ب است و از چربی کمتری نسبت به شير معمولی گاو برخوردار است"."با اين حال اين شير گران تر از شير گاو است و مزه ای دارد که ممکن است برخی از مردم از آن خوششان نيايد."

گاهی حیوانات متمدن تر از انسانها میشوند

سرعت سقوط جامعهِ بشری در پرتگاهی هولناک بحران اخلاقی پابپای کاروان زمان هر آن ، آهنگ تازهِ کسب میکند ، آنچه که تا کنون با پیشرفت کشفیات علمی و آخرین دستاوردهای تکنولوژی نوین برای انسان واقعبین و روشنگر ثابت شده است اینست که ادیان آسمانی و ادیان شرقی در بسیاری موارد پیامها و دساتیر روشن و یکسانی را در راستایی حفظ ارزشهای اخلاقی و شعایر انسانی داشته بایک تفاوت که زمان و شیوهِ بیان این پیامها و دساتیر با هم تفاوت دارد.

ازین همینجا بوده است که ارزشهای اخلاقی در نص اعتقادات ادیان آسمانی یا سنتی مشرقزمین حیثیت شاه ستون را داشته و تمام تلاشهای حلقات و نهاد های که در طول قرنها کوشیدند تا دژ استوار و نفوذ ناپذیر اعتقادات دینی مردم را در بخش اخلاق بشکنند بی ثمر مانده است.

یکی از شیوه های مبارزه این حلقات در راستایی تعغیر بینش جوامع شرقی در مقابل چگونگی پاسداری از ارزشهای اخلاقی همانا تبلیغ لجام گسیختهِ آزادی جنسی و شنیعتر ازان همجنسگرای است.

فحشای آشکار یا چند شوهری همزمان، به شکل آشکار در بین حیوانات نیز معمول نبوده و درین جمع تنها جامعهِ خوکها هستند که تن به چنین ذلتی میدهند. ما در محیط روستایی خویش درین مورد میتوانیم به عنوان بهترین مثال مرغان خانگی را مثال بدهیم که سر پرستی صدها مرغ را در یک مکان فقط یک خروس به عهده میگیرد که البته چون آنها تا هنوز قانون خاصی برای خود ندارند معیار گزینش فرمانروا قوت بیتشر است که قویترین خروس بعد از شکست دادن تمام حریفان در جنگ تن به تن این امتیاز را بدست میاورد که در بعضی موارد حرمسرای بعضی خروسها مزدحم تر از حرمسرای بعضی شاهان متاخر افغانستان میگردد.

اماعمل شنیع همجنس گرای حتی در جامعهِ حیوانات نیز معمول نبوده و این زبان بسته های بیسواد هم حاضر نیستند تا در خفا تن بدین خفت دهند چه رسد بدین که در محلهِ عام آنرا تبلیغ و ترویج نمایند.

اینکه رواج این انحرافات اخلاقی چه پیامد های روانی ، اجتماعی و فطری را به دنبال دارد بحثی است که از دایره این مقاله خارجست و به عنوان نمونه باید متذکر شویم که نخستین مریض مصاب به ایدز که در افریقا در سال 1981 تشخیص شد یک پسر جوان همجنس باز بود و باید متذکر شویم که سرعت انتقال ویروس ایدز در مردان همجنس باز به مراتب بیشتر از زنان روسپی است.

البته هیچ شکی نیست که انحراف اخلاقی چه همجنس بازی و چه تمایل به فحشا از اوایل پیدایش جامعهِ بشری در میان انسانها به شکل انفرادی رائیج بوده اما در کمتر جوامع شکل قانونی داشته و رسمیت یافته است.

اما بیائید امروز سری به جوامع پیشرفتهِ اروپائی بزنیم تا بیبینیم این جوامع تحت شعار آزادی بدون حد و حصر تا کدامین مرزهای ذلت و خفت را در نوردیده اند هرچند که در بسیاری موارد اکثریت مردم کشور های پیشرفته با این پدیده های مذموم مخالفند اما به گونهِ که دیده میشود اقلیت "شله" و دیده درای حامیان به اصطلاح حقوق و آزادی آدمها درین عرصه دست بر تر دارند کنون بهتر است وضعیت را از سایت بی بی سی بخوانش بیگیریم:

 « كسانى كه مخالف به رسميت شناختن ازدواج همجنس گرايان هستند، انگيزه هاى متفاوتى براى اين مخالفت دارند. گروهى اين گرايش جنسى را مى پذيرند اما با اطلاق عنوان ازدواج به هم زيستى آنان مخالفند. گروه هاى ديگرى با هم جنس گرائى، بر اساس باورهاى مذهبى، مخالفند و ازدواج را رابطه بين يك زن و مرد به قصد توليد مثل تعريف مى كنند. آنها مى گويند سنتى با چنين سابقه طولانى تاريخى را نبايد براى ارضاى خواست يك گروه تغيير داد.

امامدافعين حق ازدواج براى هم جنس گرايان، اين افراد را يك گروه اجتماعى تعريف كرده و خواهان برابرى حقوقى آنها در مقابل قانون هستند. آنها وصلت عرفى را يك ازدواج درجه دوم مى دانند كه مشمول تمام حقوق مندرج در قانون ازدواج نبوده و در بسيارى نقاط جهان به رسميت شناخته نمى شود.بسياری از حکومت ها در پى يافتن تعريف قابل پذيرشى براى حضور زوج هاى همجنس گرا در جوامع خود هستند و تعداد زيادی از آنها تغييراتى در قوانينشان براى تضمين حقوق آنها ايجاد كرده اند.در كشور دانمارك از ١٩٨٩، وصلت هاى عرفى از حقوق مساوى با ازدواج هاى رسمى برخوردار بوده اند و ساير كشور هاى اروپاى شمالى از سال ١٩٩٠ به پيروى از دانمارك دست به تغيير قوانينشان زدند.هلند اولين كشورى بود كه هر نوع تمايزى بين افراد هم جنس گرا و دگرجنس گرا و هر اشاره اى به جنسيت را از قوانين ازدواج حذف كرد. بلژيك هم در اين مورد از هلند پيروى كرد.در آمريكاى شمالى كانادا پيشگام به رسميت شناختن حقوق هم جنس گرايان است و در سال دولت اين كشور اعلام كرد كه طرحى براى تغيير قوانينش جهت به رسميت شناختن ازدواج هم جنس گرايان در دست بررسى دارد.هم جنس گرائى در بيشتر كشورهاى آفريقائى غير قانونى و ازدواج دو هم جنس غير قابل تصور است. اما در آفريقاى جنوبى حقوق هم جنس گرايان در قانون اساسى اين كشور كه پس از آپارتايد تنظيم شده محفوظ است و گروه هائى در صدد گرفتن حق ازدواج براى آنها هستند.در ژاپن هم جنس گرائى ديگر يك بيمارى روانى محسوب نمى شود اما بسيارى از هم جنس گرايان به دليل فشارهاى اجتماعى مجبور به ازدواج با جنس مخالف مى شوند. در اين زمينه ژاپن از بسيارى كشورهاى آسيائى پيشرفته تر است.در جوامعى از كشورهاى اروپائى مانند اسپانيا و ايتاليا كه كليساى كاتوليك در آنها پر قدرت است، در پيروى از مخالفت جدى واتيكان با هم جنس گرائى، حقوق هم جنس گرايان به رسميت شناخته نشده اما استثناهائى در اين زمينه وجود دارد.در پرتغال و در مناطق باسك و ناوارا در اسپانيا زوج هاى هم جنسى كه مدت زيادى از هم زيستى مشتركشان گذشته باشد، بر اساس قوانين عرفى ازدواج، از حقوقى مشابه دگرجنس گراها برخوردارند.

در بوئنوس آيرس پايتخت آرژانتين زوج هاى هم جنس گرا مى توانند وصلت عرفى شان را به ثبت برسانند.

در قوانين فرانسه و آلمان وصلت عرفى به رسميت شناخته مى شود و انگلستان در گذر پذيرش اين قوانين است »

 

کوچی ها به مثابه ابزار سیاسی

هاشم "طوفان"

کوچی ها در افغانستان مردمان خانه بدوش و مالدار را گويند که رويهمرفته بدوطرف مرزهای افغانستان و پاکستان رفت و آمد داشته و شامل احصائيه رسمی يا اداری هويت و تابعيت افغانی نمی باشند ، اما برخلاف دارای حقوق در کشور بوده و در برا بر آن کدام مکلفيت ندارند.اسکان کوچی ها درکشور در زمان سلطنت محمد نادر و ظاهر شاه تحت يک برنامه بويژه در ولايات پروان ، بغلان ، کندوز ، تخار ، سمنگان ، بلخ  ، جوزجان ، فارياب ، بادغيس و هرات طوری صورت گرفت که زمين  ، خانه و کاشانه ساکنين بومی يا اقوام اصلی تاجيک ، ترکمن و ازبيک را در ولايات متذکره به جبر و زور گرفته به آنها هديه کردند و بدين وسيله اکثريت آنانيکه ملکيت شان استملاک شد ناگزير خود با اعضای فاميل بحيث نوکر ، دهقان و مزدور در خدمت اسکان شدگان جديد الورود قرار گرفتند و بدينترتيب در حدود تقريبا دونيم مليون کوچی تا سال 1352 در ولايات متذکره ، وادی کوهدامن ، پروژه هلمند وغيره اسکان گرديدند.در نتيجه سروی و مطالعات سال 1346 که توسط يک تيم پروگرام انکشافی ملل متحد در ده ولايت متذکره که بخاطر معلوم کردن ( ليدر شيپ ) يعنی زعامت محلی صورت گرفت و من نيز عضويت اين تيم را داشتم چنان برملا شد که اکثريت مطلق موقف های اداری و رهبری محلی از قبيل ارباب قريه ، وکيل گذر ، ده باشی ، صد باشی ، مير آب باشی ، سورتچی ، رئيس بزکشی و حتی وکالت شورا را همين اقليت ناقلين دارا بودند. بدينوسيله تعيين افراد مذکور در اين موقف ها از طرف حکمرانان وقت صورت می گرفت و نقش اساسی در تحقيق اين برنامه را در ولايات ترکستان محمدگل مومند رئيس تنظيميه وقت و در قطغن شيرخان ناشر بعهده داشتند. برنامه اسکان شامل تأمين امتيازات اقتصادی ، فرهنگی و اداری به ناقلين ناشی از پاليسی دولت وقت بود ، چنانچه استملاک و هديه ملکيت مردم بی دفاع بومی ، کمک های مالی بنام تقاوی  و کريدت های دراز مدت زراعتی ، تغيير نام محلات به نمونه مثال ولسوالی بوينه قره به شولگره و بندر قزل قلعه به شيرخان ، جمع آوری کتب و اسناد تاريخی از نزد باشندگان بومی و از بين بردن آنها حتی مسلح کردن ناقلين تحت نام دفاع از خود در دستور کار اين برنامه بود که عواقب حقوقی آن امروز دامنگير باز سازی گرديده است. زيرا تطبيق اين برنامه اسکان مغرضانه و ظالمانه موجب تنش ها ، نفاق ها و بد بينی گرديده ووحدت ملی را در منطقه خدشه دار کرده است. چنانچه ناقلين تا هنوز در ولايات متذکره بين باشندگان بومی به صفت مهمان ناخوانده و ناقل خطاب شده و مرزعميق بين اين دو صنف ساکن منطقه وجود دارد و به همين علت زمانيکه طالبان و شبکه القاعده وارد ولايات شمال کشور شدند اکثريت ناقلين در تبانی با طالبان يکبار ديگر تجديد مظالم ناروا و کشتار محمد گل مومند را بالای ساکنان بومی روا داشتند و با شکست طالبان اين ياران و مددگاران طالبان بار ديگر آواره شدند.مطلب اساسی در اينجاست که همواره در سرشماری ها ، احصائيه گيری ها و پلانگذاری های دولتی تخمين دونيم تا سه مليون کوچی وانمود ميگردد در حاليکه اين رقم و حتی بالاتر از آن اسکان شده و در حال حاضر درکشورکوچی خانه بدوش وجود ندارد و اگر هم باشد بالاتر از صدهزارفاميل نيست. اما برای گرفتن حقوق بدون مکلفيت کماکان از نام کوچی با همان ارقام ياد شده و بنام آنها امتيازات کسب ميگردد. به نمونه مثال در لست نمايندگان مردم در لويه جرگه بنام کوچی ها نيز يک رقم درشت در نظر گرفته شده است.گذشته از اين قوم احمدزی از ساليان دراز باينطرف در وادی لوگر اسکان شده دارای زمين ، باغ  ، خانه ، سرای ، دکان ، تجارتخانه ، ترانسپورت و معاملات تجارتی در داخل و خارج کشور هستند که محترم غنی احمد زی وزير ماليه يکی ازاين قوم می باشد. اما خبرهای تازه بيانگر آنست که بازهم بنام کوچی هزارها هکتار زمين ملکيت بيت المال در ساحهً پلچرخی کابل توسط  احمدزی ها در تبانی با محترم غنی احمد زی که پيوسته شعار عدالت و شفافيت ميدهد تصرف و تمليک گرديده و در ولايت ننگرهار زمين های پروژه کانال ننگرهار توسط عدهً ديگری بنام کوچی ها اشغال و دولت در بازستانی آن ملکيت بمشکلات مقاومت روبرو ميباشد.سوال اينست که تا چه وقت از نام کوچی ها  بمثابهً يک ابزار سياسی از يکطرف در بالابردن ارقام يک مليت مورد استفاده قرار می گيرد و از طرف ديگربا استفاده  از اين نام در امور اداری و مالی کشور بهره برداری صورت ميگيرد ؟دولت وظيفه دارد که تامين عدالت اجتماعی را متکی به قانونمندی در دستور کار خويش قرار دهد زيرا نظر به قانون تمام اتباع کشور دارای حقوق مساوی و برابر اند و صراحت کامل حکم قانون بالای اتباع کشور است. بعبارهً ديگر افغان کسيست که تبعهً کشور باشد يعنی تذکره تابعيت افغانی داشته که اين امر خود مبين هويت افغانی هر فرد ميباشد و قانون هرگز استثنا را نمی پذيرد. اما کوچی ها تا امروز بخاطرقبول و انجام مکلفيت حاضر به تابعيت و گرفتن تذکره و شامل شدن د راحصائيه رسمی دولت نمی باشند و به همين دليل است که صاحب حقوق هستند و کدام مکلفيت در برا بر آن ندارند. بناء مطابق به حکم قانون بايد اولا هويت افغانی کوچی ها تثبيت و بعدا ذيحق شمرده شوند ، در غير آن هر فرد بيرون مرز می تواند تحت اين نام داخل افغانستان شده و از اين نام بهره برداری کند ، چنانچه تا حال چنين شده وزمينه توجيهات ناروا ارايه گرديه است.اما امروز افغانستان و مردم آن از لحاظ خصوصيات ملی خويش کشور و مردم ديروز نيستند. امروز ، همه بيداری ، شعور سياسی و آگاهی اجتماعی کسب کرده اند و هريک به حقوق ووجايب ملی خود پی برده اند ، بناء به مسالهٌ کوچی بحيث يک ابزار سياسی بايد خاتمه داده شود و مطابق به احکام قانون بايست هويت افغانی شان تثبيت شود. و اگر هنوز عده ای خانه بدوش و بدون سرپناه قرار داشته باشند به اسکان کردن شان در پروژه های دولتی طور عادلانه اولويت داده شود.

 

 

درد مشترک

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که بیبینی

یا چیزی چنانکه بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید

علف با صحرا

ستاره با کهکهشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را بمن بگو

دستت را بمن بده

حرفت را بمن بگو

قلبت را بمن بده

من ریشه های ترا دریافته ام

بالبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن باتوگریسته ام

برای خاطر زندگان

ودر گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودهارا

زیرا که مردگان این سال

عاشقترین زندگان بوده ند

دستت را بمن بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته! با تو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که باصحرا

بسان باران که بادریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های ترا یافته ام

 زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

وثایقی مزار ناصر خسرو

(شرقی)

بعد ازینکه در سال 1338 جادهِ سالنگ باز شد محمد ظاهر ، شاه سابق که مست نشهِ قدرت و شب وروز به فکر عیاشی و خوشگذرانی بود به سفر تفریحی جانب بدخشان و پامیر رفت  در همین سفر بود که بابای ملت؟ خدماتی فراموش ناشدنی را به مردم بدخشان انجام داد که آثارش تا هنوز  هم باقیست مانند بنای یک قصر چوبی  سیارمجهز با وسایل مدرن و سیستم برق و حمام عصری در اشکاشم که اینهمه گذشت زمان تا هنوز هم آنرا از ترس اینکه یادگاری از سایه خدا است ( دران زمان عدهِ از چاپلوسان و مزدوران قدرت جهت فریب مردم شاهان را سایهِ خدا قلمداد میکردند در حالیکه در حدیث شاهِ عادل سایهِ خدا خوانده شده است نه هر ظالم و ستمگری )آنرامعدوم نکرده و قصری دیگر در قلعه پنجه که گذشت زمان ندانسته آنرا منهدم کرده است زیرا دران سر زمین هنوز بیشتر  مردمش گذشت زمانرا هم نمیدانند.این قصرها درجه عیاشی ، راحت طلبی و بی احساسی فرمانروایان و شهزادگانی را به نمایش میگذارد که سوء اداره ، بی کفایتی و نادانی آنها در امور کشور داری باعث شد تا ملت ما قرنهارا در عقب ماندگی ، نفاق ، تشدد و زبونی سپری نموده و بعداًوارد مرحلهِ دردناک و مصیبتبار یک ربع قرنهِ خونین دیگرشوند که هنوز هم بخشهای ازین سناریوی خونبار بکارگردانی همان کارگردانان کهنه کار ادامه دارد .در جریان این سفر استاد خلیلی نیز شرف همرکابی شاه جوانبخت و معارف پرور؟را داشت که بقول خودش علاقهِ زیادی بزیارت ناصر خسرو داشت اما بعلت مریضی که در بهارک برایش عاید گردید نتوانست عازم یمگان شود و نورمحمد کهگدای کفیل سر منشی از جانب شاه مامور شد تا به زیارت رفته و آرامگاه را بر رسی نماید که کهگدای هم از طریق جرم عازم حضرت سعید شد و در باز گشت مانند هر مامور حریص  و رکاب بوس و موزهِ پاک دیگر یک تعداد از وثایق تاریخی را که نسل به نسل در اختیار متولیان مزار ناصر خسرو بود با خود بکابل آورد قدیمیترین این وثایق از اواخر قرن نهم هجری که دورهِ استیلای تیموریانست آغاز میگردد و آخرین آن به سال 1290 هجری قمری میرسد.بنابر نوشته استاد خلیلی انچه میتوان بطور خاص ازین وثایق در شرح زندگانی مورد حکیم  استفاده نمود همانا احترام و اعتقاد متوالی امراء ، فرماندهان و مردم یمگان و ساکنان بدخشانست که از قدیم نسبت به نسب وحسب حکیم و مقام فضیلت و حتی بجایگاه روحانی حکیم داشته واورا از احفاد طاره حضرت پیشوایی اسلام و بعضی او را پیرو مذهب اهل سنت شمرده اند.بهتر است بخشهای از نوشته های استاد خلیلی را با اختصار در مورد وثایق مذکور  بنگاریم:وثیقهِ اول مورخ چهارم ربیع الاول 913 هجری قمری: این وثیقه فرمان ناصرمیرزایکی از حکمرانان تیموری بدخشان است مع الاسف مهر درست خوانده نمیشود مدور و به خط ثلث است وچون بسیار مقرمط کنده شده ، تنها در قسمت تحتانی"سلطان ناصربهادر"ودر قسمت بالا "عمرشیخ" خوانده میشود که عمر شیخ پسر سلطان ابوسعید بن محمد میرانشاه بن امیر تیمورکورگانست وعمر شیخ پدر ظهیرالدین محمد بابر، موسس سلطنت مغلیه در هندوستان، مدفون کابل و متوفی 937هجری میباشد.ناصر میرزا برادر کوچک بابر است که مادر وی "غنچه جی امید" از مردم اندیجان بود و ناصر میرزا در سال 953 هنگامیکه همایون از کابل بجنگ سلیمان میرزا عازم بدخشان بود به امر همایون در قره باغ کوهدامن کشته شد و شاید روستایی قلعه ناصرخان در کوهدامن موسوم بنام او باشد.این وثیقه به شکست بسیار زیبا نوشته شده و بسیار شبیه است به خط درویش"عبدالله سلطان بلخی" که از استادان خط و تا آخر دولت سلطان حسین بایقرا (912) در قید حیات بود و همچنان بخط منشی اختیارالدین شباهت دارد که در همین سالها نیزیست در پشت نسخه جابجا مهرهای قضات وارباب حل وعقد بمشاهده میرسد.وثیقه دوم در عصر سلطان محمود میرزا پادشاه بدخشان ،  پسر ابوسعید کورگان و کاکای بابر که به علت جنگ با کفار کتور بنام غازی شهرت یافت نوشته شده است.این وثیقه در ماه شوال سال 892 هجری مهر شده است.وثیقهِ سوم بتاریخ 1007 مهر شده است  که آنرا به همایون پسر بابر نسبت میدهدند.وثیقه چهارم  بحکم سلیمان میرزا شاه بدخشان صادر گردیده است که تاریخ صدور ان 927 است.

وثیقهِ پنجم فبه فرمان ندر محمد خان امیر هشترخانی صادر شده است.در تمام این فرامین متولیان مزار ناصر خسرو و املاک وقفی مربوط به آنها از دادن مالیات معاف شده اند..تعجب  اینجاست که در هیچ یک ازین اسناد که تقریباً حاوی بر طول مدت 500 سالست ناصر خسرو به صفت حجت خراسان و پیشوایی اسمعیلیان و موسس طریقهِ ناصریه و اباحتی و باطنی و قرمطی خوانده نشده بلکه او را به القاب برهان الاولیا و الاتقیا و سالک سنن سید المرسلین، خوانده وهمه متفقاً اورا از سلالهِ طاهرهِ سادات شناخته اند یاد شده است اکنون نیز متولیان مزاراو که ساکنان درهِ یمگان میباشند او را پیرو هذهب اهل سنت میدانند و خود نیز حنفی راسخ الاعتقاداند ومزار وی مورد احترام و تمجید مردم است.استاد خلیلی در مورد آثار متروکهِ موجود در مزار ناصرخسرو چنین مینگارد: دو نسخه قرآن کریم در سه جلد برسرتربت حکیم است آن نسخه که در دو جلد نوشته شده ، خط آن قدیمی ، کاعذ آن نیز بسیار مستعمل است متولیان گویند جلد اول بخط ناصر خسرو و جلد دوم بخط میر سید علی همدانی متوفی(786 ) میباشد ولی این مسله درخور تامل و تدقیقست. نسخهِ دوم بخط بسیار متاخر است که از طرف میرشاه نام بدخشی وقف گردیده است. صندوقها ی محفظهِ قرآن کریم قدیمی و از چوبست و نقشهای نیز دارد یک کچکول قدیمی نیز از قدیم برگوشهِ دیوار آویخته شده است. مانگونه که میداینم وثایق را کهگدای برد اما آنقدر انصاف داشت که دست از سر نسخه های قرآن کریم برداشت اما نسخهِ اول را هم که در نوع خود در افغانستان بینظیر بود آقای عبد الحی حبیبی و یارانش در زمان حکومت داود خان(1356) بردند که به اساس اطالاعات بدست آمده خوشبختانه هنوز هم در یکی از نهانگاه های آرشیف ملی محفوظ است که خدا کند چنین باشد، گوش شیطان کر چشم دلال کور.

اما سوال در مورد نسخه دوم است که فعلاً در کجاست در مزار ناصر خسرو یا در چنگ دلالان فرهنگ جلاب، باید سرنوشتش معلوم گردد.

گل به آب دادن

گویند از قضای روز گار خداوند قدم جوانی را از روز ازل نحس کرده بود، در هر جاییکه قدم مینهاد فاجعهِ رخ میداد، اگر در مجلسی ذکر نامش میرفت به جنگ و جنجال میکشید، اگر در عروسی میرفت به عزا بدل میشد، همیشه دوستان و خویشان وهمسایگان از دستش به رنج بودند،زمانی عروسی برادرش فرا رسید، اعضای خانواده از او خواهش کردند تا ختم مراسم به جای دیگری برود که مبادا از شومیی او حادثهِ رخ دهد ، جوان با دل پر درد محروم تز عروسی برادر بناچار راهِ سفر در پیش گرفت.در مسیر راه به نانوایی رسید خواست تا نانی بخرد همینکه به درِ نانوایی رسید بگو مگو بین نانوا و یکی از مشتریان آغاز شد در یک چشم بهم نانوا با چنگک نانبایی چشم مشتری را کورا کرد، جوان که دانست اینهمه از قدم اوست راه خود را گرفت و رفت تا به قصابیی رسید، رسیدن همان و نزاع قصاب با مردی همان.در تنیجه کارد قصاب شکم مشتری را پاره کرد.

جوان راهِ خارج از  شهر در پیش گرفت تا بجویباری رسید که در نهایت بخانهِ خود شان میرفت، نظری به چارسو افگند دید که کنار جویبار پر از گلهایی خود روست بدل گفت اگر از عروسی برادر محروم شدم چه خوبست تا دسته گلی را به آب اندازم که بخانهِ ما رسد و تحفهِ باشد برای برادر و خانمش.همانبود که یک دسته گل چیده به آب انداخت، آبهم امانت را بخانهِ آنها برد و بحوضی بزرگ خانه انداخت ، گل در گرداب حوض گرد خود میگشت که چشم خواهر زادهِ نوعروس بدان افتاد کودک دست دراز کرد تا گل را بیگیرد که پایش لغزیده بحوض افتاد، ساعاتی بعد متوجهِ غیبت اوشدند بعد از جستجوی زیاد جسد بیجان او را از تهِ حوض یافتند، عروس که خواهر زاده را بیشتر از خود دوست داشت فریادی زد و سکته کرد و عروسی به عزا بدل شد.جوان چند روز بعد مراجعت کرد پدرش که پایی او را در بروز هر واقعهِ بد دخیل میدانست پرسید درین مدت کجا رفتی و چه کردی؟ جوان قصه را سرتا پا کرد.پدر گفت من در همان روز شک کردم که این دسته گل را تو به آب دادهِ و از آن زمان به  بعد هر کسی که کار نا درستی نماید مردم بلا فاصله میگویند باز چه دسته گل را به آب دادی ( چه گله به آو دادی). در زمانهِ ما هم هستند کسانی همینگونه که باعث بروز حوادث و مصایب بسیار برای خود و اقارب خودشده همه اقارب و دوستان را به رنج می اندازند در مواردی ذکر نام ،  آمدن خط یا حتی تیلفونشان باعث بروز جدالها و جگر خونی ها میشود که دعا میکنیم خداوند بزرگ مردم را از شر آنها و آنها را از شرقدم بد شان نجات دهد.

زهر خند و لبخند

وبا

شوهر : مگر مادرت به هندوستان رفته؟

زن: نه!.....چطور مگر؟

شوهر: آخر در روزنامه ها نوشته اند که در هندوستان" وبا" آمده! 

انتقام

مردیکه از دست زن بد رفتارش عذاب جهنم را در دنیا تجربه کرده بود بیمار شد ، خیال کرد که بزودی خواهد مرد ، زنش را طلب کرده و به او چنین وصیت کرد: عزیزم ! من در آخر عمر از تو یک خواهش دارم که اگر مردم با مرد همسایه ام ازدواج نما! زنش پرسید چرا اینکار را کنم؟ شوهر گفت : برای اینکه در همین روزها او یک ماده گاو را بالای من فروخت و مرا درین معامله فریب داد، میخواهم از وی انتقامی سختی بیگیرم.

خوشبخت ترین مرد وزن دنیا

گویند از مردی که زجرهای بیشماری را از دست خشویی جاهل و بد نهاد خود کشیده بود پرسیدند خوشبخت ترین مرد دنیا کیست؟ وی بلادرنگ جواب داد: آدم علیه السلام ، گفتند به چه دلیل گفت برای اینکه خشو نداشت.

خانم خسر بره اش که در نزدیکی او قرار داشت صدا زد  که خوشبخت ترین زن دنیا را نیز فراموش نکنید ! پرسیدند او کیست؟ خانم گفت که حضرت بی بی حوا! گفتند چطور ؟ گفت که اوهم خشو نداشت.

دست تهی

مردی  از  کسی  چیزی  بخواست .او  را  دشنام  داد.                            

گفت: مرا که رد می کنی از چه رودشنامم می دهی؟        گفت: خوش ندارم که دست تهی روانه ات سازم.

مضمون بکر

شاعری به شاعر دیگر گفت:" خیلی دلم می خواهد مضمونی یا موضوعی برای ساختن شعر پیدا کنم که احدی تا کنون در آن موضوع شعرنساخته باشد و بعدها هم کسی نسازد "

  دیگری گفت" این بسیار آسان است ، یک قصیده در مدح خود بساز."

سگ پرستار

نقل می کنند که شخصی از فرط مستی از خانه بیرون آمد در میان راافتاد، سگی بیامد و صورت او را می لیسید، گمان کرد که آدمی است او را پاک می کند گفت ای برادر خدا پدرت رابیامرزد که با من نوازش می نمای پس سگ پا های خودرا بلند کرد وبر روی او ادرار نمود مرد گفت: خدا بچهایت را پیر کند که آب گرم آوردی وصورت مرا می شوی.

پر ادعا

 خانمی وقتی یک تومانی را به گدای شلی داد،ازراه دلسوزی گفت: تو که فقط یک پایت کوتاه است، خوب نیست از این راه زندگی کنی.

گدا جواب داد: لابد به خاطر این یک تومان ، دلتان می خواست هم کور بودم هم یک دست نداشتم.

بچه زرنگ

   پسر: بابا جان، به جان شما همیشه در صنف وقتی معلم سوال می کند. من اولین کسی هستم که دستم را بلند می کنم.   پدر:  پس چرا اینقدر نمره هایت خرابست؟   پسر: برای اینکه همیشه غلط جواب میدهم !

کمک

مردی در داخل چاهی افتاده بود وداد می زد کمک کنید به من بیچاره کمک کنید.دیوانه ای از آنجا می گذ شت که صدای آن مرد را شنید یک سکه 5 ریالی از جیبش در آورد وآنرا داخل چاه انداخت وگفت :"آخر،مرد حسابی، مگر جا قحطی است که رفته ای در تهِ چاه گدای می کنی؟"

ترین ها

بیشترین دروغ را بیسیم خان گفته است

بیشترین کیسه بری را روشن گل کرده است

بیشترین عاید را انجوها داشته اند

سخت ترین سیلی را فلمبردار طلوع خورده است

سخت ترین قسم را (قرآن تلویزیونی) وزراء خورده اند

زیادترین مهمانی ها را وکلا خورده اند

بهترین رقص (رقص سال یا رقص جنرالی) را جنرال صاحب در وزارت مخابرات کرده است

بلندترین معاش را متخصصان ؟؟؟ پارسلی کرفته اند

بیشترین لاف را مقامات زده اند

زیادترین تیل را موترهای شیشه سیاه خورده اند

زیادترین پوکی گری را بادیگاردها کرده اند

یادها و لحظه ها

مرگ

فرخی "یزدی"

ترسم ای مرگ نیای تو ومن پیر شوم

وین قدر زنده بمانم که زجان سیر شوم

آسمانا زسرمهر مرا زود بکش

که اگر دیر کشی پیر و زمین گیر شوم

جوهرم است ، ُبُرش دارم و ماندم به غلاف

چون نخواهم کج و خونریز چو شمشیر شوم

میر میراث خوران هم نشوم تا گویم

مردم از جور بمیرند که من میر شوم

منم آن کشتیی طوفانیی دریایی وجود

که زامواج سیاست زبر و زیر شوم

گوشه گیری اگرم از اثر اندازد، به

که من از راهِ خطا صاحب تدبیر شوم

پیش دشمن سپر افگندن من هست محال

در رهِ دوست گر آماجگهِ تیر شوم

غم مخور ایدل دیوانه که از فیض جنون

چون تو من هم پس ازین لایق زنجیر شوم

شهرهِ شهرم و شهریه نگیرم چو شیخ

که برِ شحنه و شه کوچک و تحقیر شوم

کار در دورهِ ما جرم بود یا تقصیر

« فرخی » بهر چه من عامل تقصیر شوم

دیار نازنین من

قهار"عاصی"

خیال من ، یقین من

جناب کفر و دین من

بهشت هفتمین من

دیار نازنین من

کوه وکمر غلام شان

چه آفتاب و آتشی

قیامت قیامشان

 چه مردمان سر کشی

شهادت و مرا را

به گوش سنگ سنگ خود

چه خوب نعره میزند

گلوی سر زمین من

به خانه خانه رستمی

به خانه خانه آرشی

برای روز امتحان

دلاوری، کمانکشی

چه سرفراز مردمی

 چه سربلند مردمی

که خاک راهِ شان بود

 شرافت جبین من

 

 

 

 

حکم قضا

بیدل (رح)

با کمال اتحاد از وصل مهجوریم ما

همچو ساغر می به لب داریم و مخموریم ما

پرتو خورشید جز درخاک نتوان یافتن

یک زمین وآسمان از اصل خود دوریم ما

در تجلی سوختیم و چشم بینش وا نشد

سخت پابرجاست جهل ما، مگر طوریم ما

با وجود ناتوانی سر به گردون سوده ایم

چون مهِ نو سر خط عجزیم ومغروریم ما

تهمت حکم قضا را چاره نتوان یافتن

اختیار از ماست چندانی که مجبوریم ما

بحر در آغوش و موج ما همان محو کنار

کارها با عشق بی پرواست ، معذوریم ما

 

شطرنج

 کاظم "کاظمی"

اين پياده می شود،آن وزير می شود

صفحه چيده می شود، داروگير می شود

اين يكی فدای شاه ، آن يكی فدای رخ

درپيادگان چه زود مرگ ومير می شود

فيل كج روی كند،اين سرشت فيلهاست

كج روی در اين مقام  دلپذير می شود

اسب خيز می زند، جست وخيز كار اوست

جست وخيز اگر نكرد، دستگير می شود

آن پياده ضعيف راست راست می رود

كج اگر كه می خورد، ناگزير می شود

هر كه ناگزير شد، نان كج بر او حلال

اين پياده قانع است، زود سير می شود

آن وزير می كشد، آن وزير می خورد

خورد و برد او چه زود چشمگير می شود

ناگهان كنار شاه خانه بند می شود

زير پای فيل ، پهن، چون خمير می شود

آن پياده ضعيف عا قبت رسيده است

هر چه خواست می شود، گر چه دير می شود

اين پياده ، آن وزير...انتهای بازی است

اين وزير می شود، آن به زير می شود

 

 

در این بن بست

"احمد شاملو"

دهانت را میبویند

مبادا که گفته باشی

دوستت میدارم

 "دلت را میبویند

روزگار غریبی است، نازنین!

و عشق را

منار تیرک راهبند

تازیانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

به سوختیار سرود و شعر

فروزان میدارند.

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین!

آنکه بر در میکوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند

بر گذرگاهها

مستقر،

با کُنده و ساطوری خون آلود

روزگار غریبی است نازنین!

و تبسم را بر لبها جراحی میکنند

و ترانه را

بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین!

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

قپ و چنگ

محمد ظاهر"ظفری"

مرغ دلکم از قفس تنگ بر آمد

جانم به لب از فرط قپ و چنگ برآمد

لب لیس بود کار من هر سو به کمینم

از داد خدا فرصت نیرنگ بر آمد

آغاز ز خس خوری و جیره نمودم

در سیر زمان اخ که چه فرهنگ بر آمد

از مورچه رهی سیر نمودم به هدفگاه

مطرح شدم و جاده گک تنگ برآمد

از "رغزه" به قالین و زمرکب به کیروزین

بیچاره "شوالک" به تنم تنگ بر آمد

قشلاقی زنم لایق دربار نشد هیچ

در قسمت من دخترک شنگ بر آمد

از خیر تلاشم به مقامی که رسیدم

تقسیمهِ از تفرقه و جنگ بر آمد

حالا که مرا میسزد هر گونه ستایش

پوش و چپک از بام به فرسنگ بر آمد

میراث من وثروت مالم به کواسه

کافیست مقامم ولو از چنگ بر آمد

جانم بشنو قصهِ پر پیچ و خم من

نامم بتر از رستم و هوشنگ بر آمد

ای ساده معلم شده است رودهی تو قاق

از رنگ قلم بر رخ تو منگ بر آمد

چسپیده شکمب تو به پشتت ز غریبی

کوبیدن مغزت نه زآونگ بر آمد

پاشو زمن آموز عمل را که چنینست

شان و شرف اکنون ززر و سنگ برآمد

دوران من حالا که طویلست خبردار

از دست من آن ایرغی و آتنگ بر آمد

القصه منم در خور تمجید فراوان

کز هر قپ و چنگم دو صد آهنگ بر آمد

سیلا ب خون

دوکتور صبغت الله "خاکساری"

اگر من خون دل خوردم

وگر از فقر وغم مردم

چه باکست تاجر خونهای مردم را

که بر روی حریر وپرنیان خفته

وکامش هست شیرین

ز خون واشک وآه سرد محرومان.

اگر من سنگ صحرابستروخشتی ببالینم

چه باکست آن سیه رورا

که در آغوشی مهروی فرو رفته

واز مجبوری بدام افکنده اورا.

چه باکست بانیان کاخ استبداد ومردان ستمگر را

که من در خون خود مانند بسمل غوطه ور باشم.

چه باکست اینهمه ایادی ظلم وشقاوت را

که محرومان این میهن

برای لقمهِ نان، جان شیرین مید هند ازدست

چه پروای من وتو دارد آن نامرد

که بوی عارقش چون گند مردابست

و بوی هر کلامش گندیده تر از آن.

اگر در خانه تو نان خوردن نیست

چه پروا دارد او که کودکش بادالر و یورو کند بازی

چراغ تیلی تو گرنمیسوزد

اگر در کوچه های قریهِ تو

پای میلغزد

چه پروا دارد او که در گراژش لند کروزرهاست

و جنراتور او مانند طوفان کاترینا خروشانست.

اگر تو مثل بیدی در شب تاریک میلرزی

زبیم دزد و غارتگر

چه پروا دارد او که برج وبارهِ کاخش

بسان بارهِ دیوار چین

با خون رنگینست.

و بادیگارد عینکدار

که رنگ واسکتش چون روی حرامخور

سیاه باشد.

بسان سپر گوشتی

برایش "چُوک بپا" باشد.

ولیکن خوب میدانی:- تو هم دانی! منم دانم

خدا هم بهتر از ما خوب میداند

که این سیلاب خون و اشک ماتم

دعای تلخ پیران وطن آخر

بنای کاخ های ظلم و نیرنگ و شقاوت را

از بیخ بر دارد.

 

پژواک

شفیعی "کدکنی"

بپایان رسیدیم اما، نکردیم پرواز

فروریخت پرها نکردیم پرواز

ببخشای ای روشنی  عشق برما، ببخشای

ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست

ببخشای مارا اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست

نسیمی گیاه سحر را، درکمندی فگندست وتا دشت بیداریش میکشاند.

وما کمتر از آن نسیمیم

درانسوی دیوار بیمیم

ببخشای ای روشنی  عشق برما، ببخشای

بپایان رسیدیم اما، نکردیم پرواز

فروریخت پرها نکردیم پرواز

ستارهِ دور

نادرپور

تصویرها در آئینه ها نعره میکشند

مارا زچارچوب طلائی رها کنید

مادر جهان خویشتن آزاد بوده ایم

دیوارهای کور کهن ناله میکنند

مارا چرا بخاک اسارت نشانده اید

ما خشتها به خامی خود شاد بوده ایم

تک تک ستارگان، همه با چشمهای تر

دامان باد رابه تضرع گرفته اند

کای باد! ما زروز ازل این نبوده ایم

مااشکهای از پی فریاد بوده ایم

غافل که باد نیز عنان شکیب خویش

دیریست کز نهیب غم از دست داده است.

گوید که ما بگوش جهان باد بوده ایم.

من باد نیستم ، اما همیشه تشنهِ فریاد بوده ام

دیوار نیستم، اما اسیر پنجهِ بیداد بوده ام

نقشی درون آئینهِ سرد نیستم

اما هر آنچه سهتم، بیدرد نیستم

اینان به ناله آتش درد نهفته را

خاموش میکنند وفراموش میکنند

اما من آن ستارهِ دورم که آبها

خونابه های چشم مرا نوش میکنند.

از عاشقان شرزه

کدکنی

آن عاشقان شرزه که باشب نزیستند

رفتندو شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموج شط حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پرگشودهِ طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره بریشان گریستند

می گفتی ، ای عزیز! "سترون شدست خاک"

اینک بیبین برابر چشم تو چیستند:

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز، آخرین شقایق این باغ نیستند.

فرهنگ خشونت ، فرهنگ تهمت

همانگونه که تظاهرات و اعتراضات دارای فرهنگ خاصی است ، کنترول و مهار تظاهرات و اعتراضات مشروع نیز دارای فرهنگ خاص خود است، در کشور ما ماهیت هردو پدیده نو پا بوده و تاهنوز هم بصورت نا شناخته باقی مانده است.

فرهنگ تظاهرات سازمان یافته وهدفمند آنست که جمعیتی که دارای خواستهای مشخصی اند دور هم جمع میشوند ، برنامه خاصی را پایه ریزی میکنند، مطبوعات و رسانه هارا در جریان میگذارند،  نکته نظرات خود را در یک جمع آمد و راهپیمای ابراز مینمایند ، قطعنامهِ خود را صادر میکنند و بعد پراگنده میشوند و منتظر نتیجه میمانند که در جریان تظاهرات باید سازمان دهندگان تظاهرات تمام تدابیر محافظوی را اتخاذ نموده گرو های از جوانان آگاه و با مسئولیت را جهت تنظیم صفوف موظف سازند تا فرصت طلبان و مخربین با استفاده از فرصت دست به غارت و تخریب اموال مردم نزنندو اعمالی انجام ندهند که بهانهِ اعمال خشونت را برای نیروهای امنیتی بدهند در حقیقت تظاهر کنندگان باید یک شبکهِ امنیتی را جهت کنترول تظاهرات مطابق برنامه پیشبینی شده بوجود آرند تا عناصر فرصت قلب یا افراد نفوذی گروه های رقیب یا افراد دولت زمینه تخریب و منحرف کردن اعتراضات و تظاهرات مسالمت آمیز را مساعد نسازند که درینصورت هم میتوانند صدای خویش را به گوش دولتها، مردم و جامعه جهانی برسانند و هم وزنهِ اجتماعی و سیاسی خویش را با به نمایش گذاشتن نظم و معقولیت بیشتر سازند.

نیروهای امنیتی نیز در راستایی کنترول تظاهرات واعتراضات دارای مسئولیتهای خاصی اند.

نباید فراموش کرد که در جامعهِ که تظاهرات و اعتراضات دسته جمعی منحیث حق مسلم و انکار ناپذیر مرد به رسمیت شناخته میشود دیگر سخنی از سرکوب خشونت آمیز بمیان نمی آید بلکه نیروهای امنیتی فقط وظیفه تامین امنیت مردم و تظاهر کنندگان و کنترول تظاهرات را دارند تا به خشونت نگراید .جهت کنترول تظاهرات باید نیروهای آموزش دیده بکار گرفته شوند ، وسایل و لوازم که جهت کنترول مظاهره ضرور است باید در دسترسشان باشد. در یک کلام تظاهرات باید سر کوب نشود بلکه کنترول و مهار شود.نیروهای امنیتی باید با گاز اشک آور و موتر آب پاش به میدان بروند نه با ماشیندار و تانک و زرهپوش که اگر چنین وسایلی ندارند بهتر است به میدان نروند در غیر آن مجبورند هموطنان خود را بکشند ، قاتل شوند، زنی را بیوه نمایند و کودکی را یتیم که درینصورت نیروی امنیتی به عوض اینکه منحیث حامی ملت و ناجی وطن در ذهنیت مردم عزت شود مردم آنها را به چشم دشمنان بزدل و جبون خواهند دید که بروی پدران و مادران و خواهران وبرادران خویش شمشیر میکشند در حالیکه در مقابل دشمنان وطن مانند موش فرار میکنند.اگر چنین امکاناتی تا هنوز مهیا نشده بهتر است تا ما تظاهر به چیزی نکنیم که توانایی تحملش را نداریم دولت الی تهیه این امکانات ، آموزش نیروهای ضد شورش و عام شدن فرهنگ اعتراضات مشروع هر نوع جمع آمد گروهی و تظاهرات را ممنوع قرار دهد ، عیبی ندارد هیچکس هم از ما ایراد نمیگیرد.

دلیل اینکه در افغانستان همیشه تظاهرات به خشونت انجامیده اینست که نه تظاهر کنندگان فرهنگ برگزاری آنرا بلدند و نه دولتها فرهنگ کنترول و مهار آنرا بلدند.نیروهای امنیتی ما که همیشه در مقابل افراد غیر مسلح از سرنیزه کار گرفته اند ، کشتن افراد برایشان کاری عادیست و حاضرند در بدل  سوزانده شدن یک کمپیوتر یا یک عراده موتر ده ها تن را بکشند چنانکه بار بار چنین کرده اند و بعد هم مقامات به عوض اینکه ازین خطا معذرت خواهی کنند بهانهِ آسان برایشان اینست که از طرف مظاهره چیان بالای نیروهای امنیتی فیر شد و ما هم چنین کردیم یا اینکه عدهِ اوباش بودند و دست فلان سازمان سیاسی یا فلان کشور خارجی در کار است و بهانه های دیگر که فقط برای خودشان موجه است و بس.

 و بعداً چند تن بیگناه ورهگذر و بیچاره را میگیرند و قین وفانه میکنند و به زور ازش اعتراف میگیرند که مسلح بوده و بعد هم مطبوعات پروپوزلی و مزدور هماهنگ با مطبوعات دولتی کمپاینی وسیع را براه میاندازند و تمام . دوسیه بسته میشود و خون کشتگان هدر میشود و قاتلین به عوض مجازات شاباس و بارک الله تحویل میگیرند و درحوادث بعدی تعداد بیشتر مردم را میکشند.

به گونهِ که مشاهده میشود تظاهرات در مترقی ترین کشورهای دنیا به خشونت می انجامد اما با یک تفاوت در آن کشور ها ارزش انسان بیشتر ازهزاران پایه کمپیوتر است اما در کشور ما چون آدم زیاد است و کمپیوتر کم ، لذا ارزش کمپیوتر بیشتر از آدمهاست.

ما در جریان  تظاهرات جوانان در فرانسه شاهد بودیم که بیشتر از دوهزار واسطهِ نقیله در جریان تظاهرات در آتش سوخت و صدها میلیون دالر به دولت فرانسه خساره رسید اما نیروهای امنیتی حتی یک تن را هم به گلوله نزدند ، وزیر داخله لبنان با شهامت ناتکراری استعفا داد اما حاضر نشد فرمان آتش بروی مردم غیر مسلح را بدهد اما در کشور ما فرمان آتش را یک خورد ضابط هم میدهد بدون اینکه امتیازی بدست آرد اگر بداند که در بدل آن بدرجهِ ضابطی میرسد حاضر است یک شهر را به آتش بکشد.

همانگونه که میدانیم رویداد 8 جوزا یک واکنش آنی و غیر سازمان یافته در مقابل شهید و زخمی شدن عدهِ از هموطنان ما در جریان یک حادثهِ ترافیکی بود. اینکه این حادثه ترافیکی ار اثر عوارض تخنیکی بود یا قصدی ما درین بحث کاری بدان نداریم. فقط میخواهیم درمورد واکنش ایجاد شده در مقابل این حادثه بحث کنیم. مردم حاضر در صحنه از وضعیت فجیعی که بوجود آمد به خشم آمدند قبل بران برخلاف ادعایی دروغین عدهِ از صاحب نظر نماها و شبه تحلیلگران آزاد و سخنگویان دولت یک بستر روانی مخالفت در ذهنیت اکثریت مردم غریب افغانستان در مقابل خارجیها به علت عملکردهای آنان در گذشته و حیف و میل میلیاردها دالر توسط شبکه های مافیای دالر خوار و گذاشتن ان به حساب بازسازی افغانستان ، شیو ع روز افزون فساد اداری ، مردم فریبی و دروغ گویی عدهِ از مسئولین ، بوجود امده بود.

باید متذکر شد معترضین اولی هیچ قرابت با قربانیان نداشتند زیرا راکبین عرادجات صدمه دیده مردمی بودند که عازم شمال کشور بودند و اعراض کنندگان مردمی بودند که در محل مصروف کارو بار یا گشت وگذار بودند.

بهر حال اعتراضات آغاز شد امریکایها وحشت زده شدند و بروی مردم آتش گشودند که در نتیجه عده دیگر مجروح وشهید شدند که این خود باعث تشدید خشونت شد عده از نیروهای داخلی هم بخاطر خوشی دوستان بروی مردم آتش کردند و واکنشها دامنه یافت.

مردم مناطق دیگر با استفاده از موبایلها اگاهی یافتند، چون بیشتر مردم از وضعیت فعلی ناراضی بودند به سرعت گروهای اعتراض کننده در مناطق مختلف شهر تشکیل شدو دامنه اعتراضات گسترده تر شد.

قراریکه دیده شد بیشتر صدمات را به دارای های عامه یا خصوصی افراد، دست فروشان زدند که بیشتر آنها را افسران تحصیلکردهِ دی دی آر شده و کارمندان سابقه دار پی آر آر شده تشکیل میدهد عدهِ دیگر آنان جوانانی اند که مسئولیت اعاشه خانواده های فقیر خویش را بدوش داشته و مصروف دستفروشی در جاده ها هستند. غرفه های پولیس و ترافیک توسط  همین دستفروشان فقیر که از صبح تا شام از دست باجگیریهای پولیس وترافیک به داد امده بودند به آتش کشیده شد و آنها بعد از مدت زمانی زیادی باالآخره فرصت یافتند تا انتقام خود را از پولیس ملی که همیشه دندهِ سیاه بدست و تفنگچه و ولچک به کمر ازآنها باج میگرفت، دشنامشان میداد و اذیت شان میکرد، بیگیرند که درین لحظات آنان به فکر گرفتن انتقام بوند نه به فکر دارای های عامه.

بلند منزلهای شیشهِ ، کافی نیتها و هوتلهای لوکس ودفاتر موسسات نیز توسط افراد بیکار که عقدهِ زیادی در مقابل پولداران وزورداران دارند متضرر شد زیرا آنان صاحبان همین تعمیر های لوکس ، مهمانخانه ها و موسسات و انجیوها را مسئول تاراج کمکهای خارجی میدانند که این خود یک حقیقت آشکار و انکار ناپذیر است در غیر آن اینهمه در ظرف چند سال محدود از کجا شد؟

عدهِ دیگر از تظاهر کنندگان شاگردان مکاتب بودند که انها هم دل خوشی از وضعیت نداشتند یا اینکه به عنوان ماجراجویی دست به تخریب زدند.

بهر حال اول و اخر حادثه همین بود و تمام. کاملاً تصادفی و غیر سازمان یافته که یک حقیقت تکان دهنده را بر ملا ساخت و آن اینکه اکثریت مردم از وضعیت فعلی ناراضی اند که علل آن کاملاً معلوم است هرنوع تلاش برای کتمان این حقیقت خود اشتباهی دیگریست.

بعد از چند روز گروه های معلوم الحالی در درون دولت و جامعه تلاش نمودن تا ازین وضعیت به نفع خود بهره برداری نموده و پای حریفان سیاسی خویش را در مسئله دخیل سازند که این خود یک تلاش مذبوحانه و بی ثمری بود که عوض فایده حیثیت آنان را در میان مردم به مراتب پائین آورد بگذریم از ابراز نظر های عدهِ از افراد که تصادفاً به مقامات دولتی یا اجتماعی رسیده اند و حتی نمیدانند چه بگویند بعضی نظرات در مورد دخالت گروه های سیاسی درین رویداد برنامه ریزی شده بود.

شاید جالبترین سناریو دزین روزها نمایشهای تلویزیون آریانا بود که بصورت دوامدار تخریبات را نشان میداد اما ما ندیدیم که یک بار اجساد شهیدان و مجروحین را که در اثر بی احتیاطی دوستان و آتش گلولهِ برادرانشان جان های شیرین خود را از دست دادند بصورت زنده نشر کنند.

آنها نشان دادند که پسری خوردسال دروازهِ موتری را باز کرده و بدنبال چیزی میگردد که بدردش نمیخورد اما نشان نداد که چگونه بهار جوانی هموطنش با رگبار از گلوله ها بخزانی میرود، نشان نداد که چگونه هموطنش در زیر عرابه های موتر دوستان خمیر شده است.

گاهی سری بخانه های شهیدان نزد تا نشان بدهد که مادری سپید موی این وطن در سوگ مرگ غیر منتظرهِ فرزندش چگونه مویه میکند.

فقط نشان دادند کمپیوتر های بی داتای سوخته را که بیشتر از آنها در چتینگ و تماشای سایتهای رسوا استفاده میشد.

نشان دادند شیشه های شکسته های بلندمنزلها را اما گاهی درد دلهای شکستهِ بیوه زنان و یتیمانی را که درین روز عزیزان خودرا از دست دادند نشان ندادند قیاس نمائید زمانیکه از دست دادن موبل و فرنیچر ووسایط اینهمه درد دارد که میشود دوباره آنرا از همان راه های که قبلاً بدست آمده بدست آورد ، از دست دادن عزیزانی که هرگز دوباره بدست نمی آیند چقدر درد دارد این درد را زمانی این صاحب نظران و یاوه سرایان احساس میکنند که خود در چنین یک وضعیتی قرار گیرند و عزیزترینهای خویش را در جریان حوادث مشابهی از دست دهند.

آری رویداد 8 جوزا بدینگونه آغاز شد بصورت خود جوش و تصادفی. اگر سازمان یافته باشد پس امریکایها این را سازمان دادند زیراآنها آغاز گر بودند.باید شبه تحلیلگران و صاحب نظرنماها در آینده در قبال ابراز نظر در مورد چنین حوادثی سنجیده حرف بزنند زیرا با یک نظر نادرست دل میلیونها انسان را آزرده و احساسات آنها را جریحه دار میسازند ، در مورد سخنگویان دولتی حرفی نداریم زیرا آنان مسولند و مجبور.

اما یک حقیقت را نباید فراموش کرد که دیگر نمیشود تمام برف خود را روی بام حریفان و همسایه ها بریزیم و هر چه نارسایی که در کشور ما رخ داد گناه آن را بگردن رقیبان و همسایه ها بیندازیم زیرا زمانی سبوتاژ رقیبان ومداخلات بیگانگان در امورداخلی کشور ها تاثیر تخریبی دارد که دولتهای کشورهای مورد مداخله ناکارا و بی کفایت باشند وملتها با دولتها هماهنگ نباشند. ما شاهد هستیم که بیشتر از سه دهه هست که امریکایی های تلاش دارند وضع ایران را دگرگون سازند چرا به نتیجه دلخواه نرسیده اند؟

سالهاست میخواهند نظم فعلی سودان و سوریه و کوبا و کوریای شمالی را بر هم زنند چرا موفق نشده اند؟

آیا کشور نیرومند تر از امریکا هم وجود دارد؟ ما باید به عوض اینهمه بهانه جویی ها خود را اصلاح کنیم درانصورت مداخلهِ دیگران هرگز کارگر نخواهد شد.

تجارت پر سود

پوست بره در افغانستان

پوست قره قل که نوعی گوسفند اصيل است، يکی از اقلام مهم صادراتی و تجاری در افغانستان به شمار می رود که پس از سرنگونی رژيم طالبان، تجارت آن، روز به روز رونق بيشتری می يابد.تازه ترين آمار نشان می دهد که در سال گذشته، افغانستان حدود ۱۰۰ هزار پوست بره را به خارج از کشور و عمدتا به اروپا صادر کرده است. شمال افغانستان، بيشترين سهم را در اين صادارات به خود اختصاص داده است. مردم ولايات فارياب، جوزجان، بلخ، سرپل، کندوز، بغلان و ديگر نواحی درشمال افغانستان، از دامداران بزرگ اين کشور قلمداد می شوند و بيشترين بره ها را پروش می دهند. اما پوست تمام بره ها، ارزش صادراتی ندارد و چند نژاد خاص با پوست ويژه، قربانی توليد قره قل می شود.شمس الدين کاتب، رييس اداره زراعت و مالداری (دامداری) ولايت بلخ، می گويد که سه نوع پوست بره در بازارهای جهانی خريدار زياد دارد: پوست کبودچه، پوست سور يا تقری و همچنين پوست بره های شتری.بهای يک پوست کبودچه در بازارهای مزار شريف در حد ۵۰ دلار آمريکايی است.اما آقای کاتب می گويد همين پوست وقتی به بازارهای اروپا راه می يابد، در حدود ۱۵۰۰ دلار معامله می شود. آقای کاتب می گويد که قره قل به اين سبب گران است که از آن کلاه و لباسهای مدرن و گران قيمت ساخته می شود. با اين حال، برای روستاييان افغانستان که حد ميانه درآمد سالانه آنها از ۲۰۰ دلار آمريکايی تجاوز نمی کند، پنجاه دلار، مبلغ هنگفتی است. اين مساله است که آنها را به سوی کشتار گسترده بره های يک روزه، جهت می دهد. محمد ابراهيم، از روستايان ولسوالی دهدادی که برای فروش پوست چند بره اش به بازار مزار شريف آمده است، می گويد: "ابتدا منتظر می مانيم که گوسفند ما بزايد. درست همان ساعتی که بره تولد شد، آن را بايد کشت. چرا که اگر گوسفند ماده (مادر) پوست بره را بليسد، ديگر قره قل خوب به دست نمی آيد."گاهی برخی روستايان اصلا منتظر نمی مانند و وقتی بره در شکم مادر است، تيغ قصاب به گلوی گوسفند برده می شود و پيش از تولد، بره از شکم مادر بيرون آورده می شود و پوست از تنش جدا می شود. پوستی که از اين نوع کشتار به وجود می آيد "تقری" ناميده می شود که بهای آن در بازار، بلندتر است.

اما اين چيزی است که اغلب دامداران افغان، از انجام آن اجتناب می ورزند. محمد حسن، ۲۵ ساله، يک قصاب با تجربه شش سال است. او می گويد که پدرش به او توصيه کرده گوسفند باردار را به هيچ قيمتی نکشد.وی می گويد: "اين خشونت است. پدر مرحوم ام گفته بود که اگر گوسفند حامله را بکشيم، يا بچه خود ما کور می شود يا شل (لنگ) می شود يا می ميرد. " چنين تعريفی از کشتار گوسفندهای باردار، در ميان اغلب مردم افغانستان رواج دارد. اما گاهی به اين تعريف توجه نمی شود و آن را خرافات می خوانند. به اين ترتيب، پيش از اينکه گوسفند مادر، بچه اش را بليسد و بو کند، چاقوی بران روستايی و قصاب به گلوی بره برده می شود و پوست از بدنش جدا می گردد.فردا، اين پوست در کابل و ديگر شهرهای تجاری افغانستان دست به دست می شود تا که سر از بازارهای کشورهای اروپايی و آمريکايی در می آورد. طالبان، کشتار بره ها را غير شرعی خوانده و آن را ممنوع کرده بودند. بدين لحاظ در جريان حاکميت آنها، تجارت پوست بره ها، به مقياس کم و به صورت غيرقانونی و قاچاقی انجام می شد. اين تصميم، تاثير بدی بر اقتصاد افغانها داشت. اما مولوی عبدالله، در مزار شريف می گويد: "خدا اگر بخواهد جان يک کودک ۲ روزه را می گيرد و اگر نخواهد يک مرد ۷۰ سال عمر می کند. مال (گوسفند) را هم خدا برای بنده اش آفريده است. و اين مال اوست هر وقتی که می خواهد می تواند آن را ذبح کند."تاجران قره قل شکايت از اين دارند که محدوديتهای بر کار آنها وضع شده است.محمد رسول يک تاجر قره قل در بلخ می گويد: "ما خود مديريت و توان اين را نداريم که قره قل را به بازار های اروپا عرضه کنيم. چرا که دولت چنين زمينه ای را فراهم نکرده است. ما قره قل را به بازارهای کشورهای همسايه، از جمله پاکستان می بريم و تاجران پاکستانی هستند که آن را به ممالک اروپايی انتقال می دهند و در نتيجه بيشترين مفاد را می برند."تاجران افغان از دولت می خواهند نهاد ويژه ای را برای تجارت اين کالای با ارزش به کشورهای غربی فراهم کنند. اکنون در بلخ، به گفته شمس الدين کاتب، رييس اداره مالداری، يک مزرعه بزرگ پروش قوچ و گوسفند قره قل تاسيس شده است. در اين مزرعه، ۳۲۰ راس گوسفند قوچ، که نژاد ويژه قره قل است، پروش می يابد و نسل کبودچه را در ميان دامهای روستاييان ولايت بلخ و نيز مناطق همجوار، ترويج می کند.رييس اداره زراعت و مالداری ولايت بلخ اميدوار است اين مزرعه به ترويج اين نسل در آينده نزديک در ميان دامداران افغان در شمال کشور کمک زياد کند.حالا که فصل بهار نزديک می شود، موسم زايش گوسفندان هم رفته رفته فرا می رسد و کارد قصابان و تاجران پوست بره هم تيز تر می شود. انتظار می رود که تجارت قره قل، به رشد اقتصاد ورشکسته افغانستان کمک کند و رفاه اجتماعی را برای کشاورزان و دامداران بی بضاعت در پی داشته باشد.

 

سو استفاده ازحقوق بشر بمثابه افزار جنگ رواني

? دكتور همت "فاريابي"

درحاليكه پارلمان افغانستان بعداز سي سال وقفه بكار خود آغاز نمود ، در پيشواز اين روز تاريخي حلقات معين و معلوم الحال كه از دامن زدن مسئله حقوق بشر سود ميبرند  بار ديگر با سوًاستفاده از نام حقوق بشر جنگ رواني را وسيعآ براه انداختند .بتاريخ سيزدهم دسمبر يعني شش روز قبل از گشايش اولين مجلس پارلمان ، كنفرانسي تحت نام عدالت ؟ و مصالحه در كابل داير و سه روز موارد نقض حقوق بشر بررسي شده و درختم آن راپور پنجصد صفحه ئي براي رئيس جمهور كرزي تقديم گرديد .درهمين حال يكتعداد افراد و اشخاص ديگريكه وابسته به همين حلقات هستند احتمالآ به دستور كابل هياهوئي را تحت نام ( عدالت انتقالي  ) در هالند براه انداخته و آنرا از نام افغانهاي مقيم اروپا عنوان نمودند درحاليكه بغير از چند نفريكه دستوري جمع شده بودند كسي ديگري از افغانها حتي اتحاديه انجمن سراسري افغانها درهالند نيز از اين هياهوي فرمايشي خبري نداشت . انتخاب نام ( عدالت انتقالي ) درين نمايشنامه دستوري نيز تعجب آور و بحث برانگيز است . بعداز خواندن خبر مربوط كه واژه عدالت انتقالي بنظرم ناآشنا خورد ، بسيار كوشيدم كه تعريف ، مآخذ و كاربرد عملي آنرا در سيستم حقوق شناسي بطور كُل و در حقوق بشر بطور خاص دريابم ولي موفق نشدم زيرا كه چنين يك واژه كاربرد عملي ندارد . به احتمال قوي اين واژه مرموز از خورجين مشاورين رئيس جمهور كرزي كشيده شده است .  پس اگر ما الزامآ معني ظاهري اين اصطلاح را مورد توجه قرار بدهيم به اين مفهوم دست ميآبيم كه اجراآت زمان طالبان بنام عدالت ، به دوران كرزي انتقال پيدا ميكند . يعني اجراات همان اجراات است كه بنام  عدالت تبلور داده ميشود . بادرنظرگرفتن آنكه چگونه از نام مقدس حقوق بشر سوً استفاده ماهرانه صورت ميگيرد و چگونه حقوق بشر به افزار انتقام و تماميت خواهي تبديل گرديده است ، درست ميبود اگر اين هياهوي سياسي كه سازمان داده شد ، نه ( عدالت انتقالي) بلكه ( اغواگري و عوامفريبي ) نامگذاري ميگرديد . به هرحال تحت هرنامي كه بود مسئله حقوق بشر بار ديگر در موقع حساس ، در داخل و خارج افغانستان توسط دلالان سياسي دامن زده شد و رسانه هائيكه افغانستان را زير پوشش خبري خود دارند ، چون هميشه براي اداي وظيفه ايماني و وجداني خود در برابر ( برگ سبز تهفه قارون ) عجله نمودند و با ترتيب دادن مصاحبه ها ، ميزمدورها ، نظرسنجي ها ، وغيره فعاليت هائيكه باعث رضائيت خاطر اربابان امور گردد ، اين موضوع را با آب و تاب انلارج دادند .بخاطر اينكه به صادقانه ويا مغرضانه بودن تلاش هاي مذبوحانه ويا جان كني هاي مهره هاي مشخص و معلوم الحال بخوبي پي برده باشيم ، لازم است تا مختصرآ به پس منظر بازي قدرت از جلسه بن تا امروز يك نظر اجمالي انداخته شود : پوشيده نيست ، طالبان كه ساخته و پرداخته دست ايالات متحده امريكا و ماحصُل مشوره هاي خليل زاد و مثالهم بخاطر تعميل اهداف درازمدت ستراتيژيكي اين كشور در منطقه بود ، در اثر واقعه يازدهم سپتمبر كه انگيزه واقعي آن هنوز در پرده ابهام است ، توسط قواي هوائي امريكا و قوه زميني ائتلاف شمال سركوب گرديده و صفحه جديدي در حيات سياسي افغانستان با تدوير نشست بُن باز گرديد .در جلسه بن درنتيجه تلاش هاي خليل زاد و الاخضرابراهيمي نماينده سازمان ملل متحد و متآثر از ذهن شوونستي خليل زاد و حمايت امريكا ، حامدكرزي پشتون تبار با اخذ يك ويا دو راي به صفت رئيس حكومت موًقتي بالاي مشتركين جلسه تحميل گرديد  در حاليكه عبدالستار سيرت اوزبيك تبار با اخذ دوازده ويا سيزده راي به عقب زده شد . و استدلال هم واضح ، روشن و پوست كنده بود كه رئيس دولت بايد پشتون تبار باشد . ( آب زور سر به بالا ميرود )  تقسيمات پست هاي كابينه حكومت موًقت قسميكه هموطنان خبر دارند براساس پرنسيپ ( گاو كلان حق سلطان ، گوسفند لاغر حق چاكر ) صورت گرفت .درين تقسيمات ، چهار چوكي زود گذر كليدي براي برادران مجاهد رسيد و برادران حزب افغان ا ملت ) حزب افغان ملت ( كه پلانهاي بسيار وسيع در باب احياي دولت شوونستي در افغانستان دارند ، شاه رگ هاي مالي و پولي حكومت موًقت را اشغال نمودند . و مليارد ها دالريكه از كمك هاي بلاعوض ويا قرضه ، داخل سيستم مالي افغانستان ميشود ، مسلمآ اختيار عام و تام بدست همين برادران است . به مرور زمان ثابت شد كه هيچ كدام پست كليدي در برابر پول هاي مليارد دالري بادآورده و خدا داد تاب و طاقت ندارد . جلسه بن خاتمه يافت ، حكومت موًقت تشكيل گرديده شروع بكار كرد وسياست ورود تكنوكرات ها نيز رونق گرفت .گفته ميشود كه در جمع تكنوكرات ها بيشترين افراد و اشخاص بطور عمده ، وابسته ويا هوا خواه دو گره سياسي بودند :

اول ـ حزب افغان ملت ،

دوم ـ گروه پيرو نظريات داكتر محمودي( مائویستها)  .

براي هواداران گروپ اولي فضاي كار و فعاليت وسيع بود زيراكه پول ميتواند در بسياري مشكلات فايق آيد . اما گروه دوم كه بعد  از هفت ثور ? و همچنان بعد از تهاجم شوروي به افغانستان متضرر شده و وطن را ترك كرده بودند و احتمالآ با عقده انتقام گيري وارد كشور شدند ولي پست هائيكه چنين شانس را ميسر سازد ديگر وجود نداشت .

فلهذا بهترين برآورد و سنجش ميتوانست چنين باشد كه ابتكار پيشبرد پروژه حقوق بشر بدوش گرفته شود تا در زير چتر امريكا و جوامع ديگر بين المللي با دستان باز امكانات فعاليت وجود داشته باشد . بنابر اين ميتوان مدعي شد كه هسته اجرائيوي كمسيون مستقل ؟ حقوق بشر را به گمان اغلب همين اشخاص تشكيل ميدهندافغانستان كشوريست كه طي سي سال اخير جنايات جنگي فراوان صورت گرفته است و ماقبل آن نيز خالي از ظلم ، ستم ، جبر و جنايت نيست .

بنآ موضوع حقوق بشر و جنايات جنگي تا حل عادلانه و منطقي آن در صدر مسايل حياتي افغانستان قرار خواهد داشت . 

از قراين برميآيد كه حزب افغان ا ملت بعداز اشغال پست هاي مالي و اقتصادي كه از امكانات بي پايان پولي و پشتيباني بيدريغ امريكا برخوردار گرديد ، در صدد عملي نمودن پلان بعدي خويش يعني تخليه پست هاي كليدي چون وزارت داخله ، خارجه و دفاع برامد .لويه جرگه اضطراري فضآ را مساعد ساخت تا نبض اشخاصيكه دربدل چهار چوكي كليدي آينده مشاركت ملي را به قمار گذاشته بودند كنترول شده و آهسته تكان داده شود  و در نتيجه آن آقاي قانوني با نوشيدن جام زهر پست وزارت داخله را تخليه نمود .اما واگذاري تنها چوكي وزارت داخله ، آزمندي انحصارطلبان قدرت را مرفوع نساخت . درآينده نه چندان دور نوبت برگذاري لويه جرگه قانون اساسي بود ، و اين نشست سرنوشت ساز، بناي استقامت حيات سياسي كشور را پي ريزي ميكرد . شواهد دال بر آن است كه درين وقت حزب افغان ا ملت بخاطرموًثريت قدم هاي بعدي خويش ، ايجاد همآهنگي و جلب رضائيت دو نهاد فوق العاده موًثر را در اولويت  كار خود قرار داد كه آنها عبارت اند از :

يك ـ كمسيون حقوق بشر ،

دو ـ راديو بي بي سي براي افغانستان .

خوانندگان محترم بياد داشته باشند كه پيش از لويه جرگه قانون اساسي ، راديوي بي بي سي ثنا وصفت مرحله جديد را بدون خمير مايه شوونستي ادآ ميكرد . ولي در نزديكي هاي لويه جرگه قانون اساسي ، يكباره پاليسي خود را تغيير داد و در خدمت تماميت خواهان قدرت سياسي قرار گرفت . اگرچنديكه از زمان هاي قبل در جامعه ما راديوي بي بي سي را يك منبع پروپاگند و دروغ پراگني ميشناسند ولي بازهم طبق عادت مردم افغانستان خبر هاي اين راديو را تعقيب ميكنند حوادث بعدي نشان ميدهد كه در آستانه افتتاح لويه جرگه سرنوشت ساز قانون اساسي ، مثلثي از اغواگران بوجود آمده و چرخ ماشين آن با تمام نيرو و توانايي بكار انداخته شد كه هركدام هدف جداگانه خود را تعقيب نموده و با تباني همديگر فعاليت خويش را آغاز نمودند :

اول ـ حزب افغان ملت به مثابه ضلع فكري ، هدف آن تضعيف مخالفين سياسي بخصوص مجاهدين سابق و ايجاد حكومت تك قومی .

دوم ـ حقوق بشرافغانستان كه احتمالآ اشخاص كليدي آن از پيروان سابق خط فكري داكتر محمودي به مثابه ضلع اجرائيوي ، هدف آن ضربه زدن و انتقام از حريفان سياسي .

سوم ـ راديوي بي بي سي براي افغانستان به مثابه ضلع تبليغاتي ، هدف آن تقويه تمايلات شوونستي و احتمالآ دريافت پول بيشتر .

موعد لويه جرگه قانون اساسي فرارسيد . درين لويه جرگه تاريخي مسائل مهم و حياتي براي مردم و جامعه به ارتباط مفادات قانون اساسي كشور مورد بحث و ارزيابي قرار گرفت كه بايد با رآي اكثريت وكلا تصميم اتخاذ ميگرديد .

درينجا ميخواهم چندي از آنها را يادآور شوم :

 1 ـ نظام سياسي افغانستان ، سيستم رياستي باشد ويا پارلماني ؟

2 ـ آيا مودل سيستم رياستي امريكا ( بدون پست صدارت ) قبول شود ويا سيستم هاي معمول رياستي ؟

3 ـ آيا صلاحيت هاي غيرمحصور رئيس جمهور كه در مسوده تذكر يافته قبول شود ويا نشود ؟

4 ـ آيا حق انتصاب سي و چهار سناتور براي رئيس جمهور داده شود ويا نشود ؟

5 ـ آيا والي هاي ولايت از طرف وزير داخله انتصاب شود ويا مردم آن ها را انتخاب كنند ؟

6 ـ آيا در شورا هاي ولايتي صلاحيت مشورتي داده شود ويا تقنيني در سطح محلات ؟

اينها مسائلي بود كه ميتوانست در فضاي آرام مورد بحث و مداقه قرار گيرد .

دربناي اين مسائل و بعضي موضوعات ديگر وكلاي مردم به دو بخش تقسيم شدند . وكلاي مشاركت طلب كه بنام مردمگرا ياد شدند ، در يك صف واحد قرار گرفته و عليه تمام مفاداتيكه باعث تمركز استبدادي قدرت ميگردد ، مخالفت خود را اظهار نمودند . طرفداران مركزيت استبدادي تلاشهاي زيادي بخرچ دادند تا اين همه مفادات زورگويانه مسوده پذيرفته شود  ولي صف مخالفين فشرده تر و مستحكم تر ميگرديد .محتمل برآنست كه درين اوضاع و احوال حساس ، تماميت خواهان قدرت سياسي با تباني شركاي خود مسئله ناقضين حقوق بشر را توسط يك دوشيزه جوان صادق دل كه احتمالآ از عمق دسيسه آگاهي نداشت براه انداخته ، جلسه را متشنج و به بيراهه كشيدند .بحث هاي اساسي به ارتباط مسائل كليدي به انحراف كشانيده شده و در نتيجه ، قانون اساسیِ تصويب شد كه راه را براي احياي استبداد كاملآ بازگذاشته است .

 بيم ازآن ميرود كه تحت شعاع اين قانون اساسي مردم بار استبداد را بارديگر بدوش خواهند كشيدو آوردن تعديلات در مفاد اين قانون اساسي نيز كار دشوار و پروسه جنجال برانگيز پيشبيني گرديده است .موضوع نقض حقوق بشر براي بار دوم در پيشواز انتخابات رياست جمهوري براه انداخته شد . در زير پوشش هياهوي قصهِ گرگ آمد چنان تقلباتي سازمان داده شد كه تاريخ دولت ها در منطقه و جهان سراغي از چنين تقلبات را در انتخابات رياست جمهوري ويا هر نوع انتخابات ديگر ندارند .بارسوم موضوع نقض حقوق بشردرآستانه انتخابات پارلماني با گزارش يكصدوسي صفحه يي هومان رايت واچ با ذكر نام يك تعداد اشخاص كه احتمالآ به رهنمايي حقوق بشر افغانستان ترتيب شده بود ، براه انداخته شد .علي الرغم تمام تلاش هاي مخالفين مشاركت ملي ، تعداد قابل ملاحظه نمايندگان مردم كه از نظر تماميت خواهان قدرت سياسي در افغانستان ، منظور نيستند در پارلمان كشور راه يافتند .پارلمان افغانستان باوجوديكه يك پارلمان ضعيف بوده و قادر نيست تحولات عميق و بنيادي را در كشور بوجود آورد ، ولي امتياز و صلاحيتيكه توسط فقره يازدهم و دوازدهم ماده شصت و چهارم و فقره سوم ماده نود و يكم در باره تآييد ويا رد مقرري ها ، براي ولسي جرگه پيشبيني شده است ، ولسي جرگه ميتواند درين ساحه مانور سياسي انجام دهد .درصورت اخذ اكثريت لازم ، ميتواند دربرابر كابينه ، قوه قضائيه ، لوي سارنوال ، رئيس بانك مركزي و رئيس امنيت ملي سواليه بگذارد . و سي و چهار سناتور انتصابي توسط ریس دولت نيز مستقيمآ نميتواند در پروسه تآثيرگذار باشد .درينجاست كه بار چهارم چرخ هاي ماشين اتحاد مثلث در حركت آمده و موضوع ناقضين حقوق بشر منحيث افزار جنگ رواني براي وادار كردن وكلاي مخالف به نرمش و پذيرش مطرح ميگردد چهار بار در پيشواز چهار واقعه مهم دولتي و سياسي ( لويه جرگه قانون اساسي ، انتخابات رياست جمهوري ، انتخابات پارلماني ، آغاز كار پارلمان بعداز سي سال جنگ ) هياهوي حقوق بشر و جنايت جنگي برپا ميگردد ونتيجه آنهم نامعلوم است . غيرممكن است كه فكر شود ، اين تطابقت ها بروي تصادف بوجود آمده است .  قسميكه ديده شد موضوع جنايتكاران جنگي در افغانستان از آغاز ايجاد نهاد هاي به اصطلاح دفاع از حقوق بشر بخصوص كمسيون مستقل ؟ حقوق بشر افغانستان ، اين مسئله به يك افزار و نمايش سياسي تبديل شده است و نهاد هاي دفاع حقوق بشر نيز بنابر لزوم ديد هاي سياسي استفاده جويان از هر گوشه و كنار چه در داخل و چه هم در خارج سر كشيده اند و همواره به اتهامات يك جانبه سياسي دست ميازند . اين سازمان ها بخصوص در داخل كشور كه هر كدام خالي از جهت گيري هاي سياسي و اتنيكي نبوده و توانمندي آنرا ندارند موضوع نقض حقوق بشر را كه مهمترين پروژه بخاطر گذار به يك جامعه مدني است بيطرفانه طرح نمايند .قسميكه در فوق نيز اشاره گرديد ، قرار اظهارات بعضي از منابع اكثريت فعالين به شمول كادر رهبري كمسيون مستقل ، حقوق بشر افغانستان  وابسته به يكي از احزاب چپي ( ماوویستی )افغانستان بوده كه خود در قضایای افغانستان طرف ميباشد كه نميتواند عادلانه و بيطرفانه موضعگيري نموده ودرین اين راستا فعاليت موثر نمايد دراينجا ميخواهم از يك سازمان ديگري يادآور شوم كه بعداز سقوط طالبان در پشاور ايجاد گرديده و به نام ( دفاع از حقوق بشر ) فعاليت را آغاز نمود . او عبارت است از سازمان حقوق بشر بقاياي طالبان است كه رهبري آنرا كسي بنام عبدالرحم هوتك به عهده دارد و از پشتيباني تعدادي از اشخاص معلوم الحال در كابينه حامد كرزي برخوردار است .اين سازمان چندين بار تلاش نمود تا وضعيت حقوق بشر را در ساحه تحت نفوذ اتحاد شمال بررسي نمايد كه موفق به اين آرزو نگرديد .بنابر ادعاي عبدالرحیم هوتك رئيس اين سازمان كه از چينل يكي از راديو ها پخش گرديد ، اين گروه در حدود هفت هزار فعال در كابل و ده ها هزار ديگر در ولايات افغانستان دارد كه براي دفاع از حقوق بشر، كار و فعاليت ميكنند . اين ادعا كه هفت هزار عضو در كابل و ده ها هزار ديگر در ولايات افغانستان در دفاع از حقوق بشر فعاليت دارند گوياي آنست كه اين تعداد ، همه وابستگان طالبان هستند كه خود را باسوً استفاده از مشي مصالحه حامدكرزي نه تنها در سيستم قضائي ، وزارت داخله و مليشه هاي سرحدي پنهان كرده اند بلكه گروه عظيمي از آنها ماسك حقوق بشر را به رُخ كشيده و در پي ضربه زدن به حريفان سياسي خود ميباشند . مسلما چنين ابتكار عمل بدون پشتيباني اشخاص مقتدر حكومت مركزي كه خصلت ( من ) بودن و برتر بودن را هنوز از دست نداده اند براي بقاياي طالبان ناممكن خواهد بود . ازينكه درين اواخر از( حقوق بشر ) طالبان كمتر شنيده ميشود ممكن است اين سازمان رنگ و رُخ ديگري گرفته باشد ولي به همه حال شايد در تهيه راپور ها خالي از دخالت و تاًثيرات مستقيم نبوده باشد . در افغانستان نقض حقوق بشر از زمان آغاز كودتاي هفت ثور تا سقوط طالبان خلاصه نميشود ، بلكه ريشه هاي آن عميق تر و فضاي آن وسيعتر از آن بوده و حداقل دربرگيرنده دوران نادر خان و ادامه سلسله آن تا حكومت كرزي ميباشد .  افغانستان كه در يك مرحله گذار نه تنها از جنگ به صلح دائمي بلكه در مرحله گذار از يك دوره استبدادي به يك دوره مدني و حقوقي قرار دارد و اين امر ميطلبد تا ريشه هاي مظالم تاريخي و سركوبگري هاي ادوار مختلف رديابي گرديده و ناقضين حقوق بشر اين همه دوره ها بدون درنظرداشت تعلقيت هاي قومي ، قبيلوي ، زباني ، مذهبي ، وظيفوي و موقعيت اجتماعي به تريبونال جوابدهي در مقابل مردم كشانيده شوند .  اگر قرار باشد كه افغانستان صفحه جديدي از تاريخ خود را آغاز نمايد و ناقضين حقوق بشر تمام دوره ها و الوان مختلف توسط محكمه با صلاحيت بيطرف ? عادلانه و منصفانه محاكمه  ميشوند  وهمگان مطمئن شوند كه اين اقدام بي آلايشانه ، بي غرضانه و غير سياسي است ، هيچ انسان با وجدان پاك از پشتيباني اين پروژه در حاشيه نخواهد ماند .محاكمه ناقضين حقوق بشر و جنايتكاران جنگي از استمرار زماني متاًثر نميگردد . فاشيست هاي هيتلري ويا وابستگان پولپوت و پنوشه كه در قيد حيات هستند هنوز زير تعقيب عدلي قرار دارند .افغانستان كه در دهه هاي اخير درگير يك جنگ تحميلي بوده و شعله هاي آن هنوز خاموش نشده است ، مسلماً چون هر جنگ داخلي ويا ميهني عاري از نقض حقوق بشر نميباشد و ناقضين حقوق بشر به شمول ماقبل و مابعد دهه هاي جنگ بايد به محكمه عادلانه كشانيده شوند . تطبيق اين پروژه قبل از همه مستلزم پايان جنگ و استقرار امنيت است . امابعد ازتدارك زمينه عملي اين پروسه يعني تشخيص متهمين از شيوه هائيكه قانون مجاز ميشمارد ? اصول مشروع اقامه دعوا ، ايجاد محكمه با صلاحيت ، بيطرف ، عادل ، غيرسياسي و بالآخره يك ميكانيزم حقوقي تطبيق اين پروژه باييست درنظر گرفته شود . در غير اينصورت برخورد هاي سياسي و غرض آلود با قضيه ، حمله به حريفان سياسي بنام نقض حقوق بشر ، راپور تهيه كردن به مقامات خارجي حقوق بشر و درنظر نگرفتن نبض جامعه ، ميتواند كشور را بار ديگر به حلقوم جهنمي جنگی دیگر فرو ببرد .در كشور ما كه همه پديده ها رنگ و بوي قومي ، زباني ، مذهبي ، منطقوي ، تنظيمي و حزبي دارد ، ممكن نيست كه درين شرايط حق از باطل تفريق شود و لازم است قبل از همه تمام توان و انرژي براي ايجاد صلح و حكومت قانون به مصرف برسد . فضائي بوجود آيد كه تشخيص سياه و سفيد ممكن گردد .در آنوقت ميتوان عدالت را بالنسبه جاري نمود .

در آخر سخن ميخواهم چند سوال را به حضور كمسيون مستقل حقوق بشر افغانستان مطرح نمايم :

1 ـ مصارف بودجوي اين سازمان از كجا تمويل ميشود  ؟

2 ـ درظرف چهار سال ، چهار بار ، در پيشواز چهار واقعه مهم سياسي افغانستان مسئله نقض حقوق بشر براه انداخته شد ، آيا كدام نتيجه يي بدست آمده است يا خير ؟

3 ـ به ارتباط سوختاندن جسد طالبان غكس العمل حقوق بشر چه بود ؟

4 ـ  كمسيون حقوق بشر مسلمآ واقف است كه عاملين سوزاندن جسد با استدلال اينكه ( در محل واقعه ، گرمي هوا نود درجه بوده و بخاطر جلوگيري از شيوع بيماري به اين كار دست زده اند ) تبرئه گرديدند . عكس العمل كمسيون حقوق بشر چه بوده و آيا در نقطه يي از نقاط افغانستان ممكن است كه نود درجه هوا گرم شود ؟

5 ـ هفت نفر از اعضاي رهبري طالبان در پارلمان راه يافتند . آيا كمسيون حقوق بشر كدام عكس العملي از خود نشان داده است ؟

6 ـ در باره بمباردمان هاي پيهم جنوب كشور كه قرباني آن مردم بي دفاع غيرنظامي ميشوند . كمسيون حقوق بشر چه اقدام كرده است ؟

7 ـ آيا از شكنجه و تجاوزات جنسي افغانها در محابس تحت كنترول امريكا كمسيون حقوق بشر افغانستان خبر دارد ؟

8 ـ آيا حقوق بشر افغانستان از قضيه رسوائي زندانهاي مخفي امريكا در افغانستان و اروپاي شرقي در جريان است؟

9 ـ آيا از مظاهرات پيهم مردم جنوب كشور بخاطر بي حرمتي از طرف امريكائي ها نسبت به سنن و عنعنات شان حقوق بشر مستقل افغانستان خبر دارد ؟

10 ـ درحاليكه از حق انسان افغانستان به فجيع ترين و شرمانه ترين شيوه آن تخطي صورت ميگيرد و كمسيون حقوق بشر آنرا نمي بيند ، درين حالت فرستادن نمايشي ( نامه باز اعتراضيه به رئيس جمهور بخاطر بسته شدن جاده در كابل) و ريكلام كردن آن ، جالب وخنده آور نيست ؟

11 ـ در نقض سيستماتيك حقوق بشر از قبيل تلاشي خانه بخانه ، بمباردمان پي در پي ، شكنجه و تجاوز جنسي ، آيا كمسيون حقوق بشر كدام تآثيراتي داشته است يعني كدام تغييراتي حتي كوچك در زمينه محسوس است ؟

من سوالات را به اين سبب مطرح كردم كه كمسيون حقوق بشر افغانستان هيچ دست آوردي ندارد كه براي مردم حداقل محسوس باشد و در آينده اميدوار شوند كه اين كمسيون حقوق بشر از حق آنها دفاع ميكند

جستاری در مقولهِ نخبگان

? دستگیر صادقی

  در اين نبشته واژه " نخبگان "  معادل کلمه اليت ) elite ) بکار برده شده که در  اصل از واژه  لاتين " elegere  و electus  " گرفته شده ، و در نگارش آن از منابع مختلف استفاده بعمل آمده  است. واژه نخبگان عمدتا دو معناي عمومي زير را افاده ميدهد.گروهي از افرادی که در حقيقت در موقعيت و لايهِ  بالايي جامعه « سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي ، نظامي و مذهبي » قرار داشته و يا اينکه ، اين گروه ها را رهبری ميکند. بصورت عموم از اين گروه بمثابه نخبگان سياسي ـ اقتصادی نام برده ميشود. برعلاوه ، واژه نخبگان يک معنای عمومي ديگر را نيز ميرساند وآن عبارت ازاين است که گروه ها و يا اشخاص  بر اساس موهبت و نعمات اختصاصي ماورای طبیعي و ريشه های اجتماعي خود را در موقعيت نخبه گي قرار داده و  مستحق عوايد و احترامات زياد ميدانسته اند. آنها از اجرای وظايفي که ديگران مکلف به اجرای آنها بوده اند ، خودداری ميکردند. اين گروه از نخبگان ، نظريات ، انديشه ها ومطالباتي را پيش ميکشيدند که بر بنياد آن به موقعيت برازندگي آنها مشروعيت ميبخشيد.  نمونه های از آن را در الهيات يهودی و پذيرش قوم برگزيده يهود که اين برگزيدگي را از معيشت خدواندی ميدانستند ، تا انديشه های که بر پايه برتری نژادی استوار بوده و در مالکان مزارع بزرگ ايالات جنوبي امريکای قبل از جنگهای داخلي ، نازيسيم و فاشيسم برخاسته ازاروپا واپارتايد افريقای جنوبي به وضاحت ميتوان دريافت. بر علاوه بايد خاطر نشان ساخت که ارستوکراسي و اشرافيت اروپايي نيز انديشه تحميل موقعيت بسيار استثنايي و برگزيده را در خود پرورانده بود، به گونه يي که حتا اين ارستوکراسي به اين باور بود که خون شان مانند خون ديگران ، رنگ سرخ نداشته بلکه آنها دارای " خون آبي " ميباشند. موقعيت ممتاز آنها بر بنياد قدرت موروثي و در عنعنات و رسوم مردم استوار بوده و عمدتا از مالکيت بر زمين ريشه ميگرفت. در تاريخ انديشه های سياسي  اين افلاطون بود که برای نخستين بار از حق رهبری غير محدود فلاسفه بر جامعه دفاع کرد و به اين وسيله نظريه نخبگان را در مراحل نخستين آن پيش کشيد. قول معروف وی که: يا رهبر فيلسوف باشد و يا فيلسوف رهبر در مجامع انديشه ورزان سياسي  و فلسفي قرنها بازتاب داشت.تئوری نخبگان در عصر حاضر توسط دو جامعه شناس و پژوهشگر اجتماعي ايتاليايي به نام های ويلفريدو پاريتو و گيتانو موسکا عميقتر مورد بررسي قرار گرفت. پاريتو ادعا داشت که تمام جوامع انساني بدون درنظرداشت شکل و نوع اداره آن به دو بخش جدا ميگردند. يکي نخبگان رهبری کننده ( همواره در اقليت ) و ديگر غير نخبه ها ( همواره در اکثريت ). وی در اين مورد نيز سخن ميگويد که گروه تحتاني يا زيرين رهبری کنندگان هم در تلاش ميباشند که به گروه رهبری کنندگان بپيوندند. پاريتو به اين نظر بود که اعضای نخبگان را ارستوکراتها تشکيل ميدهند و گروه زيرين آنها را روحانيون ، نظامي ها و اشرافيت تجاری بوجود مي آورند. منظور وی از جداسازی گروه های شامل قدرت و استفاده از قدرت که تاًثير عميق سياسي دارند، آن بود تا اين گروهای ممثل قدرت سياسي ، عميقتر تحليل و بررسي گردند. برای وی دموکراسي به معنای  حکومت مردم ، برای مردم و توسط مردم که توسط ابراهام لينکن مطرح گريده بود ، غير عملي تلقي ميگرديد. وی اين مساله  که حتا در انقلاب نيز بنام مردم يک گروه جديد نخبگان بجای نخبگان قبلي مسلط ميشوند و آنها بر طبق منافع خويش عمل ميکنند ، را مطرح کرد. وی به اين باور بود که با انقلاب فرانسه مثلا مردم به حكومت دست نیافتند، بل نخبگان جدید در پوشش شعارهای تازه، اشرافیت سنتی را از حكوت بركنار كرده و خود به جای آن‌ها نشسته‌اند. پس در جريان  این تحول، تنها بورژواها یا نخبگان جدید، جای نخبگان قدیمی یعنی اشراف را گرفتند ، نه این‌كه مردم به قدرت رسیدند.  انقلاب سوسياليستي نيز برای پريتو  صرفا تعويض نخبگان بوده هست. وی در پيوند نزديک با اين مفاهيم نظريه و تئوری مشهورخويش را در باره « گردش نخبگان » طرح و توسعه داد.طرفداران اين نظريه به اين باور اند که نخبگان سياسي کساني هستند که از لحاظ زيستي ، رواني ، استعداد و قابليت ، ظرفيتي اداره حکومت را دارا ميباشند. در حالي که غير نخبگان (عامه مردم) هيچگاه در صحنه سياست نقش اصلي ندارند ، زيرا آنها واجد شايستگي و ظرفيتهای لازم برای اداره حکومت نميباشند. عامه مردم صرف در چارچوب نزاع نخبگان در صحنه سياست نقش پيدا ميکنند و نقش آنها دراين زمينه تبعي ، حاشيه يي و منفعلانه است. دخالت مردم در سياست هرگز به حاکميت آنها منجر نميشود؛ بلکه نخبگان با به کار گيری آنها به نزاع با يکديگر برخاسته و جای يکديگر را ميگيرند.طرفداران این نظریه تاكید می‌كنند که قلمرو سیاست خاص نخبگان حكومتی است و آنها هستند كه بر حسب توانایی در این عرصه نقش بازی می‏كنند و نميتوان قلمرو حکومت را به توده مردم  واگذار کرد. آنها با بيان اينکه نظریه نخبه‌گرایی یك نظریه توصیفی است، معتقدند که واقعیت در عرصه سیاست جز دست ‌به ‌دست شدن قدرت توسط نخبگان نیست. از این منظر توصیفی، اساسا هر تحولی در حوزه حاكمیت معنایی جز تغییر یا گردش نخبگان ندارد. به همین دلیل بر پایه این نظریه، هر گروهی كه به قدرت دست یابد، نخبه است؛ چون در این نظریه بحث و داوری ارزشی آن مطرح نیست و صرف دستیابی به قدرت یا توفیق در نزاع با نخبگان حكومتی موجود از طریق پس‌زدن آنها از حكومت، دلیلی نخبگی حاكمان جدید است. به این دلیل از ديدگاه  این نظریه بحث این ‌كه حاكمان موجود نخبه هستند یا نه بی‌معناست. نفس دستیابی آنها به قدرت دلیل نخبگی آنهاست؛ بنابراین نباید این نخبگی را با شایستگی به معنای اخلاقی و ارزشی آن خلط كرد. نظريه گردش نخبگان در نظام های دموکراتيک امروزی به تدريج متحول شده ، شکل و محتوای تازه يافته است. در نظامهای دموکراتيک زمينه های  مشاركت همگانى ، موثر و قابل قبول در عرصه سياسي ، در كنار رقابت نخبگان سياسي و اقتصادی تا حدودی که اين گردش را مسالمت آميز سازد و از خونريزی جلوگيری بعمل آورد ، فراهم گرديده است.  مجموعهِ از قواعد عمومى و آزادى هاى همگانى نظير آزادى بيان، آزادى سازمان يابى، آزادى اجتماع و مانند آن در زير عنوان حقوق و آزادی های اساسي انسان به رسميت شناخته شده است و  به نحوی در عمل پياده ميگردد.در واقع يکي از ويژگيهای نظامهای دموکراتيک ، بزرگ شدن تدريجي نهاد ها و مردان سياسي است. در اين جوامع به ميزان قدامت نهاد های مدني و سياسي ، نوعي نخبه پروری سياسي نيز شکل گرفته است که در آن احزاب از دو ويژگي اساسي در گردش نخبگان بهره مي جويند: نخست تاًمين تسهيلات ضروری برای ورود آزاد فعالان سياسي به احزاب و کسب عضويت، ثانیاً فراهم نمودن شرايط مساعد برای رشد و پرورش تدريجي اعضا با اتکا به فعاليت ها و شايستگي هر يک از آنها . بنابران گردش نخبگان در نظام های دموکراتيک عمدتا سهل و ممتنع است. در حقيقت سهولت در ورود به چرخه سياست ساده است اما رسيدن به مقام های بالاتر در احزاب و ساختار های سياسي همواره به گذر زمان ، پرورش و پختگي افراد وابسته است. البته نبايد اين نکته را از ياد برد که در کشورهای که کاملا به الگوهای ليبراليسم اقتصادی و  سرمايه داری متکي اند ، بخش عظيمي از گردش نخبگان بر پايه قدرت های اقتصادی و اصحاب تجارت شکل ميگيرد.در نظام‌های سياسی دمكراتيك و يا باز،  ساختار رسمی از شفافيت لازم برخوردار بوده و اصل پاسخگو بودن نهادها همواره مورد نظر است. البته اين به معنای انكار کثرتگرايي در سياست نيست كه در قالب احزاب سياسی رقيب ظهور می‌كند ، بلكه اجرای سياست‌های كلان نظام براساس خواست مردم است و به همين علت احزاب ناتوان از برآورده كردن اين خواستها می‌بايد ناگزير از صحنه سياسی خارج شوند و مجددا از طريق بازنگری در سياستها و خط مش‌های قبلی و اصلاح و ترميم آنها بازگردند. بنابراين قواعد بازی كاملا روشن است. ملاك رای مردم است وهر چند كه احتمالا شيوه‌های معينی در جامعه شناسی و روانشناسی جمعی ابداع شده تا بتوان با استفاده از آن بر افكار مردم تاثير گذاشت. اما به هر حال احزاب سياسی بدون رای مردم راه به جايی نخواهند برد. البته همانگونه كه گفته شد، احزاب به حاشيه رانده شده با شيوه‌های مختلف ترميمی بشمول تعويض آگاهانه و مسالمت اميز کادررهبری ، دريک فضای بسيارصميمانه وآگاهانه وجابجا ساختن سايرکادرها با درنظرداشت ترکيب جنس ، سن و موقعيت اجتماعي آنها، وهمچنان تجديد نظر بر سياستها و روشهای جاری، در جلب افکارعمومي گروه های از مردم، تلاش مينمايند. آنها به اين ترتيب ميزان دور بودن از قدرت را به حداقل رسانده  و  زمينه را برای  چرخش قدرت  و در صورت ضرورت با ايجاد ائتلافها به نحوی  دوره‌ يی فراهم ميسازند. نظام‌های سياسی اروپای غربی بهترين مثال از اين نوع می‌باشند.اصل شفافيت اگرچه نه بصورت مطلق اما متعارف در جوامع دمكراتيك وجود دارد. تعريف حوزه عمل واحدهای اجتماعی موجب گرديده تا در هر حوزه‌ِ ، آزادی عمل قابل قبولی وجود داشته باشد. در اين سيستم  به علت تعدد مراكز كنترول بر قدرت ، همواره امكان كنترول وجود دارد. اكنون مدتها است كه کنترول نهايی معنای خود را از دست داده و کنترول در حين اجرای عمل، و در تمام فرايندهای تصميم و عمل ، اعمال می‌شود. از سوی ديگر وجود اصلي بنام زنجيره مسووليت پذيری و قبول مسووليت توسط  بالاترين مقام در اين سيستم ، بمظور بکارگيری هرم های کنترول و جلوگيری از خطا همواره مورد نظر است.اما ميزان تاثير اين دو ساختار نيز بستگی كامل به ميزان توسعه سياسی و نهادينه شدن دمكراسی و نهادهای مربوط به آن دارد. در جوامع دمكراتيك و يا باز، ساختارهای رسمی همه چيز را پوشش می‌دهند و طبقات اجتماعی در قالب احزاب سياسی برای در دست گرفتن اين ساختار، سازمان دهی می‌شوند. نقش ساختارهای غير رسمی مانند سنديكاها، بنيادهای مختلف سياسی، اقتصادی و تحقيقاتی اصولا قابل كتمان نيست ، اما اين اثر گذاری در چارچوب قواعد خاصی صورت می‌گيرد كه گردش دمكراتيك نخبگان و گروه‌های ذينفوذ و فشار را موجب می‌شود. در غرب مبارزات سياسی از نظر مالی کنترول می‌شوند، احزاب سياسی هر چند می‌توانند خارج از اين قواعد عمل كنند اما برملا شدن آن هزينه بيشتری را بر آنها تحميل خواهد كرد. بنابراين حوزه عمل ساختار غير رسمی معلوم و محدود است. وجود نهاد هاي مدني و سيستم هاي ارتباطي و اطلاع رساني آزاد و مستقل در کيفيت گردش نخبگان بسيار تاثير گذار شده است. وسايل ارتباط جمعي و اطلاع رساني آزاد و مستقل از اساسي ترين ملزومات پرورش نخبه و نخبه گرايي است . شناسايي و شناساندن نخبه ، فقط در امر اطلاع رساني آزاد معني مي يابد. آن جا که وسايل ارتباط جمعي و اطلاع رساني در انحصار حاکميت باشد ، صحبت از نخبه و نخبه گرايي بيمورد است.گردش نخبگان در دو سطح عمودي و افقي قابل دسته بندي است. در گردش عمودي  افراد  از موقعيت پايين تر به مقام بالاتر صعود مي‍كنند و يا اينكه از مقام بالاتر به مقام پايين‍تر تنزل داده مي‍شوند. گردش عمودي نخبگان فقط در چارچوب نظام‍هاي قانوني و مبتني بر حداقل اصول بروكراسي امكان پذير است.درگردش افقي تغييرات تنها در سطح افراد و اشخاصي كه پست‍ها و موقعيت‍هاي درون‍ساختاري را اشغال مي‍كنند ملاحظه مي‍شود. به طور مثال تغيير از يک مقام به مقام هم سطح ديگر ، از وزارت و يا رياست به وزارت و يا رياست ديگر. بطور فشرده بايد گفتت که در

 

محلات در یافت نشریه "صدای بدخشان"

بدخشان : لابراتوار داکترعزیز الله ، مندوی کهنه، فیض آباد- تیلفون تماس 0799321160        

تخار      : شهر تالقان ، قرطاسیه فروشی شهاب الدین ، بندر بدخشان ، مقابل شاروالی (0799127805)

کندز  : سرچوک ، جادهِ ولایت، کتاب فروشی محمد هارون(نمبر تیلفون- 0799205054 )

بغلان  : نوید عکاسخانه ، چوک شهر پلخمری.

کاپیسا: شهرمحمود راقی ، قرطا سیه فروشی امام ابو حنیفه.

بلخ   : مزار شریف ، گذر معدن نمک ، کتاب و قرطاسیه فروشی شمس ، متصل کورس پیام (0799201713)

کابل  : رهنمایی معاملات شریفی ، مارکیت مکروریان سوم* کتاب فروشی امیری، جوی شیر*

روزنامه فروشی محمد شاکر ، جوار کتابخانهِ عامه.

هرات  :  شهرنو ، جادهِ بانک خون ، قمر مارکیت، منزل دوم ، اطاق ، ، 23شرکت بارچالانی و ترانزیتی هندوکش (070402083 )

 

+ نوشته شده توسط سوریان در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 14:0 |
 

 تشریح آرم شورای بدخشانیهای مقیم کابل

آرم شورای بدخشانیهای مقیم کابل دارای اجزای زیرینست:

 * کلمهِ مبارک الله اکبر: نماد اعتقاد راستین ، احترام عمیق و عمل صادقانه به اساسات ، احکام و دساتیر دین مقدس اسلام.

* آفتاب در حال طلوع : نماد عروج مجدد طلیعهِ خورشید ادب و فرهنگ در سر زمین بدخشان.

 *قلهِ کوه:  از یکسو نمادکوهستانی بودن بدخشانزمین واز سوی دیگر تمثالی از بلند ترین قلهِ هندوکش در خاک افغانستان "نوشاخ" واقع در بلنداهای پامیر.

* کتاب مفتوح وقلم: نماد علاقه و استعداد شگرف بدخشانیها به تعلیم و تربیه و تلاش نمادین جهت احیای مجدد تعلیم و تربیه.

* خوشهِ گندم : نماد زراعتی بودن بدخشان و تلاشهای مثمر جهت رشد زراعت و سرسبزی در بدخشانزمین.

* فیتهِ سه رنگ به دور خوشهِ گندم: نماد بیرق سه رنگ ملی افغانستان، احترام به قوانین نافذهِ کشور و رعایت آن در راستای فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی شورا، تلاش در راستایی استقرار صلح سراسری ، تامین وحدت ملی راستین ، دفاع از تمامیت ارضی و افتخارات ملی کشور.

* 29  ستاره نماد 29 واحد اداری ( به شمول فیض آباد ) ولایت بدخشان.

* سال 1384 : نماد سال آغاز فعالیتهای عملی در راستایی تاسیس شورای بدخشانیهای مقیم کابل

                         

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 14:40 |

شورا ی بدخشانیهای مقیم کابل رسماَ شروع به فعالیت نمود

شورای بدخشانیهای مقیم کابل منحیث یگانه و نخستین نهاد اجتماعی فرهنگی بدخشان شمول جواز فعالیتهای رسمی خویش را ازوزارت عدلیه بدست آورد که اینک ما اساسنامه و آرم این شورا را ضمن عرض تهنیت به تمام فرزندان آگاه  ، نیک اندیش و دلسوز بدخشانزمین به نشر میسپاریم.

اسنامهِ شورای بدخشانیهای مقیم کابل

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

آغاز کلام

بدخشان میراث بزرگ راغای اوستا و یادگاری باز مانده از تخارستان کهن ، این  لعل پارهِ درخشان آفرینش، یکی از پاره های شانزده گانهِ آریانای باستان ، سر زمین هنگامه های دیر پا وافسانه های شیرین  و حماسه های اساطیری است که شکوه و عظمتش در ماورای تاریخ ریشه دارد ،از سپیده دم آفرینش حیات بشری همچون ستاره صبح در آسمان مدنیتهای دیروزین وامروزین درخشیده است و بافرهنگ بارور و بالندهِ خویش پا بپای کاروان شتاب آلود زمان همیشه به جلو رانده است ، در حالیکه کوله بار اصالت و رسالت تمدن پویا و فرهنگ بالندهِ  پنجهزار سالهِ خویش را صابرانه بدوش کشیده و عاشقانه تحمل نموده است.

 بدخشان!این بستر ناز جیحون و ضرغام ، زادگاهِ پویای های بی سر انجام ، گذر گاه بادها و سرزمینهای بلند تراز پرواز عقابان ، میعادگاه جاوادانهِ بلنداهای هندوکش و پامیر و قراقروم، پرورشگاهِ یوچی ها و هونهای سرگردان ، خاستگاهِ سلسله های هیطل و کوشان با شهرت جهانگیر و آسمانبوس خویش طی قرون متمادی دغدغه خاطر هزاران سیاح ، جهانگرد وسوداگر ماجراجو و از جان گذشته رافراهم کرده وهنوز هم هستند دلهای که خاموشانه بیادش میطپند.

نماد های فرهنگی بدخشان از عصر شگوفایی تمدن و فرهنگ، قلمرو خیال انگیز و جادویی شعر و چکامه را در حیطهِ تسلط خود در آورد وواژهِ لعل بدخشان منحيث يک نمادسمبوليک واستثناي ادبي بر حوزه فرهنگي پهناوريکه از دهلي تا شيراز،از کابل تا بخارا، از بلخ تا قونیه ، از مروتا خجند ، از کشمیر تا فرغانه و از سیستان تا ختلان  دامن گسترده بود  طي هزاران سال ،  چون پادشاه بي تخت و تاج  فرمان رانده وهنوزهم که هنوز است ادعاي موجوديت ارجحیت و افضلیت دارد.

 بدخشان این گهوارهِ تمدنهای دیر  پای باستانی ،از دیرینه های پارینه تا زمانه های امروزینه در آفرینش تمدن بشری نقش نمادین و مسلط را بازی نموده است ودر درازنای تاریخ درخشان و پر بار خویش نه به عنوان جزیی از حوزه تمدن و فرهنگ بالندهِ منطقه،  بلکه منحیث یکی ازداغترین کانونهای اساسی تمدن و فرهنگ ، اقتصاد وسیاست ، تجارت ومهارت ، برای قرنهای متمادی انگشت نمایی نموده است. بدخشان با گنجینه های نهفته دردل خاک و آبهای معدنی اش، کوههای زنجیرهِ وآسمانبوسش ،  دره های پوشیده از جنگلات هفت رنگ، رودباران جاری و چشمه ساران زلالش،  گوسفندان بلند شاخ و جادو چشمش، اسپهای افسانوی بالدار، شتران دوکوهانهِ بخدی ، مردم سختکوش ، آهنین پنجه زود مهرو دیر خشم پاکنژادش و با مدنیت و فرهنگ دست نخورده اش در طول تاریخ شهرهِ آفاق بوده است.

از همه اینها مهمتر استعداد های درخشان ، نبوغ فکری ، قوهِ ابتکار و روح سرکش و پویای فرزندان بدخشانزمینست که تا هنوز در ستیغ قله ها و دل سنگستانها ، اعماق دره ها و بلندای گردنه ها ، پهنهِ وادیها و ووسعت جلگه ها زمینگیر شده و مانند دُری نهان در دل صدفها مانده است.

سر زمین تاریخی ، باستانی و همیشه پویای بدخشان که در گذشته های نه چندان دورمرکز تمدن و فرهنگ و ثقافت و تجارت و سیاست و بالندگی در این خطهِ دنیا بود در طی سده های اخیر مانند سایر نقاط کشور عزیز ما به علت نبود یک حکومت نیرومند و سیستم ادارهِ عادلانه ، بروز جنگهای مداوم و شیوع ملوک الطوایفیهای بیمار، از یکطرف و متروک شدن راهِ تاریخی ابریشم به علت باز شدن راه های آبی و دور ماندن از مراکز شهری به علت صعب العبور بودن و موقیعت ناسازگار طبیعی آن از سوی دیگر عملاًبه سرزمینی ماورای حافظه ها و نهان در دل خامه ها و افسانه ها مبدل گردیده و به حاشیه رانده شد ، اگر یک بهانه نبود راه های مواصلاتی و کوهستانی بودن بدخشان باشددلیل اصلی، عدم پویایی و عدم هماهنگی نخبگان بدخشانزمین ، نبود یک کانون فعال اجتماعی بدخشانیها توام بابی توجهی و بی مبالاتی دولتمردان گذشته بوده است.

اکنون که کشور ما به یاری خداوند بزرگ و تلاشهای همگانی ملت مسلمان وسرافراز مان به قیمت سرخترین خونهای مظلومترین شهدای تاریخ وطنمان، وارد مرحلهِ سر نوشت ساز حیات سیاسی و اجتماعی خود شده و زمینه های رشد استعدادها ،بالندگی فرهنگها و بکار گیری امکانات مادی و معنوی و گنجینه های نهفتهِ این سر زمین در راستایی باز سازی همه جانبهِ این خطه فراهم گردیده است. نهادینه شدن ارزشهای چون عدالت اجتماعی،  آزادی بیان توام با حفظ ارزشها ، مردمسالاری اسلامی، رشد نهاد هایی مدنی، شگوفایی اقتصادی  و هماهنگی سراسری اهدافی اند که به آسانی بدست نمی آیند.  برای تحقق بخشیدن بدین آرمانهای والا وایفای نقشموثروهماهنگ افراد جامعه درین عرصه ها درپرتوقوانین ومقرره های نافذهِ کشور، به ایجاد نهاد های که بتواند تمام فعالیتهای ثمر بخش و سازندهِ اتباع این سر زمین رادریک مسیر هدفمندوپویا استقامت دهد نیاز مبرم احساس میشود.امروز فرزندان برومند بدخشان زمین با متمرکز نمودن امکانات و توانمندیهایشان برمحورهمگرایی و پیوند های فشرده و نمادین، میتوانند بیشتراز هر زمان دیگر نقش چشمگیروبالندهِ رادرروند شگوفایی کشورخویش بازی نمایند.

هر چند در جریان سالیان متمادی تلاشهای زیادی از طرف افراد و گروه های خیر اندیش و مبتکر در راستای ایجاد یک مجمعی فراگیر بدخشانیها  بخرج داده شده و در بسیاری موارد دستاوردهای مقطعی هم با خود داشته است،اما متاسفانه بنا بر دلایل متعدد این تلاشها تا کنون به نتیجهِ دلخواه نرسیده است. این عدم هماهنگی و نبود یک نهاد اجتماعی فراگیر تا کنون باعث وارد آمدن صدمات مدهشی اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی بر پیکرهِ جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل گردیده است اگر آنهمه مشکلات و دشواریهای را که بدخشانیهای مقیم کابل بدان دچارند به خامهِ تحریر در آوریم مثنوی هفتاد من کاغذ چه که هفتصد من کاغذ میشود .

درحالیکه بیشتر از ده ها هزار بدخشانی واجد شرایط رای دهی در کابل زیست دارند و بدخشانیهای مقیم کابل باید امروز چندین نماینده در پارلمان میداشتندبه علت نبود هماهنگی بین بدخشانیها یک بدخشانی هم از کابل در پارلمان راه نیافت در حالیکه از جوامع دیگر ساکن در کابل با کمترین رای (در حدود دوهزار رای ) ده ها نفر به پارلمان راه یافت.

همین حالا سالانه صدها تن از جوانان بدخشانی بعد از فراغت از موسسات عالی تحصیلی در بدر دنبال شغلی مطابق مسلکشان میگردند اما به علت نفوذ مناسبات غیر عادلانه و سلیقوی کاری در ادارات دولتی و موسسات غیر دولتی شغل مناسب حال خود را نیافته در نهایت یا بی سرنوشت میشوند یا به لشکر عظیمی متخصصین بیکار وطن میپیوندند.

سرنوشت فارغان صنوف دوازدهم بدخشانی و نحوهِ شمولیت آنها در موسسات تحصیلات عالی ، استفاده از بورسهای تحصیلی و امتیازات قانونی دیگر،مشکلی حیاتیست که بایدراهِ حل آن جستجو گردد.بی سرنوشت بودن هزاران کدر تحصیلکردهِ ملکی و نظامی بدخشانی،  یا اشتغال آنها به کار های غیر مسلکی فاجعه ِ غم انگیز دیگریست که وجدان هر انسان رسالتمندو آگاه را تکان میدهد، این همه درحال رخ میداد که دیگر جوامع ساکن در کابل در پرتو قوانین نافذهِ کشور با استفاده از فضای باز سیاسی و رشد فرهنگ مردم سالاری نهاد های اجتماعی ، فرهنگی خویش را اساس نهاده و فعالیتهای چشمگیری را درعرصه های مختلف به نمایش گذاشته اند که میتوان به عنوان نمونه از شورای شهروندان کابل ، شورای ترکمنها،شورای قزلباشها، شورای سادات، شورای پنجشیر و ده ها نهاد اجتماعی دیگر نام برد.

امروزبیشتربدخشانی های نیک اندیش  و روشن نگر، مومن بدین باورند که بستر روانیی مناسب جهت ایجاد یک نهاد بدخشان شمول تحت تاثیر فعل و انفعالات سیاسی ، اجتماعی سالهای اخیر به صورت خود جوش ایجاد شده و زمینه های مناسب جهت ایجاد آن فراهم گردیده است.  به همین نیت شماری از فرزانگان، علما ، متنفذین ، فرهنگیان، روشنگران، کار گران ، دانش آموزان، دانش جویان اعم از زن مرد و در یک کلام نمایندگان تمام اقشار ولایه های اجتماعی بدخشانزمین با در نظر داشت این حقیقت که هر بدخشانیی حق ارایه طرح معقول ، سازنده  و ابتکار آغازاقدامات عملی را،  در راستایی بهبود وضع زندگی اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی بدخشان و بدخشانیان و مساعد ساختن زمینه های عملی جهت ایجاد تفاهم و همبستگی بدخشانیها،  بصورت مساویانه بادیگران دارد، از مدت ششماه بدینسو تلاشهای را  آغازنموده اند تابعد از مباحثات سازنده و دیالوگهای مثبت با تمام بدخشانیهای نیک اندیش، طرحی عملی و سازندهِ را درراستای ایجاد یک نهاد فراگیر در چوکات جغرافیای تاریخی و فرهنگی بدخشان ارایه بدهند که در نهایت منجر به ایجاد یک آدرس معتبر و کاری بدون در نظر داشت ملیت ، زبان، جنس، مذهب، وابستگیی سیاسی، طبقهِ اجتماعی و سایر اختلافات و امتیازات برای جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل در قدم اول و برای همه بدخشانیها ، در قدم بعدی گردد.

در حالیکه این نشستها ، دیالوگها و تبادل نظرهابه  گونهِ مداوم ونمادین ازششماه بدینسو ادامه یافت هماهنگ با آن نشر فراخوانهای عمومی در روزنامه های صدای بامداد، چراغ و نشریهِ صدای بدخشان پیام مارا به گوش همهِ بدخشانیها رساند. که اینهمه تلاش و تکاپو، پویای و ممارست در نهایت منجر ایجاد شورای بدخشانیهای مقیم کابل گردید .

 ما باور کامل داریم که بدخشانیهای فرهنگ دوست، مبتکروپویای مقیم کابل با پیوستن به این نهاد اجتماعی ، فرهنگی از یکسو میتوانند به بازتاب افکار، خواستها و آرمانهای انسانی و هدفمند خود نایل آیند و از سوی دیگر سرمایه های مادی و گنیجینه های معنوی خویش را بصورت هماهنگ و موثر در راستایی شگوفایی و باسازی ساختار اجتماعی ، فرهنگی، اقتصادی و زیر بنایی کشور بکار بیگیرند،که بدین بهانه از همه بدخشانیها نیک اندیش اهم از فرهیختگان ، نخبگان ، فرهنگیان  ، پیش کسوتان علم و دانش و فرهنگ واقتصاد وسیاست ودر نهایت از تمام لایه های اجتماعی جامعهِ بدخشان میخواهیم تا با سهمگیری فعال و نهادین خویش با بذل کمکهای مادی و معنوی خویش وبا ارایهِ مشوره های اصلاحی  وخردمندانهِ خویش مارا یاری رسانند تا بتوانیم پشتوانهِ مطمینی را در راستایی تحقق بخشیدن به آرمانهای والای مردم سر زمین مان ایجاد نماییم.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

فصل اول

احکام عمومی

مادهِ اول  : این نهاد ،  بنام (  شورای بدخشانیهای مقیم کابل) مسمی گردیده است.

مادهِ دوم : این شورا یک نهاد اجتماعی ، فرهنگی بوده که با در نظرداشت اساسات دین مقدس اسلام ، قانون اساسی کشور و قانون سازمانهای اجتماعی ، به اساس فرمان شماره ( 152 ) مورخ 5/8/1381 ریاست محترم دولت و ارزشهای معنوی و فرهنگی جامعهِ افغانی فعالیت مینماید.

مادهِ سوم : این نهاد یک نهاد مستقل و غیر وابسته بوده ، خواهان روابط دوستانه و احترام متقابل با همه سازمانهای سیاسی ، اجتماعی ، نهاد های مردمی ، شخصیتهای ملی و فرهنگی و ارگانهای دولتی  میباشد.

مادهِ چهارم: مقر اصلی شورای بدخشانیهای مقیم کابل ، شهر کابل است در صورت ضرورت میتواند دفاتر خویش را در نقاط دیگر کشور ایجاد نماید.

صلاحیت ایجاد دفاتر در نقاط دیگر بدست شورای رهبری میباشد ، بودجه مصارف این دفاتر به اساس فیصله شورای رهبری از جانب ریاست مالی شورا تمویل میشود.

مادهِ پنجم: شورای بدخشانیهای مقیم کابل دارای ارگان نشراتی ، آرم ، مهر و حساب بانکی مشخص میباشد.

فصل دوم

اهداف اساسی شورای بدخشانیهای مقیم کابل

      مادهِ ششم : شورای بدخشانیهای مقیم کابل اهداف زیرین را دنبال میکند

1-         تثبیت و تقویهِ نقش مردم بدخشان درعرصه های ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی ، با بکار برد شیوه های زیرین:

الف : معرفی و رشداستعدادهای شگوفان مردم بدخشان در عرصه های فرهنگی ، اقتصادی ، علمی، اجتماعی .

د : دفاع از حقوق شهروندان بدخشانی بر مبنای قوانین کشور،  منشور سازمان ملل و قرار دادهای بین المللی .

2-   اشتراک دادن هماهنگ ، موثر و سازنده بدخشانیها در تمام فعالیتها و رویدادهای اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی.

3-    احصاییه گیری دقیق نفوس بدخشانیهای مقیم کابل با در نظر داشت گروه های سنی ، جنس ، شغل ، تحصیلات .

4-   ارزیابی و تشخیص اولویتها در عرصه  رشد وبهبود سیستم تعلیم و تریبه در بین بدخشانیها ، ایجاد کورسهای آمادگی کانکور ، علوم طبیعی و اجتماعی و تکنولوژی نوین .

5-   رشد ، تقویه و حمایه ازارزشهای فرهیختهِ فرهنگی و کلتوری جامعهِ افغانی

6-   تشویق وتقویه اقتصاد محلی ، رشد صنایع دستی و تولیدات محلی بازارگیر بدخشانیها و بازاریابی برای آن در داخل کشور.

7-    تلاش معقول  جهت بهره بر داری موثر از امکانات موجودهِ ملی و بین المللی در باز سازی بدخشان

8-   اتخاذ تدابیر موثر در راستای عرضهِ خدمات صحی جهت هر چه بهتر شدن وضع صحی بدخشانیها.

9-   اتخاذ تدابیر موثر  در جهت مبارزه علیه مواد مخدرو تروریزم ، جستجوی راه حلهای معقول ، مسالمت آمیز و مردم پسند در جهت امحای مواد مخدر و جستجوی امکانات عملی جهت تبدیل زرع کوکنار به بدیل های پر درآمد دیگر

10-          مبارزه با فساد اخلاقی ، اعتیاد مواد مخدر و آفات مضرهِ اجتماعی.

11-           تلاش مثمر و مستمر در راستایی  رفع تبعیض علیه زنان ، زمینه سازی معقول جهت دسترسی هر چه بیشتر آنها به آموزشهای حرفوی و مسلکی ، خدمات بهداشتی ، فعالیتهای فرهنگی و رشد استعداد های بارور آنها در عرصه های مناسب مطابق با احکام دین مقدس اسلام و قوانین نافذهِ کشور.

12-           تلاشهای پیگیر در راستای رشد ، تقویه و حمایه از صنعت توریزم و محیط زیست.

13-          ایجاد زمینه های معقول جهت استقرار تفاهم سراسری ، رضایت همگانی  ووحدت کلی در حیات سیاسی و اجتماعی ملیتها ، اقوام و پیروان کلیه مذاهب ساکن در کشور.

14-           جستجوی راههای موثر جهت تطبیق آن موازین عالی و انسانی قرار داد های بین المللی و کنوانسیون حقوق بشر که با اساسات دین مقدس اسلام ، رسوم و عنعنات فرهیختهِ ملی و شعایر قبول شدهِ مردم ما مغایر نباشد.

15-          جستجوی زمینه های موثر در راستای بهبود وضع سیستم زراعت،  مالداری ، باغداری  و آبیاری بدخشان.

16-           تلاشهای هماهنگ ، پیگیر و مثبت در جهت ایجاد تفاهم و روابط دوستانه بین بدخشانیهای مقیم کابل و دیگر اقوام و ملیتهای ساکن در کشور به اساس اصل احترام متقابل و همزیستی مسالمت آمیز، تلاش پیگیر و صادقانه بخاطر تامین وحدت ملی واقعی و تفاهم سراسری در بین ساکنین کشور.

فصل سوم

شرایط شمولیت ووجایب اعضا

مادهِ هفتم : عضویت افراد در شورای بدخشانیهای مقیم کابل داوطلبانه بوده هیچگونه قید و شرطی را ایجاب نمیکند، هر بدخشانیی که سن 18 سالگی را تکمیل نموده باشد ، بدون تبعیض و امتیاز میتواند بعد از طی مراحل مقدماتی عضو شورا شود.

مادهِ هشتم : شخص داوطلب ضمن درخواست کتبی میتواند با رعایت مقررات و قبول مواد مندرج اساسنامه بعد از خانه پری فورمه های شمولیت، عضوشورا گردد، غیر بدخشانیهای که علاقمند عضویت درین شورا باشند میتوانند عضویت افتخاری آنرا با پذیرش شرایط و قوانین شورا، کسب نمایند.

مادهِ نهم : اعضای شورا در کتگوری های ذیل جهت تقویه بنیهِ مالی شورا، مسول پرداخت حق الشمول و حق العضویت میباشند:

1- حق الشمول برای تمام اعضا (  100    ) افغانی یکبار

2     - حق العضویت اعضای شورا (   100   ) افغانی ماهوار

3-  حق العضویت برای محصلین ، متعلمین و سربازان (  50    ) افغانی ماهوار

4- قیمت کتابچهِ حق العضویت (   50  ) افغانی میباشد.

مادهِ دهم : هر عضو شورا که سابقهِ  یکسال  عضویت در شورا را داشته باشد در صورت ضرورت بعد از تایید هیت موظف از کمکهای مالی شورا برخوردار شده میتواند.

مادهِ یازدهم : هر عضوی شورا که از مواد مندرج اساسنامه تخلف ورزد ، مجازات ، جریمه یا از شورا اخراج میگردد.

مادهِ دوازدهم : درصورت عدم پرداخت حق العضویت از طرف عضو ، برای مدت ( سه ماه ) شورا بعد از تشکیل جلسه عضویت او را به تعلیق انداخته، یا از شورا اخراج مینماید ، در صورت رجوع عضو ، حق الشمول مجدد اخذ و تاریخ شمول از سر معامله میگردد.

مادهِ سیزدهم:تمام اعضای شورا مکلفند تا در راستایی مفادات اساسنامه جهت رسیدن به اهداف شورا تلاش صادقانه نمایند ، ایجاد تفرقه ، فرقه بندی و ایجاد فرکسیونهای مخرب نفوذی جهت مختل نمودن فعالیتهای مشروع شورا تخلف از اساسنامه تلقی شده و باعاملین آن مطابق تصمیم شورای رهبری برخورد صورت میگیرد که میتواند مجازات جریمه ، تعلیق عضویت و اخراج  عضو مقصر را در پی داشته باشد.

فصل چهارم

تشکیلات ، وظایف و صلاحیتها

مادهِ چهاردهم: شورای بدخشانیهای مقیم کابل در تشکیل خویش دارای سه نهاد اساسی میباشد:

1 : مجمع عمومی

2  : شورای رهبری

3 : هئیت اجراییه

1- مجمع عمومی: عالیترین و با صلاحیت ترین ارگان تصمیمگیری شورای بدخشانیهای مقیم کابل میباشد.

این مجمع متشکل از تمام اعضای شورای بدخشانیهای مقیم کابل میباشد همهِ مردم بدخشان بدون امتیاز و تبعیض مذهبی ، قومی ، سیاسی ، لسانی و موقف اجتماعی میتوانند عضو این شورا شده ، در صورت واجد شرایط بودن میتوانند خود را در شورای رهبری و دیگر ارگانهای کاری کاندید نمایند یا کسی دیگر را انتخاب نمایند.

      اجلاس مجمع عمومی هر یک سال بعد دایر میگردد ، درین جمع آمد ستراتیژی و خطوط اساسی کاری  شورا به رای عامه گذاشته میشود.این اجلاس مرجع تصمیمگیریهای بنیادی بوده و روی موضوعات مهم  مانند تعدیل اساسنامه ، تصویب بودجه ونکات اساسی دیگر تصمیم میگیرد ، وظایف و صلاحیتهای مجمع عمومی ذیلاً خلاصه میشود:

الف: تائید و تصویب اساسنامهِ شورا.

ب:تائید و تصویب جهات اساسی فعالیتهای شورا.

ج: تصویب بودجه و پلان کاری شورا.

د: انتخاب ، تعویض یا عزل اعضای شورای رهبری.

ه: استماع گزارش سالیانهِ شورای رهبری.

و: انحلال یا ادغام شورا.

2- شورای رهبری: بعد از مجمع عمومی عالیترین ارگان تصمیم گیری و رهبری کنندهِ تمام فعالیتهای شورا میباشد.

* اعضای شورای رهبری توسط مجمع عمومی  انتخاب میشود، در راس شورای رهبری، ریس شورا قرار دارد.

* شورای رهبری شامل ریس ، معاونان ، منشی ، سخنگو و مشاورین ارشد میباشد ، سهم مشخصی برای زنان و جوانان نیز جهت عضویت در شورای رهبری در نظر گرفته شده است.

* جلسات  نوبتی شورای رهبری هر یک ماه بعد دایر میگردد ، درین جلسات روی مسایل مالی، تشکیلاتی و سایر موارد مهم بحث و تصمیمگیری میشود.

 * طرح پلانهای کاری در بین دو اجلاس مجمع عمومی ، انتخاب شیوهِ مصرف و تنظیم بودجه توسط شورای رهبری برنامه ریزی میشود.

*ریس شورای بدخشانیهای مقیم کابل در راس شورا قرار داشته مطابق طرز العمل داخلی شورا را رهبری نموده ، ممثل شورا میباشد ، تمام امور اجراییوی را نظارت نموده و رهنمود های لازم را ارایه میدارد ، در صورت عدم موجودیت ریس ، معاون اداری شورا مسولیت را بدوش دارد ، در عدم موجودیت هر دو یکی از اعضای شورای رهبری با توافق دو ثلث اعضا وظایف را به پیش میبرد.

* شورای رهبری مسئولیت  رهبریی  تمام فعالیتهای شورا را در دست داشته و مجری فیصله های اجلاس مجمع عمومی و تطبیق مفاد اساسنامه در عمل میباشد. تمام نهاد های قدمه های پائینی شورا در برابر شورای رهبری پاسخگو میباشند.

* شورای رهبری وظایف و صلاحیتهای زیرین را داراست:

الف: تطبیق فیصله های مجمع عمومی و شورای رهبری مطابق مفاد اساسنامه و اهداف شورا

ب: هماهنگ نمودن فعالیتهای شورا در تمام عرصه هامطابق مفاد اساسنامه.

ج: انتخاب هیت اجرائیه.

د:کنترول و نظارت از فعالیتهای هیت اجرائیه.

ه: ایجاد و انحلال کمیسیونهای کاری و بر رسی از فعالیتهای آنها.

و:تصویب لایحه وظایف برای کمیسیونهای کاری که از طرف هیت اجرائیه ترتیب میشود.

ز: بررسی امور مالی شورا.

ح: تامین ارتباط کاری با نهاد های مماثل دولتی و غیر دولتی داخلی.

ط:عزل ، تعویض و یا نصب اعضای هیت اجرائیه .

3- هیت اجرائیه گروپ کاری است که امور اجرائیوی شورای بدخشانیهای مقیم کابل را مطابق مفادات اساسنامه و طرز العمل کاری شورا تحت نظارت شورای رهبری به پیش برده و از چگونگی اجراات خویش به شورای رهبری گزارش میدهد .

هیت اجراییه دارای تشکیلات منظم است که توسط شورای رهبری انتخاب  میشود.

هئیت اجرائیه متشکل است از ریس هئیت اجرائیه ، معاونین ، منشی ، مسوول اداری و مالی و روسای کمیسیونهای کاری اساسی..

هیت اجرائیه دارای وظایف و صلاحیتهای زیرینست:

الف: پیشبرد امور اجرائیوی شورا در بین دو جلسهِ شورای رهبری.

ب: طرح برنامه های هدفمند و سازنده در جهت هر چه بهتر شدن فعالیتهای شورا.

ج: طرح اجندای جلسات شورای رهبری.

د:اجرای وظایف محوله که توسط شورای رهبری داده میشود.

ه:تامین ارتباط موثر کاری با شورای رهبری ، کمیسیونهای کاری و سایر نهاد های مماثل.

و: ترتیب لایحه وظایف هیت اجرائیه و کمیسونهای کاری.

* ریس هیت اجرائیه دارای وظایف و صلاحیتهای زیرینست:

* پیشبرد جلسات هیت اجرائیه.

* امضای قرار دادها و معاهدات

* ادارهِ امور جاری شورای اجرائیه

* طرح پالیسیهای مشخص جهت پیشبرد امور کاری هیت اجرائیه.

مادهِ پانزدهم: مباحثات و تبادل افکار ، مبادلهِ معلومات و مناقشات سالم ، اصلاحی و سازنده در جلسات شورا بعد از اجندا ، آزاد میباشد ، اکثریت آراءِ حاضر در نهایت تعین کننده میباشد.

مادهِ شانزدهم:  مجموعه ِاعضای شورای رهبری ، کمیتهِ اجراییه و مجمع عمومی ، شورای بدخشانیهای مقیم کابل را تشکیل میدهد.

مادهِ هفدهم: در صورتیکه عضوی از اعضای شورای رهبری از مفاد اساسنامه تخلف نماید ، بعد از فیصله اکثریت اعضای شورای رهبری با وی برخورد قانونی صورت میگیرد.

مادهِ هژدهم: شورای بدخشانیهای مقیم کابل در صورت لزوم همایش ها و گردهمایی بزرگ فرهنگی و اجتماعی را بر گزار مینماید.

مادهِ نزدهم: جلسات کمیسیونهای کاری، ماهِ یکبار دایر میگردد

مادهِ بیستم: جلسات شورای رهبری و مجمع عمومی با موجودیت دو ثلث اعضا بر گزار میشود ، تمام فیصله ها و تصمیمگیریها در جلسات شورای رهبری و مجمع عمومی بر اساس اکثریت آراء حاضر صورت میگیرد که بصورت آزاد برگزر میشود.

مادهِ بیست ویکم: هیچ یک از اعضای شورا بدون مشوره هیت رهبری حق ندارد جلسات را خود سرانه دایر نماید.

 

فصل پنجم

منابع مالی ووجوهِ مصرفی

مادهِ بیست ودوم:عواید شورا از طریق پرداخت حق الشمول  ، حق العضویت ، اعانه اعضای شورا  ، فروش نشریه شورا و سی دی های هنری وفرهنگی برنامه های ذوقی وهنری شورا تامین میگردد.

مادهِ بیست وسوم: شورا کمکهای بدون  قید و شرط را از اشخاص ، موسسات دولتی و غیر دولتی داخلی رامیپذیرد.

مادهِ بیست و چهارم: اسناد عواید و مصارف شورا بعد از امضای مسولین مالی ، ریس شورای اجرائیه  و تائید ریس شورا ی رهبری اعتبار میابد.

مادهِ بیست و پنجم: جهت بر رسی و کنترول فعالیتهای مالی شورا کمیسیون بر رسی مستقل تعین میگردد ، این کمیسیون نتایج کار خود را به شورای رهبری ارایه میدارد.

مادهِ بیست و ششم: داشته های نقدی و جنسی ، اموال منقول وغیر منقول شورا فقط در راستایی تامین اهداف اجتماعی و فرهنگی شورا و پیشبرد امور کاری آن مطابق اساسنامه واهداف شدرا به مصرف میرسد.

 

فصل ششم

تعدیل اساسنامه وانحلال شورا

مادهِ بیست و هفتم: در صورتیکه نیازی به تعدیل اساسنامه احساس شودپانزده روز قبل  ریاست انسجام سازمانهای اجتماعی وزارت عدلیه از موضوع مطلع ساخته میشود.

مادهِ بیست و هشتم: انحلال شورا در حالات ذیل صورت میگیرد:

الف: فعالیتهای خلاف اساسنامه شورا

ب: بروز اختلافات غیر قابل کنترول در میان اعضای شورا

ج: عدم ضرورت به ادامه فعالیتهای شورا

ماده بیست و نهم: انحلال شورای بدخشانیهای مقیم کابل به اساس پیشنهاد شورای رهبری و تایید دو ثلث اعضای مجمع عمومی امکان پذیر میگردد ، در صورت انحلال شورا،  تمام اموال منقول و غیر منقول شورا به "سره میاشت ولایت بدخشان" یا "ریاست ولایت معارف بدخشان" اهدا میگردد.

فصل هفتم

موضوعات متفرقه

مادهِ سیم: نصاب جلسات شورای بدخشانیهای مقیم کابل به اشتراک دو ثلث اعضا بوده و تصامیم به اساس اکثریت آراء حاضر اخذ میگردد.

مادهِ سی ویکم: این اساسنامه بتاریخ   1/2/1385   طی اولین نشست اعضای شورای موسسان ترتیب و بعداً توسط کمیسیون  هفت نفری تحت ریاست (  دوکتورعبد اللطیف شریفی) به تصویب رسید.

مادهِ سی ودوم: این اساسنامه دارای هفت فصل و سی  ودوماده بوده ، توسط اعضای شورای موسسان ترتیب گردیده است.

لست عدهِ از بنیانگذاران ، شورای بدخشانیهای مقیم کابل

۱- داکتر صبغت الله"خاکساری"ماستر طب ، شاعر، نویسنده، روزنامه نگار          

۲- دوکتور عبداللطیف "شریفی"  ماستر طب          

۳- داکتر سید قباد "زارع"         ماستر طب

۴- انجنیر محمد ظافر"ظفر"   ماستر انجنیری                       

۵- انجنیر سلطان محمود     ماستر انجنیری               

۶- انجنیر بابه جان "بدخش"ماستر انجنیری                        

۷- انجنیر محمد جعفر            ماستر انجنیری

۸- تقوی الله "جار الله"          لیسانس ، نویسنده

۹- محترمه سامعه "عزیزی"  فوق بکلوریا ، فرهنگی     

۱۰- جنرال میر احمد            افسر نظامی             

۱۱- محترمه فریده               دانشجوی دانشکدهِ پزشکی

۱۲- مولوی عبد الغفور          عالم دینی

۱۳- محمد اعلم محمدی            اهل کسبه

۱۴- احمد فیروز                     ماستر اقتصاد

۱۵- دوکتور کریم الله "شهپر"  ماستر طب، شاعر، نویسنده

۱۶- انجنیر شرف الدین "شرف"    ماستر انجنیری

۱۷- انجنیر شرف الدین" اکبری"     ماستر انجنیری

۱۸- انجنیر عبد المجید        ماستر انجنیری

۱۹-انجنیر ناظر                 ماستر انجنیری

۲۰-  دگروال فیض محمد      تاجر ملی    

۲۱- حاجی واحد جان           تاجر ملی

۲۲- محمد هاشم یفتلی          تاجر ملی

۲۳- عبدالمنان "شیوا"        دانشجوی دانشکدهِ ادبیات

۲۴- دگروال محمودشاه          پیلوت قوای هوای

۲۵-  جنرال حسام الدین          افسر نظامی

۲۶- ژینوس        دانشجوی سال چهارم دانشکده پزشکی

۲۷- محفوظ الله              کارمند دولت

۲۸- محمد عالم عاکف      روزنامه نگار ، فرهنگی

۲۹- جنرال قدرت الله "قویم"    افسر جهادی

۳۰- دگروال حزب الله "خسروی"   افسر جهادی

۳۱- عبد المصور "وارث"  لیسانس حقوق

۳۲- سید مبشر"حاذق"     لیسانس علوم سیاسی

۳۳- جنرال محمد امین       افسر جهادی

۳۴- عتیق الله "صفری"    لیسانس زبان عربی

۳۵- سید ذاکر" واذر"        لیسانس زبان انگلیسی

۳۶- نجیب الله "کاظمی"     دانشجوی دانشگاه پلتخنیک

۳۷- امید                          دانشجوی دانشگاه کابل

۳۸- مخدوم فضل الرحمن     لیسانس اقتصاد

۳۹- عصمت الله "شرقی"   دانشجوی دانشکدهِ زمین شناسی

۴۰- محمد ذکریا "سودا"      دانشجوی دانشکده حقوق

۴۱- محمد عمر"نوری"        لیسانس دانشکده ادبیات

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 12:49 |

شماره دوازدهم/سال دوم  صدای بدخشان ثور ۱۳۸۵

سرمقاله

حوادث روزهای اخیر در پارلمان کشور یک بار دیگر امید های نیم بند مردم مارا به رسیدن به رفاه همگانی ، وحدت ملی و تفاهم سراسری کمرنگ نمود و نشان داد که هنوز هم هستند کسانیکه حاضر نیستند به آرای دیگران احترام بگذارند و قوانین کشور را رعایت کنند.

اگر تمام وزیران پیشنهادی ریس جمهور از طرف پارلمان تائید میشد بدان معنی بود که پارلمان یعنی یک نهاد آلهِ دست دولت ، رد شدن هشت وزیر توسط پارلمان این اندیشه را بوجود آورد که میشود برین نهاد اعتماد کرد و روی آن حساب کرد هر چند اظهارات آقای محقق و آقای سیاف مبنی برمفاهمه با آنها در مورد عدهِ از وزراء صدمهِ شدیدی بر حیثیت پارلمان وارد نموده است باز هم واقع بینی عدهِ زیادی از وکلا نشان داد که دیگر نمیشود بنام قوم و قبیله و معیارات کهنه و رنگ باخته  به سادگی و بدون درد سر امتیاز گرفت. ما در عمل دیدیم که با رد شدن پنج وزیر غیر پشتون هیچ صدای اعتراضی بلند نشد اما با رد شدن سه وزیر پشتون عدهِ از نمایندگانی که هنوز هم در لاکهای گروهی و قومی خویش خزیده اند داد وبیداد راه انداختند و خواستند تا خواستهای غیر قانونی خویش را جامهِ قانونی پوشانده به کرسی نشانند که این خود این اندیشه را بوجود آورد که شاید پارلمان به میدان جنگ بین نمایندگان اقوام و ملیتها مبدل شود اما موضعگیری واقع بینانه و منطقی عدهِ زیادی از وکلای متعلق به ملیت پشتون بر روی این آتش آب ریخت و یکبار دیگر به مردم ما این نوید را داد که اگر در بین جامعهِ ما  به همان پیمانه که افراد ماجرا جو، قومگرا و منفعت طلب متعلق به اقوام و گرو های مختلف در صدد متشنج نمودن وضع جهت بدست آوردن منافع قومی ، گروهی و شخصی خویشند کم نیستندافرادی واقع بین و نیک اندیش متعلق به اقوام و گرو های مختلف که در صدد ایجاد تفاهم بین ساکنان این سر زمین و ایجاد فضای اعتماد بین مردم و دفاع از قانون اند.کسانیکه تلاش دارند بخاطر رسیدن به اهداف شخصی ، گروهی و قومی خویش قانون را زیر پا کنند اشتباهی را تکرار میکنند که تاریخ هم از تکرارش شرم دارد.

                    اعلان فوتی

بابای ملت پدر خوانده- ریس دولت پدر-  لویه جرگه مادر کلان- دادگاهِ عالی  مادر اندر- پارلمان مادر رضاعی- مردم اقارب نزدیک- ملل متحد ماما ناف- ایالات متحدهِ امریکا خشو- دیموکراسی هم پیک کاباره- شفافیت آشنای طاق بلند- حقوق بشر خیشنه- حقوق زن خاله خشو- مردم سالاری همسایهِ مفته خور

نسبت وفات قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان به اطلاع دوستان نامرد و دشمنان بیدرد رسانده میشود که نمازجنازه قبلاً با امامت قاضی القضات افغانستان در دادگاهِ عالی افغانستان خوانده شده و قرار است که پیکرهِ مجروح مرحومی در عمارت پارلمان یا یگان جای دیگر بخاک سپرده شود.

فاتحهِ مردانه در قصر ریاست جمهوری از طرف وزارت امور پارلمانی وفاتحهِ زنانه در سالون فاتحه خوانی کمیسیون حقوق بشر برای یک روز گرفته میشود. باید متذکر شد که خیرات مرحومی قبلاً توسط وزرای پیشنهادی رای بردگی در هوتلهای مشهور کابل ، خانه های مجلل وزیر اکبرخان و جا های دیگر داده شده و اسقاطش نیز توسط عدهِ از وزراء و متنفذین خیر اندیش؟ به مستحقین نیازمند که اکثریتشانرا نمایندگان منتخب مردم که تمام دار وندار خود را جهت رسیدن به کرسیهای خدمت به مردم صرف نموده و مفلس شده بودند ، تشکیل میداد داده شده است.روز چهلم مرحومی از طرف سه وزیر مشروط و دادگاه عالی افغانستان در دفتر یا خانهِ یکی ازین سه وزیر برگزار خواهد شد.مرحوم قانون اساسی که توسط عدهِ ازنیمچه دوکتوران کم تجربه با استفاده از عصری ترین تخنیک طبابت یعنی" شبیه سازی " نطفه بندی شده بود که آنهم تقلبی بر آمد،علاوه بر اینکه که با بعضی معایب مادر زاد تولد شده بود در جریان ولادت به علت نا فهمی عده از قابله های عجول  و کم سوادبه صدمات زمان ولادت مواجه شده بود.

مرحوم جنت مکان درین اواخر بر اثر ضربهِ مهلکی که در بند 106 خود خورد برای چند روز در کلینیک پارلمان بستری گردید در جریان مداوا تطبیق ادویهِ غیر ضروری و تقلبی توسط داکتر فامیلی مرحومی که همگان ایشانرا میشناسند باعث وخیم شدن حال او گردید، داکتران معالج که وضع را وخیم دیدند موصوف را جهت مداوا بیک مرکز درمانی مجهز واقع در ریاست دولت اعزام کردند ،اما اطاق عاجل آن مرکز به علت کمبود اکسیجن از پذیرفتن مریض شانی خالی نموده و موصوف را جهت تداوی جذری به دادگاه عالی اعزام نمود با کمال تاسف وضع مریض در مسیر راه وخیمتر گردید و زمانیکه به داد گاه رسید دیگر رمقی نداشت همان بود که مسولین دادگاهِ عالی  بعد از چهل یاسین کردن به گمان اینکه مریض مرده است بحالت نیمه جان جنازه اش را خوانده و جهت تدفین به شورای ملی اعزامش نمودند.بحث بر سر محل دفن میت هنوز ادامه دارد عدهِ میگویند که ارگ ریاست دولت محل دفن خوب برای قوانینست زیرا درانجا قوانین زیادی مانند نوزادان دورهِ جاهیلیت بعد از تولد زنده به گور شده اند در حالیکه عدهِ دیگر برین باورند که محل دفن خوب پارلمانست زیرا نمایندگان مردم از یکطرف میتوانند همه روزه به زیارت مرحومی رفته و شمعی را بیادش روشن نمایند و از سوی دیگر در صورت بروز مشکلات میتوانند از ارواح مرحومی طلب کمک نموده مشکل خود را حل کنند که البته باز هم سخن آخر را مانند موارد دیگر درین دعوی دادگاهِ عالی خواهد گفت زیرا قاضی قاضی ها ( قاضی القضات) عادلترین مردمانست و حکم نا صواب نمیدهد.بر اساس آخرین گذارشها اکثر دوستان وبستگان مرحومی خواهان بخاک سپاری او نبوده و میخواهند به کمک دوستان بین الخللی خویش جسد را مومیای نموده در یکی از ویترینهای مجلل نمایشگاهِ بزرگ دموکراسی بگذارند تا با دیدن او از یکطرف بیادروزهای خوشی حیات مرحومی دل خوش کنند و از سوی دیگر هی هی هی .....دیگه شه خود شما میدانید

مربی داری مربا بزن

در اواخر سال 1384 خبری به نشر رسید که دولت افغانستان نتوانسته بخشی اعظمی از پولهای تخصیص داده شده از طرف جامعهِ جهانی را به مصرف برساند که به دنبال آن هیاهوی زیادیدرین راستا از طرف رسانه ها به راه انداخته شد، میز گردها سازمان داده شد، مقالات نوشته شد و هر مفسری به زعم خویش تفسیری در مورد نوشت که همش ادارات دولت را بباد انتقاد گرفتند و هر چه بد ولعن که داشتند نثار مقامات کردند. اما در جریان همه این گیر و دار ها کسی نپرسید که چرا اینهمه پول به مصرف نرسید یا اینکه اگر مصرف نشد چرا سند مصرف آن تهیه نشد و حیف و میل نشد که دو باره برگشت نمود در حالیکه انجیوها و موسسات دالر خوار اسناد صد چند این مبالغ را بصورت تقلبی تیار نموده و بودجه ها را در پیش چشم همهِ دنیا خوردند و میخورند چرا کارمندان دولت که تازه اکثریت آنها از انجیو ها آمده و تجربهِ خوبی  درپروپوزل سازی و بل نویسی و راه اندازی ورکشاپ و سیمینار و کنفرانسها را خوب بلدند و متیقین هستیم که با تجاربی خوبی که از دوران کار در انجیوها و موسسات دارند مانند "ایلک میده بیز" یک سنت هم از فلتر حیف و میلشان گذشته نمیتواند ، اسناد مصرف آنرا تهیه نکرده و گذاشتند که دوباره برگشت نماید؟سخن اصلی درینجاست که باید بودجه و پلان های کاری سالانهِ ادارات در ماه اخیر سال گذشته یا حد اقل شروع سال کاری تهیه و مبالغ مصرفی آن بصورت یقینی معین گردد تا ادارات بتوانند در جریان سال پلانهای خود را به موقع عملی نمایند اما در سال گذشته در اواخر ماه سنبله به ادارات خبر داده شد که میتوانند فلان قدر مبلغ را مصرف نمایند و گذشته ازان طی مراحل قانونی؟ اسناد چند ماهِ دیگر را در برگرفت تا به ادارات مژده داده شود که پولهایشان آماده است که بدینترتیب ادارات چند ماه اخیر سال را وقت داشتند تا بودجه های داده شده را مصرف نمایند یعنی کاری یکساله را در چند ماه محدود تکنیل نمایند که چنین کاری نا ممکن است.درین راستا وزارت مالیه بخاطر اینکه دوستان خارجی خفه نشوند همه گناه را به دوش ادارات دولتی بار کرد و این حقیقت را کتمان نمود زیرا اگر آشکار میشد که درینجا گناه از بانک جهانی و بانک آسیای است پرستیژ خارجی ها که در بین مردم ما منحیث مردم بسیار منظم ، صادق ، وقت شناس و راستگو سخت برایشان کمپاین شده است پائین میامد و آنها آزرده میشدند و خطر آن بود که دفاتر خود را ببندند چنانچه زمانی ریس دولت فرمان بر چیدن چکها و دیوار های اطراف دفاتر آنها را داد همین بانک جهانی بصورت بود که مانند کودکان "شلتاق" نمود که اگر چکهای اطراف دفترش را بردارند دفاتر خود را در افغانستان میبندد.پس باید رعایت خاطر این نازدانه ها را کرد و گناه انها را به گردن گرفت در غیر آن قهر میکنند و میروند و درین ملکی که قحط الرجالی بیداد میکند چنین افرادی چگونه میتوان پیدا کرد.

در نتیجهِ همین اهمال خارجیها بود که برنامه های کاری اکثر وزارتها عقب ماند و بار ملامتبی بدوش مسئولین افتاد و آن بیچاره ها هم دم نزدند در غیر آن مستر خفه میشد.اینکه بعضی وزارتخانه ها مانند وزارت انکشاف دهات فعالیتهای بیشتری داشتند علتش این بود که دونورها برایشان بصورت مستقیم و بدون طی سلسه مراتب پول دادند و آنها هم برنامه های خودرا عملی کردند که اگر این پول بدیگر وزارتها هم داده میشد مصرفش بسیار ساده بودجان سخن درینجاست که آنهای که مربی داشتند تمام سال مربا زدند و آنانیکه مربی نداشتند شوربا زدند آنهم شوربای بیگوشت.

         باز هم عندلیبی از دامنه های پامیر

مهری مفتون در یک خانوادهِ هنر پرور چشم به جهان گشود در حالیکه در همان لحظات نخستین ولادت خون موسیقی در رگهایش میجوشید زیرا پدر و پدر کلانش هم سر و سری با دنیای هنر و موسیقی داشتند.در هفت سالگی انگشتانش با تار دنبوره آشنا شد و در دوران مکتب با ذوق کودکانه شروع به آواز خوانی کرد.آنگاه که به عسکری رفت مرد روزگار خود شد ، زندگی مشترک با دیگر سربازان و محیط خشک قاغوشها  زمینهِ خوبی بود برای رشد هنر او. بنابر تشویق دوستانش هنر خود را آب و تابی دیگری داد ، آهسته ، آهسته نام مفتون بر سر زبانها افتاد و با گذشت هر روز شهرتش افزون گردید تا اینکه مهری مفتون شد یک هنر مند تمام عیار و نمادین.هنرمندی محلی خوان ، بذله گو و بدیهه سرا.

آری ! بدین گونه پسر بچه دهاتی زادهِ کوهستانهای پامیر تبدیل بیک هنرمند شهیر گردید سالها سروده ها و نغمه هایش چاشنیی محافل خوشی و شب نشینیهای مردم دردمند مابود و مفتون میرفت تا بیشتر و بیشتر پله های شهرت را درنوردد تا اینکه صدای دلنشین او مرزها را در نوردید و از فراز ابر ها و ماورای ابحار همسفر بابادها به گوش ملکهِ هالند رسید.و مفتون را ر شرایطی که هزاران هزار دلسوختگان و جانباختگان سر زمینهای افسانوی مغرب زمین در کشور ما برای رسیدن بدین ملکها سر و دست میشکستند ، ملکهِ هالند به مهمانی فراخواند ، باور نکردنیست ، نا تکرار است.مردی از فقیر ترین کشور ، از دور افتاده ترین ولایت و از کوهستانی ترین بخش را ملکهِ یکی از کشور های مشهور جهان به مهمانی میخواند تا به صدای دلنشین او گوش دهد در حالیکه نه زبانش را میداند و نه به معنی سروده هایش پی میبرد و بدین گونه هنر مفتون عالمگیر شد.اما این ماجرا چگونه سامان یافت؟ مفتون کجا و ملکهِ هالند کجا؟در روزگاران دشوار ، دوران غرور آفرین مقاومت ، روزگاران زایش حماسه های جاویدان در برابر لشکریان اهریمن و متحدین بزدل و نامردشان ،آنگاه که بدخشانزمین در برزخ دردناک محاصره اقتصادی به سر میبرد مردی استرالیای تبار بنام" بروس کیت کی " به اشکاشم میاید و مفتون را در حالی میابد که در یکی از مراسم بز کشی عرق آلود و ذوق زده ترانه های محلی را ، سرود باد و بهار وباران را عاشقانه فریاد میکند و مردم برایش کف میزنند ، این خارجی یکه میخورد و جاذبهِ نا مرئی او را بسوی مفتون میکشاند ، به مفتون وعده میدهد که کستهایش را به اروپا میبرد ، دعوتش میکند شهرهِ آفاقش میسازد اما دران زمان برای مفتون این وعده های شوخیی بیش نبود زیرا میداند که هزاران سال گذشته که دوست و بیگانه برای مردمش وعده میدهند و دروغ میگویند و مفتون گمان برد که اینهم یکی از آنهاست.

اما چنین نبود اینبار مستر بروس دروغ نگفت شاید او ورکشاپ دروغ را نگرفته باشد ودر سیمینار های نیرنگ و فریب اشتراک نکرده باشد ، این خود یک استثنا بود.روزیکه مفتون در قریهِ دهسنگان ولسوالی جرم بدخشان بخاطر رونق بخشیدن محفل عروسی کریم الله "خاکساری" یکی از اهالی جرم آواز میخواند و پایکوبی جوانان ستبر سینه و کوردود سمهای نیرومند آنها قیامت بپا کرده بود تیلفونهای پیهم از کابل میرسید و مفتون را عاجل بکابل خواستند، خبری دهان به دهان گشت و در    گوشها نجوای مفتون را ملکهِ هالند خواسته است ، هیچکس بدین خبر باور نداشت مفتون هیچ علاقهِ بدین سفر نداشت اما تشویق عدهِ از حاضرین مجلس اورا وادار به سفر نمودو مفتون فردای آنروز با دل نا خواسته عازم کابل شد ، همه میگفتند که مفتون کجا و هالند کجا؟شاید کسی با او شوخی کرده باشد و منزل آخر او درین سفر فراتر از کابل نیست ، اما مفتون رفت که رفت تا اینکه یک روزی دوباره سر و کله اش پیدا شد باور نکردنی بود مفتون هالند رفته بود.

او به دعوت "پرنس کلوز" به هالند رفت و بنا بر وصیت شاهِ هالند جایزهِ  آواز خوان محلی را برایش دادند همراه با یک تقدیر نامه و بیست هزار دالر پول نقد ، که دران زمان برای مفتون بزرگترین رقم بود.اما در طول اینهمه زمان هیچکسی ازین رویداد یادی نکرد ، حرفی نزد ، سخنی نگفت و آشلفی نکرد.اگر چنین رویدادی در جایی دیگری ، برای کسی دیگری روی میداد شاید هفته ها و ماه ها رسانه ها را آذین میبخشید اما در بدخشان باید خوبیها را کتمان کرد از باورها سخن نگفت بلکه باید نخواسته ها را بزرگ و بزرگتر کرد و فریاد کرد سنگسار های خود ساخته را باید تبلیغ کرد از افتخاراتش نباید سخن گفت ، از  داشته هایش نباید یادی کرد که این خود گناهی عظیمست در مذهب نامردان.

آری!چه رازی در بازیهای سرنوشت است که صدای مفتون را ملکهِ هالند میشنود اما ما وملکهای ما نمیشنویم.و مفتون که اکنون در اشکاشم بدخشان زیست داردچهل بهار عمر را پشت سر گذاشته دو بار ازدواج نموده است ، اکنون با مادر و سه فرزندش( دودختر و یک پسر ) زندگی میکند ، از لیسهِ اشکاشم فارغ گردیده است.خوبترین و بد ترین خاطرهِ زندگیش در یک روز برایش اتفاق افتاده است فقط بفاصلهِ  لحظاتی نه چندان دور از هم. تلخترین خاطرهِ او زمانی سامان یافت که در سال 1367 طیارهِ حامل او مورد اصابت راکت قرار گرفت و بهترین خاطره اش لحظاتی بعد بود که ازان حادثه جان به سلامت برد یعنی صد بار مرد و یکبار زنده شد.تعداد کستهای او تا سال 1370 به چهل میرسید اما اکنون نمیداند که چقدر کست دارد زیرا در محفلی از خواندنهای او کست میسازند و ببازار عرضه میدارند.بلند ترین آرزوی او رساندن موسیقی محلی بدخشان به معراج شکوه و شهرت است.مفتون در آهنگهایش از شعر شاعران بدخشانی بیشتر استفاده میکند که به عنوان مثال از دولت محمد"جوشن" میر سید "سعید" ، صیاد ودیگران یاد مینماید اما اشعار خودش هم چاشنی خوبی برای آهنگهایش است به ویژه آنگاهیکه اشعار را فی البدیهه و موافق لحظات میسراید.روزگاری را بیاد دارم که مفتون شعری در مورد شفاخانه سروده بود و خشم دوکتوران را بر انگیخته بود در حالیکه درین شعرش کاملاً حقایق را گفته بود که بهمین دلیل همه را خشمگین نموده بود زیرا همه میدانیم که حقیقت تلخست و تحملش دشوار ورنه دروغ گفتن هم ساده است و هم بی درد سر و پر در آمد.روزی مریض شد و ناگزیر راهِ شفاخانه را درپیش گرفت همه داکتران به شور آمدند و با هم در مورد جزا دادن مفتون نجوی میکردند اما در اخیر کاری با او نکردند ودرمانش کردند زیرا مسلک طبابت پاکتر ازانست که پی این نکته ها برود.او از آوارخوانان امروزی شکایت دارد که آهنگهای او را میگیرند و بنام خود میخوانند.او از فرید "صمیم" نام میبرد که آهنگ (شیک ، شیک ، شیکش    خالهِ سرشویکش     آسته بزن شانه ره    نکنه یک مویکش ) اورا که سالها قبل سروده و یکی از آهنگهای مشهور مفتون میباشد ، بنام خویش کمپوز و خوانده است.همچنان از آهنگ( باران، باران، میده باران) یاد میکند که خانم وجیهه خوانده است او میگوید که بیست سال قبل این آهنگ را کمپوز نموده و سروده است که شعر آن از تاجکستان آمده است.او میگوید نغمه و قاسم بخش هم آهنگهای محلی اورا بدون ذکر منبع میخوانند.هنر مندان مورد علاقهِ او شمس الدین "مسرور" ، هماهنگ ، قمرگل در داخل و فیضی گل و ثریا "قاسم" از کشور تاجکستان میباشد.

اِیلَه به اِیلَه

سالون کنفرانسهای ریاست اطلاعات و فرهنگ ولایت بدخشان در ساحهِ دوجریب زمین ملکیت این ریاست اعمار میگردد.انجنیر محمدی"خواهانی" ریس اطلاعات وفرهنگ بدخشان ضمن ابراز این مطلب علاوه کرد که این سالون به هزینهِ 80000 دالر امریکای به همکاری موسسهِ امریکای یو ، اس، اید اعمار میگردد. تا کنون هیچ کاری نکرده است.وی گفت تا فعلاً هیچ سالون کنفرانسی در اختیار این ریاست نبوده است که با اعمار این سالون که گنجایش بیشرت از 330 تن را دارد مشکلات ریاست اطلاعات و فرهنگ ازین ناحیه مرفوع میگردد.ما باید متذکر شویم که موسسهِ یو.اس.اید بیشترین کمکهای جامعهِ بین المللی را در عرصهِ تهیهِ معیشت بدیل برای تقلیل کشت کوکنار در بدخشان دریافت میدارد در سال گذشته این موسسه 35 میلیون دالر را باید درین راستا در بدخشان مصرف میکرد که از قرار معلوم تا کنون هیچ کاری موثری نکرده است که بنابران به قول معروف از خوک مو کندن گفته همین را هم غنیمت میدانیم.

             ذوق زدگی فرهنگی بیماری فاجعه بار

"شاهین"

در سر زمین ما همیشه یک اقلیت ذوق زده ، شوقک گرفته، عجول ، بی تجربه و عاطفی باعث بروز بحران و فاجعه گردیده است.اگر نگاهی اجمالی به بتاریخ کشور خود درصد سال اخیر بیاندازیم میبنیم که در عصر امانی گروهی از تجددخواهان که شاید نیاتی نیکی برای خدمت بمردم خود داشتند آب را نا دیده موزه را از پا کشیدند بعد ازینکه سفری به اروپا کردند به عوض اینکه تاریخ تمدن اروپا را مطالعه و تحلیل نمایند و دلایل ترقی و پیشرفت اروپا را بیابند گمان بردند که علت ترقی اروپاییان بی حجابی زنانست آنها گمان بردند که فقط همین حجاب زنانست که نه تنها مانع فعالیت زنان شده بلکه دست و پای مردان را هم بسته است  بدون چون و چرا کار را درین راستا آغاز کردند ، فکر کردند که رخصتی روزهای جمعه یکی از موانع دیگریست که سد راهِ پیشرفت کشور شده است ،  بدون چون و چرا آنرا مانند مسیحیان با یکشنبه عوض کردند بیخبر ازینکه جمعه نه تنها یک روز رخصتیست بلکه یک روز شرعی و مذهبیست ، یک سوره در قرآن بنام جمعه است ، ده ها حدیث از پیامبر بزرگ اسلام در مورد فضیلتهای روز جمعهروایت شده است ، درین روز نماز خاص برگزار میشود ، این روز یک روز مذهبی مسلمانانست همانگونه که روز یکشنبه روز مذهبی مسیحیانست ، همانگونه که مسیحیان مکلفند در روز یکشنبه به کلیساها بروند مسلمانان هم باید برای ادای نماز جمعه به مساجد بروند ساعتها خطبه های مذهبی و سخنرانیهای رهبران مذهبی را گوش بدهند. گفتند که یکی از علل دیگر پیشرفت اروپاییان دریشی است همه بدبختیهای مردم ما همین پیرن تنبان و لنگی و پتوی افغانیست شروع کردند به کشیدن کالاهای مردم و پوشاندن دریشی و نکتای وانجام ده ها عمل عجولانهِ دیگر که در جامعهِ آنزمان نه تنها در بستر روانی جامعه آنزمان نه تنها پذیرش نداشت که بلکه محراقات داغ وفعال واکنشی را آماده داشت.اینکه تیم کاری آنزمان چه اهدافی را از انجام این اصلاحات توقع داشت دیگر برای ما ارزشی ندارد زیرا اگر اهدافی نیکی را هم خواهان بود ندکه بدون شک بودند نه تنها بدست نیاوردند که همه چیز خود را از دست دادند آنان هدف نیک داشتند اما برای رسیدن به هدف شیوهِ معقول را بکار نبردند به همین دلیل بود نه تنها شرایط بهتر نشد  بلکه شرایطی را در جامعه ما بوجود آمد که بیشتر از 80 سالست که ملت ما از عواقب آن رنج میبرد و هنوز هم که هنوز است درین گرداب غوطه ور است و خدا بهتر میداند که چه مدت زمانی دیگر هم چنین نباشد.ما کاری به دوران حکومت آل یحیی و دودمان نادری و سرداران بیسواد وپادشاهان کم سواد آن نداریم زیرا آنها اصلاً برنامهِ برای خدمت بمردم افغانستان نداشتند که بر شمریم که اگر جنایاتشان را از قتلها ، کشتارها ، شکنجه ها و تاراجها گرفته تا هزاران مظالم دیگرشان را بر شمریم مثنوی هفتاد من کاغذ چه که مثنوی هفتصد من کاغذ میشود. بدین بسنده میکنیم که اگر اندک کاری هم که در زمان فرمانروای این یک درجن سردار صورت گرفته محصول کار های همان سردار یاغی ( شهید محمد داود خان) است که سنت دیرین خانواده اش را که همانا استثمار جاودانهِ مردم افغانستان بود شکست و در دوران صدارتش برنامه های عمرانی و انکشافی را به راه انداخت که  سترجنرال عرابه دار نگذاشتش و مجبور به کناره گیری اش کرد. در طول مدت زمامداری جابرانه این دودمان سیاست افغانستان اشترنگ ثابت نداشت و سرداران هر یک بنوبت بر پشت فرمان نشسته و تمرین رانندگی کردند و رفتند تا اینکه داود خان دوباره با لایسنس قانونی آمد و اشترنگ را در اول چپه کرد (بجاست بگوییم که یکی از خدمات فراموش ناشدنی داود خان همانست که ملت مارا از شر خانوادهِ فاسد سلطنتی و مزدوران و غلام بچگان بیخاصیت آن نجات بخشید و یک نظام فاسد ، پوسیده و مردم ستیز را برانداخت) ، اما ازینکه تبدیل سوچبورد کاری مشکلی بود ناچار خواست تا آنرا دو باره راسته نماید که کلینرانش مجال ندادند و خود اشترنگ را گرفته آنرا با سوچبور هایش تبدیل نموده، چپه کردند وبعد از کودتای ثور دیدیم که گروهی ذوق زده و عجول دیگر از راه رسیدند و گمان بردند که اینهمه پیشرفتهای شوروی و هنگری و کوبا ثمرهِ بستن کلیساها و کشتن چیز فهمان و نخبگان و در یک کلام اصلاحات نفوس و تصفیهِ ایدیولوژیها ست و رنگ سرخ فال نیکست برای ترقی. همان بود که تا زیر پوشهای خود را برنگ سرخ کردند وفرمانها دادند و هوارا ها کشیدند و آنقدر بستند و زدند و کشتند که دستها شان از کارماند. که نتیجه را دیدیم در حالیکه در جمع این گروه بودند افرادی زیادی که آرزوی خدمت به مردم و ترقی کشوررا دردل داشتند اما نقصشان درین بود که سوراخ دعا را گم کرده بودند و بدینترتیب کشور وارد بحرانی شد که 14 سال طول کشید.با پیروزی مجاهدین که اشترنگ سیاست افغانستان بیموازنه شد و تیراتهای آن بر آمد کسی از بادی پرید و کسی زیر تیر شد راننده های زیادی تلاش کردند تا این واسطهِ بی موازنه را کنترول کنند که نشد و در آخر یدک کشی آمد و این واسطه را کیبل کرد و در نهایت آنقدر کشش کرد که کیبل کند که درین مدت تازه واردان مجالی نیافتند تا طرحی را عرضه کنند بلکه طرحها بصورت اتوماتیک عمل کرد.حکومت طالبان یک اشترنگ کاملاً استثنایی را ساختند که غیر خودشان دیگر هیچ رانندهِ توان نگهداشتن اشترنگ را نداشت و چنان دستکاری در انجن و گیر بکس کردند که اصل کارخانهِ تولید کننده هم از شناسایی آن عاجز شد.آنان نیز چنان ذوق زده و شوقک گرفته بودند که انگار به دروازه مدینهِ فاضله رسیده اند به شکل افراطی خواستند تا اسلام را با تعبیر خودشان در جامعه پیاده کنند که کردند اما با یک تفاوت که اسلام را در جامعه پیاده نکردند بلکه آنرا در دنیا بدنام کردند و چنان ضربات مرگباری به اسلام وارد آوردند که بعد از هجوم چنگیز ومغل همتای آن تا کنون دیده نشده است و چنان حربهِ بدست دشمنان اسلام و بدخواهان همیشه در کمین دادند که کار آیی آن بمراتب بیشتر از موشکهای کروز و جنگنده های بی_52 بود امروز همه میدانیم که اسلام آنها منحصر به روایات و قصه های بود که در نشرات چاپ قصه خوانی بود ورنه اگر حد اقل تاریخ اسلام را میخواندند حتماً میدانستند که اسلام راستین چگونه به بلال حبشی آن سیاهترین ، فقیر ترین و نحیفترین صحابهِ پیامبر بزرگ اسلام حق داد و او چگونه شیردل مردی بود که ازین حق استفاده کرد و دستان مردی را که مورخین جهان بعد از اسکندر مقدونی بزرگترین فرماندهِ تاریخ خوانده اند خالد ابن ولید را در مقابل چشم هزاران هزار سربازان از جان گذشته اش در منبر، با دستار خالد از پشت بست و از وی پرسید که این بیست هزار دیناری را که تو به یکی از سران عرب بخشش دادی از کجا کردی؟ و خالد خونسردانه گفت از مال خودم! که اگر میگفت از بیت المال  بلال از عمر عادل فرمان داشت تا اورا کشان کشان به مدینه ببرد که میبرد اما بعد از شنیدن جواب بلال این غلام سیاهِ حبشی که بزرگترین قلب دنیارا درسینه و بزرگترین ایمان را دران قلب داشت در حالیکه دستهای خالد را باز کرد و دستارش را دو باره به سرش میبستزیر لب نجوا میکرد ما کسانی هستیم که بزرگان خود را احترام میکنیم و به خوردان خود شفقت داریم و از فرمانروایان ( الیته فرمانروایان عادل و مسلمان )خود اطاعت میکنیم.آنها این آخرین آیهِ از کلام خداوندی را فراموش کرده بودند که در پیامبر حجة الوداع از حنجره اش فریاد زد : امروز دینتان را برایتان کامل کردم و راضی هستم برانکه  اسلام دین شما باشد. و بهترین شما با تقوی ترین شماست. اما بهترین نزد اینها کسی بود که از خود شان بود و بد ترین کسی بود که از آنان نبود .همان بود که نه خودهاشان ماندند و نه بهترینهاشان.و امروز بازی بدست بازیگرانی افتاده که نه خود بازی را میدانند و نه کارگردانی عاقلی دارند که بازی را استقامت دهد.افغانستان دارد شکل خانهِ ملا نصرالدین را میگیرد بگونهِ که روزی ملا خواست تا مهمانخانهِ آباد نماید با دوستان مشورت کرد زیرا همان دوستان بودند که فردا باز در همان مهمانخانه ، بر خوان ملا مینشستند ، هر کس طرحی ارایه کرد و نقشهِ داد ، کسی طرحی بلند منزل را داد ، کسی ویلای عیلاقی را ، کسی نقشهِ حرمسرا را داد و کسی هم حجره زمستانی را. ملا  هم بر سر چند راهی ماند زیرا اگر طرحی یکی را قبول میکرد دیگری آزرده میشد و ملا هم حاضر نبود ازین دوستان جانی بگذرد نا چار بدین فیصله رسید که کار اعمار را آغاز نماید و هر دوستی نظر خود را در سر کار بدهد که مطابق آن خانه آباد شود و عاقبت چنین کردند یکی گفت چنین کن و ملا کرد و دیگری گفت چنان کن و ملا هم گفت چشم. در نهایت خانه آباد شد و ملا دوستان را فراخواند تا دمی دران بیاسایند اما زمانیکه دوستان گرد هم آمدند و خانهِ ملا را از نزدیک دیدند به حیرت رفتند دیوار به یکسو رفته بود و ستون به سوی دیگری ، کلکینهارا دربام گذاشته بودند و دروازه ها را در جای روزن ، درست چیزی ساخته بود شبیه پروژه های انکشافی انجیوهای فعال ووزیر پسند. بی محابا ملا رابه رگبار ملامت بستند و چنان فضیحتش کردند که موش در حق سناچ چنین نکند.بعد ازینکه سیل انتقادات و کنایات فروکش کرد ملا گفت ای برادران خدا را انصاف بدهید این شما بودید که این خانه را ساختید نه من ، شما گفتید و من عمل کردم،  درین هنگام دوستی نزدش آمد و آهسته در بیخ گوشش گفت: مسلمان اگر ما گفتیم ، گفتیم توکه عقل داشتی اول میسنجیدی که گفتهِ ما چقدردر عمل منطقی و قابل تطبیقست بعد ازان عمل میکردی زیرا ما آنچه را گفتیم که برای هر یک ما پسند بود وبیانگر خواستهای شخصی و سلیقهِ فردی مابود اما تو باید چیزی میساختی که مورد پسند همگان میشد.شرایط موجود درست شباهتهای زیادی به شرایط سالهای 57 دارد ، بازی همان بازی کهنست فقط بازیگران بدل شده اند.این بار مشتی عجول و ذوق زده آمده اند تا همانگونه که در سال 57 آنها میخواستند برایمان بهشت کمونیزم را بسازند اینها برایمان بهشت سرمایه داری را میسازند آنان با شعار نان و لباس و خانه آمده بودند واینان با شعار دموکراسی ، حقوق بشر و آزادی بیان.

همه میدانیم که انها هم دروغ گفتند و اینها هم دروغ میگویند.

نمادها وسیلهِ برای رسیدن به اهداف سیاسی

همانگونه که میدانیم دربحرکت در آوردن چرخهای کارگاه سیاست سه عنصر نقش کلیدی دارد سیاستگزار ، سیاستمدار و سیاست پیشه.

طرح اساسی توسط سیاستگزاران آماده میشود ، مواد خام ، بودجه و راهکار های اساسی آن تهیه شده در اختیار سیاستمدار گذاشته میشود ، سیاست مدار بعد از محاکمه وضعیت و محاسبات دقیق جهت یافتن کوتاهترین راه جهت رسیدن به اهداف سیاستگزار، برنامه های اساسی را تهیه ، مواد خام را به مواد پخته تبدیل کرده و آن را در اختیار سیاست پیشه میگذارد. ازین به بعد این سیاست پیشه است منحیث بازیگر اصلی در صحنه سیاست بمیدان میاید و عوام بدین گمان اند که سر رشتهِ همه کارها بدست اوست در حالیکه او درست مانند یک روبوت ( آدمک برقی)عمل میکند و ادارهِ اعمال او توسط ریموت کنترولی صورت میگیرد که دردست سیاستمدار است و اطلاعات سیاستمدار منحصر به رهنمود هایست که در که در گاید بوک ( کتابچه با ورق رهنمای استفاده از وسیله الکترونیک) موجود است که توسط سیاست گزار تهیه شده است درست همان کاغذ رهنمایی تولیدات الکترونیک که به چند زبان نوشته شده و همیشه ضمیمه این تولیدات مانند تلویزیون ، ماشین کالا شوی و.. میباشد.بدین ترتیب هدایات توسط ریموت به سیاست پیشه ارسال میشود و سیاست پیشه جهت پیشبرد امور کاریی خود افرادی را از صفوف مردم استخدام میکند که خوب قابل کنترول بوده ، وفاداری و فرمانبرداری آنها تضمین شده باشد درتمام این گزینش ها از آغاز تا انجام معیار اساسی سر سپردگی و وفاداری گماشته ها در نظر گرفته میشود نه دانش ، استعداد، تقوی ، شخصیت فردی و پایگاه مردمی آنها.جهت رسیدن به اهداف نهایی، بکار گرفتن اینهمه اجیر که بتواند یک پروژهِ سیاسی را از آغاز تا انجام بدون کم و کاست  تطبیق نماید، کار سادهِ نیست زیرا یا بودجهِ سنگینی را در بردارد که پرداخت ان بر سیاستگزار دشوار است که اگر برایش آسان هم باشد ، سیاستمدار حاضر به دل کندن ازین ثروتهای باد آورده نیست که اگر او هم با دل نا خواسته حاضر به چنین کاری شود، سیاست پیشه که خود تاجری حریص و بازیگری تردستی است بهیچ قیمتی حاضر نیست تا آنرا در اختیار صفوف قرار دهد همینجاست که پای نیاز به گزینه های ارزان و داشته های رضا کار و حشری به میان میاید که سیاستگذار از قبل راه حل آنرا پیشبینی نموده است.ابزار ها نظر به زمان و مکان و شرایط خاص محیطی تعغیر مینماید که ما در کارزارهای سیاسی افغانستان در چند دههِ اخیر بکار گیری انواع گوناگون الگوهای خوب و نمادین را شاهد بودیم که منحیث ابزاری جهت رسیدن به اهداف نا خوب استعمال شد که شامل مذهب ، ملیت ، قوم ، قبیله ، ایدیولوژِی ، طبقه و...بود. تازه ترین نماد های که درمیدان کارزار های سیاسی کشور ما و کشورهای همانند کشور ما، منحیث ابزار بکار گرفته شده است نماد های بازارگیری مانند حقوق بشرو حقوق زن و شایسته سالاری و.... است.این خصلت فطری جوامع عقب نگداشته شده و سیاست پیشگان آنهاست که همیشه یک اقلیت  متحرک ، فعال اما منفی گرا و عجول به شکل افراطی جان و دل را در گرو پدیده های وارداتی و بازار گیری که تبلیغ میشود میگذارند بدون آنکه از خواص، کیفیت و کمیت پدیده ها کوچکترین آگاهی داشته یا اینکه از اهداف مبلغین آنها و در نهایت درجهِ مفیدیت آن برای خود و جامعهِ خود شان تحلیلی داشته باشند.در کشور ما بعد ازینکه طالبان سقوط  نمود وطبل دموکراسی کوفته شد وضعیت درست بگونهِ آمد که که در یک مکتب کودکانه زنگ رخصتی زده شود همانست که هر کسی با سلیقه خویش راه خروج از صنف و محوطهِ مکتب را در پیش میگیرد اما یک اصل کاملاً مشهود است که گروهی با شدت هر چه تمامتر دوان دوان به سوی دروازهِ خروجی رو میاورند که اگر دروازه بسته باشد بعضیها از دیوار ها هم بالا میروند که در جریان این گیر ودار ها بعید نیست که عدهِ زیادی هم زمین بخورند یا دیگری را زمین بزنند ، پاپوشی کسی از پایش بیرون میرود ، کتاب کسی می افتد ، قلمی کسی گم میشود که در نهایت، همه از محوطه بیرون میروند و بازی تمام میشود به مجرد خروج شور و شعف فروکش مینماید ، کودکان از دوش باز می افتند آنگاه خسته و آرام شانه ها را پایین می اندازند و راه خانه های خود را در پیش میگیرند.در حالیکه عدهِ دیگر با خاطر آرام کتابهای خود را میبندند ، آرام و بیصدا با دوستان خویش صحبت کنان راهی خانه های خود میشوند بدون اینکه اذیت شوند ، زمین بخورند یا قلم خود را گم کنند.  اما ذوق زدگان و شوقک گرفتگان شبیه همان کودکان عجول و دونده اند که در مسیر راه خود به ده ها تن تنه زده و در نهایت خود هم خسته و کوفته میشوند وعدهِ دیگری را هم متضرر میسازند. اینها در استفاده مشروع و نامشروع از هر ابزاری افراط نموده و در نهایت به هیچ میرسند. اینها درست مانند شاگردانی اند که درس را به صورت میخانیک از یاد نموده اما از جذب و هضم آن بهرهِ ندارند نوشته ها را خط به خط میخوانند و کوشش مینمایند تا آنرا درجامعه پیاده نمایند که این خود باعث فاجعه میگردد.به گونهِ مثال در کشور ما که در جریان چند دهه اخیر جرم و جنایت مود شده است نهاد های دفاع از حقوق بشر بر اعدام مجرمان یا قاتلان حرفوی که از طرف محاکم محکوم میشوند احتجاج میکنند و داد وفریاد راه میاندازند در حالیکه در امریکا بزرگترین مدعی حقوق بشر امسال هزارمین اعدام به صورت رسمی صورت گرفت و این کشور تا کنون معاهدهِ منع اعدام را امضا نکرده است در حالیکه بیشتر از یک قرن از عمر دموکراسی دران کشور میگذرد پس ما میبینیم که بسیاری واژه ها و نماد های وارداتی درست مانند محصولات تجارتی کشورها هستند که در کشور خودشان کاربردی ندارند اما در سر زمینهای عقب مانده و ذوق زدهِ دنیا بازار گرمی دارند.امروزد رین کشور هر بازیی که به راه انداخته میشود با شعار های فریبندهِ مردم پسند آغاز میابد و در نهایت با افتضاح و اختلاس و مردم ستیزی و بی عاطفگی پایان میابد.

 والی بدخشان خواستار برکناری همه هیئت رهبری ولایت به استثنای خودش گردید

"سوریان"

 منشی عبد المجید والی بدخشان طی درخواستی رسمی از دولت خواستار برکناری هیئت رهبری ولایت بدخشان و تعویض کارکنان از سطح مدیریت تا ریاست با منسوبین ولایات دیگر کشور  به شمول قوماندان امنیه، ریس محاکم ، ریس حارنوالی ، قوای محافظ سرحدی از افراد تا قوماندان، پولیس شاهراه از افراد تا قوماندان، افراد قوماندانان و مدیران ماتحت ریاست امنیت ملی گردیده است. والی بدخشان که خودش از ولایت بغلان میباشد جهت تشویق کارکنان جدید از ولایات دیگر برای آنها خواستار 5000 تا 10000 هزار افغانی کرایهِ خانه  و پرداخت دیگر امتیازات گردیده است. وی همچنان خواستار اعزام هئیت عالیرتبه دولتی از مرکز بقول خودش جهت محاسبه ، تصفیه و استرداد املاک ، جایداد ها و سرمایه های دولتی از جمله معادن از دست افراد غیر مسول گردیده است.

وی همچنان خواستار اعزام یک قطعهِ مجهز از پولیس ملی و یک کندک اردوی ملی با امکانات کافی نظامی و مادی به بدخشان شده و از مقامات دولتی خواسته تا مصارف سفر و حضر این قطعات را با در نظر داشت شرایط محیطی و جغرافیای بدخشان طوری سنجش نمایند که عدم کفایت در راستایی اجراات عملی آنها احساس نگردد وی تاکید نموده است که در ترکیب قوای مذکور هیچیک از بدخشانیها و ساکنین ولایت همجوار(تخار) نباشد و این قوا مستقیماً تحت امر والی باشد.منشی مجید که در گذشته یکی از اعضای بلند پایهِ حزب اسلامی حکمتیار بود بعد ها راهِ خود را ظاهراً از راهِ حکمتیار جدا نمود و تلاش نمود تا با مخالفین حکمتیار کنار بیاید که در نتیجهِ آن در نهایت بولایت بدخشان توظیف گردید.

هر چند که او در روزهای نخستین با ارائهِ طرحهای توانست اعتماد عدهِ از مردم همیشه خوش باور را بدست آرد و عدهِ مردم که از بیکارگی والیهای گذشته بجان آمده بودند حد اقل دل خود را به تعغیراتی مثبتی ولو اندک خوش نموده بودند اما گذشت زمان ثابت کرد که نه تنها جناب والیصاحب قوهِ ابتکاری ندارد که بلکه از گذشتگان خو یش هم ناکارا تر از آب در آمد.عده از بدخشانیها بدین باورند که وی با بکار گیری علایق گذشته تنظیمی در بساری موارد تلاش نمود تا اختلافات تنظیمی را که در بدخشان تقریباً از میان رفته بود دو باره دامن زند تا برای خویش پشتوانهِ سیاسی ، نظامی دست و پا کند.سوال اساسی درینجاست که چه نیازی به ورود پولیس ملی و اردوی ملی به ولایتی که از جملهِ امنترین مناطق کشرو است احساس میشود در حالیکه در ولایات جنوبی و شرقی همین حالا جنگ تمام عیار بر علیه دولت جریان داشته و کمبود نیروهای وفادار به دولت درانجا مشهود است چرا نیروهای دولت به بدخشان خواسته شوند؟ آنهم به امتیازات و امکانات فوق العاده؟ چرا کارمندان بدخشانی تا درجه مدیران بر طرف یا عوض شوند و در عوض افراد از ولایات دیگر آورده شوند آنهم با امتیازات فوق العاده؟ اگر جناب والی صاحب اندک ترین دلسوزی ببدخشان داشتند چرا همین امتیازات را برای نیروهای امنیتی بدخشان و کارمندان ملکی آن نخواستند تا آنها با انرژی و قوت بیشتر کار کنند وولایت خود را آباد کنند؟مگر مادر دلسوزی بیشتر به کودک دارد یا مادر اندر؟همه مردم افغانستان بدین اصل اعتراف دارند که مردم بدخشان در دانش و فرهنگ ید بالای دارند  و بدخشان بیشتر از هر ولایتی کدر مجرب و متخصص دارد سوالی اساسی درینجاست که چرا کارمندان دولتی ادارات از بدخشان نباشد و چه نیازی بدان احساس میشود که افراد تنبل ، مغرض ، کم سواد ، مجحول الهویه را از دیگر ولایات بیاریم وبرایشان اینهمه امتیازات را بدهیم؟ آنهم در حالیکه همین حالا هزاران بدخشانی با احساس ، تحصیلکرده و مبتکر که توانایی ادارهِ کشور را دارند بیکار و بی سرنوشت هستند؟تقاضای اخیر جناب والیصاحب بدین حدس و گمانها قوت میبخشد که شاید وی مامور اجرای برنامه خاصی در بدخشان شده باشد یا اینکه خودش را به چنین ماموریتی متعهد بداند یا اینکه میخواهد  محمد گل بدخشان وشیر خان شیوه شود ، زیرا موصوف علاقمندی خویش را در قسمت حل مسئله  خیالی اراضی دولتی و علفچرهای بدخشان هیچگاهی پنهان نکرده است در حالیکه در بدخشان چنین معضله وجود ندارد اراضی دولتی و علفچرهای بدخشان مانند تمام ولایات دیگر به مردم بدخشان تعلق دارد و مردم بدخشان ادعای هیچ زورگو ویاوه سرا را دیگر به پشیزی نخواهند خرید.

شاید جناب والیصاحب هنوز هم خواب صدها سال قبل را میبینند تا با دستاویز قرار دادن فرمانهای احمقانهِ عدهِ از شاهان ستمگر ، بدنام ووطنفروشی که نیمی از سرزمین افغانستان را در شمال و جنوب در بدل چند سال جیرهِ غذایی به روسیهِ تزاری و بریتانیا بخشیدند و امروز باید اجساد و مسلوقهایشان مورد محاکمه قرار گیرد به زور قوهِ نظامی علفچرهای بدخشان را در اختیار کوچیها و ممکن اقوام خویش قرار دهند که از دولت مرکزی که همین حالا در تامین امنیت کابل به مشکل مواجه است کندکهای مجهز اردوی ملی و پولیس ملی را خواهان شده است.

اما شما میدانید ما هم میدانیم و خدا از همه بهتر میداند که اینهمه هوسها دیگرخوابست و خیالست و جنونست وفریبست و محال.

چو کفر از مکه برخیزد کجا ماند مسلمانی

منیژه "بهار"

هیچ شکی نیست که نهادینه شدن ارزشهای نظیری مردم سالاری و عدالت اجتماعی  و همدیگر فهمی در کشور مانند افغانستان کاریست دشوار اما ممکن.

باور بیشتر چیز فهمان در روز های کار تصویب لویه جرگهِ قانون اساسی بدین بود که بسیاری مفادات این قانون به شکل مبهم و در بعضی موارد متضاد هم واقع شده اند اما کارگردانان که مانندکوبای بچه های تکزاسی عمل میکردند  به هیچ قیمتی حاضر نبودند سخنان معقول دیگران را بپذیرند ، هم پروژه را تکمیل نمودند وقانون را تصویب و هم موقیعت خودرا تحکیم و پیراهنهای به مراتب کلانتر از جان خود را برای خود دست و پا کردند و مضحکتر آنکه بعضی فقره ها را در بعضی مواد مانند بند اخیر مادهِ 16 بصورت بسیار آشکار جعل نمود ند که مانند انگشت ششم این ماده را میازارد که درمان آن جراحی خوبی در کارست و بعضی ماده های فر مایشی و غیر ضروری را هم جهت خوشی خاطرفرد یا گروه یا قومی خاصی به بهانه های واهی حفظ وحدت ملی و رعایت موازین خود ساخته در قانون اساسی گنجاندند. همان گونه که گذشتگان گفته اند جوجه را در فصل خزان میشمارند امروز مردم قضاوت مینمایند که این قانون اساسی چه نقایصی دارد و چه مزایای. اکنون که زمان بکار بستن قوانین فرا رسیده است کمتر کسی است که نظر منتقدین را نا صواب شمارند و همه میگویند که آنان راست گفته بودند و کارگردانان وکاپی گران قانون راه نا صواب رفته اند.ایکاش جدال امروزی روی موارد مجهول قانون اساسی میشد که چنین نیست بحث روی تطبیق مادهِ است که صراحتش روشنتر از آبست.مادهِ 106 صریحاً توضیح نموده است که فیصله ها بر اساس اکثریت رای حاضر صورت میگیرد ما تا هنوز ندانستیم که کجای این ماده مبهم است.که جهت تفسیر آن کمیسیون ساخته شود یا اینکه به قانوندان مراجعه شود.

در جریان جدلهای روزهای گذشته عدهِ کسانی که خودرا چیز فهم چه، که همه چیز فهم میدانند استدلال کردند که آقای قانونی هم با چنین یک میکانیزمی ریس پارلمان شد و درینجاست که آدم زیرک به اصل گپ پی میبرد که ریشهِ دردها در کجاست درد ، درد ریاست پارلمانست که مانند زخم ناسور شاید سالیان دراز زجر دهنده باشد.اما دوستان اگر شما راست میگوئید تا حال کجا بودید که اعتراض نکردید شما که درین عرصه تجربهِ بسیاری دارید ازان حادثه ماه ها گذشته است تازه بیادش افتیده اید گیریم که حرف شما درست باشد اگر یکبار قانون را نقض کردید با زمیخواهید آنرا بار بار نقض نمایید ویاشاید شما حق بجانب باشید و نقض قانون را فرا گرفته باشید نه تطبیق آنرا.

گذشته ازان عنوان شد که جهت حفظ وحدت ملی باید وزرای کم رای بحیث وزیر پذیرفته شوند که این خود معمای دیگریست. وزیر شدن یک یا چند شخص چه ربطی به وحدت ملی دارد ، مگر بین رهین و سنگین از نظر قوانین افغانستان فرقی است یا وزنهِ پشتون بیشتر از فرهنگ است یا اینکه استاد اکبر شخصیت ماورای شخصیت ساکنین دیگر افغانستانست البته بحث ما و این مقایسه با استناد بر قانون اساسیست نه دیدگاه اشخاص ، گروه ها و اقوام. بسیار خنده آور است که رد شدن پنج وزیر  از دو ملیت دیگر وحدت ملی را بهم نمیزند اما رد شدن وزرای پشتون تبار باعث بر هم خوردن وحدت ملی میشود. مگر همتباران آن وزراءِ وابسته به ملیتهای دیگر توانای آنرا نداشتند که اعتراض نمایند و فتنه به پا کنند یا بهتر بگویم بد ماشی نمایند بدون شک میتوانستند اما چون آنها هیچ وزیری را شهمیه گویامعرفی نکرده بودند و و در پشت پرده ها به توافق نرسیده بودند ومنافع شخصی شان با وزیر شدنشخص معینی تامین نمیشد گفتند پروا ندارد اینش نشد دیگرش میاید.مگر اینهمه هیاهو و کشاکش این سوال را به میان آورد که چرا برای وزیر شدن این سه تن اینهمه رسوایی ها به راه افتید و سناریوها ب صحنه آمد مگردر میان جامعهِ بزرگ پشتونهای افغانستان که هزاران هزار دانشور و فرهنگی و متخصص و سیاستمدار دارند سه شخصیت دیگر پیدا نمیشد که لیاقت وزیر شدن را داشته باشد؟ البته که هزاران تن چنین افراد فرهیخته و دانشمند در میان پشتونها و درولایات زادگاه این وزراء وجود دارند که وزارت چه بالاتر ازانرا هم اداره کنند اما دلیل اصلی اینست که آنان آزاده اند و غیر وابسته ، و نظامها و حکومتها همیشه بدنبال استخدام افراد وابسته ، ضعیف و بی اراده میگردند تا بتوانند به گونهِ که میخواهند آنها را منحیث مهره در زمان و مکان مناسب بکار گیرند.بازی زمانی تماشایی تر شد که شورا پارچهِ سه وزیرمشروط را به ریاست دولت محول کرد و عدهِ از درون روان ریاست دولت هم که ممیز صاحب الاختیار امتحانات بودند و پارچهِ شاگردان مشروط را از قبل خوانده بودند آنرا از سر خود رد نموده به سر معلم حواله کردند و جناب سر معلم که در حاتم بخشیها و تصمیم گیری سخت عاطفی و دلسوز بود بدون دیدن پارچه ، نمره کامیابی را در شقه برای شاگردان مشروط رساند و دستان آنها را منحیث پیروز بلند نموده و مادهی 106 را مغلوب اعلان کرد.در حالیکه بهترین راه برای حل این معضلهِ خود ساخته این بود که عذر این وزیرشوندگان را بخواهند ودرعوض آنها سه تن از افراد خوب و شایسته را از هم ولایتی های این عزیزان نامزد احراز پست وزارت نمایند تا وحدت ملی شکنندی که تازه دانستیم بنیاد آن بر اساس سه وزیر نهاده شده است بر هم نخورد که اگر خدای نخواسته چنین شود دست یافتن به چنین وحدت ملی ها در دنیای امروز بسیار مشکلست.در غیر آن زمانیکه قانون سازان( وکلا) و حامیان قانون( دولت) قانون اساسی کشور را زیر پا کنند یا آن را بر اساس منافع خویش تفسیر نمایند از دیگران چه امیدی باید داشت.و به چیز فهمان پارلمان توصیه مینمائیم تا واژه ممتنع را دیگر از جریان رای گیریها حذف نمایند که بکار بستن این واژه ارزش اینهمه جدال را ندارد هر چند که جامعهِ بین المللی انتقاد نمایند یا این کار خلاف ارزشهای دموکراسی باشد که نبودش بهتر از بودش است.

                        چاه کن در چاه است

خاطره"نوشین"

از قرار معلوم روز سه شنبه 5 ثور سال روان اعضای کمیسیون ارزیابی اسناد تحصیلی ، ریاست انسجام امور اکادمیک وزارت تحصیلات عالی توسط آقای جاوید لودین و فاروق وردک به ریاست دولت احضار گردیدند. علت احضار آنها بحث روی اسناد تحصیلی محمد حنیف اتمر بود آقای لودین و آقای وردک درین بگو مگو هابالای اعضای کمیسیون فشار آوردند تا اسناد تحصیلی محمد حنیف اتمر را قانونی حساب کننددر یک مورد  آقای وردک با بیان اینکه آبروی ریس جمهور در میانست خواست تا با شیوهِ ارعاب اعضای کمیسیون را به تائید اسناد تحصیلی آقای اتمر مجبور سازد. باید متذکر شد که آقای وردک که قبلاً کارمند کمیتهِ سویدن یکی از انجییو های خارجی بود با فعالیتهای که در جریان تصویب قانون اساسی و بعداً در جریان انتخابات ریاست جمهوری از خود نشان داد به سرعت پله های ترقی را درنوردیده و ستارهِ بختش در آسمان سیاست آنقدر بلند عروج کرد که در حال حاضر با دودست شمشیر میزند بر علاوهِ اینکه ریاست اداره امور را به عهده دارند سمت وزارت پارلمانی را هم متقبل شده اند باز هم شکر است که پست وزارت ارشد را هم در پهلوی این مسئولیتها عهده دار نیستند زیرا درکشوری که آفت قحط الرجالی بیداد میکند وجود چنین شخصیتها نعمت بزرگی به حساب میرود، ناگفته نماند که آقای وردک از جمله افرادی است که متهم به جعل بند اخیر مادهِ 16 قانون اساسی که مانند انگشت ششم مادهِ مذکور را نازیبا ساخته و بوی زنندقومگرایی و انحصار طلبی ازان به مشاهده میرسد ، گردیده است.

اما اعضای کمیسیون تن بدین کار ندادند بر اساس قانون موجود درین موردادامه تحصیل جهت دریافت ماستری،  داشتن اسناد قانونی لیسانس حتمیست. در آخر اعضای کمیسیون به آقای وردک توصیه نمودند که جهت حفظ آبروی ریس جمهور؟ ( به گفتهِ آقای وردک با رد این وزیر آبرویی ریس جمهور میرود، جای تعجب است که آبروی ریس جمهوری منتخب که بیشتر از 50 فیصد رای مردم را در انتخابات آزاد و سری بدست آورده با جعل نکردن اسناد یک شخص یا وزیر نشدن چند تن از بین برود در حالیکه گمان همگان برینست که آبروی ریس جمهور در نقض قوانین میرود نه در تطبیق آن) یا قانون اساسی را تعغیر دهند یا قانون تحصیلات عالی را در غیر آن راهِ قانونی وجود ندارد.

 آقای اتمر که سند یکسالهِ دریافت ماستری را از یکی از کالج های نه چندان شناختهِ شده کشور انگلستان در دست دارد اسناد لیسانس و فراغت از کدام فاکولتهِ را در داخل یا خارج کشور ندارد.بر اساس قانون اساسی افغانستان داشتن تحصیلات عالی برای احراز پست وزارت حتمی بوده هیچگونه قید و شرطی را نمیپذیرد. باید متذکر شد که اعمال فشار و ارعاب جهت قانونی ساختن اعمال غیر قانونی و جعل در اسناد و قوانین سابقهِ طولانی داشته و متخصصین این رشته در مقامات بالایی دولت موجوده هم کم نیستند.

باید متذکر شد که تیمی از افراد آمده از غرب که در روزهای نخستین خود را ماستر و داکتر جا زده بودند و میخواستند با سحر کلام و رجز خوانی مانند محمد علی کلی حریفانرا در رینگ، بدون مسابقه "ناک اوت" کنند بیخبر ازینکه مانند فتبالیستهای عجول توپ را به دروازه تیم خود زدند، آنها که در جریان تصویب قانون اساسی با گنجانیدن این شرط در قانون اساسی خواستند تا عدهِ از حریفان قدرتمند خود را از کابینه حذف و جلو ورود عدهِ دیگری از آنها را در آینده بیگیرند که به گفتهِ مشهور "چاه کن در چاه است" اکنون خود آنها در جال این مادهِ قانون گیر مانده اند که بدون کندن جال ممکن نیست ازان سلامت بدر آیند.

فرهیختگان بدخشان

ابو اسحق فضل بن محمود خمچانی بدخشانی

فضل بن محمود از فقهای معروف بدخشانست وی علم فقه را در مروروز فراگرفت ، مدتی در نیشاپور توقف نمود و علوم ادبیه را دران سامان اکمال نمود ، طوریکه خودش در مقدمهِ" حقایق البلاغه" نوشته مدتی را در دایرهِ درس امام ابو حامد محمد بن غزالی مشغول تحصیل بود کتاب( آداب الدوله) را هم درانجا تألیف کرده است چنانچه خود او شرح میدهد در سال 502 از اصفهان به کعبه رفته و بعد ازان به بیت المقدس رفته ، آنگه به ایران و سپس به بلخ مراجعت نموده است.در مدرسهِ (امام) بلخ مدت شش سال تدریس نموده است وی مولف کتابهای زیرینست:تبیان فی التعلیم الصبیان- علم الحساب- النجوم الظاهره- تحفة الانام فی سیر سید الانام- حقایق البلاغه- آداب الدوله- مفاتیح القلوب ( درتصوف)- مکارم الاخلاق.

ابو اسحق در سال 529 هجری در بلخ وفات کرد و مزارش مدتهای مدیدی مورد احترام خاص و عام بود.

ابوبکر احمد

ابو بکر احمد بن محمد بن عبد الله خستکی ،بدبخشی یکی از جملهِ محدثین و فقهای معروف عصر خود بود وی برای فراگرفتن تحصیلات عالی به طرف حجاز رفته ودر مکه اقمت ورزید ، او حدیث را از عبد العزیز بغوی هروی و محمد بن علی بن زید صانع مکی اخذ نمود ، او همچنان در بلخ از عبد الصمد بن فضل و ابو سلیمان بن فیصل متوفی 261 و حمدان بن ذی اضعن بلخی تحصیل حدیث نموده ووفاتش درسنهِ 300 هجری بوقوع پیوسته است(صفحه947-  دایرة المعارف آریانا)

ابو صالح خوستی "بدخشی"

عبد الحکیم ابن مبارک خوستی از جملهِ روات ثقه و تبع تابعین و حافظ قرآن کریم و معاصر امام قتیبه ، متقی و متورع بوده از مالک بن انس و حماد ابن زید اخذ حدیث نموده و عبد الله بن عبد الرحمن سمرقندی ودیگران هم از وی حدیث استماع نموده اند. وفاتش به روایت سمعانی در ملک ری در سال 213 هجری واقع شده است( صفحهِ 993- دایرة المعارف آریانا)

ابوالحسن بدخشی

علی بن حسن سکاکندی بدخشی مهروف به بلخی از جملهِ فضلا و زهاد معروف سکاکند (کشم بدخشان)است وی علم حدیث، فقه و سایر علوم را در بخارا از برهان الدین کبیر صاحب (هدایه) و عبد العزیز بن عمر بن مازه فرا گرفت ، مدتی بعد به عربستان رفته مدتی بعد ازانجاعازم دمشق شده ودرانجا توطن گزیده و به علم حدیث مشغول شد درانجا از ابو معین مکحول و ابوبکر محمد بن حسن نسفی  و عدهِ دیگر حدیث شنید ، سمعانی در سال 536 از وی حدیث شنید.ابو الفتح عبد الرشید ولوالجی و جماعهِ کثیر دیگر از وی کسب حدیث نمود.

او مدت 26 سال در دمشق برای طالبان علوم درس داد و عاقبت در سال 548 در حلب وفات نمود.

 (  صفحهِ 947- دایرة المعارف آریانا )

شاه عبد لله خان"بدخشی"

وی پسر محمد سعید خان بود در سال 1291 هجری خورشیدی در خطهِ مینو نشان جرم ولایت بدخشان دیده به جهان گشود ، تعلیمات ابتدای را تا صنف چهارم در زادگاهش همراه با زبان عربی و تعلیمات دینی فرا گرفت ، جهت ادامه تحصیل به فیض آباد رفت و شامل لیسهِ پامیر که دران وقت اسم بی مسمی غازی را برایش نهاده بودند ، شد ، بعد از بسته شدن دروازه های مکاتب دو باره رهسپار جرم گردیده و در سال 1308 به حیث خزانه دار مقرر گردید، یکسال بعد کاتب تحریر ریاست تنظیمیه قطغن و بدخشان شد و بدین گونه مدتی را در گمرکهای جرم و تالقان ایفای وظیفه نمود او در خان آباد برعلاوهِ مدیریت تحریرات وظیفه کفالت جریدهِ اتحاد و مدیریت خارجه را نیز به پیش میبرد تا اینکه درسال 1312 بحیث مدیر تحریرات ولایت قطغن و بدخشان مقرر شد در سال 1316 به کابل افراخوانده شد تا پایان سال 1326 در شعبات اول و دوم و سوم وزارت خارجه بحیث مدیر ایفای وظیفه نمود.

وی بعد ازینکه کابل رفت در پهلوی ایفای وظیفهِ رسمی درسال 1316 شامل لیسهِ غازی نیز شد که بعد از فراغت از لیسه شامل فاکولتهِ حقوق و علوم سیاسی گردیده وسند فراغت را بدست آورد.

شاه عبد الله بدخشی در 26 حمل سال 1327 به عمر 36 سالگی در شفاخانهِ علی آباد دیده از جهان پوشید. حاکمیت ستمشاهی وقت علت مرگ اورا مرض سل اعلان کرد اما نزدیکان و دوستانش بدین باور بودند که او توسط عمال رژیم ستمگر و سفاک به شهادت رسید زیرا رژیم ستم سالار ازپیوند های نزدیک او با جنبشهای ضد استبدادی آگاهی کامل داشت و کشتن انسانهای آگاه ، آزاده و مردمگرا برای جلادان مستبد تفریحیی نامردانهِ بود.

جمشید شعله در مورد جثه و قیافه بدخشی میگوید:

او مردی بود با جثهِ بسیارخورد ، چهرهِ زردینه و بشاش،موی سر وریشش مایل به زردی، اندام موزون او خیلی خوشنما بود.

بقول جمشید "شعله" شاعر شهیر بدخشانی شاه عبدا لله خان همراه با پدرش در لویهِ جزگهِ 1303 شاه امان الله اشتراک نمودو به نمایندگی از شاگردان معارف بیانیهِ غرایی را ایراد کرد که توانایی آشکاری اورا در فن سخنرانی به نمایش گذاشت.

شاه عبد الله خان با تحریر "ارمغان بدخشان" که درسن بیست سالگی  انجام داد بزرگترین خدمت را به فرهنگ و ادب بدخشانزمین انجام داد.

او همچنان کنابهای بنام علما و فقها درافغانستان ، شناسنامهِ 324 تن از رجال نامور، تاریخ یفتلیها ، قاموس زبانهای آریایی و حقوق در اسلام را به رشتهِ تحریر در آورد که این آثار به جز جلد اول قاموس زبانهای آریایی تا کنون بچاپ نرسیده است.

صد درد وصد دریغ که به گمان اغلب اکثر آثار او در اثر بی تو جهی و انحصار ساده لوحانهِ نوشته هایش توسط بازماندگانش که حاضر نشدند آثار او را در اختیار فرهنگیان خیر اندیش جهت چاپ بگذارند در جریان حوادث خونبار 30 سال گذشته یا کاملاً نابود شده یا صدمه دیده است.

شاه عبد الله بدخشی بر علاوهِ اینکه سخنور شهیر ، محقق موشگاف ، مبارز نستوه و نویسندهِ چهره دست بود ، شعر سیبا میسرود.

ما به امید روزگارانی زیست داریم که جوانه های باور و یکرنگی دوباره در بدخشانزمین تُخچَه زند و فرزندان آگاه و روشنضمیر بدخشان با برگزاری همایش های با شکوه و نمادین اینهمه خدمات ارجمند فرهیختگان و ستارگان درخشان آسمان فرهنگ و ادب و سیاست بدخشان را ارج گذارند و یاد شان را جاودانه زنده دارند.

مصرع راغی

اسمش عبد الله با دو تخلص مصرع و صفیر . در منطقه راغ بدخشان چشم به جهان گشود ، تحصیالاتش را دربخارا به اتمام رساند و مدتی هم درانجا تدریس نمود ، او شاعری توانا بود و عارف وارسته ، دوست داشت مانند بیدل هموطن بدخشی خویش بسراید و خوب هم میسرود مانند بیدل ، بر خلاف دیگر سخنواران زمان خویش مرد آزاده بود و زبان به مدح کسان و ناکسان نیالود در تمام 3171 بیت دیوان مصرع نمیتوان یک بیت مدح را یافت ، شعرش روان و دل برو بود و در سروده هایش واژه های ناب بدخشانی را بکار میگرفت.او در سرایش هر نوع شعر دست بالا داشت و در دیوانش میتوان از غزل گرفته تا رباعی و مکتوبات و مثنوی و معماو مخمس را به سادگی یافت.او هم عاشقانه میسرود و هم عارفانه ، هم استادانه میسرود و هم عامیانه گاه عارفانه فریاد میزد: الهی تازه گردان از می وحدت دماغم را و گاهی  هم مانند پسر بچهِ دهاتی میسرود:

زجام عیش خوشی نا چشیده گی دلم و گاهی هم پدرانه در سوگ فرزندش میگفت:

که زدی آتش غم را به دل و جان پدر

صدقهِ جان تو تی جان پدر، جان پدر

مصرع به وطن و زادگاهش عشق آتشین داشت تمام جهان را با بدخشان برابر نمیکرد و تمام بدخشان را به راغ.اما حاضر نبود برتری بهشت را هم بر روستای "فرشته جا" که زادگاهش بود برابر کند

و آنگاهیکه سخن مقایسهِ زادگاهش با سر زمینهای دیگر میامد ندا میداد:

فرشته جاست مقامیکه یاد باغ بهشت

کسیکه جای دران سر زمین کند ، نکند

آنگاهیکه ستمگران و نامردان بر بندگان خدا ستم روا میداشتند مصرع نمیتوانست خشم خود را پنهان کند و اعمال نامردانهِ آنانرا نادیده بیگیرد دلش به درد میامد و تمام احساس و اندیشه مصرع مبدل به شعر میگشت و ستمگران را پدرانه به نصیحت میگرفت و میسرود:

گریهِ مظلوم آب خنجر الماس داشت

جان سلامت برد هر کس این نمک را پاس داشت

از مهِ نو کن حذر ایجان که دهقان فلک

مزرع انسان درو میکرد تا این داس داشت

مصرع بر علاوه مهارت در نظم در نثر هم دست بالای داشت ، نثر او سر آمد روزگار بود و نظمش اعجوبهِ آفریدگارو بدینگونه مصرع عارفانه زیست ، عاشقانه سرود و غریبانه سفر کرد.او بعد از مدتی بخارا را ترک نمود وبه بهشت خویش آمد و در نهایت در سال 1285 راهِ سفر دراز را در پیش گرفت و رخت سفر بدیار باقی بست که روانش شاد باد و یادش گرامیتر از گرامی.

میرزا رحمت "بدخشی"

او در شهر فیض آباد دیده به جهان گشود ، چندی تحت نظر پدرش کسب علم نمود ، چون بدخشان را برای آموزش خود تنگ دید فیل دلش یاد هندوستان کرد و رهسپار سر زمین هفتاد و دوملت شد آنگاهیکه از راه چترال عازم دیار هند شد سری بر مزار شاعر فارسی سرای هند واقف "لاهوری" زد و این بیت را به عنوان ارمغان بدخشان نثار تربت آن عارف وارسته نمود:

هند بی روی تو یا واقف اسرار بیان   

      همچو خاریست که رددیدهِ احباب خلد

او ده سال در هندوستان زیست و بعد راهِ کابل را در پیش  گرفت در کابل سخت مورد استقبال اهل عرفان و ادب وفرهنگ اهل شمرب قرار گرفت و دو سال تمام در دیار کابل زمین رحل اقامت افگند ، دوری وطن تاب و توانش را به تحلیل برده بود از راهِ پنجشیر عازم بدخشان شد تا اینکه در رخهِ پنجشیر  عساکر مرادبیک قندزی او را نامردانه به اسارت گرفتند زیرا در گذشته مراد بیک در جریان جنگهای مداومی که با میران بدخشان داشت تعدادی زیادی از سربازان خود را در جنگ از دست داده بود و کینهِ سختی از بدخشان و بدخشانیان داشت بدین دلیل هر جا که با بدخشانی سر میخورد اسیر و شکنجه اش میکرد که شیوهِ همه نامردان روز گار چنینست که بیگناهان و غیر نظامیان را به اسارت گیرند که ننگ و نفرین باد برین  شیوه و هزاران هزار نفرین باد بر عاملان این شیوه.

مراد بیک بسیاری بزرگان و منورین بدخشان را به قندز انتقال داد و آنها را به کار های شاقه گماشت دران زمان در قندز مرضی شیوع داشت که باعث پندیدگی در اعضای بدن میشد و شاعری بدخشانی درین مورد سرودهِ را نوشت و به مراد بیک نامراد فرستاد با چنین عنوانی:

لاغران آمده در ملک تو فربه شده ایم       

      چون ترا پادشهِ ملک ورم ساخته اند

میرزا رحمت هم به جرم بدخشی بودن به درباز میر ستمگر جهت استنطاق احضار شد و در جریان تحقیق میر هفته فهم بااآخره دریافت که با مرد ادیب و فرهیختهِ سرو کار دارد با همه قساوت قلب و ددمنشی که داشت از قتل رحمت در گذشت و او را دبیر دربار کرد اما روح سرکش رحمت با چنین فضای و چنین میری سازگار نبود و راهی نجات ازین دربار مرگ ووحشت را جستجو میکرد چنانچه نارضایتی خود را در بیتی چنین بیان کرده است:

نامرادیست مرا پیشه که تادست مراد     

    در ورق پارهِ آهم خط تائید کشید

تا اینکه بخت یار رحمت شد و مرادبیک به سوی کابل شلکر کشید و رحمت فرصت آنرا یافت تا به بهانهِ مریضی رخصت یابد تا عازم بدخشان شود و بدینگونه در فیض آباد مسکن گزید تا اینکه عمرش به پایان رسید.

میرزا رحمت به شهادت بیت زیرین پنج دیوان شعری نوشته است:

بکابل چار دیوان گفته بودم قبل ازین رحمت

کنون دیوان پنجم را کنم در اندراب آخر

اما آنچه که در دست باقیمانده همان یک دیوانی است که در زمان امیر عبد الرحمن در مطبعهِ سنگی ماشین خانهِ کابل بچاپ رسیده است.

لحظه ها ویاد ها

طرح ناز

دوکتور صبغت الله "خاکساری"

باز در میخانه طرح ناز سامان میشود

خاطر جمع هر کجا باشد پریشان میشود

شوق خام ما بمرز پختگی خواهد رسید

سنگ اگر همت کند لعل بد خشان میشود

رهنورد وادی ایمن ندارد بیم جان

طور دل را زهره با شد نور باران میشود

نقش یاس از این دل غمدیده میباید زدود

کار مشکل از ثبات عزم آسان میشود

گر چه این ظلمت ملال خاطر ما گشته است

کلبهِ تاریک ما روزی چرا غان میشود

خامشی را سوز آهم رونق دیگر دهد

رفته رفته ناله ام شور نیستان میشود

خار غــــــم دارد تجمل در مزار سیـــــنه ام

می رسد روزیکه  خا رستان گلستان میشود

یکجا ولی جدا

شعری از دوکتور صبغت الله"خاکساری"

وای که ما چه غریبه ایم با هم
ما تنها آشنایان مراسم عروسی و عزا

ما تنها هم سفرگان شبهای مهمانی و همچشمیها
ما که همه خویشاوندان همیم

ماکه بگونهِ  در بند همیم ، پیوند همیم
چقدر با هم غریبه ایم

درین عصریکه جهان به دهکدهِ مانَد

و قاره ها به کلبهِ

ما لحظه به لحظه از هم دور میشویم
و تقدیر شوم ، حوادث پیهم

نیرنگ زمان و بازیی بازیگران نامرد
ما را ازهم دورتر و دورتر می کند
های خویشاوند من!
همراه من، هم نسل من !

هم خون و هم پیوند من

ای آشنا ی من

از من ترا سلام!
عصیان کن و بگو  تو جواب سلام من
بشکن طلسم حیرت و ننگ سکوت را

آذین ببند جشن کویر و هبوط را

اری تو هم بگو ، همت کن و بگو :

ای آشنا سلام .

ما راهیان راهِ دراز عدالتیم

ما ساقیان میکده های محبتیم

شاهین تیز بال بلندای وحدتیم

دست تهیستیم ولی با صداقتیم

قطره

محمد ظاهر"ظفری"

دریای بیکران تمنای تاج و فر

سودای پر شلوغ هیولای سیم و زر

آهنگ خدشه دار بگیر و نمان دهر

پرواز خشمناک طلسم جنود شر

فرزند لاوبال گذرگاهِ دیو ودد

مولای بدنقاب و سیاه کنه بدگهر

خون تشنگان رفعت و مال و جلال و جای

گور آوران چالش آئین کوروکر

سر در کمند یأس بهم وانشسته اند

نادم زلغزش و خجل از کردهِ بشر

کاین ماچرا فرو شده؟ سرپا نهاده ایم

اندر میان قلزم زقوم بی سپر

فرسوده جان و بسمل وادیی معذرت

محروم لطف و رحمت و مغضوب دادگر

اشکی و نالهِ به صدا شد که هان هان

من قطرهِ ضعیف شمارا شدم اثر

زین پس عروق بادیه در خون نمیطپد

در پایهِ درخشش این قطرهِ ظفر

شب غم

مشتری دانش محصل سال سوم دانشکدهِ زبان وادبیات

دران نفس که هیاهوی درختان بغض گلویم را میشکست

مات و مبهوت مانده بودم.

دستان کوچکم میلرزید.

ودلم در درون سینه ام یکنواخت

مثل همیشه میطپید.

تیک، تاک ، تیک ، تاک

از خود پرسیدم آیا درین گیتی

کسی هست که بر گذشته حسرت نخورد؟

دران لحظات تلخ

که ستاره ها به سوگ نشسته بودند

و آسمان سوگمندانه میگریست

و زمین در ماتم خورشید مویه میکرد

من در گوشهِ وحشتزده و تنها

به خزانی می اندیشیدم

که آبروی یک بهار را میبرد.

دوای درد بیمار

"زاهد"

بدخشان پر ازهارست اینجا

همه جا باغ و گلزارست اینجا

همیشه در کنار رود کوکچه

بهر سو میله بسیارست اینجا

همه جا آب های یخ فراوان

چه زیبا بزم آبشارست اینجا

رویم دربارِ دوستان خداوند

شفای درد بیمارست اینجا

غیاثی خفته در آغوش نازش

ز مخفی طرفه یادگار است اینجا

نسیم صبحگاهان نگهت گل

دوای درد بیمارست اینجا

بیا" زاهد" بیگیر دست نگاری

عجایب گرم بازارست اینجا

                                      وجیزه های از مولانا عبید زاکانی

طوق اللعنه           – داماد همیشه در خانه

المردود                – مهمان بعد از سه روز

الخناق                 – مهمان دایمی

الچوکی                – بیزاری از یاران قدیم

الصاحب منصب      - دزد با شمشیر

الطبیب                 – پیک اجل

البیمار                 - تخته مشق طبیبان

الرشوت               – کارساز بیچارگان

العسس                – آنکه شب راه زند وروز از بازاریان اجرت ستاند

الواعظ                - آنکه بگوید و نکند

السپهسالار           - دریا دزد

المشرف              - خس دزد

الوکیل                 – مجتهد دروغ

السقنقور              – ساق زن متجدد

ذولقرنین              – آنکه دو زن دارد

الشیطان               – زن مجردان

المرتد                  – برادر در خانهِ خواهر

الفشار قبر             – آغوش پیر زن

الگوشه نشین        – مفتخور

القسم                   -  شاهد دروغ

الکبر                   – دولت باد آورده

النسیه                  – آنچه واپس ندهند

المرد خوب            - آنکه کارت به او نیافتد.

الیاوه گو                – خوش طبع صریح

الراستگو               – دشمن همه کس

التوبه                   – پشتیبان گمراهان

الکمیاب                – آدم صادق

البیمزه                  – تعارف بسیار

الشاعر                  - دزد سخن

الروسیاه               – قرضدار

السپاهی                – سرگردان

البهادر                 – مرگ طلب

الواقعه نویس        – گربه منتظر سوراخ موش

الدانشمند              - خورجین مسایل

البد معامله            – آشنای قاضی

الطالب العلم          – گرسنهِ دایمی

البدبخت               – جوانیکه زن پیر دارد

الدیوث                 – پیری که زن جوان دارد

العشق                  – کار بیکاران

المتواضع             – مفلس

الذلیل                  – قرضدار

الندیم                  - خوشامد گو

الکذاب                - منچم

الدلال                  – حرامی بازار

 

 

 

+ نوشته شده توسط سوریان در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 8:55 |

شماره یازدهم/سال اول صدای بدخشان حمل 1384

سرمقاله

بهار فصل شگفتنهاست و میعادگاهِ رستنها.زمان خانه تکانیها و میزبان چارشنبه سوریها، لحظات زایشها و اختتام فرسایشها. ایکاش که در پهلوی خانه تکانی ها ، عقده تکانی هم سنت میبود و در پهلوی لباس نو پوشیدن ، دگر اندیشیدن را هم جایی میبود موازی باخانه تکانی، اندیشه  تکانی هم جزء میراثهای فرهنگی ما میبود.ایکاش میشد همانگونه که با عبور از فراز آتش چهار شنبه سوری زردیها  و بدیها را میشود سوزاند ، با عبور از فراز آتش واقع بینی و معقولیت یخهای کوهوارهِ کینه و حسادت وخودخواهی را هم میشد آب کرد.

ایکاش همانگونه که جهنده های مبارک را برمزار فرزانگان و فرهیختگان و قدیسین خویش با شکوهِ هرچه جانانه  تر و احساس عاشقانه تربه اهتزاز در میاوریم، جهنده های محبت و صداقت را بر مزار قلبهای خویش بر می افراشتیم ، ایکاش همانگونه که فرسنگها راه را پیموده به زیارت بزرگانمان میرویم چند متر راه را پیموده به زیارت دلهای افسردهِ یکدیگرمان هم میرفتیم.

ایکاش میشد همانگونه که خدا در طبیعت بهار میافریند ما در در نهاد خویش ، در تفکر و اندیشه و تصور خویش بهار آفرین میبودیم . همانگونه که دامنه های سترون ترین کویر ها در گرماگرم حضورلحظات بهار و زاد روز نوروز باستان در باور زمان پر از لاله های خودرو میشوددر حریم تفکر و اندیشه ما اگر گلی خودروی همدیگر پذیری و خود باوری نمیروید ما تلاشی برای رویاندن آن میکردیم.

جوانه های نورس

انجنیر شرف الدین"اکبری"

سالیانی درازیست که تلاشهای مقطعی و سمبولیک جهت ایجاد نهادی اجتماعی برای بدخشانیها در کابل صورت میگیرد اما با تاسف که تا کنون بی ثمر بوده است، زیرا در بیشتر موارد کارگردانان در پشت پرده منافع شخصی و گروهی خود را دنبال نموده اند و به مجرد اینکه به اهداف شخصی خود دست یافتند همه چیز تمام شده است که این تلاشهای در سطوح مختلف هنوز هم ادامه دارد تا کنوو بیشتر افرادو گروه های پیشگام ایجاد شورا ها شده اند که در ساختار اداری یا سیاسی  نفوذ داشتند و در یک گروهِ کوچک به اساس منافع مشترک شخصی یا گروهی دور هم جمع آمده تلاش مینمودند تا به صورت مقطعی ازین جمع آمدها بهره برداری نمایند ، گاهی چند نفر زمانیکه از پستهای خود بر طرف شدند ابتکار شورا را بدست گرفتند و با یکی دو مهمانی به چوکی رسیدند و شورا از هم پاشید و گاهی چند تن دیگر زمانی احساس نمودند که چوکی خویش را از دست میدهند دست به فستیوال مهمانیها وایجاد شورا و سازمان دادن ملاقاتهای دسته جمعی با کقامات بالا زدند که چنین بنمایانند که مردم دار و با نفوذ هستند مگر شود که مقامات از عزل یا تعویض آنهاجلوگیری نماید. در یک کلام کوتاه تمام این شورا ها به علت فراگیر نبودن آنان و عدم اشتراک لایه های متوسط و پایینی مردم بی نتیجه مانده است و در مجموع این جمع آمدها همه کلیشهِ بوده است و مقطعی عمل میکرده است. که این تحرکات بی نتیجه و خیمه شب بازیهای تکراری باور بدخشانیها را جهت ایجاد یک نهاد فراگیر صدمهِ شدید زده است.خوشبختانه اقدام بجا ، منطقی وواقعبینانهِ عدهِ از فرزندان بدخشان درین اواخر جوانه های امید را  جهت ایجاد یک نهاد اجتماعی فراگیردر دل بسیاری بدخشانیهای چیز فهم دوباره زنده نموده است زیرا این تیم بر عکس دیگران استناد کار خود را بالای صفوف و لایه های پاینی و متوسط جامعهِ بدخشانیهای مقیم کابل گذاشته است تا بتواند به طورت تدریجی از پایین ببالا بیاید و بعد از متراکم نمودن صفوف ، نخبگان را فراخواند که همه به کمک هم یک نهاد فراگیر را اساس گذارند زیرا تا زمانیکه صفوف با وحدت نمادین قدرت خود را به نمایش نگذارند نخبگان از پذیرش آنها منحیث یک نیروی موثر و همقطار با خود ابا میورزند.

             ماجرای "عبدوی عاق پدر" چگونه برنامه ریزی شد؟

"شاهین"

روزنامه انگليسی تايمز چاپ لندن، در شماره روز سه شنبه (21 مارچ) خود، گزارشی را درمورد دستگيری يک مرد افغان در کابل که چهارده سال پيش، از اسلام به مسحيت گراييده است.چنین منتشر کرد:عبدالرحمان ۴۱ ساله، بيست و پنج سال به عنوان مسلمان زندگی کرد و به کار با يک گروه مسيحی بين المللی شروع کرد که در کشور همسايه، پاکستان مشغول فعاليت بود. وی پس از سه سال، به آيين مسيحيت گرويد و اکنون، چهارده سال پس از آن رويداد، ممکن است جان خود را در اين راه از دست بدهد.عبدالرحمان پس از سپری کردن چهار سال در پيشاور پاکستان، نزديک به يک دهه در آلمان زندگی کرد.مشکل زمانی آغاز شد که او در سال ۲۰۰۲ ميلادی، به افغانستان بازگشت تا دو دختر خود را، که اکنون ۱۳ و ۱۴ ساله هستند، با خود به آلمان ببرد.پدر و مادر عبدالرحمان، سرپرستی دختران عبدالرحمان را به عهده داشتند. آنها از سپردن دختران به پدرشان خودداری کردند و موضوع به پليس ارجاع شد.پدر عبدالرحمان، او را به عنوان مرتد از خود رانده است. پليس او را در حالی دستگير کرد که يک نسخه از انجيل (کتاب مقدس مسيحيان) را با خود داشت وبدینگونه سناریوی عبد الرحمن آغاز شد به دنبال آن کشورهای آلمان، کانادا و ايتاليا از دستگيری عبدالرحمان به شدت انتقاد کردند و مقامات ارشد وزارت خارجه آمريکا نيز افغانستان را به پذيرش حق آزادی انتخاب مذهب فراخواند.عبد الرحمن در مقابل درخواست مقامات عدلی افغانستان مبنی بر عفو وی در صورت توبه و بازگشت به اسلام گفت: من يک مسيحی هستم و معنای آن اين است که به "تثليث" اعتقاد دارم".پاپ بنديکت شانزدهم در نامه ای از رئيس جمهور افغانستان تقاضا کرد که نسبت به مرد افغانی که به مسيحيت گرويده رأفت نشان دهد.اما درافغانستان در نقاط مختلف مردم ضمن تظاهراتی خیابانی این عمل عبد الرحمن را تقبیح نموده از مقامات عدلی خواهان مجازات وی به اساس قوانین اسلامی شدند ، درحالیکه عدهِ شبه صاحب نظران که درین اواخر تعدادانها مانند واقعات انفلونزای مرغی روز روز بهروز بیشترمیشود و بنام استاد خیالی فلان انستیتوت و دانشگاه فلان کشور غربی در تلویزیونها ظاهر شده ودر مورد مسایلیکه هیچگونه معلومات ندارند ابراز نظر های خیلی ها احمقانه مینمایند ، مسئله تعغیر دین عبدو را امر عادی شمردند و در یک مورد حتی یکی از آنها بیشرمانه ادعا کرد که اعدام مرتدین در اسلام سابقه ندارد که البته ما این آغا را که شاید خودش یک عبد الرحمن دیگر میدانیم از تاریخ اسلام آگاهیی ندارد که اگر میداشت چنین حرفی را نمیزد فقط ما خواستیم با بیان این مطلب یک پیام را به کسانی برسانیم که چرا در مورد مسایلیکه 100 فیصد اگاهی ندارند آنهم مسایل حساس بدینگونه احمقانه ابراز نظر مینمایند. پارلمان افغانستان واکنش صریح نشان داد.يونس قانونی، رييس مجلس نمايندگان افغانستان گفت: "عبدالرحمان بايد تحت نظارت باشد."آقای قانونی افزود که پرونده عبدالرحمان بايد مورد بررسی دوباره کميسيون عدل و دفاع پارلمان قرار گيرد. چند روحانی در کابل و ديگر شهرهای افغانستان خواستار آن شده اند که آقای عبدالرحمان، به دليل ترک اسلام و گرويدن به مسيحيت، به اعدام محکوم شود. آنها همچنين درخواست کرده اند که کشورهای خارجی از دخالت در امور داخلی افغانستان دست بردارند.و در آخرین تحول . سليو برلوسکونی، نخست وزير ايتاليا ضمن اعلان دادن پناه به "عبدوی مرتد"  در رم خطاب به خبرنگاران گفت: "ما بسيار خوشوقت هستيم که در کشورمان می توانيم به شخصی چنين شجاع خوشامد بگوييم." آیا از ین نخست وزیر ببوی متعفن و لجن زدهِ تعصب ، کینه و دشمنی با اسلام به ماشم نمیاید؟ آیا هدف از گفتن این جمله جز وارد نمودن صدمه به احساسات یکنیم میلیارد مسلمان چیزی دیگری است؟

آری بدینگونه سلسله توطئه های زنجیری حلقات معلوم الحال بر علیه اسلام ادامه یافت ، ادامهِ که پایانش را هیچ کسی نمیداند اما درین جا ناکتی جالبی را باید مورد بررسی قرار داد عبد الرحمن با وجود 10 سال زندگی در جرمنی چرا موفق به دریافت حق پناهندگی دران کشور نشد؟ در حالیکه بر روان معمول اکثر مردم در جریان چند سال به چنین نعمت بزرگی دست میابند. چرا وی بعد از اینهمه سالها به فکر دخترانش شد و جهت انتقال آنها به کابل آمد در حالیکه هنوز خودش منحیث پناهنده قبول نشده بود با کدام منطقی برای انتقال دخترانش اقدام کرد؟ اگر منظور وی فقط انتقال دخترانش بود پس چه نیازی بدین بود که انجیلش را با خود بیاورد و ماجرای عیسوی شدن خود را به فامیلش بگوید؟ زیرا از دیدگاه خودش که یک مسیحیست انتخاب دین مسئلهِ شخصی خودش بود و نیازی بدین نداشت که با آشکار نمودن آن احساسات پدر پیر و مادر داغدیدهِ خود را جریحه دار نموده و غرور آنها را بشکند؟ و چرا سران کشور های غربی ، حلقات پروپوزلی مزدور بین المللی و پاپ اینهمه عکس العملها را نشان دادند ؟ و چرا آغای برلسکونی صدراعظم همان کشوری که یک ماه قبل یکی از وزرای مشاور کابینه اش با پوشیدن لباسی که کارتونهای توهین آمیز به پیامبر بزرگ اسلام دران رسم شده بود خشم میلیونها مسلمان را بر انگیخت وقیحانه ضمن ستودن این عمل عبدو او را مرد شجاع خوانده برایش شخصاً اعطای پناهندگی را اعلام کرد؟

درحالیکه سالانه هزاران مردوزن  و کودک مسلمان و مسیحی هندو و بودایی در سواحل همین کشور طعمهِ ماهیان دریا میشود اما گاردهای سرحدیشان اجازهِ دخول آنها را به کشورهایشان نمیدهند چه رسد به اعطای پناهندگی برای آنها، همین حالا صدها هزار پناهندهِ افغان در سراسر جهان به صورت سرگردان و بی سرنوشت در وضعیت مهاجر غیر قانونی در لاگر ها و زیستگاه های نامناسب زیست دارند و این کشورهای مترقی برایشان حق پناهندگی نداده اند، چرا سران این کشورها در مقابل اینهمه جنایات ، اعدامها و قتل و کشتار های که در نوار غزه و نقاط دیگر جهان صورت میگیرد عکس العمل نشان نمیدهند؟جواب روشنست اینهمه به دلیل آنست که باید ضربات مهلک را بر پیکرهِ آهنین و نفوذ ناپذیر ارزشهای دینی مسلمانان زد ، باید روح آزاده و سلحشور جامعهِ اسلامی را با استفاده از فرصت بدست آمده که این خود محصول عملکردهای نادرست بخشی از افراد جامعهِ اسلامیست به بدترین وجهی در هم شکست.باید ارزشها و سنتهای را بباد مسخره گرفت و باید عاطفهِ مسلمانان را به صلیب کشید هر چند که مسلمانان مسیح را به صلیب نکشیده بودند.

به همین دلیلست که اگر هزاران زن را در کاباره ها و بیغوله های عیاشی و فحاشی اروپا و امریکا زیر رگبار مشت و لگد بکشند آب از آب تکان نمیخورد اما زمانیکه در افغانستان یا کشور اسلامی دیگر زنی در اثر کشیدگیهای خانوادگی جان خود را از دست بدهد آنگاه صور اسرافیل دمیده میشود و آنرا به عنوان سنگسار در سراسر جهان محکوم میکنند و هزاران هزار سطر در موردش مینویسند ، مطبوعات و رسانه های پروپوزلی نغمه سرایها میکنند که البته این آقایان کوچکترین ارزشی به حیات این زن قایل نیستند بلکه میخواهند با استفاده ازین واقعه اسلام را بکوبند ، ارزشهارا بکوبند و سنتهای را بباد انتقاد بیگیرند که تعبیر و تفسیرش را نمیدانند و چقدر مضحکست که هر بار هم برای تحمیل عقاید خویش سیاستمدارانشان مردم مارا به کمکهای طعنه میدهند که همهِ آنرا مزدوران و" عبدو" های خودشان غارت نموده اند و بدنامی آن برای مردم ما رسیده است مردم افغانستان حالت مظلومانه گرگی دهن آلوده و یوسف ندریده را دارند کمکها را دزدان و غارتگران  و "عبدو" ها بردند وبار منتش را باید اینها بکشند ، یا اینکه  حضور عساکر شانرا در افغانستان به رخ ما میکشند.چنانچه آلن سيمپسون از مقامات حزب حاکم کارگر بريتانيا در واکنش به محاکمهِ "عبدو"گفته است در صورتی که چنين محاکمه هايی در افغانستان صورت گيرد، کمک به دولت اين کشور، به هيچ وجه توجيه پذير نخواهد بود.آلن سيمپسون گفت در صورتی که چنين محاکمه هايی در افغانستان صورت گيرد، کمک به دولت اين کشور، به هيچ وجه توجيه پذير نخواهد بود.او گفت: "ما بايد به دولت افغانستان بگوييم که اين وظيفه دولت بريتانيا نيست که در افغانستان حضور داشته باشد و از دولتی دفاع کند که قوانين بی رحمانه مورد انتقاد جامعه جهانی در آن اعمال می شود. و اگر چنين قوانينی (اعدام به دليل بازگشت از يک دين و پذيرش اسلام) در مورد مسلمانان اجرا شود، جامعه اسلامی نيز آن را نمی پذيرد". که البته منظور از جامعهِ اسلامی آقای سیمپسون جامعهِ است که اعضای آنرا عبدوها تشکیل میدهد نه جامعهِ افغانستان.

در حالیکه ملت افغانستان حیثیت همان فیل را دارد که اصلاً از آمدن و رفتن این مگسها خبر نمیشوند ، هر باری یکی میاید و مدتی آرام میگیرد و بعدش میگوید من میروم و بعد میرود به گونهِ که گویند روزی مگسی آمد و بر روی فیلی نشست ، هر قدر انتظار کشید تا فیل عکس العملی انجام دهد چیزی نشد در نهایت دلتنگ شد و گفت فیل بابا من میروم فیل گفت از آمدنت کی خبر بودم که از رفتنت خبر شوم.در حالیکه مردم افغانستان ازانها دعوت نکرده بود تا بدین خاک لشکر بکشد چناچه در طول تاریخ چنین کاری نکرده اند این خود آنها بودند که به افغانستان آمدند پس نباید برف خود را بببام مردم مابریزند.در حالیکه خودشان با یک بم ، با یک موشک با یک توطئه هزاران زن و کودک را میکشند واین عمل خود را عالمانه توجیح میکنند.در نهایت بدین خلاصه میاییم که عبدو نه اولین مرتد است و نه آخرین آن و نه ارزش آن را دارد که در مورد آن حتی یک سطر نوشته شود اما چه کنیم که نمیشود نوشت زیرا این توطئه بزرگتر ازانست که بتوان ازان چشم پوشید . همین حالا ما هزاران عبدو در خارج و داخل کشور خویش داریم که مانند کرمهای گندهِ مرداب در لجن تفکر و ایده های منحط خویش میلولند اما انگیزهِ نمایش این سناریو این بود تا فرهنگ مرتد شدن را در افغانستان شکل قانونی ببخشند که بخشیدند و نشان بدهند که سخن آخر را انها میگویند و قوانین افغانستان ،و اعتقادات و پارلمان ودیگر نهاد ها همش سمبولیک و نمایشی یبش نیست که اگر چنین نبود دنیای متمدن بیست و پنج میلیون افغان را با یک عبدو معاوظه نمکیرد. وما از مقامات عدلی و کارمندان مسلمان و ساده دل آن  خواهانیم تا در آینده زمینه را برای اجرای چنین سناریوهای حلقات نامرد اسلام ستیز مهیا نسازند بلکه بگذارند تا مردم افغانستان که خوب شیوهِ برخورد با چنین مسایلی را میدانند در مورد تصمیم بیگیرند زیرا دست آنها زیر سنگست باید فراموش نکنند که فوکل پاینت احیای سیستم قضای افغانستان کشور ایتالیاست همان کشوریکه به عبدوپناهِ سیاسی داد که این یک امر تصادفی نیست در غیر آن جرمنی آسایشگاهِ ده سالهِ عبدو باید چنین کاری میکرد و ملت ما باید آگاه باشند که این آخرین توطئه نیست و هزاران عبدوی دیگر در راه اند.

                 بدخشان سخن میگوید

 تازمانیکه ما به خود نرسیم به دیگران رسیده نمیتوانیم وحدت و یکپارچگی در ذات خود نعمت بزرگیست و چه زیباست که این پیوستگی مایه از یک احساس پاک و انساندوستانهِ گرفته باشد که معراج بلوغ آن رفاه مردم و جامعه باشد  من به پا گرفتن مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کامل باور کامل دارم زیرا برایم هم هدف پاک و روشنست و هم آغازگران این حرکت آدمهای پاکدل و هدفمند هستند.

دوکتور کریم الله"شهپر"

هر کاری که با نیت پاک و امیدهای بالنده آغاز میابد فرجامش نیکوست و بدون شک خیری ازان بر میخیزد که خداوند بزرگ بزرگترین خیر رسان است و مردمان خیر اندیش را دوست داشته و یاری میرساند ما بدین باوریم که ایجاد یک نهاد مردمی رویدادیست  پذیرفتنی که خیری بزرگی دران نهفته است.

محمد اعلم"محمدی"

شدنها ونشدنها بدست ماست اگر ما بخواهیم ، اراده کنیم و تصمیم بیگیریم واژهِ ناشد در قاموس زندگی اجتماعی بشر وجود ندارد اما اگر به ناشدن ها و نمیشود هاایمان داشته باشیم بهتر است قبل از به دنیا آمدن بار سفر بندیم تا مایهِ درد سر دیگران و اذیت آدمیان نشویم.

شیوا"شرق" محصل سال سوم دانشکده ادبیات

کی میگه نمیشوه ، نمیشوه رم گپست آدم که دست و آستینه بر زد نمیشوه میروه اگه ما بخواهیم ایتو میشوه  که مزه کنی ،اگه نخواهیم معلومست که نمیشوه میگن دل دروگر که ده درو نشد داسه ده قولوخ تیز میکینه.

کریم الله "خاکساری" کارمند موسسه مین پاکی

امروز حتی کودکان هم بدین نتیجه رسده اند که جهت انجامدادن بازیهای کودکانهِ خویش به وجه احسن باید اتحادیه و هماهنگیی را بوجود آورند من فکر نمیکنم هیچ بزرگ خردمندو بیدار دل تفکر کودکانه تر از کودکان داشته باشد ما نه تنها باید به ایجاد وحدت و یکرنگی ایمان داشته باشیم بلکه باید باوربیمار ، دیگران را نیز درین راستا غنا بخشیم.

جنرال حسام الدین

برای رسیدن به هر هدف والا و به دست آوردن نتیجهِ دلخواه از کارکردهای انسانی مبارزهِ پیگیر و حوصلهِ فراگیر بکار است جهت جلوگیری از سقوط در نیمه راهِ مبارزه ، ایمان قوی ، همت بلند و یاران پاکباخته را باید بکار گرفت .

جنرال محمد امین

سختی هر کاری در آغاز انست انسان زمانیکه کاری را آغاز نمود به مرور زمان در میابد که آنچه برایش دشوار مینمود به مراتب آسانتر از آنست که تصور مینمود و برای هر آغازی باید بهانهِ داشت دلپذیر و هدفی داشت مرد پذیر. ما امروز درراهِ ایجاد نهادی خیریه و انسانی گام نهاده ایم و ایمان کامل داریم که به اهداف خود نایل میشویم.

مخدوم فضل الرحمن لیسانس اقتصاد

میگویند روز جنید بغدادی با یارانش در راهی میگذشت دید که دزدی را به دار زده اند نعرهِ کشید و پا های آویخته دزد را به چشمانش کشید و گفت بیبینید که این دزد در راهِ باطلش که انتخاب کرده بود  چنان استوار ماند که جانرا فدا کرد و شما چگونه مردانی هستید که در راهِ حق اینهمه کاهلی میورزید ، ماهم که امروز کمر خویشرا برای ایجاد مجمع سراسری بدخشانیها بسته ایم ، استوار میمانیم.

الحاج محمد شریف "شریفی"

میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست من که اینهمه صمیمییت ، از خود گذری و آزادگی موسسان مجمع سراسری بدخشانیها را میبینم تعجب میکنم که درین دورهِ ننگها و نیرنگها هنوز هم افراد پاکباخته و با احساسی پیدا میشوند که داشته های مادی و معنوی خویش را به نیت انجام کار خیر برای مردم بذل میکنند. اگه راستشه بوگوم کیف میکنم.

جنرال میر احمد

برادر یک کار کن که خدا کنه، شما همی شورا ره جور کنید ، یک کار خیر هست ، خیرش به ما هم میرسه ، ما دیگه گپاشه نمیفهمیم، سیاست پیاستشه یاد نداریم، لیکن در حد توان از هیچگونه همکاری با مجمع بدخشانیها دریغ نمیکنیم

حبیب الله تاجر آزاد پیشه

فرهنگ مردم سالاری و قوانین نافذهِ کشور این حق را به تمام ساکنان این کشور داده است تا جهت رسیدن به اهداف والای خویش در راستای بهبود وضع زندگی مردمان این سر زمین  از امکانات دست داشته منجمله ایجاد سازمانهای اجتماعی و نهاد های فرهنگی و مدنی  استفادهِ معقول و مشروع نمایند ما هم با در نظر داشت این اصل خواهان ایجاد نهاد فر هنگی ، اجتماعی فراگیر برای بدخشانیها بوده و ازین آرمان حمایهِ قاطع میکنم.

سید مبشر لیسانس حقوق وعلوم سیاسی

سالیانی درازیست که بدخشانی از نداشتن یک نهاد اجتماعی که بتوانند فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی خود را در محور آن هماهنگ نمایند رنج میبردند و چشم به راهِ آن روزی بودند تا روزی این رویا قرین حقیقت شود  که البته  ایجاد مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل را به فال نیک گرفته و پایان این انتظار میدانیم.

 معلم خدا بخش استاد در لیسهِ امانی

ما نباید توانای های خویش را در زمان حاضر به هیچ گیریم ما همه امکانات را در اختیار داریم ، امکانات مادی و معنوی ، کدر های شایسته ، عناصر آگاه و دلسوز همه چیز، و جای خوشبختی درینجاست که این بار یک قشر آگاه ، پر انرژی، هدفمند و پویا دست به کار شده و کمر همت را در راستای به بلوغ رساندن باور های دیرینهِ بدخشانیها در جهت ایجاد یک نهاد اجتماعی ، فرهنگی ، بسته اند.

ایجاد یک نهاد اجتماعی بدخشان شمول به ضرر هیچ بدخشانی یا تبعهِ کشورافغانستان نبوده و منافع مشروع هیچ کسی را نفی نمیکند اگر کسانی هستند که فکر میکنند که ایجاد چنین نهادی به ضرر آنهاست پس بهتر است تا در راه و رسم خویش تجدید نظر نمایند زیرا بدون شک آنها در خط ضد منافع مردم عمل میکنند.

منیژه "بهار"

ما باید بخاطر هماهنگ نمودن فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی خویش در محور یک نهاد فراگیر بسیج شویم زیرا در پرتو قوانین نافذهِ کشور و رشد فرهنگ مردم سالاری  زمینه های خوبی جهت تبارز قابلیتها و استعداد های سرکوفته و رشد ناکرده مساعد شده است.

سید داود "واذر"

بدون شک تشکل لایه های مختلف مردم در محور یک نهاد فراگیر اجتماعی نگرانیهای جدی را برای عدهِ افراد که با استفاده از شرایط تمام هست و بود بدخشان را برای خود قباله نموده بودند ببار آورده وباعث میگردد تا ایشان ار هر گونه امکاناتی ممکنه از بسیج هماهنگ مردم جلوگیری نمایند که البته هشیاری صفوف متشکل و سهم گستردهِ آنان در بپا ایستاد کردن نهاد این تلاشها را بی اثر ساخته و این اقلیت هم یا در نهایت به ارادهِ اکثریت سر مینهند و یا اینکه منزوی میگردند.

پروانه

پیام شادباش مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل

اعضای مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل جلوس عاشقانهِ  بهار 1385 هجری خورشیدی بر سریر فرمانروایی زمان و عروج شهزادهِ نوروزی بر بلندای جبههِ سال روان را  همگام بازایش فصل شگفتن ورستن در عاطفی ترین لحظات بلوغ باور و بالندگی به پیشگاهِ ملت کبیر افغانستان تهنیت و مبارکباد گفته و حضور سبز آنرا صمیمانه به فال نیک میگیرند.

ابراز سپاس

مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل از ذوات آتی که با پرداخت اعانه مخارج نقدی محفل نوروزی این مجمع را مهیا کرده اند ابراز سپاس مینماید:

انجنیر محمد جعفر5000 افغانی

انجنیر شرف الدین "اکبری" 5000 افغانی

انجنیر محمد ظافر"ظفر"  4000 افغانی

انجنیر محمد ناظر  4500 افغانی

جار الله"تقوی"   2500 افغانی

دوکتور کریم الله "شهپر" 2500 افغانی

جنرال قدرت الله"قویم"   2000 افغانی

انجنیر بابه جان     1000 افغانی

جنرال محمد امین 1000 افغانی

داکتر عبداللطیف"شریفی"  2500 افغانی

جنرال حسام الدین 2500 افغانی

محمد ذکریا سودا 2500 افغانی

محمد فیروز 3000 افغانی

محمد اعلم "محمدی" 2500 افغانی

حاجی محمد شریف"شریفی" 2500 افغانی

انجنیر سلطان محمود   5000 افغانی    

میر احمد رووفی     2500 افغانی

دگروال فیض الله 1000 افغانی 

نوروز در افغانستان

دوکتور کریم الله"شهپر"

گاهنامهِ اساطیری سر زمین خراسان نمایشگر تقدیس وباور نیاکان مادر مواجهه با جبههِ سال (نوروز) است.به استناد گفته های البیرونی و خیام نوروز از عهد جمشید آغاز گشته واین پادشاهِ پیشدادی هر نوروزجشنی میگرفت ورعیت را به ساختن خانه، تربیهِ حیوانات و نباتات تشویق میکردچنانچه فردوسی بزرگ در مورد میگوید:

به جمشيد برگوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمزفرودین

بر آسوده از رنج تن دل زکین

چنين جشن فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان يادگار

راوی سپیده موی زمان که روایتگر گلهای باغستان و حکایتگر دردهای توغستان ماست مینگارد که سرزمین ما در پویهِ زمان میعادگاهِ سیاحان و جایگاهِ تبادلهِ امتعهِ بازرگانان یونانی ، هندی ،عربی و دیگران بود است که گواه محکم این ادعا برج سنگی و شاهراهِ ابریشم است.چون تماس های مکرر اقوام مختلف جهان  درین منطقه صورت گرفته پل پای عنعنات ، مذاهب ، رواجها و روانهای گونانگون جهان نیز بر هر کوی وبرزن ما یاقیمانده که یکی ازآنها جشن نوروز است که به صورت یک عید چند بعدی مرسوم گشته ، گاهی نماد های زردشتی دران تبلور یافته و زمانی هم امیل سبزینهِ افتخارات اسلامی بر سینه اش درخشیده است.

بر افراشتن جهنده مبارک: این عنعنه نمیانگر صبغهِ مذهبی نوروز است بعد از تشرف اسلام در سر زمین ما بابرافراشتن علم مبارک شاه اولیاء حضرت علی کرم الله وجهه و آغاز میلهِ گل سرخ در مزار شریف، بالا نمودن جندهِ سخی در کابل، خرقهِ مبارک در قندهار ، بر جندهِ غیاثی در فیض آباد بدخشان، موی مبارک در کابل ، علم صوفی بابا و خواجه کمال ولی در پل خمری ، عملاً تسلط سال نو آغاز میگردد آمدآمد نوروز به ویژه از طرف خانمها با به گردن گرفتن نذرها آغاز میگردد.

قلبه کشی: این رسم ریشه در فرهنگ زراعت وطن مادارد چون دهقانان اکثریت باشندگان میهن مارا تشکیل میدهند نوروز را روز دهقان نیز میگویند درین روز زمیندار در باغچهِ خویش سفرهِ آماده میسازد که به آن آش قلبه میگویند، همسایه ها واقارب به صفت مهمان در باغچهِ وی گرد هم میایند و با قرائت آیاتی از کلام ربانی  قلبه را به وسیله گاوهای قلبهِ (گاوها ووسایل قلبه را نهایت پاک و ستره میشویند) آغاز میکنند و بعد رمدم روی سفره مینسینند.

هفت سین: به منظور تجلیل از نوروز و بهار نو مردم ما در شام نوروزی غذاهای رنگ، رنگ تهیه میدارند که در ترکیب آن هفت سین( سبزی ، سفیدی مانند ماست چکه یا شیر، سیر، سیب، سمنک، سایگی یا کشمش و سنجد به کار میرود باید افزود که سمنک از گندم سبز شده تهیه میشود که دختران جوان در شامگاه پختن سمنک با دفهای رنگین سرود سمنک را میخوانند:

سمنک در جوش ما کفچه زنیم

دیگران درخواب ما دفچه زنیم

سمنک نذر بهار است

میلهِ شب زنده دار است

دخترا دورش قطار است

این خوشی سال یک بار است

سال دیگر یا نصیب

نامزد ها ونوروز: هنگامیکه بهار به نوغنچه های باور و شگوفه های نازنینش مهمان طبیعت میگردد جوانانیکه در زندگی شان فصل جدیدی در شرف باز شدن است بهاران را با امید های تازه به پیشواز مینشینند درین روز بستگان داماد با گرفتن لباس نو و تهیه کردن ماهی و جلبی شادی کنان راهی خانهِ عروس میشوند و حلول سال نورا به عروس آینده شان تهنیت و مبارکباد میگویند.

نهال شانی و سبزه لگد زدن: یکی دیگر از عنعنات پسندیدهِ مردماند مشرقزمین به ویژه خراسانیان قدیم نهالشانی و بوجود آوردن سرسبزی در محیط و ماحول است.در افغاستان این عنعنه نه تنها جنبهِ تفریحی دارد بلکه یک وجیبهِ انسانی نیز به شمار میرود.

همچنان هنگامیکه جوان نوروزی به سواری خنگ تیزکام طبیعت وارد میدان هستی میگردد مردم ما نیز با آذین بستن میدانهای بزکشی ، شتر جنگی، مرغ جنگی ، آتش بازی، کاغذ پران بازی، چوب بازی و میله های نوروزی به اتستقبال آن میشتابند و مقدمش را گرامی میدارند باید افزود که سال نو بایستی با تجدید آرزوهای پارینه و هماهنگ کردن امید ها و بدنامه های جدید آغاز یابد وهریک ازما باعبرت گیری از خطاهای گذشته از تکرارشان اباورزیم و شخصیت وسجایای خویش را مکمل نماییم

رواج های نوروزی پامیری و گذشته های تاریخی آن

 نوشتهَ دکتور خوش نظر پامیرزاد

 پامیر یکی از بلندترین وادی های مرتفع در جهان بوده که اکنون میان چهار کشور افغانستان ، تاجکستان ، پاکستان و چین تقسیم شده است . این وادی به نام « بام جهان » شهرت یافته که شاهد حیات انسانی از ده ها هزار سال پیش میباشد. تحقیقات باستانشناسان در این سرزمین از آن گواهی میدهد که آغاز حیات انسانی در این سرزمین به تمدنهای اولیه جوامع بشری و حتی پیش از آن میرسد . تصاویر کشف شده حیوانات و پرنده گان  در مغاره های «شخته » و « لنگر گشت » پامیر زندگی انسان دورهَ شکار را نشان میدهد که به ده ها هزار سال قبل از امروز میرسد. اما آن چه تا کنون از زمانه های قدیم در سرزمین پامیر پابرجا مانده ، آن رسوم و رواج های مردمان پامیر است که به صورت شفاهی میان این مردم وجود دارد.این سرزمین که نخستین خاستگاه آریایی ها میباشد، مشخصات یادشده از آریاناوئجه را به نمایش میگذارد. رسوم و رواجهای این اقوام در سرزمین پامیر با امانتداری بیشتری حفظ گردیده که تحقیق در آن چهره کاملا واضحی از اقوام آریایی را مشخص میسازد.از رسوم آریایی ها آن چه در آثار مورخین باستانی تذکر به عمل آمده بدون کم و کاست تا کنون در پامیر باقی است که تعدد زیاد این رسومات ، پامیر را به گنجینه ای از اسناد شفاهی باستانی تاریخی مبدل ساخته که طی هزاران سال آن رااز صدمه هجوم فرهنگهای دیگر مصئون داشته است. از مجموعه این رسومات یکی هم دسته ای از رواج های نوروزی میباشد که تا امروز به شدت و ثقلت خویش برگذار میشوند.پیش از این که به این رواج ها پرداخت باید اندکی در کلمه پامیر و نواحی مربوط آن مکث کرد .پامیر نامی است از یک سرزمین که بنا به تصورات مختلف در محافل و مجامع مختلف به مناطق متفاوتی اطلاق میگردد. به این معنی که این نام در آثار دانشمندان و محققین شوروی سابق ساحات وسیعی از سرزمین های شامل واخان ، اشکاشم ، شغنان ، روشان ، شاخدره ، مرغاب ، یزگلام و امثال آن را در بر میگیرد. در صورتی که در افغانستان این نام بیشتر به وادی مرتفع بالایی واخان اطلاق میشود که تفریحگاه تابستانی برای شکار گوسفند مارکوپولو ( گوسفند وحشی ) که شهرت جهانی دارد ، گفته میشود. هم چنان در آثار محققان و پژوهشگران جهان غرب در رابطه به زبانهای پامیری ساحات بزرگی از چهار کشور متذکره بالا را احتوا میدارد که در امر اجرای رسوم و رواجها نیز این مسئله صدق میکند که این ساحات شامل ولسوالیهای واخان ، اشکاشم ، زیباک ، کران و منجان ، شغنان در افغانستان ، سرزمین های یادشده در تاجکستان ، مناطق چترال ، گوجال و حتی هونزا و گلگت در پاکستان ، مناطق سرقول و تاشقرغان در چین میگردد که از جمله رواجهای نوروزی در آن مناطق به طور یکسان اجرا میگردد.نوروز کلمه ای است به مفهوم روز جدید و نو که با حلول سال جدید هجری شمسی این مفهوم مصداق مییابد. در سرزمین وسیعی از شرق قدوم سال نو را خوش آمدید و مبارکباد میگویند که تازه در اروپا ، امریکا و نقاط دیگر جهان راه یافته است . قدوم سال نو با اجرای مراسمی خوش آمد میشود . این رسوم در نقاط مختلف ، مختلف میباشد. با آن هم در کلیت این روز به عنوان جشن و سرور بر پا میکردد. اما در پامیر ( مراد از پامیر به مفهوم وسیع آن ) بر عکس نقاط دیگر نوروز نه به عنوان جشن بلکه به عنوان یک عید برگذار میگردد. جشن نوروز را در پامیر « خدیر ایام » میگویند . این مفهوم مرکب از کلمهَ « خدیر » به معنی بزرگ و « ایام » به معنی عید میباشد که مفهوم آن « عید بزرگ » میشود . وجهَ تسمیه آن نیز روشن است . زیرا پیش از عید بزرگ دو عید دیگری تحت عنوان « خیرچزان » و « خیرپچار » برگزار میشوند که این دو عید در ایام زمستان  میآیند . این عیدها از رسومات باستانی آریایی ها باقیمانده که در کتاب اوستا نیز از آنها یاد نموده اند.ابراهیم پور داود مفسراوستا به زبان فارسی ( ادبیات مزد یسنا ، یشت ها قسمتی از کتاب اوستا، جلد 1، صفحه 307 ) مینویسد که روز یازدهم ماه خورشید خیر روز نامیده میشود . در دو سی روزه ( کوچک و بزرگ ) به آن درود فرستاده میشود .با موجودیت این دو عید ، نو روز را عید بزرگ گویند که با تحلیل و پژوهش در آنها این نتیجه حاصل میشود که برگزاری عید ها در رابطه به آفتاب یا خورشید مطرح بوده است. کلمه خورشید یکی از کلمات دری میباشد که در آن ریشه « خور » به معنی آفتاب است . آفتاب را در زبان اوستایی « خیر » گفته اند که تا کنون این کلمه به تلفظ اوستایی آن « خیر » در زبانهای پامیری ( شغنانی ) وجود دارد. مهر یا خورشید یکی از الهه های آریایی بود که  مذهب مهرپرستی یا پرستش خورشید به آن معتقد بودند . که عید بزرگ نیز یادگاری از آن دوران باستان تا به این عصر آمده و امروز نه به رسم مذهبی بلکه به عنوان یک عنعنه در پامیر برگذار میشود.از جانب دیگر برگزاری جشن نوروز در تاریخ آریایی ها به زمان پادشاهی جمشید میرسد که این نام در اسطوره  های تاریخی آریایی سمبول عدالت ، آزادی ، صلح ، صفا و صمیمیت میباشد . بر اساس تحلیل نام های جغرافیایی اسطوره ها مربوط به فرهنگ و کلتور جامعه ما محل پادشاهی این شخصیت در شمال شرق افغانستان ( بهارک  امروزی بدخشان ) قرار داشته است .درمناطق مختلف کشور ما و کشورهای همسایه از نوروز به عنوان جشن دهقان تجلیل مینمایند و آن مصادف به بهار ، فصل رستنی ها و سبزشدنها است و شروع فعالیت های دهقان میباشدکه به نام دهقان ارج بزرگی میگذارند همه فعالیت های نوروزی در به نمایش گذاشتن میله آن حکایه از مقام بلند دهقان دارد. این بیانگرآن است که این میله ها و جشن ها به آغازین دوره زندگی جامعه وابسته به کشاورزی میگرددکه سال های اولیه استفاده از محصولات زراعتی آریایی ها بوده است . از آن جایی که تحقیقات اسناد تاریخی در زمینه گویای آن است ، نخستین بار استفاده از گندم و سایر غله جات در آسیای مرکزی شروع شده است که شیوه اجرای  رسومات نوروزی پامیر به این امر ارتباط پیدا میکند که میتوان گفت در ازمنه های مختلف این اقوام در دفاع از این رسومات قربانیهای بزرگی را نیز متقبل شده اند. تعداد زیادی از اسطوره های تاریخی آریایی بازگوکننده این زدوخوردها هستند که پژوهش در آنها واقعیت هایی را برملا میسازد.رسوم و رواجهای نوروزی پامیر عناصرکاملا ابتدایی این اسطوره ها را بیان میکنند. « عید بزرگ» با خانه تکانی قبل از طلوع آفتاب آغاز میشود که در آن صبحدم پیش از طلوع خورشید اغذیه ای از آرد گندم به نام کاچی تهیه میشود. همه اعضای خانواده دور دسترخوان جمع شده ، انتظار دعای طعام که بزرگ خانواده آن را اجرا میکند ، مینشینند. پس از صرف طعام کدبانوی خانواده برای نان مخصوص نوروزی که آن را « قماچ » گویند ، خمیر میکند. سپس یکی دو نفر موظف به خانه تکانی میشوند و دیگران خانه ترک میگویند. حوالی ظهر که خانه پاک کاری میشود همه اعضای خانواده با خمچه های بید به شکل گل کاری شده گی به خانه بر میگردند که خانه پاک کاری شده و با آرد گندم دیوارهای خانه گل زده شده که این گل با تاج بافته شده از خمچه بید بر روی دیوار با آرد نقش میگردد. هر عضو خانواده با ورود به خانه جملهَ « شاگون بهار مبارک » را ادا میکند که دیگران به آن « بر روی شما مبارک » پاسخ میدهند. چاشت آن روز نان مخصوص نوروزی « قماچ » در محضر همه خانواده توته میگردد وتعدادی اعضای خانواده توته های قماچ و نان توته شده را در دستمالی پیچانیده به سلام نوروزی به خانه های خویش و اقارب میروند. در این رسم و رواج ها بکاربرد خمچه های گل کاری شده یاد « برسم » در رواج های آریایی های قدیم را زنده میسازد که آنها نیز برسم را در مراسم خوشی شان بکار میبردند . نان مخصوص نوروزی « قماچ » گویای دوره ای از زندگی اقوام آریایی است . ویژه تا طرز پخت این نان که آتش زیادی در دیگدان خانه تهیه شده و خمیر در بین آتش گذاشته میشود . این طرز پخت دوره ای از زندگی قدیمی انسانها را در خاطر مجسم میکند که آنها برای پخت نان وسایل چون تابه ، دیگدانها ، و امثال آن را هنوز بکار نمیبردند بلکه در آن دوره خمیر مستقیما زیر آتش میشد که به پاس احترام به « عید بزرگ » آن رواج های باستانی را پامیری ها هنوز هم اجرا میدارند .حوالی شام آن روز تعدادی بربالای بام خانه ها می برآیند و یکی از اعضای خانواده رسم « کلا غزغز » را اجرا مینماید . با اجرای این رسم آن قیوداتی که برای نگاه نکردن از روزن بالای بام به خانه ده روز پیش وضع میگردد ، رفع میشود . این رسم را « کئښ و پریز » میگویند.رسم « کلاغزغز » طوری ست که شخصی بر بام بالا شده ، دستمالی را گرفته ، در بین دستمال یکی دو توته نان را گذاشته از روزن خانه آویزان مینماید و همزمان با آن « شاگون بهار مبارک » گفته ، ترانه نوروزی را با صدای بلند چنین میخواند

نوروز شد و لاله خوشرنگ برآمـــد

بلبل به تماشای دف و چنگ برآمد

مرغان هوا نعره کشند جمله به یکبار

مـرغ دل من از قفس تنگ برآمـــد

پس از انجام کلاغزغز همسایه ها در یکی از بام ها جمع میشوند و هر خانواده غذایی را که پخته ، با خود میآورند و مرد ها و اطفال غذای آورده شده را یکجا صرف مینمایند . سپس برای اجرای رسم دیگری همه به خانه ها میروند و مصروف تهیه غذایی میشوند که آن را « باج » میگویند . باج غذای ویژه نوروزی است که گندم میده شده همراه با گوشت پخته میشود . رواج هایی که در وقت پختن و تهیه این غذا اجرا میشوند گویای قدیمترین رسومات آریایی ها میباشند . همزمان با ورود مردها به خانه و در دادن آتش برای پختن باج از داخل شدن به خانه « کئښ و پریز » گرفته میشود که کسی به خانه تا زمانی داخل شده نمیتواند که باج در دیگ به جوش بیاید .رواج های « کئښ و پریز » بیان کننده نوعی اعتقاد آریایی ها در قدیم میباشد که در کتاب اوستا نیز از آن یادآوری شده است و آن را « کئښ caix » نوشته اند. با گذشت زمان شکل این کلمات در دیگر زبان های آریایی تغییر یافته است . چنانچه در زبان دری « کیش » آمده و آن معنی « طریقه و شیوه » را افاده مینماید.باج یا غذای خاص نوروزی پامیر گویای نکات تاریخی عمده دیگری نیز میباشد . یه جوش آمدن این غذا را نیز مردمان به فال میگیرند و آن طوری است که اگر نقطه جوش در دیگ از گوشه شرقی آغاز گردد ، آن سال را به فیض و برکت فال میگیرند و اگر از سمت غرب به جوش بیاید نوعی تنگدستی را پیش بینی میکنند و اگر همزمان در نقاط مختلف به جوش بیاید پادشاه گردشی را پیش بینی مینمایند . همچنان با به جوش آمدن آن کدبانوی خانه بر روی دیوار جوار دیگدان با آرد گندم قطنی ( محل نگهداری گوسفندان ) را رسم نموده و با آرد خال هایی را به عنوان بز و گوسفند در آن ترسیم میدارد . در این رواج آن چه جلب نظر مینماید ، تصویرنمودن دو یا سه نخچیر( بز کوهی ) است که هر کدبانو آن ها را به عنوان برکت گوسفندان ترسیم مینماید .در هر خانه هنگام به جوش آمدن باج چنین تصویرها در دو سه جای دیوار رسم میشوند . چنین رواجی از کهنترین خاطره های اقوام آریایی میباشد که تاریخ آن به دوره زندگی مالداری و گله داری آنها میرسد که آنها در مراسم « خدیر ایام » بر پا میداشتند . در آن دوران آریایی ها نخچیر را حیوان مقدس میشمردند . این مسئله در تحقیقات گروهی از دانشمندان انعکاس یافته است . ترسیم نخچیر در میان قطن گوسفندان هنوز آن صبغه بزرگواری این حیوان را نشان میدهد . از جانبی هم در باورهای مردمان پامیر نخچیر تا کنون حیوان مقدسی محسوب میشود که تعدادی به آن جنبه اسلامی داده و او را از جمله رمه های بی بی فاطمه زهرا دختر پیغمبر اسلام میشمارند . هر چند احترام گذاشتن به نخچیر به هزارها سال قبل از امروز میرسد مگر در مراسم نوروزی پامیر تا حال به عنوان فیض و برکت مالداری تصویر میشود.نخستین صبحدم سال در رواج های نوروزی پامیر با دود کردن خوشبویی خیرمقدم گرفته میشود . این خوشبویی از بته کوهی موسوم به « ستی رخم » تهبه شده که با روغن زرد حیوانی مالیده شده ، کدبانوی خانه با دمیدن شفق  خوشبویی را بر روی آتشی میریزند که بوی مطبوعی از آن برخاسته و فضای خانه را میانبارد. سپس این بوی دماغ همه را معطر میسازد که بنا به فلسفه « عید بزرگ » سال تمام این چنین حالت را هر کسی داشته باشد.در پامیر صبح سال نو یا نوروزرا با صرف غذای ویژه که آن را باج گویند ، خیر مقدم می گیرند . در طریق صرف این غذا عناصر باستانی رواجهای آریایی دخیل میباشد. وقتی اعضای خانواده به دور دسترخوان جمع میشوند ، همه چشم وگوش به کدخدای خانواده میشوند. کدخدای خانواده با نیایش بس کوتاهی این رسم را اجرا میدارد که اعضای خانواده به صرف باج بپردازند.در کتاب اوستا انجام دادن باج یکی ازوظایف مذهبی زردشتی پذیرفته شده است . باج را اوستاشناسان نیایش یا دعای کوتاهی گفته اند. هر چند در رواجهای امروزی پامیر نیایش باج جدا از آن است در صورتی که باج نام اغذیه ای است که در نوروز به طور خاص تهیه میشود . کلمه باج در مفاهیم امروزی زبان دری تا کنون مروج است ، اما نه به معنی اوستائی آن بلکه باج در این زبان به دو مفهوم استعمال میشود.یکی به مفهوم خراج ، مالیات ، عوارض ، آنچه که در قدیم پادشاهان بزرگ از پادشاهان مغلوب و زیردست میگرفتند یا پولی که راهداران از مسافران بگیرندو به معنی پولی که از کسی به زور گرفته شود ، هم میگویند. چنانچه در این گفته حافظ :

سزد که از همه دلیران ستانی باج

از آن که بر سر خوبان عالمی چون تاج

دو دیگر اینکه باج را مشتق از کلمه وچ اوستا به معنی گفتار ، سخن ، یکی از مراسم مذهبی زردشتیان ، خاموشی و سکوت هنگام اجرای بعضی مراسم مذهبی ، و دعاهائی که آهسته و زیر لب میخوانند ، و نیز یکی از نمازها زردشتیان به نام سروش باج گفته شده یعنی گفتار سروش که صبح زود پس از برخاستن از خواب و شستن دست و روی به جا می آورند . چنانچه نظامی گوید :

چو آمد وقت خوان دارای عالم

ز موبد خواست رسم باج و برسم

در زبان های پامیری باج آن اغذیه ای است که صرف در نوروز و یا در روزهای خدایی ( خیرات ) پخته میشود . در مراسم نوروزی قبل از صرف آن بزرگ خانواده چنین نیایش را انجام میدهد، و میگوید : بیامرزیده شود ارواح گذشتگان.با ادای این نیایش سه بار انگشت دست راست را به باج تماس داده و به طرف قبله تکان میدهد که یقینا این آن دعایه خواهد بود که دانشمندان از آن معنی « باج » را گرفته اند.رواج باج در پامیر نشان میدهد که این رسم بدون شک به دوره ای از زندگی آریایی ها ارتباط مییابد که آن ها تازه دست به کشت و کشاورزی زده وآن را در مراسم مذهبی خویش شامل کرده تا سبب تشویق اعضای جامعه شان به زراعت و کشاورزی گردند و این دور مقارن ظهور زردشت و اندکی قبل از آن خواهد بود.تعدادی از مورخین وپژوهشگران رواج های پامیر را از رسوم زردشتی گفته و پنداشته اند که این رسوم از دور زردشت باقیمانده باشد. مگر تحلیل و ارزیابی این رواج ها نشان میدهد که آنها به دین زردشتی ارتباطی ندارند ، بلکه این رواجها یه اعتقادات آریایی ها قبل از زردشت ارتباط داشته و قدیمترین اسناد زندگی آریایی ها هستند.عناصر دخیل در این رواج ها نمایانگر آن است که این رواج ها به دور پادشاهی جمشید یکی از شاهان اسطوره ای آریایی ها وابسته بوده و از آن دوران باقیمانده است که صدها سال قبل از پیدایش دین زردشتی بوده است . تنها برخی عناصر به این رواج ها راه یافته اند.به طور کلی گذشته تاریخی رواج های نوروزی پامیر یک چهره باستانی را نشان میدهد که طی هزارها سال موجودیت خویش شکل یافته اند . نخستین عنصر این رواجها از دوره جمشید حکایه دارد که برخی عناصر دیگر با گذشت زمان به آن ها پیوند یافته و در کوهستانات پامیر تا کنون محفوظ مانده که پامیر چون گنجینه یی از فرهنگ آریایی حکایه هایی در خود دارد. عمدتا چوکات بندی این رواج ها به مرحله ای از حیات اولی اقوام آریایی شکل یافته که این اقوام به مهرپرستی یا پرستش خورشید اعتقاد داشتند و بیشترین داشته های این رسوم به پرستش خورشید وابستگی دارد که یما یا جمشید ممثل اصلی آن بود که الحال نه به عنوان مراسم مذهبی بلکه به عنوان یک رسم و رواج نیاکان در جشن نوروز یا خدیرایام در تمام مناطق برگذار میشود .  

نماد سال 1385: سگ به حکومت خروس پايان می دهد

اهالی مشرق زمين از چين تا مصر بر مبنای يک باور بسيار قديمی معتقدند که بر هر سال يک نماد حيوانی حکومت می کند و خصوصيات آن حيوان بر آن سال حاکم است.سال گذشته، (1384) سال خروس بود، يعنی سال نظامی ها و ديکتاتورها و خروس تا توانست ترکتازی کرد. به هرروی جناب خروس که به آنفلونزای مرغی هم مبتلا شده بود، برای يازده سال ما را ترک کرد و جای خود را به سگ سپرد.طالع بينان چينی معتقدند سال سگ، سال اضطراب و بدبينی و نگرانی است. و مردم با نيت خوب و از سر بخشندگی دايم در حال مراقبت از خود و جهان خواهند بود.سال سگ، سال فعاليت های سياسی است و بر خلاف سال پيش که کوچکترين اعتراض ها هم ميسر نبود، امسال همه چيز در جهت آزادی های بيشتر و پرش های مخالف حرکت خواهد کرد.امسال سال توطئه های بزرگ بی غرضانه و عمليات وسيع است. سال سياستمداران به حد افراط يک دنده، اغلب بدگمان، با زبانی تند و تيز و ترشرو است. سال منتقدان، بدبين ها، شجاعان حامی مظلومان و وظيفه شناسان و رازداران است. و البته سال بی اعتمادی، سال شنيدن سخنان مبتذل، هشياری و مهم تر از همه گوش فرادادن به سخنان يکديگر است. شرقی ها از نظر عدالت خواهی، سگ را در کنار ببر قرار می دهند. به همين دليل سال سگ را سال مبارزه برعليه حق کشی و سال قهرمانان عدالت خواه و اهل اخلاق و فلسفه و نقد می دانند.امسال سال درخشيدن سخنوران، صاحبان نظرات انسانی و اصيل است. امسال به رغم تمام ترس ها و بدبينی ها و اضطراب ها، سال اتحاد شريف ترين جنبه های انسان و طبيعت است، سال وفاداری، صداقت و درستکاری است. اما سال سگ، سال فعاليت های شديد و پنهانی ماموران مخفی، قدرت های پشت پرده، و سياستمداران در امور خارجی نيز هست. چينی ها معتقدند در اين سال بچه هايی که در روز متولد می شوند، نسبت به بچه های متولد شب زندگی آرام تری خواهند داشت.سال سگ بر ای صاحبان علامت های موش ( متولدين سال های 1315، 1327،؛ 1339، 1351، 1363 و 1375 )، ببر ( متولدين سال های 1317، 1329، 1341، 1353، 1365 و 1377 )، اسب ( متولدين سال های 1321، 1333، 1345، 1357 و 1369 )، سگ ( متولدين سال های 1325، 1337، 1349، 1361 و 1373 ) و خوک ( متولدين سال های 1326، 1338، 1350، 1362 و 1374 ) سال بسيار خوبی است.

افراد سرشناس متولد سال سگ

همانطور که از سگ بر می آيد، بيشتر قهرمانان عدالت خواه، بدبين، خرده نگر، ترشرو و اهل قضاوت تاريخ زير نفوذ اين علامت متولد شده اند: سقراط، مولير، مالتوس، برتولد برشت، لئون بلوم، مارسل پروست، يوری گاگارين، گی دو مو پاسان، لوئی شانزدهم و در نهايت تعجب راسپوتين!به هر روی باور مشرق زمينيان در باره نفوذ علامت های دوازده گانه بر سال ها و شخصيت انسان ها هرچه باشد، ما می توانيم از صميم قلب برای تمام مردم جهان سالی سرشار از آرامش و صلح و آزادی آرزو کنيم.

سيزده به در، خاستگاه و ريشه ها

چرا سال 12 ماه دارد و چرا جشن نوروز 12 روز است ؟ چرا روز سيزدهم مردم به کوه و در و دشت پناه می برند و آن همه شادمانی می کنند؟ انسان باستانی گمان می برد که عمر جهان 12 هزار سال است و در پايان دوازده هزار سال، عمر جهان به پايان خواهد آمد و جهان هستی نابود خواهد شد.بهرام فره وشی استاد فقيد دانشگاه تهران که در باره ايران باستان مطالعات ارزشمندی دارد، نوشته است که « در اساطير ايرانی عمر جهان 12 هزار سال است و عدد 12 از بروج دوازده گانه گرفته شده است و پس از اين 12 هزار سال دوره جهان بسته می شود و انسان هايی که در جهان هستی، وظيفه آنها جنگ در برابر اهريمن است، پس از اين دوازده هزار سال، بر اهريمن پيروزی نهايی می يابند و با ظهور سوشيانت  آخرين نيروی اهريمن از ميان می رود و جنگ اورمزد بر ضد اهريمن با پيروزی پايان می يابد ».مهرداد بهار، متخصص فقيد اساطير و آئين های ايران باستان نيز ضمن نقل افسانه ای به همين مضمون يادآور می شود که « توجيه اساطيری سال دوازده ماهه بر اساس عمر دوازده هزارساله هستی، بهترين توجيهی به نظر می رسيد که در چارچوب اعتقادات کهن می گنجيد».به نوشته او جشن های دوازده روزه آغاز سال نيز با اين سال دوازده ماهه و دوره دوازده هزار ساله عمر جهان مربوط است. انسان آنچه را در اين دوازده روز پيش می آمد، سرنوشت سال خود می انگاشت. « از پيش از نوروز انواع دانه ها را می کاشتند و هردانه ای که در طی اين دوازده روز بهتر رشد می کرد، آن دانه را برای کاشت آن سال به کار می بردند و گمان داشتند اگر روزهای نوروزی به اندوه بگذرد، همه سال به اندوه خواهد گذشت».به اين ترتيب همانگونه که پس از دوازده هزار سال، جهان به پايان می آمد و آشفتگی نخستين باز می گشت، دوازده روز جشن نوروز نيز، يک روز آشفتگی در پی داشت و آن روز، روز سيزده نوروز بود.بهار می گويد « نحسی سيزدهم عيد نشان فروريختن واپسين جهان و نظام آن بود ».اما بسياری از محققان اساسا به نحسی سيزده عقيده ندارند و می گويند که چنين چيزی در ايران باستان وجود نداشته و عدد 13 مانند همه روزهای ديگر ميمون و مبارک بوده و نام روز سيزدهم هر ماه « تير » نام داشته و در 13 تير ماه که نام ماه و روز برابر می شده، جشن « تيرگان » برپا می شده است که جشنی بزرگ مانند مهرگان بوده است.دنباله اين جشن هنوز در پاره ای مناطق ايران از جمله مازندران وجود دارد و به « تير ماه سيزده شو » ( شب سيزدهم تيرماه ) شهرت دارد.سيزدهم فروردين که بر اساس نام گذاری روزها در ايران قديم به روز « تير » موسوم بود، به ايزد باران تعلق داشت. در آئين مزد يسنا و در باور مردم پيش از زرتشت، اين ايزد همواره با ديو خشکسالی در مبارزه است. اگر پيروز شود باران می بارد و چشمه ها می جوشد و رود ها جاری می شود، وگرنه، خشکسالی حاکم خواهد شد.بنا به نوشته کورش نيکنام در « آئين ها و مراسم سنتی زرتشتيان »، در ايران باستان پس از برگزاری مراسم نوروزی و هنگامی که سبزه از زمين می روييد و گندم و حبوبات سبز می شد، در روز سيزدهم که به ايزد باران تعلق داشت، مردم به دشت و صحرا و کنار جويبار ها می رفتند و به شادی و پايکوبی می پرداختند و آرزوی بارش باران می کردند.بعضی از محققان از جمله دکتر روح الامينی شباهتی بين سيزده به در و عيد پاک می بينند و علاوه بر همزمانی، مانندگی دو مراسم را دليل هم ريشه بودن اين دو آئين می دانند.هرآينه روز سيزدهم نوروز، چه نماد پايان عمر 12 هزار ساله جهان باشد و چه نباشد، امروزه بيشتر نشان پايان جشن های 12 روزه نوروزی است تا کار و زندگی به روال معمول از سر گرفته شود و يک سال ديگر در تلاش معاش و بهبود زندگی بگذرد و اين دوره همچنان با چرخ روزگار تکرار گردد. تکراری که مانند همه تکرار های طبيعی و کيهانی چون طلوع و غروب خورشيد با شکوه و نامکرر جلوه می کند.عدد سيزده در بسياری از فرهنگ ها و باورهای عاميانه بدشگون و ناخجسته (نحس) خوانده شده است. گفته اند که دوازده روز اول ماه فروردين که با روز عيد نوروز شروع می شود، برای ايرانيان روزهايی فرخنده و خجسته بوده است. به دنبال اين روزها، سيزدهم فروردين فرا می رسد که ايرانيان آن را بدشگون می دانسته اند که می توانسته شکست و اندوه به همراه داشته باشد.برای پرهيز از نحوست و گزندهای احتمالی اين روز بدشگون است که مردم، از دارا و ندار و کوچک و بزرگ، به دامن طبيعت می روند و سراسر روز را به شادی و تفريح می گذرانند. با اين شگرد، آفت اندوه را از خود دور می سازند و سالی شاد و پرشگون آغاز می کنند.سيزده بدر رسمی بسيار کهنسال است و با آئين هايی ويژه همراه بوده است. بخش اصلی مراسم اين است که مردم در گروه های بزرگ به طبيعت می روند، سبزه های سفره هفت سين خود را به آب روان می سپارند و خود به دست افشانی و پای کوبی می پردازند.ديده بوسی، نوش خواری و شرکت در بازی های نشاط آور جمعی از رسوم اين روز است. اما شايد معروف ترين مراسم خاص اين روز گره زدن گياه باشد، که رمز پيوند زن و مرد است. دختران دم بخت، با دلی شاد و نيتی پاک، آرزو می کنند که هرچه زودتر همسر دلخواه خود را بيابند و پای سفره عقد بنشينند.

                              نوروز، جشن کيهانی

گروهی را عقيده بر اين است که نوروز جزو جشن های کيهانی، يعنی مربوط به دگرگونی ها و دگرگشت های طبيعت است. چون جشن های مربوط به کاشت و داشت و برداشت محصولات که نزد همه اقوام معمول است و به اين اعتبار، نوروز جشن بيداری طبيعت است پس از خواب زمستانی. اما به نظر می رسد اين قول چندان درست نباشد زيرا دکتر ذبيح الله صفا استاد معروف دانشگاه تهران در کتاب « گاه شماری و جشن های ملی ايرانيان » می نويسد که « در اواخر عهد ساسانی نوروز در تابستان بود و بعد به تدريج تغيير مکان داده در زمان خلافت المعتضد بالله در 26 حمل و در 467 هجری يعنی در عهد سلطنت ملکشاه در نيمه برج حوت و به قولی در 13 حوت و در زمان تأليف کتاب الآثارالباقيه ( ابوريحان بيرونی) در اوايل برج حمل بوده است و به همين ترتيب در گردش و تغيير بود تا آنکه در سال 467 يا 471 يعنی زمان سلطنت ملکشاه سلجوقی و به امر او تقويم پارسی اصلاح شد و نوروز به اول حمل بازگشت ».نوروز در هر کجا که ريشه داشته باشد، علت بقايش از ريشه هايش مهمتر است. ايرانيان اين جشن را در طول قرون و اعصار حفظ کرده اند و چنانش بزرگ داشته اند که به بزرگترين جشن ملی آنها بدل شده است. در حالی که جشن های ديگر اين سرزمين پر جشن و سرور يکی پس از ديگری از ميان رفته اند.راستی با اين تاريخ پرفراز و نشيب و با آنهمه سيل های بنيان کن که از زمان حمله تازيان ايران را فراگرفت چگونه اين جشن برخلاف جشن های ديگری چون مهرگان و سده، ماندگار شد و دوره خلفای اموی و عباسی را پشت سر گذاشت؟ علت اين گونه پديده ها را هرگز به دقت نمی توان دانست. تنها می توان گفت که برخی علل را برای بقای نوروز برشمرده اند. از جمله می گويند که زمان طبيعی نوروز که در آن زمستان به پايان می رسد و طبيعت زندگی از سر می گيرد يکی از علل پايداری آن است.

 

یادها ها و لحظه ها

 خوش به حال غنچه های نیمه باز

شعری از فریدون مشیری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

شب دراز

شب گشنگان مفلس ، چه شبی دراز باشد       

                كه شكم به قار و قورش ، چه نوای جاز باشد

نه شكم ، كه طبل و كوس است ! از آن كودكانم        

          ز عيال اين نوا چيست >! كه جانگداز باشد

                   بگذار تا كمربند ، كنم دوباره محكم‏                

      كه به بند ، حكمتی هست كه چاره ساز باشد

نكنم شكايت اينك ، من اگر ز رفتن برق         

   ز سرم پريده برقی ، كه يقين : سه فاز باشد!‏

چه خوش است آنكه يكروز به روزنامه خوانم :‏           

 به دكان پی نظافت ، به كسی نياز باشد

من از آن سبب كه شايد بخورم به خواب ديزی     

   دهنم به وقت خفتن همه شام باز باشد

چو خوراك نان خالی است ، ميان سفره ی ما    

                پس از اين چه احتياجی به اجاق گاز باشد؟!‏

شب جشن و ميهمانی ، بخوريم نان قندی          

               كه به خانه ميوه ی ما ، ترب و پياز باشد !‏

شد اگر پنير اعلام ، بروم به جستجويش        

                   اگرش به چين و ماچين و اگر حجاز باشد

كوپنت چو گشت مفقود ، چه سود زنده ماندن؟!‏   

              كه كوپن به زندگانی ، سند و جواز باشد !‏

                          خود من ندارم آهی ، كه كنم به ناله سودا                  

       زن من به فكر صغری است ، كه بی جهاز باشد!‏

تو شنيده ای ز من ليك هنوز هم ندانی      

 شب گشنگان مفلس چه شبی دراز باشد !!!

گفتگویی مادر ودختر متجدد

ای    دختر    من    باز    كه   تو   حامله  هستی

يكبار      دگر     منتظر    قابله    هستی

بايد  كه  بگيری  جلوی  اين  شكمت   را

اينقدر  چرا  تو  شكمويی ،  دله  هستی؟

و الله  شدم  از  دست  خودم  پاك   كلافه

رفتيم    شبی   با   پسری   جانب   كافه

ديدم كه آن  كافه  شلوغ  است  ز   مردم

گفتيم   كمی   هم    برويم   زير    ملافه

حيف   از   پدر   و   مادر    اينقدر   نجيبت

افسوس كه از حجب  و حيا نيست نصيبت

تشريح   بكن    بود    چطوری   جريانش؟

آخر  به  چه  تدبير  ،   چنين  داد   فريبت؟

او  بر  لب  من بوسه  زد  و  لال  شدم من

حرفی ز عروسی زد و خوشحال شدم من

من  غرق خوشی بودم  و در فكر  عروسی

افسوس كه   يكمرتبه   اغفال   شدم  من

انگار  كه  در  روی  زمين  هر  چه  بلا   بود

از  روز  عزل  ،  قسمت  ما  ، طالع  ما بود

ما   چاره   نداريم    كنون    غير    شكايت

نامش  چه بود  آن پسرك ،  اهل كجا بود؟

ای مادر من    دور     بود    از   تو   بليه

بايد    بكنم    بنده    يكی   ليست  تهيه

يا   كار حسن  بوده  و   يا   كار     منوچهر

يا   ايرج   و   يا   ناصر  و  يا  اينكه   بقيه

آرزوست

از مرغ خانه تخم فراوانم آرزوست

آري همانكه يافت مي نشود آنم آرزوست

از طول صف شكسته دل و خسته جان شدم

جائي جدا از غصه و حرمانم آرزوست

دلتنگم از شلوغي شهر و هواي آن

آرامشي ز كوه و بيابانم آرزوست

از بسكه رفته در پي داروي طفل خويش

گشتم مريض و دكتر و درمانم آرزوست

شامپو زدم به كله و بي مو شدم ز بيخ

مويي بسان طره افشانم آرزوست

چندي نديده قامت رعناي شقي گوشت

ديدار ران ، برّه ي بريانم آرزوست

از انجیوگرفته دلم ، از دروغگوی

از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

مخمس بر غزل مخفی بدخشانی

یعقوبی پنجشیری

شوخ من شهد نکويان نچشيدست هنوز     

        بدلــــــش ناوک مژگان نخليدست هنوز

سرو قدش به تمنا نه خمــــيدست هنوز       

      ترک مستم غم هجران نکشيدست هنوز

آه عشاق به گوشش نرسيدست هنوز

از ازل برگ گلش رنجه نديدست زشاخ        

       به خرامش دوجهان خانهً دلهاست فراخ

نه گذشتست شبی آه منــــش از سر کاخ      

          نوزيدست صبا بر سر زلفش گـستاخ

چشم آيينه رخش سير نديدست هنوز

مهرومه ســجده کند روی دل آرايش را         

      زهره تحسين کند آن نرگس شهلايش را

بوسه زن سنبل تر زلف سمن سايش را         

      جوش خط جلوه دهد حسن دو بالايش را

سبزه بر گلش رويش ندميدست هنوز

سرخط زلف ترا قيس به ليلی بيند        

               وامق آن دانه خال تو ز عزرا چيند

بره يوسف حــــسن تو زليخا شيند        

                کاش زاهــد به سرکوی تو آيد بيند

باغ خلدی که شنيدست نديدست هنوز

ريشهً شوق تر از آب زلالـــــش مخفی   

                 ديده را نور زانوار جمالش مخفی

خون يعقوبی اگر ريخت حلالش مخفی     

               دل شـــيدای تمنای وصالش مخفی

وين خياليست که در خواب نديدست هنوز

آخرين فريب
گر آخرين فريب تو ، اي زندگي ، نبود
اينك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پيشتر كه باز مرا سوي خود كشي
در پيش پاي مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم اميد
آغوش گرم خويش برويم گشاده اي
دانسته ام كه هر چه كني جز فريب نيست
اما درين فريب ، فسون ها نهاده اي
در پشت پرده ، هيچ مداري جز اين فريب
ليكن هزار جامه بر اندام او كني
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كني و مرا رام او كني
روزي نقاب عشق به رخسار او نهي
تا نوري از اميد بتابد به خاطرم
روزي غرور شعر و هنر نام او كني
تا سر بر آفتاب بسايم كه شاعرم
در دام اين فريب ، بسي دير مانده ام
ديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويش
اي زندگي ، دري
غ
كه چون از تو بگسلم
در آخرين فريب تو جويم پناه خويش

 غزل استاد محمد حسین شهریار در ستایش قمر
از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست

 آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد

چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست
آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق

 پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم

يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست
مهمان عزيزي که پي ديدن رويش

. همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست
ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش

 اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست
آسايش امروزه شده درد سر ما

 امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست
اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام

 برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود

 باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست
اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد

 کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست

آبشارِ نور

ظهور الله "ظهوری"

در صـبحِ پر فروغِ  تـنت  شعله گسترم

اي آ بـشارِ نـور ، دل ا نگـيز منظـرم

در دستهات فصلِ بهارم  دمـيده  است

باغ وگـل و شگـوفـه  براور ز پيكـرم

شب رفـت و باز قصٌـة ما نا تمام  شد

اي شامِ غـم براي و برا فـروز اخگـرم

ديريست فصلِ لاله و گل بيتو  بگذرد

مـامِ فلـك نهـاده بسر ، سيم مغفرم

از برگ، برگِ خاطره ام  شعله ميوزد

آتـش گــرفته است  دلِ داغ  پرورم

تا چـند ازكـرانة دل خـيمه بر كني

ا فـروز از شكـوهِ تنـت سايه بر سرم

چون موج ،در تلاطمِ درياست سينه ام

كـوكشتيي كه باز ازين ورطه بگـذرم !

 شام فرنگ

"خاکساری"

ای جوانان تا بکی گیرید الهام از فرنگ

از چه رو آغاز دارد نقد انجام از فرنگ

دختر دانش بزاد در دامن عریان شرق

چونکه بالغ شد کنون، گردید بدنام ازفرنگ

وای ازین بی همتی های که دارد نسل ما!

زهر تقلید است مارا جمله در جام از فرنگ

بو علی و فخر رازی زادهِ کهسار ما

ادویه آید کنون با دور ایام از فرنگ

آفتاب صبح خاور تا بکی پنهان به میغ

روز گار ما چرا گردید چون شام از فرنگ؟

تا بکی بوزینه سان تقلید از مود و لباس

پخته ها در دیگ ماگردیده است خام از فرنگ

غرق شو در خم وحدت فارغ از پیمانه شو

بگذر از وحشت پرستی هست این دام از فرنگ

لکه های جهل را از دامن خود پاک کن

واژه های ترک و تاجیک کردهِ وام از فرنگ

تو مسلمان زادهِ ننگست فخرت بر نسب

نشنلیزم کور دارد، باده در جام از فرنگ

از نسبها بگذرید از رنگ ولفظش بگذرید

قامت چون سروما گردیده چون لام از فرنگ

قطره ها!باهم در آمیزید! طوفانی شوید!

تا دیگر هرگز نگردید زار وسرسام ازفرنگ

22/1/1361

ساغر بدخشان

سمیع « رفیع »

فيض نعــــمت هســــتي پيكــــــر بدخشان است
رنگ گلشن گـــــيتي اخــــــــضر بدخشان است
رونق جهـــــان عشـــــق از حضـــــور دل تابد
جام معرفت خـــــواهي ســـــاغر بدخشان است
آفـــــــتاب اظهــــــار است آســـــمان گـــــواه او
صــــــبـــح آرزومــــندی اخـــــتر بدخشان است
گر تو را تماشــــــاي خُلد و باغ و بســتان است
ديده بر گشــــــا بنگــــــر ازهـــر بدخشان است
عارف و سخندانش ســــرمه از يقين ســـــازند
دوســــــت را تجلي از جــــــوهر بدخشان است
شـــــــــاعران دراكش مصرعي اگـــــر خواهند
بس قصيده ها ســـــازند شعر تر بدخشان است
عاشـــــــقان درويشش شهـــــباز اوج قـــــدس
باغ جـــــان معـــــطر از عــــنبر بدخشان است

ســـــر فــــــرو نمي آرم جز به درگهء معشوق
قلب مســــــتمند من چاكــــــــــر بدخشان است 

دوسـت تر زجان دارم اي « رفيع » خيالش را

آنكه دل ربود از مــــا دلــــــــبر بدخشان است

پادشاهان سخنور بدخشان

                                     علی بن اسد   

 عصمت الله "شرقی"

علی بن اسد یکی از جملهِ شاهان منور ، فرهیخته و ادب پرور بدخشان بود که که ناصرخسرو در زمان حکومت او ببدخشان رفت و مورد عنایات آن شاه قرار گرفت از قراین چنین بر میاید که بدخشان در زمان ورود ناصر خسرو بدان دیار از حوزهِ حکومت سلجوقیان خارج بوده و زیر اداره علی بن اسد بود این همان شاهی بدخشان است که به هدایت اوابوالهیثم جوزجانی 91 سوال را درقالب 82 بیت از ناصر خسرو نمود و ناصر خسرو کتاب جامع الحکمتین را بجواب این سوالات نوشت. ناصر خسرو در مورد وی چنین میگوید: امیر بدخشان که معروفست به عین الدوله ابوالمعالی علی بن اسد الحارث ایده الله بنصره که بیدار دل و هشیارمغز وروشن خاطر وتیزفکرت ودوربین وباریک اندیش و صایب الرای و قوی حفظ وپاک ذهن و پسندیده خویست آنکه دنیا با زخارف خویش روی بدو داشت و درگاه رفیعش به صدر ملکی مقدروبرملک میراثی اسلاف خود مالک بود.

نظری گذرا بر کتاب جامع الحکمتین ناصر خسرو میرساند که علی بن اسد یکی از جملهِ شاهان فرهیخته و نیک کردار بدخشان بود ، میدانیم که بدخشان در زمان حکومت سلطان محمود و سلطان مسعود جزء قلمرو سلاطین غزنه بود ، سلطان مسعود در سال 422 مهمان شاه بدخشان شد درین زمان به نوشتهِ بیهقی حاکم بدخشان احمدعلی انوشتکین بود بیهقی درین مورد مینویسد:امیر(مسعود) ازآنجا(باغ خواجه علی میکاییل) بردشت خرمی و با نشاط وشراب وشکار میرفت میزبان بر میزبان بر خلم وبر پیروزونخجیروببدخشان آخرسالار که ولایت این جاییها برسم او بودواین احمد بن علی بعدها عصیان کرد نخست بکرمان و ازانجا به نیشاپور رفت بعد ازان به نزد مسعود رفت و در سال 426 وفات کرد. خاندان علی بن اسد در بدخشان در بین سالهای 426-437 که سلجوقیان از بلخ و خوارزم تا اصفهان وری را مسخر خود ساختند در بدخشان مستقر شده و حکومتی مستقل ازسلطهِ سلجوقیان را تشکیل دادند بعد ها ازین خاندان علی بن اسد به پادشاهی بدخشان رسید که اندکی بعد در اثر حادثهِ از حکومت معزول و مدتی بعد دوباره بپادشاهی رسید بدینگونه در سال 462( سالیکه ناصر خسرو جامع الحکمتین را نوشت  ) وی حاکم بدخشان بود.

نمونهِ کلام علی بن اسد:                       

فخردانابه دانش وادبست

فخرنادان به جامه و سلبست

ادب و دانش از ادیب کنون

خوارورچند مرد با ادبست

ناکسان پیشگام وکامروا

فاضلان دور مانده وین عجبست

سبب اینهمه نداند کس

جزهمان کو مسبب سببست

علی بن اسد چنین گوید:

کین جهان سربه سرغم وتعبست

نمونهِ دیگر:

گربشدازمن منال ومال وولایت

جودوشجاعت نشد نه فضل وکفایت

شکرخداوندرامایه بجایست

سود کنم اگر کند خدا عنایت

بدهد روزیم اگر ولایت ندهد

باری دادست زاهدیم هدایت

مشو تا توانی سوی بندگان

همی تا خداوند باشد بجای

که فریادرس نیست اندر جهان

بهر سختی یی بنده را جزخدای

 انفلونزای مرغی چیست؟

گسترش آنفلوانزای مرغی - که به مرگ صدها تن در دنیا منجر شده باعث نگرانی های گسترده در سطح جهان شده است.اما اين بيماری و خطرات احتمالی آن برای انسان چيست؟پرندگان هم مانند انسان و ساير گونه ها در مقابل آنفلوانزا آسيب پذيرند.پانزده نوع مختلف آنفلوانزای مرغی وجود دارد.واگيرترين انواع آن، که معمولا در پرندگان مهلک است، H5 و H7 هستند.ويروسی که هم اکنون باعث نگرانی شده است نوع کشنده H5N1 است.حتی در داخل گونه H5N1 نيز نمونه های متنوعی ديده می شود و در کشورهای مختلفی که شاهد شيوع اين بيماری بوده اند نيز گونه ها، کمی از يکديگر متفاوتند.پرندگان وحشی مهاجر، به ويژه مرغابیها، ناقلان طبيعی اين ويروس ها هستند اما خود به ندرت دچار عفونت و بيماری می شوند.پرندگان اهلی به خصوص در مقابل اين اپيدمی آسيب پذيرند.به همين دليل است که کشف گونه H5N1 در پرندگان در ترکيه و رومانی مايه نگرانی شده است.در پاکستان مواردی از ويروس H7 و H9 آنفلوانزای مرغی در طيور کشف شده است اما هيچيک از اين گونه ها به انسان سرايت نکرده است.درپی کشف ويروس H5N1 در ترکيه و رومانی و اکنون در روسيه و چين، بيم آن می رود که اين ويروس در سراسر اروپا منتشر شود.آخرین گذارشها میرساند که دامنهِ نفوذ این ویروس به اروپا کشانده شده و واقعات آن رد کشورهای آلمان ، فرانسه ، سویدن و کشورهای دیگر اروپایی دیده شده است. در آلمان یک پشک در اثر خوردن گوشت مرغ مصاب به مرض مصاب شده وتلف شد.

از آنجا که اين ويروس توسط پرندگان مهاجر منتقل می شود هيچ راهی برای جلوگيری از ورود آن وجود ندارد.اما اين به آن معنی نيست که ويروس لزوما به پرندگان اهلی منتقل خواهد شد. کارشناسان می گويند کنترل صحيح طيور - از جمله جلوگيری از نشستن پرندگان وحشی در محل های نگهداری مرغ - بايد مانع چنين انتقالی شود.تا زمانی که نخستين موارد آنفلوانزای مرغی در سال 1997 در هنگ کنگ در انسان مشاهده نشده بود، تصور می شد اين بيماری مختص پرندگان است.انسان از طريق تماس نزديک با پرندگان زنده و بيمار، مبتلا می شود.پرنده ويروس را از طريق فضولات دفع می کند. مدفوع خشک شده و پودر می شود. سپس از طريق استنشاق به بدن انسان راه می يابد.علائم آن شبيه ساير انواع آنفلوانزا است: تب، کسالت، گلو درد و سرفه. در مواردی ورم ملتحمه چشم نيز به انسان عارض می شود.دانشمندانی که سرگرم مطالعه موردی از اين بيماری در ويتنام هستند دريافتند که ويروس می تواند کليه بخش های بدن، و نه تنها ريه ها را، عفونی کند و اين موضوع محققان را نگران کرده است.اين بدان معنی است که بسياری از بيماری ها و حتی مرگ و ميرهايی که تصور می شد علل ديگری دارد ممکن است ناشی از ويروس آنفلوانزای مرغی بوده باشد.تا 10 اکتبر 2005، بروز 117 مورد بيماری آنفلوانزای مرغی در ميان ساکنان اندونزی، ويتنام، تايلند و کامبوج تاييد شده است که در 60 مورد به مرگ بيماران منجر شد.نرخ تلفات در ميان بيماران آنفلوانزای مرغی بالاست. در مقايسه، بيماری سارس (يک نوع بيماری حاد دستگاه تنفسی) از زمان نخستين بروز آن در سال 2002 تقريبا 8400 نفر را آلوده کرده اما باعث مرگ در حدود 800 نفر شده است.نشانه ها حاکيست که امکان سرايت آن از انسان به انسان وجود دارد، با اين حال حداقل تاکنون در شکل جهش يافته که بيم آن می رفت و می تواند باعث يک اپيدمی گسترده شود ميان انسان ها منتقل نشده است.در يک مورد در تايلند، نشانه های انتقال احتمالی ويروس از يک دختر بيمار به مادرش که او نيز درگذشت، به چشم می خورد.عمه اين دختر که او نيز آلوده شده بود شفا يافت.جان آکسفورد، متخصص ويروس شناسی در بريتانيا گفت اين موارد نشان می دهد که ويروس اصلی H5N1 می تواند از انسان به انسان سرايت کند و پيش بينی کرد که خوشه های مشابه کوچک بيماری (ماننده خانواده تايلندی) بار ديگر مشاهده شود.موارد مشکوک ديگری از انتقال اين ويروس ميان انسان ها در تايلند و هنگ کنگ مشاهده شده است.کارشناسان نگرانند که چنين حالتی پيش آيد. اما در مورد مربوط به تايلند، ويروس تنها به بستگان نزديک منتقل شد و بيش از آن گسترش نيافت.به علاوه اين ويروس هنوز با نوع انسانی آن ترکيب نشده است.اما اين احتمالی شديدا نگران کننده است. کارشناسان معتقدند که اگر يک شخص به هر دو نوع آلوده شود، ويروس H5N1 می تواند به مبادله ژن با ويروس انسانی بپردازد.به گفته آنها موارد آلودگی مضاعف به هر دو نوع ويروس هرچه بيشتر باشد، احتمال خلق يک ويروس تازه و انتقال آن از انسان به انسان بيشتر می شود.تحقيقات ديگری که نشان داده است ويروس عامل اپيدمی گسترده سال 1918 يک ويروس آنفلوانزای مرغی بود، نيز مايه نگرانی شده است.هرگاه ويروس توانايی انتقال راحت ميان انسان ها را به دست آورد، نتيجه آن می تواند فاجعه بار باشد.در آن صورت کارشناسان مرگ دو ميليون تا 50 ميليون نفر را در سراسر جهان پيش بينی می کنند.هنوز واکسنی صد در صد موثر وجود ندارد، اما نمونه های آزمايشی که از انسان در مقابل H5N1 محافظت می کنند در مرحله توليد است.اما داروهای ضدويروسی، مانند تاميفلو (Tamiflu) که هم اکنون در دسترس قرار دارد و کشورهايی مانند بريتانيا در حال ذخيره آن هستند، ممکن است به تخفيف علائم بيماری کمک کند و خطر گسترش بيماری را کاهش دهد.با اين حال خبری داير بر اين که يک بيمار ويتنامی در برابر تاميفلو مقاومت نسبی حاصل کرده است باعث نگرانی شده است.دانشمندان می گويند شايد ذخيره کردن ساير داروهای متعلق به همان خانواده مانند Relenza يا همان zanamivir اقدامی عاقلانه باشد.بعضی کارشناسان می گويند که ويروس آنفلوانزای مرغی توسط خوراکی ها منتقل نمی شود بنابراين خوردن گوشت مرغ خطری ندارد.تنها کسانی که در کشتار و آماده سازی گوشت مرغ دست دارند با خطر ابتلا مواجهند. با اين حال سازمان بهداشت جهانی برای محکم کاری توصيه می کند گوشت با دمای حداقل 70 درجه سانتيگراد پخته شود. تخم مرغ نيز بايد کاملا پخته شود.ميليون ها پرنده در تلاش برای متوقف کردن گسترش بيماری در ميان پرندگان و جلوگيری از سرايت آن به انسان جمع آوری و نابود شده اند.

تحقيقات نشان می دهد که آنفلوآنزايی که در سال 1918 و 1919 جان تقريبا 50 ميليون نفر را در سراسر جهان گرفت احتمالا از پرندگان نشات گرفته بود.دانشمندان آمريکايی دريافته اند که ويروس سال 1918 دارای جهش های ژنتيکی مشترکی با ويروس آنفلوآنزای مرغی که اکنون در آسيا يافت می شود است.محققان در نشريه "نيچر" نوشتند که مطالعات آنها تهديدی را که در اثر پيدايش نوع فعلی اين ويروس در سراسر جهان متوجه انسان شده پررنگ می کند.مقاله علمی ديگری در نشريه "ساينس" حاکيست که يک گروه ديگر از دانشمندان آمريکايی موفق به بازآفرينی ويروس سال 1918 در موش شده اند.اين ويروس هم اکنون تحت تدابير شديد امنيتی در مرکز کنترل و پيشگيری از بيماری های آمريکا نگاهداری می شود.دانشمندان اميدوارند با انجام آزمايش هايی به روی اين ويروس، آن دسته خواص بيولوژيکی که آن را شديدا مسری و کشنده می کند کشف کنند.اين ويروس به کمک داده هايی که تيمی از موسسه آسيب شناسی نيروهای مسلح آمريکا با زحمت و دقت فراوان جمع آوری کرده بودند بازآفرينی شد.پژوهشگران که به روی نمونه های ويروس به دست آمده از بقايای قربانيان اپيدمی گسترده 1918 کار می کردند موفق شدند زنجيره ژنتيکی کامل اين ويروس را بازسازی کنند.آنها دريافتند که اين ويروس حاوی عناصری بود که بدن انسان در آن زمان هنوز به آنها آشنا نبود. همين موضوع آن را به شدت مسری و خطرناک می ساخت.تجزيه و تحليل سه حلقه پايانی کد ژنتيکی اين ويروس، وقوع جهش هايی را آشکار کرد که شباهت های خيره کننده ای به جهش های مشاهده شده در ويروس آنفلوآنزای مرغی، نظير اچ 5 ان 1 که هم اکنون در جنوب شرقی آسيا يافت می شود دارد.اين ويروس تاکنون 65 نفر را در آسيا کشته است.بسياری از کارشناسان معتقدند که زمانی فراخواهد رسيد که "اچ 5 ان 1" يا گونه ای مشابه آن -احتمالا پس از ترکيب با نوع انسانی - باعث مرگ و مير گسترده شود.جهش هايی که محققان آمريکايی در ويروس 1918 کشف کردند به ژن هايی مربوط می شد که توانايی تکثير ويروس در بدن ميزبان را کنترل می کند.پژوهشگران می گويند اين جهش ها ممکن است به تکثير گسترده ويروس 1918 کمک کرده باشد.آنها می گويند که "اچ 5 ان 1" درحال حاضر تنها بخشی از اين جهش ها را نشان داده است نه همه آنها را.اما ممکن است اين جهش ها برای آنکه حالت شديدا مسری آن را بيش از پيش تشديد کند کافی باشد و به آن توانايی بالقوه برای آلوده کردن جدی انسان بدون ترکيب آن با نوع انسانی آنفلوآنزا را ببخشد.پژوهشگران بر اين باورند که دو اپيدمی گسترده ديگر آنفلوآنزا در قرن بيستم - 1957 و 1968- ناشی از ويروس های آنفلوآنزای انسانی بود که دو يا سه ژن کليدی آن از ويروس آنفلوآنزای مرغی می آمد.اما آنها تصور می کنند ويروس 1918 احتمالا به طور کامل يک ويروس آنفلوآنزای مرغی بود که خود را با بدن انسان تطبيق داده بود.جولی گربردينگ، مدير مرکز کنترل بيماری ها در آمريکا می گويد: "با فاش کردن هويت ويروس 1918 برخی از اسراری را که به ما کمک می کند اپيدمی گسترده بعدی را پيش بينی و خود را برای آن آماده کنيم کشف کرده ايم."

                       درنگی بر واژهِ روشنفکر

خاطره "نوشین"

جریان رویکردها و باورها در جامعهِ ما و دیگر جوامع همگون ما ، بگونهِ است که در بسیاری اوقات ماه ها وسالها میگذرد و ما نه تنها پدیده ها ، ارزشها و واژه ها را  کاپی  یا تقلید میکنیم که بلکه شیوهِ بکار گیری آنها را نیز چنین میکنیم و چه بسا حالاتیکه این ارزشها ، واژه ها و نماد ها میایند ، استعمال میشوند ، کهنه میشوند و بدور افگنده میشوند بدون آنکه ما شناختی درست و آگاهانهِ ازان و شیوه های کار برد آن داشته باشیم درست همانند چله پوشان در عروسیهایمان که اگر چنین مراسمی را بجا نکنیم احساس میکنیم که مراسم ما نا تکمیل است اما نمیدانیم که این مراسم چه وقت ، چرا و به کدام منظور به میان آمده وفلسفهِ وجودی حضور آن چیست؟ شاید خوشبینانه ترین جواب مان این باشد که این نماد تاهل است یا اینکه علت افگندن آن به انگشت دست چپ را نزدیکی دست چپ به قلب بدانیم زیرا ما تقلید میکنیم نه اقتباس و فرق تقلید با اقتباس درینست که اولی نا آگاهانه میشود و دومی آگاهانه.واژهِ روشنفکر از زمانه های دور بدینسو در بازار های ادبیات ، فرهنگ و سیاست سر زمین ما دست بدست شده و هنوز هم میشود که بدون شک هنوز هم بسیاری درک درست ازین واژه را در حافظهِ خود ندارند ، گاهی معیار روشنفکری ضدیت با شاهان و ستمگران بود و گاهی مخالفت با سنتها و ارزشها.گاهی معیار روشنفکری تجدد گرای و مدرنیزم بود و گاهی هم ستیزه جویی با استعمار و استثمار.روزگاری مشروطه خواه روشنفکر بود و شاه طلب مرتجع ،  زمانی هم مارکسیست روشنفکر بود و جمهوریخواه تاریک اندیش. آنان که دیروز روشنفکر مینمودند، امروز دیگر روشنفکربه شمار نمیروند و آنان که امروز روشنفکرند دیروز روشنفکر به شمار نمیرفتند ، شاه طلب دیروز امروز روشنفکر شده و ضد شاه امروز تاریک اندیش گشته است که علت این همه تسلط جابرانهِ فرهنگ تقلید کورکورانه ، ذوق زدگی فرهنگی ، شوقک گرفتگی سیاسی توام با تحمیل است.آن تعبیری که دیروز وامروز در جامعهِ ما از روشنفکر شده و میشود ، یا عوام الناس بدان معتقدند یا حد اقل عدهِ از روشنفکر نمایان مدعی بودند وهنوز هم هستند، اینست که روشنفکری یعنی مخالفت با رسوم ، سنتها ، ارزشها و فرهنگ کهن همزمان با پذیرش ، کاپی ، تقلید و تبلیغ ارزشهای وارداتی .  اگر بهتر بگوییم در یک کلام پشت پا زدن به ارزشهای خویشتن و چسپیدن به ارزشهای دیگران.که بدین اساس هر کس که به اعتقادات سنتی و دینی پابندی نداشت و فرقی بین حلال و حرام را نکرد در گذشته و حال خود را روشن فکر میداند و دیگران را تاریک اندیش ، مرتجع و خرافاتی.وخلاصه اینکه عنصرتقلید در اعمال ، کردار و گفتار روشنفکر مابان ما مسلط بوده که هیچگاهی از خود حرف برای گفتن نداشتند و کاری برای کردن که بدین اساس مقلد محض بودند و هنوز هم هستند یا حد اقل ما اینگونه برداشتی داریم.اما آنگاهیکه متون کهن و نوین را ورق میزنیم ، صفحاتی نوشته های بزرگانی از خود و بیگانه را بز میگردانیم آنچه را که در محیط خود میبینیم و انچه را که در متون میخوانیم زمین تا آسمان فرق میکند.زمانیکه کتاب "روشنفکران" پل جانسون نویسندهِ فرانسوی را ورق میزنیم فهرست نامهای افرادی چون ژان ژاک روسو ، کارل مارکس ، ژان پل سارتر ، راسل وصدهای دیگر را میبینیم که همه چیزشان با روشنفکران جامعهِ ما تفاوت دارد آنان گروهی را بدنبال خود کشاندند در حالیکه خود میدانستند که به کجا میروند واینان بدنبال گروهی میروند که خود ان گروه نمیداند مقصدش کجاست؟ یا بهتر بگوییم آنان رهبران آگاه بودند و اینان رهروان گم کرده راه.بدین اساس لازم دیدیم که تا قبل ازین که این واژه در زیر دست و پای واژه ها و ارزشهای بازارگیر تر و پرزرق وبرق تر دیگر له شود بحثهای را پیرامون آن براه اندازیم تا حد اقل روشنفکران و ناروشنفکران شناختی دقیقی از موقیعت و هویت خود داشته باشند نه اینکه مانند زندانیان گوانتاناما چندین سال را بنام ملا عمر و ملا خیر الله در زندان سپری نمایند ودر آخربا یک  "ساری" رخصت شوند.نخست از خودیها شروع میکنیم زیرا اگر از واژه ها و اصطلاحات اگر چیزی دسترس مان نشد حد اقل نامشان که با ما آشناست از علی شریعتی که هم با علی اش آشنایی داریم و هم با شریعتش می آغازیم بعد برای اینکه شبه روشنفکران خفه نشوند به سراغ ژان ژاک روسو و دیگران میرویم که نه ژانش را میشناسیم و ژاکش را و نه روسو اش را. روشنفکر از دیدگاهِ شریعتی آگاه ترین انسان اندیشمند است ، یک متفکر سیاسیست، او میگوید معنی روشن همینست یعنی انسانی که میداند کجاست ، نسبت به وضع خود آگاهی روشن دارد، بنابران اگر مفاهیم قبلیی را که مغز ما بدان خو گرفته است ، کنار بگذاریم میتوانیم گفت که با تفکیک دو مفهوم ، خدمت و اصلاح و از نظر جامعه شناسی فایده وارزش ، علوم مفید و خدمتگزار میکوشند تا به انسان آنچنان که هست برخورداری تسلط بر طبیعت ، رفاه و دریک کلمه خوشبختی ببخشند و کسانیکه چنین تعهدی را به عهده دارند در یکی معنی عام تحصیلکرده ها یا انتلکچولها هستند و در ورای آن یک نوع خود آگاهی اجتماعی ویژهِ است بنام آگاهی سیاسی  که در صورت ایمان و ایدیولوژی ، مکتب اجتماعی ، مسلکی و آرمان خواهی انسانی ،ملی، طبقاتی تجلی میکند و میکوشد تا انسان فرد و جامعه را از "آنچه هست" به "آنچه باید باشد" براند و هدف مستقیمش ، نه آسودگی و خوشبختی وبرخورداری و تسلط او بر طبیعت ، بلکه حرکت ، انقلاب ، کمال و قدرت معنوی انسان و تسلط او بر خویش است، علوم میخواهند انسان را چنان مقتدر کنند تا طبیعت را آنچنان که میخواهد رام سازد و ایدیولوژی میکوشد تا اورا چنان در قدرت اراده، انتخاب ، ایمان و خود آگاهی نیرومند و متکامل سازد تا خود را آنچنان که میخواهد بسازد.انسانکه آزادی و سرنوشت خویش را به نیروی علوم از سه زندان طبیعت ، تاریخ و جامعه رها میکند به اعجاز ایمان و خود اگاهی از دشوارترین زندان خویش یعنی "خویشتن" نجات میبخشد تا خود آفرینندهِ خویش ، جامعه ، تاریخ و جهان خویش گردد.کسانیکه چنین رسالت را در جامعهِ انسانی و در سیر تاریخ بدوش دارند در گذشته پیامبران بودند و بعد از خاتمیت عصر وحی روشنفکرانند.بنابرین روشنفکران بر عکس تحصیلکرده ها یک گروهی مشخص دارای پایگاهِ اجتماعی ممتاز نیستند. روشنفکران بر خلاف تحصیلکرده ها از نظر طبقهِ اجتماعی در برابر یا در کنار توده، مردم یا عوام الناس قرار نمیگیرند زیرا روشنفکری یک صفت بارز معنوی در انسانست نه یک فرم اجتماعی مشخص.روشنفکران الزاماً تحصیلکرده و دانشمند نیستند و میان تحصیلکرده و روشنفکر رابطهِ دو جانبهِ "عموم و خصوص من وجه" وجود دارد . وظیفهِ تحصیلکرده و دانشمند ادارهِ زندگی و پیشرفت قدرت جامعه وبرخورداری و رفاه و بهبودی انسانست. رسالت روشنفکر حرکت زندگی ، هدایت جامعه و دگرگونی و تکامل و به شدن انسانست.دانشمند میتواند سیاسی نباشد ، فاقد آگاهی و درک زمان باشد زیرا او در گوشهِ ازین کاروان عظیم بشری مشغول کار خویشست ووظیفهِ تخصصی خود را انجام میدهد یک جراح، یک طبیب ، یک تکنیسن یا یک مهندس کاروان فقط میتواند کار خویش را انجام دهد بدون آنکه بداند این کاروان به کجا میرود و باید برود.اما روشنفکر زمام دار کاروانست راه و منزلها و مقصد و مبارزه با موانع راه و خطرات و بسیج مردم و همآهنگی معنوی کاروان بر عهدهِ اوست (و سیاسی بودن بدین معنیست) ، نفس وجودواقیعتهای چون ظلم، فقر ،تناقض طبقاتی ، استعمار،استثمار، خیانت یا انحطاط در بطن یک جامعه عامل حرکت ، انقلاب و دگرگونی نیست بلکه احساس اینها ایجاد حرکت و انقلاب اجتماعی میکند وتا آگاهی عمومی نسبت به واقیعتهای تلخ وشیرین وسیاه وسپیدزندگی اجتماعی در وجدان جامعه ، پدید نیاید جامعه میتواند با پنهان داشتن همهِ این عقده ها و بیماریها به زندگی زمستانی وبستهِ خویش قرنها ادامه دهد درینجاست که روشنفکربه عنوان عنصر آگاهِ جامعه متعهد میشود وتعهدش نیز روشنست "وارد ساختن این واقیعتها در آگاهی و احساس مردم و به عبارت دیگر"خود آگاه کردن جامعه".در یک کلام تعهد روشنفکر دادن خود آگاهی به جامعه است.با تقلید صرف ، مطالعهِ کتاب ، آشنایی با دانشمندان ، فیلسوفان و هنر مندان، تحصیل در یکی از مراکز علمی جهان ، میتوان دانشمند ، هنرمند، فیلسوف و یا متخصص شد، اما روشنفکر شدن در نخستین قدم از خود جوشی ، سازندگی ، قدرت تشخیص و استنباط و قضاوت مشخص در برابر واقیعتها جدای ناپذیر است.تحصیلکرده میتواند با جامعهِ که دران زندگی میکند بیگانه باشد، نداند که در کجاست؟ ونشناسد که در چه زمانی زندگی میکند و با کیها زیست دارد. اما روشنفکر! شاخصهِ بارزش ، شناخت حقیقی و مستقیم جامعه اش  و تفاهم بامردمش و شناخت زمانش و احساس رنجها ونیازها و ایده آلهای زمانش است.روشنفکر کسیست که بیش از هر چیزی باید تضمین کند که جامعهِ او در چه دورهِ از تاریخ قرار دارد؟یا به عبارت دیگر زمان اجتماعی آن چیست؟جامعه شناس و مورخ تحصیلکرده اند، اینها جامعه وتاریخ را به عنوان دوزمینهِ علمی وعقلی میشناسند اما کیفیت شناخت روشنفکراز جامعه وتاریخش باآنها یکی نیستجامعه شناس کسیست که برای طبقهِ اجتماعی ده ها تعریف علمی میداند، تاریخ تحولات طبقاتی را تحصیل کرده است وروانشناسی طبقاتی را بر اساس نظریات جامعه شناسان معروف جهان خوانده است اما روشنفکر کسیست که طبقهِ اجتماعی خویشرا حس میکند ازان یک شناخت مستقیم وعینی و تجربی دارد ، جنگ طبقاتی را در کتابهای سوسیالیستی و ماخذهای معتبر جامعه شناسی نخوانده است بلکه آنرا درون خود میابد ، برروی پوست و گوشت خویش لمس میکند ، برای جامعه شناسان "توده" ترجمهِ کلمهِ انگلیسی "مس" است و نظرات مارکس و انگلس و بلخانف و لوکاچ ودیگران در مورد آن. اما روشنفکر این حقایق را از چهرهِ مردمی که او میبیند ومیشناسد و در جمع آنانست باز میشناسد. ماخذ علمی او کوچه وبازار وکارگاه ومزرعه وروستاهاو حوادث و آداب و رسوم وزبان ووضع زندگی مردمست.شناخت او از تاریخ نیز با شناخت مورخ یکی نیست.مورخ همه حوادث و شخصیتهای تاریخ را میداند، همه اسناد و ماخذ را میشناسد ، برای او تاریخ "گذشتهِ" است که دران حوادث بزرگ روی داده وقهرمانان بزرگ آمده اند و رفته اند، برای روشنفکر تاریخ حال است، زنده و جاریست ، آنرا در متن جامعهِ خویش ، در رفتار و گفتارو افکاروعواطف و احساسات و همه عادات وآداب ووروش و در اعماق روح خویش حس میکند تاریخ برای او یک ذهنیت، یک خاطرهِ واقیعتهای منتفی شده و مدفون در قرون"خالی" نیست ، عینیت دارد و حقیقتی زنده و گرم و متحرک است ، او خود همچنین متن بکر جامعه اش، تجسم عینی تاریخست ، تاریخ برایش توالی حوادث و تسلسل دوره های زمانی و کرونولوژیک نیست رودخانهِ است که از عمق فطرت و ماهیت نژاد، و ملیت و مذهب و معنویت او سر چشمه میگیردوازتوالی نسلها میگذرد ودر رود جامعهِ او جریان دارد.تحصیلکرده میتواند یک متشبه بیگانه باشد میتواند یک متجدد یا متحجر، مرتجع یا منجمد باشد در قالبهای سنتی و موروثی و محصور در یک جهان بینی تاریک.اما روشنفکر نمیتواند در هیچیک ازین قالبهای متضاد محصور بماند.تجدد و تقدم دو قالب تحمیلیست که تابع شرایط خارجی بوده و بدست عوامل ارثی یاوارداتی بگونهِ ناخود آگاه تحصیلکرده یا عامی را در خود میگیرد اما روشنفکر به علت آنکه آگاه است ، هر چیز راخود انتخاب میکند. روشنفکر تقلید نمیکند بلکه اقتباس میکند وی اگر ارزشهای نوین را میپذیرد به علت آنست که این ارزشهارا کالبد شگافی کرده و به اهمیت آن پی برده است و بدین اساس آنرا آگاهانه میپذیرد و اقتباس میکند نه تقلید واگر وی به پایگاه های سنتی خود باز میگردد این بازگشت اگاهانه است و برای نیل به هدفیست در حالیکه متقدم به علت عدم آگاهی درین پایگاه ها باقیمانده است.گاندی جی که لنگ میپوشد و کفش چوبی بپا میکند و چرح میریسد آن هندی بدوی و منحط نیست وی ازان هندی انگلیسی ماب ، جنتلمن و تحصیلکردهِ که شکسپیر میخواند و راک رول میرقصد مترقی تر و متمدن تر است.قوام نکرومه که هنگام شرکت در جلسهِ سازمان ملل با آن عمامهِ بزگ و لباسهای چیت گلدار و همراهانش با کلاه های سرخ و آرایش های بدوی نیمه وحشی افریقایی به نیویارک میاید و خطابه های خود را به زبان غنایی ایراد میکند ازان جهت نیست که نمیتواند دریشی بپوشد و مثل بلبل انگلیسی بگوید و یا بلد نیست که امروز باید چگونه در مجامع بین المللی اشتراک کند و در نیویارک چگونه رفتار نماید ، تا امریکایی ها ، اروپاییها و میمونکهای مقلدشان بگیند که اینها متمدن نیستند ، آیین زندگی و آیینهای دیگر دیل کارنگی را نخوانده اند ، این گونه رفتار در عقل آسمیلیه های افریقایی و آسیایی نمیگنجد ، این اروپایی و امریکای است که آنرا میبیند و احساس میکند که در برابر یک واقعهِ تازه قرار گرفته است، انسانی را میبیند که در اوج شخصیت و اصالت ، وآگاهی و روشنفکری ودرک مترقی از زمان و تمدن وفرهنگ از افریقا آمده است که کار دستی اونیست ، عروسک خوش ادای مقلد استعمار نیست بلکه خودش است ، انسان دیگریست.آنگاهیکه نهرو وراداکریشنان با تنبان سفید و عمامهِ هندی به اروپا میرود برای آن نیست که پوشیدن دریشی و نکتایی را بلد نیست یا اینکه فرهنگ پوشیدن آنرا بلد نیست بلکه  میخواهند به تمدن وفرهنگ اروپایی که مدعی است که فرهنگ و تمدن منحصر به فرد بشری است و بشریت جز پذیرفتن فرم و محتوی آن راهی دیگری ندارد ، به استعمار فرهنگی غرب که مدعیست آسیاو افریقای نیمه وحشی را من متمدن ساخته ام خبر دهد که در هند ملتیست که تسخهِ بدل و تخریف شدهِ دروغین، مضحک و رقتبار شما نیست بلکه خود یک اثز مستقل بشری است با ارزشها، اصالتها ، فضیلتهای متعالی بشری و کیفیت بینش و رفتار و تلقی ویژهِ از جهان و حیات.بدینگونه روشن فکر کسیست که اگر به سنتهای خود بر میگردد و آنرا الگو قرار میدهد آگاهانه است و اگر ارزشهای نوین را میپذیرد آنرا اقتباس میکند نه کاپی که اینهم اگاهانه است. معیار عملکردهای روشنفکر اختیار و اقتباس آگاهانه است در حالیکه معیار عملکردهای الینه شده هاو متجددها  تقلید کورکورانه و نا آگاهانه است.

     فراخوان کمیسیون تدارک بر گزاری شورای بدخشانیهای مقیم کابل

بسم الله الرحمن الرحیم

مردم مسلمان ، دلیر و سرافرازبدخشان!

همانگونه که شاهد هستیم سر زمین باستانی ما افغانستان وارد مرحله تاریخی و سر نوشت ساز حیات سیاسی و اجتماعی خود شده است که به یاری جامعهِ بین المللی و تلاشهای همگانی ملت مسلمان افغانستان زمینه های رشد استعدادها ، فرهنگها و بکار گیری امکانات مادی و معنوی و گنجینه های نهفتهِ این سر زمین در راستایی باز سازی کشور ویران شده، شگوفای اقتصادی، بالندگی فرهنگی و تفاهم و یکدیگر فهمی سراسری ساکنان این خطه فراهم گردیده است. نهادینه شدن ارزشهای چون آزادی بیان،مردمسالاری، رشد نهاد هایی مدنی، شگوفایی اقتصادی و هماهنگی سراسری اهدافی اند که به آسانی بدست نمی آیند.  برای تحقق بخشیدن برین آرمانهای والا وایفای نقش سازنده، موثر و هماهنگ افراد جامعه در روند بازسازی زیر بنایی ، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی افغانستان، درپرتوقوانین ومقرره های نافذهِ کشور به ایجاد مجامع و نهاد های که بتواند تمام فعالیتهای ثمر بخش و سازندهِ اتباع این سر زمین را در یک مسیر هدفمند و پویا استقامت دهد نیاز مبرم احساس میشود. به همین نیت شماری از فرزانگان، علما ، متنفذین ، فرهنگیان، روشنگران، کار گران ، دانش آموزان، دانش جویان اعم از زن مرد و در یک کلام نمایندگان تمام اقشار ولایه های اجتماعی بدخشانزمین بدین نتیجه رسیده اند تا جهت هماهنگ نمودن فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی بدخشانیان،استحکام روابط بین آنها ، مقابله با نارسایی های عدیدهِ اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی، رشد استعداد های بالنده بدخشانیها در عرصه های مختلف، بوجود آوردن  روحیه برادری و ایجاد هر چه بیشتر تفاهم و همدیگر فهمی بین بدخشانیهای مقیم کابل و تامین روابط موثر و نهادین آنها با نهاد های اجتماعی و فرهنگی دیگر ساکنان کشور، به ایجاد یک نهادی اجتماعی فرهنگی فراگیر به اشتراک تمام بدخشانیهای مقیم کابل بدون در نظر داشت ملیت ، زبان، جنس، مذهب، وابستگیی سیاسی، طبقهِ اجتماعی و سایر اختلافات و امتیازات ضرورت مبرم احساس میشود. ما باور کامل داریم که بدخشانیهای فرهنگ دوست ، مبتکروپویای مقیم کابل با پی ریزی این نهاد اجتماعی از یکسو میتوانند به بازتاب افکار، خواستها و آرمانهای انسانی و هدفمند خود نایل آیند و از سوی دیگر سرمایه های مادی و معنوی راکد و اندوخته شدهِ خود را بصورت هماهنگ و موثر در راستایی شگوفایی و باسازی ساختار اجتماعی ، فرهنگی، اقتصادی و زیر بنایی کشور بکار بیگیرند.سر زمین تاریخی ، باستانی و همیشه پویای بدخشان که در گذشته های نه چندان دورمرکز تمدن و فرهنگ و ثقافت و تجارت و سیاست و بالندگی در این خطهِ دنیا بود در قرون اخیر بنا بر نداشتن راه های مواصلاتی و نبود دسترسی به مراکز شهری و بازرگانی به حاشیه رانده شد که علت اصلی آن اگراز یکسو نبود راه های مواصلاتی و کوهستانی بودن بدخشان بود ازجانب دیگر عدم پویایی، عدم هماهنگی  نخبگان بدخشان توام بابی توجهی و بی مبالاتی دولتمردان گذشته بوده است.اکنون که کشور ما دارد وارد مرحله نوینی از سیر تاریخی خود میشود فرزندان برومند بدخشان زمین با متمرکز نمودن امکانات و توانمندیهایشان برمحورهمگرایی و پیوند های فشرده در تحقق حقوق، حقه مردم و محیطشان،میتوانند بیشتراز هر زمان دیگر تلاشهای ثمر بخش را بخرج داده، با صدای یکپارچه و رسادرسطح  ملی وکشوری منحیث یک کتلهِ نیرومند وفعال عرض اندام نمایند تا باشد که نقش چشمگیر و بالندهِ را در بازسازی کشور و بهبود وضع اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی خود و سرزمین خود بازی نمایند.با چنین امیدواری از تمام بدخشانیهای مقیم کابل صمیمانه آرزو میبیرم تا جهت بحث روی میکانیزم و چگونگیی ایجاد چنین یک نهادی فراگیر، با حضورخود جلساتی مقدماتی  را که هفتهِ یکبار بدین منظوردایر میشود، رونق هر چه بیشتر داده و باابراز نظرهای معقول و طرحهای سازندهِ خویش ماراافتخار بخشند.

اگر میخواهید دیگر تنها و بی یاور نباشید

اگر میخواهید دیگر در حاشیه قرار نگیرید

اگر میخواهید از یک موضع مستحکم و مطمًن در قضایا داخل شوید

اگر میخواهید سر نوشت خود را با سر نوشت مردم و سر زمین تان گره بزنید

اگر میخواهید در نقش یک انسان مبتکر، رسالتمند وسازنده زندگی کنید

اگر میخواهید خوشی هایتان را با دیگران قسمت کنید

اگر میخواهید دیگران در غمهایتان شریک شوند

اگر میخواهید دست نگر ، در مانده ، نا توان و طفیلی نباشید

اگر میخواهید در معاملات سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی ، ملی و منطقوی دست بالا داشته باشید

بیایید با ارا ده آهنین و عزم کوهواره طلسم فر هنگ " نمیشود" را که مانند یک بیماری روانی همه گیر بر روح و روان بدخشان سر افراز ، ولی دردمند مسلط گردیده است،  بشکنیم ، و در عمل نشان دهیم که  "میشود"و خوب هم میشود اگر انسان هدفمند همت کند، اراده کند و پشت کار داشته باشد تحمل پذیری و از خود گذری داشته باشد.  خوب میشود اگر ما یکدیگر خود را تحمل کنیم و به یکدیگر خود ارج بگذاریم.

بیایید دست بدست هم داده با  اختلافات سلیقوی ، گروهی ، مذهبی ، تنظیمی ، حزبی ، منطقوی و... وداع کنیم .

هما نگونه که  جویباران و چشمه ساران دامنه های هندوکش و پامیر  باهم پیوسته کوکچه و جیحون را ساخته اند،ما و شما هم !

از هر تیره و نژادی  که هستیم، از هر ریشه و تباری  که هستیم، بهر مکتب و مذ هبی که تعلق داریم، از هر سر چشمه که آب میخوریم.

بیایید همه یکپارچه و یکدست کمر همت بر بندیم تا بدخشان  متحد و نیرومند را اساس گذاریم .

بیایید بدخشا ن نیرومند را پایه گذاری کنیم تا درساختار افغانستان مستقل و آزاد فردا نقش کلیدی داشته باشیم.

بیایید وحدت هندوکش و پامیررا نرد بان ساخته بر بام دنیا گام گذاریم .

آنگاه با وسعت نظر و د ید بلندخواهیم یا فت که ما همه میوه یک باغیم ،و زاده یک خاک .

بیایید همه یکدل و یک زبان گرد هم آییم.بیایید همه با هم در یک فضای صمیمی و یکدلی پیمان وحدت و یکرنگی بندیم.

آگاهانه بیاندیشم ، شجاعانه گرد هم آییم ، عاقلانه تصمیم گیریم و جسورانه عمل نماییم.

جهت اخذ معلومات بیشتر با تیلفونهای زیرین میتوانید تماس گیرید:

0799300341-0799182323 070281271- 0799305459-0799222639-0799466460

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                                       

+ نوشته شده توسط سوریان در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 8:46 |

 

شماره دهم/سال اول  صدای بدخشان حوت ۱۳۸۴

بدخشان در درازنای زمان

( قسمت نهم)                                                       دوکتور صبغت الله(خاکساری)

برگهای از کتاب" شهر های آریانا" نوشته محمد عثمان صدقی

بدخشان:بدخشان یا بلخشان شهر قدیمی و پایتخت ولایت بدخشان بوده اما امروز موقیعت اصلی آن مستور و مشکوک است.احتمال میدهند که بدخشان قدیم در جای همین شهر موجودهِ فیض آباد که مرکز ولایت است واقع بوده ، زیرا مرکزیت این وادی شاداب را همین مقام تشکیل داده است. بدخشان مرکز تجارت لعل و لاجورد ونقره بوده است راجع به شهر بدخشان در تواریخ که در دست است اطلاعات مزید یافت نشده است.

بهارستان:از شهر های تاریخی تخارستان یکی هم بهارستان بوده ، این شهر در دورهِ کوشانی ها بنام لان شی یاد میشده ، بعداً در آثار تاریخی بهارستان نام یافته و امروز بهارک گفته میشود.نام بهارستان باین شهر اغلبا در دورهِ اسلامی داده شده بود بعد از تصرف این شهر توسط مغول و خرابی هایکه ذریعهِ این جانیان به آن وارد شد به بهارک تعغیر نام یافت.این شهر به مسافهِ28 میل در شرق فیض آباد واقع میباشد.راه ابریشم از وسط این شهر میگذشت، رودهای وردوج ، زردیو و کوکچه از بین این شهر عبور میکرد. میوه های خوب این شهر در تمام بدخشان شهرت فراوان دارد. ( ص35)

جرم  :شهری در ولایت بدخشان بود که این زمان هم موجود است ، یعقوبی جغرافیا نگار قرن نهم آنرا آخرین بلاد شرقی میداند که جزو بلخ و بر سر راهِ بلخ و تبت واقع شده است. ( ص 44)

درواز :گویند آنرا مامون الرشید ساخته یعقوبی آنرا آخرین شهر بلخ به سمت تبت میداند.درواز بین جرم و زیبق یعنی بهارک است . ثابت نیست که مامون به درواز آمده باشد اما به گمان اغلب در عهد وزارت فضل بن یحی برمکی آبادشده ، درواز امروز هم موجود و شهر کوچکیست.

(ص 49  )

فیض آباد:این شهر در کنار شهر جوزون بمشرق رود کوکچه واقع و مرکز ولایت بدخشانست.

این شهر آنقدر تاریخی نیست بنای ان در سال 1103 هجری قمری توسط میر یاربیک خان میر بدخشان صورت گرفته ، سابقا این منطقه بنام همان نهر جوزون یا جوزگون یاد میشده ولی در سال 1103 هجری چون خرقه مبارک توسط میر یاربیک خان باین محل آورده شد به این مناسبت فیض آباد نام گرفت.در سال 1821 مراد بیک قندزی آنرا ویران کرد ، اهالی آنرا به قندز منتقل کرد.از وقت امیر عبد الرحمن فیض آباد دوباره احیا گردید و اکنون مقام مهم تجارتیست.اراضی زرخیز و باغهای وسیع بیشمار دارد. مرکز اصلی ولایت بدخشان شهری بود به همین اسم یعنی بدخشان اما در تاریخ تفصیلاتی در بارهِ موقیعت اصلی این شهر داده نشده است که احتمال دارد همین فیض آباد بوده باشد. اعلیحضرت احمد شاه بابای درانی خرقهِ مبارک حضرت رسول(ص) را از همین شهر به قندهار برد.( ص 71-72 )

لان شی:پایتخت تاهیا که سفیر امپراتوری چین نزد یوچی ها آنرا در 138 ق م دیده . لان شی بعد ها پایتخت یوچی ها شد. موقیعت آنرا بدخشان حالیه میدانند. (ص 88)

یمگان:شهری در ایالت بدخشان بود که در جوار آن معادن نقره و بلخش و یاقوت بالاس وجود داشت.(ص 102)

مونک:مونک شهر بزرگی در واخان و به شمال هلبوک واقع و بزرگتر از هلبوک که پایتخت بود ، بوده است.

هلاورد:شهری بزرگی بود در ولایت واخان و مشرف به دریای وخش آب .

قرار قول مقدسی این شهر از هلبوک پایتخت ایالت زیبا تر بود. (ص102)

هلبوک:در قرون وسطی پایتخت ایالت واخان یا ختل که مورخین اسلامی ختلان نوشته اند بوده احتمال دارد که نزدیک کولاب جدید بوده باشد.مقدسی هلبوک را دارای مسجد جامع گفته که در وسط شهر و مشرف به رود اخشاوه بوده و آب نیز از رودخانهِ مذکور میگرفته است.

(ص 102)

کواریس:شهری بود بر کناری یکی از معاونین دریای رود آمو که فعلا جای اصلی آن معین نشده است.(ص84)

قطار یا تخم جنگی؟

بازی روان بین تیم بازیگران اصلیی کابینه وپارلمان درست به تخم بازی  که در بعضی اعیاد سنتی و مذهبی بین نوجوانان و جوانان برگزار میشود، میماند. درینجا بازی با تخم با دو شیوه عملی میشود تخم جنگی یک بیک و قطار.

در تخم جنگی یک بیک تنها تخمهای برنده میشوند که به صورت طبیعی پخته، سخت ، ثابت و بی عیب باشند یا" اینکه بعضی بازیگران ناراست و تقلب کار که در اصطلاح جوانان بنام" نا جوان" ،" ناق"  وشق یادمی شوند از تخمهای که "لاکی" ،"تیکر"، "زمچی"  یا قاقی" شده باشند استفاده میکنند یا اینکه بازیگر دیده درا و بی انصاف "کَدُوک "را بدون دندان به جنگ میاندازد که در تمام این موارد اگر راز بازیگر تقلبکار فاش شود موردملامت تخم بازان قرار گرفته و بازنده حساب شده مجبور به پرداخت تاوان میگردد. درین بازی تخمهای خام ، سست و کم قوت ، همه شکسته و به جامعهِ تخمهای  "غَوژِک" میپیوندند و تخم باز بیچارهِ بازنده، افسرده وکمی هم شرمنده میگردد.

باید متذکر شد که دندان کردن تخمها قبل از بازی یک بیک حیاتیست زیرا زمانیکه تخم باز زرنگ احساس کرد که تخم حریف سخت است از جنگاندن تخمش منصرف میشود یا اینکه به مجرد بدست گرفتن تخم حریف از طبیعی بودن یا تقلبی بودن آن مطلع میگردد در غیر آن تخم باز" لَولِو" گفته میشود.اما در بازی قطار هر نوع تخمی را بدون دندان میتوان ببازی گرفت که درنتیجه آخرین تخم سرنوشت بازی را تعین میکند و ارزش تخم خوب و خراب برابر میباشددرین بازی اگر یکی از بازیگران "رند" بتواند تخمهای تقلبی لاکی ،زمچی یا کدوک را  در قطارجا بجا نموده و در جریان بازی بتواند آنرا به نفع خود استعمال نماید همانست که بازی را به نفع خود خاتمه داده بر علاوهِ اینکه تخمهای سست و بی اعتبار خود را دربازی شامل میسازد ، قیمت آنرا توسط حریف میپردازد.در بازی کنونی دولت طرفدار قطار بدون دندان است و پارلمان طرفدار تخم جنگی یک بیک با دندان. هیچ شکی نیست تخمهای "لقک" ، قاقی ، خام ، تیکر ، زمچی  و حتی" کدوک" درجریان بازی چه قطار باشد چه تخم جنگی یک بیک بکار میرود باید بازیگران متوجه باشند که در بازی یک بیک هم تخمهای تقلبی را از تخمهای بی عیب مجزا کنند ، تخمهای حریف را وزن نموده ارزیابی و بعد دندان نمایند که بازنده نشوند.شاید برای مردم یک سوال هنوزبیجواب باشد که چرا تیمی در درون دولت که بازیگر اصلی بیشتر سناریوهاست خواستار دادن رای اعتماد بصورت دسته جمعی برای کابینه بود؟ جواب واضحست  دولت برای اینکه بعضی وزرای آسیب پذیر را در قطار وزرایی نسبتاً قابل قبول بر پارلمان تحمیل نماید بر چنین یک اصل اصرار میورزید که البته رای اکثریت پارلمان دولت را ناچار به انصراف ازین خواست خود نمود ، چال بعدی همانا دادن رای اعتماد به شکل علنیست که البته دلیل آن اینست که بدون شک عدهِ از وزراء که شاید بصورت یک تیم عمل نمایند ازقبل با اعضای پارلمان از طریق دادن رشوه ووعده امتیازات به توافقاتی رسیده باشند که در صورت رای علنی به گفتهِ مشهور چشم از چشم حیا میکند وکلا برای آن وزیر آسیب پذیر رای بدهند در حالیکه در رای دهی سری چنین نمیشود ووکیل به سادگی وند وزیر را گرفته دانه را یکجا میخورد و تخم را جای دیگر میدهد که نوش جانش. زیرا وزیریکه برای رسیدن یا ماندن به کرسی رشوه یا امتیاز بدهد هرگز به درد این ملت نمیخورد و ما به نماینده ها توصیه مینماییم که امتیاز را از هر کس که برایشان میدهند بیگیرند اما رای را مطابق خواست درونی خود با در نظر داشت منافع مردم افغانستان بدهند که درینصورت نه سیخ مسوزد و نه کباب.  زیرا هم وند وزیر را میگیرندو هم به اعتماد مردم ارج میگذارندهر چند میترسیم که معاشات بلند دالری ، بادیگارد ، موتر و کرایهِ خانه و امتیازات دیگر پیش چشم عدهِ وکلا را از همین حالا نگرفته باشد و مطابق دیکته  باز هم سرنوشت مردم را بدست چوکی سالاران همیشه ناکام ندهند. به نظر ما تیم  اصلی بازیگران باید برای یکبار هم که شده بر خواستهای شخصی و منافع گروهی خود لگام زده به خواست نمایندگان مردم تن دهند و بگذارند تا جریان رای دهی بصورت انفرادی و سری انجام یابد.

                     میز گرد با چوکی سالار

نوشته فضل الرحيم رحيم

خبرنگار:- با ايجاد  اداره دولتي نو شعار  اين بود، که بايد  همه ئ مامورين دوباره  به  کار هاي  خود  مصروف  شوند. که همه  هي ميدان و طي ميدان بادل هاي پر از ارمان ،در جستجوي يک لقمه نان  در ادارات مصروف کار شدند.ولي در اين اواخر  يک سره تنقيض کاري  در تشکيلات اغاز شده علت چيست ؟
چوکی سالار:- در آغاز کار ادارهِ نوسعهِ به خرچ داده شد تا افرادي ، بانفوذ، خيشاونددار، قوم دار،چون مايان به صفت چوکی سالار امور بر گزيده شوندکه ماشاالله در انتخاب ونصب کادرها يک سرسوزن هم اشتباه وغلطي وجود نداشت و ندارد. ما شکر خيشاونددار، قوم دارقابل دقت اينکه سيال دار، شريک دار، مدعي دار ودشمن دار هم هستيم، يک گپ مشهور است که مي گويند:اگر خيرت به خيشاوندانت ميرسد ديگران را صبر است*
خبر نگار:- نفهميدم  منظور شما از بيان اين ضرب المثل  چيست ؟
چوکی سالار:- بلي ما اين ضرب المثل را به شما چنين تفسيرميکنيم ، ببنيد همان قسمي که گفته آمديم ما بنا برهمين با اصل ونصب بودن يعني باداشتن برادران، يازنه ها، خسربره ها، پسران کاکا ، پسران ماما، بچه هاي عمه، بچه هاي خاله، خسر، خشو، خاله خشو ها،عمه خشو ها ، کاکاخسره وماما خسرها که احصائيه اش را  ده ها مستوفي هم گرفته نميتواند به مقامات دولتي تکيه زديم  وبا همين ها که در بالا تذکر داديم در طول زندگي سروکار داشتيم ، سروکارداريم وسروکا خواهيم داشت .انها هرکدام شان درهمان روز هاي اول که بوي بر شده بودند که مايان کانديد چوکيهاي حساس هستيم  در مراقبت ورقابت از  يک ديگر جوقه،جوقه وصف، صف به ديدن ما مي امدند وبه گونهِ از گونه ها ابرازهمکاري ميکردند، ما هم قبل ازاينکه  رسما" دراين چوکيهاي بلندبالا مقرر شويم  بطورشفاهي هرکدام انها را دراين شعبه وان شعبه ، اين دفتروان دفترمقررکرديم .بخت وطالع باما ياري کرد وچوکيها نصيب ما شد وما هم به قول خود وفا کرديم اگر به قول خود وفا نمیکرديم ميفهميد روزگار ماروزگار گلي بود بايدازرفتن به خانه براي هميش صرف نظر مي کرديم و خودراهشت  ميخه  در چوکيها مي چسپانديم ومجاوردفترميشديم.
خبرنگار:- حالا اين طور نيست؟
چوکی سالار:- ني، بابا دراينده سرمامثل منارجادهِ ميوند پيش خويش وخويشاوندان ما بلنداست، راستي گپ سرِ تنقيض کاري بود، بلي تنقيض کاري بايد  شفاف بگويم که بودجه منظور شده به ادارات ماازجانب دولت کفايت تاديه معاشات همين ترکيب خویشاوندا ووابستگان ما را مي کندوحتي ازبودجهِ سال اينده قرض گرفتيم  موبل وفرنيچر لوکس خارجي ، تلويزيون، ويديو ، ديش آنتن،  تيلفونهاي سيار به تک، تک اعضاي خانواده هاي خود  خريداري کرديم و موتر ها را هم نو جديد وکاغذ پيچ مطابق مودل سال اينده  خريداري کرديم  مي فهميد چرا ؟ زيرا  ما علاوه از قوم داري، خيش داري ، سيال دارو شريک دار هم هستيم اگر يک سيال وشريک ما به منزل ويا دفتر ما قدم گذارد بايد که چشمانش بسوزد ودل اش در بگيرد*سيال اگر ازسيال پس ماند بيني اش از بريدن است* شما خود قضاوت کنيد که دیگر جایی برای مامورین بیواسطه و ناشناس در دفاتر با قی میماند.اين  است علت اصلی تنقيض کاري  در تشکيلات ادارات.
خبرنگار:-بعضي از شما ها به تحقير، توهين، لت وکوب وحتي به به حبس خبرنگاران مبادرت مي ورزيد ،علت چيست وچرا اينکارراميکنيد؟
چوکی سالار:- شما ميدانيد  با لت وکوب کردن وتهديد کردن خبرنگاران ما قدرت دولت را به نمايش مي گذاريم ، زيرا با تهديد، تحقير، لت وکوب  خبر نگاران  مردم زودتر وبلا درنگ از بد قهر بودن و بااتوريته بودن ما اگاه مي شوند،از جانبي ديگر اين يک امر معمولي است ما مراجعين و حتي مامورين بي واسطه را لت وکوب ، تهديد وتحقير ميکنيم، تاباشد دوستان ما عبرت بگيرند، مردم بترسند، ودشمنان دولت  پند بگيرند .

 چرخ ها(شاهین) چرا شکار میشوند؟

"چرخ" یکی از نادر پرندگان شکاریست که در مناطقی از چین، قزاقستان ، آسیای میانه و افغانستان( پامیر ، اشکاشم ، زیباک و دیگر نواحی بدخشان در فصل گرما) پیدا میشود، در جریان سالهای جهاد و مقاومت تعداد زیادی آنها توسط قاچاقبران دوره گرد که از ولایات شرقی کشور و پاکستان به قصد شکار این پرنده می آمدند شکار شده بپاکستان و ازانجا بکشور های عربی منتقل شد ، این قاچاقبران با پرداخت یک مقدار ناچیزی پول به عنوان "محصول" به فرماندهان محلی اجازهِ شکار چرخ را حاصل نموده و با شکار بیرحمانه و بیرویه تعداد زیادی این پرندهِ کمیاب را در دههِ هفتاد هجری شمسی بدام انداخته ، انرا به پاکستان بردند که ازانجا به کشور های عربی قاچاق شده و به قیمت بسیار گزاف بفروش رسید ، ساکنین بدخشان که از کان و کیف راز شکار چرخ آگاهی ندارند معتقدند که خریدار آخری چرخ شیوخ عرب میباشند.افواهات در مورد طرز استفاده ازین پرنده مختلف است ، بعضی میگویند که این پرنده جانوری بحری را شکار میکند که در سنگدان وی دانه های قیمت بهاست .عدهِ دیگر میگویند که چرخ جانوری بحری را شکار میکند که بنام سقنقور یاد میشود ، میگویند گوشت این حیوان قدرت جنسی را به شکل حیرت انگیزی افزایش میدهد.این پرنده را در یک مدت معین خریداری میکنند( سنبله - قوس ) ، هرگاه چرخ در زمان معین سال در بازار های پاکستان عرضه نشود، خریداری ندارد ، رنگ ، سن ، طول و رنگ پرنده در اندازهِ قیمت آن نقش اساسی دارد. شایقین چرخ آن نوعی را می پسندند که دارای طول 17-18 انچ و از نظر جنس ماده باشد ، جنس نر ارزشی ندارد زیرا شکار خوب نمیکند.رنگ اعلی و انتخابی سفید میباشد، رنگهای بادامی ( نخودی ) ، شتری ، سیاه به ترتیب در درجات بعدی قرار میگرد ، رنگ جاله در در ردهِ آخری قرار میگیرد.این پرنده در موسم تابستان از ارتفاعات پامیر به طرف شیوه و مناطق گرمتر کوچ میکند ، در همین موقع است که مورد شکار قرار میگیرد ( جوزا- سنبله ).5 سال قبل شکارچیان در ولسوالی جرم چرخی را شکار کردند که در چرمی که بپای آن بسته شده بود اسم صاحب عرب آن نوشته شده بود، این چرخ از کشور های عربی دو باره به افغانستان بر گشته بود. در ذهن ساکنین بدخشان همیشه یک سوال خطور میکند چرخ را چرا شکار میکنند؟ این چرخ چه معجزهِ میافریند که بین 15 تا 20 نفر بخاطر شکار یک بال آن از پاکستان و ولایات شرقی اینهمه فاصله را درنوریدده ، تمام خطرات را نادیده گرفته روزها ، هفته ها و گاهی ماه ها در دشت ها و صحراهای بدخشان آواره و دربرد میگردند تا یکی را بدام آوردند، بدون شک یک جواب در ذهن خود پیدا میکنند که اینهمه برای پول است ، میدانند که چرخهارا در پاکستان به قیمت گران میخرند میدانند که درپاکستان تا یک لک کلدار ارزش دارد ، یک لک کلدار برای آدمهای غریبکار خیلی سرمایه است اما چرا؟ کی این چرخهارا میخرد و در نهایت بکجا میروند؟ واین چرخها چه شهکاری را انجام میدهند؟ ما تا اینجا را میدانستیم که خریدار آخری این چرخها عربها هستند و تمام.معلومات تازهِ ما میرساند که چرخها برای بسياری از عربهای حاشيه خليج فارس بسيار با اهميت هستند. شکار با چرخ صحرايی برای صدها سال بخشی از زندگی و يکی از سرگرميهای مهم شيخ ها و اميرزادگان عرب حاشيه خليج فارس بوده است. اين چرخها برای برخی از حاکمان محلی و البته ثروتمند عرب گاهی مانند عضوی ازاعضای خانواده و حتی بیشتر ازان اهميت می يابد و گاهی نيز ارزش هرکدام از آنان به بیشتر از دهها هزار دلار می رسد و گاهی قيمت هريک از اين چرخها، بالغ بر ۴۰ هزار دلار آمريکای میگردد.بر اساس آمارهای رسمی شمار چرخهای موجود در اين منطقه بالغ بر ۱۲ هزار است که حدود نيمی از اين تعداد فقط در امارات متحده عربی زندگی می کنند، تجارت چرخ در کشورهای عربی خیلی سود آور وبا منفعت است تجارتی که فقط در امارات متحده عربی ارزش آن حدود ۱۵۰ ميليون دلار تخمين زده می شود.شیوخ عرب برای چرخها ارزشی بزرگی قایلند برای مداوای امراض چرخها شفاخانهِ مجهزی در ابوظبی وجود دارد که با مدرنترین وسایل تشخیصیه و مداوا مجهز میباشد. درین بيمارستان چرخ ها در ابوظبی روزانه حدود ۵۰ چرخ را مورد معاينه قرار می گیرد، شیوع ریزش مرغها تجارت چرخها را هم در کشور های عربی به خطر مواجه کرده است. محمد المنصوری يکی از پروش دهندگان چرخ که مالک حدود ۱۵۰ چرخ در منطقه "شعبا" است، می گويد: "واقعا اين مسئله بر تجارت شاهين تاثير گذاشته است اين تاثير بر تجارت پرنده هايی که از خارج به امارات آورده می شوند بيشتر بوده است."او می افزايد: "مردم نمی دانند چگونه شاهينهايشان را دراينجا بفروشند و نيز شکار شاهين به همين دليل محدود شده است. در اين وضعيت البته برای ما که پرورش دهنده اين پرندگان هستيم، وضعيت بهتر است و می توانيم آنها را برای فروش در سال بعد نگه داريم."با توجه به جايگاه شاهينها در ميان عربهای اين منطقه، خصوصا در ميان خانواده های حاکم، نمی توان گفت که احتمال شيوع آنفلولانزای مرغی در ميان شاهينها، مسئله کم اهميتی است. و بدینگونه به نتیجه میرسیم که چرخها ، یکی از جمله دارای های با ارزشی بدخشان بوده که تا کنون هزاران بال آن توسط دلالان دوره گرد شکار شده و به قیمتهای بسیار گزافی درخارج از کشور به فروش رسیده است که منبعد امید واریم مردم بدخشان اجازه غارت این دارای ها را به هیچ کسی نداده و با تمام نیرو از شکار آنها جلوگیری نمایند ولو که شکارچیان فرمان هم بدست داشته باشند.

یادها و لحظه ها

شعر انگور

                                            نادرپور

چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين اشك
اشك باغبان پير رنجور است
 كه شب ها راه پيموده
همه شب تا سحر بيدار بوده
 تاك ها را آب داده
 پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده
دل هر دانه را از اشك چشمان نور خشيده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين خون است
خون باغبان پير رنجور است
چنين آسان مگيريدش
چنين آسان منوشيدش
 شما هم اي خريداران شعر من
 اگر در دانه هاي نازك لفظم
و ياد ر خوشه هاي روشن شعرم
شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست
كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است
 شرابش از كجا خوانيد ؟ اين مستي نه آن مستي است
شما از خون من مستيد
از خوني كه مي نوشيد
از خون دلم مستيد
مرا هر لفظ ، فريادي است كز دل مي كشم بيرون
مرا هر شعر دريايي است
دريايي است لبريز از شراب خون
كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه ي لفظ است ؟
كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه ي شعر است ؟
چنين آسان ميفشاريد بر هر دانه ي لبها را و بر خوشه دندان را ؟
مرا اين كاسه ي خون است
 مرا اين ساغر اشك است
چنين آسان مگيريدش
 چنين آسان منوشيدش

جمعهِ خونین

                                                 دوکتور صبغت الله"خاکساری"

هر صبح و شام خاطرهِ از قیامهاست

هر لاله را به لب ز شهیدان پیامهاست

اندر نگاهِ خسته دلان بس کلامهاست

هر جا که دانهِ ست ، کمینگاهِ دامهاست

آنگاه که برف سرد بکابل نشسته بود

دروازه های نوربران خطه بسته بود

خیل کبوتران همگی پر شکسته بود

جغدان زرد چشم بهر در ، نشسته بود

بالا حصار گشته قدمگاهِ دهریان

بر کوچه های شهر کمین کرده ملحدان

از غم سرشک بر رخ هر مرد و زن روان

نومید و دلفگار همه ، پیر و هم جوان

یورشگران مست ، به سر نشهِ شراب

در قصر های عاج نشسته بخورد و خواب

کوکی عروسکان ، شده مشغول پیچ و تاب

بر این گمان ، تکان نخورد آب هم ز آب

یک شامگاه! شور قیامت ، قیام کرد

ملت ز دانه جسته و آهنگ دام کرد

تکبیر ها شراره ز هر پشت بام کرد

خواب و خوراک لشکر شیطان حرام کرد

شوق تجلیی که دران شامگاه بود

با نعره ها بسوی خدا تا پگاه بود

در گوشه های شهر نوا بود و آه بود

مهتاب و اختران همه بر این گواه بود

لرزید پایه های کرملین ازین خروش

دیوانه گشت لشکرخرسان باده نوش

آتش گشود بر رخ مردان ژنده پوش

تا بشکند قیام دلیران سختکوش

گنجشکها ززوزهِ رگبار ها گریخت

بر دامن سپید زمین خون سرخ ریخت

ملحد بنای خانهِ مردم بخاک بیخت

شیرازه های عمربسی بیگناه گسیخت

شیاره های خون بهر جاده ره کشید

مردان راهِ حق همه در خاک و خون طپید

بس مادریکه چهرهِ فرزند را ندید

بس نو عروس ، سوگ نشین ، پیرهن درید

این خاک لمحه ، لمحه ، بزرگست و نیکنام

یکسر مجاهدند درین ملک ، خاص وعام

فرزند خون و زادهِ حکاسه و قیام

این خطه نیست مکمن ، یورشگران خام

    بمناسبت قیام سوم حوت سال 1358- کابل

قیام هرات

                                      دوکتور صبغت الله "خاکساری"

باز ماهِ اسفند و داستان هراتست

سالروز پیکار مردمان هراتست

ثبت صفحهِ تاریخ داستان هراتست

خطهِ شهادت خیز آستان هراتست

در سکوت آغازین تیرگی هجوم آورد

جلوه گاه آتشبار ، آسمان هراتست

آنهمه برهنه پا ، عاقبت بپا برخاست

آتش و قیام و خون ارمغان هراتست

آسمان دگرگون شد ، جاده ها پر از خون شد

بیرق خدا بر دوش ، غازیان هراتست

خون کشتگانش بیتپن تا هنوز میجوشد

راهی دیار حق کاروان هراتست

خصم را زبون کرده ، نعره های تکبیرش

درس عبرت دیگر، زنده جان هراتست

خون پیر و برنایش ریخت در رهِ میهن

غرق شعلهِ باروت کودکان هراتست

شیر مرد میدانها ، قهرمان سنگر ها

زنده در دل تاریخ ، پاسبان هراتست

به مناسبت قیام خونین هرات- 1368- بدخشان

 دعای خیر

                                                                 سمیع "حامد"
اي كاروان تازه ســـفر ! يك دعاي خير!
در امتداد خط  خطـــــر يك دعاي خير!

بايد شكســـــــــــــت سد طلسم كسوف را
در مرز آفتاب گـــــــــذر يك دعاي خير!
گُل گُل هنوز زمــــزمهِ باغ زنده هست
در آبشــــــار خاك به سر يك دعاي خير!
بردار اگــــر رود سر ما هيچ باك نيست
زانو نمــــــــيزنيم به در يك دعاي خير !
با دستمال ســــرخ ” گُل سيب “ بسته ايم
تلخان خويش را به كمر يك دعاي خير !

سرودي بر بلنداي پامير

ظهور الله"ظهوری"

سبزينه  پوشِ من ؛  پاميرِ سربلند !

اي نو عروسِ هودجِ شهرِ سپيده دم

بر تارَكت سپهرِ برين بوسه ميزند

الماسِ آفتاب به سر بر نهاده اي

بر قامتت سپيده فروزان شود چو نور

اشكت به چشمه سارِ سحر راه ميبرد

دامانِ برفيي تو سيه فام گشته است

ديريست در كرانه به ماتم نشسته اي !

سبزينه پوشِ من ! ي مامِ پر صلابتِ “ هندوكشِ ” بزرگ ؛

مهتاب گيسوانِ تورا شانه ميزند

استاره ها به بزمِ تو رقصند تا به صبح

“ آمو ” فسانه هاي تو با خويش ميبرد

از “ كوكچه ” سرودِ تو مي آيدم به گوش

“ پنجشير” و “ باميان” و “ هريوا ”ت در خروش

اينك به دشتهاي “ سكستان ” چه ميرود؟!

“ البرز كوه ” و “ زالِ زرت ” را به ياد گير

آيا هزار “ رستمِ دستان ” نداشتي؟!

سبزينه پوشِ من ؛

اي شاهدختِ بزمِ سپهر و ستاره ها

“ كابل “ كه چون نگينة الماسِ دستِ توست

اينك بدستِ كوردلان دود گشته است

آن “ اژدهاي گنج  كه بُد حلقه بر سرش

نابود گشته است

امٌا دريغ و درد!

حالا كه “ آسمايي” اش آتش گرفته است

يك قامتِ بلند دران مرزو بوم نيست !

از “ شير كوه” خيلِ پلنگان فرار شد

شبها به غيرِ شيونِ جغدانِ كور نيست !

سبزينه پوشِ من ،

پروانِ تاكزارِ تو آتش گرفته است

بر كوچه باغهاي “ كَپيسا ” سرود نيست

ديگر ز “ لاله زارِ شمالي ” چه مانده است؟

ز “ استالفت ” بجز شَبَة گرد و دود نيست!

اي مامِ پر صلابتِ “ بابا ” و “ باميان ”

“ چنگيزِ قرن” دست به تاراج بركشود

تا بسترد شكوهِ تورا از “ نگاره “ ها

مشتي اجيرِ اهريمنِ كوردل به تاز

رفتند تا به خون كشد آنجا مغاره ها ‌‌‌‌

بلخِ گُزين كه بود كهن بارگاهِ تو

آماجِ تيرهاي سيه فام گشته است

غورو هري و غزنه و فراه و قندهار

صبحِ سپيد شان همه جا شام گشته است

سبزينه پوشِ من ،

اي مريمِ سپيد تر از آيه هاي نور ؛

ديري است قلٌه هاي تو از رنجِ روزگار

سيمينه رنگِ خويش به گيسو نهاده است

چندیست باز ، اهريمنانِ سياه كار

بر دشتها و دامنِ تو رو نهاده است

با من بگو كه قامتت از درد خم شده است؟

اي مامِ پر صلابتِ گيسو سپيدِ من ،

آيا تو در هجومِ سكندر نخاستي؟

“ بومسلمت ” چگونه ز بغداد سر كشيد؟

“ يعقوب ” و  “ سندبادِ ” تو دشمن نكوفتند؟!

چنگيز در حريمِ تو آسيمه سر نشد؟

اينك به يادگير ؛از يورش فرنگ ،

از كارزارِ سرخ قباهاي نيل چشم ؛

آيا شكوهِ قامتت افزون نگشته است؟ !

گيسو سپيدِ من؛ اي مادرِفرشته خصالِ سياه روز !

غمپرورِ شبانِ درازِ هراسناك

هرچند خونِ فاجعه ريزد ز پيكرت

بر دامنت زنعشِ عزيزان هزارچاك

گلگونة كفن به سرِ دار برشده است

هرچند خانه ات ؛ مأواي جغد و مسكنِ طاغوت گشته است

مارا بِحِل كه از تو چه دوريم ، دورِ دور !

گيسو سپيدِ من ؛ گر موجِ خون و آتشِ بيداد ، ديده اي

باكت مباد زانكه مهين بچٌه گانِ تو

چون قلٌه ها دو باره غرور آفريده اند

دشمن شكسته اند ؛ “ شيطانِ كفر ” در پسِ چادر نمازِ دين

اين بار ديده اند

خصمت زبون شده است و هراسان و پاگريز؛

اينك زمانِ توست

بر پيكرت تكانة رزم آفرين بده ،

تا رستخيزِ تازه زند سر به هر طرف

“ پنجاب ” درسِ تازه زمحمود بشنود

لرزد زيادِ نامِ تو از قاف تا نجف

اهريمنانِ عرصة مكارٌة “ فرنگ ”

بارِ ديگر “ براييدنِ ” خويش ديده اند !

دو باره سازمت وطن

سیمین "بهبهانی"

دو باره میسازمت وطن ، اگر چه باخشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم ، اگر چه با استخوان خویش

دو باره میبویم از تو گل، به میل نسل جوان تو

دوباره میشویم از تو خون ، به سیل اشک روان خویش

دو باره یک روز روشنا، سیاهی از خانه میرود

به شعر خود رنگ میزنم ، زآبی آسمان خویش

اگر چه صد ساله مرده ام ، بگور خود خواهم ایستاد

که بر درم قلب اهریمن ، ز نعرهِ آنچنان خویش

کسیکه عظم رمیم را ،دو باره انشاء کند به لطف

چو کوه بخشدم شکوه ، به عرصه امتحان خویش

اگر چه پیرم ولی هنوز ، مجال تعلیم ار بود

جوانی آغاز میکنم ، کبار نوباوگان خویش

چندکی بر شعر سیمین

از دوکتور خاکساری

دوباره سازمت وطن ، به خشت خشت جان خویش

ستون به سقف تو زنم ، کنون ز استخوان خویش

دوباره بویم از تو گل ، به یاد روزگار خوب

دوباره شویم از توخون ، به آب دیدگان خویش

به فصل سبز روشنی ، سیاهی کوچ میکند

به شعر رنگ میکنم ، زمین و آسمان خویش

اگر چه  کشته اند مرا ، دوباره زنده میشوم

بباد میدهم کنون ، غرور دشمنان خویش

اگر چه پیر گشته ام،  ز درد ،  مادر وطن!

جوان شوم دو باره گر، رسم بخاکدان خویش

تکرار اشتباه گناهست

اصرارجنون آمیز بر جنبه های تحریک آمیز و حسایت برانگیز ارزشهای خوبی نظیر حقوق بشر، حقوق زن در جامعهِ ما و تلاش برای استفادهِ ازانها به عنوان ابزار سیاسی برای بدست آوردن منافع خاص و عنوان نمودن ادعاهای مبالغه آمیز، بزرگ جلوه دادن حوادث وواقعات عادی روزمره که در جوامع دیگر به مراتب بیشتر از وطن ما میگذرد گاهی آدم را بدین گمان میبرد که شاید در قاموس تکه داران حقوق بشر، حق بشر بودن فقط به زنان ( آنهم زنان جوان. زیرا در کارکرد های کارمندان این سازمان و دیگر تکه داران حمایه از حقوق زن همیشه اشک تمساح در رسای زنان جوان ریخته شده و بیچاره زنان میانسال و پیره زنان ازین نعمت بی بهره بوده اند ، مردان که زخ بلوط جامعه و طفیلیهای اضافی اند که باید به اسرع وقت بدور افگنده شوند) داده شده است ، انگار که دیگران عضو جامعهِ بشری نیستند.مثالهای زنده فراوان اند روزانه صدها مرد در حوادث گونانگون جان میدهند ، کشته میشوند ، توسط جنایتکاران حرفوی وبیماران روانی به گلوله بسته میشوند، زندانی ، توهین و تحقیر میشوند آب از آب تکان نمیخورد اما به مجردیکه پای زنی( آنهم  البته زن جوان زیرا پیره زنان بیچاره هم در شمار مردان میایند بجز آنانیکه به زور خود را جوان بنمایانند) در جریان راه رفتن به سنگ بخورد ، قیامت برپا میشود، دهلهای همیشه آماده به صدا در میایند ، مصاحبه ها ترتیب میشود ، اعلامیه ها صادر میشود، سیمینارها ، ورکشاپها و کنفرانسها دایر میگردد که اینهمه فعل و انفعالات نه تنها مردان را که اکثریت مطلق زنان افغانستان را به شک میاندازد که کاسهِ زیر نیم کاسه است و این سناریو ها و صحنه سازی ها اهداف دیگری را دنبال میکند.این سناریو ها نه تنها مشکل زنان افغانستان را حل نمیکند که بلکه بر مشکلات آنان روز بروز افزوده میشود .اصلاً کسانیکه پروپوزلهای مصرفی را درین عرصه ها میسازند اشتباهات نیاکان ذوق زدهِ خود را تکرار میکنند اینها مشتی از افرادی اند که بیگانه با رسوم ، عنعنات ، ساختار اجتماعی جامعهِ افغانستان بوده کاپی از عملکردهای جوامع دیگر را در دست دارند و مشاورین کاملاً بیسواد در عرصه و ناآگاه را هم بر شانه های خود سوار کرده اند درست مانند کسانیکه میخواستند تجارب کلخوز های شوروی سابق را در روستا های افغانستان پیاده نمایند.اینها هم مانند تمام غربزده های الینه شده گمان میبرند که پیاده کردن ارزشها و نماد های وارداتی مسلط بر جامعهِ کنونی غرب افغانستان را به مدینهِ فاضله مبدل مینماید .درمناسبات خانوادگی افغانستان رابطه بین زن و مرد به گونهِ است که در زادگاه ، پرورشگاهها و محلات صدور دموکراسی بدین گونه نیست در ین سر زمین زن یا مادر مرد است،  یا خواهرش و یا شوهرش. یعنی زن بخشی از زندگی اجتماعی مرد، شریک زندگی وی در تمام لحظات و رفیق روزهای بد و نیک اوست، هیچ شکی نیست که در عرف و سنت جامعهِ ما عزیزترین کسان به مرد همین سه کس است. مرد حاضر است بخاطر هر کدام همین سه کس جان و مال خود را به بسیار سادگی از دست بدهد زیرا زن درین سر زمین حیثیت ناموس یعنی والاترین ارزش رادارد که در قاموس غرب و غرب زده این واژه اصلاً وجود ندارد، مرد افغان مادر را واجب الاحترام میداندو تا لحظات آخرین رابطه اش را با او حفظ میکند مانند مادر غربی در زمان پیری جایگاه او اردو گاه کهنسالان نیست و برای خواهر هم ارزشی بیشتر قایل است و کمتر نه. اما در مورد زن و کودکانش:اکثریت مطلق مردان این سر زمین تمام زحمات را میکشند تمام سختی هارا قبول میکنند از همه لذات زندگی دست میکشند تا یک لقمه نان و یک دست لباس برای زن و فرزندانشان تهیه بدارند خودش سالانه به دودست لباس قناعت مینماید اما در هر عروسی مجبور است به زن ، خواهر و دخترانش لباس نو بخرد ، خودش بیک پیاله چای قناعت میکند اما دسترنج چند روزهِ خودرایک کیلو گوشت خریده بخانه میاورد تا زن و فرزندانش نا امید نشوند ، خودش ساعت دستی ندارد اما همه دار و ندارش را تحت فشار اصرارهای فامیلش برای خانم، خواهر ودخترش زیورات یا طلا میخرد، در نهایت همه دار وندارش را بخدمت خانواده اش میگیرد تا آنها راحت باشند و در نهایت در یک حادثه نه ، یک حادثه غریبانه جان میدهد اما در زادگاه دموکراسی وضع بگونهِ دیگریست.درانجا دختر که 18 ساله شد باید بار و بسترهِ خود را ببندد و با دوست پسرش راهی کاباره ها وخیابانها گردد، آنقدر بنوشد و برقصد وبرقصد تا اینکه یا بمرض ایدز مبتلا گردد یا به مواد مخدر معتاد شود درینجا دیگر پدر و برادری نیست که بر سرش سایه افگند یا اینکه اگر در جریان تماسهای دموکراتیک خود با صدها پسر و پیره مرد دیگر، همسفری را هم برای خود دست و پا نماید تا زمانی به سفرمشترک ادامه میدهد که جوانست آنگاه که پیر شده میعادگاهش گدام های ذخیرهِ کهنسالان است تا دم مرگ. یا اینکه در اپارتمان خود میماند تا اینکه یکروز میمیرد و چند روز بعد همسایه ها از تعفن دهلیز میدانند که او مرده است بعد موتری مرده کشی آمده او را برده به گودالی میافگند و بدینگونه طومار زندگیش بهم میپیچد. درینجا در صورت ضرورت مرد دار وندارش را فدای مادر ، خواهر ، زن و کودکانش میکند اما درانجا پسر به پدر قرض نمیدهد ، دختر برای مادر نان مفت نمیدهد ، در بعضی موارد برادر ، برادر را نمیشناسد وگاهی هم خواهرو برادر با هم فهمیده و یا نفهمیده همخوابه میشوند. در سر زمین ما از سده های کهن بدینسو مردان اند که کوله بارهمه ستمها، حوادث وبلاها را کشیده اند نه زنان.همین حالا هزاران هزار مرد در ده ها گور دسته جمعی در سراسر کشور مدفون اند که حتی کسی تا هنوز زحمت تحقیق بالای آن رابخود نداده است در حالیکه نمیتوان یک گور دسته جمعی را یافت که ده زن دران دفن شده باشد که اگر خدای ناخواسته سراغ یکی آنها بدست میامد شاید تیمهای تحقیقاتی به رهبری کوفی عنان شبانه به کابل میامدند و ازان یک هولوکاستی دیگر میساختند. درین وطن هر چه ظلم و ستمی که روا داشته اند بر مردان روا داشته اند نه بر زنان.از عصر امیر عبد الرحمن تا کنون این مردها بودند که از سرهاشان کله مناره ها ساخته شد، شکمها شان پاره شد ، به توپ پرانده شدند، چشمانشان کور شد ، جوقه جوقه درمیدانهای جنگ کشته شدند، سیه چاه ها و ، دخمه های مرگ و زندانها را پر کردند، در هیئت غلام بچه ها به اسارت برده شدند ، روزی بخاطر تراشیدن ریش شکنجه تحقیر و حتی اعدام شدند و روزی هم بخاطر نتراشیدن ریش، روزی بخاطر سر لچ بودند کشته شدند و روزی هم بخاطر کلاه داشتن.اگرزنان در جریان بارداری و زایمان درین سر زمین میمیرند این گناه مردان نیست گناه فقر است ، گناهِ ساختار طبیعی افغانستانست ، گناه زمامداران مفتخوار و طفیلی قبل از جنگ است که بیشترین نفوذ را در سیاستهایشان زنان و روابطی داشت که بوسیله زنان تامین میشد.اگر زنان بیسواد ماندند مردان هم بیسواد ماندند، اگر زنان در جریان زایمان میمیرند مردان هم در جریان آوردن هیزم از کوه ها میمیرند ، در جریان سقوط موتر ها از پرتگاه ها جان میدهند، در جریان کار های شاقه در ساختمانها ، کارخانه و مهاجرتها جان میدهند.اگر به اساس احکام شرعی برای زناکاران حکم سنگسار داده میشود این تنها برای زنان نیست بلکه عین حکم در قسمت مردان هم است آنهم زنان و مردان متاهل نه مجرد یابیوه و بیزن.اگر از حق نگذریم یگانه محدودیتی که برای زنان در جامعه ما وجود دارد نبود آزادی لجام گسیختهِ جنسی و وجود محدودیتهای درآمیزش با بیگانگانست که بر اساس احکام شرعی زن و مرد حق ندارد با کسی رابطهِ نامشروع داشته باشند این محدودیت شرعی برای هر دو یکسانست فقط برای زنان نیست، یا یک زن نمیتواند در عین زمان  دو شوهر داشته باشد این یک پدیدهِ طبیعیست زیرا در جامعهِ حیوانات هم چنین قانونی حکم فرماست بجز جامعهِ خوکها که چند شوهری را در عین زمان مجاز میداند در هیچ کولونی حیوانی دیگرچنین حالتی ممکن نیست . یا اینکه زن بدون محرم شرعی حق سفر را ندارد یا اینکه زن حق ندارد با یک مرد بیگانه بدون عذر معقول همصحبت باشد خصوصاً خلوت کند. زیرا زن درین سر زمین حکم ناموس یعنی بعد از خدا و مقدسات با ارزشترین پدیده رادارد در دنیای که مردان برای بدست آوردن مقام و جاه و پول هزاران زن و مادر و خواهر را لیلام میکنند،  مرد به تمام معنی مسلمان به بسیار سادگی نه تنها از همهِ اینها که بلکه از جان هم میگذرد.در کشور ما دیگر هر چیزیکه به عنوان دفاع از حقوق زن عنوان میشود بهانهِ بیش نیست مادرهمه دردهاهمین یک درد است که زن آزادی لجام گسیختهِ جنسی ندارد ، ریشه نا رضایتیها درینست.که این خود باعث ممانعت استخدام زنان و دختران جوان در مغازه ها، رستورانها ، قهوه خانه ها و کاباره های میشود که قراراست در آینده بنا شود که این خود باعث جاذبهِ کمتر این ها شده و مراجعین کمتر میایند آنجاست که میزان فروشات و عایدات کم میشود که دران صورت ضربهِ مهلکی بر پیکرهِ اقتصادسرمایه داران وارد میشود که این خود در دنیای سرمایه بزرگترین گناه است، بزرگتر از گناهان کبیره.درینصورت زن را نمیشود مانند پوقانه وساجق در پشت ویترینها گذاشت ، نمیشود زنرا منحیث دسترخوان جهت صرف غذا بکار برد،  درینصورت نمیشود زن را با حیوانات و سنگ و درخت آمیزش داد، درینصورت نمیشود فلمهای را تهیه کرد که حیوانات هم از دیدن آن خجالت میکشند.درینصورت نمیشود غرایزی را تبلیغ کرد که حتی در میان حیوانات هم رایج نیست.اما اگر عاقلانه بیاندیشیم در سر زمین ما مصایب و مشکلاتیکه مردان و زنان با آنها درگیر هستند زادهِ دساتیر دین ما نیست بلکه دررسوم و عنعناتی است که هیچ پیوندی با دین و دساتیرآن ندارد، در مناسبات اجتماعی نهفته است که سالیان دراز بدینگونه بر ما تحمیل شده است و مهمتر از همه ریشهِ اساسی ان در فقر و بیسوادی است.ما باید جهت بهتر شدن وضعیت زندگی زنان توجه خود را در راستایی بلند بردن سطح اقتصاد ، سواد و آگاهی اجتماعی مردم متراکم بسازیم برای زن افغان دیکته نکینیم که چگونه با شوهر وبرادر و خواهرش بجنگد بلکه به او یاد بدهیم که چگونه دوش بدوش مردان با مشکلات بجنگد ، بنام دفاع از حقوق زن عقده های شخصی را که در زندگی خانوادگی خود داریم بر سر همه مردان جامعه نکفانیم کوشش کنیم تا مشکلات فامیلی خود را خود حل نماییم نه اینکه برای خانواده های دیگر مشکل خلق نماییم. برای زنان کورس جیندر که معنی آنرا خود هم نمیدانیم نگیریم ، سیمینارهای ، تریننگها وورکشاپها مزخرف ، مسخره و بیهدف را که یگانه هدف آن بودجه دزدی و اختلاس است به راه نیاندازیم بلکه راه های را جستجو کنیم که اقتصاد خانواده ها بهتر شود، زنان را به گرفتن طلاق تشویق نکنیم زیرا زن طلاقی در جامعهِ ما چندان پذیرشی ندارد و تا هنوزآن هوتلها و تفریحگاه های پبیشبینی شده بازیگران سناریوهای از قبل تهیه شده هم بکار گرفته نشده است تا مانند کشورهای آسیای میانه و سواحل ابحار زنان بعنوان پیشخدمت استخدام شوند وبرای مشتریان غذا سرویس نکنند بلکه اندام خود را سرویس نمایند تا یک لقمه نان خوردن را بدست آرند، حق مادری ، خواهری  وهمسری را ازدست بدهند و فقط امتیاز منشی و سکرتر و پارتنر یکشبهِ جنسی را بدست آرند. فراموش نکنید که که اکثریت قریب به اتفاق نان آوران خانواده های افغانستان مردان اند اگر خانهِ مرد نداشت کودکانند همان کودکانیکه ما بنام دفاع از حقوق کودک هر سال بیانیه صادر میکنیم که به کار اجباری وادار میشوند در حالیکه وادار نمیشوند بلکه ناچارند اگر کار نکنند مادر شان میمیرد ، خواهر شان میمیرد اگر آنان کار نکنند آیا ما توانایی آنرا داریم که برایشان نان بدهیم؟ طبعاً که  نه، زیرا ما خو دمان اینهمه هیاهو را بخاطر پیدا کردن یک لقمه نان به راه انداخته ایم تا زمانیکه از حق آنان دو لقمه به دهان خود نیاندازیم یقیناً که یک لقمه به دهان دیگران نمیاندازیم. پس بیایید شعار ها و شیوهِ کار راحد اقل درین کشور تعغیر بدهیم ، میدانیم که  دستور و طرز العمل اینست که ما بایدکاپی کنیم، تعغیر پروپوزلها کار مشکلیست اما نا ممکن نیست در هر حالت برای کارگردانان پول ساز است میشود در طرز العملهای خود تجدید نظر نماییم بخاطر یک کیک پوستین را آتش نزنیم.زمانیکه یک موسسه یا اداره بدون دلیل در اعلان خود مینویسد که باید درین پست حتماً زن باشد خود بخود سوال پیدا میشود چرا؟ در جامعهِ که بیشتر مرد نان آور خانه اند ، وزمینه های بهتری برای کار کردن دارند ، چرا در موسسات بروجود زنان بیشتر اصرار میشود و کتباَ در اعلانات ذکر میشود که برای طبقهِ اناث حق اولیت داده میشود؟اگر منظور پیشرفت کار وانجام وظایف دفتری و کاریست مردان هم از عهدهِ آن بر میایند،اگر چیزی دیگریست مطمین باشید که برایتان فاجعه بار تمام میشود بگزارید مردان هم کار کنند جنسیت را معیار گزینشها نسازید.درینجامردان ما عایدات خود را دردیسکوتیکها و قهوه خانه ها، کاباره ها و فسادخانه ها مصرف نمیکنند ، جهت برد و باخت وقمار بازی به موناکو و لیختن اشتاین سفر نمیکنند بلکه همه دار وندار خود را فدای همین زنان و کودکان خود میکنند اگر هدف بهبود وضع زندگی زنان و کودکانست راه همینست اما اگر هدف تکمیل پروژه هاوگذراندن مصارف بودچه هاست شما مستحقید هر کاری میخواهید بکنید ماهم میدانیم و شما هم میدانید که هدف چیزی دیگریست بهره برداری سیاسی ،  بهره کشی جنسی و استفاده از زن منحیث یک متاع بازاری.همه جنگها را با دالر ها و پروپوزلهاتان در سر زمین ما به راه انداختید ، جنگهای ایدیولوژیک ، حزبی ،  گروهی ، تنظیمی ، قومی ، سمتی ، مذهبی ، همه شالوده ها و ساختار های جامعهِ مارا بر هم زدید، فرهنگ خشونت ، انتقام و کینه را مسلط ساختید.تمام ارزشهای والای معنوی مارا برباد دادید وامروز برای ما فقط یک چیز باقی مانده است. ساختار خانواده ، صمییت و همبستگی فامیلی بخاطر رسیدن به اهداف نامقدستان جنگ خانواده ها را براه نیاندازید.

" وزراء نمیتوانند در زمان تصدی وظیفه از مقام خود به ملحوظات لسانی، سمتی، قومی، مذهبی و حزبی استفاده نمایند"

 ( مادهِ 80 قانون اساسی جمهوری سالامی افغانستان  )

اگر بخواهیم واقعاً این وطن را وطن بسازیم باید حقایق را به بر رسی بیگیریم ، گره ها را بکشاییم ، معضلات دیرپارا ریشه یابی کنیم در غیر آن با حلوا ، حلوا گفتن دهن شیرین نمیشود و تلاش برای فریب دادن دیگران با الفاظ و انتخاب شیوه های نامردانه در عمل در نهایت جز رسوایی چیزی را به دنبال نخواهد داشت.هیچ شکی درین نیست که یک ربع قرن کشمکش ، جدال ، نفاق و تحرکات سیاسی باعث آن گردیده است که درین سر زمین دیگر حتی یک انسان هم که حقایق را نداند و خوب را از بد تفریق نکند وجود ندارد ، امروز همه میدانند که شیر سفید است و دلیه شور.

همه میدانیم که این وطن متعلق به همهِ ساکنان امروزی این سر زمینست و هیچ قومی ، گروهی یا فرقهِ فرمان مالکیت شخصی آنرا ندارد که اگر داشته باشد هم تقلبی و ناچل است.این سر زمین سر زمینیست که هر قوم ساکن دران به نوبهِ خود قرنها وقرنها دران حاکمیت داشته و فرمان رانده اند که البته مهم طول زمان این فرمانرواای هانیست بلکه مهم دستاورد ها و افتخاراتیست که نصیب جامعهّ بشری و حوزهِ تمدن و فرهنگی ما گردیده است و  میشود امروز بران بالید ، این سر زمین تاریخ صد ساله یا دوصد ساله ندارد که همه هست و بود خویش را دران خلاصه نماییم بلکه تاریخ تمدن و فرهنگ این سرزمین از مرز 5000 سال هم فراتر رفته است، روزگاری فارسی گویان با طاهر فوشنجی و رویگر زادهِ سیستانی و اسمعیل سامانیشان ، با مولانای بلخ و ابن سینا ورودکیشان با شکوه و جلال هر چه بیشتربرین خطه فرمان رانده اند و تمدنها و افتخارات جاویدان آفریده اند ، زمانی هم ترک نژادان با محمود بت شکن و حسین بایقراء وامیر علی شیر و گوهر شاد والغ بیکشان مشعل تابناک تمدن و فرهنگ را فروزان نموده اند، و سالیانی هم پشتونهاپرچمدار حاکمیت و کشورگشای هایی بوده اند که در همه این زمانه ها اگر قوم حاکم ازامتیازاتی بیشتری برخوردار بود، اقوام دیگر نیز سهم بزرگی در ادارهِ کشور و پیشبرد امورکشورداری داشتند که در نتیجه اینهمه فعل و انفعالات سیاسی ، اجتماعی و نظامی در محدودهِ جغرافیای که امروز بنام افغانستان یاد میشود تر کیب متوازن قومی بوجود آمد که دران هیچ قومی ، میلیتی یا گروهی نژادیی دارای اکثریت مطلق چه که اکثریت نسبی هم نیستند بلکه بگونهِ پله به پله دردرجاتی با تفاوت کم ایستاده اند،هرچند حلقاتی معلوم الحال در جریان سدهِ های اخیر بخاطر تامین منافع شخصی و گروهی خویش تلاش نموده اند تا با بهره گیری از اوضاع حاکم منطقه و حکمرانان نا آگاه ادعاهای بلند بالای را عنوان کنند مگر اینکه در سایهِ امتیازات قومی آب بر آسیای منافع شخصی خویش بریزند که به نظر ما دیگر زمان اینهمه بگو مگوها گذشته است ، شایدباشند کوردلان و تنگ نظرانی که هنوز از تاریخ  غنامند و پر از فراز و نشیب کشور آگاهی نداشته باشند میشود که اگر سواد یا حوصله خواندن تاریخ وطن را نداشته باشند سفری به گوشه های این سر زمین نمایند تا جغرافیا ، سنگ و کوه و صحرا وویرانه چشم آنها را باز نماید،منار جام و قلعهِ بست ، ویرانه های آی خانم و قره کمر و هده، دیوار های شیر دروازه ، پیکره های در هم کوفتهِ صلصال و شمامه وجدانش را بیدار نماید که این سر زمین تاریخی فراسویی مرز تمدنها و مدنیتها دارد.امروز زمان آن گذشته  که قومی یا گروهی به تنهای ادعای میراث اینهمه افتخارات رانموده همه چیز را بنام خود قباله کرده و دیگران را مهاجر، حاشیه نشین و تماشاگر پندارد بلکه زمانی آن فرارسیده است تا همه  ساکنان این کشوردست بدست هم داده افتخارات گذشتگان خود را بصورت مشترک و دسته جمعی زنده سازند و ثابت نمایند که واقعاً وارثین اصلی نیاکان خویشند نه اینکه با ایجاد تفرقه و نفاق و خود خواهی همین یک پارچه سر زمینی را که از آن آریانای کبیر و خراسان بزرگ برجا مانده پاره پاره نموده و از نقشهِ جهان محو نمایند.آنچه که درین سالهای سخت و دشوار گذشت یک نکته را به همگان روشن ساخت که افغانستان خانهِ مشترک همه ساکنان این سر زمین بوده و هیچ قو می ، قبیلهِ، ملیتی یا گروهی نمیتواند بابکار برد زور وزر و تزویر یا به کمک خارجیها دیگران را نفی کرده و خواستهای خود را به دیگران تحمیل نماید و عاقلانه است تا بدین نتیجه برسیم که اگر همگان میخواهیم درین گوشهِ دنیا دارای سر نوشت ، وطن ، عزت ، آبرو و شرف باشیم بهتر است همدیگر را تحمل نماییم ، حقایق موجود را در نظر بیگیریم و همه ساکنان این سر زمین را بدون در نظر داشت قوم و قبیله و نژادو مذهب و دیگر تعلقات دارای حقوق ووجایب و مسوولیتهای یکسان دانسته و این حقیقت را در عمل پیاده نماییم نه اینکه در گفتار شعار وحدت ملی را سر دهیم اما در عمل همه چیز را برای خود وقوم و فرقه و بستگان خودبخواهیم.

 همین حالاجابجایی افراد در بعضی پستها و نهاد های بلند دولتی بگونهِ است که اگر جلو آن گرفته نشود کشور مارا به پرتگاهی دیگر سوق میدهد.هستند اداراتی که مسوولین بصورت آگاهانه و سازمان یافته بیشترین کارمندان را از قوم و قبیلهِ خود مقرر نموده و پستهای کلیدی، پول ساز و امتیاز خیز را در اختیار وابستگان نزدیک خود قرار داده اند.همین حالا هستند اداراتی که از پیاده گرفته تا وزیر ومعین و ریس از یک قوم انتخاب شده و زمانیکه انسان دران ا داره ها قدم میگذارد گمان میبرد که در دفتر یک حزب راسیست( نژادپرست) گام نهاده است نه یک ادارهِ دولتی یک کشور کثیر المله. این مهم نیست که مسوول اداره مربوط به کدام قومست اگر تاجک است بیشترین پرسونل اساسی را از تاجیکها انتخاب میکند و اگر پشتون است از پشتونها، اگر ازبک است از ازبکها و اگر هزاره است از هزاره ها. اما شکی نیست که درجهِ قومگرایی و تنگ نظری ، نظر به قوم و گروه و شخص فرق میکند. ایکاش که این انتخاب به اساس معیارات قومی میشد که چنین نیست اگر نه حد اقل یک قوم اگر به یک وزارات قناعت میکرد قومی دیگر به وزارتی دیگر قناعت میکرد بلکه درین انتخاب نیز خویشاوندی ، پیوندها و روابط شخصی در همان قوم باز رعایت میشود.در یک کلام هستند اداراتی که همینقدر مانده در دروازهِ آن نوشته شود "این وزارات مربوط فلان قوم و فلان قبیله و فلان عشیره و فلان قریه ست هر قومی دیگر اگر دعوی کند جگرش کباب شود".اگر این وضع ادامه یابد آتش نفاق و اختلافات قومی ، قبیلهِ و گروهی تیز تر شده و زمینه برای رشد گرو ها و سازمانهای راسیست ، قومگرا ، فاشیست، قبیله گرا و سمت گرا مساعد شده و رویایی ایجاد یک کشور واحد ، رسیدن به تفاهم همگانی عملی و ایجاد وحدت ملی واقعی وراستین که تاکنون هرگز درین سر زمین تحقق نیافته و فقط در سطح شعار باقیمانده است ، هیچگاهی به حقیقت نخواهد پیوست.جهت علاج این مرض خطرناک و مهلک راه اساسی اینست که پارلمان کشور دست بکار شده کمیسیونهای مختلط و متوازن کاری را موظف نمایند تا ادارات دولتی را از نظر کیفیت ، کمیت ، ترکیب ملی ، تخصص ، کارآیی و معقولیت گزینشها بصورت دقیق و منصفانه بر رسی نموده و زمینهِ رعایت اصل تقسیم عادلانهِ وظایف و مسولیتها را در ادارات دولتی مساعد سازند.آنعده از مسوولینی را که به بیماری روانی و غیر قابل علاج قوم گرای، قبیله گرای ، سمت گرای و فرقه گرایی مصاب اند که یقیناً توام با بی اطلاعی از تاریخ فرهنگ ، ساختار واقعی اجتماعی ، ترکیب واقعی ملی و درک حساسیتها وواقیعتهای زمان  است از راس ادارات کنار بزنند و افراد خبره، کارفهم ، با احساس ، افغانستان گرا ، عادل ووطندوستی را که همه باشندگان این سر زمین را بیک چشم دیده و فرقی برای آنها قایل نباشند به کار گمارند تا همه ساکنین کشور خود را در ادارهِ کشور سهیم بدانند بهتر است تا جهت تقسیم عادلانهِ مسوولیتها ووجایب، ترکیب ادارات را بصورت عادلانه با در نظر داشت حقایق موجودِ جامعهِ ما رعایت نماینداگر در یک اداره وزیرپشتونست باید معینانش از اقوام دیگر باشد اگر ریس تاجک باشد بهتر است تا معاونانش از اقوام دیگر باشند، نباید مسوول درجه اول و دوم یک اداره از یک قوم باشد در غیرآن اگر همه مسولین از یک قوم ، گروه یا فرقه باشد باید فاتحه اداره و در نهایت کشور را خواند که در چنین حالتی رسیدن به آرمان وحدت ملی واقعی، رفاع اجتماعی و تفاهم سراسری محالست و جنونست و خیال.اگر صدها میلیارد دالر دیگر هم بدین سر زمین سرازیر شود تا زمانیکه یک ادارهِ سالم ، دلسوز وواقعبین بوجود نیاید این وطن آباد،آرام و آزاد نمیشود.تا زمانیکه افراد دلسوز ، کار فهم ، با احساس و افغانستانگرا در راس کارها قرار نگیرند گلیم بدبختی مردم ماجمع نخواهد شد.تا زمانیکه افراد به اساس شناختهای شخصی ، پیوندهای خونی ، تعلقات قومی و قبیلوی ووابستگیها گروهی به کار گمارده شوند آبادی این سر زمین افسانهِ بیش نیست.تا زمانیکه افراد راسیست ،قومگرا ،  تنگ نظر ، بی معلومات از ساختار تاریخ و فرهنگ جامعه ، فرقه گرا و سمت گرا در راس ادارات و پستهای مهم قرار دارند نباید به سعادت مردم این سر زمین دل بست. یکی از راهِ حلهای معضلات کنونی جامعهِ ما بدور ریختن زباله های متعفن قومگرایی ، فرقه گرایی و سمت گرایی و حامیان این پدیده های شوم و ننگین از حریم ادارات دولتیست، باید این جراثیم را به هر قوم و ملیتی که تعلق دارند ، بهر فرقه و گروهی که وابسته هستند هر چه زود تراز رهبری ادارات و تاسیسات مهم دولتی بدور افگند در غیر آن مرض مهلک آنها که سخت ساری است بدیگران منتقل شده و ایپیدمی وحشتناکی را که خطر ناکتر ازانفلونزای مرغانست بوجود خواهد آورد.به نظر ما کسیکه وزیر میشود ریس میشود یا مسوول یک اداره میشود باید در قدم اول قانون اساسی افغانستان را بخواند و خصوصاً مادهِ 80 را تکراراً خوانده حفظ نمایند " وزراء نمیتوانند در زمان تصدی وظیفه از مقام خود به ملحوظات لسانی، سمتی، قومی، مذهبی و حزبی استفاده نمایند".

رقابت آزاد یا شخصی ساختن ادارات

همانگونه که میدانیم هر شهری بازاری دارد و هر بازاری متاع بازار گیر.در سرزمین ما بعد از رفتن طالبان و جلوس حکومت جدید بسیاری واژه ها و پدیده های آشنا و نا آشنا درعرصهِ سیاست و فرهنگ و مطبوعات و اداره و اجتماع حضور خود را اعلان نمودند.یکی ازین پدیده ها همانا انتصاب افراد در ادارات به اساس انترویو (که تحت اللفظی مصاحبه معنی میشود) و رقابت آزاد میباشد که با سر و صداهای زیادی به راه انداخته شد.همانگونه که میدانیم در گذشته های دور و نزدیک با وجود اینکه نظامهای استبدادی و انحصاری حاکم بودند اما منحیث یک قاعده ، کدرها و افراد مسلکی بعد از فراغت به شکل رسمی به وزارتهای مربوطه معرفی شده و بعد نظر به ضرورت و نیازمندیهای ادارات در تقرر آنها اقدام میشد. فورمه صحی را خانه پری میکردند، جواز کار را میگرفتند ، فورمه های عدم مسولیت از ارگانهای جنایی را بدست می آوردند، هویت شهروندی افغانستان را با ارائه تذکره تابعیت و اسناد معتبر ثابت میکردند که بعد از طی این مراحل اقبال تقرر را در ادارات دولتی حاصل مینمودند بعد برایشان کات سوانح انداخته میشد بعد از گذشت زمان معین از امتیازات ماموریت برخوردار میشدند ، ترفیع مینمودند ، سجل و سوانح شان بر رسی میشد ، به اساس قوانین نافذهِ کشور مجازات و مکافات میشدند ، بدون جرم مشهود ظرد وظیفه ،منفک و بر طرف نمیشدند بلکه تبدیل میشدند ، زمانیکه کسی در یک پست مقرر میشد ، سرنوشت شخص قبلی تعین میشد د بجایی دیگر تبدیل میشد تا اینکه مامور یا کارمند به سن تقاعد میرسید و بازنشسته میشد که درطول این مدت تجاربی فراوانی را اندوخته و معاش را یا حلال یا حرام مینمودند حتماًخدمت یا خیانتی بمردم خود میکردند مانند بعضی شایسته سالارانی دیسانتی امروز خنثی ، بی تاثیر وسمپل معاشخور نبودند همانگونه که حضورشان در ادارهِ مشهود بود ، نبودشان هم احساس میشد. اما این سیستم جدید که دلیل ظاهری آن همانا سپردن کار به اهل کار عنوان شده در حقیقت بهانهِ است بخاطر جابجایی افراد کم تحصیل ، کم سواد، کم تجربه ، بی معاشرت و نا آشنا با فرهنگ ، کلتور و ارزشهای فرهیختهِ جامعهِ ما،  اما وابسته وواسطه دار.چقدر مسخره است که درکشوریکه بیشتر از 80 فیصد کل ساکنان ان بیسواد اند یاد داشتن کمپیوتر و زبان خارجی امتیاز برای حق اولیت دادن در پستهای مسلکی باشد.چقدر مسخره است که همین اکنون در بسیاری ادارات خصوصاً ادارات که معاش دالری دارند کارمندان کم تحصیل ، کم سواد بی معاشرت و بی فرهنگی به اساس سفارش مقامات یا لزوم دید خارجیها ، وابستگیهای قومی ، گروهی یا فکری مقرر میشوند که حتی استعداد نوشتن یک رقعهِ مریضی یا مکتوب عادی ندارند.همین اکنون کمپاینی وسیعی در حال اجرا است تا که یک نسل پاکستان زده و الینه شدهِ بیسواد و بی فرهنگ را فقط به بهانهِ اینکه با تکنولوژی جدید و زبان خارجی آشنایی دارند جانشین نسل مجرب ، کارکشته و از همه مهمتر وطندوستی نمایند که تمام عمر خود را رداهی خدمت بوطن و مردم صرف نموده اند.در حالیکه این نسل مسخ شده به همان زبان خارجی و تکنولوژی جدید هم آشنایی درست ندارند.

از زبان خارجی فقط همان الفاظ چاپلوس مابانهِ مانند سُر ، اوکی ، یس و ساری را یاد دارند و از کمپیوتر و انترنیت هم چتینگ و سرچ سایتهای غیر اخلاقی را.همین حالا پسر بچه های کم سواد و جوان دختر های مقلدی که حتی آداب نان خوردن و معاشرت را هنوز یاد نگرفته اند، املا و انشاء را یاد ندارند در یک کلام حتی با کلتور جامعهِ خود آشنایی ندارند و در بسیاری موارد اصلاً علاقهِ به افغانستان ندارند زیرا آنها فقط از افغانستان یک نام را میدانند و بیشترشان تابعیت افغانی ندارند زیرا در پاکستان یا کشورهای دیگر تولد شده وبا همان فرهنگ بزرگ شده اند فقط تشریف آوری آنها بخاطر گرفتن معاشات بلند دالری به کشور و گریز از شر دال و چپاتی و بی مضمونی و ولگردی در کوچه های پشاور و کویته و لاهور و کراچی ودیگر شهرهاست و گریز از پیتزا فروشی و کیس سازی و بی سرنوشتی،  نه دلسوزی بمردم ووطن. اصلاً اینها هیچ علاقهِ بدین سر زمین ندارند.این نسل الینه شده که مانند مور و ملخ به کابل سرازیر شده اند در بسیاری موارد هیچگونه اسناد تحصیلی معتبر ندارند اگر داشته باشند هم تقلبی و ساخت فابریکه های جعل اسناد پاکستانست که بیشتر شان در سنین کمتر از 25 اسناد ماستری و دوکتورا ارایه میدارند که شایددر شکم مادر به سیستم کریدت آغاز به تحصیل نموده باشند و جالبتر اینکه اگر سفر تفریحی یا تشویقی ده روزه بیک شکور خارجی نموده باشند آنرا در ستون تحصیلات خارجی خویش در" سی وی" های مبتذل و مزخرف خویش درج میکنند و اگر چند روزی در یک دفتر خارجی محافظ بوده باشند یا منحیث آشپز یا پیشخدمت کار کرده باشند آنرا جزء کارهای مسلکی خویش درج مینمایند و بدین ترتیب آرام آرام سرنوشت مردم وا دارد بدست یک نسل مسخ شده، بی هویت و بیهدفی می افتد که کوچکترین علاقهِ به افغانستان ندارند. با استفاده از همین بهانهِ  رقابت آزاد و انترویو همین حالا هزاران بیسواد و کم سواد و نیمه سواد وابسته و گماشته در پستهای خوب با معاشات بلند دالری مقرر میشوند در حالیکه بهترین کدر های مجرب و کار فهم به بهانهِ یاد نداشتن زبان خارجی یا عدم آشنایی با کمپیوتر از ادارات اخراج میگردند. جالبتر اینجاست که در بسیاری ادارات تیمهای انترویو گیرنده از افرادی وابستهِ انتخاب میشوند که  نه تنهاسویهِ تحصیلی ، تجربه کاری و فهم شان به مراتب کمتر از کسانیست که انترویو میدهند  بلکه اخلاق و آداب معاشرت و ساده بگوییم آدمگری و انسانیت را هم یاد ندارندبرای آناه ملاک اینست که انترویو دهنده از کجاست؟ به کدام قوم تعلق دارد و کی آنرا سفارش کرده است ؟ نه اینکه چقدر تحصیل ، استعداد و تجربه دارداگر کسی میگوید نه بیاید که مابرایشان آدرس بدهیم.

تا جاییکه ما تجربه داریم و شاهد بوده ایم در بسیاری موارد فقط افراد مورد نظر مسوولین و سفارشی بدون اینکه کوچکترین شایستگی و لیاقتی داشته باشند توسط تیمهای انترویو که خود آنها توسط مسولین انتخاب شده  و گماشته ووابسته ، محرم راز و جزء تیم کاری مسوولین میباشند در پستها مقرر شده اند.در یک کشوریکه بیش از 80 فیصد مردم آن از نعمت سواد محرومند اصلاً چه نیازی بدان احساس میشود که کارمندان دولت حتماً زبانی خارجی را یاد داشته باشند در حالیکه به زبانهای رسمی وطن خویش آشنایی اداری نداشته باشند اگر شرط مامور شدن و ریس شدن ووزیر شدن و هرکاره شدن ، دانستن زبان خارجی و کمپیوتر باشد بهتر است اتباع کشورهای خارجی بیاوریم و در دفاتر مقرر نماییم تا این وطن را بسازند زیرا که آنها شاید حد اقل چشم سیر داشته و کمتر دزدی و اختلاس نمایند و کمتر تعصب کورکورانهِ قومی و زبانی و گروهی داشته باشند که اگر بودجه را دزدی نمایند حد اقل نفاق ودشمنی و فرهنگ ستیزی را راییج نمیسازند.باید یکی از کمیسیونهای شورای ملی مرکب از نمایندگان افغانستان گرا و با احساس و مسوول  اینوظیفه را بدوش گیرد تا در مورد سیستم انترویوی و دیگر پدیده های وارداتی که به پشکهای دزد فرمان خلیفه میدهد و زمینه استفاده جوییهای مهاجرین فزیکی( کسانیکه خودشان حضور موقت فزیکی دارند اما دلشان ، هوش و حواسشان ، خانه و زندگیشان ، خورد و نوششان آنسوی مرزها و اوقیانوسهاست) را که فقط بخاطر بدست آوردن پول و امتیاز بدین کشور آمده اند ، مساعد میسازد ، غور مجدد نموده واین پدیده های مخرب را با سیستمهای کارا و موافق با روحیهِ جامعهِ ما عوض نمایند. افراد بی هویت ، بی تجربه ، بی سوانح و بی تحصیل و بی فرهنگ را از ادارات اخراج و انسانهای شایسته را جانشین آنها نمایند. باید در تقرر افراد سجل ، سوانح ، علم و خبر و سند تحصیلی( دیپلوم معتبر و پی 2  هر چند میدانیم بیشتراین انرویو گیرندگان تا هنوز نمیدانند پی2 چیست و میترسیم که بعد از خواندن این جملات بجان دیکشنریها نیافتند)پرسان شود نه سی وی و کانکتکت نمبر و سفارشات.باید اخلاق ، برخورد و معاشرت کارمند در نظر گرفته شود نه آشنایی با زبان خارجی.

خشونت عليه زنان در کشورهای غربی

بنا بر يک نظرسنجی در بريتانيا از هر سه مراجعه کننده زن به بخش عاجل بيمارچتان ها در اين کشور، يکی در اثر خشونت خانوادگی آسيب ديده است. ارقام ارائه شده توسط سازمان خيريه "پناه"(Refuge)، میرساند که از هر چهار زن انگلیسی يکی در طول عمر خود لت وکوب خورده است.همچنين از هر ده زنی که در اين نظرسنجی اذعان کرده که مورد خشونت همسر يا شريک زندگی خود قرار گرفته، يک نفر جان خود را در خطر می ديده است.سازمان "پناه می گويد در حالی که در انگلستان و ويلز در هر هفته دو زن به دست شوهران فعلی يا سابق خود کشته می شوند گزارش هايی از اين دست باعث خواهد شد خشونت خانوادگی موضوعی پنهانی باقی نماند و علنی شود. پليس لندن می گويد در هر ماه 7650 مورد از خشونت خانوادگی عليه زنان گزارش می شود که شامل هتاکی، مضيقه مالی، منع از معاشرت با دوستان و فاميل، تجاوز جنسی و لت وکوب می شود.عفو بين الملل، سازمان مدافع حقوق بشر، روز جمعه، 5 مارچ، اجرای يک طرح جهانی را با عنوان "خشونت عليه زنان را پايان دهيم" آغاز کرده است.اين ابتکار جديد، که در آستانه روز جهانی زن (8 مارچ) به مرحله اجرا در می آيد، بيش از ديگر مظاهر خشونت عليه زنان به موضوع خشونت عليه آنان در زمان جنگ و در خانه توسط بستگان و نزديکان می پردازد.آنيکا فلنزبورگ، مسئول امور مطبوعاتی عفو بين الملل در طرح منع خشونت عليه زنان اين سازمان، می گويد: "زنان، صرفا به اين دليل که زن هستند مورد خشونت قرار می گيرند. خشونت عليه زنان و دختران در جوامع غربی اشکال مختلفی دارد. تبعيض، لت وکوب، سوء رفتارهای روانی، که می تواند به صورت تحقير و سلب آزادی های فردی و حمله به عزت نفس آنان باشد، از جمله خشونت هايی است که عمدتا بستگان نزديک مانند شوهران عليه آنان اعمال می کنند."او معتقد است در کشورهای غربی الگوی مشابهی از انواع خشونت عليه زنان و دختران وجود دارد: "خشونت عليه زنان عموما پنهان است و بسياری از زنان در اين جوامع، از بيان آنچه بر آنها می گذرد، شرم دارند و سکوت اختيار می کنند. تعداد بسيار کمی حاضرند درباره رفتار خشونت آميزی که عليه آنان اعمال می شود، حرف بزنند. غالب نمونه هايی که از خشونت عليه زنان وجود دارد در خانه و توسط همسران و نزديکان آنها صورت می گيرد."خانم فلنزبورگ حمايت قانون از زنان در غرب را در سال های اخير بهتر ارزيابی می کند اما نقطه ضعف اصلی را در تشخيص علائم اين خشونت ها می داند: "نظام قضائی در غرب خيلی از رفتارهای خشونت آميز عليه زنان را به رسميت نمی شناسد. در حالی که زنان حق انتخاب چندانی ندارند و در ازای ترک همسر يا شريک زندگی خود - که تصميمی بسيار دشوار است - راه ديگری در پيش رو نمی بينند و تعداد خانه های امن هم کم است، آموزش ها و گفتگوهای علنی در اين باره باعث شده که دختران و زنان متوجه بشوند که مورد خشونت قرار گرفتن در خانه يک وضعيت عادی و توجيه پذير نيست. در سال 1977 ميلادی مجمع عمومی سازمان ملل متحد از کشورهای جهان خواست تا طبق سنن و رسوم تاريخی و ملی خود، يک روز از سال را به عنوان روز سازمان ملل برای حقوق زنان و صلح جهانی اختصاص دهند.از کشورها در سراسر جهان خواسته شد شرايطی را فراهم کنند که تمام اشکال تبعيض عليه زنان متوقف شود و آنها نيز بتوانند با حقوقی برابر با مردان در توسعه اجتماعی به طور کامل مشارکت داشته باشند.اين اقدام سازمان ملل در آستانه سال جهانی زن (1975 ميلادی) و دهه سازمان ملل برای زنان (1976 تا 1985)، که از سوی مجمع عمومی اعلام شده بود، صورت گرفت.سازمان ملل متحد نظارت بر روز جهانی زن، هشتم مارچ، را از سال 1975 آغاز کرده است.مجمع عمومی سازمان ملل متحد همچنين بيست و پنجم نوامبر را روز جهانی منع خشونت عليه زنان اعلام کرد و از تمام دولت های جهان، سازمان های بين المللی و غير دولتی دعوت کرد تا هر ساله در اين روز برای افزايش آگاهی عمومی درباره اين معضل اجتماعی طرح هايی را به اجرا درآورند.باید متذکر شد که سالانه در کشور انگلستان پنجاه هزار زن و دختر مورد تجاوز جنسی به شکل اجباری قرار میگیرند در حالیکه در امریکا چهار صد هزار زن و دختر مورد تجاوز جنسی قرار میگیرد. در کشور روسیه سالانه هزاران زن به علت انفجار جگرشان در اثر ضربه لگد شوهران یا رفقهای مرد شان که در حالت نشه به آنان حمله میکنند به میز عملیات جراحی میروند.در کشور چین و جاپان از دختران جوان محصل منحیث دسترخوان استفاده شد ه و در هوتلهای مخصوص بر روی جسم برهنهِ آنها غذا چیده شده و به مشتریان عرضه میگردد.

                      فراخوان برای تجلیل از نوروز باستان

ادارهِ نشریه صدای بدخشان مصمم است تا مصدر خدماتی ارزنده و ماندگاری در عرصهِ رشد ، معرفی و شگوفای داشته های  فرهنگی ، کلتوری ، تاریخی و ویژگی های منحصر به فرد مردم و سر زمین بدخشان و در قدم بعدی شگوفایی و بالندگی هر چه بیشتر فرهنگ وادب کشور گردد. بدینوسیله از تمام چیز فهمان ، قلم بدستان ، فرهنگیان و فرهیختگان" نیک اندیش" کشور که در مورد پیشینهِ های تاریخی ، داشته های فرهنگی ، رسوم وعنعنات پسندیدهِ مردمی ، ویژگیهای کلتوری ، ادیبان ، مشاهیر ، هنرمندان ، فرهیختگان و داشته های طبیعی بدخشانزمین،  گنجینه ها و ذخایر معلوماتی کتبی یا شفاهی را در اختیار دارند صمیما نه آرزو میبریم تا با ارسال مطالب و مضامین خویش به ما امکان آنرا بدهند تا خدمتی نا چیزی را درین راستا به مردم و سر زمین خویش انجام دهیم.

ما مصمم هستیم تادر قسمت نشر آثار چاپ ناشدهِ فرهنگیان دیروز و امروز بدخشان ، برگزاری و تجلیل از روزهای ملی ، اعیاد سنتی و مذهبی،  زاد روز شعراء ، عرفا و فرهیختگان بدخشان و معرفی تاریخ ، فرهنگ، سنن ، جذابیتهای کلتوری ، فرهنگی ، تاریخی و توریستی بدخشان برنامه های  سازندهِ  را رویدست گیریم اینک منحیث آغاز نیک وگام نخستین درین راستا ادارهِ نشریه صدای بدخشان و کمیسیون تدارک بر گزاری مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل در نظر دارند تا به مناسبت گرامیداشت از مقدم نوروز سال 1385 محفلی را در .........دایر نمایند که بدینوسیله از تمام فرهنگیان و قلم بدستان کشور اعم از زن و مرد ، پیر و جوان آرزو میبریم تا با اشتراک موثر خویش محفل مارا رونق هر چه بیشتر بخشیده ، اشعار، مقالات و مضامین خویش را به آدرس دفتر کمیسیون تدارک بر گزاری مجمع سراسری بدخشانیهای مقیم کابل ارسال بدارند.

آدرس ما: کارتهِ3- علاءالدین پایین- پارک مقابل سفارت شوروی سابق_ خانهِ 190

تیلفونهای تماس: -0799182323 - 0799300341 070281271- 0799305459-0799222639-0799466460

از حرف تا عمل

نامهِ وارده از اسمعیل "بدخشی"

اخیرا رساله تحت عنوان (بیایید بدخشان را آباد ومردم آنرا مرفه سازیم) بخامه محترم منشی عبدالمجید والی ولایت بدخشان در مطبعه شوخک بچاپ رسیده بود.که باختیار موسسات وادارت دولتی قرار گرفت.  رساله مذکور دعوت رویایی وخیالی جناب ایشان در مدت ولایت شان وآنهم در هنگامیکه بسیار بیکار بودند (معمولآ آدم های بیکار به نوشتن رساله ها وشعر میپردازند) به رشته تحریر در آمده است. رساله با مقدمه خود والی صاحب وتحت 9 عنوان در سی صفحه با قطع جیبی تحریر شده که شامل طرحها وپیشنهاداتی است که از صد هاسال بدینطرف درباره بدخشان حدس وگمان زده میشود وهمچنان یکتعداد گذارشات با الهام از هفته مقاله خوانی وزرا ترتیب شده وجالبتر اینکه در رساله از تاجکستان وکلمات حساسیت برانگیز اوف زیاد استعمال شده و از وزیران مهمانی خور ومیله کن دولت اسلامی افغانستان چون آقای اتمر , رامین , فاطمی و معینان بی صلاحیت یکتعداد وزارتها یاد آوری , سپاس وتشکرات صورت گرفته است این در بدخشان معمول است اگر مقامات از کابل بیایند مخصوصآ اگر بیگانه باشند بسیار قدر وعزت میشوند گوسفندان ذبح میشوند ودر بازگشت با پشتاره پر از مومیایی , زیره , عسل وچکمن خوش وخندان دوباره بدخشان را ترک میکنند اما زمانیکه یک بدخشی بدروازه همان مقام بر اساس وعده های شان مراجعه میکندهمانا(مقام جبرئیل است) دپ وزارت است امروز وفردای وزیر صاحب است ویا باز هم با کلمه خشک چون تشکر از مهمان نوازی تان دیگر زیره ومیره وچکمن نیاوردهِ رد وبدل میشود که بدخشی ساده لوح هم خوش میشود که وزیر با ایشان رویه خوب کرده در حالیکه خبر ندارد با آمدن وزیر کرایه وسفریه بلند را نصیب شده حتی گذارش سفرشان را به شورای وزیران ننگ میدانستند. بطور مثال آقای اتمر در رآس کمیسیون بود که بیست ودو ولسوالی بدخشان را سیلاب ودیگر حوادث طبیعی تهدید میکرد اینهمه موتر سواریها وطیاره سواریهای وی ومصارف آن،عطش  هیچ آسیب دیده بدخشی را رفع نساخت.عنوان رساله مرا بیاد بیانیه حفیظ الله امین در کنفرانس جوانان خلقی (بیایید افغانستان را آباد ومردم آنرا مرفع سازیم) وبیانیه گلبدین حکمت یار( در هنگام فراغت پولیس جهادی در سال 1364 در پشاور پاکستان تحت عنوان بیایید افغانستان مجاهد را آباد ومردم آنرا مرفه سازیم) انداخت که نتیجه مرفع سازی آقای امین کمونیست همانا کشتار های دسته جمعی و از حکمتیار مجاهد همانا راکت باران کابل وویرانی وتباهی , صدمه بر آرمانهای مقدس جهاد شد که بدبختانه تکه داران آن امروز دنباله رو وبلی گوی جهان غرب وایئتلاف بین المللی شده است.  همچنان جناب والی صاحب بار ها در بیاناتشان گفته اند که : اگر من بدخشان را نسازم کسی پیدا نخواهد شد که اورابسازد, شاید گفته شان درست باشد با این سرو وضعیت خواب آلودگان بدخشانی بی مفهموم بودن روشن فکر بودنشان کلمه (ساتور) کار کنی در موسسه , نبود معاش بلند دولتی , قبول نکردن چوکی بلند تر از مدیریت همه وهمه زمینه استفاده بیگانگان را بهتر ومساعدتر میسازد.  اما اینرا باید گوشزد نمود که مردم بدخشان گر چه چپن بسر شانه اند اما چیزهای را تبصره وزمزمه میکنند که اگر به گوش جناب ایشان رسانده شود شاید درفکر نوشتن چنین رساله نمیشدند.مثلآ: پروسیجر توظیف ولسوالان وقومندانان امنیه , حق جمع کنی از دشت های مالچر شیوه, باجدهی به قومندانهای محل, اخذ رشوه از مافیای بدخشان, کمکهای اضطراری, سفرهای چند ماهه بولایت کابل به بهانه کنفرانس دو روزه  ویا سه روزه ....... وغیره

رساله از باید ها ونباید های زیاد خامه سیاه کرده وبعضاً سخنهای تحریک آمیز مثلا در صفحه شش حق استفاده مشروع از علف چرهای بدخشان به مواشی قطغن به اصطلاح قندهاری داده شده در حالیکه صدها مهاجر بدخشی در آبدان میر علم کندز با وجود داشتن سند قانونی از ریاست دولت به بهانه علفچر مردمان کوچی وقندهاری حتی صاحب یک نمره جا نشدند.  یعنی ترجیح زندگی مواشی بر انسانها ست ویا کار نکردن افراد باسواد وروشنفکر(انجنیروداکتر ) دردولت بعوض معاش بلند موسسات که با دولت همکاری نمیکنند درحالیکه ما شاهد آنیم که دکتوران بدخشان در طول مدت بی معاشی شان در کنار دولت بودند و انجنیر صاحبان از لت بودن وبیکاره بودن دولت بخاطر پیدا کردن یک لقمه نان دامن موسسه را گرفته اند وهمچنان جناب والی صاحب در صفحه پانزده مسئولیت کارها را بر رخ قومندان امنیه میکشد ومسئول درجه اول تلقی میکند که ما نمیدانیم مسئول اصلی کی است. بهر صورت اگر دلسوزی به وطن وبدخشان باشد بگفته ضرب المثلی از چشم کور آب میچکد با این رساله نویسی ها و نشرآن در روزنامه ها وجراید, حرافی وبیانیه پرشور انقلابی روز بروز وطن ووضعیت را خراب خواهد کرد.فعلا بدخشان به سرک وبرق اشد ضرورت دارد اخیرا امنیت آن روبه وخامت بوده اگر ایمان اسلامی وطندار بدخشی ایجاب حملات انتحاری وقیامهای مسلحانه را نمینماید این بهانه برای والی وآقای کرزی نباشد که اینجا امنیت است و یا بقول معروف در مرگ بگیرشان به تب راضی شوند اینکه زمانه خراب شده وجوانهای بدخشی یکدیگر خودرا به بهانه این وآن مانند موریانه میخورند اعتماد بیکدیگر نمیکنند یک مشت پول را در پروگرامهای رای دهی وانتخابات ترجیح میدهند همه وهمه ناشی از بی دانشی وپراگندگی ومداخله بیگانگان در امورشان است.

قصه سرزبانهاست که میگویند درزمان پادشاهی عبدالرحمن خان مردم سمت شمال بحضورشان شرف یاب شدند که قاضی ندارند شاه به اراکین خویش امر نمود که همان باغبان در فلان محل بیکار است برایشان قاضی روان کنید مردم گفتند که او بیسواد است شاه در پاسخ گفت که: خیر است بی سواد است آنجا باسواد ها زیاد وروشنفکران زیاد است کمکش خواهند کرد که بدخشان امروز بمصداق آن میماند.

اگر والی صاحب بیش از تطبیق 600 پروژه یاد آور میشود که 300 آن نیمه تمام مانده و173 آن تکمیل شده بعوض رساله از آن لست ارائه مینمود بهتر بود که ما آنرا کار موسسه خارجی بدانیم یا از جناب والی؟  ( بخشش از کیسه خلیفه) دررساله بروابط تاجکستان وافغانستان زیاد اشاره شده، اگر واقعیتش را بگوییم چند محدود تعمیر وسرک از دوران شوروی برایشان باقی مانده وفرهنگ وتمدن روسی دررگهای شان جریان داشته فرهنگ اصیل شان نسل به نسل روبه کاهش است, در غیر آن وضعیت تاجکستان به 25 سامانی معاش معلم (8 دالر امریکایی در ماه) ویا 50 سامانی معاش داکتر متخصص چی فاجعه را خواهد داشت اما فرهنگ کار کنی زمان شوروی هنوز هم وجود دارد ودر غیر آن از آنها بدبخت تر, فقیر تر در روی زمین کس نخواهد بود.متباقی موضوعات رساله خواب وخیال بیش نبوده اگر موضوع سرک بالا شده حتما انتخاب شدن آقای کرزی بهانه شد. اینبار شروع کار سرک تخار_ کشم جهت گرفتن رای اعتماد به کابینه ووالیان است که بعد از ختم رای اعتماد کار این پروژه بنابر کمبود بودجه و شاید اخلال قصدی امنیت تاانتخابات دیگر به تعویق خواهد زیرا کار این سرک یکبار دیگر هم در گرماگرم انتخابات ریاست جمهوری توسط شهرانی صاحب معاوت ریس جمهور وقت افتتاح شده بود که شاید به علت وزمینی دست ایشان نافرجام ماند خدا کند دست ریس جمهور منتخب سبک باشد.

 پروژه های شخصیت سازی چگونه عمل میکنند؟

همانگونه که آگاهان امور بخوبی میدانندگاهی ضرورت میافتد تا حلقات معین جهت پیشبرد پارهِ از امور در بازیهای سیاسی شان دست به ساختن شخصیتهای سمبولیک و مصنوعی بزنند که به ظاهر عملکرد آنها مورد تایید عوام الناس قرار گیرد بعد به همکاری مطبوعات  استخباراتی و رسانه مزدور و انجیویی در سطح ملی و بین المللی تبلیغات دامنه داری در جهت به شهرت رساندن شخص مطلوب به راه میاندازند ، بعد دعوتنامه های به آدرسش میفرستند تا در کنفرانسها و سیمینارهای سمبولیک و بی هدف اشتراک ورزد در مرحلهِ بعدی اورا نامزد اخذ جایزه های مختلف میسازند و در نهایت از وی یک قهرمان تمام عیار رسانهِ میسازند و بر روان جامعه تحمیلش میکنند که شیوهِ عمل و چگونگی پذیرش چنین شخصیتهای قلابی نظر به ساختار های اجتماعی و عرف وعادات مردمان فرق میکند در جوامع فقیر و کم سواد میزان پذیرش این چهره ها بیشتر بوده و زود به شهرت میرسند و بر سکو مینشینند در حالیکه در جوامع دارای شعور بلند اجتماعی و آگاهی سیاسی میزان پذیرش این شخصیتهای سمبولیک کمتر میباشد ، اوج شهرت چنین افراد در جوامع فقیر و عقب مانده تا زمانیست که این قهرمانان خود ساخته به مقامی دست یابند ، آنگاه است که هواداران از همه جا بیخبر در میابند که پیراهن دوخته شده به تن قهرمانشان خیلی گشاد بوده و انها خام باخته اند همانست که شخصیت خود ساخته همانگونه که به شکل صاعقوی صعود نموده بود با سرعت دوبرابر نزول مینماید که در سرعت نزول او عملکردهای عجولانهِ وی که از ذوق زدگی فرهنگی و شوقک سیاسی ناشی میشود نقش اساسی دارد ، در گذشته ها معمولاً این شخصیتها به عنوان مدافع حقوق مستضعفین ، پیشگامان نهضت های انقلاب های اجتماعی ، در زیر نقاب ناسیونالیست های دو آتشه عرض اندام مینمودند که نمونه  های بارز آن در جوامع اسلامی جمال ناصر در مصر، قذافی در لیبی، مصطفی کمال در ترکیه بود. که در نهایت دستاورد های آنان برای ملتهاشان جز ذلت وفقر چیزی دیگری نبود.   اما در عصر حاضر که کالاهای پر خریدار بازار سیاست پدیده های نظیر حقوق زن ، حقوق بشر و آزادی لجام گسیختهِ بیانست که شخصیتهای تصادفی با رعایت موبموی طرز العملهای داده شده، ازین سنگر آتش میگشایند. ازانجمله میتوان از شیرین عبادی  زن ایرانی الاصل فرنگی مآب نام بردنام برد که جهت شهرت بخشیدن به او حتی جایزهِ نوبل را که ندرتاً برای مردم مشرقزمین داده شده است بخشیدند و اورا قهرمان حقوق زن معرفی کردند و چه تبلیغاتی که در راستایی به شهرت رساندن او نکردند به امید اینکه او را در نظر جامعهِ ایران و دیگر جوامع اسلامی بیک شخصیت نمادین مبدل سازند اما سطح بلند دانش سیاسی مردم ایران باعث شد تا نه تنها عبادی را به پشیزی نخرند که نخریدند بلکه همان شخصیت فردی او در اثر این جایزه بخشی متضرر شد و در نهایت کار را بجایی نبرد.در افغانستان هم ملالی جویا، رمضان بشردوست و آغای محقق نسب این پروژه را به تجربه گرفتند یا حد اقل بالای آنها به شکل خود بخودی تحبره شد که در مورد اولی  ودومی به علت پایین بودن سطح آگای جامعه وعدم آگاهی از داد وگرفتهای پشت پردهِ بازار سیاست تا حدی ببار نشست که آنهارا تا تالار پارلمان رساند اما آنهم دولت مستعجل بود زیرا این عزیزان بعد از اولین جلسات مجلس نمایندگان عدم توانای خود را در تجزیه و تحلیل اوضاع کشور نشان داده و ثابت ساختند که این پیراهن بتن شان آنقدر ناسازگار است که دموکراسی پارسلی با کاپی بدون کم وکاست آن به تن جامعهِ افغانی ناسازگار است که در نهایت زمینگیر شدند و حاشیه نشین گردیدند اما در مورد سومی ، جز اینکه اگر  خودش بخواهد یکی از کشورهای اسلام ستیز بپاس توهین به مقدسات مرزهای عقیدتی مردم فقیرش ویزای مجانی برایش بدهند و عدهِ از اتحادیه ها و رسانه های نشخوار گر و پروپوزلی بعنوان دفاع از آزادی بیان از عملکردش حمایهِ خشککی نمایند چیزی دیگری عایدش نشد. آخرین مورد افتخار بخشی به محقق نسب همانا تحریف ذهنیتهای مردم خارج از افغانستانست که علت محاکمه محقق نسب را دفاع از حقوق زن عنوان کرده اند نه تحریف دساتیر اسلامی  و در گزارش سالیانهِ حقوق بشر در مورد افغانستان چنین نوشته اند:( در ماه اکتبر 2005، علی محقق نسب مدير ماهنامه "حقوق زن" به دو سال زندان محکوم شد زيرا برای پيشنهاد تجديدنظر در قوانين اسلامی در جهت حفظ حقوق زنان به کفرگويی متهم شد.با وجود همه مخالفتهای داخلی و خارجی با اين حکم که اولين حکم در نوع خود پس از طالبان است وی همچنان در زندان باقی ماند).

آغای بشر دوست با افشاگری در مورد انجیوهای دالر خوار ، چوکی سالاران رشوتخوار ، بومی صفت و قومگرا و دیگر پدیده های رنجبار که در جامعهِ ما بیداد میکرد به شهرت رسید و در انتخابات پارلمانی آرای زیادی مردم، خصوصاً آرای بدخشانیهای ساده دل مقیم کابل را بدست آورد، در اولین اجلاس پارلمان زمینگیر شد واز رای اینهمه مردم را نتوانست استفاده نماید که در نهایت منزوی گردید. امادر مورد خانم جویا. همه میدانیم آنچه که باعث به شهرت رسیدن خانم جویاشد نه آنقدر ناب بود و نه آنقدر مهم. بلکه موصوف در جریان یک سناریوی از قبل تهیه شده به صحنه کشانده شد که طراحان این نقشه با یک تیر دو فاخته زدند یکی اینکه فضایی لویه جرگه راتعغیر داده ، وضع را متشنج نمودند وبا بهره برداری از وضعیت متشنج ، فضا را عاطفی نموده و نظرات خود را بر اعضای لویه جرگه تحمیل کردند و از سوی دیگر خانم جویا را به صحنه کشیدند ، رسانه ها و مطبوعات پروپوزلی که مانند بیماران محکوم به بستر همیشه به سیروم دالری احتیاج دارندو اگر یک ماه فوند برایشان داده نشود به کوما میروندبنا بر هدایات دونور هایشان شروع به گزافه گویی و یاوه سرای های بی سر وتهِ  درین موردکردند که در جریان چندروز از خانم ملالی یک قهرمان تمام عیار ساختند در حالیکه آنچه خانم ملالی در لویه جرگه گفت صدها انسان این وطن باربار  آنراگفته و سخت تر ازانهم گفته اند و گفتن آن صفتی هم ندارد و هر کسی هم این کلمات را گفته میتواند تنها چیزی که مانع گفتن چنین سخنانی در جو سیاسی فعلی افغانستان میشود انگیزهِ تشنج زدایی ، رعایت عفت کلام و احترام متقابل به هموطن است وبس.زیرا یاوه گویی ، بد زبانی ، طعن ولعن دردهای ملت مارا نه تنها دوا نمیکند که بلکه زخمها را ناسور تر میسازد. جالبتر اینست که در بعضی رسانه ها از موصوف به صفت قهرمان ملی یاد شده که خواننده را از خنده گرده درد میکند اگرچه جای تعجب نیست زیرا درک گردانندگان این نشریه ها در همین سطح است وگرنه کمی دانش و فهم میداشتند میفهمیدند که اگر هر سفسطه گو و بیمار روانی را امتیاز قهرمانی دهیم دنیا پرازقهرمان میشود. بهتر است اکنون سخن را که به اینجا رساندیم درنگی بر پیشینه ها و هویت خانوادگی خانم جویا نماییم تا مردم ما خالی ذهن باقی نمانند .اکنون بیایید بیبینیم خانم ملالی جویا کیست، از کجاست و چه پیشینهِ سیاسی دارد تا به سادگی منشه احساسات غیر قابل کنترول اورا ریشه یابی نموده و منبع الهاماتش را رد یابی نماییم ملالی جویا فرزند عبد الحمید از قریهِ ذیکین ولسوالی اناردرهِ ولایت فراه میباشد ، عبد الحمید پدر جویا شغل معلمی داشت و عضو فعال سازمان کمونستی شعلهِ جاوید بود که بعد از کودتای ثور و خیزش قیامهای مردمی بر علیه نظام کمونستی دست به تشکیل یک جبههِ ماویستی مستقل از جبهات مجاهدین زد که بنام جبههِ معلمین شهرت داشت. این جبهه در طول دوران جهاد با جبهات مجاهدین میانهِ خوبی نداشت  معلم عبد الحمید در جریان یکی از جنگها یک پای خود را نیز از دست داد , او که یکی از جمله فعالین سرشناس ماویست در ولایت فراه بود در سالهای اخیر فعالیتهای سیاسی خودرا گسترده تر ساخت و تلاش نمود تا نفوذ خود را در حلقهِ رهبری سازمان خود  پویاتر سازد که در جریان این تلاشهای وی معلم محمد اعلم یکی دیگر از فعالین سرشناس ماویستی در فراه از موقف خود به نفع معلم عبد الحمید گذشت ووی یکه تاز عرصهِ سیاست در سازمان خود شده ورهبری گروه را در حوزهِ جنوبغرب بدست آورد. معلم عبد الحمید بیشتر وقت خود را در قندهار گذرانده و همین اکنون هم در ولایت قندهار بوده و مسوولیت رهبری سازمان ماویستی ( کمونیستی) شعله جاوید را در حوزه جنوبغرب ( قندهار، فراه، نیمروز..) بدوش دارد.اکنون مرد م ما خود قضاوت نمایند که آیا خانم ملالی با چنین پیشینهِ خانوادگی میتواند به اساس ادعایی خودش بهیچ گروهی وابسته نباشد؟ چه فرقی بین کارکردهای او و دیگر اعضای جمعیت انقلابی زنان افغانستان (وابسته به سازمان کمونستی شعلهِ جاوید) وجود دارد. همه میدانیم که حلقات ماویستی در فراه بصورت مستمر فعال بوده وبیشترین آرای بدست آمده توسط خانم جویا هم رای اعضا و هواخواهان همین حلقات بوده است و خانم جویا نمایندهِ راستین مردم افغانستان نه ، بلکه نمایندهِ راستین سازمان کمونستی شعلهِ جاوید هست که الهامات و دساتیر خود را مستقیماً از معلم عبد الحمید وگروهِ او میگیرد که اگر دساتیر اورا گردن ننهد شرعاً گنهگار میشود زیرا سر کشی از امر والدین گناهِ بزرگیست.اما آنچه که اکنون همگان بدان متفقند اینست که شخصیتهای تصادفی همانگونه که به سرعت عروج مینمایند سریعتر ازان نزول میفرمایند این قانونمندی همین حالا در مورد شخصیتهای تصادفی افغانستان بیرحمانه صدق میکند. این شخصیتهای تصادفی که در اولین جلسه پارلمان ناتوانی سیاسی و ناپختگی خود را به نمایش گذاشتند اکنون در چنان انزوای سیاسی قرار گرفته اند که اگر دفتر مرکزی بی، بی سی و سی ان، ان را هم بکابل منتقل نمایند تا برایشان کمپاین نمایند دیگر نمیتوانند کاری را از پیش ببرند. آنها امروز دو فرد تنها هستند که به زعم خودشان نمایندگان راستین ملت هستند . نمایندگان ناراستین همه تصامیم را میگیرند و فیصله ها را میکنند و این نمایندگان راستین مانند مقتدی جماعت گریز که با شروع نماز جماعت به بهانهِ سرفه از مسجد فرار میکنند مجبورند از عمارت پارلمان و ردبعضی موارد از کشور بیرون شوند که درینصورت آنان چه جوابی به این همه انتخاب کنندگان عاطفی و ذوق زده خود خواهند داد؟

                                     بدخشان سخن میگوید

افرادیکه ضرورت داشتن یک نهاد متشکل اجتماعی ، فرهنگی را در جامعه بخوبی درک نموده اند، در حالیکه شدیداً آرزومند ایجاد چنین یک مجمعی هستند همیشه در هر نوع تلاشی معقول و بیغرضانهِ که درین راستا بکار برده میشود پیشگام شده وعلمبرداران آنند اما درتلاشهای که میدانند بخاطر تامین منافع شخصی یا گروهی عدهِ معدود به کار برده میشود هیچگونه دلچسپیی ندارند.

محمد علم"محمدی"

مردمانی زیادی ضرورت ایجاد یک نهادی فراگیر اجتماعی را لازم میدانند اما درین راستا بی باوربوده و تمام تلاشهارا چه خوب و چه بد، به دیدهِ شک و تردید نگریسته و گمان میبرند که هر اقدامی درین راستا با اساس  تامین منافع منافع شخصی گردانندگان صورت گرفته ، مقطعی و موقت بوده و معاملهِ را به دنبال دارد زیار بار بار با چنین حوادثی روبرو شده اند اما این افراد به مجرد مطمین شدن از تشکل نهاد فراگیر و پویا و پی بردن به اهداف معقول ان، بدان میپیوندند.

داکتر کریم الله"شهپر" داکتر طب

هستند کسانیکه در جلسات مقدماتی هر تشکلی اشتراک ورزیده و زمینه های رسیدن به منافع شخصی یا گروهی خود را بر رسی مینمایند، در صورتیکه آنرا مطابق میل خود یافت دران اشتراک میکند در غیر آن سهمی نمیگیرد.این افراد هم زمانیکه مطمین شدند روند تشکل مجمع پویا بوده و به بلوغ میرسد چون تامین منافع خود را در قطار دیگران ممکن میداند در نهایت به تشکل میپیوندد.

سید داود" واذر"

کسانیکه از تمام مزایای مادی و معنوی امتیازات خدا داد و باد آورده برخوردارند نه تنها اصلاً نیازی برای ایجاد چنین مجامع را نمیبینند که بلکه با هر گونه اقدامی درین زمینه مخالفند این افراد در گام نخستین تلاش میکنند تا این جریان را به نفع خود سازمان دهی نمایند که اگر توفیقی نیافتند به سبوتاژ وسیعیی آن دست میازند.                                                                                                                           داکتر نورجان" خاوری"

کسانیکه سهمگیری درتشکلات مردمی و سازمانهای اجتماعی را به عنوان وسیله داد و گرفت و سودا گری  و کسب امایازات مادی میدانند بیشتر به شکل افراد استخدام شده و نفوذی عمل کرده و ارادهِ آنها تابع دستوریست که برایش داده میشود.که این گروه آخرین گروهیست که به سازمانهای اجتماعی میپیوندند.

سید ذاکر" واذر" لیسانس زبان انگلیسی

بدخشانیها در طول تاریخ مبتکر، سازمانده و پویا بوده اند، اینکه درین اواخر نتوانسته اند تا کنون بر محور یک نهاد اجتماعی گرد هم آیند گناه آن به گردن نخبه شوندگان و نخبه شدگانست زیرا آنها چشم به راهِ نخبگان خویش بودند و نخبهگان هم در پی کار خویش.

کریم الله "خاکساری"

ما از تشکل یک نهاد اجتماعی فرهنگی  فراگیربدخشانیهای مقیم کابل با دل و جان استقبال نموده و بخاطر تحقق بخشیدن آرمانهای آن حاضر بهر گونه همکاری هستیم.

پاینده محمد"سلیم پور"

بزرگان گفته اند خواستن توانستن است و تصمیم شرط نخستین پیروزی.

اکنون که شماری ازبدخشانیهای مقیم کابل ابتکار ایجاد مجمع فراگیر بدخشانیهای مقیم کابل را بدست گرفته اند و بگونهِ